ترجمه المیزان: سوره حجرات آیات 10 - 1


ترجمة الميزان ج : 18ص :453


( 49 )سوره حجرات مدني است و هيجده آيه دارد ( 18)


سورة الحجرات‏


بِسمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِيمِ يَأَيهَا الَّذِينَ ءَامَنُوا لا تُقَدِّمُوا بَينَ يَدَي اللَّهِ وَ رَسولِهِوَ اتَّقُوا اللَّهَإِنَّ اللَّهَ سمِيعٌ عَلِيمٌ‏(1) يَأَيهَا الَّذِينَ ءَامَنُوا لا تَرْفَعُوا أَصوَتَكُمْ فَوْقَ صوْتِ النَّبي‏ِ وَ لا تجْهَرُوا لَهُ بِالْقَوْلِ كَجَهْرِ بَعْضِكمْ لِبَعْضٍ أَن تحْبَط أَعْمَلُكُمْ وَ أَنتُمْ لا تَشعُرُونَ‏(2) إِنَّ الَّذِينَ يَغُضونَ أَصوَتَهُمْ عِندَ رَسولِ اللَّهِ أُولَئك الَّذِينَ امْتَحَنَ اللَّهُ قُلُوبهُمْ لِلتَّقْوَيلَهُم مَّغْفِرَةٌ وَ أَجْرٌ عَظِيمٌ‏(3) إِنَّ الَّذِينَ يُنَادُونَك مِن وَرَاءِ الحُْجُرَتِ أَكثرُهُمْ لا يَعْقِلُونَ‏(4) وَ لَوْ أَنهُمْ صبرُوا حَتي تخْرُجَ إِلَيهِمْ لَكانَ خَيراً لَّهُمْوَ اللَّهُ غَفُورٌ رَّحِيمٌ‏(5) يَأَيهَا الَّذِينَ ءَامَنُوا إِن جَاءَكمْ فَاسِقُ بِنَبَإٍ فَتَبَيَّنُوا أَن تُصِيبُوا قَوْمَا بجَهَلَةٍ فَتُصبِحُوا عَلي مَا فَعَلْتُمْ نَدِمِينَ‏(6) وَ اعْلَمُوا أَنَّ فِيكُمْ رَسولَ اللَّهِلَوْ يُطِيعُكمْ في كَثِيرٍ مِّنَ الأَمْرِ لَعَنِتُّمْ وَ لَكِنَّ اللَّهَ حَبَّب إِلَيْكُمُ الايمَنَ وَ زَيَّنَهُ في قُلُوبِكمْ وَ كَرَّهَ إِلَيْكُمُ الْكُفْرَ وَ الْفُسوقَ وَ الْعِصيَانَأُولَئك هُمُ الرَّشِدُونَ‏(7) فَضلاً مِّنَ اللَّهِ وَ نِعْمَةًوَ اللَّهُ عَلِيمٌ حَكِيمٌ‏(8) وَ إِن طائفَتَانِ مِنَ الْمُؤْمِنِينَ اقْتَتَلُوا فَأَصلِحُوا بَيْنهُمَافَإِن بَغَت إِحْدَاهُمَا عَلي الأُخْرَي فَقَتِلُوا الَّتي تَبْغِي حَتي تَفِي‏ءَ إِلي أَمْرِ اللَّهِفَإِن فَاءَت فَأَصلِحُوا بَيْنهُمَا بِالْعَدْلِ وَ أَقْسِطواإِنَّ اللَّهَ يحِب الْمُقْسِطِينَ‏(9) إِنَّمَا الْمُؤْمِنُونَ إِخْوَةٌ فَأَصلِحُوا بَينَ أَخَوَيْكمْوَ اتَّقُوا اللَّهَ لَعَلَّكمْ تُرْحَمُونَ‏(10)



ترجمة الميزان ج : 18ص :454


ترجمه آيات


به نام الله كه رحمان و رحيم است اي كساني كه ايمان آورده‏ايد در حكم كردن از خدا و رسول او پيشي مگيريد و از خدا پروا كنيد كه خدا شنواي دانا است ( 1) .


اي كساني كه ايمان آورده‏ايد صداي خود را بلندتر از صداي رسول الله برنياوريد و با او به صوت بلند سخن مگوييد آن چنان كه با يكديگر سخن مي‏گوييد تا اعمالتان ندانسته بي نتيجه نشود ( 2 ) .


به درستي آنان كه صوت خود را در برابر رسول خدا آهسته برمي‏آورند كسانيند كه خدا دلهايشان را براي تقوي بيازموده ، ايشان مغفرت و اجري عظيم دارند ( 3) .


به درستي آنان كه تو را از پشت ديوار حجره‏ها بانگ مي‏زنند بيشترشان تعقل ندارند ( 4) .


و اگر ايشان صبر كنند تا تو از خانه به سويشان در آيي برايشان بهتر است و خدا آمرزگار رحيم است ( 5) .


هان اي كساني كه ايمان آورده‏ايد اگر فاسقي خبري برايتان آورد تحقيق كنيد تا مبادا ندانسته به قومي بي گناه حمله كنيد و بعدا كه اطلاع يافتيد از كرده خود نادم شويد ( 6 ) .


و بدانيد كه رسول الله در بين شما است بايد كه از او اطاعت كنيد و اگر او شما را در بسياري امور اطاعت كند خود شما به تنگ مي‏آييد و ليكن خداي تعالي ايمان را محبوب شما كرد و در دلهايتان زينت داد و كفر و فسوق و عصيان را مورد نفرتتان قرار داد اينان رشد يافتگانند ( 7) .


رشدي كه خود فضلي از خدا و نعمتي از او است و خدا داناي فرزانه است ( 8) .


اگر دو طائفه از مؤمنين به جان هم افتادند بينشان اصلاح كنيد پس اگر معلوم شد يكي از آن دو طائفه بر ديگري ستم مي‏كند با آن طائفه كارزار كنيد تا به حكم اجبار تسليم امر خدا شود و اگر به سوي خدا برگشت بين آن دو طائفه به عدل اصلاح كنيد ( و باز هم توصيه مي‏كنم كه ) عدالت را گسترش دهيد كه خدا عدالت‏گستران را دوست مي‏دارد ( 9 ) .


تنها مؤمنين برادر يكديگرند پس بين برادران خود اصلاح كنيد و از خدا پروا كنيد ، شايد مورد رحمش قرار گيريد ( 10) .


بيان آيات


اين سوره مشتمل بر مسائلي از احكام دين است ، احكامي كه با آن سعادت زندگي


ترجمة الميزان ج : 18ص :455


فردي انسان تكميل مي‏شود ، و نظام صالح و طيب در مجتمع او مستقر مي‏گردد .


بعضي از آن مسائل ادب جميلي است كه بايد بين بنده و خداي سبحان رعايت شود ، و پاره‏اي آدابي است كه بندگان خدا بايد در مورد رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) رعايت كنند ، كه در پنج آيه اول سوره آمده .


بعضي ديگر آن ، احكام مربوط به مسائلي است كه مردم در برخورد با يكديگر در مجتمع زندگي خود بايد آن را رعايت كنند .


قسمتي ديگر مربوط به برتري‏هايي است كه بعضي افراد بر بعض ديگر دارند ، و تفاضل و برتري افراد از اهم اموري است كه جامعه مدني انسان با آن منتظم مي‏شود ، و انسان را به سوي زندگي توأم با سعادت و عيش پاك و گوارا هدايت مي‏كند ، و با آن بين دين حق و باطل فرق مي‏گذارد ، و مي‏فهمد كدام دين حق است ، و كدام از سنن اجتماعي قومي است .


و در آخر ، سوره را با اشاره به حقيقت ايمان و اسلام ختم نموده ، بر بشريت منت مي‏گذارد كه نور ايمان را به او افاضه فرموده است .


اين سوره به شهادت مضامين آياتش در مدينه نازل شده ، به استثناي آيه يا ايها الناس انا خلقناكم من ذكر و انثي ... كه بعضي در باره مدني بودن آن حرف دارند ، كه به زودي خواهد آمد .


يا ايها الذين امنوا لا تقدموا بين يدي الله و رسوله و اتقوا الله ان الله سميع عليم كلمه بين يدي در باره هر چيز استعمال شود ، به معناي جلوي آن چيز است ، و اين استعمالي است شايع ، چيزي كه هست يا مجازي است و يا استعاره‏اي .


و اينكه اين كلمه را هم به خدا نسبت داده و هم به رسول خدا ، خود دليل بر اين است كه منظور از آن ، جلو چيزيست مشترك بين خدا و رسول و آن مقام حكمراني است ، كه مختص است به خداي سبحان و - با اذنش - به رسول او همچنان كه در جاي ديگر فرموده : ان الحكم الا لله ، و نيز فرموده : و ما أرسلنا من رسول الا ليطاع باذن الله .


و نيز شاهد بر اينكه مراد از بين يدي حكم است ، اين مي‏باشد كه آيه شريفه را با جمله يا ايها الذين امنوا آغاز ، و با جمله و اتقوا الله ان الله سميع عليم ختم كرده ، كه از ظاهر آن برمي‏آيد مراد از بين يدي آن مقامي است كه ارتباط به مؤمنين متقي دارد ، به كساني ارتباط دارد كه هم به خدا و رسولش ايمان دارند ، و هم از آن دو پروا .


و آن مقام همان


ترجمة الميزان ج : 18ص :456


مقام حكم است كه مؤمنين احكام اعتقادي و عملي خود را از آن مقام مي‏گيرند .


