امروز:
يکشنبه 2 مهر 1396
بازدید :
1599
امام خميني (ره) و دوستان و ياران
جلسه انس تشكيل مي‏داديم
امام از مجالس انس با دوستان غفلت نمي‏كرد و جلسه انس را مايه نوعي كمك و ورزيدگي ذهن و آمادگي آن مي‏دانست. يك روز خود ايشان مي‏فرمود: «در دوران جواني، پنجشنبه و جمعه‏اي بر ما نگذشت مگر اين كه با دوستان جلسه انسي تشكيل مي‏داديم و به خارج از قم و بيشتر به سوي جمكران مي‏رفتيم. در فصل برف و باراني در حجره خود به برنامه انسي اشتغال مي‏ورزيديم و هنگامي كه صداي مؤذن به گوش مي‏رسيد همگي به نماز مي‏ايستاديم.[1]
با ناراحتي عبايشان را انداختند
دختر گرامي امام (ره) مي گويند: من درست يادم هست كه بچه بودم، فكر مي‏كنم حدودا سال 1334 بود كه فدائيان اسلام را محاكمه مي‏كردند، يادم هست كه در اتاق ايستاده بودم مادرم داشتند كار مي‏كردند كه امام وارد شدند. صورت ايشان خيلي برافروخته بود و چشمها فوق العاده عصباني و ناراحت، با همان عصبانيت وارد اطاق شدند، فقط عبايشان را گوشه‏اي انداختند.
گويا مادرم از جريان خبر داشتند كه پرسيدند: «نتوانستيد كاري كنيد؟» گفتند: «نه خير، نشد، نتونستم، ... و بعد امام از اتاق بيرون رفتند، ولي حالشان خيلي منقلب بود، چون مي‏دانستند نتيجه محاكمه فدائيان اسلام يعني اعدام. اين را چون مي‏دانستند خب معلوم بود اعدام يك عده جوان بيگناه فعال و مبارز طبيعتا چقدر براي ايشان سخت بود. بعد من از مادرم پرسيدم جريان چيه؟ گفتند محاكمه فدائيان مطرح است. آقا رفته بودند پيش آقاي بروجردي كه ايشون جلوي اين محاكمه را بگيرند كه بلكه جلوي اعدام گرفته شود و ظاهرا خب موفق نشدند.[2]
براي دلداري مزاح مي‏كردند
پسر مرحوم بجنوردي كه از علماي خوب نجف بودند در آن قضيه‏اي كه پنجاه و چند نفر (از اعضاي حزب ملل اسلامي و مبارزه با شاه) گرفتار شده بودند دستگير شده و اعدام ايشان مطرح بود لذا آقاي بجنوردي خيلي ناراحت بودند. منزل ايشان بين مسير امام به حرم بود. لذا امام بدون اطلاع قبلي به منزل آقاي بجنوردي رفتند، امام مي‏خواستند چون زمزمه اعدام آقازاده‏شان مطرح بود يك دلجويي و احوالپرسي از ايشان بكنند. آقاي بجنوردي حرم بودند. به ايشان خبر دادند تشريف آورد. امام وضع ساده بيروني آقاي بجنوردي را كه ديدند، فرمودند: اين وضع عالم هفتاد ساله ماست آن وقت شاه به ما مي‏گفت مفت خور! آقاي بجنوردي كه تشريف آوردند امام خيلي عنايت كردند، حتي چند مزاح كردند كه ايشان را از آن حال بيرون بياورند. از جمله فرمودند: وقتي من در تركيه بودم به من گفتند مصطفي رفته زندان، من گفتم كه خوب است زندان رفته، ورزيده مي‏شود.» وقتي امام اين تعبير را كردند آقاي بجنوردي به امام گفتند: «آقا ما دل و قلب شما را نداريم.»[3]
بگو برود بيرون
