امروز:
چهار شنبه 1 آذر 1396
بازدید :
1583
امام خميني (ره) وارث خلافت انبياء (ع)
عالمان رباني، وارثان انبياء الهي اند و انبياء(عليهم السلام)، خلفاي خداوند مي باشند و خلفاي الهي، مظهر «اسم اعظم»اند. پس برخي از عالمان رباني، مي توانند خليفه حق و جامع جمال و جلال الهي باشند كه اين افراد، بسيار اندك و جزء نوادرند.
امام خميني(قدس سره) در مرحله سوم يعني پس از انبياء الهي و ائمه معصومين(سلام الله عليهم اجمعين)، خليفه حق و مظهر اين نام الهي بود. او در زمينه هاي علمي، به حسب قدر وجودي و تعين هستي خاص خويش، مظهر اسم «عليم» بود و در زمينه هاي عملي، مظهر اسم «قدير»؛ و چون در راه دين گام برداشت و تمام هجرت و جهاد و اجتهاد او براي برافراشتن «كلمه الله» بود: «لتكون كلمه الله هي العليا»،[1] پس او، به قدر سعه وجودي خود، مظهر «حي قيوم» گشت.
همان گونه كه بهشتيان زنده اند و هرگز نمي ميرند، مردان الهي نيز كه براي حفظ شريعت و احياي دين الهي تلاش مي كنند و در اين راه، هر رنجي را براي دين خدا تحمل مي كنند، «كلمه عليا»ي خداوند گشته، هماره باقي خواهند بود. چنين عالماني، مشمول بيان نوراني امير بيان، حضرت علي بن ابي طالب(عليه السلام) هستند كه فرمود: «العلماء باقون ما بقي الدهر».[2] سر اين سخن آن است كه كامل ترين ولي خدا در عصر ما، وجود مبارك امام زمان(ارواحنا فداه) است كه از آن حضرت، به عنوان «بقيه الله» ياد مي شود؛ يعني امام عصر(عج)، به ابقاي الهي و بلكه به بقاي الهي، باقي است. در درجه نخست و بالذات، فقط ذات اقدس اله ماندني است: «هو الباقي» و پس از او، خلفاء و مظاهر اويند كه باقي اند و پس از آنان، عالمان عادل كه وارثان انبياء و امامان(عليهم السلام) مي باشند، باقي به بقاي الهي اند.
امام راحل(قدس سره) در ميان عالمان رباني، همچون ستاره فروزان و قدر اول ستارگان درخشان گنبد ميناست. او، در سلسله عارفان محقق جاي داشت و در عين حال، از همه آنان فاصله گرفت. آنان، در سير به سوي خدا و تقرب به او و بريدن از خلق: «من الخلق الي الحق» متوقف گشته بودند ولي ايشان، براي اصلاح زندگي انسان و حاكميت قانون خدا، به سير «بالحق في الخلق» رسيد. گفته اند كه مرد باطني(عارف)، پس از آرامش و اطميناني كه در سير معنوي برايش حاصل مي شود، نمي خواهد به زندگي اين جهان بازگردد و در آن هنگام كه به ضرورت بازمي گردد، بازگشت او، براي همه بشريت سود چنداني ندارد؛ اما امام راحل(ره) كه وارث انبياء الهي بود، همانند آنان، بازگشت و در جريان زمان وارد گرديد تا زمام تاريخ را به دست گيرد و جهان تازه اي از كمالات مطلوب را خلق كند و براي همگان مفيد باشد.
سفرهاي چهارگانه
بايد عنايت داشت كه در همه مكاتب الهي، براي انسان، سفرهاي چهارگانه اي وجود دارد كه عبارتند از:
اول: سير «من الخلق الي الحق» كه سالك در اين سفر، از خلق به سوي حق سفر مي كند، حق را مي شناسد و او را باور مي كند.
