امروز:
سه شنبه 28 دي 1395
بازدید :
3578
برهان امكان و وجوب
برهان امكان و وجوب كه گاهي به اختصار از آن به برهان امكان تعبير مي‎شود، يكي از استوارترين براهين عقلي بر اثبات وجود خداوند است. اين برهان در ميان فلاسفه اسلامي از جايگاه بلندي برخوردار است، و به عنوان طريق فلاسفه در اثبات وجود خداوند ياد مي‎شود. تقرير روشن اين برهان به ابن سينا (متوفاي 437 هجري) باز مي‎گردد. و از طريق وي در كلام مسيحي نيز راه يافته است. يكي از براهين توماس آكويناس (متوفاي 1274 ميلادي) متكلم معروف مسيحي همين برهان امكان و وجوب است. وي اين برهان را از موسي بن ميمون (متوفاي 1204) متكلم يهودي آموخته و او آن را از ابن سينا اقتباس كرده است. استواري اين برهان سبب شده است كه محقق طوسي در كتاب «تجريد العقايد» در اثبات وجود خداوند به آن بسنده نمايد. عبارت وي چنين است.
«الموجود ان كان واجباً فهو المطلوب، و الا استلزمه دفعاً للدور و التسلسل؛[1] اگر موجود (كه در تحقق آن ترديدي نيست) واجب الوجود بالذات باشد، مطلوب ما ثابت است، و اگر چنين نباشد، مستلزم وجود واجب بالذات است، تا دور و تسلسل لازم نيايد».
مقدمات برهان
1. در اين كه واقعيتي وجود دارد و هستي، امري پنداري و خيالي نيست، ترديدي وجود ندارد؛ انكار اين مطلب چيزي جز سفسطه نخواهد بود. و با قبول سفسطه راه هر گونه بحث و گفتگو مسدود مي‎شود، و مجالي براي اثبات يا انكار وجود خداوند باقي نخواهد ماند.
2. آنچه داراي واقعيت و هستي است، از نظر عقلي از دو قسم بيرون نيست، يكي اين كه واقعيت و هستي آن عين ذات او است، و در واقعيت خود به چيزي وابستگي و نياز ندارد (= واجب الوجود بالذات). ديگري اين كه در واقعيت و هستي خود وامدار موجودي ديگر است (= ممكن الوجود بالذات). قسم نخست همان است كه الهيون مدعي آنند و مصداق آن را خداوند متعال مي‎دانند و برهان امكان و وجود در پي اثبات آن است.
3. موجودي كه در واقعيت و هستي خود نيازمند ديگري است، معلول است و وجود معلول بدون وجود علت محال است. بنابراين وجود معلول مستلزم وجود آن است.
4. وجود علت، يا واجب الوجود بالذات است و يا ممكن الوجود بالذات. در فرض نخست، مطلوب، ثابت و حاصل است. و در فرض دوم، وجود علت، معلولِ موجودي ديگر خواهد بود.
5. اگر موجودي كه علت، معلولِ آن است، همان معلول باشد، در اين صورت دور لازم مي‎آيد، يعني يك شيء هم معلول شيء ديگر است و هم علت آن. شكي نيست كه رتبة علت بر رتبة معلول مقدم است، بنابراين يك چيز نسبت به چيز ديگر هم بر آن تقدم دارد (چون علت آن است) و هم از آن تأخر دارد (چون معلول آن است) اين تقدم و تأخر نيز در يك چيز يعني اصل هستي موجود است. در نتيجه تناقض لازم مي‎آيد كه محال ذاتي و بديهي است.
به عبارت ديگر معلولِ معلول چيزي، ‌معلول آن چيز است، چنان كه علت علت چيزي، علت آن چيز است. در اين جا (الف) معلول (ب) است و (ب) معلول (الف). پس (الف) معلول (الف) است. يعني وجود (الف) نسبت به ذات خود هم تقدم دارد (چون علت است) و هم تأخر دارد (چون معلول است) و اين تناقضي آشكار است.
