امروز:
پنج شنبه 3 فروردين 1396
بازدید :
1530
تناسخ و معاد
ـ معناي لغوي و اصطلاحي واژة تناسخ
«تناسخ» از ريشه «نسخ» گرفته شده و كاربرد لغوي آن با دو ويژگي همراه است:
1. تحول و انتقال.
2. تعاقب دو پديده كه يكي جانشين ديگري گردد.[1]
از اين‎رو، واژة «نسخ» در اصطلاح فقه و اصول فقه عبارت است از اين‎كه حكمي در شريعت به وسيلة حكم ديگر برطرف شود، كه هر دو ويژگي معناي لغوي به روشني در آن موجود است: ولي هرگاه اين واژه در مسايل كلامي مانند «تناسخ» به كار مي‎رود، تنها ويژگي اول مورد نظر است، زيرا چنان‎كه خواهيم گفت: «تناسخ» عبارت است از اين‎كه: روح از بدني به بدن ديگر منتقل شود، كه در اين‎جا تحول و انتقال هست، ولي حالت تعاقب، كه يكي پشت سر ديگري درآيد، وجود ندارد.
در هر حال، انتقال و تحول دربارة نفس انسان، گونه‎هايي دارد كه عبارتند از:
1. انتقال نفس انساني از اين جهان به سراي ديگر.
2. انتقال نفس در ساية حركت جوهري، از مرتبة قوه به مرتبة كمال، مانند نفس نوزاد كه كمالات در آن، كاملاً به صورت بالقوه و زمينه است، به تدريج به حد كمال مي‎رسد.
3. انتقال نفس پس از مرگ به جسمي از اجسام مانند سلول نباتي و يا نطفه حيوان و يا جنين انسان؛ و به ديگر سخن: قايلين به تناسخ به اين معنا معتقدند كه آن‎گاه كه انسان مي‎ميرد، روح او به جاي انتقال به نشأه ديگر، باز به اين جهان باز مي‎گردد در اين بازگشت، نفس براي خود بدني لازم دارد، كه با آن بدن به زندگي مادي خود ادامه دهد و اين بدن كه ما از آن به جسم تعبير آورديم، گاهي نبات است، و گاهي حيوان است، و گاهي انسان. اين همان تناسخ است كه در فلسفة اسلامي و قبلاً در فلسفة يونان، بلكه در مجامع فكري بشر مطرح بوده است و غالباً‌ كساني كه تجزيه و تحليل درستي از معاد نداشتند به اين اصل پناه بردند، با اين توجيه كه گويي اصل تناسخ اصل عدالت در باب كيفر و پاداش را تأمين مي‎كند. مثلاً كساني كه در زندگي ديرينة خود درست‎كار و پاكدامن بوده‎اند، بار ديگر به اين جهان باز مي‎گردند، و از زندگي بسيار مرفه و دور از غم و ناراحتي (به عنوان پاداش) برخوردار مي‎شوند، برعكس، آن گروه كه در زندگي پيشين خود تجاوزكار و ستمگر بوده‎اند، براي كيفر، به زندگي پست‎تر باز مي‎گردند. و در نتيجه، اگر امروز گروهي را مرفه، و گروه ديگر را گرسنه و برهنه مي‎بينيم، اين به خاطر نتيجة اعمال پيشين آنها است كه به اين صورت تجلي كرده است، و هرگز تقصيري متوجه فرد يا جامعه نيست.
اعتقاد به تناسخ به اين شكل، گذشته از اين‎كه از نظر فلسفي نادرست است، از نظر اجتماعي نيز پي‎آمدهاي ناشايستي دارد. زيرا مي‎تواند اهرمي محكم در دست جهان‎خواران باشد كه عزت و رفاه خود را معلول پارسايي دوران ديرينه، و بدبختي بيچارگان را نتيجة زشتكاري‎هاي آنان در زندگي‎هاي قبلي قلمداد كنند، از اين طريق، بر ديگ خشم فروزان و جوشان توده‎ها كه پيوسته خواستار انقلاب و پرخاشگري بر ضد مرفهان و مستكبران مي‎باشند، آب سرد بريزند و همه را خاموش نمايند.