يك روز استاندار كربلا به منزل امام وارد شد در ميان همه طلاب و كساني كه كاري داشتند در بيروني امام نشست. اما هيچ كس به او اعتنايي نكرد. ناچار شد پيشخدمت بيروني امام را كه مشهدي عيوض نام داشت صدا كرده، خود را معرفي نمايد و بگويد كه به امام برسانيد با ايشان كاري دارم. او هم پيام را به امام رسانيد و از طرف ايشان پاسخ آورد كه امام فرموده‏اند: من با شما كاري ندارم. و اين در حالي بود كه در نجف كه يكي از شهرهاي استان كربلا بود كسي جرأت نداشت كوچكترين بي اعتنايي حتي نسبت به يك مأمور عادي بعثي بكند. استاندار ناچار شد دست به حيله‏اي بزند لذا به مشهدي عيوض گفت من مسئله شرعي دارم. امام پاسخ دادند به او بگوئيد بنويسد، جواب بدهم. استاندار، ذليل و درمانده شد ولي دست بردار نبود چون مي‏خواست موضع امام را در قبال اين شهادتها[4] بداند. لذا منتظر نشست تا امام به بيروني بيايند و براي نماز بروند چون امام نيم ساعت مانده به اذان به بيروني تشريف مي‏آوردند و مي‏نشستند تا امام به بيروني آمدند او از فرصت استفاده كرده گفت: آقاي حسن البكر به شما سلام مي‏رساند و احوال شما را جوياست و منتظر اوامر جنابعالي است. امام رو كردند به يك شيخ لبناني و به او گفتند آقا شما به ايشان بگوئيد از منزل من برود بيرون. آن شيخ هم خيلي تعجب كرد چون كسي جرأت نداشت حتي به يك پليس معمولي اين حرف را بزند چه برسد به استاندار كه شخصيت درجه اول سياسي كربلا بود. آن شيخ هم كه مي‏ترسيد، دست پاچه شد و به استاندار گفت آقا از شما تشكر مي‏كنند ! ! امام با عصبانيت رو به آن شيخ كرده و فرمودند من مي‏دانم تو داري چه ترجمه مي‏كني. بهش بگو از خانه من برود بيرون. وقتي كه آن شيخ ترسيد ترجمه كند امام با حال غضب پا شدند و به طرف مسجد حركت كردند. استاندار كربلا ناچار شد در خيابان دنبال امام راه بيفتد و در مسير دست امام را بگيرد كه به او توضيح بدهد ولي امام با عصبانيت دستشان را كشيدند و به حركت خود ادامه دادند. اين برخورد امام در آن جو خفقان و رعبي كه بعثي‏ها ايجاد كرده بودند، شجاعت عجيبي در طلاب ايجاد مي‏كرد.[5]
در تركيه هر روز آنها را دعا مي‏كرد
مرحوم حاج آقا مصطفي كه بعد از امام توسط رژيم شاه دستگير و به تركيه تبعيد شد نقل مي‏كرد پس از اينكه هيئت‏هاي مؤتلفه حسن علي منصور (نخست وزير شاه) را ترور كردند و بعد تشكيلاتشان لو رفت و دستگير شده و به زندان رفتند امام در دوران تبعيد در تركيه هر روز و روزي چند مرتبه اينها را دعا مي‏كرد. تعبير حاج آقا مصطفي اين بود كه امام پس از هر نماز با تسبيح تعداد زيادي دعا و ذكر براي آزادي و خلاص اينها از زندان مي‏خواندند و آنها را مثل بعضي آقايان كه حتي در ايران بودند فراموش نمي‏كردند و مرتب براي آزادي آنها دعا مي‏كردند.[6]
مواظب خودتان باشيد
در ديداري كه آيت الله شهيد صدوقي با امام داشتند، امام فرمودند: رفتن شما به جبهه‏ها اثرات خوبي داشته است و خيلي خوب بوده است. امام يك مقدار از ايشان تشكر كردند از اينكه به جبهه رفته‏اند ولي باز از ايشان خواستند كه شما رفت و آمدتان را كمتر كنيد. دشمن عجيب در كمين شما هست، مواظب باشيد، همه جا نرويد و همه جا نياييد، و با وجود اينكه رفتن شما به جبهه به اين اندازه مفيد بوده است ولي وجود شما فايده‏اش بيشتر است. باز موقعي كه مي‏خواستند بيايند بيرون، از ايشان خواستند كه باز تأكيد مي‏كنم كه مواظب خودتان باشيد.[7]
