امروز:
پنج شنبه 3 فروردين 1396
بازدید :
1427
مرگ، قبر و برزخ
مرگ، گذرگاهي[1] به سراي ديگر
حيات دنيوي انسان با مرگ پايان يافته و به سراي ديگري قدم مي‎گذارد. مسئلة مرگ از جنبة تربيتي اهميت ويژه‎اي دارد و در قرآن كريم، احاديث ديني از جهات گوناگون مورد توجه قرار گرفته و دربارة آن مطالبي بيان گرديده است: در اين فصل برخي از آنها را يادآور مي‎شويم:
1. تقدير حتمي و عمومي
قرآن كريم مرگ را تقدير الهي دانسته و مي‎فرمايد:
«نَحْنُ قَدَّرْنا بَيْنَكُمُ الْمَوْتَ».[2]
نيز دربارة حتميت و عموميت آن مي‎فرمايد:
1. «أَيْنَما تَكُونُوا يُدْرِكْكُمُ الْمَوْتُ وَ لَوْ كُنْتُمْ فِي بُرُوجٍ مُشَيَّدَةٍ».[3]
2. «كُلُّ نَفْسٍ ذائِقَةُ الْمَوْتِ».[4]
3. «وَ ما جَعَلْنا لِبَشَرٍ مِنْ قَبْلِكَ الْخُلْدَ أَ فَإِنْ مِتَّ فَهُمُ الْخالِدُونَ».[5]
هم‎چنين امام علي ـ عليه السلام ـ دربارة عموميت مرگ فرموده است: «وَ لَوْ اَنَّ اَحَداً يَجِدُ إلي البَقَاء سُلَّمَاً اَوْ لِدَفْعِ الْمُوتِ سَبيلاً، لَكانَ ذَلِكَ سُلِيمَان بن داود ـ عليه السلام ـ الذي سُخَّر لَهُ مُلْكَ الْجِنَ و الانْس».[6]
2. دوستي خدا و آرزوي مرگ
قرآن در رد ادعاي قوم يهود كه خود را اولياي خاص خدا دانسته، و كسي جز يهود را شايسته حيات سعادتمندانه اخروي و ورود به بهشت نمي‎دانستند،[7] مي‎فرمايد:
«قُلْ إِنْ كانَتْ لَكُمُ الدَّارُ الْآخِرَةُ عِنْدَ اللَّهِ خالِصَةً مِنْ دُونِ النَّاسِ فَتَمَنَّوُا الْمَوْتَ إِنْ كُنْتُمْ صادِقِينَ».[8]
نيز مي‎فرمايد:
«قُلْ يا أَيُّهَا الَّذِينَ هادُوا إِنْ زَعَمْتُمْ أَنَّكُمْ أَوْلِياءُ لِلَّهِ مِنْ دُونِ النَّاسِ فَتَمَنَّوُا الْمَوْتَ».[9]
بديهي است فردي كه به حيات جاودانة اخروي و نعمت‎ها و پاداشهاي عظيم آن معتقد بوده، و با عمل به فرامين الهي خود را شايستة دريافت آن پاداش‎ها مي‎داند و لطف و رحمت بيكران خداوندي را نيز باور دارد، مشتاقانه در انتظار فرا رسيدن مرگ مي‎باشد و با گشاده‎رويي از آن استقبال مي‎كند، چنان‎كه در حالات اولياي الهي مطالب شنيدني بسياري در اين‎باره نقل شده است: از جمله در روايت است كه امام علي ـ عليه السلام ـ نقل شده كه فرمود: «و الله لابن ابيطالب آنس بالموت مِنْ الطِفل بِتَدي امه».[10]
نيز روايت شده است كه حمزة سيد الشهدا ـ رضوان الله تعالي عليه ـ در دوران جواني و قبل از اسلام در جنگ‎ها زره بر تن مي‎پوشيد، ولي پس از اسلام بدون پوشيدن زره به ميدان جنگ مي‎رفت: علت آن را پرسيدند،‌ در پاسخ فرمود: من قبلاً وداع از اين جهان را مرگ و فنا مي‎دانستم، ولي اينك در پرتو آيين محمدي ـ صلّي الله عليه و آله ـ خود را در برابر اين حيات فاني زبون و ناتوان مي‎بينم، ‌و وداع از آن را دريچه‎اي به سوي رحمت بيكران الهي مي‎دانم.
و نيز روايت شده است كه روز عاشورا، حبيب بن مظاهر ـ رضوان الله تعالي عليه ـ را خندان ديدند، علت را از او پرسيدند: پاسخ داد: امروز مناسب‎ترين روز شادماني است، زيرا طولي نمي‎كشد كه پس از شهادت در كنار حورالعين خواهيم بود.[11]
در اين‎جا اين سؤال مطرح مي‎شود كه چرا در برخي از روايات از آرزو كردن مرگ نهي شده است؟ چنان‎كه از پيامبر ـ صلّي الله عليه و آله ـ روايت شده كه فرمود: «مبادا فردي از شما به خاطر مشكلي كه بر او وارد مي‎شود، آرزوي مرگ نمايد، بلكه از خدا بخواهد تا وقتي زندگي براي او منشأ خير است، او را زنده بدارد».[12]
پاسخ اين است كه ـ همان‎گونه كه از حديث فوق به دست مي‎آيد ـ در صورتي كه آرزوي مرگ به خاطر بي‎تابي در برابر ناگواري‎ها باشد مذموم مي‎باشد، زيرا در برابر ناملايمات بايد صبر و استقامت نمود و از خداوند استمداد جست.[13]
در اين‎باره روايات بسيار نقل شده است كه اين گنجايش نقل آن‎ها را ندارد.[14]
3. علل نگراني از مرگ
يكي از عوامل نگراني از مرگ كه مي‎توان آن را يك عامل طبيعي دانست، مفارقت و جدايي انسان از وابستگان و دوستان است.