با اين تقريب روشن گرديد كه مراد از لا تقدموا هم اين است كه هيچ حكمي را بر حكم خدا و رسولش مقدم مداريد ، حال يا مراد اين است كه قبل از گرفتن كلام و دستور خدا و رسول در باره حكم چيزي سخني نگوييد ، و يا قبل از گرفتن دستور خدا عملي را انجام ندهيد .


ليكن از اينكه به دنبال كلام مي‏فرمايد : ان الله سميع عليم - خدا شنوا و داناست مثل اينكه برمي‏آيد مراد تقديم قول است ، نه تقديم فعل و نه اعم از آن دو ، كه هم شامل قول شود و هم فعل ، و گر نه اگر مراد قول و فعل هر دو بود ، مي‏فرمود : ان الله سميع بصير - خدا شنوا و بينا است هم سخن شما را مي‏شنود ، و هم عمل شما را مي‏بيند ، همچنانكه در بسياري از موارد كه پاي فعل در كار است كلمه بصير را آورده ، مثلا مي‏فرمايد : و الله بما تعملون بصير .


پس حاصل معناي آيه اين شد : اي كساني كه ايمان آورده‏ايد ، در جايي كه خدا و رسول او حكمي دارند ، شما حكم نكنيد - يعني حكمي نكنيد مگر به حكم خدا و رسول او - و بايد كه همواره اين خصيصه در شما باشد ، كه پيرو و گوش به فرمان خدا و رسول باشيد .


و ليكن از آنجايي كه هر فعل و ترك فعلي كه آدمي دارد ، بدون حكم نمي‏تواند باشد .


و همچنين هر تصميم و اراده‏اي كه نسبت به فعل ويا ترك فعلي دارد آن اراده نيز خالي از حكم نيست ، در نتيجه مي‏توان گفت كه مؤمن نه تنها در فعل و ترك فعلش بايد گوش به فرمان خدا باشد ، بلكه در اراده و تصميمش هم بايد پيرو حكم خدا باشد .


و نهي در آيه شريفه ما را نهي مي‏كند از اينكه هم به سخني اقدام كنيم كه از خدا و رسول نشنيده‏ايم و هم به فعلي و يا ترك فعلي اقدام كنيم كه حكمش را از خدا و رسول نشنيده‏ايم ، و هم نسبت به عملي اراده كنيم كه حكم آن اراده را از خدا و رسولش نشنيده‏ايم .


در نتيجه آيه شريفه نظير و قريب المعني با آيه بل عباد مكرمون لا يسبقونه بالقول و هم بامره يعملون مي‏شود كه در باره اوصاف ملائكه مي‏فرمايد : از كلام خدا سبقت نمي‏گيرند ، و همواره به امر او عمل مي‏كنند .


و اين اتباعي كه در جمله لا تقدموا بين يدي الله و رسوله بدان دعوت مي‏كند ، همان داخل شدن در ولايت خدا ، و وقوف در موقف عبوديت ، و سير در آن مسير است ، به طوري كه عبد در مرحله تشريع مشيت خود را تابع مشيت خدا كند ، همانطور كه در مرحله تكوين مشيتش تابع


ترجمة الميزان ج : 18ص :457


مشيت خدا است و خداي تعالي در آن باره فرموده : و ما تشاؤن الا ان يشاء الله ، و نيز فرموده : و الله ولي المؤمنين ، و نيز فرموده : و الله ولي المتقين .


اين بود نظريه ما در تفسير آيه مورد بحث ، و مفسرين وجوهي ديگر ذكر كرده‏اند كه بعضي از آنها از نظر شما مي‏گذرد :


1 - تقديم در اين آيه به معناي تقدم است ، يعني اگر كلمه تقديم در جاهاي ديگر متعدي و به معناي جلو انداختن چيزيست ، در اينجا به معناي تقدم و جلو افتادن است ، و معناي آيه اينست كه : از خدا و رسولش جلو نيفتيد ، و قبل از امر و نهي خدا و رسول امر و نهي نكنيد ، و قبل از دستور خدا و رسول هيچ كاري را فيصله ندهيد .


و چه بسا گفته باشند كه تقديم در آيه به همان معناي معروف كلمه است ، ليكن در اينجا با صرفنظر از متعلقاتش استعمال شده ، مانند آيه يحيي و يميت ، كه معنايش متعدي است ، ولي كاري ندارد به اينكه چه كسي را زنده و چه كسي را مي‏ميراند ، در نتيجه معنايش همان معناي تقدم مي‏شود ، يعني جلو قرار گرفتن چيزي از چيز ديگر .


و چون لفظ آيه مطلق است تمامي انواع تقدم را مي‏گيرد : تقدم در سخن گفتن ، تقدم در عمل ، و حتي تقدم در راه رفتن ، و تقدم در نشستن ، و تقدم در عبادتهايي كه وقت معين دارد ، مثل نماز ظهر خواندن در قبل از ظهر ، و تقدمهاي ديگر .


2 - مراد از آيه شريفهاين است كه مؤمنين را نهي كند از سخن گفتن قبل از رسول خدا ، يعني وقتي رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) در مجلس حاضر است و شخصي از آن جناب سؤالي مي‏كند ، قبل از آنكه آن جناب پاسخ بگويد ، شما در پاسخ گفتن جلو نيفتيد .


3 - معناي آيه اين است كه : مادام كه خدا و رسول دستوري به شما نداده‏اند ، هيچ سخني مگوييد ، و هيچ عملي انجام ندهيد .


4 - معناي آيه اين است كه : سخن خود را مقدم بر سخن رسول خدا مكنيد ، و عمل خود را مقدم بر عمل او نسازيد ، و به احدي اجازه ندهيد جلوتر از او راه برود .


اشكالي كه در سه وجه اخير است اين است كه منظور از آيه را نهي از تقدم بر رسول


ترجمة الميزان ج : 18ص :458


خدا دانسته‏اند ، و حال آنكه در آيه نهي فرموده از تقدم بر خدا و بر رسول خدا ، و ظاهرا خواسته‏اند بگويند آوردن كلمه الله در آيه شريفه تنها جنبه تشريف دارد ، مثل اينكه مي‏گويي : أعجبني زيد و كرمه - مرا به شگفت آورد زيد و كرامت او پس آوردن نام خدا قبل از نام رسول خدا تنها براي اين است كه اشاره كند به اينكه سبقت جستن به رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) سبقت جستن بر خدا هم هست .


و شايد دقت در آنچه ما در تفسير آيه گفتيم ، خواننده را باز بدارد از اينكه يكي از اين وجوه را بپذيرد .


و اتقوا الله ان الله سميع عليم - در اين جمله بندگان را امر به تقوي مي‏كند ، و چون موقف بنده موقف پيروي و عبوديت است ، و انسان جز ظرف عبوديت ظرفي ديگر ندارد ، لذا تقوي را مطلق آورد و نفرمود از چه چيز بپرهيزيد .


و جمله ان الله سميع عليم نهي از تقدم و امر به تقوي را تعليل مي‏كند ، مي‏فرمايد از خدا بترسيد ، و اين امر را اطاعت و آن نهي را امتثال كنيد ، و با زبان سر و با زبان سر بر خدا و رسولش تقدم مجوييد ، كه خدا سخنان شما را مي‏شنود و از اعمال ظاهر و باطن شما خبر دارد .


يا ايها الذين امنوا لا ترفعوا أصواتكم فوق صوت النبي ... منظور از اينكه مي‏فرمايد : صداي خود را بلندتر از صداي رسول الله مكنيد ، اين است كه وقتي با آن جناب صحبت مي‏كنيد ، صدايتان بلندتر از صداي آن جناب نباشد ، چون - به طوري كه گفته‏اند - دو عيب در اين عمل هست : يا منظور شخصي كه صداي خود را بلند مي‏كند اين است كه توهيني به آن جناب كرده باشد ، كه اين كفر است .


و يا منظوري ندارد و تنها شخصي بي ادب است كه رعايت مقام آن جناب را نمي‏كند ، و اين خلاف دستور است ، چون مسلمانان دستور دارندآن جناب را احترام و تعظيم كنند .


مي‏فرمايد : و لا تجهروا له بالقول كجهر بعضكم لبعض با آن جناب آن طور كه با يكديگر صحبت مي‏كنيد داد و فرياد مكنيد ، چون رعايت احترام و تعظيم آن جناب اقتضاء دارد در هنگام تخاطب گوينده صدايش كوتاه‏تر از صداي آن حضرت باشد .


پس به طور كلي ، با صداي بلند صحبت كردن فاقد معناي تعظيم است ، و با بزرگان به صداي بلند صحبت كردن .


نظير مردم عادي ، خالي از اسائه ادب و وقاحت نيست .



ترجمة الميزان ج : 18ص :459


أن تحبط اعمالكم و أنتم لا تشعرون - يعني لئلا تحبط ، أو كراهة ان تحبط اعمالكم : به صداي بلند سخن مگوييد تا اعمال شما حبط نشود .


و اين جمله متعلق به هر دو نهي است ، معنايش اين است كه : اگر گفتيم به روي آن جناب فرياد نزنيد و اينكه گفتيم به صداي بلند صحبت نكنيد ، آن طور كه در بين خود صحبت مي‏كنيد براي اين است كه اعمالتان به اين وسيله و ندانسته باطل نشود ، چون اين دو عمل باعث حبط و بطلان اعمال صالح است .


و ما در جلد دوم اين كتاب بحثي پيرامون مساله حبط اعمال گذرانيديم .