6. اگر موجودي كه علت، معلولِ آن است، موجود ديگري غير از معلول باشد. و آن موجود نيز معلول موجود ديگري باشد، و اين رشته تا بي‎نهايت ادامه يابد، يعني به موجودي كه معلول نيست، منتهي نگردد، در اين صورت تسلسل علت‎ها و معلول‎هاي غير متناهي لازم مي‎آيد كه از نظر عقل محال است. زيرا در اين صورت مجموعة موجودات، ممكن الوجود و نيازمند خواهند بود، و از طرفي، موجود نيازمند، بدون موجودي كه به آن هستي ببخشد، موجود نخواهد شد، بنابراين لازمة تسلسل اين است كه هيچ موجودي تحقق نداشته باشد، و اين بر خلاف مقدمة نخست و باطل است، و اگر وجود آنها را مسلم بدانيم و در عين حال وجود علتي وراي آنها را انكار كنيم، اصل عليت را انكار كرده‎ايم.
فرض تسلسل معلول‎ها و علت‎هاي غيرمتناهي بسان اين است كه چراغ‎هاي غير متناهي فرض شود كه بدون اين كه علتي وراي آنها، آنها را روشن سازد، خود به خود روشن شوند. يعني معلول بدون علت.
از تقرير ياد شده روشن گرديد كه برهان امكان و وجوب يك تجزيه و تحليل عقلاني دربارة واقعيت و هستي است، و نقطة شروع آن، قبول اصل واقعيت است كه به دو قسم واجب و ممكن تقسيم مي‎گردد. و در هر دو صورت مطلوب (واجب الوجود بالذات) اثبات مي‎شود. بنابراين، در اين برهان نخست حالات يا صفات موجودات مطالعه نمي‎شود تا از طريق حدوث يا نظم يا حركت آنها بر وجود خداوند استدلال شود. صفت امكان نيز اگر چه در اين برهان مطرح مي‎شود، ولي اين صفت نيز، هم چون صفت وجوب، از طريق تحليل عقلي به دست مي‎آيد، و نه از راه مشاهدة حسي و تأمل در موجودات طبيعي. به همين جهت صدرالمتألهين گفته است:
«اگر حكماي الهي وجود عالم محسوس را هم مشاهده نكرده بودند، اعتقاد آنان در مورد وجود خدا و صفات و كليات افعال او غير از اين اعتقادي كه اكنون دارند نبود.»[2]
پاسخ به شبهة برتراند راسل
برتراند راسل در كتاب «چرا مسيحي نيستم» مي‎گويد:
«اولين دليل عقلي اثبات وجود خدا، اين است كه هر چيزي كه در اين دنيا مي‎بينيم علتي دارد، و به هر اندازه كه سلسله علل سير قهقرائي طي كند بايستي به اولين علت برسد و بالأخره به اولين علت، نام خدا داده مي‎شود».
آنگاه در نقد اين دليل مي‎گويد:
«اگر هر چيزي بايد دليل و علتي داشته باشد، پس وجود خداوند هم بايد علت و دليل داشته باشد و اگر چيزي بتواند بدون دليل و علت وجود پيدا كند،‌ بحث دربارة وجود خدا بي‎فايده خواهد بود، زيرا وجود طبيعت نيز بدون علت ممكن مي‎باشد».[3]
پاسخ
پاسخ اين شبهه، به شرط اين كه براي داوريهاي عقل در مباحث نظري ارزش قائل شويم روشن است. زيرا عقل در احكام و داوريهاي خود تابع ملاكات و معيارهاي ثابت و روشن است و هيچ گاه به صورت گزاف و يا با استناد به ملاكهاي غير استوار، حكم قطعي صادر نمي‎كند. ملاك حكم عقل در مورد عليت، يعني نيازمندي موجودي به علت، اين است كه آن موجود در وضعيتي است كه هستي و نيستي به لحاظ ذات او مساوي‎اند، فرض تحقق چنين موجودي بدون وجود علت مستلزم تناقض است، يعني هم هستي را ندارد و هم هستي را دارا مي‎باشد، اگر نفي و اثبات هر دو به لحاظ ذات او باشد تناقض خواهد بود. حل تناقض به اين است كه بگوئيم هستي را به لحاظ خارج از ذات خود دارد، پس محتاج غير (علت) است.
