امروز:
چهار شنبه 9 فروردين 1396
بازدید :
1123
امام و انقلاب مشروطيت ايران
مدخل
چهارده مرداد، سالگرد انقلاب مشروطيت ايران، يادآور حماسه حضور و عزم ملي مردم ايران در مبارزه با استبداد و استيلاي خارجي است. در حاليكه بيش از يك قرن از روي كارآمدن قاجاران در ايران مي‏گذشت، و در شرايطي كه فرنگيها درخلال اين ايام، با رشد و توسعه‏اي روزافزون استيلاي خود را بر ملل ضعيف و قسمت اعظم دنياي آن روز مسجل ساخته بودند، و در حاليكه دو قدرت روس و انگليس، بلامنازع در ايران خيمه زده بودند، جنبش مشروطيت ايران (1285 ش/ 1324ق) همچون صاعقه‏اي عليه استبداد و استعمار صلا سر داد و نداي حريت و آزادگي و مبارزه عليه ظلم و جور را طنين‏انداز ساخت. بدون شك اين حادثه سترگ به عنوان يكي از رويدادهاي بزرگ و مهم تاريخ ايران و جهان در آغاز قرن بيستم (1904م) بشمار مي‏آيد، زيرا علاوه بر آثار و تبعات داخلي، خيزشها و حركتهاي سياسي و اجتماعي در كشورهاي پيراموني را نيز بدنبال خود داشت. به گونه‏اي كه، تحولات داخلي عثماني، مصر، عراق، هند و مبارزات مردم اين مناطق عليه استبداد و استعمار، بي‏تاثير از واقعه مشروطيت ايران نبوده است.[1]
با اين همه در چند و چون قيام مشروطيت، و علل و عوامل و جهت‏گيري و سمت‏گيري آن تاكنون بحثها و مناقشات مختلفي بين اصحاب تاريخ معاصر و جريانات سياسي وقوع يافته كه همچنان ادامه دارد. سوالات عمده‏اي را كه پيرامون اين حادثه تاريخي وجود دارد مي‏توان به صورت ذيل استقصاء نمود.
1. آيا جنبش مشروطيت، جرياني وارداتي بود و به بيان ديگر دست استعمار و سياستهاي خارجي در خلق و ايجاد آن نقش داشت؟ و يا برآمده از عزم و اراده ملت ‏بود؟
2. رهبران جنبش چه كساني بودند؟ مهره‏هاي نفوذي انگليس و از غرب بازگشتگان و يا نيروهاي مردمي كه در راس آنان مرجعيت‏شيعه و علماي اسلام بودند؟
3. قانون اساسي و متمم آن به عنوان اولين ميثاق ملي و دستاورد قيام خونين مشروطيت، ملهم از آئين و قوانين غربي است و دست اجنبي در آن به كار رفته است و به تعبير ديگر در تضاد و يا تعارض با آئين اسلامي و منافع ملي بود يا خير؟
4. انحراف در مشروطيت و راه و روش اوليه و خالي شدن آن از مضامين و اهداف انقلابي چگونه پديدار گشت؟
در پاسخ به سوالات مذكور كتابها و مقاله‏ها و گفتارهاي زيادي تاليف و تحرير شده است‏بويژه با سقوط حكومت پهلوي و باز شدن مراكز اسنادي و آرشيوي و همچنين، انتشار منابع تاريخ شفاهي و خاطرات بسياري از دست‏اندركاران انقلاب مشروطيت (كه بعضا تا دو دهه گذشته در حيات بودند) زواياي تاريك و مجهولات بسياري كشف شده است، معذلك پرونده عظيم حادثه مشروطيت و پيامدهاي آن همچنان باز و مفتوح مانده است تا پژوهشگران و نقادان نسل انقلاب اسلامي با تكيه بر منابع و اسناد و بهره‏گيري از تجارب دو انقلاب به رهيافتهاي جديدي دست‏يابند.
امام خميني (ره) رهبر فقيد و بي‏بديل جنبش اسلامي در قرن بيستم، از نادر كساني است، كه در متن حادثه مشروطيت تولد يافت (1281 ش) و در كوران حوادث بعدي، دوران كودكي و جواني خود را سپري نمود. در آستانه كودتاي رضاخان، در حاليكه بيست‏سال از عمر وي مي‏گذشت امام پس از شهادت والدش بدست‏خانها، شخصا به همراه برادران و بستگان در دفاع از مردم بي‏پناه منطقه در زد و خوردهاي مسلحانه حضور داشت. بدين ترتيب و با اين پيشينه و سابقه امام در دو مقطع تاريخي و در توضيح و تبيين قدرت‏يابي رژيم پهلوي و عدم پايبندي اين رژيم به اصول و مباني مشروطيت، بحثها و اشارات مهمي پيرامون انقلاب مذكور داشته است. يك بار در اوايل سقوط رضاشاه و اخراج وي به آفريقا، كه امام در بخشي از كتاب كشف‏الاسرار به اين موضوع پرداخته‏اند. با شروع نهضت اسلامي در سال 1341 و در خلال حوادث 15 خرداد تا تبعيد امام به تركيه، براي بار دوم امام به مناسبتهايي به موضوع حادثه مشروطيت اشارات مهمي داشته‏اند. سرانجام امام در بحث مستوفائي پيرامون "حكومت اسلامي" در سال 1348 ش و در نجف اشرف باز هم حادثه مشروطيت را به عنوان تجربه ارزشمند مثال زده‏اند.
با ظهور مجدد قيام اسلامي در سال 1356 ش به رهبري امام و پيروزي آن در بهمن 57 و استقرار جمهوري اسلامي ايران، امام در مقابل تحركات نيروهاي ضدانقلاب و ناديده گرفتن اراده و عزم ملي، اشارات فراواني به ظهور و سقوط مشروطيت و نقش مردم در شكل‏گيري آن دارند.
امام در جلوگيري از آفتهاي انقلاب برانداز كه در راس آن اختلاف و دو دستگي بين نيروهاي انقلابي و صفوف مردم بوده است، به كرات حادثه مشروطيت را شاهد مثال آورده و همگان را به عبرت‏آموزي از تجارب ارزشمند مشروطيت دعوت نموده‏اند.