بعضي از مفسرين احتمال داده‏اند كه جمله أن تحبط تعليلي باشد براي عملي كه از آن نهي شده ، يعني فرياد زدن و بلند حرف زدن ، و معنا اين باشد كه : اين عمل كه به منظور حبط انجام مي‏دهيد عملي است كه نهي شده ، و فرق بين اينكه جمله مزبور تعليل نهي باشد ، يا تعليل منهي عنه ، اين است كه در اولي فعل منهي عنه تعليل شده و در دومي فعل تعليل شده مورد نهي قرار گرفته .


و خواننده محترم مي‏داند كه دومي توجيهي تكلف‏آور است .


و ظاهر آيه شريفه اين است كه بلند كردن صداي خود از صداي رسول خدا ، و بلند سخن گفتن در حضور آن جناب ، دو عمل گناه و موجب حبط عمل است ، پس استفاده مي‏شود كه غير از كفر گناهاني ديگر نيز هست كه باعث حبط مي‏شود .


عده‏اي آيه را چنين توجيه كرده‏اند كه : مراد از حبط ، ثواب نداشتن خود عمل است ، نه اينكه اين عمل مانند كفر ، ثواب ساير اعمال را باطل مي‏كند .


در مجمع البيان مي‏گويد : اصحاب ما گفته‏اند : معناي حبط عمل در جمله أن تحبط اعمالكم اين است كه همين سخن گفتن مسلمانان با رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) اگر با رعايت ادب و تعظيم آن جناب باشد مستحق ثواب مي‏باشند ، و اگر همين سخن گفتن را طوري انجام دهند كه رعايت احترام آن جناب نشود مستحق عقاب مي‏شوند ، و آن ثواب هم از دستشان مي‏رود ، پس همين عملشان حبط شده ، پس اين آيه هيچ ربطي به اهل عذاب ندارد .


دليل اين گفتار ما اين است كه در آيه مورد بحث احباط به خود عمل معلق شده ، و بعضي از مفسرين آن را مربوط كرده‏اند به ثوابي كه در برابر عمل مستحق مي‏شود ، و اين خلاف ظاهر است .


اين توجيه درست نيست ، براي اينكه در حبط مربوط به كفر هم كه بدون هيچ شكي


ترجمة الميزان ج : 18ص :460


منظور از آن حبط ثواب اعمال است نيز حبط معلق شده به خود اعمال ، همان طور كه در اين آيه نيز چنين است .


پس ناگزيريم در اينجا هم آيه را حمل كنيم به همان معنايي كه آيه حبط مربوط به كفر را حملكرديم .


آنجا گفتيم كه كفر ، ثواب عمل را حبط مي‏كند ، اينجا نيز بايد همين را بگوييم ، و هيچ فرقي بين اين دو مورد نيست .


و اين كه گفتند خلاف ظاهر است قبول نداريم ، براي اينكه بطلان عمل همين است كه اثر مترتب بر آن باطل شود .


بعضي ديگر آيه را چنين توجيه كرده‏اند كه : تنها كفر باعث حبط است ، و اگر در اين آيه فرياد زدن به روي رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) و بلند صحبت كردن را هم باعث حبط دانسته از اين جهت نبوده كه خود اين رفتار باعث حبط مي‏شود ، بلكه از اين جهت بوده كه ممكن است گاهي اين عمل باعث اذيتشدن آن جناب شود ، و اذيت كردن رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) كفر و مايه حبط عمل است .


بعضي هم گفته‏اند : هر چند در آيه از مطلق بلند حرف زدن نهي شده ولي ما مي‏دانيم كه ملاك آن پرهيز از عملي است كه ممكن است باعث آزار رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) شود و چون آزار آن جناب به اتفاق مسلمين كفر و باعث حبط عمل است ، لذا به طور مطلق از عملي كه گمان آزار پيغمبر در آن هست نهي كرده ، چه اينكه آزار باشد و چه نباشد .


و اين به دو منظور بوده يكي حمايت از حرمت آن جناب ، و يكي پيش‏گيري و از بين بردن ماده فساد .


و چون اين عمل مورد نهي ، دو قسم بوده ، يكي به حد كفر مي‏رسيده و آن صورتي است كه رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) را آزار دهد ، و يكي هم به حد كفر نمي‏رسيده ، و نيز از آنجا كه دليلي نبوده اين دو قسم عمل را مشخص كند ، و اگر هم فرض كنيم بوده مردم در بيشتر مواقع توجهي به آن نداشتند لذا مكلفين بايد به عنوان احتياط از هر دو قسم ، احتياط مي‏كردند ، تا از آن هم كه به حد اذيت مي‏رسيده اجتناب كرده باشند .


و جمله أن تحبط اعمالكم و انتم لا تشعرون هم به همين مشخص نبودن اين دو قسم اشاره مي‏كند ، و الا اگر به صداي بلند سخن گفتن با آن جناب به طور مطلق حرام مي‏بود - چه به حد اذيت برسد و چه نرسد - ديگر جا نداشت بفرمايد ندانسته اعمالتان حبط شود چون مورد تكليف منحصر به يك قسم بود ، يعني بلند حرف زدن ، حال اگر به حد آزار برسد كفر هم


ترجمة الميزان ج : 18ص :461


بود ، و اگر نرسد حد اقل حرام بود پس به طور قطع بلند حرف زدن حرام بوده ، ديگر چه معنا دارد عدم شعور و عدم تشخيص را در اينجا بياورند ، با اينكه شعور بطور مطلق ثابت است - اين بود خلاصه گفتار صاحب مجمع البيان .


اشكال اين قول اين است كه تكليف مذكور در آيه لا ترفعوا أصواتكم فوق صوت النبي و لا تجهروا له بالقول كجهر بعضكم لبعض را نهي مقدمي از باب احتياط گرفته است در حالي كه بدون هيچ ترديدي تكليف در آن تكليفي نفسي است .


و اينكه گفته : مردم در بيشتر مواقع توجهي به هر يك از دو عمل ندارند صحيح نيست ، بلكه تشخيص اين دو گونه بلند حرف زدن چيزيست كه عقل هر عاقلي از عهده آن برمي‏آيد ، و عقل هر عاقلي قبل از نهي شرعي هم آن را تشخيص مي‏دهد كه عمل زشتي است ، و تشخيص زشتي آن مانند تشخيص زشتي افتراء و افك و دروغ است .


و كساني كه در صدر اسلام اين عمل را مرتكب مي‏شدند مؤمنينبودند ، به شهادت اينكه در اول آيه فرموده : يا ايها الذين امنوا .


و مؤمنين با اين تشخيص كه اين عمل ، عمل زشتي است مرتكب مي‏شدند ، از باب اينكه در خيلي از گناهان مسامحه مي‏كردند ، و خيال مي‏كردند خيلي مهم نيست ، ولي نمي‏دانستند كه اين عمل باعث حبط و بطلان عبادات و اعمال صالحشان مي‏شود ، و اگر مي‏دانستند هرگز راضي به بطلان آن نمي‏شدند .


لذا خداي تعالي متوجهشان كرده كه اين عمل چنين خطري دارد ، و شما نمي‏دانيد و فرموده : أن تحبط اعمالكم و أنتم لا تشعرون شما نمي‏دانيد كه اين عمل شما اثري هولناك و خطري عظيم دارد ، و آن اين است كه اعمالتان را حبط مي‏كند ، پس زنهار ، متوجه باشيد و هيچ يك از اين دو قسم حرف زدن را مرتكب نشويد كه اعمالتان باطل مي‏شود و خود متوجه نيستيد .


پس جمله و انتم لا تشعرون ناظر است به حالي كه مؤمنين قبل از نهي داشتند ، و آن اين است كه مي‏دانستند عملشان زشت است ، ولي نمي‏دانستند اين عمل زشتشان چقدر زشت است ، و زشتيش به اين حد از عظمت است ، و اما بعد از صدور بيان الهي فهميدند كه خطر احباط در اين اعمالشان هست .


پس آيه شريفه از يك نقطه نظر شبيه آيه شريفه : و تحسبونه هينا و هو عند الله عظيم استكه راجع به مساله افك است مي‏فرمايد : شما خيال مي‏كنيد افك عمل


ترجمة الميزان ج : 18ص :462


كوچكي است ، در حالي كه نزد خدا عملي است عظيم .


و از نظر ديگر نظير آيه و بدا لهم من الله ما لم يكونوا يحتسبون است ، كه راجع به قيامت است و مي‏فرمايد : در آن روز از ناحيه خدا چيزهايي برايشان ظاهر مي‏شود كه هرگز احتمالش را هم نمي‏دادند .


ان الذين يغضون اصواتهم عند رسول الله اولئك الذين امتحن الله قلوبهم للتقوي ... كلمه غض صوت معناي خلاف رفع الصوت را مي‏دهد .


و كلمه امتحان به معناي ابتلاء و اختيار است ، و امتحان را وقتي به كار مي‏برند كه بخواهند وضع چيزي كه تاكنون برايشان مجهول بوده معلوم كنند ، و چون اين معنا در مورد خداي تعالي محال است ، ناگزير بايد بگوييم كه امتحان در مورد خداي تعالي به معناي تمرين دادن و عادت دادن است - همچنان كه بعضي اينطور معنا كرده‏اند .


و يا امتحان را به معناي محنت و مشقت دادن به قلب معنا كنيم ، و بگوييم خداي تعالي اين مشقت‏ها را بر دلها تحميل مي‏كند تا قلبها به تقوي عادت كنند .


