امروز:
يکشنبه 2 مهر 1396
بازدید :
2348
سيره امام خميني(ره) در خانه
امام خميني (ره) چون خورشيدي بود که در اين عصر درخشيد و تاريخ را متحول کرد و امروز و آينده را تحت تأثير انديشه ها و سلوک خود قرار داد و در واقع محبوب قلبها براي امروز و آيندگان خواهد بود آن امام بزرگوار شخصيت نوراني است که بايد از رفتار و سلوکش آموخت و به عنوان الگوي زندگي بايد بهره ها از آن گرفت آن چه در پيش رو داريد مطالبي است که از سيره عملي امام (ره) نقل شده است که براي سرلوحه قرار دادن آن در زندگي مان تقديم مي شود:
احترام برادر بزرگتر در حد يك استاد
بارها و بارها شاهد احترام بيش از حد امام نسبت به آيت الله پسنديده بوديم. ايشان به عنوان برادر بزرگتر و استاد امام در دوران كودكي و نوجواني در حد يك استاد و شبيه يك پدر، مورد احترام امام قرار مي گرفت. مجلس انس امام با برادر بزرگترشان به دور از مسائل سياسي و رهبري جهان اسلام، احوالپرسي و تفحص از مشكلات احتمالي برادر بود. در اين حال شنيدن مسائل عادي زندگي و چكه كردن شير آب و خرابي دستشويي منزل ايشان براي امام كاملا قابل تحمل بود.[1]
چرا احمد بيمار است؟
امام علاقه عجيبي به همسر و فرزندان و نوه ها و حتي وابستگان خود دارند. حتي اگر يكي از اعضا دفتر ايشان بيماري پيدا كند، امام مرتب احوالپرسي مي كنند. سفارش مي كنند به مداوا و پزشك و مرتب از وضع آنان جستجو مي كنند و امر به رفتن بيمارستان.
يك روز حاج احمد آقا براي خواندن پيام امام به جايي رفته بود. امام صحبت ايشان را از راديو مي شنيدند. ايشان قبل از پيام گفت كه امروز حال من مساعد نبود. امام فورا سراغ گرفتند كه حال ايشان چطور است و چرا بيمارند؟[2]
به قم كه رسيدي تلفن كن
دختر گرامي امام (ره) نقل مي کنند: من ساكن قم بودم. هر وقت كه مي رفتم با امام خداحافظي كنم به من مي فرمودند: «به مجردي كه به قم رسيدي تلفن كن».
و قيد مي كردند كه:
«تلفن كه مي كني به حاج عيسي بگو كه بيايد بمن بگويد. همين طور تلفن نكن كه من رسيده ام. اينها نمي آيند به من بگويند. فكر نمي كنند كه من دلواپسم. تو قيد كن به حاج عيسي كه برو به آقا بگو».
