امروز:
چهار شنبه 1 آذر 1396
بازدید :
2026
شخصيت مذهبي سياسي امام خميني (ره)
اشاره:
آقاي لنسل، از جمله شخصيت هاي برجسته و رئيس جامعه شيعيان اتريش است كه با استاد مصباح يزدي، پيرامون شخصيت مذهبي، سياسي حضرت امام خميني؛ به گفت و گو نشستند. با هم اين گفت و گو را مي خوانيم:
آقاي لنسل: در ابتدا دوست داشتم از جناب عالي تشكر كنم از اين كه وقت گران قدر خود را در اختيار ما گذاشتيد. هدف از صحبت اين است كه بعضي از ويژگي هاي حضرت امام را به دست آوريم و بفهميم كه شخصيت واقعي آن حضرت چگونه بوده است. بيش ترين نكته اي كه توجه جهان را به خود جلب كرد اين بود كه حضرت امام به عنوان يك روحاني، رهبري سياسي را به عهده گرفت و تحولي عظيم در جامعه به وجود آورد. سؤال اول خودم را در اين زمينه مطرح مي كنم: ويژگي خاص حضرت امام به عنوان يك رهبر سياسي چه بود؟ كدام خصوصيت ايشان شاخص بود؟
استاد مصباح: بسم الله الرحمن الرحيم. خوشوقتم از اين كه برادران عزيز و مسلمان اتريشي را در اين جا زيارت مي كنم. من قبلا دو بار در وين خدمتشان رسيده بودم و از آشنايي با ايشان خوشحال بودم. در واقع، رسيدن به اين آشنايي از بركات اين انقلاب بود و اگر انقلاب نبود، ما از اين برادران اطلاعي پيدا نمي كرديم و شايد ايشان هم با اسلام آشنايي پيدا نمي كردند. من از برادر عزيزمان اجازه مي خواهم به جاي اين كه فقط درباره امام؛ به عنوان يك شخصيت سياسي صحبت بكنم، قدري عميق تر به اين شخصيت عظيم الهي نگاه كنيم و از يك زاويه بازتري به اين مساله بنگريم:
اگر نگاهي اجمالي به تاريخ بشريت داشته باشيم، مي بينيم كه تحولاتي كه پيش از اين در تاريخ پيش آمده مرهون شخصيت هاي خاصي است. حتي بعضي گفته اند: اصلا تاريخ ساخته شخصيت هاي برجسته و قهرمان است. اگر ما اين نظريه را به طوركلي نپذيريم - كه البته قدري اغراق آميز است - اما شكي نيست كه در تاريخ انسانيت، شخصيت هايي پيدا شده اند كه تحولات عظيمي در زندگي بشريت و مردم خودشان ايجاد كرده اند و نقاط عطفي در مسير زندگي بشريت ترسيم نموده اند.
بعضي از اين شخصيت ها قهرمان ملي يا پيشواي بزرگ مذهبي خاص بوده اند و مثلا، در مذهب خود، تحولاتي ايجاد نموده و موجب تكامل آن شده اند يا براي نژاد خاصي مايه پيشرفت هايي شده اند. ولي بعضي از ايشان تاثيرشان بر كل بشريت بوده است.
از منظر ديگر، تاثيري كه يك قهرمان و يك شخصيت عظيم بر جامعه مي گذارد گاهي در بعد اقتصادي است، گاهي در بعد علمي و گاهي معنوي خالص. اما گاهي شخصيت هايي پيدا شده اند كه يك تاثير همه جانبه بر زندگي انسان گذاشته اند.
تا آن جا كه ما اطلاع داريم، شخصيت هاي عظيمي كه در تاريخ انسانيت توانسته اند هم در تاريخ كل انسانيت اثر بگذارند و هم زندگي انسان را از همه جهت تحت تاثير قرار دهند، نمونه هايش را فقط در انبياء ملاحظه مي كنيم.
غير از انبياء كساني كه دست پروردگان كامل آن ها و شاگردان تمام عيارشان بوده اند، توانسته اند مشابه تاثير انبياء را در جامعه ايجاد كنند. در ميان انبياء مي توانيم به حضرت ابراهيم، حضرت موسي، حضرت عيسي (عليهم السلام) و به ويژه حضرت محمد (صلي الله عليه و آله) اشاره كنيم. در ميان پيروان پيامبر اكرم (صلي الله عليه و آله)، بعد از معصومين عليهم السلام، طي چهارده قرني كه از تاريخ اسلام گذشته است، كم تر كسي را مي توان پيدا كرد كه اين جامعيت را مانند امام خميني؛ داشته باشد.