سياق اين آيه سياق وعده جميلي است در برابر آهسته كردن صدا پيش روي رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) بعد از آنكه مؤمنين را توصيف مي‏كند به اينكه خداوند دلهايشان را براي تقوي تمرين داده .


و اين خود تاكيد و تقويتي است براي مضمون آيه قبلي تا مؤمنين را تشويق كند به اينكه نهي در آن آيه را عمل كنند .


و در اينكه در اين آيه از پيامبر اسلام تعبير كرد به رسول الله و در آيه قبلي تعبير كرد به نبي اشاره‏اي است به ملاك حكم ، خواسته بفهماند شخص رسول بدان جهت كه رسول است هر قسم رفتاري كه با آن جناب بشود با مرسل و فرستنده او شده است ، اگر او را تعظيم و احترام كنند خدا را احترام كرده‏اند ، پس آهسته سخن گفتن نزد او ، احترام و تعظيم و بزرگداشت خداي سبحان است ، و مداومت بر اين سيره - كه از كلمه يغضون استفاده مي‏شود ، چون مضارع استمرار را مي‏رساند - كاشف از اين است كه اين كساني كه چنين ادبي دارند تقوي خلق آنان شده ، و خدا دلهايشان را براي تقوي تمرين داده .


لهم مغفرة و اجر عظيم - اين نيز وعده جميلي است در برابر تقوايي كه در دل دارند ، همچنان كه فرموده : و العاقبة للتقوي .



ترجمة الميزان ج : 18ص :463


ان الذين ينادونك من وراء الحجرات اكثرهم لا يعقلون از سياق آيه چنين برمي‏آيد كه از واقعه‏اي خبر مي‏دهد كه واقع شده ، و اشخاص جفا كار بوده‏اند كه آن جناب را از پشت ديوار حجره‏هايش صدا مي‏زدند ، و در حقش رعايت ادب و احترام نمي‏كردند ، و خداي تعالي در اين آيه مذمتشان مي‏كند ، و به ناداني و نداشتن عقل توصيفشان مي‏فرمايد و به حيوانات و چارپايان تشبيهشان مي‏كند .


و لو انهم صبروا حتي تخرج اليهم لكان خيرا لهم و الله غفور رحيم يعني اگر اين جفاكاران صبر كنند و تو را صدا نزنند ، تا خودت به ديدنشان از خانه در آيي براي آنان بهتر است ، براي اينكه هم ادبي است نيكو ، و هم تعظيم و احترام مقام رسالت است ، و هم رعايت اين ادب آنان را به مغفرتخدا و رحمت او نزديك مي‏كند ، چون او پروردگاري است غفور و رحيم .


پس جمله و الله غفور رحيم گويا ناظر است به همان صبري كه بدان توصيه مي‏فرمود .


ممكن هم هست ناظر باشد به اينكه اكثرشان عقل ندارند .


و معناي مجموع جملات اين باشد كه : آنچه از اين افراد جفاكار صادر شد و آن جهالت و سوء ادبشان ، مورد عفو قرار گرفت ، براي اينكه از روي عقل مرتكب نشدند ، بلكه ناشي از قصور فهمشان بوده ، و خدا هم غفور و رحيم است .


يا ايها الذين امنوا ان جاءكم فاسق بنبا فتبينوا ... كلمه فاسق به طوري كه گفته‏اند به معناي كسي است كه از طاعت خارج و به معصيت گرايش كند .


و كلمه نبا به معناي خبر مهم و عظيم الشان است .


و كلمه تبين و نيز كلمه استبانة و ابانة - به طوري كه در صحاح آمده - همه به يك معنا است ، و اين كلمه هم متعدي استعمال مي‏شود و مفعول مي‏گيرد ، و هم لازم استعمال مي‏شود ، و چون متعدي شود معناي ايضاح و اظهار را مي‏دهد ، مثلا وقتي گفته مي‏شود : تبينت الامر و يا استبنته و يا أبنت الامر معنايش اين است كه من فلان امر را روشن و اظهار كردم .


و چون به طور لازم استعمال شود ، به معناي اتضاح و ظهور خواهد بود ، وقتي گفته مي‏شود ابان الامر و يا استبان الامر و يا تبين الامر معنايش اين است كه فلان امر واضح شد .


و معناي آيه چنين است : اي كساني كه ايمان آورده‏ايد ! اگر فاسقي نزد شما خبري مهم آورد ، خبرش را تحقيق و پيرامون آن بحث و فحص كنيد ، تا به حقيقت آن واقف شويد ، تا مبادا بدون جهت و به ناداني بر سر قومي بتازيد ، و بعدا از رفتاري كه با آنان كرده‏ايد پشيمان شويد .



ترجمة الميزان ج : 18ص :464


خداي سبحان در اين آيه اصل عمل به خير را كه اصلي است عقلايي امضاء كرده ، چون اساس زندگي اجتماعي بشر به همين است كه وقتي خبري را مي‏شنوند به آن عمل كنند ، چيزي كه هست در خصوص خبر اشخاص فاسق دستور فرموده تحقيق كنيد ، و اين در حقيقت نهي از عمل به خبر فاسق است ، و حقيقت اين نهي اين است كه مي‏خواهد از بي اعتباري و عدم حجيت خبر فاسق پرده بردارد ، و اين هم خودش نوعي امضاء است ، چون عقلا هم رفتارشان همين است كه خبر اشخاص بي‏بندوبار را حجت نمي‏دانند ، و به خبر كسي عمل مي‏كنند كه به وي وثوق داشته باشند .


توضيح اينكه : حيات آدمي حياتي است علمي ، و انسان سلوك طريق زندگي‏اش را بر اين اساس بنا نهاده كه آنچه به چشم خود مي‏بيند ، به همان عمل كند ، حال چه خير باشد و نافع و چه شر باشد و مضر .


و چون ما يحتاج زندگي‏اش و آنچه مربوط و متعلق به زندگي او است منحصر در ديدنيها و شنيدنيهاي خودش نيست بلكه بيشتر آنها از حيطه ديد و علم او غايب است ، ناگزير مي‏شود كه بقيه حوائج خود را كه گفتيم از حيطه علم او غايب است از راه علم ديگران تكميل و تتميم كند ، علمي كه ديگران با مشاهده و يا با گوش خود بدست آورده‏اند ، و اين همان خبر است .


پس اعتماد به خبر به اين معنا است كه عملا ترتيب اثر به آن بدهيم و با مضمون آن تا حدي معامله علمي بكنيم كه گويا خود از راه مشاهده بدست آورده‏ايم ، و اين همان طوري كه گفتيم لازمه زندگي اجتماعي انسان است ، و احتياج ابتدائي او است ، و بناي عقلا و مدار عملكرد آنان بر قبول خبر ديگران است .


حال اگر خبري كه به ما مي‏دهند متواتر باشد يعني از بسياري آورندگان آن براي انسان يقين آور باشد و يا اگر به اين حد از كثرت نيست حد اقل همراه با قرينه‏هايي قطعي باشد كه انسان نسبت به صدق مضمون آن يقين پيدا كند ، چنين خبري حجت و معتبر است .



ترجمة الميزان ج : 18ص :465


و اما اگر خبر متواتر نبود ، و همراه با قرينه‏هايي قطعي نيز نبود ، و در نتيجه بعد از شنيدن خبر يقين به صحت آن حاصل نشد ، و به اصطلاح علمي خبر واحد بود ، چنين خبري در نظر عقلا وقتي معتبر است كه اگر براي انسان يقين نمي‏آورد ، حد اقل وثوق و اطميناني بياورد ، حال يا به حسب نوعش خبري وثوق‏آور باشد ، ( مانند خبري كه متخصص يك فن به ما مي‏دهد ) و يا به حسب شخصش وثوق‏آور باشد ، ( مثل اينكه شخص آورنده خبر مورد وثوق ما باشد ) ، عقلا بنا دارند كه بر اين خبر نيز ترتيب اثر دهند .


و سرش هم اين است كه عقلا يا به علم عمل مي‏كنند ، و يا به چيزي كه اگر علم حقيقي نيست علم عادي هست ، و آن عبارت است از مظنه و اطمينان .


حال كه اين مقدمه روشن گرديد ، مي‏گوييم : اينكه در آيه شريفه دستور به تحقيق و بررسي خبر فاسق را تعليل فرموده به اينكه ان تصيبوا قوما بجهالة ... مي‏فهماند كه آنچه بدان امر فرموده ، رفع جهالت است ، و اينكه انسان اگر خواست به گفته فاسق ترتيب اثر دهد ، و به آن عمل كند بايد نسبت به مضمون خبر او علم حاصل كند ، پس در آيه شريفه همان چيزي اثبات شده كه عقلا آن را ثابت مي‏دانند ، و همان عملي نفي شده كه عقلا هم آن را نفي مي‏كنند ، و اين همان امضاء است ، نه تاسيس حكمي جديد .


و اعلموا ان فيكم رسول الله لو يطيعكم في كثير من الامر لعنتم ... كلمه عنت به معناي گناه ، و نيز به معناي هلاكت است .


و كلمه طوع و اطاعت هر چند به معناي انقياد و گردن نهادن است ، و ليكن بيشتر به معناي امتثال أمر و مشي بر طبق خطي است كه آمر براي مامور ترسيم كرده - اين نظريه راغب است - .


