امروز:
پنج شنبه 30 دي 1395
بازدید :
1450
عرفان امام و منازل چهارگانه
آنچه در آثار ادبي و عرفاني امام خميني قدس سره در سالهاي آخر عمر پر بركتش ديده مي‏شود - چه به صورت اشعار، چه نامه‏ها و مكتوبات عرفاني - نشان از نوعي شوريدگي و دلدادگي و عشق مي‏دهد.
ابراز حالات ويژه روحي و بي‏تابي‏هاي معنوي در راه وصل به جانان و اينكه همه چيز را فداي او كردن و همه مراحل را براي رسيدن به عشق و معشوق پيمودن و در اين راه، از هيچ چيز پروا نداشتن و . . . همه از نشانه‏ها و آثار چنين عشق و مرتبه والاي از خود بريدن و به محبوب رسيدن است.
آنچه انسان را به محبوب و معبود مي‏رساند، عبارت است از:
- عبادت - علم - عرفان - و . . . عشق هر يك از مراحل سه گانه اول، گاهي هم به جاي رساندن، مانع مي‏شود و به جاي خدايي شدن به خودي بودن مي‏انجامد و به جاي ايجاد نورانيت، حجاب مي‏آورد.
اينكه انسان در محدوده عبادت ظاهري نماند، و به اصطلاحات علمي و قيل و قال مدرسه، دل خوش نكند، و مباحث عرفاني براي او دكان نشود، بلكه به كنه و جوهره ناب بندگي و آزادگي برسد، موهبتي است كه خاص ويژگان است. در متون ديني هم (چه در آيات، چه روايات، و چه حتي در سيره معصومين و بزرگان دين) به رگه‏هايي از اشارات و تصريحاتي بر مي‏خوريم كه از اين قشري‏گري و جمود برظواهر، يا از ژرفايي و رسيدن به باطن و جوهر ناب بندگي ياد كرده است.
آنچه در آثار امام راحل قدس سره بخصوص در اشعارش مشهود است، اشاره به اين منازل و مراحل و واديهاي سلوك و رسيدن به مرحله چهارم و عشق ناب به خدا است. شوريدگيهاي سالهاي آخر عمر حضرت امام نيز گوياي اين حال متعالي و مقدس است.
آنچه در اين نوشته، در پي آنيم، مروري بر ديوان امام و رديابي اين مراحل و منازل اربعه در سروده‏هاي حضرت اوست.
اگر در اشعار امام مي‏بينيم كه از معبد و مسجد و طاعت و عبادت ريايي و ماذنه و دير راهب و سجاده و صومعه و محراب و. . . نقد مي‏شود و از بي‏حاصلي اينها ياد مي‏شود، ناظر به رواياتي است كه از عبادت بي‏علم و طول ركوع و سجود بدون تفكر و پرسشهاي ريايي و. . . نكوهش شده است.
و اگر حمله تند و تيز امام را به كتاب و مدرسه و قيل و قال درس و بحث و شفا و اسفار و فيلسوف و فتوحات و مصباح و اوراق و دكه علم و صحبت ‏شيخ و عقال عقل و برهان و. . . مي‏بينيم، باز ناظر به آنجاست كه علم و اصطلاحات علمي، حجاب گردد و علم، تنها در دانستنيهاي درس و بحث و تعليم و تعلم خلاصه شود، نه آن نور امنيتي كه دلها را روشن و با صفا مي‏سازد. به فرموده امام صادق (ع):
ليس العلم بالتعلم، انما هو نور يقع في قلب من يريد الله تبارك و تعالي ان يهديه[1]
و اگر مي‏بينيم كه با قلم و تعبيري تند، از عرفان و خانقاه و صوفي و درويش و خرقه ملوث و قلندران و مسند و. . . انتقاد مي‏كند و اينها را همه هيچ مي‏شمارد، آنجاست كه عرفان بازي و دستگاه سازي و مريد پروري و انزواگزيني و بي‏خيالي، محصول اينگونه صوفيگري‏هاي بي‏خاصيت‏باشد.
و. . . بالاخره اگر از مي ‏و ساغر و ميكده و خم و جرعه و سبو و جام و باده و جرگه عشاق و عاكف ميخانه شدن و. . . سخن مي‏گويد، رسيدن به نهايت عشق راستين و دريدن همه حجابها و ظواهر و چشيدن طعم خوش عبوديت عاشقانه و نورانيت علم و عرفان ناب را در نظر دارد.