شايد به خاطر همين انگيزه بوده است كه انديشة تناسخ در سرزمين‎هاي مانند «هند» رشد نموده كه از نظر بدبختي، و گسترش فاصلة طبقاتي وحشت‎زا و هولناك مي‎باشد. به طور مسلم، صاحبان زر و زور براي توجيه كارهاي خود، و براي فرونشاندن خشم ملت‎هاي گرسنه و برهنه به چنين اصلي پناه مي‎بردند، و رفاه خود و تهي‎دستي مرگبار مستمندان و تهيدستان را از اين طريق توجيه مي‎نمودند، تا آن هندي بيچاره به جاي فكر انقلاب، بر زندگي قبلي خود تأسف ورزد، و با خود بگويد: من هزاران سال پيش كه در اين جهان زندگي مي‎كردم، چنين و چنان كردم، و اينك همان دامنگيرم شده است، ولي خوشا به حال آن خواجگان كه هم اكنون ميوه نيكوكاري خود را مي‎چينند، بدون آن كه ستمي به كسي بنمايند!
اقسام تناسخ
تناسخ فلسفي گونه‎هايي دارد كه عبارتند از:
1. تناسخ نامحدود.
2. تناسخ محدود به صورت نزولي
3. تناسخ محدود به صورت صعودي
هر چند هر سه نظريه، ‌از نظر اشكال تصادم با معاد يكسان نمي‎باشند؛ زيرا قسم نخست از نظر بحث‎هاي فلسفي كاملاً در تضاد با معاد مي‎باشد، در حالي كه قسم سوم فقط يك نظرية فلسفي غير صحيح است، هر چند اعتقاد به آن، مستلزم مخالفت با انديشة معاد نيست، همان‎گونه كه قسم دوم نيز مخالفت همه جانبه با انديشة معاد ندارد، ولي چون همگي در يك اصل اشتراك دارند، و آن انتقال نفس از جسمي به جسم ديگر مي‎باشد، به همين دليل قسم سوم را نيز در شمار اقسام تناسخ آورديم.
1. تناسخ نامحدود يا مطلق
مقصود از آن اين است كه نفس همة انسان‎ها، در همة زمان‎ها پيوسته از بدني به بدن ديگر منتقل مي‎شوند، و براي اين انتقال، از نظر افراد، و نيز از نظر زمان محدوديتي وجود ندارد: يعني نفوس تمام انسان‎ها در تمام زمان‎ها به هنگام مرگ، دستخوش انتقال، از بدني به بدن ديگر مي‎باشند، و اگر معادي هست جز بازگشت به اين دنيا آن هم به اين صورت، چيز ديگري نيست. و چون اين انتقال از نظر افراد و از نظر زمان، گسترش كامل دارد، از آن به تناسخ نامحدود يا مطلق تعبير نموديم.
قطب الدين شيرازي(ره) در تشريح اين قسم از تناسخ چنين مي‎گويد:
«گروهي كه از نظر تحصيل و آگاهي فلسفي در درجة نازل مي‎باشند به يك چنين تناسخ معتقدند، يعني پيوسته نفوس از طريق مرگ و از طريق بدن‎هاي گوناگون، خود را نشان مي‎دهند و فساد و نابودي يك بدن مانع از عود ارواح به اين جهان نمي‎باشد.»[2]
2. تناسخ محدود به شكل نزولي
قايلان به چنين تناسخي معتقدند انسان‎هايي كه از نظر علم و عمل، و حكمت نظري و عملي، در سطح بالاتري قرار گرفته‎اند، به هنگام مرگ بار ديگر به اين جهان باز نمي‎گردند، بلكه به جهان مجردات و مفارقات (از ماده و آثار آن) مي‎پيوندند، و براي بازگشت آنان به اين جهان، وجهي نيست.
ولي آن گروه كه از نظر حكمت علمي و عملي در درجة پايين قرار دارند، و نفس آنان آيينة معقولات نبوده و در مرتبة «تخلية نفس» از رذايل، توفيق كامل به دست نياورده‎اند، براي تكميل در هر دو قلمرو (نظري و عملي)، بار ديگر به اين جهان باز مي‎گردند، تا آن‎جا كه از هر دو جنبه به كمال برسند، و پس از كمال به عالم نور بپيوندند.