ليكن چه بسا ممكن است كه امر به عكس شود ، يعني مافوق بر طبق خواسته زيردست خود عمل كند ، آنطور كه او دلش مي‏خواهد ، در اينجا متبوع و آمر از تابع و زيردست اطاعت كرده .


و اتفاقا در آيه مورد بحث اطاعت به همين معنا است ، مي‏فرمايد لو يطيعكم - اگر پيغمبر شما را اطاعت كند چون عمل رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) را بر طبق دلخواه مؤمنين اطاعت آن جناب از مؤمنين خوانده .


و اين آيه به طوري كه از سياقش برمي‏آيد تتمه گفتار در آيه قبل است ، مي‏خواهد حكم در آن آيه را تعميم دهد ، و بفرمايد رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) نه تنها نبايد خبر فساق را بدون تحقيق بپذيرد ، بلكه خواسته شما را هم نبايد اطاعت كند ، به همان علتي


ترجمة الميزان ج : 18ص :466


كه گفتيم نبايد به خبر فساق عمل كند .


در آنجا گفتيم اگر عمل كند گرفتار جهالت و بناي عمل بر اساس جهالت شده است ، اطاعت كردنش از شما هم همين محذور را دارد .


مضمون اين آيه روشن كردن مؤمنين است به اينكه خداي سبحان ايشان را به جاده رشد انداخته ، و به همين جهت است كه ايمان را محبوبشان كرده و در دلهايشان زينت داده ، و كفر و فسوق و عصيان را از نظرشان انداخته ، پس بايد كه از اين معنا غفلت نكنند كه رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) را دارند .


كسي را دارند كه مؤيد از ناحيه خداست .


كسي را دارند كه از ناحيه پروردگارش بينه‏اي دارد كه هرگز جز به راه رشد نمي‏برد ، و به سوي چاه و گمراهي نمي‏كشاند ، پس بايد او را اطاعت كنند ، وهر چه او اراده مي‏كند اراده كنند ، و هر چه او اختيار مي‏كند اختيار كنند ، و اصرار نورزند كه آن جناب ايشان را در آراء و اهوائشان اطاعت كند ، چون اگر او ايشان را در بسياري از امور اطاعت كند ، هلاك مي‏شوند ، و به تعب مي‏افتند .


پس جمله و اعلموا ان فيكم رسول الله عطف است بر جمله فتبينوا ي در آيه قبل ، و اگر در جمله مورد بحث خبر را بر مبتدا مقدم داشته ، و به جاي اينكه بفرمايد ان رسول الله فيكم فرموده ان فيكم رسول الله براي اين بوده كه انحصار را برساند و بفهماند اين تنها شماييد كه چنين نعمتي در اختيار داريد .


و نيز به لازمه اين انحصار هم اشاره كرده باشد ، و بفهماند لازمه اينكه رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) تنها در اختيار شما است ، اين است كه شما هم به رشد او چنگ بزنيد ، و از گمراهي اجتناب بكنيد ، و در امور به او مراجعه نموده ، اطاعتش كنيد ، و دنبال راهش حركت كنيد ، نه اينكه دنباله هواهاي نفساني خود را گرفته ، توقع داشته باشيد كه آن جناب هم تابع هواهاي شما شود .


پس معناي جمله اين شد كه : فراموش مكنيد كه رسول خدا تنها در بين شما است - و اين كنايه است از اينكه واجب است در امور خود به او مراجعه كنند و ( با ساير اقوامي كه از چنين نعمتي برخوردار نيستند فرق داشته باشند ) در هر پيشامدي كه با آن مواجه مي‏شوند طبق نظريه آن جناب رفتار نموده هر چه او دستور مي‏دهد عمل كنند ، بدون اينكه كمترين دخالتي به هواي نفس خود دهند .


لو يطيعكم في كثير من الامر لعنتم - يعني اگر رسول خدا در بسياري از امور به دلخواه شما رفتار كند به زحمت مي‏افتيد و هلاك مي‏شويد .


و اين جمله تقريبا به منزله جواب از سؤالي است تقديري ، گويا كسي پرسيده : به چه دليل در امور و حوادث به آن جناب مراجعه كنيم و او به ما مراجعه نكند ، و به دلخواه ما رفتار ننمايد ؟ در پاسخ فرموده براي اينكه اگر به


ترجمة الميزان ج : 18ص :467


دلخواه شما عمل كند ، به زحمت مي‏افتيد و هلاك مي‏شويد .


و لكن الله حبب اليكم الايمان و زينه في قلوبكم - كلمه لكن در ابتداي اين جمله استدراك و اعراض از مطلبي است كه جمله قبل آن را هم شامل مي‏شود ، يعني جمله لو يطيعكم في كثير من الامر لعنتم اين معنا را هم مي‏فهماند كه شما مسلمانان در معرض هلاكت و گمراهي هستيد و كلمه لكن مي‏خواهد اين را استثناء كند ، بفرمايد : نه ، شما به خاطر اينكه خدا ايمان را محبوب دلهايتان كرده ، و اين انعام را بر شما كرده كه ايمان را در دلهايتان زينت داده ، و كفر را از نظرتان انداخته ، و ديگر اشتهائي به كفر و فسوق و عصيان نداريد ، لذا مشرف به هلاكت و گمراهي نيستيد .


محبوب كردن ايمان در دل مؤمنين به اين معنا است كه : خداي تعالي ايمان را به زيوري آراسته كه دلهاي شما را به سوي خود جذب مي‏كند ، به طوري كه دلهاي شما به آساني دست از آن برنمي‏دارد ، و از آن رو به سوي چيزهاي ديگر نمي‏كند .


و كره اليكم الكفر و الفسوق و العصيان - اين جمله عطف است بر جمله حبب ، و معناي مكروه كردن كفر و فسوق و عصيان اين است كه دلهاي شما را طوري كرده كه خود به خود از كفر و توابع آن تنفر دارد .


و فرق بين فسوق و عصيان - به طوري كه گفته‏اند - اين است كه فسوق عبارتست از خروج از طاعت به سوي معصيت ، و عصيان عبارتست از خود معصيت .


به عبارت ديگر عصيان عبارتست از همه گناهان .


بعضي هم گفته‏اند : مراد از فسوق دروغ است ، به قرينه آيه قبلي كه از خبر دروغين فساق سخن مي‏گفت ، و عصيان عبارتست از بقيه گناهان .


اولئك هم الراشدون - اين جمله مساله محبوب كردن ايمان و مجذوب كردن دلهاي مؤمنين در برابر آن ، و نيز مكروه كردن كفر و فسوق و عصيان را بيان مي‏كند ، مي‏فرمايد همين سبب رشدي است كه هر انساني به فطرت خود در جستجوي آنست ، و در مقابل باز به فطرت خود از گمراهي متنفر است ، پس بر مؤمنين لازم است كه دست از ايمان برندارند ، و از كفر و فسوق و عصيان اجتناب ورزند ، تا رشد يابند كه اگر رشد يابند تابع رسول مي‏شوند ، و ديگر هواهاي خود را پيروي نمي‏كنند .


و چون دوست داشتن ايمان و مجذوب شدن در برابر آن ، و تنفر از كفر و توابع آن ، صفت بعضي از افرادي بوده كه رسول در بين آنان بوده است و تمامي اصحاب آن جناب،


ترجمة الميزان ج : 18ص :468


داراي چنين صفاتي نبوده‏اند - همان طور كه آيه قبلي هم تصريح به آن مي‏كرد - و اگر خطاب را متوجه همه اصحاب كرده با اينكه محبت به ايمان و كراهت از كفر و فسق و عصيان در همه اصحاب نبود ، همچنان كه آيه سابق بر آن شهادت مي‏داد ، براي اين بود كه خواست وحدتشان محفوظ باشد ، و خلاصه به گردن آنهايي هم كه چنين نيستند بگذارد كه چنين هستيد ، و بايد چنين باشيد ، و به همين جهت در آخر آيه ، سياق را تغيير داد ، و خطاب را متوجه شخص رسول الله (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) نمود و فرمود : اينان رشد يافتگانند .


و اشاره به كلمه اينان اشاره به خصوص آنهايي است كه چنين صفاتي دارند ، يعني آنهايي كه دلهايشان دوستدار ايمان و متنفر از كفر و فسوق و عصيان است ، تا به اين وسيله ، هم اين افراد را مدح كرده باشد و هم آنهايي را كه چنين نبوده‏اند تشويق نموده باشد .


اين را هم بايد دانست كه در جمله و اعلموا ان فيكم رسول الله لو يطيعكم في كثير من الامر لعنتم اشعاري است به اينكه يك دسته از مؤمنين اصرار داشته‏اند كه خبر فاسق مشار اليه در آيه قبلي ، مورد قبول واقع شود و رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) به آن خبر ترتيب اثر دهد و اتفاقا جريان از همين قرار هم بوده كه رسولخدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) وليد بن عقبه را ( كه مردي فاسق بود ) به ميان قبيله بني المصطلق فرستاد تا زكات آنان را جمع‏آوري نموده بياورد .


وليد ، نزد اين قبيله رفت و مردم قبيله وقتي او را ديدند دلواپس شدند ، و او بدون اينكه چيزي به ايشان بگويد ، به مدينه برگشت و عرضه داشت كه مردم بني المصطلق از دين برگشته‏اند ، و زكات نمي‏دهند .


رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) تصميم گرفت لشكر به سويشان بفرستد ، و با ايشان كارزار كند كه آيه مورد بحث نازل شد ، و ايشان منصرف گرديدند و در بين مسلمانان عده‏اي اصرار داشتند كه چه خوبست با بني المصطلق كارزار كنيم - كه به زودي اصل اين داستان در بحث روايتي خواهد آمد .