بنابراين نظرات و ديدگاههاي امام راحل درباره رويداد تاريخي مشروطيت هم به عنوان شاهدي بصير و هوشمند كه در متن حوادث پس از آن حاضر بوده‏اند، و هم به عنوان رهبر يكي از بزرگترين انقلابهاي دوران‏ساز تاريخ معاصر، كه انقلاب مشروطيت را به انقلاب عظيم اسلامي پيوند زده‏اند براي محققان و پژوهشگران و نسل جوان انقلاب حائز اهميت فراوان است اميد است كه اين نوشتار به سهم خود راهگشاي مباحث و اهداف فوق باشد.
1- علما و مشروطيت:
قيام مشروطيت‏بازتاب اعمال و اقدامات مستبدانه حكام قاجار در طول بيش از يك قرن بوده است. قبل از آن مردم ايران در حادثه جنبش تنباكو، در واكنشي تند و سراسري به دستور رهبر ديني (ميرزاي شيرازي) با تحريم تنباكو به مبارزه منفي با انگليسيها پرداختند و از قبل آن ضربه جبران‏ناپذيري به دستگاه قاجار و ناصرالدين شاه وارد ساختند. كشته شدن ناصرالدين شاه (1313 ق) بدست ميرزارضا كرماني، را مي‏توان تتمه قيام تنباكو و مقدمه نهضت مشروطيت ‏بحساب آورد. از آن تاريخ تا پيروزي مشروطيت (1324) به مدت ده سال، فضاي سياسي ايران به طرز شگفت‏آوري متحول گرديد و در شهرهاي بزرگ و به ويژه در تهران مردم خواستار پايان بخشيدن به سلطه استبدادي و استقرار حاكميت ملت در قالب مجلس قانونگذاري شدند. براساس مدارك و منابع فراوان تاريخي، رهبران ديني نقش اساسي و بنيادين در اين تحول داشتند بطوري كه مرجعيت‏شيعه و مستقر در نجف به رهبري علماي ثلاث (آخوند خراساني، ميرزاعبدالله مازندراني و ميرزاخليل تهراني) مشتركا مسووليت اداره انقلاب را برعهده داشتند. در ايران علماي تهران همچون سيدعبدالله بهبهاني، سيدمحمد طباطبايي و شيخ فضل‏الله نوري به عنوان علماي طراز اول به رتق و فتق امور انقلاب و پيشبرد آن همت گماشته بودند و در شهرهاي بزرگ همچون اصفهان، آقا نجفي و حاج آقا نورالله اصفهاني و در شيراز و فارس، بزرگاني چون محلاتي و مجتهد لاري و در تبريز، مجتهد تبريزي و ثقة‏الاسلام در تهييج و بسيج مردمي فعال و كوشا بودند.
عموم روشنفكران و حتي مخالفان دخالت روحانيان در مذهب، همچون تقي‏زاده و سيداحمد كسروي نقش بي‏بديل علما در هدايت جنبش مشروطيت را ستوده‏اند و از آن به عنوان عوامل موثر در پيروزي نهضت نام برده‏اند.[2]
تقي‏زاده از نقش روحانيت و بويژه نقش سيدعبدالله بهبهاني به عنوان عمود خيمه انقلاب مشروطيت نام مي‏برد و آن را به نيكي مي‏ستايد.[3]
امام خميني (ره) با اطلاع از حوادث پيش آمده در انقلاب مشروطيت، آن را رويكردي مثبت و در جهت استبدادزدايي معرفي نموده و رهبران ديني را در هدايت آن موثر مي‏دانند: "... علماي اسلام در صدر مشروطيت در مقابل استبداد سياه ايستادند و براي ملت آزادي گرفتند..."[4] در جاي ديگر مي‏فرمايند: "... در جنبش مشروطيت همين علما در راس بودند و اصل مشروطيت اساسش از نجف به دست علما و در ايران به دست علما شروع شد و پيش رفت. اينقدري كه آنها مي‏خواستند كه مشروطه تحقق پيدا كند و قانون اساسي در كار باشد..."[5]
امام به صراحت تاسيس مشروطيت را به علما نسبت مي‏دهند و آن را جز سرفصلهاي مهم حضور روحانيت در عرصه سياست مي‏دانند.
"... علماي ما در طول تاريخ اين‏طور نبود كه منعزل از سياست‏باشند، مساله مشروطيت‏يك مساله سياسي بود و بزرگان علماي ما در آن دخالت داشتند و تاسيسش كردند".[6]
امام، با توجه به اهميت‏حادثه مشروطه و عبرتهاي برخاسته از آن، در وصيتنامه سياسي خود نيز بازهم بر جنبه‏هاي عبرت‏آموزي آن واقعه تاكيد و اصرار داشته‏اند و در آن ميان به نقش محوري و كليدي علما در جنبش مشروطيت اشاره نموده‏اند:
"همه ديديد و نسل آتيه خواهد شنيد كه دست ‏سياست‏بازان پيرو شرق و غرب، روحانيون را كه اساس مشروطيت را با زحمات و رنجها بنيان گذاشتند از صحنه خارج كردند و..."[7]
ملاحظه مي‏شود كه امام تاسيس و استقرار مشروطيت را تنها با كوشش و رهبري علماي طراز اول و روحانيان امكان‏پذير دانسته و آن را جز مفاخر تاريخ مبارزات علما به حساب آورده است. بنابراين از نظر امام انقلاب مشروطيت نه تنها وارداتي نبود بلكه بر مبناي خاستگاه ملي و با رهبري روحانيت تحقق يافته بود.
پاسخ پرسش سوم از ديدگاه امام
تدوين قانون اساسي ايران به همراه متمم آن، از فصول مهم و سرنوشت‏ساز انقلاب مشروطيت ايران بود. از آن جا كه تجربه سياسي و علمي براي تدوين قانون و تاسيس مجلس قانونگذاري در ايران وجود نداشت لذا رهبران ديني و سياسي با تمسك به كتابچه‏هاي قوانين اساسي كشورهاي غربي خصوصا فرانسه و بلژيك به بهره‏برداري از تجارب آنان برخاستند، اين تلاش، لزوما به معناي آن نبود كه در شكل و محتوا و در كليات و جزئيات، قانون اساسي ايران، كپي و برگردان كامل قوانين غربي باشد.