دوم: سير «بالحق في الحق» كه همان سفر و سير سالك است در اسماء حسني و اوصاف حق تعالي.
سوم: سير «من الحق الي الخلق بالحق» سالك در اين سفر خود، از خدا به سوي خلق سير مي كند و خلق را با ديده الهي مي شناسد.
چهارم: سير «في الخلق بالحق»؛ كه سالك با ديد وحدت الهي، در كثرت خلق سير مي كند.
اين سفرهاي چهارگانه نشان مي دهد كه يك متفكر و عارف الهي، همواره حق محور است و بر خلاف مكتب هاي مادي خلق مدار، او در همه سفرهاي دروني خود، بر محور حق سير مي كند و همه مكاتب الهي، بر اين اساس پايه گذاري شده اند.
سير «نظري» و سير «بصري» امام (ره)
اسفار چهارگانه يادشده را برخي با «نظر و فكر» طي مي كنند و برخي با «بصر و دل». صاحب نظران، با «فهميدن» به آن سير مي روند و صاحب بصران، با «ديدن» آن را مي نوردند؛ عده اي با «عقل» اين راه را مي پيمايند و گروهي با «قلب». و چون قلب و بصر انسان براي دريافت معارف و حقايق الهي قوي تر است، آنچه را كه «عارف» به ثمر معرفت مي رساند، بيش از آن چيزي است كه «حكيم» به بازار انديشه عرضه مي كند.
امام خميني(ره)، هم در بخش صاحب نظران حضور دارد و هم در صحنه صاحب دلان. او در ميان صاحب نظران، يك انديشمند فائق است و در ميدان صاحب دلان، يك صاحب بصر صائب. گواه اين سخن آن است كه ايشان، هم در براهين فكري، نقدي قابل توجه بر بزرگان دارد و هم در مسائل عرفاني، بر ره آورد صاحب بصران، نقدي عميق و عارفانه دارد؛ مثلا بر تحليل و توجيه «اسفار اربعه»، آن گونه كه عارف نامدار، ميرزا محمدرضا قمشه اي(قدس سره) بيان مي كند، نقد داشته و آن را ناتمام مي داند و اسفار مزبور را به سبك خاص خود تبيين كرده است و سر مطلب اين است كه هر چه بصر قوي تر باشد، ره آورد آن نيز بيشتر و بهتر خواهد بود.
امام خميني(ره)، «مهندس معمارِ» اسلام
برخي، راه اسلام را مهندس گونه مي روند و عده اي، مهندسي شان با معماري آميخته است. تفاوت «مهندس محض» با «مهندس معمار» اين است كه يك مهندس، بر روي صفحه كاغذ نقشه مي كشد و تنها با قلم و كاغذ و ترسيم خطوط رياضي سر و كار دارد و اگر چه مي فهمد كه چه مي كند و چه نقشه اي مي كشد، ولي كار او منحصر به طرح نقشه در چهره كاغذ است؛ ولي مهندس معمار، علاوه بر آنكه با قلم خود نقشه مي كشد، آنچه را كه ترسيم نموده، در صحنه ساختمان نيز پياده مي كند و روشن است كه چنين مهندسي، به مراتب قوي تر و دقيق تر از كسي است كه تنها بر روي كاغذ قلم مي زند؛ زيرا كه علم يكي در حد تئوري است، اما آن ديگري، با اجراي آن طرح و نقشه، كمال و نقصان آن را در خارج مي يابد و به زواياي نقشه خود آگاهي بيشتري خواهد داشت.
حضرت امام خميني(قدس سره)، نه تنها «مهندس اسلام» بود، «معمار اسلام» نيز بود؛ ايشان نه تنها فهميد كه دين درباره مسائل متنوع فردي و اجتماعي و نيز درباره شؤون گوناگون مطالب اجتماعي چه مي گويد و آنها را به صفحه كتاب آورد، علاوه بر آن كوشيد تا دين را از صفحه كتاب بيرون آورد و در صحنه جامعه پياده كند. او معماري بود كه بر اسلوب هندسه اسلام شناسي، ساختمان عظيمي را پي افكني كرد و بالا آورد و آن را چون «بنيان مرصوص» ساخت.