با اين مقدمات كه گفته شد، مروري به برخي از سروده‏هاي حضرت امام داريم و اين مراحل اربعه و منازل چهارگانه را در اشعار او پي مي‏گيريم.[2]
با اشاره اينكه بلبل باغ جنان هم راهي به دوست ندارد و در پي آن قبله نماست.
مي‏گويد:
عارف و صوفي از اين باديه دور افتادند جام مي گير ز مطرب، كه روي سوي صفا همه در عيد به صحرا و گلستان بروند من سر مست ز ميخانه كنم رو به خدا (ص 39)
در غزلي ديگر، كه سخن از مي‏و جامي است كه جان را فاني مي‏سازد و انسان را از خود رها مي‏سازد و همه تعلقات را مي‏زدايد و در خلوتگه رندان بي‏حرمت، در اثر آن سرمستي از باده عشق، سجود و قيام را بر هم مي‏ريزد:
روم در جرگه پيران از خود بي‏خبر، شايد برون سازند از جانم به مي‏افكار خامم را
و اين عدم نامه را به ساغر ختم مي‏كند و اين حسن ختام را به گوش پير صومعه مي‏رساند.
در غزلي ديگر مي‏گويد (ص‏42):
رهرو عشقم و از خرقه و مسند بيزار به دو عالم ندهم روي دل آراي تو را . . .
دكه علم و خرد بست، در عشق گشود آنكه مي‏داشت‏به سر، علت‏سوداي تو را
مي‏بينيم كه علم و عقل و خرقه و مسند، همه در برابر عشق، هيچ است.
باز مي‏بينيم كه با محور قرار دادن عشق و نيستي و فنا، بر علوم رايج چنين مي‏آشوبد (ص‏44):
اسفار و شفاي ابن سينا نگشود با آن همه جر و بحث‏ها مشكل ما
در همين راستا، در غزل ديگري مي‏خوانيم (ص 48):
از درس و بحث مدرسه‏ام حاصلي نشد كي مي‏توان رسيد به دريا از اين سراب هرچه فرا گرفتم و هر چه ورق زدم چيزي نبود، غير حجابي پس از حجاب.
باز در همين محور، پس از بيان آنكه جام باده، روح افزا و درمانگر است، نه مدرس و مربي و حكيم و خطيب و حلقه صوفي و اصحاب صليب، مي‏فرمايد (ص‏51):
از فتوحاتم نشد فتحي و از مصباح، نوري هر چه خواهم در درون جامه آن دلفريب است در غزل ديگري ظاهرسازيهاي دراويش را به‏سخره مي‏گيرد و درباره اين ظواهر فريبا مي‏گويد (ص‏54):
خرقه و خانقه از مذهب رندان دور است آنكه دوري كند از اين و از آن، درويش است نيست درويش كه دارد كله درويشي آنكه ناديده كلاه و سر و جان، درويش است حلقه ذكر مياراي، كه ذاكر، يار است آنكه ذاكر بشناسد به عيان، درويش است
وي از غزل سرجان، پريشانحالي خود را از جام بلي مي‏داند كه از روز الست در دل ريشه دارد و اين عشق بي‏انجام و آغاز را مايه خريدن ناز معشوق مي‏شمارد و مي‏گويد (ص‏65):
حلقه صوفي و دير راهبم هرگز مجوي مرغ بال و پر زده، با زاغ هم پرواز نيست
و در جاي ديگر، عقل را ديوانه او شدن مي‏داند و از خود گذشتن را، نشانه عاشقي، و مي‏گويد (ص‏67):
رهرو عشقي اگر، خرقه و سجاده فكن كه بجز عشق، تو را رهرو اين منزل نيست اگر از اهل دلي، صوفي و زاهد بگذار كه جز اين طايفه را راه در اين محفل نيست
و در ادامه، با تاكيد بر اينكه اهل دل بودن، راه اصلي است و آرزوي رهايي از خرقه سالوس مي‏كند و چنين مي‏گويد:
علم و عرفان به خرابات ندارد راهي كه به منزلگه عشاق، ره باطل نيست.
كه به عيان، خرقه صوفي و سجاده زاهد و علم و عرفان را براي رسيدن به منزلگاه عشاق، ناتوان مي‏شمارد و در اينكه براي يافتن دل و دلدار، نبايد راه را گم كرد و در پيچ و خم ظواهر و علوم و اصطلاحات ماند، در غزل قصه مستي اينگونه مي‏سرايد (ص‏71):
آنكه دل خواهد، درون كعبه و بتخانه نيست آنچه جان جويد، به‏دست‏صوفي بيگانه نيست گفته‏هاي فيلسوف و صوفي و درويش و شيخ در خور وصف جمال دلبر فرزانه نيست
در غزل ديگر راه علم و عقل را از ديوانگي جدا مي‏داند و تنها راه آشنايي با دوست را مستي و ديوانگي و از خويشتن بيگانگي مي‏شمارد (ص‏72) .