از پيروزي انقلاب، قريب بيست سال گذشته، ولي تصور مي كنم دست كم، دو قرن لازم است تا تاثيري كه امام؛ در جامعه بشريت گذاشته دقيقا ارزش يابي شود. شايد اين جمله حمل بر نوعي تعصب و يا يك عاطفه افراطي بشود، اما شايد تاريخ اثبات كند كه دور از واقعيت نگفته ام.
امام؛ به عنوان يك روحاني مذهبي شيعه - كه يكي از مذاهب اسلام شناخته مي شود - در دنيا براي مردم شناخته شده است. اما ويژگي خاصي كه براي امام؛ قايل شده اند اين است كه يك حركت سياسي را به وجود آورده و يك تحول سياسي را سامان داده است.
البته شايد برخي اين دو حيثيت را از هم جدا كنند و بگويند امام؛ دو شخصيت داشته: يكي روحاني و ديگري سياسي. ولي دست كم، از نظر خود امام؛ اين جور نبوده، تمام ابعاد وجودي ايشان مثل رويه هاي يك هرم متوجه يك نقطه بود. امام؛ هويت خود را در بندگي خدا مي دانست، وظيفه خودش را اين مي ديد كه دستورات خدا را در زندگي شخصي، در زندگي خانوادگي و سپس در جامعه تحقق بخشد.
خواست خدا از انسان در عرصه هاي گوناگون فردي و اجتماعي، جز كمال و سعادت انسان ها نيست و ابعاد فردي، اجتماعي، مادي، معنوي، دنيوي، اخروي، ديني، سياسي، اقتصادي، سياسي، امثال اين ها از هم قابل انفكاك نيست. همه اين ها ابعاد يك موجود مي باشد و آن موجودي است كه به سوي خدا در حركت است و بايد در همه مراحل زندگي، خواست خدا را، كه همان كمال و سعادت حقيقي انسان است، تحقق ببخشد.
در اين جا، بحث ما بر سر ابعاد فردي و شخصي زندگي امام؛ نيست. ما زندگي امام؛ و شخصيت ايشان را از تاثيرش در اجتماع بررسي مي كنيم. ابعاد اجتماعي زندگي امام؛ مانند دايره هاي متداخل است؛ از زندگي خانوادگي، زندگي شهري، زندگي در كشور، زندگي شيعيان، زندگي مسلمانان و بعد، زندگي كل انسان ها مثل دواير متداخلي است كه شخصيت امام را احاطه كرده است.
به اين ترتيب، امام؛ ابتدا به ساختن خانواده و شاگردانش پرداخت. در ضمن تربيت شاگردان، توانست ياراني براي توسعه حركت خود در كل جهان پيدا كند. پس از اين كه ياراني به اندازه ضرورت و قدر نياز فراهم ساخت شروع به اصلاح جامعه و كشور خودش كرد تا آن را به سمت اهداف الهي نزديك كند.
هر چند امام؛ در واقع، يك شخصيت مذهبي بود، ولي با اعتقاد به اين كه مذهب از سياست جدا نيست، اصلاح جامعه خود را در اين ديد كه از لحاظ ديني و سياسي - هر دو - متحول شود. فعاليت هاي امام قريب پانزده سال در زمينه كارهاي مقدماتي طول كشيد كه اين منجر به يك تحول بنيادين در كشور شد تا همه ابعاد اجتماعي و سياسي و مذهبي را در بر گيرد. به همين دليل، انقلاب اسلامي ايران تنها يك انقلاب سياسي نبود، بلكه بيش از هر چيز، يك انقلاب فرهنگي - ديني بود.
در طول اين مدت، گرچه اولين هدف امام؛ ايجاد تحول در جامعه ايران بود، ولي ايشان هيچ گاه از رسالت جهاني خود غافل نبود. اولين هدف فراكشوري و فراميهني ايشان اين بود كه شيعيان را در تمامي كشورهاي جهان با معارف اصلي شيعه آشنا كند؛ از يك طرف، خرافات را از دايره اعتقادات و رفتارهاي آنان بزدايد و از طرف ديگر، توجه آنان را به جوهر اسلام و بشريت جلب كند. امام؛ در اين زمينه هم موفقيت هاي چشم گيري به دست آورد و خواه ناخواه اشتباهات و كژانديشي هايي كه در رفتار بعضي از شيعيان در نقاط جهان وجود داشت به بركت تعابير ايشان، رو به اصلاح رفت.