يكي ديگر از عوامل نگراني مرگ براي كساني كه به حيات اخروي عقيده ندارند، اين است كه آنان چون مرگ را نشانة پايان حيات مي‎دانند، از اين‎رو آن را امري ناخوشايند مي‎دانند؛ زيرا انسان به حيات هميشگي تمايل فطري دارد، و لذا هر چه را كه با اين تمايل ناسازگاري دارد، را نمي‎پسندد.
عامل سوم كه براي گناه‎كاراني كه به حيات پس از مرگ و كيفرهاي اخروي گناهان عقيده دارند، مطرح است، اين است كه چون آينده خود را توأم با رنج و سختي مي‎دانند، لذا از مرگ وحشت دارند.
و سرانجام دلبستگي زياد به مظاهر حيات دنيوي، عامل ديگري براي وحشت و نگراني از مرگ مي‎باشد.
اينك نمونه‎هايي از آيات و روايات را در اين‎باره يادآور مي‎شويم.
قرآن كريم با اشاره به حالت اغماء و بي‎احساسي انسان در لحظة مرگ، يادآور مي‎شود كه انسان طبيعتاً از آن گريزان است، ‌چنان‎كه مي‎فرمايد:
«وَ جاءَتْ سَكْرَةُ الْمَوْتِ بِالْحَقِّ ذلِكَ ما كُنْتَ مِنْهُ تَحِيدُ».[15]
هم‎چنين قرآن كريم در نكوهش قوم يهود مي‎فرمايد:
«وَ لَنْ يَتَمَنَّوْهُ أَبَداً بِما قَدَّمَتْ أَيْدِيهِمْ وَ اللَّهُ عَلِيمٌ بِالظَّالِمِينَ».[16]
نيز علي ـ عليه السلام ـ مي‎فرمايد:
«وَ لَا تَكُن مِمَّنْ يَكْرَهُ المُوتَ لِكَثْرَةِ ذُنُوبِه».[17]
هم‎چنين شخصي به امام حسن مجتبي ـ عليه السلام ـ گفت: چرا ما مرگ را ناخوشايند داشته و آن را دوست نداريم؟ امام ـ عليه السلام ـ فرمود: چون شما آخرت خود را ويران، و دنياي خود را آباد نموده‎ايد، بدين جهت دوست نداريد كه از آبادي به ويرانه منتقل گرديد:
«اِنَّكَمْ اَخْرَبْتُمْ آخِرَتكُم وَ عَمَّرْتُم دُنْياكُم، فَأنْتُم تَكْرِهُونَ النَقْلَةَ مِنَ الْعُمْرانِ إلَي الخَرابِ».[18]
نيز فردي نزد پيامبر ـ صلّي الله عليه و آله ـ آمد و گفت: چرا من مرگ را دوست ندارم؟
پيامبر فرمود: آيا ثروت داري: «الك مأل؟»
مرد گفت: آري.
پيامبر ـ صلّي الله عليه و آله ـ فرمود: چيزي از آن را براي آخرت خود تدارك نموده‎اي: «فَقَدَّ مْتَهُ؟»
مرد گفت: خير.
پيامبر ـ صلّي الله عليه و آله ـ فرمود: به همين جهت از مرگ بيزاري: «فمِن ثمَّ لا تُحِبُّ الْمُوْتَ».[19]
4. موت يا توفي
در قرآن كريم در رابطه با مرگ دو واژه به كار رفته است: يكي، واژة موت؛ و ديگري، واژة «تَوَفّي». واژة موت به معناي فقدان حيات و آثار آن است. بنابراين، همان‎گونه كه حيات داراي مراتب و يا مصاديق گوناگون است، موت نيز مصاديق مختلف دارد:
1. مرگ نباتي: از كار افتادن قوة نباتيه و آثار آن چون رشد و نمو.
2. مرگ حيواني: از كار افتادن قواي حيواني و آثار آن، چون اراده و ادراك حسي،‌ وهمي و خيالي.
3. مرگ انساني: عدم ترتب آثار قوة عقلاني.[20]
بر اين اساس، هر گاه فرد يا جامعه‎اي فاقد صفات و ارزش‎هاي عقلاني باشد، فاقد حيات انساني بوده و مرده است، چنان‎كه علي ـ عليه السلام ـ مي‎فرمايد:
«فَالْمَوتُ فِي حَياتِكُمْ مَقْهُورِينَ، و الحَياةُ فِي مَوتِكُم قَاهِرينَ».[21]
نيز آن حضرت كساني را كه به هيچ وجه با منكرات مخالفت نمي‎كنند، «ميتُ الاحياء» (مرده در ميان زندگان) دانسته است.[22]
واژه «توفي» از ماده «وفي» به معناي گرفتن چيزي است به وجه تمام و كمال.