درويشي را در درويش صفتي مي‏داند و صوفي راستين را اهل صفا و عالم واقعي را آراسته به اخلاص، و گرنه علمش حجاب مي‏شود و دگر هيچ و اينكه (ص‏74):
عارف كه ز عرفان كتبي چند فرا خواند بسته است‏به الفاظ و تعابير و دگر هيچ
در غزل ديگري كه سخن از عشق دلدار است و مي‏زدگان بيخود از خويش، باز هم از حجاب و مانع بودن علم و عرفان مي‏گويد (ص‏82):
عشقت از مدرسه و حلقه صوفي راندم بنده حلقه بگوش در خمارم كرد
نقد از مدعيان بي‏باطن همچنان ادامه مي‏يابد و در غزلي از زهد فروشان قلندر و عبادتهاي كاسب كارانه و مرشد بازي‏هاي دكان دارانه و صوفي‏هاي پر ادعا انتقاد مي‏كند (ص‏94) و در جاي ديگر، ضمن ستايش از مستان از خود بي‏خود و بي‏نصيبي عاقلان، به حجاب بودن علم مي‏پردازد و افق تازه‏اي را پيش خود مي‏يابد، وقتي كه از عرفان به عشق مي‏رسد. با هم بخوانيم (ص‏104):
در بر دلشدگان، علم حجاب است، حجاب از حجاب‏آنكه برون رفت‏بحق، جاهل بود . . . چون ‏به عشق آمدم از حوزهعرفان، ديدم آنچه خوانديم و شنيديم، همه باطل بود.
باز هم رستن از پوسته و رسيدن به مغز. مي‏بينيم كه در بتكده و كعبه و خانقاه و دير و كنيسه، جلوه و نام و كلامي از آن دلبر نمي‏يابد و در مدرس فقيه، تنها قيل و قال مي‏بيند و محضر اديب را هم فاقد آن گمشده مي‏يابد، حتي در صفوف قلندران هم تنها مديحه سرايي از قلندران را مشاهده مي‏كند و در نهايت، يك قطره مي از جام دلبر را عطاكننده چيزي مي‏داند كه در همه ملك جهان نيست (ص‏108) .
ديوان امامره را مرور مي‏كنيم. همچنان جلوه‏هايي از اين حقيقت ناب كه وقتي پرتو حسن به جان بيفتد، عشق همه دردها را درمان مي‏كند و همان جلوه كه بر موسي‏عمران نمود، در جان عاشق هم آتش مي‏افروزد (ص‏115):
ابن سينا را بگو در طور سينا ره نيافت آنكه را برهان حيران ساز تو حيران نمود
و اين حقيقت، در جاي ديگر اينگونه متجلي است (ص‏117):
از در مدرسه و دير، برون خواهم تاخت عاكف سايه آن سرو روان خواهي ديد
و در اقبال به عشق و مستي گويد (ص‏122):
برگير جام و جامه زهد و ريا درآر محراب را به شيخ رياكار، واگذار با پير ميكده خبر حال ما بگو با ساغري برون كند از جان ما خمار
در غزل ديگر، باز هم سخن از ساقي و ميكده و عشق يار مطرح است و (ص‏125):
گر گذشتي به در مدرسه، با شيخ بگو پي تعليم تو آن لاله عذار آمد باز دكه زهد ببنديد در اين فصل طرب كه بگوش دل ما نغمه تار آمد باز
در غزل آواز سروش (ص‏130 يكسره سخن از مدهوشي حاصل از ميكده و پيمانه و باده فروشي است كه نارسايي گامهاي مسير علم و عرفان و مدرسه و خرابات و عالم و صوفي را جبران مي‏كند:
از دم شيخ، شفاي دل من حاصل نيست بايدم شكوه برم پيش بت‏باده فروش نه محقق خبري داشت، نه عارف، اثري بعد از اين دست من و دامن پيري خاموش عالم و حوزه خود، صوفي و خلوتگه خويش ما و كوي بت‏حيرت زده خانه به دوش از در مدرسه و دير و خرابات شدم تاشوم بر در ميعادگهش حلقه بگوش گوش از عربده صوفي و درويش ببند تا به جانت رسد از كوي دل، آواز سروش
در غزل بعدي، باز هم صحبت از عهد بستن با پير مي‏فروشي است و بي‏حاصلي شيخ خرقه پوش و قيل و قال مدرسه (ص‏131):
از قيل و قال مدرسه‏ام حاصلي نشد جز حرف دلخراش، پس از آن همه خروش
در غزل نهانخانه اسرار (ص‏138) نيز سخن از روي نياز بردن بر در ميكده و پيرمغان است و همان مضاميني كه در ص 130 هم بود.