من پيش خودم فكر مي كردم كه آقا چقدر دلواپس من هستند. در صورتي كه خيلي ها هم بودند، ولي هيچكس به من چنين حرفي نمي زد و ديگر بعد از ايشان هم هيچكس به من چنين حرفي نزد. اين سخن آقا باعث مي شد كه من فكر كنم لابد آقا خيلي نسبت به من علاقمند بودند.[3]
آهسته راه مي رفتند تا كسي بيدار نشود
خانم امام مي گفتند بنده تا ياد دارم و با ايشان زندگي مي كنم هر شب (هميشه) به نماز شب مي ايستادند و سعي داشتند كه مزاحم من يا بچه ها نباشند. حتي يك شب هم ما به خاطر نماز شب آقا بيدار نشديم، مگر اينكه مثلا خودمان بيدار بوديم. مسافرت هم كه مي رفتيم آقا براي نماز شب كه بيدار مي شدند طوري حركت مي كردند و آهسته راه مي رفتند و وضو مي گرفتند كه مزاحم ديگران نبودند.[4]
نمي گويند حرف نزنيد
دختر بزرگوار امام مي گويند: يكروز دايي من مي گفت كه رفتم خدمت امام، داشتند راديو گوش مي كردند، اما نخواستند به من بگويند حرف نزن بلكه راديو را نزديك گوششان گذاشتند. گاهي كه ما دو سه نفري در خدمت ايشان صحبت مي كنيم، ايشان به صورت اشاره به ما مي گويند حرف نزنيد و مستقيما به ما نمي گويند حرف نزنيد. يك وقت مي بينيم بلند مي شوند مي روند نزديك تلويزيون و به آن نگاه مي كنند و ما متوجه مي شويم كه صحبت هايمان موجب شده است كه ايشان نتوانند از تلويزيون استفاده كنند.[5]
به ما نصيحت مي كردند
نوه امام (ره) مي گفتند: ما وقتي پهلوي آقا بوديم خيلي احساس راحتي مي كرديم و خيلي رابطه خوبي داشتيم. همه مان حالت امام، پدر بزرگ و همه را مي گذاشتيم كنار. دو تا رفيق بوديم، وقتي پهلوي هم بوديم. با همه همين طور بودند. همه همين احساس آرامش را پهلوي ايشان داشتند. جذبه به جاي خود، دوستي هايمان، حرفهايي را كه با ايشان مي زديم همه خيلي صميمانه بود. به ما نصيحت مي كردند، ولي نه نصيحتي مثل بقيه پدر بزرگها و بزرگترها. جوري به آدم نصيحت مي كردند كه آدم اصلا احساس نمي كرد. وقتي آدم شب مي رفت و رويش فكر مي كرد، مي فهميد امام دارند راه را به ما نشان مي دهند.[6]
ما را به گذشت دعوت مي كردند
در خانه امام، كمتر اختلافي پيش مي آمد. اگر هم موردي بود سعي مي كرديم كه آقا متوجه نشوند و اين مسئله باعث ناراحتي ايشان نشود. ولي اگر متوجه مي شدند، ما را به صبر، گذشت و سازش دعوت مي كردند و كوچكترين دخالتي در زندگي فرزندانشان نمي كردند.[7]
توجهشان به خانواده بود
امام در تمام طول شبانه روز حتي يك دقيقه وقت تلف شده و بدون برنامه از قبل تعيين شده نداشتند. ايشان با توجه به شرايط سني و ميزان فعاليتي كه داشتند باز هم ساعات خاصي را در سه نوبت (هر كدام بين نيم تا يك ساعت) به اهل منزل اختصاص داده بودند كه هر كدام از ما كه مايل بوديم خدمت ايشان مي رسيديم و مسائلمان را مطرح مي كرديم. اما در اين ساعات معمولا، از لحاظ فکري و روحي توجهشان به خانواده بود، هر سوالي مي كرديم بدون جواب نمي گذاشتند. حتي هيچگاه خودشان ابتدا مسائل را مطرح نمي كردند و مي خواستند كه از اين وقت، اعضاي خانواده استفاده كرده و بر حسب ضرورت مسائلشان را عنوان كنند. اگر سؤالي را به دليل كمبود وقت پاسخ نمي دادند، حتما در خاطرشان بود كه در فرصت مناسب ديگري پاسخ دهند.[8]
بدون آنكه بگويند به آشپزخانه مي رفتند
امام براي اولادشان احترام خاصي قايل بودند و بسيار خوشرو و با متانت با آنها رفتار مي كردند. گاهي اوقات امام بدون آنكه چيزي به ما بگويند به بهانه اي به آشپزخانه مي رفتند و براي ما چاي مي ريختند. البته ما از اين رفتار ايشان احساس شرمندگي مي كرديم. ولي امام با اين كارها كمال مهمان نوازي و در حقيقت بهترين رفتار را نسبت به فرزندان خود نشان مي دادند. [9]
بسيار صميمي بودند
امام در برخوردهايشان با افراد آن چنان صميمي بودند كه انسان فكر مي كرد ايشان هيچ كار و مشغله ديگري ندارند جز اينكه با او صحبت كنند. گاهي از مسائل شخصي و مشكلات ما (خانواده) سؤال مي كردند به گونه اي كه واقعا انتظار نمي رفت امام با اين همه مسئوليت هايي كه بر دوش دارند و با اين وقت اندك، اين قدر نسبت به مسائل خانواده دقت داشته باشند. [10]
پيامبر گونه رفتار مي كردند
برخورد امام با خانواده شان پيامبر گونه بود. بعد از ظهرها كه مي شد خانواده امام، نوه ها، دخترها و عروس مي آمدند و دور ايشان مي نشستند و چنان با امام گرم مي گرفتند و شوخي و مزاح مي كردند كه تصور چنين حالتي براي يك رهبر سياسي با آن همه مشغله شايد غير ممكن است.
