امروز:
يکشنبه 2 مهر 1396
بازدید :
1350
تجسّم اسلام مبارز
مقدمه:
شرحي كه در ذيل خواهد آمد فقط يك سوم آنچه است كه در كتاب «امام و انقلاب اسلامي او سفري به بهشت و جهنم» آمده است. اين شرح شامل ملاقات من با امام نيست بلكه فقط روي چند دقيقه اول ورود امام به حسينيه جماران در شمال تهران متمركز مي باشد. همينطور اين نكته مهم قابل توجه است كه شرح و تحليل به چنان حالت و زمينه موثري بيان شده است كه اين برگزيده كوتاه از كتاب داراي آن اثر و تاثير نمي تواند باشد. با اين حال من معتقدم كه راز انقلاب با آنچه كه من در حسينيه جماران تجربه نمودم ارتباط دارد و از اين بابت است كه فكر مي كنم: اين شرح كوتاه حتي براي آنان كه اصل كتاب را نمي خوانند باز هم از اهميت زيادي برخوردار خواهد بود. يك غيرمسلمان كه در معرض همه جنبه هاي منفي انقلاب بوده است در هر حال ناچارا بايد با حقيقت جذبه بسيار عميق شخصيت آيه الله خميني كنار بيايد.
آنچه كه در اين شرح خواهد آمد كاملا تجربه اي بود كه خود بخود و بدون انتظارات تمايلات و پيش داوريها به وقوع پيوست. و من فكر مي كنم: خوش شانس بودم كه توانستم چنين چيزي را تجربه كنم زيرا معتقدم اين تجربه صرفا به خاطر عوامل عيني عواملي كاملا جدا و مستقل ازاسلام ايمان شخص يا سياست و شرايط فرهنگي او به وقوع پيوست.
اين شرح كوتاه براي آن خواننده اي كه گمان برده است مي بايستي چيزي نيرومند و غير عادي در پس حاكميت امام باشد بسان جرقه اي درستي چنين گماني را خواهد رساند اما براي آن كه فقط ظرفيت نفرت و تنفر را دارند بي نهايت بي معني جلوه خواهد كرد. در هر حال هر آنچه كه نظر خواننده در مورد آيه الله خميني باشد اين شرح كوتاه دليل اين واقعيت را كه: چرا امام از وفاداري و بيعت اكثريت مردم برخوردار است توضيح مي دهد.
همانطور كه اتوبوس ما به اقامتگاه امام در جماران (حسينيه جماران جايي كه امام قرار بود سخنراني كند درست به اقامتگاه او متصل است) نزديك مي شد هيجان خاصي وجود داشت نشانگر اين كه چيزي نيرومند و قوي در شرف وقوع مي باشد. در مورد خودم مي دانستم كه به اندازه كافي به قوه درك خود اطمينان دارم تا بتوانم دريابم آيه الله خميني اساسا خوب است يا بد و يا بين اين دو. همينطور احساس مي كردم: چيزي دراماتيك برايم اتفاق خواهدافتاد. گويي آدمي داراي حس ششمي است كه مي تواند ادارك و تجارب آينده او را به طور فاحشي تحت تاثير قرار دهد.
اين تمايل را دارم. فكر كنم كه چيزي در درون (خلقت) مي داند چه اتفاقي در شرف وقوع است و يا بلكه با در نظر گرفتن جوانب يك موقعيت شكلي از واقعيت كه قريب الوقوع مي باشد (و به فرد ناشناخته است) در همان لحظه اي كه تجربه در حال وقوع است و حتي قبل از آن شروع به ابراز نقش مي كند. به عبارت ديگر غيبت و فقدان زماني وجود دارد زمان حاضر معناي زمان آينده را در بر دارد به خصوص آينده بسيار نزديك را كه عميقا تجربه شخص از واقعيت را تحت تاثير قرار مي دهد.
اگر قرار است امري و واقعيتي مهم بر شخص اتفاق افتد حقيقت آن واقعيت در محتواي واقعيت تجربه اي كه به آن امر مي انجامد (امري كه هنوزاتفاق نيفتاده است) وجود دارد. مي دانستم كه هر آنچه قراراست در حسينيه اتفاق افتد نتيجه آور خواهد بود. چطور مي توانست طور ديگري باشد در موقعيتي كه يك فرد يك بشر تجسم مقاصد واهداف و واقعيت يك انقلاب است ؟ آن ابهامي كه من در مورد شخص خميني تجربه كرده بودم در حال از بين رفتن و ناپديد شدن بود. حالا ديگر جوهرانگيزه او را جوهرادعاهاي هموطنانش در قبال عظمت روحي او را مي رفتم كه بشناسم.
رويداد واقعي سخنراني او به طوراجتناب ناپذيري از همان زماني شروع شد كه اتوبوس ما در شمال تهران از نقاط مختلف بازرسي گذشت و بالاخره به در ورودي حسينيه رسيد. ما اقلا از پنج يا شش نقطه بازرسي گذشتيم تااطمينان حاصل گردد كه هيچ گونه اسلحه يا آلتي كه بتواند جان رهبر محبوب (يا رهبر مورد نفرت) ايران وانقلاب اسلامي را به خطراندازد به همراه نداشته باشيم. هيچ چيز: (مداد دوربين و يا هر وسيله اي از هر نوع) پس از اولين نقطه بازرسي اجازه داده نشد به همراه ببريم. همانطور كه اتوبوس از كوچه هاي پر پيچ و خم مي گذشت مي دانستم كه همه ما دراين فكر بوديم كه چطور به سرعت برويم و بهترين جاها را بگيريم. و همانطور كه راه مي رفتيم من بي اختيار متوجه درخشاني زنده دلي و سر زندگي هوا شدم.
