امروز:
يکشنبه 2 مهر 1396
بازدید :
1629
امام خميني (ره) و عشق به مردم
نوبت مردم را رعايت مي‏كردند
در آن روزگار ما امام را به نام حاج آقا روح الله مي‏شناختيم كه از احترام فوق العاده زيادي برخوردار بودند. در حمام همواره نوبت سايرين را رعايت مي‏كردند و مردم كه مي‏خواستند با اصرار نوبت خود را به امام بدهند قبول نمي‏كردند.[1]
اين مطلب شدني نيست
اوايلي كه امام به نجف آمده بودند به دليل خشكي و گرماي زياد خيلي از هواي نجف اذيت مي‏شدند ولي در كوفه كه به نجف بسيار نزديك بود هوا خيلي بهتر بود لذا از قديم علمايي مانند مرحوم آسيد ابوالحسن اصفهاني، مرحوم آسيد محمد كاظم خراساني حتي كساني كه در زمان خود امام بودند در كوفه منزل داشتند و شب‏ها پس از مغرب به كوفه مي‏رفتند و تا صبح آنجا بودند. اما امام در اين هوايي كه گاه به 55 درجه حرارت مي‏رسيد ـ و حتي بعضي از دوستان مي‏گفتند كه علامت دما سنج رفته بالا و به آخر خود رسيده ـ به كوفه نمي‏رفتند.
عده‏اي زياد خدمت ايشان آمدند از جمله مرحوم آقاي خلخالي، آقاي كلانتر و از طرف بعضي از آقايان مراجع هم كساني آمدند كه امام را راضي كنند ايشان هم شبها به كوفه بروند. خانه ملكي، خانه اجاره‏اي، از هر نوع آن هم آماده بود. حتي مرحوم آقا مصطفي را واسطه كردند كه ايشان را راضي كنند. آقاي خلخالي گفت خدمت امام اصرار كنيد كه بپذيرند. خدمت امام رسيدند و به ايشان عرض شد شما براي خودتان تنها نيستيد براي همه مسلمانها هستيد و از اين حرفها، ايشان پس از اينكه صحبتهاي زيادي انجام شد. شروع به صحبت كرده و فرمودند: من خجالت مي‏كشم الان خيلي از اشخاص هستند كه براي محبت به من و محبت به اسلام يا در زندانهاي رژيم هستند و يا در مناطق سخت با آن آب و هوا تبعيد شده‏اند، و تحت شكنجه هم هستند آنوقت من بخواهم به كوفه بروم؟ شما هم اصرار نكنيد چون اين مطلب شدني نيست. و اين يكي از مطالبي است كه من روي آن حساب مي‏كنم و هيچوقت هم اين معنا را قبول نمي‏كنم و اصرار زياد هم نكنيد. البته عده زيادي آمده‏اند و گفته‏اند و من تشكر مي‏كنم ولي اينطور نيست كه من دست از حرفهايم بردارم و روي آن ايستاده‏ام.[2]
تا همه طلبه‏ها نروند نمي‏آيم
امام در طي اقامت خود در عراق تمام تابستانها را در همان نجف سوزان كه شدت گرمايش گاهي به 54 درجه مي‏رسيد گذراند. اتفاقا مقابل منزل امام دكان نانوايي قرار داشت كه گرماي آن به وسيله لوله قطوري به طرف منزل امام پخش مي‏شد و فضاي محوطه را دو چندان گرم مي‏كرد !
مكرر در مكرر از امام درخواست مي‏شد كه تابستانها را در كوفه بگذرانند. به ويژه آنكه كوفه تقريبا محل تابستاني بعضي از بزرگان و اهل علم نجف بود ولي ايشان مي‏فرمودند تا همه عزيزان طلبه‏ام وسيله اقامت در كوفه را نداشته باشند كوفه نمي‏روم.[3]
هر وقت به همه طلبه‏ها خانه دادند
بعضي از تجار به منزل امام در نجف مي‏آمدند و مي‏گفتند كه نه از وجوهات بلكه همين طوري مي‏خواهيم براي شما و حاج آقا مصطفي منزل بخريم. امام جواب مي‏دادند: هر وقت به همه طلبه‏ها خانه دادند يك منزل به مصطفي مي‏دهند و يك منزل هم به من خواهند داد.[4]
اجازه نمي‏دادند
در نجف كه هوا خيلي گرم بود امام كولري در منزل نداشتند بعضي از آقايان كه خدمت ايشان مشرف مي‏شدند اصرار مي‏كردند كه ولو براي يك ساعت هم شده به كوفه تشريف ببرند و از هواي خنك استفاده كنند ولي امام قبول نمي‏كردند. علت اين بود كه مرتب خبر مي‏آوردند كه مردم ايران در زندان تحت شكنجه‏اند؛ حتي در نجف با پنكه، كولرهاي دستي درست مي‏كردند كه از هواي زير زمين استفاده مي‏شد و ما مي‏خواستيم كه در منزل امام هم اين كار بشود ولي آقا اجازه نمي‏دادند.[5]
مگر مي‏خواهند كورش را وارد ايران كنند
روزي از كميته استقبال از تهران به پاريس تلفن زدند. تلفن كننده شهيد مظلوم دكتر بهشتي بود كه مي‏گفت براي ورود امام برنامه‏هايي تنظيم شده. به عرض امام برسانيد كه فرودگاه را فرش مي‏كنيم، چراغاني مي‏كنيم، فاصله فرودگاه تا بهشت زهرا را با هلي كوپتر مي‏رويم و... وقتي خدمت امام مطالب را عرض كردم، پس از استماع دقيق كه عادت هميشگي ايشان بود كه اول سخن طرف مقابل را به دقت گوش كنند و آنگاه جواب گويند با همان قاطعيت و صراحت خاص خود فرمودند: «برو به آقايان بگو مگر مي‏خواهند كورش را وارد ايران كنند؟ ابدا اين كارها لازم نيست. يك طلبه از ايران خارج شده و همان طلبه به ايران باز مي‏گردد، من مي‏خواهم در ميان امتم باشم و همراه آنان بروم ولو پايمال بشوم».[6]
بايد پيش برادرهايم باشم
خبرنگاري در پاريس از امام هنگامي كه قصد عزيمت به ايران كرده بودند و فرودگاهها بسته بود سؤال كرد: با توجه به اينكه بازگشت حضرت آيت الله ممكن است باعث خون ريزيهاي بيشتر شود آيا باز هم حضرتعالي اصرار به بازگشت خواهيد داشت؟ امام فرمودند: «من بايد پيش برادرهايم باشم تا اگر بنا باشد كه خون من بريزد، در بين رفقاي خودم و همراه با جوانهاي ايران بريزد».[7]
