امروز:
يکشنبه 7 خرداد 1396
بازدید :
1722
خداشناسي فطري
يكي از راه‎هاي خداشناسي كه پيوسته مورد توجه متفكران و دانشمندان بوده است، و هم پيامبران الهي به آن اهتمام نموده و از اين طريق بشر را به دين و خداپرستي هدايت كرده‎اند، راه فطرت است.
تعريف فطرت
فطرت در قرآن و روايات به معني آفرينش بديع و بي‎سابقه است. ابتكاري بودن آفرينش جهان به دو جهت است، يكي بدين جهت كه خداوند مواد اوليه جهان را خود آفريده و با تركيب آنها جهان را بوجود آورده است و ديگري از اين جهت كه نقشة آفرينش را نيز خود طراحي كرده و از كسي الگو نگرفته است.
فطرت در انسان نوعي هدايت تكويني در قلمرو شناخت و احساس است. فطرت با غريزه، از اين نظر كه هر دو، گونه‎اي از هدايت تكويني‎اند، يكسان است، ولي تفاوت آن دو در اين است كه فطرت مربوط به هدايت عقلاني، و غريزه مربوط به هدايت‎هاي غير عقلاني است. لذا، فطرت از ويژگي‎هاي انسان به شمار مي‎رود، ولي غريزه از ويژگي‎هاي حيات حيواني است.
ويژگي‎هاي فطرت
فطريات انسان را مي‎توان با ويژگي‎هاي ذيل باز شناخت:
1. از آن جا كه آميخته با آفرينش انسانند، در پيدايش خود معلول اسباب بيروني نيستند، اگر چه اسباب بيروني در شكوفايي و نارسائي آن مؤثرند.
2. انسان به آنها علم حضوري دارد، اما مي‎تواند به آنها علم حصولي نيز پيدا كند.
3. با درك و معرفت عقلاني همراهند، يعني در سطح حيات عقلاني انسان تبلور مي‎يابند و ملاك انسانيت انسان به شمار مي‎روند.
4. معيار و ملاك تعالي انسان‎اند، لذا از نوعي قداست برخوردارند.
5. كليت و عموميت دارند (همگاني‎اند).
6. ثابت و پايدارند (هميشگي‎اند).
برخي از ويژگي‎هاي ياد شده در غرايز نيز وجود دارند، مانند ويژگي‎هاي اول، دوم، پنجم و ششم، ولي دو ويژگي سوم و چهارم به فطرت اختصاص دارند.
از ويژگي‎هاي ياد شده مي‎توان فرق ميان فطرت و عادت را نيز به دست آورد، زيرا عادت آفرينشي نيست، بلكه معمول اسباب و علل بيروني است، و از طرفي عموميت و ثبات نيز ندارد.[1]
لازم به ذكر است كه اين ويژگي‎ها از تحليل فطرت به دست مي‎آيند و در نتيجه، اموري ضروري و قطعي مي‎باشند، يعني با تعريفي كه از فطرت بيان گرديد، نفي ويژگي‎هاي ياد شده مستلزم تناقض است. مانند اين كه با فرض مربع بودن شكلي، تساوي اضلاع آن انكار شود، و يا با فرض آب بودن چيزي صفت مايع بودن از آن سلب گردد. اين گونه محمولات را در اصطلاح حكماي اسلامي «محمولات عن صميمه» مي‎گويند، و كانت آنها را «قضاياي تحليلي» ناميده است.
بنابراين، براي اثبات ويژگي‎هاي مزبور به برهان و دليلي نياز نداريم.
فطرت در قلمرو شناخت و احساس
همان گونه كه يادآور شديم فطرت از ويژگي‎هاي حيات عقلاني انسان است و حيات انسان دو تجلي‎گاه دارد: يكي شناخت و ديگري احساس، و به عبارت ديگر، ادراك و گرايش، يعني انسان در پرتو فطرت حقايقي را شهود مي‎كند و به حقايقي نيز تمايل و گرايش دارد.
الف: شناخت‎هاي فطري
مقصود از فطريات ادراكي و معرفتي اموري است كه عقل انسان بصورت بديهي و بدون نياز به هيچ گونه تعليم و تلقين آنها را مي‎شناسد و مي‎پذيرد و در اصطلاح منطق به بديهيات عقلي موسوم و خود به دو گونه‎اند:
1. بديهيات عقل نظري، مانند حكم به امتناع تناقض و دور و حكم به اين كه مقادير مساوي با يك مقدار، با هم برابرند، و اين كه كل از جزء خود بزرگتر است و نظاير آن.