از مجموع آيات قرآن در رابطه با مسئله مرگ به دست مي‎آيد كه «موت» ناظر به بدن، و «توفي» مربوط به روح و نفس آدمي است، يعني، به هنگام مرگ دستگاه بدن از حركت باز ايستاده و فعاليت قواي بدني متوقف مي‎گردند (موت)، و روح و نفس انسان توسط فرشتگان خاص، جان‎ها به طور كامل گرفته شده و به حيات خود در نشأه ديگر ادامه مي‎دهد (توفي).
همان‎گونه كه علامه طباطبايي(ره) فرموده است: واژه «موت» در قرآن كريم هيچ‎گاه در مورد روح و نفس مجرد به كار نرفته است، و مقصود از كلمة نفس در آية ـ كُلُّ نَفْسٍ ذَائِقَةُ الْمَوتِ[23] ـ نفس مجرد از ماده، در مقابل بدن نيست؛ بلكه مراد شخص انساني است؛ يعني، هر فردي مرگ را خواهد چشيد، چنان‎كه در جاي ديگر فرموده است:
«مَنْ قَتَلَ نَفْساً بِغَيْرِ نَفْسٍ أَوْ فَسادٍ فِي الْأَرْضِ فَكَأَنَّما قَتَلَ النَّاسَ جَمِيعاً».[24]
ـ بنابراين، از دو آيه ياد شده در زير، آية نخست ناظر به مرگ بدن‎ها و آية دوم ناظر به تَوفَّي ارواح است:
1. «وَ هُوَ الَّذِي أَحْياكُمْ ثُمَّ يُمِيتُكُمْ ثُمَّ يُحْيِيكُمْ».[25]
2. «قُلْ يَتَوَفَّاكُمْ مَلَكُ الْمَوْتِ الَّذِي وُكِّلَ بِكُمْ».[26]
5. گيرندة جان‎ها كيست؟
در برخي از آيات قرآن گرفتن جان‎ها فعل خداوند به شمار آمده است، چنان‎كه مي‎فرمايد:
«اللَّهُ يَتَوَفَّى الْأَنْفُسَ حِينَ مَوْتِها».[27]
و در برخي ديگر به فرشتگان نسبت داده شده است:
«حَتَّى إِذا جاءَ أَحَدَكُمُ الْمَوْتُ تَوَفَّتْهُ رُسُلُنا».[28]
و در برخي ديگر «ملك الموت» به عنوان گيرندة جان‎ها شناخته شده است:
«قُلْ يَتَوَفَّاكُمْ مَلَكُ الْمَوْتِ الَّذِي وُكِّلَ بِكُمْ».[29]
ـ برخي از سطحي نظرآن‎چه از درك حقيقت اين آيات عاجز مانده‎اند، گمان كرده‎اند كه اين آيات متناقض مي‎باشند، با اين پندار كه چگونه ممكن است فعل واحد (گرفتن جان انسان) به سه فاعل مختلف، استناد داده شود.[30]
پاسخ اين اشكال اين‎كه استناد فعل واحد به فاعل‎هاي مختلف در صورتي محال است كه به صورت عرضي باشد، نه طولي، و حال آن‎كه استناد قبض ارواح به خداوند، ملك الموت و فرشتگان ديگر در اين‎جا، به صورت طولي است، مانند استناد نوشتن به قلم، دست و خود نويسنده.
[1] . اين واژه اقتباس از كلام امام حسين ـ عليه السلام ـ است كه به ياران خود فرمود: «صَبْراَ بَني الكِرام، فَمَّا الموتُ الا قَنَطَرة تَعُبَربِكُم عنِ البؤْسِ و الضَّراءِ الي الجُنان الواسعةِ و النعيمِ الدائِمةِ».
[2] . واقعه/ 60.
[3] . نساء/ 78.
[4] . اين آيه در سوره‎هاي آل عمران/ 185؛ عنكبوت/ 57 و انبياء/ 35 آمده است.
[5] . انبياء/ 34.
[6] . نهج البلاغه، خطبه 182.
[7] . «وَ قالُوا لَنْ يَدْخُلَ الْجَنَّةَ إِلاَّ مَنْ كانَ هُوداً...» (بقره/ 111)؛ «وَ قالُوا لَنْ تَمَسَّنَا النَّارُ إِلاَّ أَيَّاماً مَعْدُودَةً...» (بقره/ 80) ؛ «وَ قالَتِ الْيَهُودُ وَ النَّصارى نَحْنُ أَبْناءُ اللَّهِ وَ أَحِبَّاؤُهُ» (مائده/ 18).
[8] . بقره/ 94.
[9] . جمعه/ 6.
[10] . نهج البلاغه، خطبه/ 5.
[11] . تفسير جوامع الجامع، ج 1، ص 64.