مگر خون من رنگين‏تر است
شبي كه توطئه كودتاي نوژه كشف و خنثي شد به امام گفته بودند : «بياييد از اينجا برويم، امكان دارد يك هواپيما بيايد و جماران را بمباران كند.» ولي امام گفته بودند: «مگر خون من رنگين‏تر از خون مردم جماران است؟»[8]
اگر قرار باشد بمباران شود
مرحوم حاج سيد احمد آقا يادگار امام (ره) نقل فرمودند: در آن ايام كه بمباران بود روزي آقاي انصاري آمدند و به امام گفتند از آقاي ري‏شهري يك نامه‏اي آمده كه ما از طريق اطلاعات خبر موثقي داريم كه امشب اينجا مي‏خواهد بمباران شود، خواهش ما اين است كه امشب جايتان را عوض كنيد! امام با يك لبخندي به او گفتند: «يعني چه؟ شما چرا اين حرف را مي‏زنيد؟» آقاي انصاري خيلي ناراحت شدند، و به امام اصرار و التماس مي‏كردند كه به حق مادرتان زهرا (س) اين كار را بكنيد. آقا از آنجا آمدند بيرون و وارد اتاقي كه من بودم شدند و با يك لبخندي گفتند: «آقاي انصاري آمده بود به من مي‏گفت كه از اينجا برو !» من از امام پرسيدم: «چرا؟» امام گفتند: «چه مي‏دانم، اطلاع داده‏اند كه امشب مي‏خواهد اينجا بمباران شود!» من گفتم: خوب آقا چرا گوش نمي‏كنيد؟ خنديدند و گفتند: «اين حرفها چيه؟ من اگر قرار باشد بمباران هم شود در همين صندلي و در همين اتاقم هستم. مگر همه در پناهگاه هستند؟ گفتم: آقا همه غير از شما هستند، همه مردم كه خانه‏هاشان هدف دشمن نيست. گفتند چه فرقي مي‏كند، پاسداري كه سر كوچه‏ي ما ايستاده كه در پناهگاه نيست، او آنجا ايستاده و من پناهگاه بروم؟ گفتم: همه مي‏روند. الان در جماران هم پناهگاه ساخته شده اين دستور دولت است. گفتند: نه اين طور نيست آن پاسدار به خاطر من ايستاده به پناهگاه نمي‏رود، من از اين اتاقم بيرون نمي‏روم، شماها برويد خودتان را حفظ كنيد! من به خاطر اينكه باز يك حربه ديگري به كار برده باشم گفتم: «اگر شما نرويد ما هم نمي‏رويم، پس به خاطر ما هم كه شده برويد به پناهگاه. گفتند: نه من وظيفه خودم نمي‏دانم ولي شما وظيفه داريد خودتان را حفظ كنيد ولي من وظيفه خودم نمي‏دانم كه از اتاق بيايم بيرون. و از اتاقشان هم بيرون نيامدند. فرداي آن روز كه من نامه آقاي ري شهري را ديدم مشاهده كردم امام يك غزل عرفاني پشت آن نامه نوشته بودند. فكر كردم اصلا ما كجائيم در اين بحر تفكر و امام كجا؟ ![9]
تا زماني كه موشك به من بخورد
مرحوم حجه الاسلام حاج سيد احمد خميني نقل مي کردند: يك روز بعد از ظهر حدود هفت الي هشت موشك به اطراف جماران اصابت كرد. خدمت امام رفتم و عرض كردم: «اگر يك مرتبه يكي از موشكهاي ما به كاخ صدام بخورد و صدام طوري بشود ما چقدر خوشحال مي‏شديم، اگر موشكي به نزديكيهاي اينجا ـ جماران ـ بخورد و سقف اينجا پايين بيايد و شما يك طوري بشويد چه؟ امام در پاسخ گفتند: و الله قسم من بين خودم و آن سپاهي كه در سه راه بيت است هيچ امتياز و فرقي قايل نيستم. و الله قسم، اگر من كشته شوم يا او كشته شود براي من فرقي نمي‏كند. من گفتم: ما كه مي‏دانيم شما اينگونه هستيد، اما براي مردم فرق مي‏كند. امام فرمودند: نه، مردم بايد بدانند اگر من در يك جايي بروم كه بمب، پاسداران اطراف منزل مرا بكشد و مرا نكشد، من ديگر به درد رهبري اين مردم نخواهم خورد. من زماني مي‏توانم به مردم خدمت كنم كه زندگيم مثل زندگي مردم باشد. اگر مردم يا اين پاسداران يا كساني كه در اين محل هستند يك طوريشان بشود بگذاريد به من هم بشود تا مردم بفهمند همه در كنار هم هستيم. گفتم: پس تا كي مي‏خواهيد اينجا بنشينيد؟ به پيشاني مباركشان اشاره كردند و فرمودند: تا زماني كه (تركش) موشك به اينجا بخورد. [10]
هر وقت همه سنگر داشتند
در دوران بمباران و موشك باران تهران در نزديكي اقامتگاه امام سنگر كوچكي ساخته بودند تا آقا و خانواده ايشان در صورت وضعيت قرمز و بروز خطر در آن پناه بگيرند. ولي ايشان به هيچ وجه وارد سنگر نمي‏شدند و وقتي سؤال مي‏كرديم چرا وارد سنگر نمي‏شويد تا در امان باشيد، مي‏فرمودند؛ مگر همه مردم سنگر دارند كه من هم داشته باشم؟ هر موقع تمام ملت داراي سنگر شدند من نيز به سنگر خواهم رفت و در همان اتاق كوچك خويش مي‏ماندند. [11]
[1] . آيت الله خاتم يزدي
[2] . حجت الاسلام و المسلمين سيد مجتبي رودباري ـ 15 خرداد ـ ش 5 و 6
[3] . حجت الاسلام و المسلمين لطف علي فقيهي ـ اطلاعات هفتگي ـ ش 2442
[4] . حجت الاسلام و المسلمين قرهي ـ سرگذشتهاي ويژه از زندگي امام خميني ـ ج 1
[5] . حجت الاسلام و المسلمين فردوسي پور ـ روزنامه كيهان ـ 14/4/ 68
[6] . سرگذشتهاي ويژه از زندگي امام خميني ـ ج 3
[7] . تيموري ـ در رثاي نور ـ ص 63
[8] . فاطمه طباطبايي ـ ندا ـ ش 1
[9] . حجت الاسلام و المسلمين سيد احمد خميني ـ آشنا ـ ش 1
[10] . خادم ـ در رثاي نور
[11] . حجت الاسلام و المسلمين سيد احمد خميني ـ آشنا ـ ش 1
@#@
از بيرون پيداست!