امام خميني(ره)، از عرفان تا تولي دين
برخي، بر اساس سخن عبدالمطلب، آن مرد الهي بزرگ كه خطاب به ابرهه گفت: «انا رب الابل وان للبيت ربا»[3] مشي كردند، ولي امام راحل(ره)، گذشته از اينكه به آن فكر و سخن احترام مي گذارد، درسي را از مكتب نوه عبدالمطلب، يعني وجود مبارك رسول اكرم صلي الله عليه و آله و سلم آموخت و آن را اسوه خود قرار داد.
سخن عبدالمطلب در آن روزگار حق بود، ولي پس از ظهور پيامبر گرامي اسلام، آيا باز هم بايد آن گونه سخن گفت؟ پس از آنكه قرآن كريم نازل گشت و خداوند سبحان، متوليان كعبه را مشخص نمود و صيانت و نگهباني از آن را به مسلمانان تقوامدار واگذار نمود و توليت آن را به دست آنان سپرد: «ان اولياؤه الا المتقون»،[4] آيا در اين حال نيز يك متفكر ديني مي تواند بگويد: من صاحب شترم و خانه نيز براي خود صاحبي دارد كه او خانه را حفظ خواهد كرد؟
اين دو بينش، نه تنها در آن زمان وجود داشت، امروز نيز وجود دارد. اگر يك حادثه اي در گذشته براي اسلام رخ مي داد، ديگران مي گفتند: «دين صاحب دارد» و همان حرف عبدالمطلب را تكرار مي كردند، ولي امام راحل(ره) مي فرمود صاحب دين، كليدداري دين را به دست عالمان راستين سپرده است و ما موظفيم كه از دين خدا حفاظت كنيم.
شاخصه امام امت اين بود كه ايشان اين مساله را به درستي دريافت و نه تنها «فهميد»، كه آن را «يافت» و پس از طي سفرهاي چهارگانه نظري و بصري، «متولي دين» شد. اگر كسي اين راه را نرفته باشد، فقط درباره دين شناسي اظهارنظر مي كند و مي گويد دين صاحبي دارد كه او بايد بيايد و آن را حفظ كند، ولي كسي كه سفرهاي چهارگانه را با جان و دل و سر، پشت سر گذاشت، مي فهمد و مي بيند و مي يابد كه متولي دين و حافظ و نگهبان آن در عصر غيبت امام معصوم(عج)، وارثان انبياء و اولياء يعني عالمان راستين هستند. حضرت امام خميني(ره)، اين راه را طي كرد و خود را متولي دين يافت و اين، نتيجه پيمون شهودي اسفار اربعه همراه با تفكر عميق اسلام شناسانه مي باشد؛ زيرا وي، جامع انديشه و شهود بود و مجمع دو منظر برهان و عرفان در مشهد قرآن و عترت(عليهم السلام).
حكومت، «خلافت الله» يا «عفطه عنز»
امام خميني(قدس سره)، اين مساله را به خوبي فهميد و به آن ايمان آورد كه زمامداري و رهبري مردم، سكه اي است كه دو رو دارد؛ يك چهره آن «خلافت الله» است و چهره ديگرش «عفطه عنز» (عطسه بز ماده) مي باشد. زمامداري مردم و حكومت، بيش از اين دو چهره ندارد كه يكي، نتيجه قيام براي خدا و حق محوري است و ديگري، نتيجه هوامداري و تلاش براي ارضاي نفس اماره است.