اين نقطه بسيار متفاوتي از تهران بود نقطه اي داراي انرژي زندگي و نوعي خاص از آگاهي و هوشياري. آيااينها سبب واقعيت وجود شخصي به نام خميني بود يا به دليل نظري بود كه مردم از خميني دارند؟ در آن زمان احساس كردم هر دو مي توانند دليل و علت اين امر باشند زيرا كه دوباره متوجه شدم امري متفاوت به طور عيني در مورد فضائي كه ما به آن وارد شديم وجود دارد.اينجانب نقطه و مركز ثقل آنچه است كه ضد آن بي عاطفگي خونسردي و بي احساس است كه من در خيابانهاي تهران نظاره گرش بودم.اينجا در كوچه هائي كه به حسينيه منتهي مي شود صبح زود صدها پاسدار افراد عادي و همينطور روحاني دور خورشيد خميني حلقه زده اند. مي توانستم احساس كنم كه آنان از كار خود لذت مي برند كه اينجا بود (درست مثل جبهه) كه انقلاب نيروي زنده خود را نمايان مي ساخت. در واقع من فكر مي كردم كه به مركز ثقل انقلاب نزديك مي شويم. جو و هواي احساسات به نظر مي آمد كه در رابطه هماهنگي با مقررات و واقعيت هاي افسانه اي انقلاب قرار دارد.
در اينجا خواننده بايد بداند كه من كاملا از همه آنچه كه به رژيم و بخصوص به شخص امام نسبت مي دادند آگاهي داشتم: شكنجه هاي بيرحمانه هزاران اعدام منع موسيقي و رقص احياي ساواك كشتن بچه ها تيراندازي به دختران دانش آموز سانسور مطبوعات و ساير رسانه هاي گروهي قتل عام بي رحمانه بهائيان عدم اجازه بازديد به سازمان عفو بين الملل و به طور خلاصه از ميان برداشتن و مضمحل نمودن همه مظاهر دموكراسي. من همه اينها را شنيده بودم حتي از كساني شنيده بودم كه نسبت به اعتبار و صداقت آنان كوچكترين شكي نداشتم.
ايران در يك حالت ديوانگي غريبي بود و مركز همه اينها كسي غيراز فردي كه قرار بودابتداء سخنراني نمايد و بعد با من ملاقات كند نبود. آيت الله خميني همينطور به سبب نقشي كه دراسارت گرفتن ديپلمات هاي (بيگناه) آمريكائي داشت بسيار مورد نفرت آمريكا بود. در آن زمان نيروهاي بي شماري درايران از خميني حمايت مي نمودنداما حالا به سبب اذيت و آزار واعدام مخالفان رژيم احساس نفرت نسبت به خميني حتي در قلب كساني كه عليه شاه مبارزه نموده بودند نيز وارد شده است. اين حتي شامل آن ايراني هايي مي شود كه در دولت موقت خدمت مي كردند و تا شش ماه اخير نسبت به خميني وفادار بودند.
من در جايي روبروي صندلي خميني نشستم. صندلي او روي بالكني كه اقلا 15 فوت ارتفاع داشت قرار گرفته بود. همه منتظر بودند كه در بسته اي كه در طرف راست بالكن بود باز شود وامام وارد گردد. هر چند وقت به چند وقت مسلمانان شعار مي دادند. همانطور كه من به بالكني كه خميني از آنجا هزاران سخنراني نموده نگاه مي كردم احساس نمودم كه: چشمانم يك آرامش طبيعي پاكي طبيعي و تازگي طبيعي را مي ديدند كه كاملا با آنچه كه در هتل اقامتگاهم يا هر فضا و محيط ديگري كه در دو سفراخيرم به ايران ديده بودم متمايز بود. حتي مساجد چنين كيفيتي و چنين انرژي را منعكس نمي كردند. آياامام مي توانست يك انسان برتر و آزاده يكي صوفي واقعي يا شايد حتي بالاتر از اينها باشد؟ همه شواهد و قرائن نشانگراين بود كه: چيزي معمولا دراين مكان اتفاق مي افتاد كه هر آنچه را كه در خارج ازاين مكان درايران به وقوع مي پيوندد تحت الشعاع قرار مي دهد. تنهااحساسي كه به نظر مي آمد بااين احساس مشابهتي داشته باشد در جبهه همينطور آن زمان كه من در قبرستان بهشت زهرا راه مي رفتم اتفاق افتاد. من علت اين امر را فقط مي توانستم اين طور بيان كنم كه شايد شهادت واقعي بود كه جدا شدن ناگهاني روح از بدن و رفتن آن روح به بهشت چنان انرژي را خلق نموده كه مقدس است انرژي كه توسط الله مورد رحمت قرار گرفته است. در هر حال علتي كه داشت فضائي كه صندلي خميني در آنجا قرار داشت مشعشع و زنده بود. هماهنگي و همسازي نه نفرت دراينجا حكمفرما بود.
در مدت زماني كه ما منتظرامام بوديم گروهي از بچه هاي فلسطيني مقيم لبنان كه والدين خود را در جنگ عليه اسرائيل از دست داده بودند رژه رفته و سرودهايي به زبان عربي در موردانقلاب خواندند. همينطور صدها دانش آموزايراني نيزاز جلوي ما رژه رفتند و شعارهائي دادند. آنان هم آمده بودند تا به سخنان امام گوش فرا دهند. ظاهرا هر روز خميني با افراد و گروههايي ملاقات مي كرد.
او بخصوص به بچه هائي علاقه داشت كه والدينشان توسط جت هاي اسرائيلي بمباران گشته و كشته شده بودند. آنان در واقع نماينده مردم محروم و مستضعف بودند. فقط تجسم ديگري از شيطان و زشتي مي توانست چنين يتيماني ببار آورد.