[12] . مجمع البيان، ج 1، ص 164.
[13] . إنما نهي عن تمني الموت، لأنّه يدلّ علي الجزعِ، و المأمور به الصبرَ و تفويضُ الامور اليهِ تعالي، (طبرسي، مدرك قبل) وجوه ديگري نيز در جمع ميان آيات و روايات مربوط به ستايش و نكوهش آرزوي مرگ بيان شده است. به بحار الانوار، ج 6، ص 138 رجوع شود.
[14] . به بحار الانوار، ج 6، باب حب لقاء الله، ص 124 رجوع شود.
[15] . ق/ 19.
[16] . بقره/ 94.
[17] . نهج البلاغه، كلمات قصار، شماره 150.
[18] . بحار الانوار، ج 6، ص 129.
[19] . همان مدرك، ص 127.
[20] . انواع الموت بحسب انواع الحياة: فالاول ما هو بازاء القوة النامية الموجودة في الانسان و الحيوانِ و النباتِ؛ الثاني زوال القوة الحاسة؛ الثالث زوال القوة و هي الجهالة، مفردات راغب، ص 476.
[21] . نهج البلاغه، خطبه 51.
[22] . همان، كلمات قصار، شماره 374.
[23] . انبياء/ 35.
[24] . به تفسير الميزان، ج 14، ص 286ـ285 رجوع شود. مائده/ 32.
[25] . حج/ 66.
[26] . سجده/ 11.
[27] . زمر/ 49.
[28] . انعام/ 61.
[29] . سجده/ 11.
[30] . شيخ صدوق (ره) در كتاب توحيد روايت كرده است كه فردي نزد علي ـ عليه السلام ـ آمد و گفت: «در قرآن آياتي يافته‎ام كه يكديگر را تكذيب مي‎كنند، لذا گرفتار شك در قرآن شده‎ام.» آن‎گاه مواردي را ذكر نمود كه از جملة آن‎ها آيت مربوط به قبض ارواح است. امام ـ عليه السلام ـ فرمود: «آيات قرآن يكديگر را تصديق مي‎كنند، ولي موجب تو از عقل و دركي كه موجب هدايت تو گردد، برخوردار نيستي»، آن‎گاه به تفصيل به شُبهات او پاسخ داد. به توحيد، باب 36، روايت 5 رجوع شود.
@#@
بنابراين، به مقتضاي اصل توحيد در ربوبيّت، قبض ارواح فعل خداوند است؛ و به حكم اين‎كه نظام آفرينش، نظام اسباب و مسببات است، خداوند ملك‎الموت را مأمور گرفتن جان‎ها قرار داده؛ و در اين كار فرشتگاني را به ياري وي برانگيخته است.
نكتة جالب توجه در آيات ياد شده اين است كه: آن‎جا كه «تَوفَّي» به خدا نسبت داده شده، مسنداليه (الله) مقدم داشته شده است، ولي در آيات ديگر مسند (توفي) مقدم ذكر شده است، و تقديم مسنداليه افادة حصر مي‎كند، بنابراين، از مجموع اين آيات استفاده مي‎شود كه گرفتن جان‎ها بالاصالة و بالاستقلال، فقط فعل خداوند است، گرچه به طور بالتبع و بالغير، فعل ملك الموت و فرشتگان مرگ مي‎باشد.[1]
عالم قبر و برزخ
از آيات قرآن و احاديث اسلامي به روشني برمي‎آيد كه انسان پس از مرگ مستقيماً وارد عالم قيامت نمي‎شود؛ زيرا فرا رسيدن عالم قيامت، اولاً: با يك سلسله انقلاب‎ها و دگرگوني‎هاي كلي در همة موجودات زميني و آسماني همراه است؛ ثانياً: در آن روز همه انسان‎ها جمع مي‎شوند.
نكتة ديگري كه از آيات قرآن و نصوص ديني استفاده مي‎شود اين است كه انسان در فاصلة ميان مرگ و قيامت در خاموشي و بي‎حسي فرو نمي‎رود، بلكه داراي احساس بوده و از چيزهايي لذت يا رنج مي‎برد.
متكلمان اسلامي به پيروي از قرآن كريم، اين فاصله را «برزخ» مي‎گويند، بنابراين،‌ دومين عالمي كه انسان پس از عالم دنيا در آن زندگي مي‎كند، عالم برزخ است.