در روزهاي اول جنگ از تيم مهندسي ستاد مشترك ارتش، شخصي به جماران آمد و يك محل ضد بمب براي امام درست كرد. وقتي كه آنجا را مي‏ساختند امام گفتند: «من به آنجا نمي‏روم.» ظرف چهار يا پنج ماه آن محل درست شد. اتاقي بود به شكل L با ابعاد 5 متر در 4 متر امام تا آخر هم به درون آن پناهگاه نرفتند. حتي به امام گفتند: شما بياييد و حداقل اينجا را ببينيد. امام گفتند: از همين بيرون پيداست و از بيرون دارم مي‏بينم كه ساختمان آن چيست. امام هيچ‏گاه داخل آن پناهگاه نرفتند و در زماني كه تهران مورد اصابت موشك قرار گرفت، ايشان درون اتاق معموليشان بودند و صبحها مي‏آمدند و مي‏نشستند و كار روزانه‏شان را انجام مي‏دادند. امام در تمام مدتي كه تهران مورد هدف قرار گرفت از اتاقشان بيرون نرفتند. [1]
پناهگاه نسازيد
وقتي امام نپذيرفتند به پناهگاهي كه براي ايشان ساخته شده بود بروند، هم مقام معظم رهبري حضرت آيت الله خامنه‏اي و هم آقاي هاشمي و همه دوستان مي‏گفتند اين طور صحيح نيست. لذا كنار در اتاق امام يك جايي را به عنوان دالان درست كردند. وقتي مشغول درست كردن آن بودند امام فرمودند: پناهگاه نسازيد! گفتند مي‏خواهيم براي زنها درست بكنيم. امام گفتند: خوب اين ديگر مربوط به خانم‏هاست. به خدا قسم امام در آن قسمت هرگز حتي رفت و آمد نمي‏كردند. يعني از در اتاق كه بيرون مي‏آمدند توي حياط مي‏رفتند تا از آنجا رد نشوند! [2]
چه فرقي است ميان من و آن پاسدار؟
روزهاي سخت جنگ تحميلي بود و دشمن با حملات هوايي و موشكي ناجوانمردانه‏اي شهرهاي بي‏دفاع كشورمان را مورد هدف قرار داده بود. در اين روزها افراد با پناه بردن به محلهاي امن خود را از تيررس دشمن نجات داده بودند ليكن افراد محروم جامعه با استقامت و پايداري وصف ناپذيري به سكونت خود در شهرها ادامه مي‏دادند. در اين بين قرار شد براي امام پناهگاهي احداث شود تا چنانچه حمله‏اي هوايي صورت گرفت جان ايشان كه به واقع جان امت بود، در امان باشد. وقتي امام از موضوع باخبر شدند، گفتند: به هيچ وجه من به آنجا نخواهم رفت. پناهگاه ساخته شد ليكن تا آخرين لحظه از حيات پربركت امام اين پناهگاه، امام را در خود نديد اين در حالي بود كه تمامي مسئولين كشور از امام خواهش مي‏كردند از پناهگاه استفاده كنند؛ ليكن ايشان بر تصميم خود مصر بودند. يكبار امام در پاسخ به خواست برخي از مسئولان كه از ايشان مي‏خواستند از پناهگاه استفاده كنند فرمودند: «آخر چه فرقي است ميان من و آن پاسداري كه در آنجا پاسداري مي‏كند و از من و خانواده‏ام مراقبت مي‏نمايد : من هرگز محل خود را ترك نخواهم كرد. مي‏خواهم موشك به سر من اصابت كند و من شهيد شوم.
براي اينكه امام را در مقابل عمل انجام شده قرار دهند در فاصله ميان اطاق ايشان و حسينيه پناهگاهي احداث شد. ليكن امام هيچگاه از طريق آن تردد نكردند وقتي به آن مي‏رسيدند راه خود را تغيير داده و از كنار آن مي‏گذشتند [3]
قابل باور نيست
حجه الاسلام و المسلمين هاشمي رفسنجاني مي گويند: موقعي كه مسائل مربوط به كودتاي نوژه در شوراي انقلاب مطرح مي‏شد و اطلاعات خامي داشتيم، در همان حدود به امام هم گاهي كه خدمتشان مي‏رفتيم گزارش مي‏داديم. روز آخر يعني روز چهارشنبه كه مشخص شده بود ساعت 4 صبح برنامه كودتا دارند و بناست هواپيماها به تهران آمده و بمباران كنند، ـ از جمله منزل امام را ـ ما فكر كرديم كه خدمت امام برويم و مساله را روشن بگوئيم، و از امام تقاضا كنيم كه آن شب را منزلشان نباشند. گرچه مي‏دانستيم كه ايشان اين طور تقاضاها را نمي‏پذيرند. من و آقاي خامنه‏اي رفتيم خدمتشان و جريان را مشروح گفتيم. ايشان بر خلاف جلسات معمولي كه نمي‏خنديدند، و خيلي جدي هميشه برخورد مي‏كردند آن روز خيلي متبسم و خندان جلسه را مقدار زيادي با شوخي هم تلقي كردند. يعني مطمئن بودند كه قضيه، قضيه‏اي نمي‏تواند باشد. اول فرمودند: «قابل باور نيست، توي اين مردم نمي‏شود كودتا كرد، اين كودتاچي‏ها بالاخره بايد از آسمان به زمين بيايند. پس توي اين مردم چه جوري زندگي مي‏كنند؟ اين آقايي (كه مي‏گويند) كه در خارج بايد بنشيند وافور بكشد[4] كي راضي مي‏شود كه بيايد به ايران و اينجا كشته شود». [5]
حضور ملت براي ما عزت آورده است
روزي حاج احمد آقا، پدر آقا محمود بروجردي داماد امام را براي صرف نهار به منزلشان دعوت كرده بودند. در اين مهماني آقايان صانعي، توسلي، جماراني و ديگر دوستان حضور داشتند. امام به احترام پدر آقا محمود بروجردي پس از اقامه نماز در اين جمع حضور يافتند. اين گردهمايي مصادف بود با سفر آيت الله خامنه‏اي به سازمان ملل. در بين حاضران بحث در مورد بيانات شيواي ايشان در آن سازمان بود. حاضران از بيانات پر محتوا و با روح آيت الله خامنه‏اي كه در شناساندن اسلام و انقلاب اسلامي عمقي خاص داشت، تعريف مي‏كردند. در اين زمان وقتي پدر آقا محمود بروجردي شروع به سخن گفتن كردند، حاضران سكوت كرده و مستمع شدند. ايشان براي سلامتي امام دعا كردند و عنوان داشتند كه از بركت وجود رهبر كبير انقلاب اسلامي، اينك اسلام عزيز در مجامع بزرگي چون سازمان ملل مطرح مي‏شود، امام با تواضعي خاص خود فرمودند: «اين ملت است كه راه خود را يافته است و مسئولين هم مي‏دانند چه بايد انجام دهند، حال چه من باشم و چه نباشم اين راه ادامه خواهد يافت. اين حضور ملت در صحنه است كه براي ما عزت آورده است». و سپس گفتند: «من مطمئن هستم كه ملت ايران در صحنه باقي خواهند بود حتي كيفيت حضور آنان بيش از اين نيز خواهد شد». [6]
برويد به مردم بگوئيد
امام هربار گزارش وزرا را مي‏شنوند دستور مي‏دهند: «برويد به مردم بگوئيد كه اين كارها را كرده‏ايم». [7]
هيچ چيز نبايد از ملت دور باشد
مرحوم حجه الاسلام حاج سيد احمد خميني نقل کرده اند: پيام خصوصي كارتر به امام در مورد درخواست آزادي گروگانهاي آمريكايي توسط قطب زاده در روز جمعه به دست امام رسيد كه از قراري كه آقاي قطب زاده گفته در روز چهارشنبه توسط كاردار سوئيس به دست ايشان رسيده. روز بعد يا همان روز يك پيام ديگر هم به بني صدر دادند. البته در پيام امام تنديهايي كه در پيام بني صدر بوده، نبوده و ملايمت داشته و در روز شنبه از آن جهت كه امام فرمودند هيچ چيزي نبايد از ملت دور باشد ما اين را در روز شنبه به راديو داديم و منتشر شد.