شيعيان دنيا هم با استفاده از تعليمات امام؛، با حقيقت مكتب اهل بيت، بيش تر آشنا شدند و اين عاملي شد كه تمامي كشورهاي اسلامي رابطه عميق تري با خودشان و با امام؛ ايجاد كنند.
از نكات مهمي كه در اين جا مي توان مورد توجه قرار داد اين بود كه امام؛ شيعيان را به اين رسالت خودشان متوجه كرد كه در عين حفظ معارف و اصول مذهب خودشان، رسالتي را كه نسبت به وحدت جهان دارند فراموش نكنند.
همان گونه كه مي دانيم، دشمنان اسلام از ديرباز درصدد بوده اند بين فرقه هاي اسلامي جدايي بيندازند تا همه فرق را تضعيف كنند و زمينه تسلط خود را فراهم سازند. امام؛ با توجه به اين سياست شيطاني، سعي كردند كه وحدت اسلامي را زنده كنند و شيعيان را با ساير فرق اسلامي متحد نمايند. از همين جاست كه بين اين دايره با دايره گسترده تري ارتباط برقرار مي شود؛ يعني: رسالت امام؛ از مرز شيعيان هم فراتر مي رود و شامل همه مسلمانان دنيا مي شود.
اگر بررسي كنيم كه حركت امام چه تاثيرات عظيمي در مسلمانان ساير فرق در سراسر دنيا داشته، به نتايج شگفت آوري خواهيم رسيد. مهم ترين مواردي را كه در اين زمينه مي توان به آن توجه كرد اين است كه پس از حركت امام؛ و نهضت ايشان، همه مسلمانان جهان به هويت اسلامي خود پي بردند و آن را مايه افتخارشان دانستند. قرن ها بود كه استعمارگران با تبليغات سوء خود، عقيده مسلمانان را نسبت به دين شان و هويت اسلامي شان تضعيف كرده بودند و طوري شده بود كه جوانان، به خصوص اسلام را افتخاري براي خودشان نمي دانستند و حتي علاقه نداشتند در بسياري از مجامع دنيا، خودشان را به عنوان «مسلمان » معرفي كنند. اما پس از نهضت امام مسلمانان؛، نه تنها در كشور ما، بلكه در كشورهاي ديگر هم با سرافرازي، خود را معرفي مي كنند و اسلام را مايه فخر خود مي دانند.
اما بركات وجود امام؛ و نهضت ايشان به اين جا هم ختم نمي شود. حركت امام؛ نه تنها موجب شد كه مسلمانان جهان به اسلام افتخار كنند، بلكه موجب گرديد كه پيروان ساير اديان هم به دين داري خود افتخار كنند. اين حقيقتي است كه من در طول سفرهاي متعددي كه به كشورهاي مسيحي داشته ام، كشيش ها و اسقف هاي مسيحي بر آن تاكيد داشته اند كه حركت امام؛ موجب شد كه ما جرات كنيم تا دين خودمان را در جهان ترويج نماييم. امام نه تنها موجب شد اسلام رواج پيدا بكند، بلكه حتي مسيحيت نيز در پرتو اسلام، رواج پيدا كرد.@#@ اما همت بلند امام؛ به اين جا هم محدود نشد. و همان گونه كه همه مي دانيد، ايشان براي رهبر يكي از بزرگ ترين كشورهاي عالم پيام دادند كه شما بايد آماده شناختن و پذيرفتن اسلام باشيد و اين مايه سعادت شماست.
همه به خاطر داريم پيام تاريخي امام؛ را كه به گورباچف فرستادند و شوك عظيمي در رهبران شوروي ايجاد كردند و تعجب عظيمي را در همه سياستمداران جهان برانگيختند كه در يك چنان موقعيت تاريخي كه ايران داشت، چگونه امام؛ به فكر فرستادن چنين پيامي براي رهبر كشور عظيم آن دوران - كه دومين ابرقدرت جهان بود - فرستادند و قاطعانه پيش بيني كردند كه رژيم شما به پايان عمر خود رسيده و صداي در هم شكستن استخوان هايش شنيده مي شود. شما هيچ راهي براي سعادتتان نداريد، جز اسلام و هشدار دادند كه مواظب باشيد ابرقدرت غرب شما را فريب ندهد و شما را تحت تسلط خودش درنياورد. اما متاسفانه آن ها اين پيام را جدي نگرفتند. و همين اواخر، آقاي گورباچف اعتراف كرد كه اگر ما پيام امام؛ را شنيده بوديم، امروز با اين مشكلات مواجه نمي شديم.