بعضي از روزها امام با اين سن و سال و مشغله كاري با علي (نوه امام) بازي مي كرد. ايشان يك طرف اتاق مي ايستاد و علي در طرف ديگر و با علي توپ بازي مي كرد. [11]
به همه يك اندازه محبت مي كردند
دختر بزرگوار امام (ره) نقل مي کردند که: امام با افراد خانواده بسيار گرم و مهربان بودند و در عين اينكه ما به خاطر جذبه اي كه داشتند حساب مي برديم ولي در همان حال خيلي با پدر، گرم و مهربان و صميمي بوديم. امام همه اولادشان را به يك نظر نگاه مي كنند و به همه به يك اندازه محبت دارند به طوري كه بعد از اين همه سال ما هنوز متوجه نشديم امام كدام فرزندشان را بيشتر دوست دارند. [12]
نسبت به بچه ها خيلي مهربان بودند
امام نسبت به بچه هاي كوچك به قدري مهربان و صبور بودند كه آدم حيرت مي كرد. از ناراحتي و بيماري فرزندانشان بسيار ناراحت مي شدند و در مراجعه به دكتر عجله مي كردند.[13]
خيلي كم اهل نصيحت هستند
خانم زهرا مصطفوي دختر امام مي گويند: تنها يكي دو مورد بوده كه ايشان به ما نصيحت هايي كرده اند. يكي در ازدواج دختر خودم بوده كه موقعي كه خطبه عقد ايشان را خواندند و ما خصوصي خدمت ايشان بوديم به دختر من نصيحت كردند كه: «تو هر وقت شوهرت وارد مي شود و ديدي خيلي عصباني است و حتي در آن عصبانيت به تو تهمت زد و يك چيزهاي خلاف گفت، تو در آن موقع به ايشان هيچي نگو، بعد از آنكه از عصبانيت افتاد، بعدها بگو اين حرفت تهمت بوده» و بعد برگشتند رو به داماد كردند و گفتند: «شما هم همين طور، اگر يك وقتي وارد شديد و ديديد ايشان عصباني است، آن موقع تذكرات را ندهيد». [14]
معصيت نكنيد
از همسر مکرمه امام (ره) نقل مي کنند که: «من شصت سال با امام زندگي كردم نديدم كه ايشان يك معصيت بكند». در عين حال به ما اصلا سخت گيري نمي كردند، فقط نصيحت مي كردند. هميشه به ما مي گفتند سعي كنيد معصيت نكنيد. هميشه هدفتان اين باشد كه گناه نكنيد. اگر نمي توانيد ثواب كنيد، اگر توانائيش را نداريد، سعي كنيد لااقل معصيت نكنيد. [15]
اهميت جواني
نوه امام (ره) مي گويند: اواخر سال 67، اول ماه شعبان بود كه خدمت آقا رسيدم. مفاتيح دستشان بود و مي خواستند دعاهاي مخصوص ماه شعبان را بخوانند. تا رفتم دست ايشان را ببوسم كه مرخص شوم، فرمودند : «هر كاري كه مي خواهي بكني در جواني بكن. در پيري بايد بخوابي و ناله كني».[16]
دعاي عهد در سرنوشت دخالت دارد
يكي از مسائلي كه حضرت امام روزهاي آخر توصيه مي كردند، خواندن دعاي عهد است كه در آخر كتاب مفاتيح آمده است.