اين بيان نوراني حضرت علي(عليه السلام)، منزه از مبالغه و مبراي از اغراق است؛ زيرا سخن كسي است كه به منزله نفس نبي اكرم صلي الله عليه و آله و سلم است و همچون او، از روي هوي سخن نمي گويد: «وما ينطق عن الهوي».[5] وجود مبارك حضرت اميرالمؤمنين(عليه السلام) مي فرمايد: اگر مساله احقاق حق و حضور مردمي نبود و خداي سبحان از عالمان دين پيمان نگرفته بود كه نگذارند عده اي پرخوري كنند و عده اي در اثر سوءتغذيه رنج ببرند، مي ديديد كه مهار شتر خلافت را بر كوهانش مي انداختم و آخر خلافت را به كاسه اولش آب مي دادم و شما مي يافتيد كه دنيايتان نزد من، بي رغبت از عطسه بز ماده است و زهد من نسبت به دنيا، بيش تر از زهدم نسبت به عطسه بز مي باشد: «لولا حضور الحاضر وقيام الحجه بوجود الناصر وما اخذ الله علي العلماء الا يقاروا علي كظه ظالم ولا سغب مظلوم، لالقيت حبلها علي غاربها ولسقيت آخرها بكاس اولها ولالقيتم دنياكم هذه ازهد عندي من عفطه عنز».[6]
[1]. نهج‏البلاغه، حكمت 373، بند 2.
[2]. بحار؛ ج 1، ص 188، ح 4.
[3]. بحار؛ ج 15، ص 145، ح 78.
[4]. سوره انفال، آيه 34.
[5]. سوره نجم، آيه 3.
[6]. نهج‏البلاغه، خطبه 3، بند 16.
@#@
همچنين در كلمات قصار آن حضرت در كتاب نهج البلاغه آمده است: «والله لدنياكم هذه اهون في عيني من عراق خنزير في يد مجذوم»؛[1] يعني قسم به خدا كه اين دنياي شما بي بهاتر و بي ارزش تر است در نزد من، از استخوان خوكي كه در دست فرد مبتلا به بيماري جذام مي باشد.
بنابراين، اگر كسي با اقبال مردم و مريدبازي و زيادي مستمع و افزايش شاگرد و ماموم جماعت خوشحال شد، او به دام عفطه عنز افتاده و در بند عراق خنزيري در دست مجذوم گرفتار شده است. امام امت(قدس سره)، اين معنا را به خوبي فهميد و باور كرد و لذا شما از صدر نهضت تا ذيل رحلت، كمترين اثري را در او نديديد كه معاذالله خود را ببازد و بخواهد از اين مقام والا سوءاستفاده كند؛ در سخنان و حركات ايشان، هيچ گاه چنين چيزي مشاهده نشد.
امام خميني(ره)، جامع شريعت و طريقت و حقيقت
اگر كسي بخواهد به چنين مقام منيعي راه يابد و اسفار چهارگانه را پشت سر بگذارد، بايد بينشي عميق داشته باشد و «شريعت» را در خدمت «طريقت»، و اين دو را در خدمت «حقيقت» بداند و در «سير طولي» خود، بين اين سه امر جدايي نيندازد و در هيچ مرحله اي؛ چه در حدوث و چه در بقاء، آنها را از يكديگر جدا نسازد.
عده اي فكر مي كنند كه اهل طريقتند و لذا كاري با شريعت و احكام دين و ظواهر شرعي ندارند؛ امام امت(قدس سره) كه هم اهل شريعت بود و هم اهل طريقت، در اين زمينه سخن دلپذيري دارد و مي فرمايد: آنان كه فكر مي كردند يا فكر مي كنند كه بدون شريعت مي توانند به مقصود برسند، هيچ شاهد و دليلي ندارند؛ زيرا ذات اقدس اله كه راهنماست، تنها راه كمال و سعادت را عمل به شريعت مي داند. اما آنان كه مي پندارند از طريق عمل به شريعت نمي توان به طريقت رسيد، آنان نيز شريعت را درست نشناخته اند و درست و صحيح به آن عمل نكرده اند و كساني كه با سير و سلوك و شريعت و طريقت هماهنگ شدند، ولي به حقيقت بار نيافتند، براي آن است كه به درستي منازل پيشين سائران و سالكان را طي نكرده اند.