در اين نوع تناسخ دو نوع محدوديت وجود دارد:
يكي،‌ محدوديت از نظر افراد، زيرا تمام افراد به چنين سرنوشتي دچار نمي‎گردند، و افراد كامل بعد از مرگ به جاي بازگشت به دنيا، به عالم نور و ابديت ملحق مي‎شوند.
ديگري، محدوديت از نظر زمان، يعني حتي آن افرادي كه براي تكميل به اين جهان باز گردانده مي‎شوند، هرگز در اين مسير پيوسته نمي‎مانند، بلكه روزي كه نقصان‎هاي علمي و عملي خود را برطرف كردند بسان انسان‎هاي كامل قفس را شكسته و به عالم نور مي‎پيوندند.
3. تناسخ صعودي
اين نظريه بر دو پايه استوار است:
1. از ميان تمام اجسام، نبات آمادگي و استعداد بيشتري براي دريافت فيض حيات دارد.
2. مزاج انساني براي دريافت حيات برتر، بيش از نبات شايستگي دارد. او شايستة دريافت حياتي است كه مراتب نباتي و حيواني را پشت سر گذاشته باشد.
به خاطر حفظ اين دواصل (آمادگي بيشتر در نبات، و شايستگي بيشتر در انسان)، فيض الهي كه همان حيات و نفس است، نخست به نبات تعلق مي‎گيرد و پس از سير تكاملي خود به مرتبة نزديك به حيوان، در «نخل» ظاهر مي‎شود، آن‎گاه به عالم جانوران گام مي‎نهد، و پس از تكامل و وصول به مرتبة ميمون، با يك جهش به انسان تعلق مي‎گيرد و به حركت استكمالي خود ادامه مي‎دهد، تا از نازلترين درجه به مرتبة كمال نايل گردد.[3]
تناسخ مطلق وعنايت الهي
دربارة تناسخ مطلق دو مطلب را يادآور مي‎شويم:
1. هرگاه نفوس به صورت همگاني و هميشگي راه تناسخ را بپيمايند، ‌ديگر مجالي براي معاد نخواهد بود، در حالي كه با توجه به دلايل عقلي ـ كه پيش از اين بيان گرديد ـ معاد امري ضروري و حتمي است.
شايد قايلان به اين نظريه، چون به حقيقت (معاد) پي نبرده‎اند «ره افسانه زده‎اند»، و تناسخ را جايگزين معاد ساخته‎اند: و اين در حالي است كه دلايل ضرورت معاد چنين بازگشت را غايت معاد نمي‎داند، زيرا انگيزة معاد منحصر به پاداش و كيفر نيست، تا تناسخي هم آهنگ با زندگي پيشين انسان، تأمين كنندة عدل الهي باشد، بلكه ضرورت معاد دلايل متعدد دارد كه جز با اعتقاد به انتقال انسان به نشأه‎اي ديگر تأمين نمي‎شود.
2. نفس كه از بدني به بدن ديگر منتقل مي‎شود، از دو حالت بيرون نيست، يا موجودي است منطبع و نهفته در ماده، و يا موجودي است مجرد و پيراسته از جسم و جسمانيت.
در فرض نخست، نفس انساني حالت عرض يا صور منطبع و منقوش در ماده به خود مي‎گيرد، كه انتقال آن از موضوعي به موضوع ديگر محال است، زيرا واقعيت عرض و صورت منطبع، قيام به غير است، و لازمة انتقال اين است كه نفس منطبع، در حال انتقال بدون موضوع بوده و حالت استقلال داشته باشد.
به عبارت ديگر: بايد نفس منطبع در بدن نخست و پس از انتقال، داراي موضوع بوده، و در حال انتقال فاقد موضوع باشد،‌ يعني از نظر موضوع مستقل و بي‎نياز باشد. و اين فرض، مستلزم تناقض است؛ زيرا واقعيت اين صورت، قيام به غير است. بنابراين،‌ اگر با اين واقعيت وابسته، وجود مستقلي داشته باشد، اين همان جمع ميان دو نقيض در آن واحد است.