امام پيام را كه ديدند فرمودند اين بايد منتشر بشود. براي اينكه ما چيزي را از ملت پنهان نمي‏كنيم و در ثاني به احتمال قوي اينها ممكن است خودشان منتشر كنند و بعد يك چيزهايي فكر كنند و مردم هم فكر كنند كه چيزهايي زير پرده است و ما بايد آنچه را كه مي‏گذرد به مردم بگوئيم و خود مردم تصميمشان را مي‏گيرند و به همين دليل گفتند كه فورا ما آن پيام را منتشر كنيم. [8]
بيش از يك بار حق رأي ندارم
اين سؤال بزرگ براي كليه خبرنگاران و همينطور بسياري از مردم مبارز و قهرمان قم مطرح بود كه امام رأي خود را در كداميك از حوزه‏ها به صندوق خواهند انداخت. و نزديكترين افراد امام نيز از اين موضوع اظهار بي اطلاعي مي‏كردند، گروهي از خبرنگاران جلوي در خانه امام اجتماع كرده بودند و حركت نمي‏كردند تا امام از منزل خارج شوند و به دنبال ايشان حركت كنند تا بتوانند از صحنه رأي دادن امام عكس و فيلم تهيه كنند، نزديكان امام همگي اظهار مي‏داشتند هنوز مشخص نشده كه امام راي خود را در كدام حوزه انتخابي خواهند انداخت. تا اينكه رأس ساعت 10 صبح خبرنگاران به دنبال يكي از اعضاي كميته تبليغات و انتشارات قم راهي خيابان چهار مردان (انقلاب) شدند و عجيب بود كه گروهي از مردم قم از روي حدس خود و اينكه امام در محلي رأي خواهد داد كه آن محل بيش از هر محل ديگر شهيد داشته است، در خيابان چهار مردان كه از روزهاي مبارزه صحنه بيشترين درگيريهاي مردم و قواي انتظامي بود، جمع شده بودند، گروه كمي از برو بچه‏ها بطور مسلح كار انتظامات و امنيت خيابان را بر عهده گرفته بودند و درست ساعت 15/10 دقيقه صبح ناگهان از داخل كوچه باريكي كه عرض آن تنها به اندازه يك اتومبيل بود، دو اتومبيل پشت سر هم وارد خيابان چهار مردان شدند كه در داخل يكي از آنها امام به همراه پسرشان حاج احمد آقا نشسته بودند. مردم همينكه اتومبيل حامل امامشان را مشاهده كردند، ديگر سر از پا نشناخته و به طرف اتومبيل هجوم بردند تا شايد امام را از فاصله نزديكتري ببينند و جالب اينكه گروهي از جوانان كه بازوبندهاي مخصوص انتظامات را نيز بر بازو داشتند خودشان در ميان مردم سعي در هرچه بيشتر نزديكتر شدن به امام را داشتند. فيلمبرداران و عكاسها در ميان ازدحام فوق العاده جمعيت سعي داشتند كاري كنند تا بلكه موفق شوند از صحنه رأي دادن امام عكس و فيلم بگيرند. اما شلوغي به حدي بود كه امام موفق نشدند براي رأي دادن از اتومبيل پياده بشوند. يك دقيقه بيشتر طول نكشيد كه قسمت جلو و عقب اتومبيلي كه حامل امام بود بكلي درهم فشرده شد و حتي سقف آن نيز آسيب ديد و درست در همين لحظات گروه خبرنگاران و فيلمبرداران از محل مناسبي كه قبلا براي خود در نظر گرفته بودند بر اثر فشار جمعيت همگي بر روي زمين سرنگون شدند.
[1] . حجت الاسلام و المسلمين سيد احمد خميني ـ آشنا ـ ش 1
[2] . حجت الاسلام و المسلمين آشتياني ـ مرزداران ـ ش 84
[3] . سيد احمد بهاء الديني ـ پا به پاي آفتاب ـ ج 1 ـ ص 263
[4] . حجت الاسلام و المسلمين هاشمي رفسنجاني ـ روزنامه اطلاعات ـ 23/4/ 59
[5] . حجت الاسلام و المسلمين آشتياني ـ مرزداران ـ ش 85
[6] . آيت الله خامنه‏اي ـ روزنامه كيهان ـ 11/11/ 59
[7] . حجت الاسلام و المسلمين سيد احمد خميني ـ روزنامه جمهوري اسلامي ـ 11/1/ 59
[8] . حجت الاسلام و المسلمين محمد ري شهري ـ خاطرات سياسي ـ ص 76
@#@ و در نتيجه دوربين فيلمبرداري يكي از فيلمبرداران خارجي شكست. در تمام اين لحظات در حالي كه اطرافيان امام همگي نگران سلامت ايشان بودند لبخند يك لحظه از لبهاي امام محو نمي‏شد و مرتب از لا به لاي جمعيت و از داخل اتومبيلي كه ديگر شباهت چنداني به اتومبيل نداشت، براي مردم دست تكان مي‏دادند. بالاخره هم امام موفق به پياده شدن از اتومبيل نشدند و شناسنامه و رأي خود را به كمك حاج احمد آقا از شيشه اتومبيل به بيرون دادند. و به همين ترتيب ورقه رأي را گرفتند. امام با آرامش قسمت «آري» ورقه رأي را جدا كردند و آن را براي انداختن در صندوق رأي از شيشه اتومبيل بيرون فرستادند و پس از دريافت شناسنامه خود اتومبيل حامل ايشان در حالي كه ديگر چيزي نمانده بود چرخهايش از روي زمين بلند شود از ميان ازدحام جمعيت خارج شد.