امام خميني(رحمه الله) اين سخن را در تعليقه بر كتاب فصوص الحكم، در ذيل آيه شريفه 66 از سوره مائده «ولو انهم اقاموا التوريه والانجيل وما انزل اليهم من ربهم لاكلوا من فوقهم و من تحت ارجلهم»[2] آورده اند. ايشان در ذيل اين كريمه مي فرمايد: از اين آيه به خوبي برمي آيد كه نيل به معرفت و باطن، جز از راه ظاهر و حفظ آن ميسر نيست و كسي نمي تواند بدون رعايت ظواهر شرعي، ادعاي رسيدن به باطن داشته باشد. سيدنا الاستاد امام خميني(قدس سره) در شرح اين آيه، هم صوفيان عوامي را كه بدون شريعت، دم از طريقت مي زنند محكوم مي كند و هم به متحجران و مقدس مآب هايي كه مي گويند شريعت، انسان را به طريقت و حقيقت نمي رساند فرمود كه شما درست به شريعت عمل نكرده ايد وگرنه مي يافتيد آنچه را كه ديگران يافته اند.
امام راحل(ره) شاخصه اي دارد كه نه شريعتيان صرف دارند، نه طريقتيان محض، و نه حقيقتيان خالي از شريعت و طريقت؛ زيرا اهل شريعت، شريعت منهاي سياست را عرضه مي كنند و اهل طريقت، طريقت منهاي سياست را مي خواهند و اهل حقيقت، حقيقت منهاي سياست را باور دارند. ايشان، علاوه بر آنكه هماهنگي ميان شريعت و طريقت و حقيقت را لازم مي شمرد، هر يك از آن سه را نيز عين سياست مي دانست؛ البته ميان سياست در شريعت و سياست در طريقت و سياست در حقيقت، تفاوت خاص خود وجود دارد. سياست، در هر يك از اين سه مرحله، مناسب با همان مرحله مي باشد؛ زيرا خود سياست نيز از ره آوردهاي وحي تشريعي الهي است و آنچه با وحي تشريعي تنزل كرده است، در قوس صعود، داراي مراحل سه گانه مزبور مي باشد.
در سخنراني هايي كه به مناسبت دو عيد سعيد فطر و قربان كه از برجسته ترين و مهم ترين ايام سال مي باشند اولين سخن ايشان، همان راهنمايي طريقت بود و پس از آن مساله سياست؛ نخست به تبيين معناي «ضيافت الله» يا شرح «مناجات شعبانيه» مي پرداختند و سپس بحث از سياست را مطرح مي كردند و البته تهذيب، مقدم بر رياست بود و وقتي خواص از مسؤولان يا اخص از آنان به حضور ايشان بارمي يافتند كه فكر مي شد آنان اهل حقيقتند، حقيقت را با سياست هماهنگ مي كردند.