فلسطيني ها قربانيان امپرياليسم آمريكا بودند زيرا كه خون پدران و مادران آنان را اسلحه هاي آمريكائي ريخته بودند. همه چيز به خوب و بد تقسيم مي شوند: هر مبارزه اي در دنيا به مبارزه محرومان عليه ستمگران طبقه بندي مي شود.@#@اين بچه هاي لبناني سمبل هايي از اين مبارزه بودند. سمبل هائي بودند از آن فرق وامتياز معنوي كه براي به پا نگاه داشتن و حراست انقلاب ضروري مي باشد. بدون وجود واقعيت (بد) كسي وجود ضد آن يعني(خوب) را نمي تواند مسلم فرض كند.
خودايراني ها ممكن است اين شايستگي را كه خود را پاك و خالص بنامند نداشته باشند ولي انگيزه اسلامي آنان پاك و خالص بود و دشمن قطعا بد و زشت بود. چطور مي توانست حقيقت ديگري غيراز خدا مقابل بدي و زشتي بايستد به اين دليل كه بدي و زشتي وجود داشت پس آنچه كه در مقابل ايستاد خوبي بود.ايراني ها توسط رهبرشان ياد گرفته بودند كه بدينگونه بينديشند. هيچ چيز نه حتي انتقادات ابراهيم يزدي و نه مقاومت مجاهدين خلق مي توانست هواداران و طرفداران (خط امام) را به هراس اندازد و مانع توسل آن به اين طبقه بندي سياه و سفيداز قضاوت گردد زيرا فقط به اين طريق است كه فرضيه خوب مقابل بد مي تواند مقرر گردد و تحقق يابد.
ما حدود 45 دقيقه بود كه آنجا بوديم كه نشانه هاي ورودامام ظاهر گشت.اين نشانه ها واضح بودند: چند روحاني از در وارد شدند واين را رساندند كه رئيس مرد مقدس فرمانده و رهبر امام در راه مي باشد.
با ظاهر شدن خميني دم در همه به روي پا بلند شدند و فرياد زدند: (خميني خميني، خميني ...) همه به نظر مي رسيدند كه بي اختيار تحت تاثير و كنترل موجي از عشق و دوستي قرار گرفته اند. در عين حال كه اين واقعيت نيز برايشان آشكار بود كه تك تك سلول هاي قلبشان حاوي چنان اطميناني است كه: آنچه را و يا كسي را كه چنين محبت و عشقي را نثارش مي كردنداز ديدگاه الله مسلما سزاوار چنين احترام و جلالي مي بود. به واقع بايد: بگويم كه: چنين وجد و شوري كه نثارامام شد آن قدرها يك انعكاس و عكس العمل بر پايه عقيده اي ثابت و مشخص ازامام نبود بلكه بيشتر سرودي بود ناشي از تمجيد و فرط خوشحالي كه صرفا در نتيجه جذبه بسيار نيرومنداين مرد به وجود آمده بود.
وقتي در به روي او باز شد من احساس كردم: طوفاني ازانرژي داخل گرديد طوفاني كه هر ملكول را در ساختمان بلرزه در آورد و توجه را چنان جلب كرد كه باعث شد هر چيز ديگراز نظر ناپديد شود.او توده اي از نور بود كه به وجدان و درون هر كس كه در آنجا بود نفوذ كرد.
من اين فكر را داشتم كه: (مهم نيست چه شكل و شمايلي اين مرد ميخواهد داشته باشد) من مسلما با دقت به صورتش نگاه نخواهم كرد تا انگيزه او و طبيعت واقعي اش را دريابم. قدرت وقار و تسلط مطلق او همه اين فكر مرا به هم ريخت. من به سادگي آن انرژي واحساس را كه از وجوداو در بالكن پرتوافكني مي كرد احساس كردم و تجربه نمودم.
او يك طوفان بود در عين حال كه آدمي مي توانست سكوتي مطلق در درون اين طوفان ببيند. چيزي در درونش ساكن بود ليك همين سكون همه ايران را به حركت در آورد.او يك بشر عادي نبود.
در واقع از ميان همه به اصطلاح مقدسيني كه من ملاقات نموده بودم: دالايي لاما (راهب هاي بودائي حكيمان هندو) هيچ كدام كاملا وجود هيجان آور و محرك خميني را نداشتند. براي آنها كه قادرند ببينند و احساس كنند نه صداقت و درستي او مورد سوال و شك و ترديد قرار مي گيرد و نه اين ادعاي مردمانش كه او براستي از صورت يك بشر عادي (يا غير عادي) گذشته و در چيزي مطلق و خالص سكني يافته است.
اين خلوص در هوا در حركات اندامش در جنبش دستهايش در شعله شخصيتش و بالاخره در سكوت و آرامش وجدانش جلوه گر بود.
هيچ رمز و رازي دراين كه چرااواين چنين مورد عشق و محبت ميليونهاايراني و مسلمانان سراسر جهان بود وجود نداشت واو لااقل به من توانست پايه تجربي نظريه رسيدن به مراحل بالاي آگاهي را ثابت نمايد. بله صورت بسيار جدي و روش قضاوت مطلق گونه اش كاملا ظاهر و آشكار بود ليك با توجه به شرايطي كه او در آن قرار داشت مناسب بودن هر حركت و رفتاراو كاملا قابل تاييد بود.اين مرد به واقع شگفت آورترين واستثنائي ترين فردي بود كه من در همه عمر خود ديده بودم.
در آغاز او سخن نگفت يك مرد روحاني ديگر سخناني ايراد كرد. خميني در سكوتي پاك و يكدست و توازني كامل نشسته بود.او بي حركت بود جدا و منفصل بود دراقيانوسي از آرامش و صلح بود چيزي جنبده و محرك آميخته بود چيزي آماده بود تا كشمكش و ستيزي ابدي ايجاد كند.
