امروز:
يکشنبه 26 آذر 1396
بنده پسري 17 ساله مي‌باشم پدرم فوت شده و مادر و 2خواهر بزرگ‌تر‌م خرجي مرا مي‌دهند و از من مي‌خواهند در منزل در خدمت آنها باشم، 2سؤال دارم. گهگاه اتفاق مي‌افتد در حين نماز خواندن همشيره مرا صدا زده مي‌خواهد كه مثلاًًََََ برايش قهوه برده يا كفشهايش را پاک بكنم، اگر نماز را قضا بكنم كه گناه كرده ام و اگر قضا نكنم بعداً با شماتت و فحش و كتك آنها روبرو مي‌شوم (با توجّه به اين كه من نانخور آنها هستم) وظيفة من چيست؟ 2. در منزل آنها از من مي‌خواهند كه مثلاًَََ لباس زير شامل جوراب و ... را بشويم يا مثلاًًََ موهاي پاهاي همشيره‌ها را بتراشم يا بعد از ورزش بدن همشيره ها را ماساژدهم آيا اشكالي ندارد؟
من پدر و مادري دارم كه خيلي بداخلاق هستند اصولاً در گفتگو با همديگر عفت كلام ندارند و مرتباً به من و خواهرم فحش و ناسزا مي‌گويند و در هر مورد كوچكي داد و بيداد و دعوا راه مي‌اندازند و كتك كاري مي‌كنند. وقتي مي‌خواهم از مدرسه برگردم انگار كه مي‌خواهم به جهنم بروم. لكن به اين اميد به سوي منزل گام بر مي‌دارم كه شايد اصلاح شده باشند ولي مي‌بينم هيچ تغييري در آنان حاصل نشده، با اين حساب زندگي كردن در خانه برايم بسيار مشكل شده، خواهشمندم اولاً عفت را برايم معنا كنيد و ثانياً براي پدر و مادرم بنويسيد كه اثرات بي‌عفتي در كلام و فحش و ناسزاگويي بر فرزندان چيست؟
يكي از بستگان نزديكم مردي خوش گذران ، خوش اخلاق و خوش برخورد يا ديگران است. اما نسبت به خانمش، بسيار بدبين بوده وهميشه نسبت به او سوء ظن دارد. با شك هاي بي موردش زندگي را به كام زن و دو فرزندش تلخ كرده است.با اينكه دخترش 12 ساله و به نسبت بزرگ است آنقدر حساس به كارهاي او نيست. چند بار تاكنون همسرش به قهر رفته خانة پدرش و اين بار حدود دو ماه است كه رفته و به هيچ عنوان حاضر به برگشت نمي شود. من خودم چند بار سعي كرده ام او را راضي كنم كه برگردد البته به شرط اينكه قبلش پيش روانپزشك بروند (هردو) ولي خانم شان راضي نمي شد. آقاي مورد بحث هم يك جلسه بيشتر نرفت. لازم به ذكر است كه اين زوج ابتدا عاشق هم بوده اند و با اينكه خانوادة آنها مخالف بوده اند باز با هم ازدواج كرده اند. اطرافيان هم از ميانجيگري خسته شده اند. به نظر شما راه چاره چيست؟ از دست من چه كاري بر مي آيد؟
خلاصه سؤال: دختري 17 ساله هستم از كاشان كه در زندگي مشكلات زيادي داشتم. از اول پدرم با مادرم مشكل داشت. هميشه با هم دعوا مي كردند. پدرم بهانه مي گرفت و مرا كتك مي زد، مادرم خيلي ساده بود. اين مسايل باعث شد كه من نتوانم خودم را جلو بكشم و موفق شوم. الآن هم در زندگي خود مشكلاتي داريم. پدرم از همه فاميل هايش خود را دور كرده و با كسي رفت و آمد ندارد. گاهي وقت ها تصميم مي گيرم از خانه فرار كنم. كارهاي سنگيني انجام داده ام كه الآن كمردرد شديد دارم. از شما خواهش مي كنم مرا راهنمايي كنيد، كه چه كار كنم؟!
من به خاطر شكستي كه احساس مي كنم در زندگي به من تحميل شده از والدينم ناراضي و ناراحت هستم. چرا كه اولاً من فرزند هفتم خانواده هستم و خانوادة ما شامل هفت دختر و دو پسر است. پدرم در قيد حيات نيست و مادرم بي سواد است. وي نه تنها ما را درك نمي كند بلكه مشكلاتمان را هم از سوي خودمان مي داند. در صورتي كه الان دو برادرم و من و خواهرم مجرد هستيم. يك خواهر مطلقه هم داريم. نه تنها ما نمي توانيم به خاطر مشكلات مادي و اجتماعي ازدواج كنيم، بلكه با اين وضع يكنواختي كه داريم، روحية همة مان خراب شده و دچار افسردگي هستيم. حدوداً 13 سال است كه به جز فوت پدرم و عروسي خواهرم هيچ اتفاق مهمي در زندگي ما نيفتاده است، من اين وضع را از چشم مادرم مي بينم .... شما بگوييد با اين وضعيت چطوري عمل كنيم. با اين اوضاع باز هم اميدوار باشيم؟!