خبرنگاران و فيلمبرداران كه موفق به ضبط لحظه دلخواه نشدند با اين اعتقاد كه اين مهم براي آن‏ها جنبه تاريخي و حياتي دارد از طريق كميته تبليغات و انتشارات به منزل امام پيام فرستادند: كه اگر ممكن است يك بار ديگر در جايي ديگر رأي بدهند تا آنها موفق به عكسبرداري و فيلمبرداري از اين صحنه شوند. ساعتي بعد امام در جواب اين پيام، پيامي ديگر فرستادند به اين مضمون:
من يك نفر هستم و يك بار رأي داده‏ام و بيش از يك بار حق اين كار را ندارم. [1]
مگر مردم چه مي‏كنند؟
هر گروهي كه به ملاقات امام مي‏آمدند امام با آنها ملاقات مي‏كرد. اگرچه بنا بود ساعتها در هواي سرد و گرم بمانند. بارها امام حتي در حاليكه برف و باران مي‏باريد به پشت بام مي‏آمدند و به احساسات مردم پاسخ مي‏گفتند. بعضي مواقع كه برف مي‏آمد و ما مي‏خواستيم بالاي سر ايشان چتر بگيريم، عصباني مي‏شدند و مي‏فرمودند: «مگر مردم چه مي‏كنند؟ من احتياجي به چتر ندارم.» [2]
مثل مردم زير باران ايستادند
در پاريس يك روز از آلمان و انگلستان عده زيادي آمده بودند كه در اتاق امام براي آنها جا نبود و قهرا در بيرون در محوطه ايستاده بودند. باران سختي هم مي‏باريد. وقتي امام تشريف آوردند تا براي اينها صحبت كنند با اينكه مي‏توانستند در اتاق و كنار پنجره بايستند و صحبت كنند ولي در آن هواي سرد باراني به بيرون تشريف آوردند و حدود يك ربع زير باران براي آنها سخنراني كردند. [3]
كوپن مرغ نداريم -
دختر گرامي امام (ره) نقل مي کنند: امام هم فردي از همين كشور بودند و مانند همه مردم كوپن داشتند. ولي همانطور كه خيلي از خانه‏ها معتقدند كوپن كم مي‏آورند. آقا هم خيلي وقتها مي شد كه لباسهايشان مي ماند و اهل منزل به آقا مي گفتند پودر نداريم يا پودرمان تمام شده و لباس شما را نتوانستيم بشوئيم. اتفاقا يك روز خانم آقاي خزعلي كه اين را شنيده بود، براي آقاي خزعلي اين مطلب را تعريف كرده بود. كه رفتيم آنجا منزل امام و ديديم لباسهاي امام كنار بوده و منزل مي‏گفتند پودر لباسشويي نداريم. بعد يك قوطي تايد از منزل آقاي خزعلي براي امام فرستادند كه لباسهاي امام نشسته نماند. من زياد شنيده‏ام كه در خانه امام مي‏گويند روغن ما تمام شده كوپن نداريم اتفاقاً يک موقعي كه آقا كسالت داشتند دكترها گفتند براي آقا سوپ درست كنيد. خانم گفتند ما كه مرغ نداريم. كوپن مرغ به ما نمي‏دهند. ولي خوب به خاطر اينكه مرغ نداشتند سوپ درست نكردند باز اين خبر به گوش يكي از دوستان ما رسيد كه خودشان مرغ داشتند، چند تا براي آقا فرستادند كه براي آقا سوپ درست كنند. [4]
آنچه دارم متعلق به مردم است
خبرنگار روزنامه اطلاعات مي گويد: اولين خبرنگاري كه توانست از آيت الله خميني عكس بگيرد در حاليكه لبخندي بر لب داشت من بودم. لبخند آيت الله به خاطر سؤالي بود كه يك خبرنگار فرانسوي از ايشان كرد كه: «شايع است آيت الله خميني خيلي پولدار هستند و حتي از شاه هم بيشتر پول دارند، آيا اين درست است؟» ايشان لبخندي زدند و اظهار داشتند: «من هيچ چيز ندارم و آنچه را هم كه دارم متعلق به مردم ايران است.» [5]
مثل همه مردم تكبير شبانه مي‏گفتند
همچنين دختر گرامي امام نقل مي کنند: زماني كه مردم به مناسبتي بر روي پشت بام‏ها مي‏رفتند و الله اكبر مي‏گفتند امام هم به اين امر مقيد بودند؛ يعني در زمانهايي كه ساعت 9 شب برنامه تكبير شبانه اعلام مي‏شد ايشان هم داخل ايوان مي‏آمدند و در الله اكبر گفتن مردم شركت مي‏كردند. [6]
عواطف مردم بر دوش من سنگيني مي‏كند
وقتي امام در هواپيما در پاسخ به سؤال خبرنگاري كه از ايشان پرسيد حال كه به خاك ايران قدم مي‏گذاريد چه احساسي داريد فرمودند: هيچ، مغرضين و بهانه جويان مكرر با تلفن سؤال مي‏كردند كه: چرا امام از ورود به ايران كه اين همه فداكاري كرده و جوانان عزيزش را نثار انقلاب اسلامي نموده، هيچ احساسي ندارند؟ يك روز خدمت امام رسيده و اين موضوع را به ايشان عرض كردم. امام با تعجب فرمودند: «چقدر بي انصافند! نسبت به عواطف و احساسات و فداكاريهاي مردم در سخنراني فرودگاه گفتم كه اين همه عواطف و احساسات به دوش من سنگيني مي‏كند و من نمي‏توانم پاسخ آن را بدهم، لكن راجع به خاك ايران هيچ گونه احساسي ندارم؛ زيرا براي من خاك ايران و عراق و كويت يكسان است.» [7]
با تلخي از حادثه ياد كردند
امام عاشق مردم است. آن شب كه حادثه بهبهان اتفاق افتاده بود[8] امام اولين حرفشان اشاره به اين حادثه بهبهان بود. ايشان به قدري با تلخي و با غم از اين حادثه ياد مي‏كردند مثل اينكه براي فرزند خودشان چنين حادثه‏اي پيش آمده است. امام براي فرزند خودشان گريه نكرد. اما براي بچه‏هاي مردم بارها گريه كرده است. [9]
وقتي كه نامه را خواندند متأثر شدند