فضلا من الله و نعمة و الله عليم حكيم اين جمله رفتاري را كه در جملات قبل خداي تعالي با مؤمنين داشت تعليل مي‏كند ، يعني مي‏فرمايد : اگر خداي تعالي ايمان را محبوب دلهايشان كرد و كفر و فسوق و عصيان را مورد نفرتشان قرار داد ، صرفا عطيه و نعمتي بود كه به ايشان ارزاني داشت ، نه اينكه خواسته باشد عوضي از ناحيه مؤمنين عايدش گردد ، البته اين عمل بيهوده و گزافي هم نبوده و بدون حكمت و علتي مؤمنين را به چنين عطيه‏اي اختصاص نداده ، چون او عليم است ، مي‏داند عطيه خود و نعمتش را كجا مصرف كند ، و حكيم است هرگز عملي را بيهوده و گزاف و بدون حكمت انجام نمي‏دهد ، همچنانكه در سوره فتح مي‏فرمود : و ألزمهم كلمة التقوي و كانوا أحق


ترجمة الميزان ج : 18ص :469


بها و اهلها و كان الله بكل شي‏ء عليما .


و ان طائفتان من المؤمنين اقتتلوا فاصلحوا بينهما ... كلمه اقتتال و تقاتل به يك معنا است ، همچنان كه استباق و تسابق به يك معنا است .


و برگردانيدن ضمير جمع به دو طائفه ، به اعتبار معنا است ( چون هر چند دو طائفه بودند ، و مي‏بايد ضمير تثنيه به آن دو برگردد ، ولي چون دو طائفه چندين نفر هستند ، پس از حيث نفر جمعند ) همچنان كه در عبارت فاصلحوا بينهما كه ضمير تثنيه به آن بر مي‏گردد ، به اعتبار لفظ طائفتان مي‏باشد .


از بعضي از مفسرين نقل شده كه در وجه فرق بين دو ضمير ، كه چرا يك جا ضمير جمع به طائفتان برگردانيده ، و يك جا ضمير تثنيه گفته‏اند : سرش اين است كه در اولي ( كه ضمير جمع برگردانده ) دو طائفه در حال جنگ ، يك طائفه مخلوط به هم هستند ، و چون جمعيتي هستند ، ضمير جمع به آنها برمي‏گردد ، و در دومي كه ضمير تثنيه برگردانده ، به اين جهت است كه در آن حال دو طائفه جدا از همند .


فان بغت احديهما علي الاخري فقاتلوا التي تبغي حتي تفيي‏ء الي امر الله - كلمه بغي كه مصدر بغت است ، به معناي ظلم و تعدي بدون حق است ، و كلمه في كه جمله تفيي‏ء از آن اشتقاق يافته ، به معناي برگشتن است .


و مراد از أمر الله دستوراتي است كه خداي تعالي داده .


و معناي آيه اين است كه : اگر يكي از دو طائفه مسلمين به طائفه ديگر بدون حق ستم كرد ، بايد با آن طائفه كه تعدي كرده قتال كنند تا به امر خدا برگردند و دستورات الهي را گردن نهند .


فان فاءت فاصلحوا بينهما بالعدل - يعني اگر با قتال شما طائفه تجاوزكار سر جاي خود نشست ، و اوامر خدا را گردن نهاد ، آن وقت در مقام اصلاح بين آن دو طائفه برآييد .


اما اصلاح تنها به اين نباشد كه سلاح‏ها را زمين بگذاريد ، و دست از جنگ بكشيد ، بلكه اصلاحي توأم با عدل باشد ، به اين معنا كه احكام الهي را در مورد هر كسي كه به او تجاوز شده - مثلا كسي از او كشته شده ، و يا عرض و مال او و يا حق او تضييع شده - اجراء كنيد .


و أقسطوا ان الله يحب المقسطين - كلمه اقساط - به كسره همزه - به معناي آن است كه به هر يك ، آن حقي را كه مستحق است و آن سهمي را كه دارد بدهي .


پس عطف


ترجمة الميزان ج : 18ص :470


اين جمله به جمله أصلحوا بينهما بالعدل ، از قبيل عطف مطلق بر مقيد به منظور تاكيد است .


و جمله ان الله يحب المقسطين ، هم علت دستور به اصلاح و عدالت را تعليل مي‏كند ، و هم آن تاكيدي را كه گفتيم از عطف دو جمله به يكديگر استفاده مي‏شود ، براي بار دوم تاكيد مي‏نمايد ، گويا فرموده : بين آن دو طائفه به عدالت اصلاح كنيد ، باز هم مي‏گويم ، دائما عدالت كنيد ، و در همه امور عدالت را رعايت نماييد ، براي اينكه خداوند عدالت‏گستران را به خاطر عدالتشان دوست دارد .


انما المؤمنون اخوة فاصلحوا بين أخويكم اين جمله هر چند مطلب جديدي را بيان مي‏كند ، ليكن باز مطالب قبلي را تاكيد مي‏نمايد ، و اگر ارتباط بين مؤمنين را منحصر كرد در ارتباط اخوت ، براي اين بود كه مقدمه و زمينه‏چيني باشد براي تعليلي كه براي حكم صلح مي‏آورد ، و مي‏فرمايد پس بين دو برادر خود اصلاح كنيد ، و در نتيجه بفهماند اين دو طائفه‏اي كه شمشير به روي يكديگر كشيدند ، به خاطر وجود اخوت در بين آن دو ، واجب است كه صلح در بينشان برقرار گردد ، و اصلاحگران هم به خاطر اينكه برادران آن دو طائفه هستند ، واجب است صلح رادر هر دو طائفه برقرار نموده ، هر دو را از نعمت صلح برخوردار سازند - نه اينكه به طرف يك طائفه متمايل شوند .


و اين كه در جمله مورد بحث فرمود : فاصلحوا بين اخويكم با اينكه مي‏توانست بفرمايد فاصلحوا بين الاخوين ، براي اين بود كه در كوتاهترين عبارت ، لطيف‏ترين بيان را كرده باشد ، چون جمله مورد بحث دو چيز را مي‏فهماند : يكي اينكه دو طائفه‏اي كه با هم جنگ مي‏كنند برادر يكديگرند ، و بايد صلح بين آن دو برقرار شود ، دوم اينكه ساير مسلمانان هم برادر هر دو طرف جنگ هستند ، و آنان بايد رعايت برادري و اصلاح را در بين هر دو طائفه بنمايند .


و اتقوا الله لعلكم ترحمون - و از خدا بترسيد شايد مشمول رحمت خدا گرديد .


اين جمله هر سه طائفه ، يعني دو طائفه مقاتل ، و طائفه اصلاحگر را موعظه و نصيحت مي‏كند .


گفتاري در معناي اخوت


بايد دانست كه جمله انما المؤمنون اخوة قانوني را در بين مسلمانان مؤمن تشريع مي‏كند ، و نسبتي را برقرار مي‏سازد كه قبلا برقرار نبود ، و آن نسبت برادري است كه آثاري


ترجمة الميزان ج : 18ص :471


شرعي ، و حقوقي قانوني نيز دارد .


ما در بعضي از مباحث گذشته اين تفسير پيرامون مساله ابوت ، بنوت و اخوتو ساير انواع قرابت و خويشاوندي گفتيم كه اين نسبت‏ها دو قسمند : يكي حقيقي و طبيعي كه عبارت از اين است كه دو فرد از بشر يا بدون واسطه و يا با يك يا چند واسطه بالاخره منتهي به پشت يك پدر و يا رحم يك مادر ، و يا منتهي به هر دو شوند .


يكي هم نسبت‏هاي اعتباري و قراردادي است ، براي اينكه آثاري خاص بر آنها مترتب شود ، مثلا از يكديگر ارث ببرند ، و يا نفقه يكي بر ديگري واجب باشد ، و يا اينكه ازدواج آن دو با يكديگر حرام باشد ، و يا احكامي ديگر .


پس معلوم شد كه قرابت و نسبت اعتباري ، غير از قرابت طبيعي است ، البتهگاهي مي‏شود كه هر دو با هم جمع مي‏شوند ، مثل قرابتي كه بين دو برادر و يا يك زن و شوهر مشروع هست كه قرابتشان هم طبيعي است و هم اينكه قانون و اعتبار اين قرابت را قرابت مي‏داند ، و آثاري بر آن مترتب مي‏كند .


و گاهي طبيعي هست ولي اعتباري نيست ، مانند فرزند متولد شده از زنا كه از نظر طبيعت ، اين فرزند ، فرزند پدر و مادر زناكار خود هست ، و اما از نظر قانون و اعتبار هيچ ارتباطي با آن دو ندارد ، نه از آن دو ارث مي‏برد ، و نه آن دو از وي ارث مي‏برند ، و گاه هم مي‏شود قرابت اعتباري هست ولي طبيعي نيست ، مانند پسر خوانده كه در بعضي از قوانين ( مانند قانون جاهليت عرب ) پسر شمرده مي‏شد ، ولي پسر طبيعي نبود .