[1] . بحار الانوار، ج 1 ص 225.
[2] . منبع مطالعه و بررسي "ديوان امام" است كه از سوي "مؤسسه تنظيم و نشر آثار امام خميني" چاپ شده است و شماره صفحاتي كه در متن مي‏آيد، براساس اين ديوان است.
@#@
صوفي و خرقه خود، زاهد و سجاده خويش من سوي دير مغان، نغمه نواز آمده‏ام با دلي غمزده از دير به مسجد رفتم به اميدي هله با سوز و گداز آمده‏ام
در غزل ديگر (ص‏140) از دغلبازي صوفي به امان آمده و از قيل و قال مدرسه، به ميكده و عالم عشق و سرمستي پناه مي‏آورد و با روان شوريده، در پي گشودن گره‏هاي بسته با غمزه يار است:
شيخ را گو كه در مدرسه بر بند، كه من زين همه قال و مقال تو به جان آمده‏ام سرخم باز كن‏اي پير كه در درگه تو با شعف، رقص كنان، دست فشان آمده‏ام
و با بيان اينكه همه جا خانه يار است كه يارم همه جاست، به شهود خدا در ذره ذره هستي اشاره مي‏كند كه اينگونه تجلي خدا را جز در ديد عاشقانه عرفاني نمي‏توان يافت. غزل خال لب نيز، كه براي نخستين بار پس از ارتحال حضرت امامقدس سره از سوي فرزندش مرحوم حاج احمد آقا به ملت داغديده ايران عرضه شد، همين حال و هوا و شوريدگي عاشقانه و فارغ از خود شدن و منصوروار، خريدار سر دار شدن و شرر غم دلدار به چشم مي‏خورد و گريز از پندهاي واعظ شهر و دور افكندن جامه زهد و ريا و پوشيدن خرقه پير خراباتي و اين حالت كه (ص‏142):
در ميخانه گشاييد به رويم شب و روز كه من از مسجد و از مدرسه بيزار شدم
و در صفحه بعد نيز، شهره شهر شدن را در پي گرفتاري در كمند سر زلف يار مي‏داند و مي‏گويد:
مستي علم و عمل رخت‏ببست از سر من تا كه از ساغر لبريز تو هشيار شدم
در غزل جامه دران (ص‏151) خواستار جام مي‏از دست دلبر مي‏شود و پروانه‏وار گرد شمع روي دوست مي‏چرخد و دنيا را همچون قفسي و دامي مي‏بيند كه بايد از پرپر شدن در آن و ماندن در اين رها شد و آرزو مي‏كند كه خرقه ملوث و سجاده ريا را بر در ميخانه بردرد و از سبوي عشق، جرعه‏اي نوشيده و مستانه، جان از خرقه هستي درآورد:
گر از سبوي عشق دهد يار، جرعه‏اي مستانه جان ز خرقه هستي درآورم
و اين يادآور وصفي است كه حضرت اميرع در نهج البلاغه از متقين دارد كه چنان مشتاق ثواب وبيمناك از عقاب‏اند كه اگر اجل نبود، يك چشم برهم زدن جانهايشان در زندان تن نمي‏ماند:
و لولا الاجل الذي كتب الله عليهم لم تستقر ارواحهم في اجسادهم[1]
اين بي‏تابي از ماندن در قفس تن و زندان زندگي و شوق به رهايي از اين جهان كه خاص مرحله عشق است، در غزلها و موارد ديگر هم ديده مي‏شود و اظهار اميدواري مي‏كند كه روزي برسد تا از اين خانه هجرت كرده و پروانه‏وار در شعله شمع وجود دلدار بسوزد (ص 158):
روي از خانقه و صومه برگردانم سجده بر خاك در ساقي ميخانه كنم حال، حاصل‏نشد از موعظه صوفي و شيخ رو به كوي صنمي واله و ديوانه كنم
وي خود را زاده عشق مي‏داند كه با مدعي عاكف مسجد در نبرد است و خليلانه در آتش عشق يار مي‏رود و به مستي و بيهوشي در ميكده مي‏بالد و در نهايت چنين مي‏گويد (ص 163):
با صوفي و درويش و قلندر به ستيزيم با مي‏زدگان، گمشدگان باديه گرديم.