او حتي زماني كه مرد روحاني ديگر سخن مي گفت صحنه را تحت الشعاع قرار داده بود. همه چشم ها به خميني خيره شده بودند ولي حتي كوچكترين نشانه اي از خودپرستي خودبيني و منيت دراو وجود نداشت. همه وجوداو به سختي و در عين حال با طيب خاطر متوجه تمركز حواس خود بود. با وجود مقاصد واهداف و بسيار سخت و جدي صداقت و درستي سازش ناپذير چيزي كاملا آرام و صاف وجود داشت كه حركات دستهايش صداي صاف كردن سينه اش و تمركز حواسش را هدايت مي كرد.
اينجا صدها وطن پرست و مسلمان عظمت و بزرگي او را فرياد برآورده بودند عشق خود را به او سوگند ياد كرده بودند ليك در حين شنيدن و دريافت همه اينها او در خود باقي ماند او بي حركت باقي ماند او بي حركت ماند او بي حركت باقي ماند او بي حركت ماند او در مقام يك حالت دروني تزلزل ناپذيري باقي ماند كه كاملا وراي مرزهاي آن رابطه علت و معلولي كه مي شناختم بود.
خواننده دراينجا ممكن است از گزافه گوئي من در توصيف اين مرد به اصطلاح رم كند اما بايد بداند كه با وجود همه آنچه كه من شنيده بودم با وجود دلايل و مدارك متناقضي كه قبلا به من داده شده بود اثر فوري و عيني از آنچه كه امام خميني بود ربطي به نظر و عقيده نداشت.
اين تجربه به واقع مدهوش كننده تر نيرومندترازاينها بود. تصور كنيد آن لحظه اي را كه بچه بدن خود را با فشاراز رحم مادر بيرون مي كشد يا آن لحظه اي را كه آدمي ممكن است بناگاه چشم گشايد به روي اين حقيقت كه دارند در رحم يك فرد خلق مي شود يا لحظه اي را كه آدمي با آگاهي كامل مي داند كه دارد مي ميرد. پايه واساس همه اين تجارب عاملي تعيين كننده خارج ازاطلاعات شخصي مي باشد آنچه كه دراينجا حكمفرماست طبيعت باطني و ذاتي واقعيتي است كه تجربه به وجود مي آورد.
اين چنين بود آنچه كه در صبحگاه چهارشنبه 9 فوريه 1982 در شمال تهران اتفاق افتاد. مثل اين بود كه ذهني بودن تجربه توسط چيزي كه كاملا پايه واساس آگاهي من بود عينيت يافت. من در واقع به آن طرز و روش از تجربه كه به طور معمول معين مي كرد چه افكار واحساساتي در آگاهي من از نفس وجود دارند فائق آمدم. خميني تااين حد نيرومند بود. خميني تااين حد قوي بود. خميني تااين حد شكست ناپذير بود.
براي لحظه اي من همه قواي محرك وانگيزه انقلاب را همه تاريخ سرنگوني شاه را موزوني شهادت را تمدن قديمي اسلام را كه به طور موقتي غرب را تحت الشعاع قرارداد همه اينها را در وجوداين مرد ديدم.او قلب احياي اسلام بود.او منبع انقلاب بود.او منبع همه آن قدرتي بود كه اين انقلاب واسلام به دنيا عرصه كرده و شناسانيده. مطمئنم كه بدون او هنوز رژيم شاهنشاهي در جاي خود بود واسلام به عنوان عاملي در سرنوشت سياسي خاورميانه به طور موثري زدوده شده بود.
با ديدن خميني اين سئوال كه: آيا انقلاب مي تواند دوام بياورد و زنده بماند برايم پيش آمد زيرا كه به نظر واضح مي آمد كه تمام الهامات از رهبر خميني ناشي مي گردند. خميني انقلاب بود. آنان كه آن آگاهي واحساس لازم را دارند كه بتوانند آنچه را كه خميني عرضه كننده اش است بشناسند بناچار پر مي شوند از گرمي و حرارت اسلام از اطمينان شهادت واز عزمي راسخ براي گستردن اسلام به صحنه گيتي.
خميني مركز ثقل اين فوران وانفجاراسلامي بود. خميني سرچشمه آن نيروي معنوي بود كه به قلبهاي مسلمانان سراسر خاورميانه جريان يافت يا لااقل آن مسلماناني كه ذاتا به قلب اسلام نزديك بودند.
او يك بار لبخند نزد صورتش با سختي نرم نشدني به روي قصد و هدفش متمركز بود. خداوندازاو هر چيزي را طلب مي كرد.او همه زندگي خود را وقف خدمت به خدا نموده بود. راه و مسيراو مشخص بود و آن رسانيدن اسلام به اهميت و بزرگي بود كه تكوين الهي الهي اش آن را پيش بيني نموده بود.او براي اسلام زندگي مي كرد.او وسيله اي براي اسلام شد. او هدفي و مقصودي غيرازاجراي اسلام نمي داشت. مثل اين بود كه شخصيت او با مقصود و هدف نهايي و عالي او آميخته گرديده است.
با وجود همه نفرتي كه نسبت به اوابراز شده است (و من فكر كردم به ميليونها نفراز مردمي كه در زمان بحران گروگانگيري بسياري از روزهاي خود رابا نفرت يا لااقل احساسات و فكري منفي نسبت به او گذرانيده بودند. فكر كردم كه او هدف قويترين و نيرومندترين نفرتها و دشمنيها بوده است) بااين حال به نظر مي آمد كه چنين چيزي هم به روي او اثري نگذارده است.او باندازه كافي قوي بود تا بتواند با چنين چيزي مقابله نمايد.اما من دريافتم كه در واقع همين نفرت از او سبب تقويت انقلاب گرديده است واو را نيز نيرومندتر ساخته است.