قرآن و عالم برزخ
در آيات متعددي قرآن به صورت‎هاي مختلف از حيات برزخي سخن به ميان آمده است، و در يك آيه به صراحت از فاصلة ميان مرگ و قيامت به «برزخ» تعبير شده است، آن‎جا كه مي‎فرمايد:
«وَ مِنْ وَرائِهِمْ بَرْزَخٌ إِلى يَوْمِ يُبْعَثُونَ».[2]
و پيش روي آنان (از حين مرگ) تا روزي كه مبعوث مي‎شوند برزخي است. واژة «برزخ» در لغت به معناي حايل و فاصلة ميان دو چيز است، چنان‎كه در جاي ديگر مي‎فرمايد:
«بَيْنَهُما بَرْزَخٌ لا يَبْغِيانِ».[3]
به طور كلي، در آياتي كه ناظر به حالات انسان پس از مرگ و قبل از برپايي قيامت كبري مي‎باشند، سه نكته مطرح شده است كه بر حيات برزخي دلالت دارند:
نكتة اول: سخن گفتن مردگان با خدا يا با فرشتگان الهي، چنان‎كه مي‎فرمايد:
«إِنَّ الَّذِينَ تَوَفَّاهُمُ الْمَلائِكَةُ ظالِمِي أَنْفُسِهِمْ قالُوا فِيمَ كُنْتُمْ قالُوا كُنَّا مُسْتَضْعَفِينَ فِي الْأَرْضِ قالُوا أَ لَمْ تَكُنْ أَرْضُ اللَّهِ واسِعَةً فَتُهاجِرُوا فِيها».[4]
نيز مي‎فرمايد:
«حَتَّى إِذا جاءَ أَحَدَهُمُ الْمَوْتُ قالَ رَبِّ ارْجِعُونِ لَعَلِّي أَعْمَلُ صالِحاً فِيما تَرَكْتُ...».[5]
نكتة دوم: بشارت دادن فرشتگان، مردگان نيكوكار را به دريافت‎ پاداش‎هاي الهي پس از مرگ، چنان‎كه مي‎فرمايد:
«إِنَّ الَّذِينَ تَتَوَفَّاهُمُ الْمَلائِكَةُ طَيِّبِينَ يَقُولُونَ سَلامٌ عَلَيْكُمْ ادْخُلُوا الْجَنَّةَ بِما كُنْتُمْ تَعْمَلُونَ».[6]
و دربارة مؤمن آل ياسين مي‎فرمايد:
«قِيلَ ادْخُلِ الْجَنَّةَ».[7]
نكتة سوم: پاداش‎ها و كيفرهايي كه صالحان يا تبهكاران پس از مرگ و قبل از قيامت دريافت مي‎كنند، چنان‎كه در مورد مؤمن آل ياسين مي‎فرمايد:
«قالَ يا لَيْتَ قَوْمِي يَعْلَمُونَ بِما غَفَرَ لِي رَبِّي وَ جَعَلَنِي مِنَ الْمُكْرَمِينَ».[8]
و دربارة شهيدان مي‎فرمايد:
«وَ لا تَحْسَبَنَّ الَّذِينَ قُتِلُوا فِي سَبِيلِ اللَّهِ أَمْواتاً بَلْ أَحْياءٌ عِنْدَ رَبِّهِمْ يُرْزَقُونَ فَرِحِينَ بِما آتاهُمُ اللَّهُ مِنْ فَضْلِهِ وَ يَسْتَبْشِرُونَ بِالَّذِينَ لَمْ يَلْحَقُوا بِهِمْ مِنْ خَلْفِهِمْ أَلاَّ خَوْفٌ عَلَيْهِمْ وَ لا هُمْ يَحْزَنُونَ».[9]
شكي نيست كه واژه‎هاي: «يرزقون»، «فرحين»، و «يستبشرون»، بر حيات حقيقي شهيدان پس از مرگ دلالت دارند بنابراين احتمال اين‎كه مقصود از حيات آنان، بقاي ياد و خاطره آن‎ها در دلهاست، بي‎پايه و نادرست است.[10]
و در مورد فرعونيان مي‎فرمايد:
«وَ حاقَ بِآلِ فِرْعَوْنَ سُوءُ الْعَذابِ النَّارُ يُعْرَضُونَ عَلَيْها غُدُوًّا وَ عَشِيًّا وَ يَوْمَ تَقُومُ السَّاعَةُ أَدْخِلُوا آلَ فِرْعَوْنَ أَشَدَّ الْعَذابِ».[11]
اين آيه از دو عذاب سخن مي‎گويد:
يكي، عذاب بد يا سخت (سوء العذاب).
ديگري، عذاب سخت‎تر (اشد العذاب). با توجه قرينة مقابله به اين‎كه عذاب دوم كه مربوط به روز قيامت مي‎باشد، در مقابل عذاب نخست قرار داده شده است، ‌روشن مي‎شود كه عذاب اول مربوط به قبل از قيامت است.
علامه طباطبايي(ره) در تفسير اين آية شريفه فرموده است: از اين آيه سه نكته به دست مي‎آيد:
1. فرعونيان در عذاب نخست بر آتش عرضه مي‎شوند، و در عذاب دوم بر آن وارد مي‎گردند. بديهي است كه دخول در آتش، سخت‎تر از عرضه شدن بر آن است.
2. عرضه شدن بر آتش كه با عذاب نخست صورت مي‎گيرد، قبل از برپايي قيامت و مربوط به عالم برزخ است.