[1] . در اين خصوص به آثار جواهر لعل نهرو (نگاهي به تاريخ جهان) و حسنين هيكل نويسنده شهير مصري مراجعه شود.
[2] . احمد كسروي، تاريخ هجده ساله آذربايجان، ص 313 و سيدحسن تقي‏زاده، زندگاني طوفاني و مجموعه مقالات.
[3] . احمد كسروي، تاريخ هجده ساله آذربايجان، ص 313 و سيدحسن تقي‏زاده، زندگاني طوفاني و مجموعه مقالات.
[4] . صحيفه نور، ج 1، ص 68 (سخنراني 21/1/1343ش).
[5] . صحيفه نور، ج 15، ص 202 (سخنراني 4/8/1360ش).
[6] . صحيفه نور، ج 20، ص 31 (سخنراني 2/6/1365ش).
[7] . صحيفه نور، ج 21، ص 186 (وصيتنامه).
@#@ رهبران ديني و علماي ناظر بر تدوين پيش‏نويس قانون اساسي بخوبي براين امر واقف بودند و همه جا عدم تعارض و تنافي مواد و تبصره‏ها را با قوانين و مقررات اسلامي، در نظر داشتند. استفاده از قوانين اساسي غربي تنها در شكل مقصود مقننين اوليه بوده است و اين معنا كاملا از متون و منابع تاريخي از يكطرف و مضمون و منطوق قانون اساسي ايران در گذشته بدست مي‏آيد كه تا چه ميزان قوانين و مقررات اسلامي مدنظر بوده است.
بهرحال از زمان شروع مطالعه و تدوين پيش‏نويس قانون اساسي تا تصويب نهايي آن در مجلس شوراي ملي، شرايط سخت و ناگوار سياسي بر جامعه تازه متولد شده مشروطيت گذشت كه از همه مهمتر انشقاق و اختلافي بود كه در پيكره واحد و منسجم رهبران ديني حاصل گشت. اختلافي كه نهايتا تير خلاص را بر پيشاني انقلاب مردمي وارد ساخت و آن را در مسير ديگري رقم زد. در بخشهاي بعدي به آثار و تبعات اين اختلاف پرداخته خواهد شد. در اين قسمت نظرات امام راحل پيرامون قانون اساسي و محتواي آن را جويا خواهيم شد و پس از آن مروري كوتاه بر اصول قابل بحث قانون اساسي خواهيم داشت.
2- امام و قانون اساسي مشروطه:
امام در سخنراني پرشور خود در فروردين 1343 رژيم پهلوي را به عدم رعايت قانون اساسي و متمم آن متهم ساختند و با توضيحي روشن به دفاع از جنبه‏هاي اسلامي و مردمي آن پرداختند: "... علماي اسلام در صدر مشروطيت در مقابل استبداد سياه ايستادند و براي ملت آزادي گرفتند قوانين جعل كردند، قوانيني كه به نفع ملت است، به نفع استقلال كشور است، به نفع اسلام است، قوانين اسلام است، اين را با خونهاي خودشان، با زجرهايي كه ديدند و كشيدند با بيچارگي‏هايي كه متوجه به آنها شد، گرفتند... متمم قانون اساسي (را) شما عمل كنيد كه علماي اسلام درصدر مشروطيت جان دادند، براي گرفتن اين و رفع كردن اسارت ملت‏ها، شما بنشينيد به اين قانون اساسي عمل كنيد."[1]
رهبران ديني و سياسي خواسته شهيد شيخ فضل‏الله نوري در گنجاندن اصلي مبني بر نظارت مصوبات مجلس توسط 5 تن از مجتهدان طراز اول را پذيرفته و آن را در اصل دوم متمم قانون اساسي گنجاندند و با پذيرش اين اصل، مرحوم شيخ فضل‏الله و متحصنين حضرت عبدالعظيم، با ارسال نامه‏اي به مجلس شوراي ملي، مراتب پايان‏بخشي به تحصن خود و تاييد مجلس شوراي ملي را به اطلاع همگان رساندند.[2] به اين ترتيب با برداشتن اين گام از سوي مخالفين، مي‏رفت كه آتش فتنه‏هاي دشمنان انقلاب خاموش گردد كه متاسفانه چنين نشد امام در جاي ديگري و در تاييد قانون اساسي و متمم آن چنين نظر داده‏اند: "... قانون سابق كه در صدر مشروطيت تصويب شده بود به وسيله ملت، و متمم قانون را با جديت مرحوم شيخ فضل‏الله نوري به آن ضم كردند و ملت‏به او راي دادند".[3]
از مواضع و ديدگاه امام چنين برمي‏آيد كه ايشان، قانون اساسي و متمم آن را، نتيجه مبارزات مردم به رهبري علما دانسته و آن را حاصل خونهاي ريخته شده و زجرهاي تاريخي ملت ايران مي‏دانند. قانون اساسي كه نفي استبداد و حاكميت ملي را در عدم تنافي و تناقض با ارزشها و آئين اسلامي نويد مي‏داد.
لازم به تذكر است كه شهيد مدرس نيز، قانون اساسي را برگرفته از قرآن مجيد مي‏دانست و با كودتاگران سوم اسفند به همين دليل مخالفت مي‏ورزيد.[4]
3- گرايشات مذهبي در قانون اساسي مشروطه:
تسلط مذهب بر حاكميت و قدرت دنيوي به موجب اصل 2 و 27 متمم قانون اساسي كه نظارت مجتهدان طراز اول را بر وضع قوانين و تطبيق آن با موازين شرعي تا زمان ظهور حضرت وليعصر (عج) مقرر داشته، تضمين گرديده است. در اصل 27 متمم با صراحت كامل استقرار قوانين را موقوف بر مخالف نبودن با موازين شرعي منظور كرده است و به موجب همين اصل و اصول 71 و 73 متمم قانون اساسي، حق مداخله مستقيم در قوه قضايي را براي روحانيون باقي گذاشته است. از همه جالبتر در مورد مقوله آزادي، به موجب اصول 20 و 21 متمم قانون اساسي، آزادي مطبوعات و جرايد و تشكيل اجتماعات و به عبارت ديگر احترام آزادي فكر و عقيده كه از حقوق مسلم هر فردي است. به شروطي محدود مي‏شود كه از آن جمله موافقت آنها با موازين شرعي است، قانونگذاران در مساله فرهنگ و آموزش و ترويج صنايع، قيدي را متذكر شده‏اند كه نظارت و دخالت مذهب را كاملا تثبيت مي‏نمايد. به موجب اصل 18 متمم قانون اساسي فقط تحصيل علوم و صنايعي آزاد است كه در شرع ممنوع نباشد.