يك روز صبح بود ساعت هشت، معمولا ساعت هشت خدمت امام مي‏رسيديم و ايشان را معاينه مي‏كرديم، فشار مي‏گرفتيم و احوال پرسي مي‏كرديم و آنهايي كه كشيك نبودند مي‏رفتند. آن روز كشيك من نبود. من كشيكم را تحويل ديگران دادم و رفتم. به بيمارستان كه رسيدم ديدم سيستم پيجينگ به من اطلاع داد به وسيله گيرنده‏اي كه در جيبم بود كه سريع با شماره فلان تماس بگير. من هم با ماشيني كه در اختيارم بود سريع خدمت امام آمده ديدم ايشان درد قفسه صدري گرفته ـ درد قلبي گرفته ـ البته درمانهايي شروع شده بود. درمان را ادامه داديم و ايشان الحمد لله خوب شدند. هر وقت امام ناراحتي پيدا مي‏كرد در جستجوي علت بوديم و طبيب اصولا بايد دنبال علت بگردد. بالاخره از اين طرف و آن طرف فهميديم ساعت هشت صبح كه من خدمت ايشان بودم و بعد از خدمتشان مرخص شدم بعد از من يك نامه‏اي به ايشان داده مي‏شود. بعلاوه يك پوليور بافتني. امام نامه را مي‏خوانند مي‏بينند از يك خانمي است كه دردمند است و يادم نيست بچه‏اش شهيد شده يا شوهرش شهيد شده ولي به هر جهت آن خانم محترم در نامه‏اي نوشتند من هر باري كه اين دانه‏ها را در روي اين بلوز زدم يك صلوات فرستادم و يك دفعه امام را دعا كردم. امام وقتي اين نامه را مي‏خوانند تحت تاثير عاطفي شديد قرار مي‏گيرند و همان باعث مي‏شود كه ايشان درد قفس صدري و درد قلبي بگيرند. [10]
با پاي برهنه مي‏روم فيضيه
روزي كه در قم ريختند و طلاب را از پشت بامها و طبقات بالاي مدرسه به زير انداختند و آنها را با چوب و سنگ زدند، وقتي خبر به منزل امام رسيد به ايشان عرض كردند اجازه بدهيد در خانه را ببنديم. اينها تصميمشان اين است كه بعد از مدرسه فيضيه بريزند اينجا. امام فرمودند: «نه در خانه باز باشد» باز به ايشان عرض شد كه شايد كماندوهاي شاه الان بريزند منزل و بكوبند و خراب كنند. اين بار امام شديدا جواب رد دادند. دفعه سوم وقتي آقاي لواساني پيشنهاد كرد كه آقا اجازه بدهيد در خانه را ببندم امام به او فرمودند: «سيد از خانه من پاشو برو بيرون! تو مي‏گويي من در خانه‏ام را ببندم و توي مدرسه، اينها بچه‏هاي مرا بزنند و مجروح كنند و بكشند و من اينجا در خانه را ببندم تا سالم بمانم؟ اگر بخواهيد چنين كاري كنيد عبايم را زير دستم مي‏گيرم و با پاي برهنه مي‏روم مدرسه فيضيه». [11]
بگذاريد خطر تنها براي من باشد
در پاريس روزي كه فرداي آن قرار بود به تهران حركت كنيم امام به همه افرادي كه در اقامتگاه بودند فرمودند شب به محل سكونت ايشان بيايند. حدود 20 نفر بوديم كه به خدمت ايشان رفتيم. امام نصيحتي و دعايي كردند و بعد از اظهار قدرداني فرمودند: «شما با اين هواپيما همراه من نباشيد، چون احساس خطر هست. بگذاريد اين خطر تنها براي من باشد.» در حالتي شورانگيز همه به گريه افتادند و گفتند: جان ناقابل ما فداي اسلام و انقلاب، اجازه دهيد در خدمت شما باشيم. در ميان ما يك كارگر راننده اهل گرمسار بود كه از دست ساواك و ظلم رژيم فراري شده و به پاريس خدمت امام آمده بود. اين مرد چنان به شدت مي‏گريست و تقاضاي همراهي امام را داشت كه به حالت بيهوشي افتاد. امام متأثر شدند و اجازه دادند كه همراه ايشان باشيم. [12]
مواظب اين خانم باشيد
چيزي كه در بهشت زهرا اتفاق افتاد اين بود كه موقعي كه امام به آمبولانس تشريف آوردند با وجود آن خستگي و بي خوابي شبانه، من ديدم عرق بر پيشاني ايشان نقش بسته است. خواستم با گازهايي كه در داخل آمبولانس بود عرق امام را خشك كنم.
[1] . حجت الاسلام و المسلمين انصاري كرماني ـ سرگذشتهاي ويژه از زندگي امام خميني ـ ج 2
[2] . حجت الاسلام و المسلمين محتشمي ـ پيشين ـ ج 1
[3] . زهرا مصطفوي
[4] . خبرنگار اعزامي روزنامه اطلاعات به پاريس ـ 15/11/ 57
[5] . زهرا مصطفوي
[6] . حجت الاسلام و المسلمين فردوسي‏پور ـ سرگذشتهاي ويژه از زندگي امام خميني ـ ج 4
[7] . بمباران مدرسه پيروز توسط هواپيماهاي عراقي كه در آن عده زيادي از دانش‏آموزان خردسال معصوم بهبهاني به شهادت رسيدند.
[8] . آيت الله خامنه‏اي ـ روزنامه اطلاعات ـ 7/8/ 62
[9] . حجت الاسلام و المسلمين واعظ طبسي ـ پيام انقلاب ـ ش 82
[10] . حجت الاسلام و المسلمين رحيميان
[11] . مرضيه حديدچي ـ حضور ـ ش 3
[12] . دكتر حسن عارفي ـ روزنامه اطلاعات ـ 27/3/ 68
@#@ ولي ايشان قبول نكردند و دستمالي را كه خودشان داشتند از جيب در آورده و با همان حالت سنتي و رسمي كه خودشان داشتند پيشاني‏شان را خشك كردند. در آنجا چيزي كه براي ما جالب بود اينكه آمبولانسي كه ما در آن بوديم در بين راه مريضهاي مختلف و افراد مختلفي را در آن جاي داده بوديم و فكر نمي‏كرديم كه در همين آمبولانس در خدمت امام خواهيم بود. ايشان در داخل آمبولانس دائما تذكر مي‏دادند كه مواظب اين خانم باشيد كه ناراحتي تنفسي دارد. و يا مواظب آن بچه‏اي باشيد كه زير دست و پا مانده و ما از همان اول شيفته شديم كه ايشان با اينكه خودشان شايد در وضعيت مناسبي نبودند و با آن سني كه آن موقع داشتند مع الوصف مواظب و در فكر ديگران بودند. [1]
به آسمان نگاه مي‏كردند
روز 12 بهمن در بهشت زهرا وقتي صحبت امام تمام شد و بنا شد كه برويم هلي كوپتر هم روشن و آماده شده بود. دستور داده شد يك راهي باز كنند براي اينكه از جايگاهمان به هلي كوپتر برسيم. آقاي انواري نماينده محترم مجلس هم بودند، مرحوم شهيد مفتح هم بودند. يكسري از آقايان ديگر هم بودند كه داشتيم به طرف هلي كوپتر مي‏رفتيم. همينطور كه داشتيم به طرف هلي كوپتر مي‏رفتيم، از آنجايي كه مردم به هلي كوپتر نزديك شده بودند و چون هلي كوپتر روشن بود ممكن بود خطر جاني پيش بيايد، ناگهان هلي كوپتر خالي بلند شد و ما مانده بوديم كه امام را به كجا ببريم؟ خواستيم به جايگاه برگرديم كه ديگر تعادل همه به هم خورد. آقاي انواري افتاد. شهيد مفتح هم افتاد. بعضي از آقايان بي هوش شدند و خلاصه تنها كسي كه توانسته بود بايستد بنده بودم.