هر موجودي كه اين ملاك در او تحقق داشته باشد، نيازمند علت است، خواه مادي باشد يا غير مادي، جوهر باشد يا عرض، ذهني باشد يا خارجي و... ولي هر موجودي كه ملاك مزبور در او يافت نمي‎شود، يعني وجود و عدم نسبت به ذات او يكسان نيستند، بلكه وجود و ضرورت عين ذات و حقيقت اوست، ديگر سخن از عليت در مورد او نامعقول و مردود و بي‎مورد است.
و اما اين كه آيا چنين واقعيتي موجود است يا نه؟ پاسخ مثبت است، و دليل آن نيز همان برهان وجوب و امكان و امتناع تسلسل مي‎باشد، كه بدون آن، جهان هستي قابل تبيين و تفسير معقول نيست، يعني نفي واجب الوجود بالذات مستلزم نفي اصل واقعيت و هستي (اعم از واجب و ممكن) است، و به عبارت روشن‎تر نفي واجب الوجود بالذات مستلزم نفي وجود منكر وجود خدا است.
در اين جا يادآوري اين نكته لازم است كه مقصود از تبيين و تفسير جهان بر پايه اعتقاد به واجب الوجود بالذات، آن چه از اين دو واژه در مورد فرضيه‎هاي علمي ارائه مي‎شود، نيست. تفسير فاكت‎ها[4] و حوادث طبيعي بر پايه فرضيه‎ها هيچ گاه به يقين منطقي نمي‎رسد، زيرا درستي فرضيه با تحليل منطقي و برهان عقلي اثبات نمي‎شود، بلكه راه اثبات آن آزمايش و تجربه حسي است و با توجه به محدوديتهاي روش تجربي احتمال خلاف بطور كامل منتفي نيست ولي تبيين هستي جهان با استناد به واجب وجود الوجود بالذات از طريق تحليل منطقي و برهان عقلي به دست مي‎آيد كه متكي به اصل امتناع تناقض است.
به عبارت روشن‎تر با فرض اين كه حرارت، علت انبساط فلزات نيست؛ تناقض لازم نمي‎آيد. ولي فرض اين كه در سلسله هستي، واجب الوجود بالذات وجود ندارد، مستلزم تناقض است.
اصولاً، اگر بنا باشد هر چيزي نيازمند تعليل باشد و آنچه تعليل ناپذير است نادرست باشد، مي‎توان از آقاي راسل پرسيد مثلاً شما چرا كتاب را از قفسة كتابخانه برداشتيد؟ يكي از پاسخ‎هاي محتمل او اين است كه مي‎خواستم مطالعه كنم و اگر سؤال شود چرا مي‎خواستيد مطالعه كنيد، پاسخ مي‎دهد: چون مطالعه را مفيد و دوست داشتني مي‎دانم، اگر سؤال شود چرا چيز مفيد و دوست داشتني را طلب مي‎كنيد؟ گمان نمي‎كنيم كه وي براي اين سؤال پاسخي بيابد، در اين صورت بر مبناي او كه آنچه تعليل ناپذير است نادرست مي‎باشد، لازم مي‎آيد كه او شخصيت خود را انكار كند، زيرا نمي‎تواند اين واقعيت را كه شخصيت او كار مفيد و خوب را دوست دارد، تعليل نمايد.[5]
[1] . كشف المراد، مقصد سوم، فصل اول.
[2] . صدر المتألهين، شرح الهداية الأثيرية، ص 283.
[3] . چرا مسيحي نيستم، ترجمة س. الف. س طاهري، ص 19.
[4] . facts.
[5] . اشكال اخير از استاد محمد تقي جعفر است، به كتاب برگزيده افكار راسل، ص 71 رجوع شود.
علی ربانی گلپایگانی - عقاید استدلالی
مطالب مرتبط :
نام ونام خانوادگی:
جنسیت :
سن :
تحصیلات :
مذهب :
کشور :
استان :
شهر :
پست الکترونیک :
متن سوال :