[1] . در اقرب الموارد مي‎نويسد: النسخ في الاصل النقل النقل: نيز راغب در مفردات خود مي‎گويد: النسخ ازاله شيء بشيء يتعاقبه كنسخ الشمس الظل، و الظل الشمس، و الشيب الشباب؛ نسخ از بين بردن يك چيز است، چيز ديگر را به صورت متعاقب؛ مانند خورشيد كه سايه را، يا سايه كه خورشيد را محو مي‎كند، و پيري كه جواني را فرسود مي‎سازد؛ و در همة اين موارد نسخ به كار مي‎رود.
[2] . شرح حكمة الاشراق، ص 476.
[3] . اسرار الحكم، ص 293ـ294.
@#@
فرض دوم مستلزم آن است كه موجودي كه شايستگي تكامل و تعالي را دارد، هيچ‎گاه به كمال مطلوب نرسد، زيرا مقصود از كمال، مطلوب كمال علمي و عملي است، و اگر انسان پيوسته از بدني به بدن ديگر منتقل گردد، هرگز از نظر علم و عمل و انعكاس حقايق بر نفس، و تخليه از رذايل و آراسته شدن به فضايل، به حد كمال نمي‎رسد.
آري، نفس در اين جهان ممكن است به مراتب چهارگانه عقلي (يعني از هيولايي به عقل بالملكه، و از آن به عقل بالفعل، و سرانجام از آن به عقل مستفاد) برسد، ولي وقتي تجرد كامل پيدا كرد و بي‎نياز از بدن شد، از نظر معرفت و درك حقايق، كامل‎تر خواهد بود. به همين دليل، از اين تعلق نفس به بدن مادي به صورت پيوسته، با عنايت حق سازگار نيست.[1]
يادآور مي‎شويم تعلق نفس با بدن اگر با انگيزة تدبير بدن و استكمال باشد، با فرض وصول نفس به كمال مطلوب منافات دارد، نه با انگيزة دريافت پاداش و كيفر، چنان‎كه در معاد جسماني تحقق مي‎يابد.
تناسخ نزولي و واپس‎گرايي
تناسخ نزولي، شامل افراد كامل در علم و عمل نيست، بلكه فقط افراد ناقص در علم و عمل به حيات دنيوي بر مي‎گردند، آن هم از طريق تعلق به جنين انسان، يا سلول گياه، و يا نطفة حيوان.
در نقد اين نظريه كافي است به واقعيت نفس آن‎گاه كه از بدن جدا مي‎شود، توجه كنيم. نفس به هنگام جدايي از بدن انسان به كمالي مخصوصي مي‎رسد، و بخشي از قوه‎ها در آن به فعليت درمي‎آيد، و هيچ كس نمي‎تواند انكار كند كه نفس يك انسان ـ مثلاً چهل ساله ـ قابل قياس با نفس كودك ـ يك ساله و دو ساله ـ نيست.
در تناسخ نزولي كه روح انسان چهل ساله پس از مرگ، به جنين انسان ديگر تعلق مي‎گيرد، از دو حالت بيرون نيست:
1. نفس انساني با داشتن آن كمالات و آن فعليت‎ها، به جنين انسان يا جنين حيوان يا به بدن حيوان كاملي تعلق مي‎گيرد.
2. نفس انسان با حذف فعليات و كمالات، ‌به جنين انسان يا حيوان ديگر منتقل مي‎گردد.
صورت نخست، امتناع ذاتي دارد؛ زيرا نفس با بدن يك نوع تكامل هم‎آهنگ دارند و هر چه بدن پيش رود نفس نيز به موازات آن گام به پيش مي‎گذارد. با اين وجود، چگونه مي‎توان تصور كرد كه نفس به تدبير بدني بپردازد، كه كاملاً با آن ناهماهنگ است؟
به عبارت ديگر: تعلق نفس به چنين بدني، جمع ميان دو ضد است؛ زيرا نفس از آن نظر كه مدت‎ها با بدن پيش بوده داراي كمالات و فعليت‎هايي مي‎باشد، و از آن نظرها كه به جنين تعلق مي‎گيرد بايد فاقد اين كمالات باشد، از اين جهت چنين تصويري از تعلق نفس، مستلزم جمع ميان ضدين و يا نقضين است.
