امروز:
يکشنبه 7 خرداد 1396
بازدید :
3561
تعريف عدل الهي
عدل در لغت و اصطلاح
در فرهنگ‎هاي لغت عربي براي عدل معاني يا كاربردهايي ذكر شده است كه مهمترين آنها عبارتند از: تعادل و تناسب، تساوي و برابري، اعتدال يا رعايت حد وسط در امور، استوا و استقامت.[1] مي‎توان گفت: جامع معاني يا كاربردهاي ياد شده اين است كه هر چيزي در جايگاه متناسب خود قرار گيرد به گونه‎اي كه سهم مناسب و شايستة خود را از هستي و كمالات آن دريافت كند و به حق و سهم ديگران تجاوز نكند. بنابراين مي‎توان گفت: سخن امام علي ـ عليه السلام ـ كه در تعريف عدل فرموده است: «العدل يضع الأمور مواضعها»[2] دقيق‎ترين تعبير در اين باره است. عبارت: «وضع كل شيء في موضعه و اعطاء كل ذي حق حقه» نيز كه فلاسفه در تعريف عدل به كار برده‎اند،[3] بيانگر معناي ياد شده است.
مولوي معناي مزبور را اين گونه به نظم آورده و به تمثيل كشيده است:
عدل چه بود؟ وضع اندر موضعش ظلم چه بود؟ وضع در نا موضعش
عدل چه بود؟ آب ده اشجار را ظلم چه بود، آب دادن خار را[4]
علامه طباطبايي در تحليل حقيقت عدل گفته است:
حقيقت عدل عبارت است از: «اقامة المساواة و الموازنة بين الأمور بأن يعطي كل من السهم ما ينبغي أن يعطاه. فيتساوي في ان كلا منها واقع في موضعه الذي يستحقه؛[5] حقيقت عدل عبارت است از برقراري تساوي و توازن ميان امور به گونه‎اي كه سهم شايستة هر يك بدان داده شود. در نتيجه، همگي در اين جهت كه در جايگاه شايستة خود قرار گرفته است، يكسان و برابرند.»
آنگاه افزوده است:
«از آنچه گفته شد، روشن گرديد كه عدل با حُسن ملازمه دارد، زيرا حسن و زيبايي در امور به اين است كه هرچيزي به گونه‎اي باشد كه نفس انسان آن را بپسندد و مجذوب آن شود. بديهي است قرار گرفتن هر چيز در جايگاه مناسب آن، مستلزم چنان زيبايي خواهد بود».[6]
عدل در اصطلاح متكلمان
موضوع عدل در علم كلام، فعل خداوند است و حقيقت آن همان حسن و نيكويي است. يعني افعال خداوند همگي حسن و پسنديده است، و خداوند هرگز فعل نازيبا و ناپسند انجام نمي‎دهد و آنچه را كه واجب و نيكوست ترك نمي‎كند.
قاضي عبدالجبار معتزلي (متوفاي 415 هـ) گفته است:
«ما هر گاه خداوند را به عدل و حكمت وصف مي‎كنيم مقصودمان اين است كه خداوند فعل ناروايي انجام نمي‎دهد، و آنچه را كه واجب است ترك نمي‎كند، و همه كارهاي او نيكوست».[7]
شيخ سديد الدين حمصي (قرن ششم هجري) در اين باره گفته است:
«سخن دربارة عدل، سخن در افعال الهي است و اين كه همة افعال خداوند پسنديده و نيكوست و از قبايح پيراسته است و چيزي را كه به مقتضاي حكمت لازم است، ترك نمي‎كند.»[8]
حكيم لاهيجي نيز گفته است:
«مراد از عدل اتصاف ذات واجب الوجود است به فعل حسن و جميل و تنزّه اوست از فعل ظلم و قبيح. بالجمله همچنان كه توحيد، كمال واجب است در ذات و صفات، عدل كمال واجب است در افعال»[9].
ديگر متكلمان عدليه نيز نظير اين تعابير را در تعريف عدل به كار برده‎اند.