او براي تاييد ديگران زندگي نمي كرداو زندگي نمي کرد كه قهرمان گردد. و براي رضايت خاطر خود نيز زندگي نمي نمود.او زندگي مي كرد براي آن حقيقتي كه در قوانين اسلام يافته بود براي وحي هاي پيغمبر و براي آن سعادت و فناناپذيري كه فقط از طريق اسلام ممكن مي بود.@#@
همه اينهااز نظر اكثر خوانندگان اين كتاب نامعقول جلوه خواهند كرد و بااين حال اين تاثيرات با چنان وضوح و روشني خود را نمايان ساختند كه نيازي به دليل رااقتضاء نكردند. خميني واقعيتي بود. و تصوير وجود خميني تاثيري را كه همه رهبران سياسي ديگر بر من گذارده بودند كاهش داد.
او ممكن است دشمن ارزشهاي پلوراليستي باشد او ممكن است دشمن آزادي هاي فردي باشد او ممكن است دشمن حكومت دموكراتيكي باشداما با همه اينها هيچ كس نمي تواندانكار نمايد كه با وجودارزشها و قوانين سخت و خشك و غيرقابل انعطافي كه به خاطرشان مبارزه نمود او قويترين نيروي تماميت و صداقت مي باشد.او مظهر حقيقتي است كه ازاسلام ناشي مي شود.
او كسي نبود كه بشود در مورد مفهوم انتخاب فردي و يا زيبائي باله بااو بحث و گفتگو كرد ولي بااين حال پر هيبت ترين و پرصلابت ترين شخصيت در صحنه سياست جهاني بود نه اين كه خميني خود را با مسيح مقايسه نمايد نه ولي او همان نوع از صداقت سازش ناپذير را منعكس مي نمود. چگونه است كه بشري كه تجارب گوناگون بشري را نچشيده است چگونه است كه بشري كه غناي تجربي آزادي هاي فردي را انكار مي نمايد چگونه است كه چنين شخصي مي توانست حاوي و تجسم قسمت اعظمي از نظم جهان باشد؟.
خوب براي آن خوانندگاني كه از قانون سنگسار نمودن زناكاران مشوش مي شوند اين تعبير و توصيفي كه من دراينجا داده ام به نظر كاذب و نادرست خواهد آمد. بااين حال من ميل دارم اين موضوع را روشن نمايم كه آدمي (لااقل به منظور رسيدن به نتيجه اي در مورداين انقلاب و آن عشق و محبتي كه از جانب بيش از نيمي از ايرانيان نثار خميني مي گردد) مي بايستي اظهارات ايدئولوژيكي خميني را از وضع و موقع او به عنوان يك بشر جدا سازد.
شكل و موقعيت اواز كلمات او ناشي نمي گردند. همينطور كه حاكميت او نيزاز آنها ناشي نمي شود بلكه از وجود زنده او از آن راهي كه جهان توسط آن در قبال فرم تشكل يافته شخصيت او عكس العمل نشان مي دهد ناشي مي شود. با وجود همه دشمني و نفرتش به جانب آمريكا و با وجود همه دشنامها و لعنتهايش به غرب او خودش وجودش باز هم محتواي كلماتش را محتواي نوشته هايش را تحت الشعاع قرار مي دهد.
يك كارگردان سينما يا تئاتر اگراجراي آيت الله خميني را مي ديد مسلما مي گفت كه:او به خوبي مي تواند رل مسيح را بازي كند و يا نقش امام دوازدهم را. تااين حد حضوراو در صحنه عالي و برجسته بود تااين حداتكاء به نفس او مطلق بود تااين حد عزم و تصميم او راسخ و تغيير ناپذير بود.
و بااين حال من بايد فراتر روم: امام خميني آنچنان به درون قلب و مغز من رخنه كرد و وارد شد كه من ميل دارم آن را(عشق) بنامم.
بله با وجود امر به اعدام هاي اسلامي با وجود هيئت و سيماي سخت و نرم ناشدني اش و با وجودانتقاد ناپذيري اش در قبال احساسات فردي چنان محبت و عشقي راايجاد كرد كه قلب مرا پاك و خالص ساخت. حتي در زماني كه او فقط آنجا نشسته بود و روحاني ديگري مشغول صحبت بود من به صورتش (و نور اطرافش) خيره شده بودم. در عين حال كه از چنان انرژي پر مي شدم كه آن را ناشي از زنده ترين نوع خلاقيت و قدرت مي دانستم.او توليد كننده آن انرژي واحساس بود كه سراپاي قلب را فرا مي گيرد و روح را تزكيه مي نمايد.
من اين طور خواسته بودم كه: زماني كه امام را مي بينم در همان بي علاقگي خود نسبت به او باقي بمانم. من اين شناسائي را از خود داشتم كه ظرفيت قرار گرفتن تحت نفوذ و سلطه يك انسان ديگر را ندارم. من با دانستن اين موضوع كه استقلال من نمي توانست توسط تجربه اي در خارج از خود مورد تجاوز قرار گيرد احساس رضايت كرده بودم بااين حال اينجا من در شرف از دست دادن مرزهاي وجود مستقل خود بودم.اينجا من داشتم احساساتي را كشف مي نمودم كه كاملا در قبل بر من ناشناخته بودند.اينجا من داشتم توسط يك مرد مقدس مسلمان اشباع مي شدم.
فردي كه شايداز نظر همه دنيا آخرين كسي مي بود كه مي توانست آگاهي مرا وسعت دهد قلب مرا خالص نمايد مغز مرا تزكيه كند.احساس نمودن آن انرژي كه درقبرستان بهشت زهرا بود سبب شد كه همه عواطف خالص رااز درون من بيرون كشد. ليك دراينجا در حضور تجسم اسلام مبارز من شكفته شدن شخصيت مستقل خود را باز يافتم. كه من در آن روز ديدم آنچه كه من در قلب خود تجربه نمودم مهمترين حقيقت خود وجود بود. يك بشر توانسته بود چنان عظمت و بزرگ بيابد كه نمايانگرارتباط با خلق بود.