از طلاب مريض عيادت مي‏كردند
آيت الله سيد عزالدين زنجاني نقل مي کنند: امام توجه خاصي نسبت به طلبه‏ها داشتند. اگر آنها ناراحتي‏يي پيدا مي‏كردند جوياي وضعشان مي‏شدند. به طور مثال خود من كه در درس امام شركت مي‏كردم سخت مريض شدم و دو مرتبه نتوانستم در درس ايشان حضور پيدا كنم. در خانه خوابيده بودم كه ناگهان ديدم امام در حالي كه وسايل الشيعه سه جلدي را در زير بغلشان گرفته‏اند همراه آقاي جلال آشتياني به خانه من آمده‏اند. يك بار ديگر هم همراه آقاي نجم الدين اعتمادزاده براي عيادت من آمدند. با ساير طلبه‏ها هم همين طور رفتار مي‏كردند و اگر مي‏فهميدند كه آنها مريضند، به عيادتشان مي‏رفتند. [8]
شبانه پياده به دنبال طبيب رفتند
آقاي علي انصاري کرماني مي گويند: در آن زمان كه درس اسفار امام مي‏رفتم مبتلا به حصبه شدم. از قضا فصل زمستان بود. در آن موقع حصبه بيماري خطرناكي به شمار مي‏آمد منزل ما گذر جدا بود. از قضا منزل امام در حوالي آن گذر بود. ايشان، پس از آنكه اطلاع از بيماري من پيدا كردند، هر صبح و شب به عيادت من مي‏آمدند. يادم هست ايشان، يك شب به عيادت من آمده بودند. دكتري قبل از ايشان آمده و دواي اشتباهي داده بود، حال من بسيار بد بود. امام اين مرد رباني و بزرگوار در آن زمستان سرد پياده به دنبال طبيبي كه به طرز قديم معالجه مي‏كرد رفته و او را آوردند. و پس از بهبودي نسبي حال من منزل را ترك فرمودند. آنگاه وسايل انتقال مرا به بيمارستان فراهم ساختند. اينها فراموش شدني نيست. ديگران هم بودند كه در درسشان شركت مي‏كردم، اما يك مرتبه هم به عيادت من نيامدند. حتي يك نفر را نفرستادند كه چرا در درس شركت نمي‏كنم. [9]
موضوع ديروز چه شد؟
امام يك روز به يكي از نزديكان خود مي‏فرمايند فردا صبح ساعت 9 به ديدن فلان عالم برو و از طرف من از ايشان تفقد و سركشي كن. ايشان مي‏گويد موضوع را براي اينكه از يادم نرود يادداشت كردم فردا ساعت 9 رفتم نزديك خانه امام متوجه شدم جمعيت زيادي در اطراف خانه امام جمع شده‏اند. خيلي نگران شدم كه خدايا چه شده است؟ چون آن روزها مسئله ترور امام به صورت گسترده‏اي مطرح بود كه رژيم طاغوت مي‏خواست امام را ترور كند و من احساس كردم مسئله فوق العاده‏اي پيش آمده است. با نگراني فراوان نزديك شدم و سؤال كردم در اين اثنا متوجه شدم كه فرزند امام حضرت آيت الله حاج آقا مصطفي به شهادت رسيده‏اند و طلاب براي عرض تسليت به امام در آنجا جمع شده و گريه مي‏كردند. من هم از شدت نگراني به طور كلي قرار ساعت 9 و سركشي به يكي از روحانيون فراموشم شد. رفتم داخل اطاق نگاهم كه به امام افتاد و چهره نوراني امام را كه مشاهده كردم گريه‏ام افزون شد. امام بدون آنكه مسئله خاصي در وجودشان احساس شود به من فرمودند: آن موضوع چه شد؟ من گيج بودم. گفتم: كدام موضوع؟ امام فرمودند: موضوع ديروز. به خودم فشار آوردم تا متوجه شدم كه امام موضوع ديدار و سركشي به آن عالم را مي‏فرمايند.