3. عذاب فرعونيان در برزخ و قيامت يك چيز است، و آن آتش اخروي است، با اين تفاوت كه اهل برزخ از دور به آن عذاب مي‎شوند، و اهل آخرت داخل آن مي‎گردند.[12]
نيز قرآن كريم آن‎گاه كه طوفان نوح ـ عليه السلام ـ و غرق شدن امت وي را گزارش مي‎دهد، يادآور مي‎شود كه آنان به خاطر خطاهاي خود غرق شدند و سپس وارد آتش گرديدند، چنان‎كه مي‎فرمايد:
«مِمَّا خَطِيئاتِهِمْ أُغْرِقُوا فَأُدْخِلُوا ناراً فَلَمْ يَجِدُوا لَهُمْ مِنْ دُونِ اللَّهِ أَنْصاراً».[13]
اصالت و تجرد نفس از نظر قرآن
آيات ياد شده بر اصالت و تجرد نفس دلالت دارند، و اثبات مي‎كنند كه حقيقت انسان جسم و بدن او نيست كه با مرگ از فعاليت باز ايستاده و پس از مدتي متلاشي مي‎گردد، بلكه حقيقت انسان همان نفس او است كه با بدن ارتباط تدبيري دارد و با مرگ بدن، حيات او قطع نمي‎شود، بلكه حيات او همچنان ادامه داشته، و برخوردار از نعيم و پاداش، يا گرفتار عذاب و رنج خواهد بود و اين سعادت و شقاوت نتيجة حالات جسماني و حيات بدني و مادي او نمي‎باشد، بلكه نتيجه ملكات و اعمال اوست، بديهي است احكام و آثار ياد شده با خواص و ‌آثار جسم متفاوت است، و در نتيجه روح و نفس انساني مادي و جسماني نيست.
مطلب مزبور از آيات ديگري از قرآن نيز به دست مي‎آيد، كه از آن جمله آيات مربوط به توفي انفس است؛ زيرا ـ همان‎گونه كه پيش از اين يادآور شديم ـ توفي به معناي گرفتن چيزي به صورت كامل مي‎باشد، و اين در حالي است كه بدن پس از مرگ متلاشي گرديده و فاني مي‎شود. بنابراين، آن‎چه كاملاً گرفته شده و باقي است، همان نفس مجرد از ماده است، چنان‎كه قرآن كريم در پاسخ اين شبهه منكران معاد كه: «چگونه انسان پس از آن‎كه اجزاي او متلاشي گرديده و در زمين پراكنده و ناپديد شد، بار ديگر حيات نوين پيدا مي‎كند؟»[14]، مي‎فرمايد:
«قُلْ يَتَوَفَّاكُمْ مَلَكُ الْمَوْتِ الَّذِي وُكِّلَ بِكُمْ ثُمَّ إِلى رَبِّكُمْ تُرْجَعُونَ».[15]
شكي نيست كه كلام فوق پاسخگوي شبهة منكران معاد است، و در نتيجه با آن هم‎آهنگ مي‎باشد؛ زيرا مبناي شبهه اين است كه واقعيت انسان‎ها كه با ضمير متكلم (نا= ضللنا) به آن اشاره مي‎كنند، همان بدن است كه پس از مرگ متلاشي و نابود مي‎گردد. و پاسخ اين است كه واقعيت انسآن‎چه با ضمير مخاطب (كُم = يتوفاكم) به آن اشاره مي‎شود بدن او نيست، بلكه چيز ديگري است كه فرشتة مرگ آن را به طور كامل دريافت مي‎كند و آن همان نفس انساني است،[16] چنان‎كه در آيه ديگر مي‎فرمايد: «اللَّهُ يَتَوَفَّى الْأَنْفُسَ حِينَ مَوْتِها».[17]
حقيقت قبر
واژة قبر در مدارك و منابع ديني در دو معنا به كار رفته است:
1. مكاني كه جسد ميت در آن مدفون مي‎گردد.
روايات مربوط به احكام قبر و دفن ميت كه در كتابهاي فقهي مورد بحث واقع مي‎شوند، ناظر به اين معنا مي‎باشند، نيز در برخي از آيات همين معنا مراد است، چنان‎كه خداوند دربارة منافقان مي‎فرمايد:
«وَ لا تُصَلِّ عَلى أَحَدٍ مِنْهُمْ ماتَ أَبَداً وَ لا تَقُمْ عَلى قَبْرِهِ...».[18]
ـ هيچ‎گاه بر هيچ يك از مردگان آنان نماز نگذار و بر قبر او نايست.
و نيز دربارة پايان زندگي انسان مي‎فرمايد:
«ثُمَّ أَماتَهُ فَأَقْبَرَهُ».[19]
ـ سپس او را مي‎ميرانده وارد قبر مي‎كند.
علامة طباطبايي(ره) در تفسير اين آيه شريفه فرموده است: مقصود از «اقبار» دفن انسان در قبر و پنهان كردن او در دل زمين است، ‌و اين امر ناظر به روش غالب انسان‎ها در دفن مردگان مي‎باشد؛ و دليل اين‎كه اين كار به خداوند نسبت داده شده، آن است كه خداوند آنان را به اين كار هدايت نموده است. نيز برخي گفته‎اند: مقصود اين است كه خداوند دستور داده است كه مردگان را در قبر بگذارند.