امام خميني ممكن است يك مرد ديوانه هيولا آدمكش دشمن آزادي و روشني ناميده شده باشد ليك او گواه عالي است از قدرت بشر در نايل شدن به يك درستي و صداقت تام و در درون اين صداقت عجيب ترين نوع زيبايي و وقار و عظمت شخصي نهفته است.
چون خميني در واقع مرد خدا بود. چون خميني در واقع تجسم حقيقت اسلام بود. چون خميني در واقع سزاوار و شايسته اين بود كه مورد عشق و محبت احساسات شهادت شيفته قرار گيرد. واجب است بر ما كه در خارج بوديم تا سعي نمائيم اين انقلاب را دريابيم و ببينيم چرا خداوند چنين واقعيتي رااياد نموده است. اين واقعيت همان است كه در واقع مركز ثقل آينده خاورميانه مي باشد. من فكر مي كنم تا زماني كه خواننده نتوانسته حقيقت آنچه را كه من نوشته ام تشخيص دهد قادر نخواهد بود برنامه و سرنوشت و همينطور نيروهايي را كه دارند حوادث خاورميانه را شكل مي دهند دريابد.
البته چون نظر واحد و توافقي در مورد طبيعت خداوند وجود ندارد يا در واقع در اين مورد كه اصلا خدا وجود دارد يا نه اين امكان كمي وجود دارد كه توافق شود براين كه او در وجدان يك بشر تجسم يافته است. خدا هر چه كه نباشد مسلما بصيرت و هوشياري بايد باشد.
فرضيه هاي مسيحيت مقدسين شرق والبته صوفي ها (حتي اگر نخواهيم پياميران را ذكر نماييم) كاملا نشانه ها و خصوصيتهاي يك انسان خدا ترس و خداپرست را ذكر مي نمايند.اعمال و كردار چنين فردي توسط همان هوش و فراستي كه اعمال و فعاليتهاي دنياي بزرگتر رااداره مي نمايد كنترل مي شود. در نفس مشخص و محدود و بومي اين فرداعمال او را كه از فرديت او ناشي مي گردداداره و كنترل نمي كند.اين فرديت جامع و عمومي گرديده است و شخصيت جسمي و روحي يك چنين فردي بايد لزوما آن واقعيت عمومي را كه اكنون در وجدان او تجسم يافته منعكس نمايد. آيا امام خميني در خور و شايسته چنين توصيف و معياري بود؟
شخصيت او به واقع آن قدر با چنين معيارهايي وفق مي داد كه اگر حتي فاقد هرگونه كالبداطلاعات مذهبي يا سنگ محكي جهت دريافتن ماوراءالطبيعه نيز باشد باز هم شاهد يك انرژي سيل آسا يك سكون غيرقابل تحرك يك عشق و محبت پايدار مي گردد. بله يك سختي و درشتي در سيما و قيافه اش وجود داشت ولي آدمي حتي اگر علت و سبب آن را هم نداند باز هم لزوم وجود چنين سختي و درشتي رااحساس مي كند.
اين حقيقت دارد كه اگر شخص به يك حالت توازن و آرامش ياالوهيت رسيده باشد بدينگونه كه ديگر مقاومتي در مقابل نيروي بصيرت و دانايي خدا نداشته باشد (يعني نفس كاذب از بين رفته باشد) آن روشي كه فرداز طريق آن به چنين حالتي دست يافته و در صورتش و در شخصيتش انعكاس مي يابد.
سير آيت الله خميني به جانب تشخيص طبيعت نامحدود خود بيدار نمودن خود به آگاهي خالص به مطلق از طريق يك تكنيك بسيار ساده و قوانين اسلامي حاصل گرديد. گويي با يك نگاه به خميني آدمي در مي يابد كه او از همان هنگام تولد كه اولين نفس را برآورده تاكنون فقط براي مقصودي نهايي و غايي زيسته است. فرديت او به جهت طبيعت مقيد و شروط آن نمي توانست از مطلق ساخته شده باشد بااين حال فرديت او در درون آن مطلق بود و من اين برداشت واحساس را داشتم كه تا به حال يك چنين انعكاس تعبير و حالت سازش ناپذيري از مطلق را نديده بودم.
از قرار معلوم خميني با نظر و مفهوم الله به عنوان مطلق آشنا مي باشد. در اينجا من قسمتهايي از چهار سخنراني مختلف او را نقل مي كنم:
(اسامي خداوند ... نشانه هاي از ذات مقدس او مي باشند و فقط اسامي اوست كه بر بشر شناخته شده است. ذات او چيزي است كه كاملا وراي دسترس بشر مي باشد و حتي خاتم پيامبران اين داناترين واصيل ترين انسان نيز قادر نبودازاين ذات معرفت يابد. اين ذات مقدس به همه غيراز خود ناشناخته مي باشد).
زماني كه نور و هستي مطلق باشد مي بايستي همه كمالات را شامل گردد زيرا فقدان يكي ازاين كمالات مستلزم فرديت و تك سازي مي شود. حتي اگر يك نقطه فقدان در ذات الهي باشد به معناي اين است كه نقطه اي از هستي غايب مي باشد كه دراين صورت هستي ديگر مطلق نيست مقيد و مشروط مي شود و ديگر لازم و ضروري نيست زيرا كه هستي ضرورتي كمال و زيبائي مطلق مي باشد).