[1] . حجت الاسلام و المسلمين جعفر سبحاني ـ حوزه ـ ش .32
[2] . زهرا مصطفوي.
[3] . حجت الاسلام و المسلمين عبدالعلي قرهي ـ سرگذشتهاي ويژه از زندگي امام خميني ـ ج 6
[4] . شهادت تعدادي از روحانيون مجاهد عراقي.
[5] . حجت الاسلام و المسلمين سيد مرتضي موسوي اردبيلي ابركوهي.
[6] . حجت الاسلام و المسلمين مهدي كروبي.
[7] . حجت الاسلام و المسلمين محمد علي صدوقي ـ شاهد ـ ش .21
[8] . آيت الله سيد عزالدين زنجاني ـ شاهد بانوان ـ ش .167
[9] . حجت الاسلام و المسلمين انصاري كرماني ـ پيام انقلاب ـ ش .50
@#@ آنهم زماني كه جنازه روي زمين است و گريه و شيون هم از همه جا بلند است، امام فرمودند: برو و از طرف من عذر خواهي كن. [1]
ثواب اين كار را كمتر نمي‏دانم
امام علي رغم توجه و اهتمامي كه به زيارت و عبادت و دعا داشت. از امور اجتماعي و تلاش در جهت رفع گرفتاري مردم و خدمت به خلق غافل نبود. يكي از علما نقل مي‏كرد: يك سال تابستان به اتفاق امام و چند تن ديگر از روحانيون به مشهد مشرف شديم و خانه دربستي گرفتيم. برنامه ما چنين بود كه بعد از ظهرها پس از استراحت بطور دسته جمعي به حرم مطهر مي‏رفتيم و پس از زيارت و دعا به خانه مراجعه و در ايوان آن خانه چاي مي‏خورديم. برنامه امام اين بود كه دعا و زيارتشان را خيلي مختصر مي‏كردند و تنها به منزل برمي‏گشتند و ايوان را آب و جارو كرده، فرش پهن مي‏كردند و چاي را آماده مي‏ساختند و وقتي ما برمي‏گشتيم براي ما چاي مي‏ريختند. يك روز من از ايشان سؤال كردم اين چه كاري است كه زيارت و دعا را براي آنكه براي رفقا چاي درست كنيد، مختصر مي‏كنيد و با عجله به منزل برمي‏گرديد؟ امام در جواب من فرمودند: من ثواب اين كار را كمتر از آن زيارت و دعا نمي‏دانم. [2]
بگذاريد من تنها شهيد شوم
شب آخر سكونت امام در نوفل لوشاتو همه دوستان و اطرافيان را جمع كردند و بعد از نماز مغرب و عشا، براي آنها سخنراني نمودند. دقيقا مثل شب عاشورا و دقيقا مثل اتمام حجت حضرت ابي عبد الله با اصحاب و ياران. امام همه را جمع كرده و فرمودند: انشاء الله قصد بازگشت به ايران را داريم. من از مردم و از دوستان مي‏خواهم كسي با من به ايران نيايد. نمي‏دانم در هواپيما چه خواهد گذشت.
احتمال دارد كه هواپيما را بزنند. بنابراين من از شما مي‏خواهم كسي با من نيايد. بگذاريد من تنها بروم كه اگر هواپيما را زدند، من تنها شهيد بشوم.