2. بديهيات عقل عملي، مانند حكم به حسن عدل و راستگويي، و قبح ظلم و ستم و دروغگوئي و مانند آن.
ابن سينا ادراكات فطري را با دو ويژگي توصيف نموده است:
اول آنكه از نهاد انسان سرچشمه گرفته و برايند تعليم و تلقين نيستند.
دوم آنكه قطعي و غيرقابل ترديدند، چنان كه گفته است:
معناي فطرت اين است كه انسان فرض كند ناگهان بالغ و عاقل آفريده شده و تاكنون هيچ عقيده و رأيي از كسي نشنيده و با هيچ كس معاشرت نداشته است، و تنها محسوسات را مشاهده كرده و تصوراتي را در خيال خود فراهم آورده است، آن گاه مطلبي را بر ذهن خود عرضه كرده و آن را در معرض شك قرار دهد، پس اگر توانست در آن شك كند فطرت بر آن گواهي نمي‎دهد. و اگر نتوانست در آن شك كند، آن مقتضاي فطرت اوست.[2]
تمايلات فطري
همان گونه كه قبلاً يادآور شديم تمايلات فطري، عقلاني و قداست آميزند، اين نوع تمايلات را در روان شناسي تمايلات عالي مي‎نامند كه در مقابل تمايلات شخصي مانند «خود دوستي» و تمايلات اجتماعي مانند قبيله گرائي، ميهن دوستي، قرار مي‎گيرد.
تمايلات عالي از نظر روانشناسان چهار نوعند:
1. حقيقت جوئي كه آن را حس كنجكاوي و راستي نيز مي‎نامند، يعني انسان فطرتاً حقيقت جوئي را مي‎پسندد و به آن متمايل است.
2. زيبائي دوستي، انسان فطرتاً‌ به حْسن و جمال تمايل دارد و عواطفش از ادراك هر چيز زيبا، تحريك مي‎گردد، و در نتيجه او را انبساط خاطر و لذتي مخصوص دست مي‎دهد، آثاري كه از حفريات و باستان شناسي به دست آمده مي‎رساند كه زيبائي دوستي از زمان‎هاي ماقبل تاريخ نيز در بشر وجود داشته است.
3. خير طلبي و يا تمايل اخلاقي نيز از تمايلات فطري و عالي انسان است و از مهمترين وجود تمايز او از ساير حيوانات محسوب مي‎شود.
4. حس ديني: يعني تمايل به حقيقتي ماوراء طبيعي و مقدس در نهاد انسانها وجود دارد، روانشناسان حس ديني را يكي از عناصر اوليه و ثابت روح انساني دانسته و براي آن اصالتي همسان با حس زيبائي، نيكي و راستي قائلند.[3]
فطرت و خداجوئي
قبلاً يادآور شديم كه حس كنجكاوي و راستي يكي از تمايلات فطري انسان است، و به خاطر همين هدايت فطري است كه مي‎خواهد از رازها و علل پديده‎ها آگاه شود، اين ميل فطري همان گونه كه او را به جستجو علت هر يك از پديده‎ها بر مي‎انگيزد، او را به جستجوي علت مجموعة پديده‎هاي جهان كه آنها را مرتبط و به هم پيوسته مي‎بيند نيز بر مي‎انگيزاند.
در اين باره در درس چهارم توضيحاتي داده شده است.
فطرت و خداگرائي
گرايش فطري انسان به خدا را از دو راه مي‎توان اثبات كرد، يكي اينكه خود به مطالعه در روان خويش و نيز عكس العمل‎هاي رفتاري و گفتاري ديگران بپردازيم و از اين طريق وجود چنين گرايشي را بشناسيم. و ديگري اين كه به آراء و نظريات دانشمندان بويژه روانشناسان مراجعه نمائيم، نخست به بررسي راه اول مي‎پردازيم و آن را به دو بيان توضيح مي‎دهيم:
الف: عشق به كمال مطلق
انسان در نهاد خود مي‎يابد كه كمال را دوست دارد، و بلكه حد اعلاي آن را مي‎خواهد، و همين احساس را با مراجعه به رفتار و گفتار ديگران، در آنان نيز مي‎يابد. (توجه داشته باشيم كه سخن در وصوص به كمال مطلق نيست، بلكه سخن در عشق به كمال مطلق است).