با عنايت‏به محتواي همين قانون اساسي بود كه امام همواره رژيم شاه را متهم مي‏ساختند كه برخلاف قانون اساسي عمل مي‏كند و ملتزم به اصول آن نيست.
"... متمم قانون اساسي، شما عمل كنيد كه علماي اسلام در صدر مشروطيت جان دادند براي گرفتن اين و رفع كردن اسارت ملت‏ها، شما بنشينيد به اين قانون اساسي عمل كنيد".[5]
4- امام و انحراف نهضت مشروطيت:
نهضت مشروطيت ايران كه با حمايت قاطع رهبران ديني و در راس همه، آخوند خراساني به پيروزي رسيده بود، در فرآيند حركت تاريخي خود، با تهاجمات و تهديدهاي جدي از برون و درون مواجه گشت و سرانجام در حاليكه تنها قالب و اسمي از آن باقي مانده بود بدست كودتاگران سوم اسفند (رضاخان) استحاله گشت. در چگونگي پيدايش اين رخداد تاريخي و علت‏يابي سقوط مشروطيت از زواياي مختلف مطالب فراواني مطرح شده است. از سوي امام خميني نيز در طول دوران نهضت و به ويژه پس از پيروزي انقلاب نسبت‏به اين موضوع حساسيت زيادي نشان داده شد، بطوريكه حجم قابل توجهي از فرمايشات تاريخي امام راجع به قضيه مشروطيت، به موضوع انحراف مشروطيت اختصاص يافته است.
امام خميني (ره) در خصوص آفتها و كجرويهايي كه بالمآل مي‏توانند به عنوان خطرات جدي انقلاب اسلامي را تهديد نمايند، هشدار داده و با توجه به تشابهات فراوان انقلاب مشروطيت‏با انقلاب اسلامي، همه جا، حادثه تاريخي مشروطيت را به عنوان شاهدي بر گفتار خود، مثال زده‏اند.
آنچه كه تاريخ اين دوره گواهي مي‏دهد سياستهاي انگليس و روس و تلاش عوامل آنها در نفوذ به صفوف انقلاب و استحاله آن از درون، نقش مهم و اساسي داشته‏اند. پيدايش گروههاي تندرو و تروريست و آشفته و نگران ساختن جامعه از آينده انقلاب، انتشار تعداد كثيري روزنامه و نشريه و به تعبير برخي از محققان، فحش نامه‏هايي كه عمدتا عليه روحانيت و علما دست‏به قلم شده بودند. نفوذ عناصر انگلوفيل به داخل مجلس شوراي ملي كه همچون عمله اجنبي به كندن ريشه‏هاي انقلاب فكر مي‏كردند. سرسپردگي تعدادي از وزراء و گرايشات آنان به روس يا انگليس، سؤاستفاده دربار از اختلافهاي بين علما و دامن زدن به اين اختلافات، پيدايش احزاب و دستجات سياسي كه عموما به اتكاء و حمايت دول خارجي، اظهار وجود مي‏كردند و در آشفته ساختن جو سياسي و اجتماعي موثر بودند، چهره انقلاب مشروطيت را مشوه و آن را ناكام ساختند مجموعه تلاشهاي مخالفين نشان مي‏دهد، كه حذف روحانيت و لكه‏دار ساختن چهره سياسي و مبارزاتي علما، (كه از ابتداي قاجار و در جريان جنگهاي ايران و روس (1243- 1239ق) و (1228- 1218ق) پتانسيل عظيمي از خود نشان داده بود، و در قضاياي مخالفت‏با قرارداد رويتر 1290 ق و همچنين جنبش تنباكو (1309 ق) كمر انگليسي‏ها را شكسته بودند) مدنظر بوده است. حركتي كه نهايتا علما را بر اين باور نشاند كه بايستي از سياست دوري گزينند و آن را به دنياداران و سياستمداران واگذارند.
امام خميني (ره) به عنوان فقيهي وارسته و سياستمداري برجسته و از منظر و افقي و متعالي، به روند حوادث پيش آمده نظر داشته است و درخلال دوران مبارزات همواره نسبت‏به عبرتهايي كه از حوادث بايد گرفت تاكيد داشته‏اند. از ديد امام، تلاش اجانب براي شكستن روحانيت و متعاقبا شكستن صفوف متحد ملت، اولين عامل در انحراف مشروطيت‏به حساب مي‏آيد: "... شما وقتي كه تاريخ مشروطيت را بخوانيد مي‏بينيد كه در مشروطه بعد از اينكه ابتدا پيش رفت، دست‏هايي آمد و تمام مردم ايران را به دو طبقه تقسيم‏بندي كرد. نه تنها در ايران حتي، از روحانيون بزرگ نجف يك دسته طرفدار مشروطيت، يك دسته دشمن مشروطه، علماي خود ايران يك دسته طرفدار مشروطه، يك دسته مخالف مشروطه. اهل منبر يك دسته بر ضد مشروطه صحبت مي‏كردند، يك دسته بر ضد استبداد. در هر خانه‏اي دو تا برادر اگر بودند، مثلا در بسياري از جاها اين مشروطه‏اي بود آن مستبد و اين يك نقشه‏اي بود كه نقشه هم تاثير كرد و نگذاشت كه مشروطه به آنطوري كه علماء بزرگ طرحش را ريخته باشند، عملي بشود... در مشروطه در عين حالي كه ابتدايش نبود اين مسايل، لكن آنهايي كه مي‏ديدند كه از مشروطه ضرر مي‏بينند، منافعشان از بين مي‏رود، نمي‏گذارد قانون اساسي، كه موافق با اسلام بايد باشد و اگر مخالف شد قانونيت ندارد، نمي‏گذارد كه اينها هركاري مي‏خواهند بكنند، بكنند. يك دسته از همان مستبدين، مشروطه‏خواه شدند و افتادند توي مردم. همان مستبدين بعدها آمدند و مشروطه را قبضه كردند و رساندند به آنجايي كه ديديد و ديديم".[6]
تاريخ چهره مخالفين مشروطه را كه بعدها لباس مشروطه‏خواهي به تن كردند بخوبي نشان داده است افرادي همچون سپهسالار اعظم (تنكابني) كه در نهضت مشروطيت‏به سركوبگري متحصنين مسجد جامع و مجاهدان تبريز پرداخته بود و يا عين‏الدوله، صدراعظم مخلوعي كه در پرتو امواج توفنده نهضت مشروطيت از وزارت خلع شد و پس از پيروزي نهضت، مجددا به مقام صدراعظمي نشست! مصاديق روشن بيان امام راحل مي‏باشند.