متكلمان عدليه (اعم از شيعه و معتزله) اذعان دارند كه در توحيد و عدل وامدار امام علي ـ عليه السلام ـ مي‎باشند. تعريفي را كه آنان براي عدل الهي ذكر كرده‎اند در حقيقت برگرفته از سخني است كه امام علي ـ عليه السلام ـ در اين باره دارند. از آن حضرت از توحيد و عدل سؤال شد. در پاسخ فرمود:
التوحيد الا تتوهمه، و العدل الا تتهمه؛[10] توحيد آن است كه دربارة خداوند با وهم و پندار داوري نكني، و عدل آن است كه خداوند را به كارهاي ناروا متهم نسازي».[11]
نظير اين سخن از امام صادق ـ عليه السلام ـ نيز روايت شده است، چنان كه فرموده است:
«اما التوحيد فان لا تجوز علي خالقك ما جاز عليك، و اما العدل فان لا تنسب الي خالقك ما لامك عليه؛[12] توحيد آن است كه صفات نقص و حاجت را كه بر تو رواست به خدا نسبت ندهي، و عدل آن است كه آنچه خداوند انجام آن را براي تو ناپسند دانسته است، به خداوند نسبت ندهي.»
حكمت در لغت و اصطلاح
در كاربردهاي لغوي واژة حكمت، استواري و منع از نقص و خلل و تباهي مأخوذ و مقصود است. چنان كه لجام اسب را «حُكَمُه» گويند، زيرا اسب را از سركشي و حركت‎هاي ناموزون باز مي‎دارد، شارع را بدان جهت مولي و حاكم گويند كه مكلف را از انجام كارهاي ناروا باز مي‎دارد. قاضي را بدان جهت حاكم گويند كه از ضايع شدن حق افراد و تعدي به حقوق ديگران جلوگيري مي‎كند. تصديق علمي را از آن رو حكم ناميده‎اند كه شك و ترديد ذهن را برطرف مي‎سازد. هرگاه چيزي از استواري و استحكام برخوردار باشد،‌ از اختلال مصون خواهد بود.
بنابراين، كلمة حكمت ملازم با خلل ناپذيري، ‌استواري و استحكام است، خواه مربوط به علم باشد و خواه مربوط به عمل.[13]
حكمت در اصطلاح متكلمان
واژة حكمت در بحث‎هاي كلامي در موارد ذيل به كار رفته است.
1. حكمت علمي: و آن عبارت است از برترين علم به برترين معلوم، كه مصداق آن علم خداوند به ذات و افعال خويش است.
«ان الحكمة عبارة عن معرفة افضل المعلومات بأفضل العلوم، فالحكيم بمعني العليم».[14]
2. احكام و اتقاق در آفرينش و تدبير جهان.
«حكيمّ فعيلٌ بمعني مْفعل، كأليم بمعني مؤلم، و معني امر احكام في حق الله تعالي في خلق امر اشياء اتقان التدبير فيها و حسن التقدير بها».[15]
آية كريمه «الذي احسن كل شيء خلقه»[16] ناظر به اين معناي حكمت است.
علامه حلي معناي ياد شده از حكمت را چنين بيان كرده است:
«حكمت گاهي به معني معرفت اشياء است، و گاهي به معني انجام كاري به وجه تكميل و احسن، و چون هيچ معرفتي برتر از معرفت خداوند نيست، پس خداوند به هر دو معني حكيم است.»[17]
3. تنزه و پيراستگي فاعل از افعال قبيح و ناروا: فخر الدين رازي در اين باره گفته است:
«الثالث: الحكمة عبارة عن كونه مقدساً عن فعل مالا ينبغي؛ سومين معناي حكمت عبارتست از تقدس خداوند از انجام آنچه نارواست».
آن گاه دو آيه ذيل را شاهد آورده است.