در فرض دوم كه نفس با سلب كمالات و فعليت‎ها، به جنين تعلق مي‎گيرد، اين سؤال مطرح مي‎شود كه: چنين سلب، يا خصيصة ذاتي خود نفس است، و يا از عامل خارجي ناشي مي‎شود. صورت نخست امكان پذير نيست؛ زيرا حركت از كمال به نقص نمي‎تواند، ذاتي يك شيء باشد. خصيصة و صورت دوم با عنايت الهي سازگاري ندارد؛ زيرا مقتضاي حكمت اين است كه خداوند هر موجودي را به كمال ممكن خود برساند.[2]
تناسخ صعودي
در تناسخ صعودي مسير تكامل انسان، گذر از نبات به حيوان، و از حيوان به انسان است. بنابراين، و از آن‎جا كه نبات براي دريافت حيات آماده‎تر از انسان‎، و انسان شايسته‎تر از ديگر انواع است، بايد حيات (نفس روحي) نخست به نبات تعلق گيرد، سپس از طريق مدارج معين به بدن انسان منتقل گردد.
از قايلان به اين نظريه سؤال مي‎شود: اين نفس (نفسي كه منتقل از نبات به حيوان و سپس به انسان منتقل مي‎گردد) از نظر واقعيت چگونه است: آيا موقعيت انطباعي در متعلق دارد، آن‎چنان‎كه نقوش در سنگ و عرض در موضوع خود منطبع مي‎باشد، يا موجود مجردي است كه در ذات خود، ‌نياز به بدن مادي ندارد هر چند در مقام كار و فعاليت، از آن به عنوان ابزار استفاده مي‎كند.
در صورت نخست، سه حالت خواهيم داشت:
1. حالت پيشين: نفس در همان موضوع پيشين منطبع مي‎شود.
2. حالت بعد: نفس پس از انتقال از بدن اول، در بدن دوم منطبع مي‎شود.
3. حالت انتقال: نفس از بدن اول گسسته و هنوز به دومي نپيوسته است.
در اين صورت، اين اشكال پيش مي‎آيد كه نفس در حالت سوم چگونه مي‎تواند هستي و تحقق خود را حفظ كند، در حالي كه واقعيت آن انطباع در غير و حال در محل است. و فرض اين است كه در اين حالت (حالت سوم) هنوز موضوعي به دست نياورده است.
در صورت دوم مشكل به گونه‎اي ديگر جلوه مي‎كند، و آن اين‎كه مثلاً اگر نفس متعلق به حيوان در حد حيوان تعين پيدا كند، ‌نمي‎تواند به بدن انسان تعلق بگيرد، زيرا نفس حيواني از آن نظر كه در درجة حيواني محدود و متعين گشته است كمال آن در دو قوة معروف شهوت و غضب است، و اين دو قوه، براي نفس در اين حد كمال شمرده مي‎شود، و اگر نفس حيواني در اين حد فاقد اين دو نيرو باشد، در حقيقت حيوان نبوده و بالاترين كمال خود را فاقد مي‎باشد.
در حالي كه اين دو قوه براي نفس انساني نه ماية كمال نيست، بلكه مانع از تعالي آن به درجات رفيع انساني است؛ زيرا نفس انساني در صورتي تكامل مي‎يابد كه اين دو نيرو را مهار كند.
اكنون سؤال مي‎شود كه: نفس حيواني چگونه مي‎تواند پاية تكامل انسان باشد، در حالي كه كمالات متصور در اين دو، با يكديگر تضاد و تباين دارند. اگر نفس حيواني با چنين ويژگي‎ها به بدن انسان تعلق گيرد نه تنها ماية كمال او نمي‎باشد، بلكه او را از درجة انساني پايين آورده و در حد حيواني قرار خواهد داد كه با چنين سجايا و غرايز هم گامند.
البته قايلان به اين نوع تناسخ به جاي تصوير تكامل به صورت متصل و پيوسته، آن را به صورت منفصل و گسسته انديشيده‎اند؛ و تفاوت تناسخ به اين معنا، با حركت جوهري در اين است كه در تناسخ به اين معنا تكامل نفس به صورت گسسته و با موضوعات مختلف (نبات، حيوان، انسان) صورت مي‎پذيرد، در حالي كه تكامل نفس درحركت جوهري به صورت پيوسته و با بدن واحد تحقق مي‎يابد.