اكنون مي‎گوئيم وجود چنين احساسي در انسان دليل بر واقعيت داشتن كمال مطلق است، و مقصود از خدا نيز چيزي جز كمال و جمال مطلق و لايتناهي نيست.
نتيجة اين دو مقدمه اين است كه انسان فطرتاً به خدا عشق مي‎ورزد، هر چند ممكن است در مقام عمل دچار انحراف گردد، و چيزي را كه واقعاً كمال مطلق نيست بجاي آن بنهد و آن را معشوق خود برگزيند، چنان كه مثلاً احساس گرسنگي كودك به او الهام مي‎كند كه خوردني در عالم يافت مي‎شود، ولي چه بسا در تشخيص آنچه واقعاً خوردني است از غير آن دچار اشتباه گردد، و مثلاً حشره‎اي را در دهان بگذارد.
پرسش: به چه دليل احساس و عشق به كمال مطلق مستلزم واقعيت داشتن آن است، آيا احتمال ندارد كه اين احساس خطا و بي‎اساس باشد؟
پاسخ: دلالت عشق به كمال مطلق را بر واقعي بودن آن از دو راه مي‎توان بيان نمود:
راه اول اين كه تمايلات غريزي و فطري بدون آن كه هيچ واقعيتي در عالم خارج موجود باشد با نظم حاكم بر جهان سازگار نيست؛ زيرا مطالعة در غرايز موجود در انسان و حيوان نشان مي‎دهد كه آنها به اموري واقعيت‎دار توجه و تعلق دارند، و اگر خطائي رخ مي‎دهد، در تشخيص مصداق است، نه در اصل واقعيت.
راه دوم اين كه تحقق اموري كه واقعيت آنها متعلق به غير است، بدون تحقق مضاف اليه و متعلق آنها، محال است،[4] مثلاً علم و آگاهي متعلق مي‎خواهد فرض، علم بدون متعلق، امري ناممكن است، بنابراين اراده، مراد مي‎خواهد، حب، محبوب مي‎خواهد، عشق، معشوق مي‎خواهد و...
اگر امور ياد شده بصورت بالقوه موجود باشند، متعلق آنها نيز بالقوه خواهد بود، و اگر بصورت بالفعل موجود باشند، متعلق آنها نيز بالفعل مي‎باشد، و چون فرض ما بر اين است كه تمايل به كمال مطلق بصورت بالفعل موجود است، بنابراين كمال مطلق نيز بالفعل موجود خواهد بود.
ب: اميد به قدرتي برتر درلحظه‎هاي خطر
انسان در لحظه‎هاي خطرناك و بحرانهاي زندگي كه از همة اسباب و علل طبيعي قطع اميد مي‎كند، در نهاد خويش احساس مي‎كند كه قدرتي فراتر از قدرتهاي مادي وجود دارد و اگر اراده كند مي‎تواند او را نجات دهد، بدين جهت اميد به حيات در او قوت مي‎گيرد و همچنان براي نجات خود مي‎كوشد، و اين خود گواه بر فطري بودن خداگرائي انسان است، ليكن سرگرمي‎هاي زندگي مادي موجب مي‎شود كه او در شرايط معمولي از وجود آن قدرت برتر، غفلت ورزد. در حقيقت سرگرمي‎هاي زندگي به منزلة گرد و غبارهايي است كه بر آئينة فطرت مي‎نشيند و انسان نمي‎تواند چهرة حقيقت را در آن بنگرد.
[1] . ر.ك. استاد مطهري، فطرت، ص 32ـ34 و ص 69ـ73.
[2] . النجاة، المنطق، ص 62.
[3] . حس مذهبي يا بعد چهارم روح انساني، ص 16ـ32.
[4] .زيرا فرض اين است كه ذات الاضافه است، يعني تعلق به غير در حقيقت آن نهفته اسلامي، در اين صورت فرض واقعيت داشتن آن بدون وجود متعلق مستلزم تناقض مي‎باشد.
@#@ و بحرانهاي زندگي آن گرد و غبارها را مي‎زدايد و آئينه فطرت را شفاف مي‎سازد.