و معتبر شمردن امور اعتباري هر چند همانطور كه گفتيم به منظور اين است كه آثار حقيقي بر آن امر اعتباري مترتب كنيم ، مثلا يك فرد از جامعه را سر جامعه فرض كنيم تا نسبت او به جامعه نسبت سر به بدن باشد ، همان طور كه سر امور بدن را تدبير مي‏كند ، او هم امور جامعه را تدبير كند ، و در بين جامعه حكم براند ، همانطور كه سر در بدن مي‏راند ، و ليكن اين را هم بايد دانست كه عقل آدمي بدون جهت و بيهوده چيزي را كه فاقد حقيقتي است ، داراي آن حقيقت فرض نمي‏كند ، و اگر فرض كند ، حتما به خاطر مصلحتي است كه وادارش كرده چنين فرضي بكند .


اين را بدان جهت خاطرنشان كرديم كه بگوييم : وقتي به خاطر مصلحتي قرار شد چيز فاقد حقيقتي را واجد آن حقيقت فرض كنيم و آثار آن حقيقت را بر اين امر فرضي هم مترتب سازيم ، از آثار حقيقت آنچه كه مصلحت اقتضا كند مترتب مي‏كنيم .


اگر مصلحت اقتضا كرد همه آنها را مترتب كنيم ، مي‏كنيم ، و اگر اقتضا كرد بعضي از آن آثار را مترتب كنيم همان بعض را مترتب خواهيم كرد .


مثل يك معجون كه مركب حقيقي از چند جزء است ، اگر يك جزء آن نباشد


ترجمة الميزان ج : 18ص :472


معجون ، ديگر آن معجون نخواهد بود ، ولي در يك معجون اعتباري به نام نماز كه مركب از چند جزء است ، هم ممكن است بگوييم اگر خواندن حمد در آن نباشد نماز خوانده نشده - چه اينكه سوره عملا ترك شود و چه سهوا - و هم مي‏توانيم بگوييم اگر عمدا ترك شود نماز باطل است ، چون نماز انجام نشده ، ولي اگر سهوا ترك شود عيب ندارد .


و شارع اسلام شق دوم را اعتبار كرده ، و فرموده من نماز بي سوره را با اينكه بي سوره است ، در صورتي كه سوره آن سهوا فراموش شده باشد نماز داراي سوره فرض مي‏كنم، و آن را صحيح مي‏دانم .


و باز به همين جهت است كه مي‏بينيم آثار معنا به حسب اختلاف موارد ، مختلف مي‏شود ، مثلا اگر در نماز ركوع دو بار بيايد و يا اصلا ترك شود ، چه عمدا و چه سهوا نماز باطل مي‏شود ، ولي قرائت حمد و سوره اين طور نيست - كه شرحش گذشت - پس جائز و ممكن است كه آثار مترتبه بر يك معناي اعتباري به حسب اختلاف مواردش مختلف شود .


ليكن اين را هم بايد در نظر داشت كه آثار اعتباري تنها بر موضوعات اعتباري مترتب مي‏شود ، نه بر موضوعات طبيعي هر چند كه اعتبار نداشته باشد ، مثلا اثر مالكيت انسان نسبت به خانه‏اش ، اين است كه بتواند در آن تصرف كند ، اما اين اثر بدين جهت مترتب است كه صاحب خانه مالك اعتباري آن است ، يعني در عالم اعتبار و در قانون ، مالك شناخته شده ، نه بدين جهت كه انسان است .


و همچنين برادر در عالم اعتبار اسلامي از برادر خود ارث مي‏برد ، نه بدين جهت كه برادر طبيعي او ، يعني متولد از پدر يا از مادر و يا از پدر و مادر او است ، تا برادر ولد زنا هم از پدرش ارث ببرد ، چون برادر طبيعي او است بلكه از اين جهت ارث مي‏برد كه در عالم اعتبار اسلامي برادر شناخته شده است .


اخوت نيز يك معنايي است كه هم مي‏تواند طبيعي باشد و هم اعتباري .


و اخوت طبيعي در شرايع و قوانين هيچ اثري ندارد ، و قوانين به صرف اينكه دو انسان داراي يك پدر و يا يك مادر و يا يك پدر و مادر باشند ارتباطي بين اين دو از نظر قانون نمي‏بيند ، ولي اخوت اعتباري در اسلام آثاري اعتباري دارد .


و اخوت در اسلام عبارت است از نسبتي كه بين دو نفر برقرار است ، و در نكاح و ارث آثاري دارد ، حال چه اينكه اخوت طبيعي باشد و چه رضاعي كه البته اخوت رضاعي آثاري در مساله ازدواج دارد ولي در ارث ندارد - و چه اخوت ديني كه آثاري اجتماعي دارد ، و در نكاح و ارث اثر ندارد .


و به زودي كلامي از امام صادق (عليه‏السلام‏) در باره حقوق اخوت ديني خواهد آمد كه فرموده : مؤمن برادر مؤمن و چشم او و راهنماي او است ، به او خيانت نمي‏كند ، و ستم بر او روا نمي‏دارد و او را فريب نمي‏دهد ، و


ترجمة الميزان ج : 18ص :473


اگر وعده‏اي به او داد خلف وعده نمي‏كند .


و اين معنا بر بعضي از مفسرين مخفي مانده و اطلاق اخوت در آيه را در باره مؤمنين ، اطلاقي مجازي و از باب استعاره گرفته و گفته‏اند : شركت دو نفر در داشتن ايمان ، شبيه است به شركت آن دو در اصل تولد ، براي اينكه هم تولد ، اصلي است براي بقاء ، چون منشا حيات است ، و هم ايمان منشاي است براي بقاء ابدي در بهشت .


بعضي هم گفته‏اند : اين اخوت از باب تشبيه بليغ است ، از اين حيث كه مؤمنين همه به يك ريشه منسوبند آن هم ايمان است ، كه باعث بقاء ابدي است .


بحث روايتي


در مجمع البيان در ذيل آيه يا ايها الذين امنوا مي‏گويد : زراره از امام باقر (عليه‏السلام‏) روايت كرده كه فرمود : هنوز هيچ شمشيري در اسلام كشيده نشده ، و هيچ صف نمازي وصف جنگي بر پا نشده بود ، و هيچ اذاني به صداي بلند گفته نشده بود ، و هيچ خطاب يا ايها الذين آمنوا نازل نشده بود كه افراد قبيله اوس و خزرج مسلمان شدند .


مؤلف : و از ابن عباس هم روايت شده كه گفته است : هيچ خطابي به يا ايها الذين آمنوا در مكه نازل نشد ، همچنان كه هيچ خطابي به يا ايها الناس در مدينه نازل نشد - تا آخر حديث - ولي بعضي در باره ذيل اين حديث ترديد كرده‏اند .


در اين ميان روايات ديگري در الدر المنثور و تفسير قمي در سبب نزول آيه لا تقدموا بين يدي الله و رسوله نقل شده ، كه با مضمون آيه آن طور كه بايد مطابقت ندارد ، و ما متعرض آنها نشديم ، اگر كسي خواسته باشد مي‏تواند به اين دو تفسير مراجعه كند .


و در الدر المنثور است كه احمد ، بخاري ، مسلم ، ابو يعلي و بغوي - در كتاب معجم


ترجمة الميزان ج : 18ص :474


الصحابه - ، و ابن منذر ، طبراني ، ابن مردويه و بيهقي - در كتاب دلائل - از انس روايت كرده‏اند كه گفته : وقتي آيه يا ايها الذين امنوا لا ترفعوا اصواتكم فوق صوت النبي ... و أنتم لا تشعرون نازل شد ، ثابت بن قيس بن شماس كه مردي درشت صدا بود گفت : اين من بودم كه صدايم را بلند كردم ، و حتما اعمال صالح من حبط شده ، و من اهل جهنم شده‏ام ، و از آن به بعد غمگين در خانه خود نشست .


رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) روزي پرسيد : ثابت بن قيس كجا است كه او را نمي‏بينم ؟ بعضي از حاضران شتابان به سراغ ثابت رفتند كه رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) احوال تو را مي‏پرسيد مگر تو را چه شده ؟ گفت : من صدايم را بلندتر از صداي رسول الله (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) كرده‏ام ، و آيه شريفه در باره من نازل شده ، و اينك همه اعمال صالحم بيهوده گشته ، و من اهل آتش شده‏ام .


افراد مذكور به حضور رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) رسيدند ، و جريان را باز گفتند حضرت فرمود : نه ، او اهل آتش نيست ، بلكه اهل بهشت است ، اين بود تا آنكه ثابت در حادثه جنگ يمامه به شهادت رسيد .


مؤلف : جمله اين بود تا آنكه ثابت در جنگ يمامه كشته شد كلام راوي است ، مي‏خواسته بگويد شهادت او در جنگ يمامه تصديق همان وعده‏اي است كه رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) داد ، و فرمود : او اهل بهشت است .


البته اين روايت با مختصر اختلافي به طرق مختلف ديگري نيز نقل شده .


و نيز در همان كتاب است كه بخاري - در كتاب الادب - و ابن ابي الدنيا و بيهقي از داوود بن قيس روايت آورده‏اند كه گفت : من حجره‏ها ( ي همسران رسول خدا ) را ديدم كه از شاخه‏هاي بي برگ درخت خرما ساخته شده بود ، و از پشت ، آن را با پلاس مويي پوشيده بودند ، و به گمانم عرض و فاصله بين در خانه تا در حجره چادري ، حدود شش و يا هفت ذراع بود .


و آخرين نقطه خانه ( كه به اصطلاح فارسي پستوي خانه گفته مي‏شود ) ده ذراع بود ، و من گمان مي‏كنم بلندي سقف اين حجره‏ها بين هفت تا هشت ذراع بود .