و همين مضامين را در غزل جام ازل (ص 167) دارد و خود را زاده عشق و پسرخوانده جام و دلداده ميخانه و غلام پير مغان مي‏شمارد و هم از اصطلاحات مدرسه گريزان است و هم خردانديشان و عوام:
با صوفي و با عارف و درويش به جنگيم پرخاش‏گر فلسفه و علم كلاميم از مدرسه مهجور و ز مخلوق، كناريم مطرود خردپيشه و منفور عواميم
در مناجات محبين از حضرت سجاد(ع)، سخن از چشيدن شيريني محبت‏خدا و آن را با چيز ديگري عوض نكردن و شوق ديدار خدا داشتن و توفيق نظر به وجه‏الله داشتن است: واجتبيته لمشاهدتك واخليت وجهه لك و فرغت فواده لحبك و رغبته فيما عندك . . . . اينگونه مضامين عاشقانه و پشت ‏سر نهادن مراحل علم و عبادت و كتاب و كلام و رسيدن به شور و حال و بار يافتن به قرب و لذت بردن از انس، در اشعار متعددي از حضرت امام ديده مي‏شود. غزل باريار (ص 168) يكي از اين نمونه‏هاست كه در آن از جمله مي‏خوانيم:
راز دل غمديده خود را به كه گويم؟ من تشنه جام مي از آن كهنه سبويم بر دار كتاب از برم و جام مي آور تا آنچه كه در جمع كتب نيست، بجويم از پيچ و خم علم و خرد رخت‏ببندم تا بار دهد يار به پيچ و خم مويم
و اين همان مراحل بالاتر از علم است كه شاعري گفته است:
بشوي اوراق اگر همدرس مايي كه علم عشق در دفتر نباشد
اين‏ها مرحله‏اي است كه حتي پاي عرفان هم از پيمودن راه آن ناتوان است و تنها با شهپر عشق است كه مي‏توان در اين آفاق پر كشيد. حضرت امام در غزل وادي ايمن، در پي صاحبنظري است كه اين گم كرده راه را به منزل برساند و با گذراندن راه پر خطر عشق، به آن منزلگه ايمن، بار يابد. (ص 169):
از ورق پاره عرفان خبري حاصل نيست از نهانخانه رندان خبري مي‏جويم مسند و خرقه و سجاده ثمربخش نشد از گلستان رخ او ثمري مي‏جويم . . . ترك ميخانه و بتخانه و مسجد كردم در ره عشق رخت رهگذري مي‏جويم
اين ابيات را نيز دقت كنيد (ص 170):
خرم آن روز كه ما عاكف ميخانه شويم از كف عقل برون جسته و ديوانه شويم بشكنيم آينه فلسفه و عرفان را از صنم خانه اين قافله بيگانه شويم فارغ از خانقه و مدرسه و دير شده پشت پايي زده بر هستي و فرزانه شويم.
در غزل غمزه دوست (ص 186) ، هدف از حضور در ميكده و بتكده و مسجد و دير را بهره از نگاه دوست مي‏داند و اينكه اگر به اين خواسته نرسد، آنها ثمري ندارد و همه چيز سراب است:
بر در ميكده و بتكده و مسجد و دير سجده آرم كه تو شايد نظري بنمايي مشكلي‏حل نشد از مدرسه و صحبت‏شيخ غمزه‏اي، تا گره از مشكل ما بگشايي
و اين مضامين، تداعي كننده عشق و شيدايي نهفته در مناجات المريدين امام سجادع است كه عشق معبود را كارساز و درمان كننده و آرام بخش و همدم و. . . مي‏داند و در پي اين اكسير دگرگون ساز است: . . . فانت لاغيرك مرادي، ولك لالسواك سهري و سهادي و لقائك قرة عيني و وصلك مني نفسي و اليك شوقي و في محبتك ولهي و الي هواك صبابتي و رضاك بغيتي و رويتك حاجتي و جوارك طلبي و قربك غاية سولي و في مناجاتك روحي و راحتي و عندك دواء علتي و شفاء غلتي و برد لوعتي و كشف كربتي. . . [2](ص 16)
در غزل شرح پريشاني (ص160) نيز كه با مطلع درد خواهم، دوا نمي‏خواهم از همين دلدادگي و شوق و انس و خريداري جفاي يار و عشق به بيماري آن محبوب سخن مي‏گويد و اينكه او دعا و ذكر و فكر و قبله و قبله نماست.
