امروز:
جمعه 4 فروردين 1396
بازدید :
1683
براهين عدل و حكمت الهي
فلاسفه و متكلمان بر اثبات عدل و حكمت الهي براهين متعددي اقامه كرده‎اند. در اين درس اين براهين را بررسي خواهيم كرد.
1. برهان وجوب بالذات:
برخي از متكلمان صفات الهي را براساس «وجوب بالذات» تبيين كرده‎اند. نخستين متن كلامي كه اين شيوه در آن به كار گرفته شده است، كتاب «الياقوت في علم الكلام» نوشتة ابواسحاق نوبختي (ازمتكلمان قرن چهارم هجري) است.[1] پس از وي، اين روش در كتاب «تجريد الاعتقاد» خواجه نصير الدين طوسي (متوفاي 672 هـ) به صورت روشن‎تر و گسترده‎تر به كار گرفته شده است. ازجمله صفاتي كه وي بر اصل وجوب بالذات متفرع ساخته، صفت حكمت است.[2]
تقرير اين برهان بدين گونه است كه واجب الوجود بالذات همة كمالات وجودي را دارد. و عدل و حكمت از كمالات وجودي است، بنابراين خداوند عادل و حكيم است. اين برهان همة مصاديق و مظاهر عدل و حكمت الهي را اثبات مي‎كند.
2. برهان عنايت
عنايت در اصطلاح فلاسفه اسلامي عبارت است از علم پيشين خداوند به نظام احسن. علم به اين كه علم ذاتي منشأ تحقق موجودات است و اين نظام مورد رضاي[3] خداوند هست. بنابراين عنايت الهي مشتمل بر سه چيز است.
1. علم ذاتي خداوند به نظام هستي كه نظام أحسن و اتم اَست.
2. عليت ذات الهي براي تحقق نظام أحسن وجود.
3. رضاي ذاتي خداوند به تحقق نظام أحسن.
اين امور سه گانه عين ذات اقدس خداوند مي‎باشند، در نتيجه نظام هستي بر اساس علم ذاتي خداوند و عنايت ازلي او تحقق يافته است، و از آنجا كه نظام علمي جهان، نظام احسن است، و نظام عيني آن نيز تجلي و تبلور همان نظام علمي است، نظام عيني جهان نظام أحسن خواهد بود. و اين همان عدل و حكمت در فعل الهي است.[4]
و الكل من نظامه الكياني ينشأ من نظامه الرباني[5]
اگر چه اين برهان را فلاسفه براي اثبات عدل و حكمت در افعال تكويني خداوند اقامه كرده‎اند، ولي ملاك و مبناي آن، عدل تشريعي و جزايي را نيز شامل مي‎شود، زيرا تشريع و جزا نيز فعل خداوند است، و براساس علم ذاتي و ازلي خداوند تحقق مي‎يابد. بنابراين، برهان عنايت همة اقسام و مظاهر عدل و حكمت الهي را شامل مي‎شود.
3. دانايي و بي‎نيازي خداوند
مشهورترين برهاني كه متكلمان بر عدل و حكمت الهي اقامه كرده‎اند، بر اساس علم و غناي مطلق خداوند استوار است. قاضي عبدالجبار معتزلي در اين باره چنين گفته است:
«انه تعالي عالم بقبح القبيح، و مستغن عنه، و عالم باستغنائه عنه، و من كان هذه حاله لايختار القبيح بوجه من الوجوه؛[6] خداوند متعال قبح قبيح را مي‎داند، و به انجام آن نيازي ندارد و به بي‎نيازي خود از آن نيز آگاه است. و هر كس چنين صفتي داشته باشد، هرگز فعل قبيح را انجام نمي‎دهد.»
عبارت ذيل از خواجه نصير الدين طوسي نيز ناظر به اين برهان است:
«و استغناؤه و علمه يدلان علي انتفاء القبح عن أفعاله تعالي؛[7] بي‎نيازي و علم خداوند بر نفي قبح از افعال الهي دلالت مي‎كنند».
مقدمة نخست اين برهان در بحث‎هاي گذشته ثابت گرديد. يعني علم و بي‎نيازي خداوند، و مقدمة دوم آن نيز از بديهيات عقلي است. چنان كه شواهد تجربي در مورد فاعلهاي بشري نيز مؤيد آن است. تحقيقات جرم شناسي گوياي اين واقعيت است كه كارهاي ناروا غالباً ناشي از نيازهاي عاطفي، اقتصادي، اجتماعي و مانند آن است، چنان كه در مواردي نيز ناآگاهي از بد بودن كارهاي ناروا منشأ ارتكاب قبايح مي‎باشد.
ممكن است گفته شود:
انسان در هر شرايطي كه فرض شود نيازمند است، حتي داناترين انسان و پرهيزكارترين آنان نيز كه هرگز مرتكب كار قبيح نمي‎شوند،‌ نه از آن جهت است كه به زشتي كار آگاهند، و به آن نياز ندارد، بلكه از آن جهت است كه به ترك آن نيازمندند، يعني ترك قبيح ماية تكامل معنوي آنان، و جلب رضايت خداوند است. به عبارت ديگر، نياز در انسان مقوله‎اي نسبي است، در حالي كه خداوند بي‎نياز مطلق است. بنابراين، مي‎توان از بحث‎هاي مربوط به جرم شناسي در بشر استدلال فوق را تأييد كرد.
اصولاً استدلال ياد شده برهاني نخواهد بود، چون راهي براي اثبات اين كه علم و بي‎نيازي علت تامه براي پيراستگي از فعل قبيح است، وجود ندارد. و ادعاي اين كه اين مطلب از بديهيات عقلي است، نيز قابل ترديد است.