اكنون با توجه به اين لايه هاي حركت امام؛، مي توانيم از پشت اين رفتارهاي فردي، اجتماعي، ديني و سياسي، چهره نوراني عظيمي را مشاهده كنيم كه نورش تمام عالم را فراگرفته است و از نور الهي سرچشمه مي گيرد و واسطه فيضي است كه نور را از خداي متعال دريافت مي كند و در همه جهان پخش مي كند و هيچ گاه خود را در يك محدوده جغرافيايي يا محدوده قومي و نژادي و حتي مذهبي محدود نكرد و جز رضاي خدا و خير خلق خدا، چيزي در نظر نداشت. اميدواريم كه با همين معرفت هاي ناقصي كه ما از شخصيت امام؛ پيدا كرده ايم - و دعا مي كنيم كه خداي متعال ساعت به ساعت بر علو درجات ايشان بيفزايد - به ما توفيق دهد كه راهي را كه ايشان براي ما رسم كرده اند - كه همان راهي بود كه پيامبر اكرم (ص) و ساير انبياء براي بشريت ترسيم كرده اند - بپيماييم و جز رضاي خدا و خدمت به خلق او مطلوب و هدف ديگري نداشته باشيم.
آقاي لنسل: از بيانات بسيار واضح و جالب جناب عالي تشكر مي كنم. ولي اگر اجازه دهيد، من يك سؤال كوچك را اضافه كنم:
در ابتدا، مي خواهم به عنوان تاييد مطالبي كه شما بيان فرموديد، بگويم كه پس از نهضت حضرت امام، پيروان ساير اديان به هويت خودشان افتخار مي كردند و حتي بين سياستمداران غربي هم همين طور شده بود. به عنوان مثال، يكي از رؤساي جمهور سابق اتريش اظهار مي داشت كه پس از پيروزي انقلاب اسلامي، من هم جرات مي كنم خودم را به عنوان يك مسيحي معرفي بكنم.
اما اكنون اين سؤال در اذهان مردم غرب مطرح است كه چون يكي از ويژگي هاي حضرت امام؛ و نهضت ايشان اين بوده كه قدرت سياسي و رهبري مذهبي را با هم جمع كرده، آيا اين مذهب و نهضت موجب يك استبداد فكري به روش قرون وسطايي نشده است؟ آيا اصلا اين تفكر غرب درست است يا خير؟ بايد اضافه بكنم كه جدايي سياست از دين براي مردم غرب به عنوان يك پيشرفت تلقي مي شود. با اين ديد، چگونه مي توان نهضت حضرت امام؛ را ارزيابي كرد؟
استاد مصباح: اين نكته بسيار مهمي است و طبعا حل اين مشكل هم به آساني ميسر نيست. مشكل از اين جا ناشي مي شود كه مباني فرهنگ امروز غرب در دوره هاي نوين با مباني فرهنگ انبياء و از جمله اسلام و امام؛ از ريشه تفاوت دارد. مهم ترين اختلاف ريشه اي بين اين دو فرهنگ آن است كه آيا دين از مقوله ارزش هاي اعتباري و قراردادي است؟ در فرهنگ غربي، از عصر نوزايي به بعد، اين گرايش رشد كرده كه دين از قبيل مقولات ارزشي، نسبي و قراردادي است؛ چيزي همانند آداب و رسوم اجتماعي كه در جامعه، عده اي يك سلسله آداب و رسوم را مي پسندند و در جامعه ديگر، آن ها را نمي پسندند يا زماني ديگر تغيير مي كند. اين تلقي آن ها از مذهب است؛ مذهب را از مقولاتي مي دانند كه اين قابليت را دارد يك روز آن را بپسندند و روز بعد بخواهند تغييرش بدهند و چيز ديگري را جايگزين آن كنند. بر اين اساس، مي گويند: همان گونه كه مردم در انتخاب رنگ لباس و انتخاب آرايه هاي خانه يا انتخاب نوع غذا آزادند، در انتخاب دين هم بايد آزاد باشند؛ چون ملاك مشخصي براي خوب و بد وجود ندارد، تابع ميل ها و سليقه هاي مختلف است.