در اين كشمكش‏ها بود كه خطر پيش آمد و عمامه از سر امام افتاد. من هرچه تلاش مي‏كردم اثري نداشت و امام در لابه‏لاي مردم به اين طرف و آن طرف كشيده مي‏شد. البته همه اينها نتيجه عشق مردم به امام بود. وضع واقعا خطرناك شده بود. اما امام آرامش خاصي داشت. گاه مردم را نگاه مي‏كرد و گاه آسمان را نگاه مي‏كرد و تنها كسي كه آرامش داشت ايشان بود. مانند اين بود كه ايشان در گهواره است و مردم آرام آرام تكانش مي‏دهند. اما فشار عجيب بود. من انصافا در يك لحظه قطع اميد كردم؛ يعني فكر كردم كه ديگر كار امام تمام شد. و داد مي‏زدم ديگر كارتان را كرديد و امام از دست رفت. ولي در همان زماني كه ديگر نااميد و مأيوس شده بوديم، اتفاقي افتاد كه هنوز براي خود بنده هم حل نشده است. در ميان آن كشمكشها ناگهان نيروي خاصي ايشان را دوباره به جايگاه برگرداند. و ايشان در روي جايگاه قرار گرفت و تقريبا حدود 20 ـ 25 دقيقه ايشان بي حال بودند و دستهايشان بر روي زمين بود و نشسته بودند. [2]
بهترين لحظات من همان بود
بعد از سخنراني در بهشت زهرا امام اظهار تمايل كردند كه به داخل جمعيت بروند. يك عكس هم از امام هست كه نه عمامه دارد و نه عبا و وسط جمعيت گير افتاده‏اند. امام بعدها مي‏فرمودند : من احساس كردم دارم قبض روح مي‏شوم. تعبير امام اين بود كه بهترين لحظات من همان موقعي بود كه زير دست و پاي مردم داشتم از بين مي‏رفتم. اين خود نهايت تواضع و خلوص امام را مي‏رساند كه اين طور نسبت به مردم ابراز احساسات داشتند. [3]
مي‏خواهم ميان مردم راه بروم
در شهادت آيت الله مفتح امام با ماشين آمدند در ميان هزاران جمعيتي كه بدن خون آلود اين شهيد را تشييع مي‏كردند. مردم از شدت علاقه به حدي دور امام ريختند كه سقف ماشين مي‏خواست خراب شود. بوي دود و سوختن كلاج از داخل بلند بود. ما دست پاي خود را گم كرديم كه خدايا چه بايد كرد؟ اگر امام در ماشين بمانند با اين فشار جمعيت، مسلما ماشين از كار افتاده و ممكن است آتش بگيرد. اگر بيرون بروند احساسات مردم امام را از پا در مي‏آورد. كمي گاز دادم و دست را گذاشتم روي آژير كه فرياد امام بلند شد. فرمودند: «چه خبره؟» مي‏خواهيد مردم را زير ماشين كنيد؟» عرض كردم آقا، ماشين دارد مي‏سوزد. فرمودند: صبر كنيد مي‏خواهم پياده شوم و در ميان مردم راه بروم، مگر مردم چه مي‏كنند» ما مي‏دانستيم كه اگر ايشان پياده مي‏شدند اول از همه همان پاسداران محافظ مي‏ريختند براي دست بوسي و ابراز علاقه به دور امام، تا چه رسد به يك جمعيت بيش از صد هزار نفري. [4]
اهل كجا هستي؟
پس از بازگشت امام به قم در سال 43 سيل ارادتمندان و مشتاقان از سراسر كشور به سوي قم و منزل امام سرازير شد. يك روز حضور امام بوديم. يك روستايي از يكي از شهرهاي خراسان آمده بود كه با امام ملاقات كند. خيلي مشتاق امام بود و اشك شوق مي‏ريخت. امام متوجه حال او كه شد با عنايت خاصي وي را كنار خود نشانيد و به او اظهار محبت مي‏كرد. بعد دستور دادند كه برايش چاي بياورند و مثل يك برادر كه با برادر ديگر گرم مي‏گيرد با او احوالپرسي كردند كه اهل كجايي؛ شغلت چي هست؟ تا حال او را عادي كند و ما كه آنجا بوديم بسيار تحت تأثير واقع شديم. [5]
صميمانه با مردم صحبت مي‏كردند
بسياري از روزها امام در يك اطاق محقر و كوچك كه متجاوز از صد و پنجاه نفر در هواي گرم و با روشنايي نورافكنهاي تلويزيون و در حاليكه بوي عرق و تنفس مردم آنجا را مثل يك بخاري گرم كرده بود مي‏نشستند. ماها بعضي مواقع سينه‏مان تنگ مي‏شد و بيرون مي‏آمديم. اما امام با همان حال، چند ساعت با مردم صميمانه مي‏نشستند و به دنبال هر قطعنامه يك سخنراني ايراد مي‏فرمودند.
يادم نمي‏رود استاد مطهري يك هفته قبل از شهادتشان جهت ملاقات با امام به قم آمدند؛ به حدي مراجعه مردم زياد بود كه ايشان از ساعت 8 صبح تا 8 شب در كنار اتاق امام نشستند و موفق به ملاقات با امام نشدند. تا اينكه بعد از ملاقاتهاي مردم توانستند با امام ديدار كنند. [6]
بگذاريد داخل شوند -
يك بار با تعداد زيادي از دانش آموزان و همكلاسي‏هايمان به قصد زيارت امام به جماران رفتيم. اما متأسفانه متوجه شديم كه امام ملاقات ندارند. بچه‏ها سر و صداي زيادي مي‏كردند كه مي‏خواهند امام را زيارت كنند. به طوري كه برادران پاسدار از دست ما كلافه شده بودند، چون نمي‏توانستند ما را كنترل كنند. در همين حال مرحوم اشراقي در حاليكه مي‏خنديدند بيرون آمدند و به برادران پاسدار گفتند كه وقتي امام علت سر و صدا را پرسيده و شنيده‏اند كه عده‏اي از دانش آموزان مي‏خواهند ايشان را ببينند، گفتند: آنها را اذيت نكنيد و بگذاريد داخل شوند. ما باورمان نمي‏شد و از شدت خوشحالي اشك مي‏ريختيم. همه آنهايي كه آنجا بودند متعجب ما را نگاه مي‏كردند. رفتيم داخل حسينيه. امام آمدند و خانم امام هم آمدند. بچه‏ها وقتي امام را ديدند، شروع به گريه كردند. [7]
كسي نزديك خانه نباشد
در يكي از سفرهاي امام به محلات منزلي براي ايشان اجاره كرده بودند که در اين خانه قناتي بود و مردم محل آب آشاميدني خود را از آن جا تهيه مي‏كردند. امام كه در اين منزل ساكن شدند مردم خجالت مي‏كشيدند وارد منزل شوند. وقتي امام قضيه را فهميدند بلافاصله فرمودند: «هر روز يك ساعت به غروب در منزل را باز كنيد و كسي هم نزديك خانه نباشد تا مردم به راحتي بتوانند بيايند و آب بردارند.» [8]