به دليل همين ويژگي ايشان، به اندازه سعه وجودي خويش، جهاني شد كه در همه جا حضور و ظهور پيدا كرد و همه چيز را زيرپوشش و اشراب و اشراف خود قرار داد و گاهي غرب متجاوز را به استيضاح مي كشاند و زماني شرق ملحد را به توحيد ناب فرامي خواند. آنكه نامش كاخ كرملين را به رعب مي اندازد، امام خميني(رضوان الله تعالي عليه) است؛ آنكه قهر ولايي اش كاخ سفيد را روسياه مي سازد، امام خميني(ره) است؛ آنكه به طور مكرر از «مناجات شعبانيه» و «كمال انقطاع» دم مي زند، امام راحل(ره) است؛ و آنكه در اوج عروج مناجات، از محرومين غافل نيست، امام است. او همچون ديگر حكيمان و فقيهان و عارفان، «جهاني بنشسته در گوشه اي» نشد؛ او جهاني شد كه مي گويد اگر از فرودگاهي به فرودگاه ديگر روانه ام كنيد و در روي زمين جايي براي استقرار نداشته باشم، دست از هدف خود نمي كشم؛[3] زيرا هدف ايشان، همان مقصد سالار شهيدان حضرت حسين بن علي بن ابي طالب(عليهم السلام) مي باشد و لذا همان منطق سيدالشهداء(عليه السلام) را دارد كه فرمود: اگر پناه و جايي هم نباشد (كه به آن جا بروم) هر آينه با يزيد بن معاويه بيعت نخواهم كرد.[4]
امام راحل (ره) همانند جدش موسي بن جعفر(عليه السلام) عمل نمود؛ آن هنگام كه عازم زندان بغداد بود و مناجات عارفانه آميخته با سياست را بر زبان جاري مي ساخت كه: خدايا! در سير به سوي تو، ره توشه لازم است و من به طور يقين مي دانم كه ره توشه مسافر الي الله فقط اعتماد به توست. آنگاه مي فرمايد: پس خدايا! من نيز با همه هستي ام تو را مي خواهم و قلبم، با عزمي پولادين و خلل ناپذير با تو مناجات مي كند. [5]
اين مناجات عارفانه امام كاظم(عليه السلام) پيش از ورود به زندان بغداد، عرفان آميخته با سياست است و با مناجات يك عارف در شب قدر و يا دعاي يك زاهد در سايه مسجد تفاوت دارد و امام راحل(ره) نيز همين گونه بود و از امام و مقتداي خود حضرت موسي بن جعفر(عليه السلام) پيروي مي كرد و از اينرو مي توان گفت كه ايشان، به امام معصوم(عليه السلام) نزديك تر بودند تا ديگران؛ و ميراثي از آنان بهره برده اند كه ديگران بي بهره اند.
تذكر اين نكته لازم است كه آنچه گفته شد، به معناي كم ارج بودن مقام پيشينيان سلف صالح نيست؛ زيرا حضرت امام (قدس سره) نيز از بركات علمي و عملي عالمان وارسته گذشته بهره مند گرديد و به اين مقام منيع رسيد، ولي حضرتش، كاري كرد كه ديگران فقط از آن سخن گفته بودند و اين توفيق تنها نصيب ايشان گشت؛ البته شرائط محيط، رشد فرهنگي جامعه، تحول اوضاع بين الملل و مهم تر از همه، قضاي الهي بر پايان دادن به دوران ستم در ايران، با گذشته تفاوت يافته بود.
ارتباط خاص امام خميني(ره) با خداوند
نكته مهم تر آن است كه در كتاب هاي كلامي و فلسفي، سلسله مراتب هستي محفوظ است؛ يعني با بحث هاي علي و معلولي، اول و وسط و پايان رشته هاي عقلي تنظيم و تدوين مي شود و از اينرو، يك حكيم يا متكلم، هر چه بنويسد يا بگويد يا بينديشد، همه در محور علت و معلول و با حفظ سلسله مراتب هستي است، ولي «عرفان» براي رسيدن به خدا، دو راه را به سالك نشان مي دهد؛ يكي راه متعارف كه همان راه اسباب و علل است؛ راه اسماء كوچك، بزرگ، بزرگ تر، و اسم اعظم؛ و ديگري راه مستقيمي است كه هر كس با خداي سبحان مي تواند داشته باشد كه از اين راه دوم، در «فلسفه» خبري نيست. بايد توجه داشت كه راه دوم، با نظام علي و معلولي مخالف نيست و به معناي ابطال عليت نمي باشد بلكه به معناي توسل به علت مستور و تمسك به سبب مخفي و نزديك است كه آن سبب نزديك، همان مسبب الاسباب مي باشد.