...هدفي كه همه پيامبران به خاطر آن فرستاده شدنداين بود كه: انسان راازاين جهان از اين تاريكي به پيش سوق دهند واو را به حيطه روشنائي مطلق رسانند. پيامبران مي خواستند كه بشر را به داخل آن روشنائي مطلق فرو برند... به اين دليل بود كه پيامبران فرستاده شدند.
بعضي حتي دراين دنيا به آن مرحله اي كه وراي تصور ماست خواهند رسيد مرحله نبودن و محو شدن در خدا.
خميني (دنيا) را در چارچوب چنين تجليلي تعريف نموده است كه:
مجموع آرزوهاي فرد دنياي او را مي سازند نه دنياي خارجي طبيعي را شامل ماه و خورشيد كه تجسم هاي خداوند مي باشد.@#@ دنيا در معنا و مفهوم محدود و فردي آن است كه مانع مي گردد شخص به جانب حيطه تقدس و كمال كشيده شود.
ما موافق هستيم بااين موضوع كه نزديك گشتن و رسيدن به خدا اگر خدايي وجود داشته باشد مي بايستي بالاترين هدف شخص باشد زيرا اين منطقا همان است كه خداوند براي بشر مي خواهد و باز هم منطقا چون به حيات ابدي و سعادت مي انجامد همان است كه خود بشر آن را جستجو مي كند. خميني در يكي از سخنراني هايش از عين القضاه همداني چنين نقل قول نمود:
زماني كه فرد خانه خود را ترك مي گويد و به سوي خدا و پيامبراو مهاجرت مي نمايد و گرفتار مرگ مي گردد واجب است كه خداوند به او عوض دهد.
بااين حال واضح است كه براي رسيدن به چنين هدفي بسيار بايد فدا شود. هدف تكامل بشراست. (واقعيت عيني منحصرا به آن نور و روشنايي متعلق مي باشد اصل و منشاء ما نور و روشنائي است). اينطور به نظر مي آيد كه خاوند ما را مورد رحمت خود قرار خواهد داد اگر ثابت نمائيم كه مايل هستيم تجارب و مراحل بسياري را كه او در زمين در دسترش بشر قرار داده طي كنيم. و اين منشاء و منبع يكي ازاخطارهاي اخلاقي خميني است: وقف كامل به خدايي كه فداكاري دائمي را طلب مي نمايد.
خميني خواست خدا رااز طريق قرآن واصول عدالت پيامبر وامامان تعبير و تفسير مي نمايد. هيچ نظريه اي وجود ندارد كه شخص بتوانداز طريقي و راهي كه مستلزم (فداكاري دائمي) نباشد به نهايت هستي برسد. حالااين موضوع كه آيا حقيقت دارد كه خداونداين جهان را صرفا خلق نموده تا بشر بر آن فائق آيد؟ و بسياري لذت هاي زميني براي به دام انداختن و كشانيدن بشر به سوي گناه مي باشد؟ سئوالي است كه قاعدتا جواب آن را فقط خداوند مي داند.
درك خود من از موضوع اين است كه فكر مي كنم ممكن است راههايي به سوي خدا (ذات مقدس مطلق) وجود داشته باشند كه بيشترازاينها با خواسته هاي بشر سازگار باشند و مستلزم چنين كنترل ديسيپلين و مقررات سختي نباشند. بااين حال يك چيز واضح و روشن است و آن اين است كه امام روح الله الموسوي الخميني به هدف خود نايل گشته است زيرااگر چه او هنوز در جستجوي تكامل كشورش و برقراري تفوق اسلام در تمام خاورميانه (والبته دنيا) مي بود ولي بااين حال او كاملااز همه آنچه كه شور واشتياق جنگ و جدال دروني ناميده مي شود نيز جدا و منفصل بود.
ممكن است نظم وانضباط و ديسيپلين بسيار سخت و عميق دوران زندگيش به صورت حالات سخت و جدي شخصيت و صورتش انعكاس يافته باشنداما عظمت و بزرگي غنايي كه همه زندگيش را فرا گرفته بود نه شكي در مورد شايستگي او براي گرفتن عوض باقي گذارد و نه شكي در مورداين كه حال او يك واقعيت بود.
از نقطه نظر نويسنده اين كتاب امام خميني هر آنچه را كه اسلام وعده داده بود منعكس نمود و آنچه او منعكس نمود هر آنچه بود كه دراين جهان مطلق بود. اين منشا و منبع جهان بود كه مسيرانقلاب را هدايت نمود.اين منشا و منبع جهان بود كه ستايش ورزي مردم را تعيين نمود.اين منشا و منبع جهان بود كه احياءاسلام را رهبري نمود.
هر قدر كه ما در غرب به تقبيح خميني بپردازيم هر قدر كه هموطنانش او را محكوم نمايند و سعي در براندازي واضمحلال انقلاب نمايند اين نكته بايد مورداذعان قرار گيرد كه نيرو و محرك اصلي توسط چيزي مطلق هدايت گرديد و آن مطلق از ميان شخصي به نام آيت الله خميني گذر كرد. همه نوشته ها و سخنراني هايش به تلاقي و برخورد جهاد دروني و بروني اشاره دارند.امام خميني تجسم چنين آميزش و تركيبي بود: تاسيس جمهوري اسلامي شكست دشمنان خارجي پيروزي اسلام در ساير نقاط جهان و برقراري آن شرايط دروني تماميت واتحاد كه در واقع پيروزي نفش برتر بر نفس پست تر بود يكي شدن فرد با خدا.اين انقلاب در واقع برقراري چنين تركيبي بود.