[1] . حجت الاسلام و المسلمين رحيميان ـ پاسدار اسلام ـ ش 108 و 107
[2] . حجت الاسلام و المسلمين انصاري كرماني ـ پيام انقلاب ـ ش 50
[3] . فريده مصطفوي
[4] . مصطفي كفاش زاده
[5] . زهرا مصطفوي
[6] . ليلي بروجردي (نوه امام) ـ شاهد بانوان ـ ش 167
[7] . فريده مصطفوي
[8] . فرشته اعرابي ـ راه نور
[9] . عاطفه اشراقي (نوه امام)
[10] . فرشته اعرابي ـ راه نور
[11] . سيد رحيم ميريان ـ (عضو بيت امام)
[12] . فريده مصطفوي ـ روزنامه اطلاعات ـ 11/12/ 60
[13] . خديجه ثقفي (همسر امام) ـ راه زينب ـ ش 38
[14] . زهرا مصطفوي
[15] . نعيمه اشراقي ـ پليس انقلاب ـ سال 9 ـ ش 100
[16] . حجت الاسلام و المسلمين مسيح بروجردي
@#@ مي گفتند: «صبح ها سعي كن اين دعا را بخواني چون در سرنوشت دخالت دارد». چيزي كه به خانواده مي گفتند تا اول از همه به آن عمل كنند انجام واجبات و دوري از محرمات بود. [1]
مي دانيد غيبت چقدر حرام است؟
دختر مکرمه امام مي گويند: يك بار آقا همه اهل خانه را صدا كردند و گفتند: «من بنا داشتم يك دفعه كه همه با هم جمع هستيد چيزي براي شما بگويم». بعد گفتند: «شما مي دانيد غيبت چقدر حرام است؟» گفتيم بله. بعد گفتند: «شما مي دانيد آدم كشتن عمدي چقدر گناه دارد؟» گفتيم بله. فرمودند: «غيبت بيشتر!» بعد گفتند: «شما مي دانيد فعل نامشروع و عمل خلاف عفت (زنا) چقدر حرام است؟» گفتيم بله. فرمودند: «غيبت بيشتر». [2]
كسي جرأت غيبت نداشت
ياد ندارم كسي جرأت كرده باشد در منزل، نزد امام حتي به شوخي هم غيبت بكند چون آقا بسيار ناراحت مي شدند. [3]
انسان بايد خودكفا باشد
دختر گرامي امام (ره) مي گويند: در جمع كه نشسته بوديم يك مرتبه مي ديديم كه آقا دارند به طرف آشپزخانه مي روند. از ايشان سؤال كرديم كجا تشريف مي بريد، مي گفتند: مي روم آب بخورم.