مؤلف : نظير صدر اين روايت را از ابن سعد از عطاء خراساني روايت كرده كه


ترجمة الميزان ج : 18ص :475


گفت : من حجره‏هاي همسران رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) را ديدم كه از شاخه‏هاي بي برگ درخت خرما ساخته شده بود، و بر در خانه‏ها پلاسي از موي سياه افتاده بود .


و نيز در همان كتاب است كه احمد ، ابن ابي حاتم ، طبراني ، ابن منده و ابن مردويه به سند خود از حارث بن ضرار خزاعي روايت كرده كه گفت : من وارد بر رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) شدم ، مرا به اسلام دعوت فرمود .


پس به حضورش رفتم ، و اسلام آوردم مرا دعوت كرد به دادن زكات آن را هم پذيرفتم و عرضه داشتم : يا رسول الله ! به سوي قوم و قبيله‏ام برمي‏گردم ، و ايشان را به اسلام و دادن زكات مي‏خوانم ، هر كس اجابتم كرد زكاتش را مي‏گيرم ، و شما حدود فلان و فلان روز شخصي بفرستيد تا هر چه زكات جمع‏آوري كرده‏ام بدهم بياورد .


حارث بين قوم خود رفت و دعوتش پذيرفته شد ، و زكاتها را از آنان كه مسلمان شدند جمع كرد ، ولي در آن تاريخي كه معين كرده بود فرستاده‏اي از ناحيه رسول خدا نرسيد .


حارث پيش خود فكر كرد حتما حادثه‏اي رخ داده و رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) از دست او خشمگين شده ، لذا محترمين از قوم خود را خواست و به ايشان گفت : رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) تاريخي معين كرد كه در آن تاريخ فرستاده‏اي براي گرفتن زكات نزد من مي‏فرستد ، و رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) هرگز خلف وعده نمي‏كند ، و من خيال مي‏كنم اين تاخير جز براي اين نيست كه آن جناب خشمگين شده ، به راه بيفتيد تا نزد آن جناب برويم .


از آن سو رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) در رأس همان تاريخ وليد بن عقبه را به سوي حارث روانه كرد ، تا زكاتهايي را كه از اشخاص گرفته تحويل بگيرد ، و وليد در بين راه وحشت مي‏كند و برمي‏گردد ، و به عرض رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) مي‏رساند كه من نزد حارث رفتم و او از دادن زكات خودداري كرد ، و مي‏خواست مرا بكشد .


رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) فورا لشكري به سوي حارث و قبيله‏اش روانه مي‏كند .


لشكر آن جناب در بين راه به حارث و نفراتش برمي‏خورند كه از قبيله بيرون شده و دارند مي‏آيند .


لشكريان گفتند اين خود حارث است كه مي‏آيد ، حارث و نفراتش را دوره كردند .


حارث پرسيد به سوي چه كسي ماموريت يافته‏ايد ؟ گفتند بسوي تو .


پرسيد : براي چه ؟ گفتند رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) وليد بن عقبه را نزد تو فرستاده و او برگشته و گفته كه من نزد


ترجمة الميزان ج : 18ص :476


حارث رفتم ، ولي او زكات را به من نداد ، و خواست مرا به قتل برساند .


حارث گفتبه آن خدايي كه محمد را به حق مبعوث كرده چنين نبوده ، و من اصلا وليد را نديده‏ام ، و وليد نزد من نيامده .


و بعد از آنكه حارث به حضور رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) رسيد ( حضرت ) پرسيد : آيا زكات را ضبط كردي و خواستي فرستاده مرا به قتل برساني ؟ عرضه داشت : نه به آن خدايي كه تو را به حق مبعوث فرموده من اصلا وليد را نديدم و او هم مرا نديده و من نيامدم مگر بعد از آنكه ديدم در تاريخي كه معين فرمودي كسي را نفرستادي .


ترسيدم خدا و رسول بر من خشم گرفته باشد ، لذا آمده‏ام كه علت تاخير را بپرسم .


در اينجابود كه آيه يا ايها الذين امنوا ان جاءكم فاسق بنبا فتبينوا ... حكيم نازل شد .


مؤلف : نزول آيه مذكور در داستان وليد بن عقبه در روايات وارده از طرق اهل سنت مستفيض است ، و همچنين روايات وارده از طرق شيعه .


ابن عبد البر در كتاب استيعاب مي‏گويد : در بين اهل علم آنهايي كه داناي به تاويل قرآن هستند تا آنجا كه من خبر دارم هيچ اختلافي نيست در اينكه آيه ان جاءكم فاسق بنبا فتبينوا در باره وليد بن عقبه نازل شده است .


و در كتاب محاسن به سند خود از زياد حذاء از امام ابي جعفر (عليه‏السلام‏) روايت كرده كه در ضمن حديثي به او فرمود : اي زياد واي بر تو مگر دين به غير از محبت ، چيز ديگري است ؟ مگر كلام خدا را نمي‏بيني كه مي‏فرمايد : ان كنتم تحبون الله فاتبعوني يحببكم الله و يغفر لكم ذنوبكم - اگر دوستدار خدا هستيد مرا پيروي كنيد تا خدا هم شما را دوست بدارد و گناهان شما را برايتان بيامرزد و مگر خطاب او را به رسول گرامي‏اش محمد (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) نمي‏بينيد كه مي‏فرمايد : حبب اليكم الايمان و زينه في قلوبكم - ايمان را محبوب شما كرد و در دلهايتان زينت داد ، و نيز مي‏فرمايد : يحبون من هاجر اليهم - مسلمانان هر كسي را كه به سوي ايشان هجرت كند دوست مي‏دارند و فرمود : حب همان دين است ، و دين همان حب است .


مؤلف : در كافي هم به سند خود از فضيل بن يسار از امام صادق (عليه‏السلام‏) حديثي روايت كرده كه در معناي همين حديث است .


و عبارت آن حديث اين است كه : مگر


ترجمة الميزان ج : 18ص :477


ايمان غير از حب و بغض است .


آنگاه اين آيه را تلاوت فرمود : حبب اليكم الايمان ... .


و در مجمع البيان است كه بعضي گفته‏اند : كلمه فسوق به معناي كذب است - نقل از ابن عباس و ابن زيد ، و نيز منقول از امام ابي جعفر (عليه‏السلام‏) .


مؤلف : در اين معنا روايات ديگري نيز هست .


و در كافي به سند خود از علي بن عقبه از امام صادق (عليه‏السلام‏) روايت آورده كه فرمود : مؤمن برادر مؤمن ، و چشم او و راهنماي او است .


به او خيانت و ظلم نمي‏كند ، او را فريب نمي‏دهد ، و اگر وعده‏اي به او داد خلف وعده نمي‏كند .


مؤلف : و در معناي اين حديث روايات ديگري از آن جناب نقل شده كه در بعضي از آنها به جاي مؤمن فرموده : مسلمان برادر مسلمان است ، او را ظلم نمي‏كند ، و اگر ديگران به او ظلم كنند بي ياورش نمي‏گذارد ، و نيز دنبال سر او بدگويي نمي‏كند .


و در كتاب محاسن به سند خود از ابي حمزه ثمالي از امام ابي جعفر باقر (عليه‏السلام‏) روايت كرده كه فرمود : مؤمن برادر مؤمن است ، برادر پدري و مادريش ، براي اينكه خداي عز و جل مؤمن را از طينت باغهاي آسماني آفريده ، و از باد و بوي جنان بر او دميده و بهمين جهت مؤمن ، برادر پدري و مادري مؤمن است .


و در الدر المنثور است كه احمد ، بخاري ، مسلم ، ابن جرير ، ابن منذر ، ابن مردويه و بيهقي - در كتاب سنن - از انس روايت كرده‏اند كه گفت : شخصي به رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) عرضه داشت چه خوب بود سري به عبد الله بن ابي ( وي بزرگ منافقين بود ) بزني .


رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) بدون درنگ بر الاغي سوار شد و مسلمانان هم با او به راه افتادند ، و راهي كه مي‏بايد طي مي‏كردند زميني خشك و شوره‏زار بود ، همين كه رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) به عبد الله و همفكرانش رسيد عبد الله گفت : دور شو از من ، به خدا سوگند بوي الاغت ناراحتم كرد .


مردي از انصار گفت : به خدا سوگند الاغ رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) خوشبوتر از تو است .


بعضي از ياران عبد الله به حمايت او برخاسته و بعضي از ياران رسول خدا


ترجمة الميزان ج : 18ص :478


(صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) به حمايت از آن جناب برخاستند ، و هر دو طايفه عصباني بودند ، دست به شاخه‏هاي خرما برده ، بعضي با دست و با كفش به يكديگر زدند ، اينجا بود كه آيه و ان طائفتان من المؤمنين اقتتلوا فاصلحوا بينهما نازل شد .


مؤلف : و در بعضي از روايات - به طوري كه در مجمع البيان نقل شده - آمده : آن كسي كه به عبد الله بن ابي بن سلول آن پاسخ را داد عبد الله بن رواحه بود ، و زد و خوردي كه رخ داد بين فاميل او از اوس و فاميل عبد الله بن ابي از خزرج بود .


ولي در انطباق آيه و مضمون آن و حكمي كه در آن آمده با اين روايات خفائي هست .

صفحه اصلی | درباره ما | ارتباط با ما

کلیه حقوق مادی و معنوی این سامانه متعلق به مرکز مطالعات و پاسخگویی به شبهات میباشد
CopyRight © andisheqom.com 2001 - 2010