[1] . صحيفه نور، ج 1، ص 68 (سخنراني 21/1/1343ش).
[2] . هما رضواني، لوايح شيخ فضل‏الله نوري، ص 68.
[3] . صحيفه نور، ج 15، ص 16 (25/3/60).
[4] . محمد تركمان، مدرس در پنج دوره مجلس، ص 191، 192.
[5] . صحيفه نور، ج 1، ص 68.
[6] . صحيفه نور، ج 18، ص‏36، 135.
@#@
نكته بسيار مهم و توجه‏كردني در بيان حضرت امام، بي‏توجهي و اغفال روحانيون و علما از مكر و دسيسه‏هاي دشمنان خارجي و داخلي مشروطيت‏بوده است. بدنبال وارد شدن روحانيون در دعواهاي سياسي اختلاف‏انگيز و چند تكه شدن نهضت از درون و ضربه‏هايي كه طرفين دعوا ناخاسته متحمل شدند، حادثه تلخ ديگري اتفاق افتاد كه اين حادثه، چندين دهه سايه خود را بر حوزه‏ها و تفكر سياسي - اجتماعي روحانيت، افكنده ساخت. جدايي علما از سياست و دور ماندن و عدم دخالت آنان در امور سياسي، تفكر جديدي بود كه از ناكاميها و تلخ‏كاميهاي نهضت مشروطيت‏حاصل آمده بود. امام خميني (ره) در اين زمينه نيز مطالبي را با نگراني و ناراحتي بيان فرموده‏اند و رويكرد جديد روحانيت را مورد انتقاد قرار داده‏اند: "... همه ديديد و نسل آتيه خواهد شنيد كه دست‏سياست‏بازان پيرو شرق و غرب، روحانيون را كه اساس مشروطيت را با زحمات و رنجها بنيان گذاشتند از صحنه خارج كردند و روحانيون نيز بازي سياست‏بازان را خورده و دخالت در امور كشور و مسلمين را خارج از مقام خود انگاشتند و صحنه را به دست غرب‏زدگان سپردند و به سر مشروطيت و قانون اساسي و كشور و اسلام آن آوردند كه جبرانش احتياج به زمان طولاني دارد."[1]
در جاي ديگر بازهم دردمندانه اشاره كرده‏اند:
"... روحانيون را يكسره از دخالت‏بركنار كردند و با توطئه‏هاي موذيانه و تبليغات مسموم ملهم از غرب كه توسط روشنفكران و غرب و شرق‏زدگان خائن يا نفهم صورت مي‏گرفت، مجلس را در نظر روحانيون و متدينين به گونه‏اي ساخته بودند كه دخالت در انتخابات از معاصي بزرگ و اعانت‏به ظلم و كفر بود و روحانيت‏بكلي از صحنه خارج شد و به انزوا كشيده شد..."[2]
به تعبير ديگر امام عدم دخالت روحانيون در استمرار و تداوم مشروطيت را بزرگترين عامل شكست مشروطيت و خرابي ملك و زايل شدن عزت ملت معرفي نموده‏اند: "... اگر درصدر مشروطه علما آمده بودند در ميدان، مومنين آمده بودند، روشنفكرهاي متعهد آمده بودند و مسلمان‏هاي متعهد آمده بودند و قبضه كرده بودند مجلس را و نگذاشته بودند كه ديگران بيايند و مجلس را بگيرند، ما به اين روزگار نمي‏رسيديم، ما مملكت‏مان خراب نمي‏شد، ما عزتمان از بين نمي‏رفت لكن شياطيني كه در آن قت‏بودند، بيخ گوش اينها خوانده‏اند كه شما در سياست داخل نشويد، سياست است اين، شما را به سياست چه و آنها باور كردند كه خيرخواه هستند".[3]
امام از نقش مرموز و موذيانه دربار استبداد در منحرف ساختن مشروطيت غافل نشده است. دربار محمدعلي شاه قاجار كه از استقرار مجلس و حاكميت ملي، سخت نگران و هراسناك بود، و منافع نامشروع خود را در خطر مي‏ديد، موذيانه به دفاع از مشروعه در مقابل مشروطه برخاست و در اين زمينه محمدعلي شاه طي نامه‏اي كه به مجلس شوراي ملي ارسال داشته است، خود را مدافع اجراي شريعت محمدي در مقابل مشروطه‏طلبان معرفي نموده است![4] بديهي است درباري كه دستش به خون مسلمانان در حوادث گوناگون آغشته است و با اتكاي روسها بر اريكه قدرت نشسته است، و در براندازي اسلام و روحانيت از هيچ كوششي دريغ نورزيده است، مواضع جديد را تنها پس از مطرح ساختن مشروعه مشروطه از سوي شيخ فضل‏الله نوري و هواداران وي اتخاذ نموده است. با اين قصد كه در صفوف روحانيت تفرقه و جدايي آنان را تشديد و نهايتا در كوبيدن نهضت توفيق بدست آورد. اقدامي كه در پايان يكسال واندي از وقوع پيروزي مشروطيت رخ داد و با بمباران مجلس محمدعلي شاه و مستبدين به اهداف خود دست‏يافتند.