مي گفتيم: «به ما بگوئيد تا برايتان آب بياوريم». مي فرمودند: «مگر خودم نمي توانم اين كار را انجام بدهم؟» بعد با خنده مي گفتند: «انسان بايد خود كفا باشد». [4]
آمدم كمكتان كنم
شهيد محلاتي مي گويند: روزي بر حسب اتفاق كه تعداد ميهمانان منزل امام زياد شده بود، پس از صرف غذا و جمع كردن ظروف ديدم امام به آشپزخانه آمدند. چون وقت وضو گرفتنشان نبود، پرسيدم چرا امام به آشپزخانه آمدند. امام فرمودند: «چون امروز ظروف زياد است، آمدم كمكتان كنم».[5]
شب را تقسيم بندي مي كردند
همسر مکرمه امام (ره) تعريف مي كردند كه چون بچه هايشان شبها خيلي گريه مي كردند و تا صبح بيدار مي ماندند؛ امام شب را تقسيم كرده بودند؛ يعني مثلا دو ساعت خودشان از بچه نگهداري مي كردند و خانم امام (ره) مي خوابيدند و دو ساعت خود مي خوابيدند و خانم بچه ها را نگهداري مي كرد. روزها بعد از تمام شدن درس، امام ساعتي را به بازي با بچه ها اختصاص مي دادند تا كمك خانم در تربيت بچه ها باشند. [6]
به خانم يادآوري مي كردند
امام تا آخر عمرشان هرگز به همسرشان نگفتند: «يك ليوان آب به من بده». اما خودشان مكررا اين كار را براي خانم انجام مي دادند. مثلا مي دانستند خانم گاهي فراموش مي كنند قرصشان را بخورند، به ايشان يادآوري مي كردند. [7]
ببخشيد شما را زحمت دادم
ايشان همچنين مي گويند: يك روز در حياط نشسته بودم كه يكي از خدمتكاران با عجله و خوشحال آمد و گفت: «حاجي خوشا به سعادتت، خوشا به حالت!» گفتم: «چه شده است؟» گفت: «آقا برايت هديه فرستاده اند». گفتم: «آخر ما چه قابليتي داريم؟» خدمتكار، هديه امام را به من داد. هديه امام يك عبا بود. عبايي كه از زمان طلبگي شان مانده بود. لاي يك كاغذ كادوي قشنگ پيچيده و با چسب چسبانده بود. اين قدر محبت داشتند. البته نه تنها به من، بلكه به همه. هر كس كاري براي آقا انجام مي داد چند مرتبه به او مي گفتند: «ببخشيد شما را زحمت دادم. از شما تشكر مي كنم. خيلي معذرت مي خواهم». [8]
تا جوان هستيد
همچنين اين خدمت گزار بيت امام يادآور مي شوند: سال 65 يك شب كه در كنار امام خوابيده بودم و در ايامي بود كه امام تازه از بيمارستان مرخص شده بودند، امام هنوز حال نقاهت داشتند. با اين همه براي نماز شب برخاستند. ايشان وقتي خواستند وضو بگيرند موقع مسح كشيدن پا، چون نمي توانستند و برايشان مشكل بود دستشان را به شانه بنده تكيه كردند و فرمودند: فلاني، گفتم: بله، فرمودند: تا جوان هستيد عبادت خدا را بكنيد اگر پير شديد مثل من ديگر نمي توانيد. (94)
لذت عبادت در جواني است
آقاي توسلي از اعضاي بيت امام (ره) نقل مي کنند: يك شب متوجه شدم امام با صداي بلند گريه مي كند من هم متأثر شدم و شروع كردم به گريه كردن. ايشان براي تجديد وضو بيرون آمدند، متوجه من شدند، فرمودند: فلاني تا جوان هستي قدر بدان و خدا را عبادت كن. لذت عبادت در جواني است آدم وقتي پير مي شود دلش مي خواهد عبادت كند اما حال و تواني برايش نيست. [9]

[1] . فاطمه طباطبايي ـ شاهد بانوان ـ ش 168
[2] . زهرا مصطفوي ـ روزنامه اطلاعات ـ 17/3/ 67
[3] . فريده مصطفوي ـ روزنامه اطلاعات ـ 11/12/ 60
[4] . فريده مصطفوي
[5] . مرضيه حديدچي ـ سرگذشتهاي ويژه از زندگي امام خميني ـ ج 4
[6] . فاطمه طباطبايي ـ ويژه نامه روزنامه اطلاعات ـ 14/3/ 69
[7] . فاطمه طباطبايي
[8] . سيد رحيم ميريان
[9] . حجت الاسلام و المسلمين توسلي ـ حوزه ـ ش 45
غلامعلي رجايي - برداشتهايي از سيره امام خميني(باتلخيص)، ج 1، ص13
مطالب مرتبط :
* نام و نام خانوادگی :
* متن نظر :