ولي وجه نخست با سياق آيات كه ناظر به تدبير تكويني خداوند در مورد انسان است نه تدبير تشريعي او مناسب‎تر مي‎باشد.[20]
2. معناي ديگر واژة قبر همان عالم برزخ است، چنان‎كه از امام سجاد ـ عليه السلام ـ در تفسير آية «وَ مِنْ وَرائِهِمْ بَرْزَخٌ إِلى يَوْمِ يُبْعَثُونَ» روايت شده كه فرمود: «برزخ همان قبر است»، آن‎گاه افزود: «قبر يا باغي از باغ‎هاي بهشت، و يا گودالي از دوزخ است.»[21]
[1] . به الميزان، ج 7، ص 132، و ج 17، ص 269، رجوع شود.
[2] . مؤمنون/ 100.
[3] . الرحمن/ 20.
[4] . نساء/ 97.
[5] . مؤمنون/ 100.
[6] . نحل/ 32.
[7] . مرحوم طبرسي در ذيل اين آيه گفته است: «و في هذا دلالة علي نعيم القبر لأنه انما قال ذلك و قومه احياء» مجمع البيان، ج 3، ص 421؛ يس/ 26.
[8] . يس/ 27.
[9] . آل عمران/ 170.
[10] . در اين‎باره به تفسير مجمع البيان، ج 1، ص 236؛ و الميزان، ج 1، ص 345 رجوع شود.
[11] . غافر/ 46ـ45.
[12] . الميزان، ج 17، ص 335 ـ كلمة «غدواً و عشياً» در مورد عذاب برزخي ممكن است اشاره به پيوستگي عذاب باشد و نيز ممكن است ذكر آن به اين خاطر باشد كه چون رابطه اهل برزخ به كلي با دنيا قطع نشده است، به گونه‎اي به زمان صبح و شام نسبت دارند (علامه طباطبايي (ره)).
[13] . نوح/ 26.
[14] . «وَ قالُوا أَ إِذا ضَلَلْنا فِي الْأَرْضِ أَ إِنَّا لَفِي خَلْقٍ جَدِيدٍ» (سجده/ 10).
[15] . سجده/ 11.
[16] . نيز در اين زمينه، مطالبي در بحث معاد روحاني از ديدگاه قرآني،‌بيان گرديده است.
[17] . زمر/ 42.
[18] . توبه/ 84.
[19] . عبس/ 8.
[20] . الميزان، ج 20، ص 208ـ207.
[21] . خضال شيخ صدوق باب خصال سه گانه، روايت 91 ـ «و الله ان القبر لروضة من رياض الجنة، او حفرة من حفر النبران».
@#@
هم‎چنين از امام صادق ـ عليه السلام ـ روايت شده كه فرمود: «من نسبت به عالم برزخ براي شما نگرانم». از آن حضرت از معناي برزخ سؤال شد، پاسخ داد: «مقصود قبر است از لحظة مرگ تا قيامت».[1]
سؤال در قبر
يكي از مطالبي كه در احاديث و نيز كتاب‎هاي كلامي پيرامون قبر مطرح شده است، مسئله سؤال در قبر مي‎باشد. ما در اين مورد به نقل سخن استاد كلام اماميه شيخ مفيد(ره) (م/ 413) بسنده مي‎كنيم:
«در احاديث صحيح از پيامبر اكرم ـ صلّي الله عليه و آله ـ روايت شده است كه فرمود: فرشتگان بر اهل قبور وارد مي‎شوند و دربارة مسايل دين از آنان سؤال مي‎كنند. در برخي از اين‎روايات آمده است كه: ‌دو فرشته‎اي كه مأمور اين كار مي‎باشند، ناكر و نكير نام دارند كه بر ميت وارد شده و از او دربارة خدا، پيامبر، دين و امام سؤال مي‎كنند، هر گاه پاسخ حق بگويد او را به فرشتگان ثواب تحويل مي‎دهند، و در غير اين صورت او را به فرشتگان عذاب مي‎سپارند. نيز در پاره‎اي از روايات آمده است: نام دو فرشته‎اي كه بر كافران وارد مي‎شوند، ناكر و نكير، و دو فرشته‎اي كه مأمور سؤال از مؤمنان مي‎باشند، «مبشر و بشير نام دارند».[2]
در احاديث متعدد از ائمه طاهرين ـ عليهم السلام ـ روايت شده است كه: سؤال در قبر به دو گروه اختصاص دارد: يكي، آنان چه داراي ايمان خالص مي‎باشند؛ و ديگري، آنان چه كافر محض باشند: «لَا يُساءَلَ فِي الْقَبْرِ اِلّا مِنْ مَحَضِ الإيمانَ مَحْضاً أوْ مَحْضَ الْكُفر مَحْضاً».[3]
ثواب و عقاب در قبر
مقصود از ثواب و عقاب در قبر همان ثواب و عقاب برزخي است،‌ كه بنا بر آن‎چه از آيات و روايات به دست مي‎آيد عموميت نداشته و به دو گروه گذشته اختصاص دارد. شيخ مفيد(ره) در اين‎باره گفته است:
«از روايات به دست مي‎آيد كه: ارواح، پس از مرگ بدن‎ها دو دسته‎اند: برخي از آنان بهره‎مند از پاداش و يا گرفتار عقاب مي‎باشند؛ و برخي از آن‎ها ثواب و عقاب را درك نمي‎كنند، چنان‎كه از امام صادق ـ عليه السلام ـ روايت شده كه فرمود: روح آنان چه ايمان خالص دارند يا كافر محض مي‎باشند، پس از مرگ به هيكلي همانند بدن دنيوي تعلق گرفته و تا روز قيامت به اعمال خود جزا داده مي‎شوند. و در آن روز خداوند بدن او را زنده كرده و بار ديگر روح به بدنش تعلق گرفته و جزاي كامل اعمال خود را مي‎بيند».