شك نمودن در مورد ميزان آگاهي خميني يا فهم وقف او به اسلام به معناي ناديده گرفتن و درك نكردن جوهراين انقلاب و آينده اسلام در خاورميانه مي باشد. من كه نمي توانستم از نظر خود در مورد يك جهان طبيعي بهتر (و نتيجتا توجيه اساس و نهايي نيروي محرك تمدن غرب كه بخصوص تاكيد آن بر فرد و يكتايي و يگانگي شخصيت است) بگذرم. مسلما نمي توانستم مسلمان شوم نمي توانستم به كنار زدن و قضاوت تلخ كليشه و ار ارزش هاي غربي بپردازم. با تمام اين احوال مي بايد تصديق مي كردم كه هيات مردي كه در حسينيه مقابل من قرار داشت هيات فردي بود كه از يك رحمت تام الهي برخوردار بود. من مي دانستم كه خميني عليه هر آنچه كه بدي و زشتي است در دنيا به مقابله برخاسته است. من مي دانستم كه توسط اسلام امري در دنيا در شرف تحقق بود كه مسير هر آنچه را كه اصل مي باشد تغيير مي داد.
امام خميني نقطه مقابل بي رحمي دنيوي لذتها و خوشي هاي سهل و آسان دنيوي منيت و خودپرستي يعني در واقع خصوصيات ويژه غرب بود. خواه آدمي به اسلام معتقد باشد يا نه خواه باانقلاب امام خميني و سياستهايش موافق باشد يا نه خواه حتي به خدا اعتقاد داشته باشد يا نه بايد بسيار خام وانعطاف ناپذير باشد اگر قدرت جذب لااقل كمي از آن عشق قدرت خلوص و عظمت و وقاري را كه جوهر و ذات اين مرد را تشكيل مي داد نداشته باشد.
و مرد هشتاد و يك ساله اي كه حالا براي ما شروع به صحبت نموده است با صدايي كه كوچكترين اثري از خشونت و تندي نمي داشت با صدايي كه بسان يك موسيقي ملايم بود.
همه آن تناقضاتي كه شرح دادم ظاهر بودند: خشونت آرامش سختي و درشتي چهره غناي محبت سختي مطلق اراده نيرو و قدرت قابل انعطاف تمركز حواس تام و در عين حال جدايي وانفصال كامل. و زماني كه خميني شروع به صحبت نمود من به سادگي به آهنگ صدايش بدون توجه به معاني كلمات گوش فرا دادم. حتي يك لحظه نيز هيچگونه تقليلي در شدت و درجه آگاهي يا غناي قلبش احساس نكردم و تجربه ننمودم.
تاثير او بر سلسله اعصاب من در تمام زماني كه او در صحنه در بالكن نشسته بود ادامه يافت. در طول آن مدت من احساس كردم كه عالي ترين و برترين موهبتها به من اعطاء شده است بسياري از خوانندگان اين كتاب ممكن است به جهت اين توصيفهااين كتاب را يكسره رد نمايد زيرا به نظرشان مي آيد كه من واقع بيني خود را كنار گذارده ام واقع بيني كه تا قبل از ديدن خميني دست نخورده باقي مانده بود.اما از نظر خودم اين تحليلي كه از تجربه خود دراين كتاب آورده ام واقع بينانه ترين قسمت كتاب مي باشد.
آخرين تجربه ذهني يعني روبرو شدن با مطلق اين بواقع فقط همين اين مي توانست به حيطه ذهنيت واقعيت عيني بخشد. من هيچ گاه همه فرهنگ فلسفه هنر وارزشهاي غربي را عليه زندگي و در تضاد با زندگي نخواهيم ديد آنطور كه مسلمانان مي بينند. من همينطور قادر نمي باشم از موضعي خصمانه عليه هر آنچه كه در جهان غيراسلامي است حركت نمايم ولي من براي هميشه به آيت الله خميني به عنوان يك انسان بسيار خالص و برجسته ارج خواهم نهاد انساني كه سرنوشت بشر را به مقامي رفيع سوق داد انساني كه شكوه و عظمت الهي را ظاهر ساخت. واين مهمترين پيامي بود كه درايران به روح و روان من داده شد.
آيت الله خميني مورد نفرت و تمسخر غرب است واين بسيار شبيه آن آزارها واذيتي است كه به عيسي مسيح انجام گرفت. آيت الله خميني از همه اين آزارها راحت خواهد گذشت وانقلاب اسلامي نيز چه به ساير كشورها گسترش يابد يا نه پيروز و موفق خواهد بود. آنان كه قادر نيستند و يا نمي خواهند سرنوشت تعيين شده درايران را قبول نمايند يا بايد اگرايراني هستند در تبعيد به سر برند و يااگر غربي مي باشند و مخالف مطلق گرايي چاره اي جز رنجيدن و رنجش ندارند. ´
به موسي محمد عيسي بودا و كنفوسيوس بينديشيم:
آيا آنان با نيروهاي غيرمذهبي و شرك ماترياليستي سازش مي نمودند؟ مسلما جواب اين سوال نمي تواند حاوي افكار برتري چارچوب مذهبي و پيروي از آن چارچوب به عنوان تنها مطلق باشد. هنري كيسينجر دراين مورد چه نظري مي داشت ؟او شايد پيرو همان سنت كشورداري براساس (سياست واقعي) مي بود و در واقع چنين نظامي سياسي بود كه تولد دوباره سياستهاي بر پايه مذهب و ماوراءالطبيعه را اقتضاء نمود.
انقلاب اسلامي ايران تحت رهبري آيت الله خميني به جهان اعلام نمود كه: خداوند هنوزاسرار و وحي هايي را كه براي بشر فرستاده است دوست مي دارد تا بدين ترتيب بشراصل و منشاء خود و مقصد نهايي خود را دريابد. من در روز چهارشنبه 9 فوريه 1982 شاهد چنين حقيقتي بودم.
مجله حوزه، ش37-38 (رابين و ودزورث كارلن- تاريخ انتشار: 15 ژوئيه 1982 كانادا)
مطالب مرتبط :
* نام و نام خانوادگی :
* متن نظر :