آن ها تصور مي كردند مقولات ديني از قبيل مقولات ارزشي اعتباري، نسبي و قراردادي است؛ يعني: همين طور كه مردم در انتخاب رنگ لباس و نوع غذا و آرايه هاي منزل سليقه هاي متفاوتي دارند و هيچ كس نمي تواند سليقه خود را بر ديگري تحميل كند، نسبت به دين هم همين طور است؛ هر كسي هر ديني را خواست به سليقه خود انتخاب مي كند، بعد هم اگر نخواست عوض مي كند؛ اين لباس را در مي آورد و لباس ديگري مي پوشد.
روي اين حساب، تصور مي كنند اگر كسي بيايد، بر دين خاصي تاكيد كند و بگويد اين دين حق است و همه بايد آن را بپذيرند، مثل اين است كه يك نوع رنگ لباسي را تعيين بكند و بگويد كه همه بايد اين نوع رنگ را بپوشند. اين زورگويي است. در اين جا هم مي گويند: اين سخن كه يك دين درست است و ساير دين ها غلط، اين هم زورگويي است. اين ها از اين ديد نگاه مي كنند. و دين را مقوله اي نسبي و قراردادي مي پندارند.
در اين صورت، طبيعي است كه وقتي حضرت امام؛ تمام مردم را دعوت به اسلام مي كند و در بين مذاهب اسلامي، دعوت به تشيع مي نمايد و براي تحقق تشيع، نظام ولايت فقيه را مورد تاكيد قرار مي دهد، آن ها تصور كنند كه او استبداد به خرج مي دهد.
اما فرهنگ ما غير از اين است. ما معتقديم كه مقولات ديني از قبيل مقولات فلسفي، منطقي و رياضي است. اگر يك فيلسوف يا رياضيدان يك قضيه علمي را براي مردم بيان كند و بگويد مجموع زواياي مثلث مساوي دو قائمه است، آيا اين استبداد است؟ يا اگر در يك قضيه منطقي، بگويند نقيض موجبه جزئيه سالبه كليه است، اين استبداد است؟ اگر بگويند آب -مثلا- در 100 درجه حرارت، به جوش مي آيد اين «ديكتاتوري »مي شود؟ اگر دارويي را كشف كنند و در عمل اثبات نمايند كه اگر مي خواهيد معالجه كنيد، بايد از آن دارو استفاده كنيد، وقتي پزشك دستور مي دهد، اين «ديكتاتوري » است؟
بر اين اساس، تصور ما اين است كه يك پزشك خوب آن نيست كه بيماران را جمع كند و از ايشان نظرخواهي كند كه به نظر شما، اين بيمار را چگونه بايد معالجه كرد. يا يك مهندسي عمله ها را جمع كند و بگويد، به نظر شما، بهترين نقشه ساختمان كدام است؟ بايد يا يك برهان قطعي براي مطلب داشته باشد يا از يك منبع فوق بشري، علم خود را دريافت كند. اگر مطلبي بر اساس برهان منطقي باشد، قطعي است و ديگر نسبي و قراردادي نمي باشد؛ مثل براهين رياضي. دين هم اين طور است؛ همانند نظريات رياضي كه مبتني بر برهان هاي رياضي است و وقتي كه اثبات شد، ديگر جاي چون و چرا ندارد، همه بايد بپذيرند.
بنابراين، ما بايد اول اين مساله را حل كنيم كه آيا مفاهيم ديني از قبيل مقولات قراردادي و نسبي است تا قابل تغيير و تعدد باشد يا نه، از قبيل واقعيات است، حقايق عيني و ثابت - عيني يا ذهني - است؛ مثل حقايق رياضي و منطقي. اگر اين جور باشد، نه تخلف برمي دارد و نه قابل كثرت است. هر مساله رياضي در واقع، يك جواب واقعي دارد و هر جواب ديگري خلاف آن داده شود، غلط است. بنابراين، بهترين رياضيدان آن است كه به مسائل منطقي رياضي جواب صحيح بدهد، نه اين كه راي گيري كند و به آراء اكثريت واگذار نمايد.