به هر حال، آنچه امام را جذب كامل كرده و از همه چيز و همه جا و همه كس رهانده است، همان خلوت مستان و جرگه عشاق است كه وراي آن اصطلاحات و علوم و زهد و عبادت و حلقه درويشان است. اين مرحله، اوج كمال روحي و رهايي از همه تعلقات است. اين چند بيت را هم از غزل خلوت مستان (ص 187) مرور كنيم:
در حلقه درويش نديديم صفايي در صومعه از او نشنيديم ندايي در مدرسه از دوست نخوانديم كتابي در ماذنه از يار نديديم صدايي در جمع كتب هيچ حجابي ندريديم در درس صحف، راه نبرديم به جايي در جرگه عشاق روم، بلكه بيابم از گلشن دلدار، نسيمي، ردپايي اين‏ما و مني جمله ز عقل است‏و عقال‏است در خلوت مستان نه مني هست و نه مايي
علمهاي عاي بي‏اثر در ساختن روح و سعادت عالم، حجاب است، هم براي خود و هم براي ديگران به فرموده حضرت عليع: علم لا ينفع كدواء لا ينجح.[3] علم بي‏فايده همچون دارويي است كه اثر درماني ندارد. و به تعبير حضرت عيسيع: مثل عالمان بد، همچون صخره‏اي كه بر دهانه نهري قرار گرفته كه نه خود از آب مي‏نوشد و نه مي‏گذارد آب به مزرعه‏هاي تشنه برسد: مثل علماء السؤ مثل صخرة وقعت علي فم النهر، لا هي تشرب الماء و لاهي تترك الماء يخلص الي الزرع. [4]
اين حكمت متعالي را حضرت امام، در يك رباعي اينگونه مي‏سرايد (ص 212):
علمي كه جز اصطلاح و الفاظ نبود جز تيرگي و حجاب چيزي نفزود هر چند تو حكمت الهي خوانيش راهي به سوي كعبه عاشق ننمود
باز هم از رباعيات امام بخوانيم (ص 238):
اي پير مرا به خانقه منزل ده از ياد رخ دوست مراد دل ده حاصل نشد از مدرسه، جز دوري يار جانا مددي به عمر بي‏حاصل ده
در اينجا گريز از مدرسه به خانقاه است، تا عمر، حاصلي داشته باشد. ولي خواسته برتر، رها شدن از اين دوست و رسيدن به عشق و جنون (ص 238):
يارب نظري ز پاكبازانم ده لطفي كن و ره به دلنوازانم ده از مدرسه و خانقهم باز رهان مجنون كن و خاطر پريشانم ده
باز هم نمونه ديگر، سپردن دلق و مسند به ديگران و بر هم زدن طومار حكمت و فلسفه و عرفان، در برابر وصول به بارگاه عشق است. چنين مي‏خوانيم (ص 223):
آن روز كه ره به سوي ميخانه برم ياران همه را به دلق و مسند سپرم طومار حكيم و فيلسوف وعارف فرياد كشان و پاي كوبان بدرم
گرچه بناي كار در اين بررسي، ديوان امام بود، ليكن در نامه‏ها و مكتوبات عرفاني حضرت امامقدس سره نيز اشاراتي به اين موانع راه و منازل سلوك و حجب نور ديده مي‏شود.
دريغ است كه در اين نوشته، نگاهي به آن رهنمودهاي حكيمانه و نواهاي عاشقانه و عارفانه نداشته باشيم.
در نامه‏اي عارفانه به خانم فاطمه طباطبايي (همسر مرحوم حاج احمد آقا) در چند مورد از اين رشحات ناب ديده مي‏شود:
. . . دخترم! سرگرمي به علوم حتي عرفان و توحيد، اگر براي انباشتن اصطلاحات است - كه هست - و براي خود اين علوم است، سالك را به مقصد نزديك نمي‏كند كه دور مي‏كند؛ العلم هوالحجاب الاءكبر.
[1] . نهج البلاغه، صبحي صالح، خطبه 193 (متقين) .
[2] . مفاتيح الجنان، ص 124 مناجات هشتم از مناجات خمسة عشر.
[3] . غررالحكم، حديث 6292.
[4] . العلم و الحكمه في الكتاب و السنه، ري شهري، ص 446.