صدر المتألهين در اين باره گفته است:
«وجود خدا، چنان كه گفته‎اند، امري فطري است، به گواه اين كه انسان به هنگام رويارويي با شرائط هولناك، به سابقه فطرت خود به خدا توكل نموده و بطوري غريزي به مسبب الاسباب و آن كه دشواري‎ها را آسان مي‎سازد روي مي‎آورد، هر چند خود وي به اين گرايش فطري خود توجه نداشته باشد».[1]
علامه طباطبائي نيز در اين باره مي‎گويد:
«هيچ كس، اعم از مؤمن و كافر، ‌ترديد ندارد كه انسان در لحظه‎هاي خطر كه از همه اسباب و علل نجات بخش نااميد مي‎شود، به سوي قدرتي برتر كه مافوق همه اسباب است و عجز و غفلت و نسيان در او راه ندارد روي مي‎آورد و از او ياري مي‎جويد، و از طرفي رجاء و اميد مانند حب و بغض و اراده و كراهت و جذب و نظائر آن از صفاتي است كه تعلق به غير دارد و بدون تحقق متعلق آن در خارج، پديد نمي‎آيد، بنابراين اميد بالفعل در نفس انسان نسبت به وجودي قاهر، گواه بر تحقق عيني آن است، وجود چنين قدرتي را فطرت انسان به روشني درك مي‎كند، اگر چه در اثر سرگرمي بسيار به اسباب و امور ظاهري چه بسا از آن غفلت مي‎كند، ولي اين پردة غفلت به هنگام روي آور شدن خطر و شدائد زندگي كنار رفته و فطرت، نقش هدايتي خود را ايفاء مي‎كند».[2]
قرآن كريم نيز در آيات متعددي اين حقيقت كه انسان در لحظه‎هاي خطرناك و بحراني به خداي يكتا پناه مي‎برد را بيان نموده است، از آن جمله مي‎توان به آية زير اشاره نمود:
«فَإِذا رَكِبُوا فِي الْفُلْكِ دَعَوُا اللَّهَ مُخْلِصِينَ لَهُ الدِّينَ فَلَمَّا نَجَّاهُمْ إِلَى الْبَرِّ إِذا هُمْ يُشْرِكُونَ؛[3] آن گاه كه سوار كشتي مي‎شوند مخلصانه خدا را مي‎خوانند، ولي هنگامي كه آنان را به ساحل نجات مي‎رساند شرك مي‎ورزند.»
پاسخ به دو اشكال
اشكال اول:
اميد به قدرتي برتر در لحظه‎هاي خطر و يأس از اسباب طبيعي بر واقعيت داشتن قدرت برتر دلالت منطقي ندارد، زيرا ممكن است منشأ آن علاقه مندي انسان به حيات و ادامة زندگي باشد، هر چند مي‎داند كه قدرت نجات بخشي در كار نيست. ولي ميل به حيات، اين تصور را در او پديد مي‎آورد. بسان فردي كه در حال غرق شدن است، او با اين كه نجات دهنده‎اي نيست، فرياد بر مي‎كشد و استمداد مي‎جويد.
پاسخ: احساس اميد بسان حب، عشق، اراده، نفرت، و نظائر آنها واقعيت‎هايي متعلق به غير (ذات الاضافه) مي‎باشند، و اگر بالفعل تحقق داشته باشند، متعلق آنها نيز بايد بالفعل موجود باشد، و در مثال غريق نيز حتي اگر به فرض، او بداند كه امدادگر بشري وجود ندارد، همين فرياد استمداد جوئي او، حاكي از اين است كه امدادگري در واقع هست، و فرياد او بيانگر احساس دروني او نسبت به وجود قدرتي است كه اگر اراده كند قادر به نجات او مي‎باشد.
اشكال دوم:
اگر به راستي خداجوئي و خداگرائي از تمايلات فطري انسان است، چرا همه انسانها خداپرست نيستند، و همه خداپرستان به مسائل مربوط به خداشناسي ابراز علاقه نمي‎كنند؟
پاسخ: لازمة فطري بودن يك گرايش در انسان اين نيست كه در همة انسانها و در همة حالات به طور يكسان فعال بوده و آثار عيني آن تحقق يابد، نقش فطرت از جنبة ترتب آثار علمي آن در حد مقتضي است نه علت تامه، و از اين جهت شرائط و علل خارجي در آن مؤثر مي‎باشند، اين امر به فطرت خدا خواهي انسان اختصاص ندارد، مثلاً علم دوستي از تمايلات فطري انسان است، ولي تجلي عيني آن در شرائط مختلف متفاوت است، و گاهي چنان اوج مي‎گيرد كه بر همة غرايز و تمايلات مادي چيره مي‎شود و گاهي نيز به درجة صفر مي‎رسد، ولي در همين حالت نيز علم و دانش امري محبوب و مطلوب است و انسان در ضمير خود آن را مي‎پسندد.