عرفان مي گويد همان گونه كه انسان مي تواند با استمداد از علل و اسباب كه مظاهر حق مي باشند، از اسماء الهي مدد بگيرد و مراتب هستي را يكي پس از ديگري طي كند، هر كسي با خدا، راه مستقيمي نيز دارد كه «راه ميان بر» است و احدي در اين راه دخالت ندارد و لذا شخص عارف، در عين حال كه اسماء حسناي الهي را گرامي مي دارد، اين راه خاص و مستقيم را نيز همواره حفظ مي كند؛ البته اين راه نيز به عنوان اسم «قريب» يا اسم «اقرب» طي مي شود. عارف اين مطلب دقيق را از دعا و نيايش هاي قرآن كريم به دست مي آورد. عرفان، هر چه كه دارد، مايه و پايه اش از تعاليم قرآن و عترت(عليهم السلام) است. نداي «يا رب، يا رب» باحرف ندا و نجواي «رب، رب» بدون حرف ندا، همان راه ميان بري است كه كليدش به دست «دل» است و آن كس كه در مناجات را باز مي كند و به خود اجازه گفتن «خدايا!» مي دهد، صاحب خانه، از همان در مخصوص و يا از در عمومي، جواب او را مي دهد و مشكلش را حل مي كند.
امام راحل(قدس سره) اين ارتباط ويژه و راه خاص را به خوبي حفظ نمود و لذا در سخت ترين و شديدترين شدائد پيش از انقلاب و در هنگام انقلاب و پس از آن، اگر راه هاي عادي را كه همان علل و اسباب معهود باشد بسته مي ديد، نااميد نمي شد؛ زيرا آن راه غيبي هميشه باز است. اگر به ايشان خبر مي رسيد كه 72نفر از برجسته ترين خدمتگزاران انقلاب اسلامي در انفجار دفتر مركزي حزب جمهوري اسلامي شهيد شدند، تحمل مي كرد؛ يا اگر مي گفتند نيروهاي بيگانه از دريا و زمين و هوا به ايران اسلامي تهاجم كرده اند، آرام بود.
[1]. همان، حكمت 236.
[2]. تعليقات علي شرح فصوص الحكم ومصباح‏الانس، ص 201.
[3]. صحيفه نور؛ ج 1، ص 587.
[4]. بحار؛ ج 44، ص 329، ح 2. (لو لم يكن ملجأ و لا مأوي لما بايعت يزيد بن معاويه)
[5]. مفاتيح‏الجنان، دعاي روز بيست و هفتم رجب، ص 254. اين فراز از مناجات، با اندك تفاوتي، از ديگر امامان معصوم نيز نقل شده است. (و قد علمت ان افضل زاد الراحل اليك عزم ارادة يختارك بها) و (قدنا جاك بعزم الارادة قلبي).@#@ اين كدام قدرت بود كه دل و جان او را آرام مي ساخت؟ جز همان راه غيبي؟ و همين آرامش و همين ارتباط خاص امام (ره) با خداوند بود كه انقلاب اسلامي را به ثمر رساند.
دهه غيب و دهه شهود امام (ره)
امام خميني(رضوان الله تعالي عليه) يك سير تاريخي دارد كه مورخان مي توانند درباره او و تاريخ زندگي اش سخن بگويند؛ اما در زندگي نودساله پربركت ايشان، دو دهه بسيار مهم وجود دارد كه مخصوص ايشان است و ديگران ندارند؛ دهه اول، كه دهه انس او به جهان «غيب» و «عرفان»است و دهه دوم، كه دهه انس او به عالم «شهادت» و «رهبري» است.