شيخ مفيد(ره) سپس در مورد مؤمنان به آية‌ مربوط به مؤمن آل ياسين، و در مورد كافران به آية مربوط به عذاب آل فرعون استشهاد كرده و آن‎گاه گفته است:
«آنان ‎چه ايمان خالص نداشته و كافر محض نيز نمي‎باشند، در عالم برزخ نه مورد سؤال واقع مي‎شوند، و نه پاداشي را درك مي‎كنند، و نه عذاب مي‎شوند».[4]
لازم به يادآوري است در برخي روايات از گروه سوم كه در عالم برزخ نه پاداش داده مي‎شوند، و نه كيفر، و نه مورد سؤال واقع مي‎شوند، به «مستضعفان» ياد شده است، چنان‎كه از امام صادق ـ عليه السلام ـ دربارة مستضعفان سؤال شد، فرمود: آنان نه مؤمن‎اند و نه كافر، بلكه در انتظار امر خداوند مي‎باشند:
«هُمْ لَيْسُوا بِالمُؤمِنينَ وَ لَا بِالكُفّارِ، فَهُمُ الْمُرجَوْنَ لِأمرِ اللهِ».[5]
علامه مجلسي(ره) نيز آن‎جا كه از طوايف سه گانه انسان‎ها در عالم برزخ سخن گفته گروه سوم را كه نه ثواب دارند و نه عقاب، به عنوان «مستضعفان» ناميده و گفته است:
«آن‎چه از آيات و روايات بسيار و براهين قطعي استفاده مي‎شود، اين است كه نفس، پس از مرگ باقي است، و اگر كافر محض باشد معذب، و اگر مؤمن خالص باشد منعم مي‎باشد، و اگر از مستضعفان باشد به حال خود رها مي‎گردد...»[6]
او در جاي ديگر نيز گفته است:
«مقتضاي قواعد عدليه و ظواهر نصوص ديني اين است كه سؤال در قبر به انسان‎هايي كه واجد شرايط تكليف بوده و مكلف بوده‎اند، اختصاص دارد، و شامل كودكان، سفيهان و ديوانگان و مستضعفان نمي‎گردد».[7]
بنابراين، مقصود از مؤمن و كافرِ محض كساني هستند كه شرايط تكليف را دارا بوده‎اند.
دفع يك توهم
برخي توهم كرده‎اند كه تعلق روح به بدن مثالي در عالم برزخ، مستلزم تناسخ بوده و در نتيجه باطل است؛ ليكن با توجه به آن‎چه در بحث تناسخ گذشت، نادرستي اين پندار روشن است، زيرا تناسخ باطل از نظر عقل و شرع، آن است كه روح پس از مفارقت از بدن بار ديگر به بدن مادي تعلق گرفته و بار ديگر حيات دنيوي را ادامه داده، و اين جريان پيوسته تكرار گردد، و حال آن‎چه در اين‎جا سخن از تعلق روح به بدن برزخي است، نه بدن دنيوي، و اين امر تكرار پذير نبوده و با فرا رسيدن قيامت پايان مي‎پذيرد.
بنابراين، هيچ يك از دو اشكال تناسخ معروف (تعلق دو نفس به يك بدن، ناهم‎آهنگي روح و بدن) متوجه تعلق روح به بدن مثالي نيست، و نتيجه مي‎گيريم كه تعلق ارواح به قالب‎هاي مثالي در عالم برزخ، موضوعاً و حكماً با نظريه، تناسخ تفاوت دارد.
[1] . فروع كافي، دارالكتب الاسلاميه، ج 1، ص 242.
[2] . تصحيح الاعتقاد،‌منشورات الرضي، ص 77. در برخي از روايات به جاي ناكر، «منكر» آمده است، و نيز در برخي از روايات آمده است كه: فرشتگان پاداش و كيفر، همان فرشتگان سؤال كننده مي‎باشند.
[3] . فروع كافي، ج 1، ص 237ـ235؛ روايات: 1، 2، 3، 4 و 8.
[4] . تصحيح الاعتقاد، ص 70ـ69، نيز رجوع شود به اوائل المقالات، طبقه دوم، ص 89ـ87، و بحارالانوار، ج 5، ص 272 (نقل كلام شيخ از اجوية المسائل السروية) رجوع شود.
[5] . تفسير عياشي، ج 2، ص 110.
[6] . بحارالانوار، ج 6، ص 270.
[7] . همان، ص 278.
علی ربانی گلپایگانی - عقاید استدلالی
مطالب مرتبط :
نام و نام خانوادگی :
پست الکترونیک :
متن نظر :