به هر تقدير در اين ارتباط نيز امام چنين گوشزد نموده‏اند:
"... گاهي با اسم اسلام يا با توهم اسلامي بودن، يك اموري انجام مي‏گيرد كه برخلاف اسلام است، در مشروطه هم اينطور بود. يك دسته واقعا به آنها آنقدر تزريق شده بود كه اعتقاد كرده بودند كه بايد فلان جور را عمل كرد، به آنها تزريق كرده بودند، اين سلطنت‏طلبهاي آنوقت، آنقدر تزريق كرده بودند كه مردم استبداد را ترويج مي‏كردند (يعني يك دسته، يك دسته از اهل منبر هم همين‏طور) ".[5]
امام اشاره به تبليغات سطلنت‏طلبهاي آن روز دارد كه مشروطه‏طلبان را بي‏دين و قوانين آنان را خلاف شريعت محمدي (ص) دانسته و عملا حكومت استبداد را در مقابل مشروطه ترويج مي‏نمودند. امام در اين رابطه نيز باز به تغافل بعضي از منبري‏ها اشاره مي‏نمايد. در پي ايجاد اختلافات عميق در بين سران روحاني نهضت و چند دستگي مردم، نهايتا نقشه خارجيها و عوامل مستبد داخلي آنان به ثمر نشست. اولين اقدام، ترور و حذف فيزيكي سران روحانيت از بستر حوادث سياسي بود. شهيد شيخ فضل‏الله نوري اولين قرباني اين توطئه بود. بدنبال اوج‏گيري مقاومتهاي مردمي در برابر استبداد صغيره و قيام و مقاومت قهرمانانه تبريز به پايمردي ستارخان و باقرخان، انگليسيها از بيم اوج‏گيري نهضت و سقوط تهران بدست نيروهاي اصيل انقلاب به سرعت ست‏بكار شده و با تهييج و ارسال مهره‏ها و امكانات تسليحاتي خود به شمال و منطقه اصفهان، دو ستون از نيروهاي به ظاهر مشروطه‏خواه را براي تصرف تهران روانه نمودند. ستون اصفهان به رهبري سردار اسعد بختياري فئودال معروف و دوست نزديك انگليسي‏ها كه در لندن و پاريس خوش‏نشيني مي‏كرد و ستون دوم از گيلان به رهبري سپهسالار اعظم كه تا يك ماه قبل از آن رهبري محاصره ستارخان و يارانش را در تبريز بر عهده داشت. اين دو ستون روانه تهران شدند و پس از تصرف و خلع يد محمدعلي شاه از سلطنت استقرار مشروطه دوم را جشن گرفتند! ! اولين اقدام شنيع و ضدانقلابي حاكميت جديد، دستگيري شيخ فضل‏الله نوري و اعدام وي در ملاء عام بود؟ ! حادثه آنچنان برق‏آسا و مرموزانه پيش آمد، كه هيچ بازتاب و عكس‏العملي را در جوامع مذهبي و سياسي بروز نداد.
توطئه حذف روحانيت و رهبران ديني و منفعل ساختن آنان، به اجرا درآمده بود. جو آنچنان مسموم و شكننده عليه روحانيت ايجاد شده بود، كه حتي مراكز علمي نجف هم عليه اين اقدام موضع نگرفتند:
"... حتي قضيه مرحوم آقا شيخ فضل‏الله را در نجف هم يك جور بدي منعكس كردند، كه آنجا هم صدايي از آن در نيامد. اين جوي كه ساختند در ايران، و در ساير جاها اين جو اسباب اين شد كه آقا شيخ فضل‏الله را با دست‏بعضي از روحانيون خود ايران محكوم كردند و بعد او را آوردند در وسط ميدان و به دار كشيدند و پاي آن هم ايستادند كف زدند و شكست دادند اسلام را در آنوقت و مردم غفلت داشتند از اين عمل. حتي علما هم غفلت داشتند."[6]
اعدام شيخ فضل‏الله نوري بدست نيروهاي به ظاهر انقلابي، شكستن حريم و حرمت مرجعيت در ايران بود كه يقينا انگليسي‏ها بيش از چندين دهه در انتظار چنين روزي بودند. سكوت علما و مردم موجب گشت كه انگليس و ايادي داخلي آنان، روند حذف روحانيت را شتابان ادامه دهند. شهادت سيدعبدالله بهبهاني رهبر بزرگ مشروطيت در داخل ايران يكسال پس از شهادت شيخ فضل‏الله نوري، زنگ خطر و هشداري بود كه دشمنان انقلاب و مردم بصدا درآوردند. با اينكه هر دو شهيد در دو طيف مخالف حضور داشتند و يكي در صف مشروطه‏خواهان و ديگري در صف مخالفين مشروطه، اما نحوه عمل و طرز شهادت هر دو اين پيام را داشت كه دشمنان تنها به يك هدف مي‏انديشند و آن حذف علما و روحانيت از بستر سياسي و تضعيف اسلاميت و عدم دخالت دين در امور حكومتي و اداره جامعه مي‏باشد.
امام توطئه قتل شيخ فضل‏الله نوري و سيدعبدالله بهبهاني را از يك منشاء دانسته و آن را براي ملت ناگوار و در انحراف مشروطيت موثر مي‏داند.
"... همانطوري كه در صدر مشروطه با روحاني اين كار را كردند و اينها زدند و كشتند و ترور كردند، همان نقشه است. آنوقت ترور كردند سيدعبدالله بهبهاني را، كشتند مرحوم نوري را و مسير ملت را از آن راهي كه بود، برگرداندند به يك مسير ديگر".[7]
در كنار ترور فيزيكي روحانيون، تبليغات گسترده‏اي نيز عليه روحانيت و دخالت آنان در امور سياسي رواج داشت. حزب دمكرات ايران، شامل افرادي همچون تقي‏زاده و ملك‏الشعراي بهار و... عملا در اساسنامه خود، تفكيك دين از سياست را تجويز مي‏كرد.[8]
مطالب بسيار تندي از تقي‏زاده عليه مذهب و به طرفداري از غرب پراكنده مي‏شد كه در آشفتگي جو سياسي و روحانيت‏زدايي موثر بوده است.[9] بدليل اين مشي ناپسند و نابخردانه، كه منافع ملي ايران را نيز به خطرانداخته بود، تقي‏زاده با فشار علماي نجف از ايران خارج شد و تا روي كارآمدن حكومت رضاشاه به ايران برنگشت. سرانجام تلاشهاي چندجانبه عليه روحانيت موجبات حذف و انفعال بخش كثيري از آنان را فراهم آورد به نحوي كه همين عامل يعني دوري گزيدن روحانيت از سياست مقدمات كودتاي سوم اسفند و ظهور ديكتاتوري مخوف رضاخان را مهيا ساخت.