@#@ و اگر حق جويي و عشق به او انگيزه است - كه بسيار نادر است - چراغ راه است و نور هدايت؛ العلم نور يقذفه الله في قلب من يشاء. و براي رسيدن به گوشه‏اي از آن، تهذيب و تطهير و تزكيه لازم است.[1]
به قدر ميسور، در رفع حجب و شكستن اقفال براي رسيدن به آب زلال و سرچشمه نور كوشش كن. تا جواني در دست توست، كوشش كن در عمل و تهذيب قلب و در شكستن اقفال و رفع حجب، كه هزاران جوان كه به افق ملكوت نزديكترند. موفق مي‏شوند و يك پير موفق نمي‏شود.[2]
. . . بافته‏هاي سابق را جز مشتي الفاظ نمي‏بينم و به تو و ساير جوانها كه طالب معرفتند، وصيت مي‏كنم كه شما و همه موجودات جلوه اويند و ظهور ويند، كوشش و مجاهده كنيد تا بارقه‏اي از آن را بيابيد و در آن محو شويد واز نيستي به هستي مطلق رسيد.[3]
. . . شب گذشته، اسماء كتب عرفاني را پرسيدي. دخترم! در رفع حجب كوش نه در جمع كتب. گيرم كتب عرفاني و فلسفي را از بازار به منزل و از محلي به محلي انتقال دادي، يا آن كه نفس خود را انبار الفاظ و اصطلاحات كردي و در مجالس و محافل آنچه در چنته داشتي عرضه كردي و حضار را فريفته معلومات خود كردي و با فريب شيطاني و نفس اماره خبيث‏تر از شيطان، محموله خود را سنگين‏تر كردي و با لعبه ابليس مجلس آرا شدي و خداي نخواسته غرور علم و عرفان به سراغت آمد - كه خواهد آمد - آيا با اين محموله‏هاي بسيار به حجب افزودي يا از حجب كاستي؟ خداي عزوجل براي بيداري علما آيه شريفه مثل الذين حملوا التوراة را آورده تا بدانند انباشتن علوم، - گرچه علم شرايع و توحيد باشد - از حجب نمي‏كاهد، بلكه افزايش مي‏دهد و از حجب صغار او را به حجب كبار مي‏كشاند. نمي‏گويم از علم و عرفان و فلسفه بگريز و با جهل، عمر بگذران، كه اين انحراف است. مي‏گويم كوشش و مجاهده كن كه انگيزه الهي و براي دوست‏باشد و اگر عرضه كني براي خدا و تربيت‏بندگان او باشد، نه براي ريا و خودنمايي. . . [4]
اين نكته لطيف و ظريف را هم بخوانيم:
همچون عاشق بي‏سوادي كه به سواد نامه محبوب نظر كند و دل خوش دارد كه اين نامه محبوب است و همچون پارسي زبان پريشان عربي نداني كه قرآن كريم را خواند و چون از اوست، لذت برد و حالي به او دست دهد كه هزاران بار بهتر از اديب دانشمندي است كه به اعراب و مزاياي ادبي و بلاغت و فصاحت قرآن سرخود را گرم كند و فيلسوف و عارفي كه به مسائل عقل و ذوقي آن بينديشد و از محبوب غافل باشد، چون مطالعه كتب فلسفي و عرفاني كه به محتواي كتاب مشغول و به گوينده آن كاري ندارد.[5]
حضرت امام قدس سره در يك نامه عرفاني ديگر خطاب به فرزند گرامي‏شان حاج سيد احمد آقا، نكاتي در همين مقوله دارد كه جملاتي هم از اين نامه تقديم مي‏شود:
. . . پس ميزان عرفان و حرمان، انگيزه است. هر قدر انگيزه‏ها به نور فطرت نزديك‏تر باشند، از حجب، حتي حجب نور وارسته تر، به مبدا نور وابسته ترند، تا آنجا كه سخن از وابستگي نيز كفر است.[6]
در همين نامه مي‏خوانيم:
. . . كوشش كن كلمه توحيد را كه بزرگترين كلمه است و والاترين جمله است از قلت‏به قلبت‏برساني كه حظ عقل همان اعتقاد جازم برهاني است و اين حاصل برهان اگر با مجاهدت و تلقين به قلب نرسد، فايده واثرش ناچيز است. چه بسا بعض از همين اصحاب برهان عقلي و استدلال فلسفي بيشتر از ديگران در دام ابليس و نفس خبيث مي‏باشند - پاي استدلاليان چوبين بود - و آنگاه اين قدم برهاني و عقلي تبديل به قدم روحاني و ايماني مي‏شود كه از افق عقل به مقام قلب برسد و قلب باور كند آنچه را استدلال، اثبات عقلي كرده است.[7]
حضرت امامره در نامه عرفاني ديگري كه براي خانم فاطمه طباطبايي در سال 65 (سه سال پيش از ارتحالش) نوشته است، اينگونه مي‏نگارد:
. . . در جواني كه نشاط و توان بود با مكايد شيطان و عامل آن كه نفس اماره ست‏سرگرم به مفاهيم و اصطلاحات پرزرق و برقي شدم كه نه از آنها جمعيت‏حاصل شد. نه حال و هيچ‏گاه در صدد به دست آوردن روح آنها و برگرداندن ظاهر آنها به باطن و ملك آنها به ملكوت برنيامدم و گفتم: از قيل و قال مدرسه‏ام حاصلي نشد، جز حرف دلخراش پس از آن همه خروش و چنان به عمق اعتبارات فرو رفتم و به جاي رفع حجب به جمع كتب پرداختم كه گويي در كون و مكان خبري نيست. جز يك مشت ورق پاره كه به اسم علوم انساني و معارف الهي و حقايق فلسفي طالب را كه به فطرت الله مفطور است از مقصد باز داشته و در حجاب اكبر فرو برده.