پاسخ اين است كه اگر حتي يك مورد يافت شود كه انسان كار خوب را فقط به خاطر خوبي آن انجام دهد، و كار قبيح را فقط به جهت بدي آن ترك كند و هيچ انگيزه‎اي جز حسن و قبح فعل نداشته باشد، مي‎توان به آن استشهاد نمود و چنين فرضي در مورد انسان از قبيل فرض محال نيست، زيرا اگر چه انسان موجودي است كه بالذات نيازمند و كمال خواه است، ولي مي‎توان فردي را تصور كرد بدون توجه به فوايد مادي يا معنوي كار خوب، صرفاً به اين دليل كه آن كار پسنديده است، آن را انجام مي‎دهد، و بدون توجه به زيانهاي مادي يا معنوي كار ناپسند، فقط به دليل اين كه آن كار ناپسند است، آن را ترك مي‎كند.
چنين فرضي از محالات ذاتي نيست. هرگاه چنين فرضي درمورد انسان پذيرفته است، در مورد خداوند به طريق اولي پذيرفته خواهد بود.
قاضي عبدالجبار اشكال ياد شده را اين گونه يادآور شده است:
«اين استدلال مبني بر اين است كه انسان غني مطلق باشد، تا بتوان براساس آن در مورد خداوند نيز داوري كرد در حالي كه هرگز انسان بي‎نياز مطلق نيست».
آن گاه در پاسخ گفته است:
«مبناي استدلال ياد شده بر اين نيست كه انسان بي‎نياز مطلق است، بلكه بر اين است كه هرگاه او ميان راستگويي و دروغگوي مخير شود، و هر دو به يكسان براي او نفع داشته باشد، بدون شك او دروغ نخواهد گفت. اين مطلب نشان مي‎دهد كه ترك دروغگويي در مثال ياد شده دليلي جز اين ندارد، كه انسان وقتي قبح فعل را بداند، و از آن بي‎نياز باشد، مرتكب آن نخواهد شد، زيرا در مثال مزبور نياز او از طريق راستگويي برآورده مي‎شود. و هرگاه استغناء نسبي در انسان مانع ارتكاب قبيح است، استغناء مطلق در خداوند به طريق اولي مانع ارتكاب قبيح خواهد بود».[8]
4. عدم داعي و وجود صارف
صدور فعل از فاعل مختار متوقف بر وجود داعي و عدم صارف است. از طرفي، در خداوند داعي براي انجام فعل قبيح وجود ندارد، زيرا هر قبح آن را مي‎داند، و هم بي‎نيازي از آن است. به عبارت ديگر، بي‎نيازي و علم خداوند صارف و مانع از محقق داعي براي انجام فعل قبيح است و تحقق فعل از فاعل مختار بدون داعي محال است. پس صدور قبيح از خداوند محال است.[9]
اين برهان، ‌در حقيقت تقرير ديگري از برهان سوم است، و تكيه گاه اصلي آن اين است كه چون خداوند به قبح فعل قبيح عالم است، و به انجام آن نيازي ندارد، داعي بر انجام آن در خداوند تحقق نخواهد يافت، و در نتيجه صدور فعل قبيح از خداوند محال خواهد بود.[10]
اشكال:
اين تقرير مبتني بر اين است كه خداوند را فاعل بالقصد (بالداعي) بدانيم، همانگونه كه متكلمان چنين مبنايي دارند، ولي چنان كه در فلسفة اسلامي ثابت شده است،‌خداوند فاعل بالقصد نيست، زيرا فاعل بالقصد آن است كه ذات فاعل و علم او به فعل براي تحقق فعل كافي نيست، ‌بلكه بر داعي زايد در ذات متوقف است، و داعي زايد بر ذات در خداوند محال است. خداوند فاعل بالعناية يا بالتجلي است، نه فاعل بالقصد.[11]
پاسخ
برهان مزبور را مي‎توان بر مبناي فاعل بالعناية يا بالتجلي نيز تقرير كرده، بدين صورت كه: داعي نياز و جهل در خداوند راه ندارد، نه اين كه او فاعل بالداعي است، ولي چنين داعي در او نيست، بلكه چون اصولاً خداوند فاعل بالداعي نيست، و از طرفي از جهل و نياز نيز پيراسته است، بنابراين خداوند از فعل قبيح پيراسته است.
[1] . الياقوت في علم الكلام، ص 43.
[2] . كشف المراد، مقصد سوم، فصل دوم.
[3] . مقصود از رضاي ذات خداوند به نظام أحسن وجود اين است كه نظام هستي فعل الهي است، و فعل با فاعل خود كمال ملائمت و هماهنگي را دارد. (اسفار، ج 7، ص 56ـ57، پاورقي علامه طباطبايي).
[4] . ابن سينا، شرح اشارات؛ ج 3، ص 318؛ صدرالمتألهين، الاسفار الأربعه، ج 7، ص 56ـ57.
[5] . حكيم سبزواري، شرح منظومه، غرر في مراتب علمه تعالي.
[6] . شرح الأصول الخمسة، ص 203.
[7] . كشف المراد، مقصد سوم، فصل سوم.
[8] . شرح الأصول الخمسة، ص 205ـ206.
[9] . قواعد المرام في علم الكلام، ص 111ـ112.
[10] . علامة حلي نيز اين را به عنوان دليلي جداگانه از دليل پيشين تلقي كرده است. نهج الحق و كشف الصدق، ص 85.
[11] . الالهيات علي هدي الكتاب و السنة و العقل، ج 1، ص 288.
علی ربانی گلپایگانی - عقاید استدلالی
مطالب مرتبط :
نام و نام خانوادگی :
پست الکترونیک :
متن نظر :