امام با جمع‏بندي همه نكات و موارد قبل، پايان حادثه مشروطيت را چنين ترسيم نموده‏اند: "در جنبش مشروطيت همين علما در راس بودند و اصل مشروطيت اساسش از نجف به دست علما و در ايران به دست علما شروع شد و پيش رفت. اينقدري كه آنها مي‏خواستند كه مشروطه تحقق پيدا كند و قانون اساسي در كار باشد، شد لكن بعد از آنكه شد، دنباله‏اش گرفته نشد. مردم بي‏طرف بودند، روحانيون هم رفتند هركس سراغ كار خودش، از آن طرف عمال قدرتهاي خارجي و خصوصا در آنوقت انگلستان در كار بودند كه اينها را از صحنه خارج كنند يا به ترور و يا به تبليغات.
[1] . صحيفه نور، ج 21، ص 186.
[2] . همانجا، ج 21، ص 231.
[3] . همان جا، ج 12، ص 7.
[4] . محمد مهدي شريف كاشاني، واقعات اتفاقيه، ج 1، ص 125.
[5] . صحيفه نور، ج 18، ص 140.
[6] . صحيفه نور، ج 18، ص 181.
[7] . صحيفه نور، ج 6، ص 258.
[8] . ملك‏الشعراي بهار، تاريخچه احزاب سياسي در ايران، مجلدات 1 و 2.
[9] . تقي‏زاده در سلسله سخنرانيها و مقالات خود در دهه‏هاي بعد به اين موارد اعتراف كرده است. رجوع شود به: زندگاني طوفاني و مجموعه مقالات تقي‏زاده، خطابه اخذ تمدن خارجي.
@#@ گويندگان و نويسندگان آنها كوشش كردند به اينكه روحانيون را از دخالت در سياست‏خارج كنند و سياست را بدهند به دست آنهايي كه مي‏توانند به قول آنها، يعني فرنگ رفته‏ها و غربزده‏ها و شرقزده‏ها و كردند آنچه را كردند. يعني اسم مشروطه بود و واقعيت استبداد، آن استبداد تاريك ظلماني، شايد بدتر از زمان، و حتما بدتر از زمان‏هاي سابق".[1]
5- فرجام انقلاب مشروطيت:
با خروج روحانيت از صحنه سياست، عملا جريان امور به دست روشنفكران غرب‏زده و مستبدان مشروطه‏نما افتاد. و مجلس شوراي ملي، تنها سنگر و كانون مقاومت ملي، به مرور زمان از افراد انقلابي و روحانيون متعهد تهي شد. به استثناي افراد نادري همچون مدرس، كه امام دائما وي را به عنوان الگوي روحانيت‏بيدار و سياستمداري وارسته معرفي مي‏نمايد، سايرين قابل اعتماد و اتكا نبودند. به همين دليل با سقوط قوه مقننه و نبودن هيچ مانع و رادعي در برابر افزون‏طلبي‏هاي استعمار و استبداد، بتدريج زمينه‏هاي تضعيف نهادهاي كشور و از هم پاشيدگي امور فراهم گشت. اين مساله در نهايت افكار و اذهان عمومي را به سمت پذيرش حكومت ديكتاتوري و پيدايش "ديكتاتور مصلح" سوق داد، ديكتاتوري كه بتواند به ناامني و آشفتگي كشور خاتمه داده و اصلاحات داخلي را انجام دهد. انگليسي‏ها از همين فرصت‏بدست آمده سود جسته و با گزينش رضاخان به عنوان عامل و مجري كودتا، پس از يك دهه و نيم از وقوع مشروطيت، به‏انديشه و هدف استحاله مشروطيت در قالب كودتاي سوم حوت جامه‏عمل پوشاندند.
امام جريان تضعيف مجلس را پس از دوره اول، از پيامدهاي خروج روحانيت از صحنه سياست دانسته‏اند:
"... تمام كارهايي كه بعد از مشروطه انجام گرفت و انحرافاتي كه به تدريج پيدا شد تا زمان رژيم پهلوي كه به اوج خودش رسيد، يكي از عمال بزرگ كه بايد بگوييم كه مادر عمال بود، مجلس بود مشروطه را منحرف كردند. مجلس را مجلس قلدري كردند ملت را از اينكه راي بدهند محروم كردند".[2]
"... نكند مثل مشروطه شود كه آقايان تلاش كردند و مشروطه را بنا گذاشتند، آنوقت چند نفر از سياسيون مستبد، مشروطه‏خواه شدند و حكومت را گرفتند و هر دوره مجلس را بدتر از دوره قبل تشكيل دادند. دوره اول مجلس در مشروطه بد نبود و شايد هم خوب بود، ولي بعدها كم‏كم رسيد به جايي كه خودشان افرادي را انتخاب مي‏كردند".[3]
تنها مجتهدي كه از ابتداي مشروطيت تا آغاز سلطنت رضاشاه (1304- 1285ش) همواره در حوادث و جريانات سياسي حضور فعال داشت و در تمام فراز و نشيب‏ها با قامتي استوار و صلابتي وصف‏ناشدني به دفاع از دستاورد مشروطيت و قانون اساسي مي‏پرداخت، شهيد مدرس بود. وي در مجلس دوم به عنوان يكي از مجتهدين طراز اول و از آن پس تا پايان مجلس ششم در تمام ادوار مجلس حضوري بي‏نظير از خود به نمايش گذاشت.