هر زماني كه مي‏خواهي بيا
هر روز متجاوز از پانصد عدد نامه به دفتر امام واصل مي‏گرديد. تا قبل از اين كه دكترها امام را از مطالعه زياد منع نكرده بودند. ايشان حتي نامه‏هاي معمولي را نيز مي‏خواندند. ما نامه‏هاي زيادي داريم كه امام حتي جواب بچه‏ها و كودكاني كه به طرز خاصي ابراز علاقه به امام كرده بودند را با دست مبارك خود داده‏اند. به عنوان نمونه كودكي به امام نوشته بود: من شما را بسيار دوست دارم و خيلي علاقه دارم كه شما را ببينم. امام در جواب نوشته بودند كه: «فرزندم نامه‏ات را خواندم. هر زماني كه مي‏خواهي بيا و با من ملاقات كن.» از اين قبيل نامه‏ها بسيار زيادند. گاهي افرادي از خارج و داخل تقاضاي عكس يا امضا از امام كرده‏اند و امام دستور داده‏اند كه عكس تهيه كنيم و برايشان بفرستيم. [9]
بگوئيد بيايد
سال 61 ملاقاتي با امام داشتم، وقتي به درب حياط منزلشان رسيدم، پير مردي كه يك كيسه بادام به همراه داشت با لهجه تركي گفت: «آقا اگر خدمت امام مشرف مي‏شويد، خدمتشان عرض كنيد پيرمردي از ارسباران مدت طولاني در راه بوده مي‏خواهد خدمت شما شرفياب شود.» و بعد گفت: «مي‏خواهم اين كيسه بادام را تقديم امام كنم.» به او قول دادم كه پيغامش را به امام برسانم. وقتي نوبت ملاقات من شد حجج اسلام آقايان محلاتي (شهيد)، انواري و موحدي كرماني نمايندگان امام در سپاه، ژاندارمري، و شهرباني كل كشور هم براي ملاقات آمده بودند. وقتي امام به آقاي صانعي گفتند كه فعلا خسته هستم و نمي‏توانم آقايان را ملاقات كنم، پيش خود گفتم وقتي امام نمايندگان خود را نپذيرفتند، چطور با اين خستگي مي‏توانند آن پيرمرد را بپذيرند. ولي به هر حال آن ماجرا را خدمت ايشان عرض كردم و گفتم: يك پيرمرد سخت مشتاق است شما را زيارت كند. امام بلافاصله فرمودند: «بگوئيد بيايند.» وقتي پيرمرد وارد شد امام تا كمر خم شدند و با او احوالپرسي گرمي كردند. [10]
با كمال خضوع بلند شدند
آيت الله معرفت نقل مي کردند: روزي امام در حرم امام حسين (ع) مشرف بودند.
[1] . حجت الاسلام و المسلمين ناطق نوري ـ اميد انقلاب ـ ش 48
[2] . حجت الاسلام و المسلمين سيد مهدي امام جماراني
[3] . حجت الاسلام و المسلمين انصاري كرماني.
[4] . حجت الاسلام و المسلمين مهدي كروبي
[5] . حجت الاسلام و المسلمين انصاري كرماني ـ پيام انقلاب ـ ش .52
[6] . صالحين روستا ـ ش 3 ـ آذر 61
[7] . حجت الاسلام و المسلمين توسلي ـ حوزه ـ ش 45
[8] . حجت الاسلام و المسلمين انصاري كرماني ـ پيام انقلاب ـ ش .50
[9] . محسن رفيقدوست
[10] . آيت الله محمد هادي معرفت ـ حوزه ـ ش 32
@#@ بنده هم در نزديكي ايشان نشسته بودم. آقايي شيريني آورد و جلوي من و امام و ديگران گذاشت. امام شيريني را برداشته و با كمال مهرباني دادند به بنده زاده، زيرا به او شيريني نداده بودند و ايشان در چنين جايي به اين مسأله توجه فرمودند. در همين جا مطلب ديگري كه جلب نظر كرد اين بود كه يكي از ايرانياني كه به نظرم آمده بودند براي زيارت، مهري را كه خريده بود از داخل جيبش در آورد و به امام داد كه روي آن نماز بخواند، تا تبرك شود. امام هم با كمال خضوع بلند شدند و دو ركعت نماز خواندند و مهر را به او برگرداندند. من از اين منظره بسيار لذت بردم. [1]
پس اينها كجا هستند؟
يك روز دو كارگر آمده بودند منزل امام را نقاشي كنند و از اول صبح التماس مي‏كردند كه ما مي‏خواهيم امام را ببينيم و شما برو به امام پيغام بده. آنها حتي به اشخاصي كه در منزل امام خدمت مي‏كردند هم گفته بودند كه به امام اين مطلب را برسانيد و آنها هم رسانده بودند. يك دفعه ديدم آقا از در آمدند بيرون و گفتند: «حاجي عيسي اينها كه مرا مي‏خواستند ببينند كجا هستند؟ بگوئيد بيايند» من هم رفتم به آنها گفتم. آمدند و با همان سر و وضعي كه داشتند با دستهاي پر از رنگ دست امام را در دستشان گرفتند و بوسيدند. [2]
تا اين زن را نياوريد نمي‏آيم
خانمي از آبادان به قم آمده بود، حاجتي داشت و مي‏خواست به حضور امام برسد. او كه به هر دري زده و موفق نشده بود خود را به امام برساند، ناچار شد نامه‏اي نوشته و به دست امام برساند. اين نامه درست هنگامي به دست امام رسيد كه عده زيادي از مسئولين در اتاق منتظر ملاقات با ايشان بودند. امام در زير نامه اين خانم مرقوم فرمودند: «تا اين زن را نزد من نياوريد، من بيرون نمي‏آيم و با كسي ملاقات نمي‏كنم.» دست اندركاران بيت، در ميان ازدحام جمعيت به سختي توانستند آن زن را پيدا كنند و به حضور امام ببرند. [3]
تا خدمتشان عرض مي‏شد بر مي‏خاستند
از درخواستهاي شخصي كه از محضر امام مي‏شد در موارد زيادي افرادي به وسيله نامه و غير آن از ايشان تقاضا مي‏كردند كه دستمال، زيرپوش، پيراهن، قطعه‏اي از عمامه، لباس يا سجاده و امثال آنها را كه مورد استفاده ايشان بود به عنوان تبرك به آنها هديه كنند. امام كليه اين موارد را بدون استثنا ـ مگر آنكه شي‏ء مورد درخواست را نداشته باشند ـ به مجرد اينكه به عرضشان مي‏رسيد برخاسته، مي‏آوردند و تحويل مي‏دادند تا براي درخواست كننده ارسال شود. [4]

[1] . عيسي جعفري
[2] . شاهد بانوان ـ ش 159 و 160
[3] . فاطمه طباطبايي ـ روزنامه اطلاعات ـ 14/3/ 69
[4] . زهرا اشراقي ـ زن روز ـ ش 1220
غلامعلي رجايي- برداشتهايي از سيره امام خميني، ج1، ص105
مطالب مرتبط :
* نام و نام خانوادگی :
* متن نظر :