گفته‎‎هايي از دانشمندان
اين مطلب كه ايمان به خدا از ضمير انسان سرچشمه مي‎گيرد مورد قبول بسياري از دانشمندان است و حتي برخي از آنان دل را بهترين راه براي شناخت خدا مي‎دانند. پيش از اين يادآور شديم كه از نظر روانشناسان، حس مذهبي يكي از ابعاد اصيل روح انساني است. در اين جا نمونه‎هايي از سخنان برخي از دانشمندان را يادآور مي‎شويم:
1. پاسكال رياضي دان معروف فرانسوي (متوفاي 1662) گفته است:
«به وجود خدا دل گواهي مي‎دهد نه عقل،‌و ايمان از اين راه به دست مي‎آيد. دل دلايلي دارد كه عقل را به آن دسترسي نيست».[4]
2. مالبرانش حكيم فرانسوي (1638ـ1715) مي‎گويد:
«روح انسان هر چند به ظاهر به تن پيوسته است، ولي پيوستگي حقيقي و اصلي او به خدا است، اما چون انسان گناهكار شده، به تن متوجه گرديده و اتصالش به مبدأ ضعيف شده است، بايد بكوشد تا آن اتصال قوت گيرد...
روح نمي‎تواند ادراك كند مگر آنچه را كه با آن متحد و پيوسته است و چون به جسم بستگي حقيقي ندارد و اتصالش در واقع به خدا است، فقط وجود خدا را ادراك مي‎كند...
از اين بيان روشن مي‎شود كه ذات باري اثبات لازم ندارد، وجودش بديهي، و علم انسان به هستي او ضروري است، و نفس انسان خدا را مستقيماً و بلاواسطه ادراك مي‎كند».[5]
3. ويليامز جيمز روانشناس معروف آمريكائي (1842ـ1910) دربارة پديدة دين و ايمان به خدا از طريق روانشناسي، مطالعات گسترده‎اي انجام داده و كتابي را به نام «تنوع تجربة ديني» در اين باره تأليف كرده است، كه بخشهائي از آن به نام «دين و روان» به فارسي ترجمه شده است. نام برده مي‎گويد:
«مايه اوليه مفهومات مذهبي از اعتقادات قلبي سرچشمه مي‎گيرد، و سپس فلسفه و استدلال‎هاي تعقلي، آن مفهومات را تحت نظم و فرمول در مي‎آورند، فطرت و قلب جلو مي‎رود، و عقل به دنبال، او را همراهي مي‎كند».[6]
و نيز مي‎گويد:
«ما حس مي‎كنيم كه در وجود ما يك عيب و نقصي هست كه ماية ناآرامي ماست، و نيز حس مي‎كنيم كه هر گاه با قدرتي مافوق خود ارتباط حاصل كنيم مي‎توانيم خود را از اين ناآرامي و ناراحتي نجات دهيم.
همين امر كافي است كه انسان به يك حقيقت عالي‎تر متوسل شود، لذا در مي‎يابد كه خودي از او، بالاي اين ناراحتي‎ها و ناآرامي‎ها مي‎باشد و با يك حقيقت عالي‎تري ـ كه از او جدا نيست ـ مرتبط است كه مي‎تواند به او كمك برساند، و هنگامي كه وجود نازل و مرتبة پائين او به گرداب و غرقاب است، ‌پناهگاه و كشتي نجات او خواهد بود».[7]
4. كريستوفر ماينرز پژوهشگر آلماني (1747ـ1810 ميلادي) كه آثار انتقادي ارجمندي در باب تاريخ عمومي اديان نوشته است. يكي از نخستين محققان جديد است كه تأييد كرد كه هرگز قومي بدون دين وجود نداشته است و دين در نهاد انسان سرشته شده است.[8]
5. فرويد با اينكه مذهب را ساختة وهم بشر مي‎داند، ولي در مورد معرفت فطري، موضع ملايم‎تري دارد؛ چنان كه گفته است:
«نمي‎توان انكار كرد كه بعضي از اشخاص مي‎گويند در خود احساسي مي‎يابند كه بخوبي توصيف شدني نيست. اين تصور ذهني از يك احساس ابدي كه در عرفاي بزرگ و همچنين در تفكر مذهبي هندي منعكس مي‎شود ممكن است ريشه و جوهر احساس مذهبي را كه مذاهب گوناگون، جلوه‎هايي از آن هستند تشكيل دهد».