1. «أَ فَحَسِبْتُمْ أَنَّما خَلَقْناكُمْ عَبَثاً وَ أَنَّكُمْ إِلَيْنا لا تُرْجَعُونَ».[18]
2. «وَ ما خَلَقْنَا السَّماءَ وَ الْأَرْضَ وَ ما بَيْنَهُما باطِلاً».[19]
4. غايتمند بودن افعال الهي. حكيم لاهيجي فصل پنجم از مباحث عدل الهي را به بيان حكمت الهي به معني ياد شده اختصاص داده و گفته است:
«بدان كه اگر افعال خداي تعالي راغرض نبودي، هر آينه عبث بودي، و صدور عبث از واجب الوجود،‌ ممتنع است».
نتيجه گيري
از آنچه دربارة حقيقت عدل و حكمت در اصطلاح متكلمان بيان گرديد اين نتيجه به دست آمد كه كاربردهاي حكمت در كلام اعم از كاربردهاي عدل است، زيرا حكمت شامل علم هم مي‎شود، ولي عدل مربوط به افعال الهي است. و از طرفي، سومين كاربرد حكمت در كلام با معناي عدل در علم كلام برابر است، زيرا مفاد هر دو اين است كه افعال خداوند از هر گونه قبح و زشتي منزه و پيراسته است. به عبارت ديگر، هر دو معنا مربوط به قلمرو عقل عملي است. يعني حوزة بايدها و نبايدها را در بر مي‎گيرد. بنابراين كاربردهاي حكمت در حوزه افعال الهي نيز اعم از كاربردهاي عدل در علم كلام است.
آري، مي‎توان حكمت به معني احكام و اتقان در فعل را به گونه‎اي به حكمت به معني تنزه فعل از آنچه نارواست بازگرداند، زيرا عدم احكام و اتقان فعل نيز براي فاعل دانا و توانا و حكيم پسنديده نيست. چنان كه حكمت به معني غايتمند بودن فعل نيز از مصاديق معناي سوم (تنزه از فعل قبيح است).
اين ارتباط و پيوستگي عدل و حكمت در علم كلام موجب شده است كه متكلمان معمولاً اين دو واژه را با يكديگر به كار برده و در بحث عدل الهي آن دو را با هم ذكر كنند. عبارت «العدل» در تعابير متكلمان شايع و رايج است.
[1] . المصباح المنير، ص 51ـ52؛ اقرب الموارد، ج 2، ص 753؛ المفردات في غريب القرآن، ص 325.
[2] . نهج البلاغه، حكمت 437.
[3] . حكيم سبزواري، شرح الأسماء الحسني، ص 54.
[4] . مثنوي معنوي، چاپ نهم، دفتر ششم، ص 1169.
[5] . الميزان، ج 12، ص 331.
[6] . الميزان، ج 12، ص 331.
[7] . نحن اذا وصفنا القديم تعالي بانه عدل حكيم، فالمراد به أنه لايفعل القبيح، او لا يختاره، و لا يخل بما هو واجب عليه، و أن افعاله كلها حسنة. شرح الأصول الخمسة، ص 203.
[8] . الكلام في العدل في افعاله تعالي، و انها كلها حسنة، و تنزيهه عن القبائح و عن الإخلال بالواجب في حكمته؛ المنقذ من التقليد،‌ج 1، ص 150.
[9] . سرماية ايمان، باب دوم.
[10] . نهج البلاغه، حكمت 470.
[11] . شايسته است در شرح اين سخن امام به شرح ابن ابي الحديد، و شرح ابن ميثم بحراني بر نهج البلاغه رجوع شود.
[12] . شيخ صدوق، توحيد، ص 96.
[13] . المصباح المنير، ج 1، ص 178؛ المفردات في غريب القرآن، ص 136؛ تفسير الميزان، ج 7، ص 254.
[14] . فخر الدين رازي، شرح اسماء الله الحسني، ص 279ـ280.
[15] . همان.
[16] . سجده/ 7.
[17] . كشف المراد، مقصد سوم، فصل سوم، نيز ر.ك. اسفار، ج 6، ص 368.
[18] . مؤمنون/ 115.
[19] . ص/ 27.
علی ربانی گلپایگانی - عقاید استدلالی
مطالب مرتبط :
نام و نام خانوادگی :
پست الکترونیک :
متن نظر :