من به خاطرم هست كه اشك در چشمان همه حلقه زده بود و بعضي‏ها آرام آرام مي‏گريستند. بالاخره بعد از صحبتهاي فراوان افرادي كه آنجا بودند فرياد زدند: يعني شما مي‏خواهيد ما را از اين مسافرت بازداريد و اگر فيض شهادتي هست ما از آن محروم بمانيم؟ امام در پاسخ فرمودند: نه من شما را منع نمي‏كنم ولي به شما مي‏گويم كه ممكن است اتفاقات پيش بيني نشده‏اي رخ بدهد. ممكن است در بدو ورودمان به ايران همه ما را بگيرند و قتل عام بكنند. ممكن است در آسمان ايران هواپيما را با موشك بزنند. [3]
حاج مهدي ما زود پير شده
شهيد حاج مهدي عراقي پس از آزادي از زندان براي ملاقات با امام به فرانسه آمد يك روز نزديكي‏هاي غروب بود كه به محضر امام رسيد تا چشم شهيد عراقي به امام افتاد نتوانست خودش را كنترل كند ـ حدود 15 سال بود كه امام را نديده بود ـ لذا بي اختيار شروع كرد به گريه كردن و خود را روي قدمهاي امام انداخت و شروع كرد به بوسيدن دست امام، امام به سر ايشان دست محبتي كشيدند و در آن جلسه رو كردند به آقاي دعائي و با اشاره چشم و سرشان از آقاي دعايي پرسيدند ايشان كيه؟ آقاي دعايي هم گفت حاج مهدي عراقي است. امام با تعجب نگاهي به شهيد عراقي كرده و فرمودند حاج مهدي ما زود پير شده. بعد گفتند زود پير شدي آقاي حاج مهدي! شهيد عراقي هم گريه مي‏كرد و نمي‏توانست چيزي بگويد. [4]
انسان به ياد خدا مي‏افتد
امام مكرر تعبير كرده بود كه وقتي آقاي اشرفي اصفهاني پهلوي من مي‏آيد و او را مي‏بينم چهره‏اش اينقدر ملكوتي و معصومانه و زاهدانه است كه انسان به ياد خدا و معنويت مي‏افتد. [5]
زياد گريه كردند
خانم امام كه تشريف آورده بودند منزل ما، گفتند من ديدم كه امام براي دو شهيد زياد گريه كردند، يكي شهيد مطهري بود كه امام خيلي از شهادت ايشان متأثر شدند. دومين شهيد، شهيد محلاتي بود.
دلم براي چمران تنگ شده است
يكي از روزها يادگار گرامي امام حاج احمد آقاي خميني با ستاد جنگهاي نامنظم در اهواز تماس گرفتند و با آقاي دكتر چمران كار داشتند. وضعيت ايشان را به عرض رسانديم. ايشان گفتند: به دكتر بگوييد سري به تهران بزند پاسخ داديم كه دكتر تصميم گرفته است كه تا يك سرباز عراقي در خاك ايران است در اهواز بماند و بخصوص از درگيريهاي سياسي به دور باشد و به طور كلي دكتر مايل نيست كه اهواز و جبهه‏ها را ترك كند و معتقد است وقتش را صرف تداوم عملياتها در محور سوسنگرد بنمايد. حاج احمد آقا گفتند: امام فرموده‏اند دلم براي آقاي چمران تنگ شده است و امام مايل است كه ايشان را ببيند. دكتر پس از استماع اين پيام امتثال امر كرده فورا براي ديدار امام عازم تهران شد.

[1] . آيت الله شهيد محلاتي ـ روزنامه اطلاعات ـ 12/11/ 60
[2] . حجت الاسلام و المسلمين فردوسي پور.
[3] . حجت الاسلام و المسلمين كروبي ـ روزنامه كيهان ـ 23/7/ .67
[4] . فرزند آيت الله شهيد محلاتي ـ پيام انقلاب ـ ش .159
[5] . مهندس مهدي چمران.
غلامعلي رجايي- برداشتهايي از سيره امام خميني، ج1، ص231
مطالب مرتبط :
* نام و نام خانوادگی :
* متن نظر :