فرويد در اين موضوع ترديد دارد و اقرار مي‎كند كه با تحليل رواني خود هرگز نتوانسته است اثري از چنين احساسي در خويش بيابد، ولي اضافه مي‎كند كه اين امر به او اجازه نمي‎دهد وجود احساس مورد بحث را در ديگران انكار نمايد.[9]
6. ماكس مولر مي‎گويد:
«احساس غيرمتناهي، موجب تولد عقيده و دين مي‎گردد».
7. ژان ژاك روسو گفته است:
«شعور فطري بهترين راه براي اثبات وجود خدا است».
8. انيشتين گفته است:
«ديانت من عبارت از يك ستايش نارساي ناقابل نسبت به روح برتر است».[10]
فطرت و دين در نگاه وحي
فطري بودن دين در قرآن كريم و احاديث اسلامي به صورت روشن مطرح شده است. گوياترين آيه در اين باره آية 30 سورة روم است كه به آية «فطرت» شهرت يافته است چنان كه مي‎فرمايد:
«فَأَقِمْ وَجْهَكَ لِلدِّينِ حَنِيفاً فِطْرَتَ اللَّهِ الَّتِي فَطَرَ النَّاسَ عَلَيْها لا تَبْدِيلَ لِخَلْقِ اللَّهِ ذلِكَ الدِّينُ الْقَيِّمُ وَ لكِنَّ أَكْثَرَ النَّاسِ لا يَعْلَمُونَ؛ به سوي دين حنيف (آيين توحيد) استوار باش. يعني در راستاي فطرت الهي كه انسان‎ها را براساس آن آفريده است، گام بردار، آفرينش خدا جايگزين ندارد. اين آيين، پاسخگوي نيازهاي اصيل بشر است، ولي اكثر انسان‎ها اين حقيقت را نمي‎دانند.»
از پيامبر اكرم ـ صلّي الله عليه و آله ـ روايت شده كه فرمود:
«كل مولود يولد علي الفطرة». هر كودكي با فطرت ديني به دنيا مي‎آيد.
امام صادق ـ عليه السلام ـ در توضيح‌ آن فرموده است:
«مقصود اين است كه معرفت به اين كه خداوند خالق انسان و جهان است در سرشت هر انساني نهفته است».[11]
امام علي ـ عليه السلام ـ يكي از اهداف بعثت پيامبران را تجديد ميثاق فطري آنان با خدا دانسته است «ليستأدوهم ميثاق فطرته»[12] و نيز فرموده است: توحيد كه كلمة اخلاص ناميده مي‎شود ريشه در سرشت انسان دارد.[13]
احاديث دربارة فطري بودن دين بسيار است كه ذكر آنها در گنجايش اين بحث نيست.
مناسبت دارد اين بحث را با نقل ابياتي از نظيري نيشابوري پايان دهيم:
غير من در پس اين پرده سخن سازي نيست راز در دل نتوان داشت كه غمازي هست
بلبلان! گل از گلستان به شبستان آريد كه در اين كنج قفس زمزمه پردازي هست
تو مپندار كه اين قصه به خود مي‎گويم گوش نزديك لبم آر كه آوازي هست
[1] . مبدأ و معاد، ص 16.
[2] . الميزان، ج 12، ص 272، تفسير آية 53 سوره نحل...
[3] . عنكبوت/ 65.
[4] . سير حكمت در اروپا، ج 2، ص 18.
[5] . مدرك قبل، ص 23ـ22.
[6] . دين و روان، ترجمة مهدي قائني، ص 57.
[7] . مدرك قبل، ص 122.
[8] . دين پژوهي، دفتر اول، ترجمة بهاء الدين خرمشاهي، ص 122.
[9] . كودك از نظر وراثت و تربيت، ج 1، ص 308 به نقل از انديشه‎هاي فرويد، ص 89.
[10] . مدرك قبل، به نقل از ارتباط انسان و جهان، ج 1، ص 69، ج 3، ص 175.
[11] . تفسير برهان، ج 3، ص 261.
[12] . نهج البلاغه، خطبة اول.
[13] . نهج البلاغه، خطبة 110.
علی ربانی گلپایگانی - عقاید استدلالی
مطالب مرتبط :
نام و نام خانوادگی :
پست الکترونیک :
متن نظر :