امروز:
يکشنبه 26 آذر 1396
فردي مذهبي 23 ساله كارمند و دانشجو هستم بخاطر فوت پدر ناچار شدم خود را وقف زندگي دو خواهر و برادر كوچكترم كنم و در كنار تحصيل به كار مشغول شدم گاهي زندگي آن قدر به من فشار مي آورد، نا اميد مي شدم و از اين كه يك انسانم احساس خواري مي كردم و گاهي آرزوي مرگ مي كردم با سرو سامان گرفتن خواهران و برادرم و ورودشان به دانشگاه آنها به من فشار آوردند كه ازدواج كنم با مطالعه يك كتاب در بارة ازدواج متوجه شدم اصلاً ميل به ازدواج و جنس مخالف در وجودم نيست. و برعكس به همجنس خود بيشتر علاقه و واكنش نشان مي دهم البته اين احساس از بچگي در من وجود داشت ولي الان اين فكر مثل خوره به جانم افتاده چون با اصرار خانواده قصد ازدواج دارم با چند روان شناس صحبت كردم آنها هم نظرشان همين بود كه من بيمارم و ازدواج با اين شرايط، باعث خوشبختي ام نمي شود. حدود يك سال اين فكر باعث ركود و عقب ماندگي در تحصيل و كارم شده است . گاهي دلباخته همكارانم مي شوم و اين كار عذابم مي دهد از ترس گناه مجبورم كارم را ول كنم چه كنم؟ مطرح كردن آن در خانواده كه اصرار به ازدواجم دارند باعث آبروريزي است ... مدتي است به خاطر مشكلات و افكار دچار بيماري عصبي شده ام و داروي ضد ا فسردگي و عصبي استفاده مي كنم لطفاً راهنمايي كنيد؟