دهه اول، از اواخر سن 27 سالگي تا اوايل 38 سالگي است؛ يعني سال هايي كه حضرت امام (قدس سره) كتاب هاي عميق عرفاني را نوشت؛ در 27 سالگي كتاب شريف «مصباح الهدايه الي الخلافه والولايه» را نوشت و سپس، تعليقات بر «فصوص»، تعليقات بر «مصباح الانس» و آنگاه، كتاب «سر الصلوه» را به رشته تحرير درآورد. اينها كتاب هايي نيست كه هر كس ده يا بيست سال در حوزه علميه باشد و درس بخواند، بتواند بفهمد؛ اينها نظير رسائل و مكاسب و جواهر و يا منظومه نيست؛ زيرا غربت اين گونه از معارف از يك سو، كمياب بودن استاد اين رشته از سوي ديگر، دور بودن مطالب آنها از محدوده مطالب مانوس لفظي و اعتباري مندرج در علوم رائج از سوي سوم، نيازمندي آن مسائل به نزاهت روح و انزواي از دنيا(نه از جامعه) از سوي چهارم، و تحمل شدائد و آلام از رفتار ديگران از سوي پنجم و... سبب امتياز اين رشته ها از ديگر علوم شد، بهر تقدير، اين دهه، دهه غيب و قلمرو غيبي شخصيت امام راحل(ره) است.
اما دهه دوم كه دهه شهادت و اوج رهبري اوست، از پايان سال 1357ه.ش تا آغاز سال 1368 است كه در اين دهه، جهان سياسي معاصر را زيرورو كرد. دوران طولاني زندان و تبعيد، نشانه مظلوميت او بود و رهنمودهاي حساس مدت تبعيد و زمان اقتدار رهبري، از ويژگي هاي معظم له بود. خيلي از افراد به زندان رفتند، ولي آيا پس از آزاد شدن توانستند كشور را رهبري، جنگ را هدايت، و انقلاب را به سامان برسانند؟ بسياري مظلوم بودند، ولي آيا اين قدرت را داشتند كه اگر بر سرير اقتدار بنشينند، عادلانه حكومت كنند؟ آنكه همه يافته ها و اسفار اربعه را از علم به عين آورد و از گوش به آغوش جامعه رساند، امام امت(قدس سره) بود.
اين دو دهه شاخص و بارز، تميزدهنده زندگي امام خميني(ره) از ديگران است؛ باقي عمر ايشان يعني چهل سال مياني، اگر چه با رياضت و تهذيب نفس و تدريس همراه و هماهنگ بود، ولي ديگران يعني حكيمان و متكلمان و فقيهان بزرگ نيز چنين دوراني را پشت سر گذاشتند. اگر ايشان در اين دوران، تعمق در «اصول» يا تحقيق در «فقه» داشت و بر ديگران برتر يا برابر بود ولي تفاوت ايشان با ديگران، آن گونه نبود كه عالم آرا و جهان گير باشد.
اگر «طوبي» براي ديگران است، «لقاء يار» براي كسي است كه بين غيب و شهادت، «جمع سالم» نمايد نه «جمع مكسر». امام راحل(ره)، بين فقه و سياست از يك سو، بين عرفان و سياست از سوي ديگر، و بين فلسفه و سياست از سوي سوم جمع نمود. او نه تنها قائل به «ولايت فقيه» بود، بلكه به دليل حكيم بودن، عملا قائل به «ولايت حكيم» بود و به دليل عارف بودن، به «ولايت عارف» قائل بود. او ولايتي را آورد كه در آن، فقاهت، آميخته با حكمت بود و حكمت، عجين شده با عرفان. و همان گونه كه به نحو مبسوط گذشت، سيرت و سنت او بر محور ولايت فقاهت، عرفان، و حكمت و كلام دور مي زد نه ولايت فقاهت صرف.
«طوبي له وحسن مآب سلام الله عليه يوم ولد ويوم مات ويوم يبعث حيا».
آيت الله جوادي آملي- كتاب ولايت فقيه، ص 261
مطالب مرتبط :
* نام و نام خانوادگی :
*پست الکترونیک :
* متن نظر :