اسفار اربعه با طول و عرضش از سفر به سوي دوست‏بازم داشت، نه از فتوحات فتحي حاصل و نه از فصوص الحكم حكمتي دست داد، چه رسد به غير آنها كه خود داستان غم انگيز دارد.[8]
و به فرزندش چنين نصيحت مي‏كند:
. . . پس از اين پير بينوا بشنو كه اين بار را به دوش دارد و زير آن خم شده است؛ به اين اصطلاحات كه دام بزرگ ابليس است‏بسنده مكن و در جستجوي او جل و علا باش. جواني‏ها و عيش و نوشهاي آن بسيار زودگذر است كه من خود همه مراحلش را طي كردم. [9]
خلاصه سخن آنكه در مراحل سلوك و كمال نفس، بايد اين چهار گام را برداشت:
اول: در پوسته ظاهري عبادت نماندن و به ژرفاي عبوديت رسيدن دوم: دربند اصطلاحات علمي و دروس مدرسه‏اي، از نورانيت قلب محروم نگشتن سوم: دفتر و بساط درويشي و عرفاني نگشودن و از حصار الفاظ به درون عرفان ناب پاي نهادن چهارم: رسيدن به مرحله فنا و بيخودي و رستن از همه تعلقات خودي و تعينات فردي كه محصول عشق است و اين وادي با اصطلاحات مي‏و باده و شراب و مستي بيان مي‏شود.
پايان اين نوشتار را غزل ديگري از حضرت امامقدس سره قرار مي‏دهيم كه از اين شيفتگي و شيدايي و سرمستي از باده عشق و محبت الهي و شوق رفتن و رسيدن و حيراني و پريشاني لبريز است. آري، غزل محفل دلسوختگان (ص 66):
عاشقم، عاشق و جز وصل تو درمانش نيست كيست كاين آتش افروخته در جانش نيست جز تو در محفل دلسوختگان ذكري نيست اين حديثي است كه آغازش پايانش نيست راز دل را نتوان پيش كسي باز نمود جزبر دوست كه خود حاضر و پنهانش نيست با كه گويم كه بجز دوست نبيند هرگز آنكه انديشه ديدار به فرمانش نيست گوشه چشم گشا بر من مسكين بنگر ناز كن ناز، كه اين باديه سامانش نيست سرخم باز كن و ساغر لبريزم ده كه بجز تو سرپيمانه و پيمانش نيست نتوان بست زبانش ز پريشان گويي آنكه در سينه بجز قلب پريشانش نيست پاره كن دفتر و بشكن قلم و دم دربند كه كسي نيست كه سرگشته و حيرانش نيست.

[1] . صحيفه نور، ج 22، ص 343.
[2] . همان، ص 344.
[3] . همان، ص 345.
[4] . همان، ص 346.
[5] . همان، ص 347.
[6] . همان، ص 359.
[7] . همان، ص 361.
[8] . همان، ص 380.
[9] . همان، ص 381.
جواد محدثي- imam-khomeini.com
مطالب مرتبط :
نام ونام خانوادگی:
جنسیت :
سن :
تحصیلات :
مذهب :
کشور :
استان :
شهر :
پست الکترونیک :
متن سوال :