مدرس در ماجراي جنگ جهاني اول و مهاجرت دولت موقت‏به عثماني نقش اول را داشت در ماجراي قرارداد 1919 م معروف به قرارداد وثوق‏الدوله، پرچمدار مبارزه با انگليسي‏ها و خنثي‏كننده توطئه مملكت‏برانداز آنان بود. در ماجراي كودتاي رضاخان تنها مجتهد سياستمداري بود كه شجاعانه در مجلس چهارم و در پشت تريبون كودتا را مخالف با قانون اساسي و مغاير با قرآن مجيد خواند و مخالفت‏خود را با كودتاگران اعلام نمود. در ماجراي طرح جمهوري كردن كشور توسط رضاخان وي به تنهايي به جنگ با رضاخان شتافت و نقشه وي را خنثي و برملا نمود. به همين دليل است كه امام خميني (ره) در بين چهره‏هاي متعدد روحاني و سياسي تاريخ معاصر، بيش از همه از مدرس نام و ياد برده است و او را مصداق واقعي در نظريه جداناپذيري دين و سياست معرفي و همچنين روش و منش او را به عنوان يك سياستمدار متدين و بي‏توجه به مظاهر دنيوي به نسل انقلابي يادآور شده است.
امام خميني مكرر، از خلاء مدرس و مدرس‏ها در تاريخ سياسي معاصر ايران ياد مي‏كند و حتي صراحتا بيان مي‏دارد كه اگر در مناطق ايران افكار مدرس وجود داشت، مشروطه به سلامت‏به سر منزل مقصود مي‏رسيد:
"... اگر در هر شهري و استاني چند نفر موثر، افكار مثل مرحوم مدرس شهيد را داشتند، مشروطه به طور مشروع و صحيح پيش مي‏رفت و قانون اساسي با متمم آن كه مرحوم حاج شيخ فضل‏الله در راه آن شهيد شد، دستخوش افكار غربي و دستخوش تصرفاتي كه در آن شد نمي‏گرديد. و اسلام عزيز و مسلمانان مظلوم ايران آن رنج‏هاي طاقت‏فرسا را نمي‏كشيدند. بدنبال خروج روحانيون يا به عبارت ديگر اخراج آنان از صحنه، عموم متدينين از هر قشري از اقشار، چه فرهنگي، چه كارگري، چه اداري و بازاري و چه غير اينها نيز از دخالت كناره گرفتند يا بركنارشان كردند و آن شد كه شد".[4]
نتيجه كناره‏گيري روحانيت و مردم از سياست، به تشديد نفوذ خانها و فئودالها و قلدران انجاميد. وضعيتي كه اربابان خارجي و مستبدين داخلي خواهان آن بودند. امام به عنوان ناظر و شاهد وقايع مذكور مي‏فرمايند: "... من خودم شاهد بودم قبل از رضاشاه، زمان احمدشاه و آنوقت‏ها اين دست‏خان‏ها بود، خان‏ها وكيل درست مي‏كردند و بعد كه رضاشاه آمد و اين خانها را يك قدري متمركز كرد در خودش نه از بين برد، همه قدرتها را در خودش متمركز كرد و همه ظلمهايي كه خانها مي‏كردند خودش مي‏كرد، بعد كه اينطور شد، ديگر دست اينها بود و هيچ مردم، و ملت اصلا مطرح نبودند، ملت كيست".[5]
با اين همه مدرس مجاهد خستگي‏ناپذيري بود كه در تمام بحرانها و ناملايمات سياسي، يك لحظه از صحنه سياست غيبت نكرد و دست از حقگويي برنداشت:
" ... اشخاص ديگري از قبيل ملك‏الشعراء و ديگران همه دنبال او بودند اما او بود كه مي‏ايستاد و برخلاف ظلم، برخلاف تعديات آن شخص[6] صحبت مي‏كرد".[7]
رضاشاه از اول كودتا تا به چنگ آوردن سلطنت (1304ش1299)، تلاش مي‏نمود كه از خود چهره‏اي طرفدار مذهب و شريعت نشان دهد و در اين جهت‏حتي نظرات مثبت‏بعضي از علما را نيز به خود جلب نموده بود.[8] معذلك تنها مجتهدي كه از اول كودتا با وي ضديت و مخالفت داشت مرحوم مدرس بود. رضاشاه بعد از تصرف كامل قدرت، تلاش زيادي نمود كه وي را به خود نزديك و حتي تطميع نمايد كه توفيقي بدست نياورد.
وي از ابتداي مجلس هفتم و با حذف مدرس از نمايندگي مجلس، به قلع و قمع وسيع مخالفين خود پرداخت و در اين ميانه پس از اقدام به چند مورد ترور نافرجام عليه مدرس، سرانجام وي را به خواف تبعيد و در آنجا به شهادت رساند.
"... بعد از اينكه آن مجلسي كه مرحوم مدرس در آن بود به مجرد اينكه مجلس تمام شد، فرستادند ايشان را گرفتند و بردند و با آن زجرها شهيد كردند. شما ديگر سراغ داريد يك مجلسي كه واقعا مال ملت‏باشد و مردم خودشان به طور آزاد انتخاب كرده باشند".[9]
به اين ترتيب، از نظر امام، با شهادت مدرس و سقوط آخرين سنگر مقاومت روحانيت در مجلس، دوران افول مشروطيت‏به پايان مي‏رسد و عصر ديگري از استبداد سياه كه مشخصه اصلي آن دين‏زدايي بود در قالب اسم بي‏مسماي مشروطيت ‏به ظهور مي‏رسد عصري كه بيش از نيم قرن حاكميت رژيم پهلوي را بر ايران اسلامي شاهد بود و تنها با ظهور مجدد جنبش علما و روحانيت‏به رهبري بي‏بديل امام خميني (ره) حيات ننگين آن خاتمه يافت.

[1] . همان جا، ج 15، ص 202.
[2] . همان جا، ج 18، ص 12.
[3] . همان، ج 18، ص 79- 178.
[4] . همان جا، ج 18، ص 231.
[5] . همان جا، ج 8، ص 150.
[6] . منظور رضاشاه مي‏باشد.
[7] . همان جا، ج 1، ص 261.
[8] . رجوع شود به تاريخ بيست‏ساله - حسين مكي، صورت مذاكرات مجلس موسسان.
[9] . همان جا، ج 16، ص 90.
مجله حضور، شماره 20
مطالب مرتبط :
نام و نام خانوادگی :
پست الکترونیک :
متن نظر :