البته حكم يك سلسله مسائل جزئي و «تاكتيكي » ممكن است در شرايط مختلف زماني و مكاني تغيير بكند يا به راه حل قطعي هنوز نرسيده باشيم و در مرحله شك و ظن باشيم و جاي تحقيق و اجتهاد و استنباط وجود داشته باشد. در چنين مواردي، البته بايد زمينه تحقيق و تفكر براي همگان باز باشد و تا زماني كه برهان يقيني وجود ندارد، نبايد هيچ كس را به نظر خاصي ملزم كرد، بايد زمينه رشد فكري و تحقيق را باز گذاشت. در اين موارد، اگر كسي بخواهد نظر ظني خود را بر ديگران تحميل كند، اين استبداد است و اسلام هيچ وقت چنين چيزي را تحميل نمي كند.
به عنوان مثال، مي توان گفت كه در عالم پزشكي، وقتي يك بيماري جديد و ناشناخته اي در جامعه پيدا مي شود كه هنوز استادان پزشكي در زمينه آن تحقيقاتشان به نتيجه يقيني نرسيده، متخصصان راه هاي مختلفي را در تشخيص و كيفيت معالجه آن به آزمايش مي گذارند. در چنين مواردي، اگر يك نفر بيايد، بگويد همه بايد بيايند و نظر مرا قبول بكنند، بدون اين كه هيچ دليل قطعي داشته باشد، اين معقول نيست، استبداد است. در مسائل ديني هم ما چنين مواردي را داريم؛ مواردي كه مستحدث است يا به دلايلي، هنوز نظريه قطعي اسلام را كشف نكرده ايم. اين موارد جاي اجتهاد است و صاحب نظران مي توانند نظرات مختلفي بدهند و هيچ كدام نمي تواند نظر خود را بر ديگري تحميل كند.
آقاي لنسل: من مي دانم كه تمام مسائل را نمي توان در اين مدت كوتاه بيان كرد، منتهي ما از دو سؤال پاسخ قانع كننده دريافت كرديم. اميدوارم كه جناب عالي در فعاليت هاي سياسي و اجتماعي خودتان توفيقات روزافزون داشته باشيد و ما را در دعاهايتان، از ياد نبريد تا ما هم بتوانيم در فعاليت هايي كه داريم موفق باشيم.
استاد مصباح: ما از فعاليت هاي مخلصانه شما تشكر مي كنيم و از اعماق دلمان به شما دعا مي كنيم و از شما هم درخواست مي كنيم كه به ما دعا كنيد؛ چون خدا دوست دارد كه بندگانش به فكر يكديگر باشند، حتي در مقام دعا كردن هم ديگران را فراموش نكنند.@#@ اين موجب مي شود كه خداوند دعاي بندگانش را در حق همديگر مستجاب كند، وگرنه معلوم نيست ما براي دعا كردن اولويتي بر شما داشته باشيم. به هر حال، از خداي متعال درخواست مي كنيم كه به همه ما توفيق انجام وظيفه عنايت فرمايد.
آقاي لنسل: اگر ممكن است، خاطره اي از امام برايمان نقل كنيد.
استاد مصباح: حقيقت اين است كه زندگي حضرت امام؛ تمامش درس بود؛ گفتارشان، راه رفتن شان، نشستن شان، برخاستن شان، درس گفتن شان، معاشرتشان. يكي از خاطراتي كه براي همه مشهود بود و براي ما هم آموزنده است اين كه حضرت امام؛ وقتي براي درس از منزلشان بيرون مي آمدند، تنها حركت مي كردند. اگر در بين راه شاگردي از ايشان سؤالي داشت، مي ايستادند، جواب مي دادند و بعد مي گفتند: شما بفرماييد و مجددا خودشان تنها حركت مي كردند، اجازه نمي دادند كسي پشت سرشان راه بيفتد. اين درس بسيار بزرگي است كه حتي در موقعيت هاي بسيار مهم اجتماعي هم جز در آن وقتي كه ديگر نمي توانستند در برابر هجوم مردم مقاومت كنند هميشه سعي مي كردند مانند يك فرد عادي در اجتماع راه بروند، حرف بزنند، نشست و برخاست كنند؛ براي خودشان هيچ امتيازي قايل نمي شدند. خداوند ان شاءالله بر علو درجات ايشان بيفزايد و به ما هم توفيق بدهد كه درس هاي خوبي از زندگي ايشان بگيريم.
آيت الله مصباح يزدي- مجله معرفت، ش31
مطالب مرتبط :
* نام و نام خانوادگی :
*پست الکترونیک :
* متن نظر :