به تعبير روشن‎تر: در اين نظريه نفس نباتي تعين پيدا كرده و با اين خصوصيات به بدن حيواني تعلق مي‎گيرد، ‌و نفس حيواني به تعينات حيواني كه خشم و شهوت از صفات بارز آن است ـ به بدن انسان تعلق مي‎گيرد، آن‎گاه مسير كمال را مي‎پيمايد، ليكن بايد توجه كرد كه اين نوع سير، موجب تكامل نمي‎گردد، بلكه موجب انحطاط انسان به درجه پايين‎تر مي‎باشد، زيرا اگر نفس انساني كه با خشم و شهوت اشباع شده به بدن انسان تعلق گيرد او را به صورت انسان درنده در خواهد آورد كه جز شهوت و غضب چيزي نخواهد فهميد. در حالي كه در حركت جوهري، جماد در مسير تكاملي خود به انسان مي‎رسد ولي هيچ‎گاه در مرتبه‎اي تعين نيافته و ويژگي‎هاي هر مرتبه را به صورت مشخص واجد نمي‎باشد.
اين‎جاست كه سير جماد از اين طريق ماية تكامل است، در حالي كه سير پيشين ماية جمع بين اضداد و انحطاط به درجات نازل‎تر مي‎باشد.[3]
نقد تناسخ به صورت مطلق
تا اين‎جا با اقسام تناسخ و نادرستي هر يك،‌آشنا شديم، اكنون به نقد مطلق تناسخ مي‎پردازيم. ما از ميان دلايل بسياري كه براي ابطال تناسخ گفته شده است، به دو دليل اشاره مي‎كنيم:
1. تعلق دو نفس به يك بدن
لازمة قول به تناسخ، تعلق دو نفس به يك بدن و اجتماع دو روح در يك تن مي‎باشد. اين برهان مبتني بر دو اصل است:
1. هر جسمي ـ اعم از نباتي و حيواني و انساني ـ آن‎گاه كه آمادگي و شايستگي براي تعلق نفس را داشته باشد، از جانب خداوند به او افاصة نفس مي‎شود؛ زيرا مشيت خدا بر اين تعلق گرفته است كه هر ممكن را به كمال مطلوب خود برساند. در اين صورت، سلول نباتي خواهان نفس نباتي، نطفة حيواني خواهان نفس حيواني، و جنين انساني خواهان نفس انساني مي‎باشد، و نفس مناسب هر يك، به وي اعطا مي‎گردد.
2. اگر با مرگ انساني، نفس وي به جسم نباتي يا حيواني يا جنين انساني تعلق گيرد، در اين صورت جسم و بدن مورد تعلق اين نفس، داراي نوعي تشخص و تعين و حيات متناسب با آن خواهد بود.
لازمة اين دو مقدمه آن است كه به يك بدن، دو نفس تعلق بگيرد: يكي، نفس خود آن جسم كه بر اثر شايستگي از جانب آفريدگار اعطا مي‎شود؛ و ديگري، نفس مستنسخ از بدن پيشين و اين در حالي است كه اجتماع دو نفس در يك بدن از دو نظر باطل است:
اولاً: برخلاف وجدان هر انسان مدركي است، و تاكنون تاريخ از چنين انساني گزارش نكرده است كه مدعي دو روح و دو نفس بوده باشد.
ثانياً: لازم است از نظر صفات و يافته‎هاي نفساني پيوسته دو وصف را در خود بيابد مثلاً آن‎جا كه از طلوع آفتاب آگاه مي‎شود و يا به كسي عشق مي‎ورزد بايد در خود اين حالات را به طور مكرر در يك آن بيابد.[4]
به عبارت ديگر: نتيجة تعلق دو نفس به يك بدن، داشتن دو شخصيت و دو تعين و دو ذات،‌ در يك انسان است، و در حقيقت لازمة آن اين است كه واحد، متكثر؛ و متكثر، واحد گردد؛ زيرا فرد خارجي يك فرد از انسان كلي است و لازمة وحدت، داشتن نفس واحد است، ولي بنابر نظرية تناسخ، داراي دو نفس است، و در نتيجه بايد دو فرد از انسان كلي باشد و اين همان واحد بودن متكثر و يا متكثر بودن واحد است.[5]
پاسخ به يك سؤال:
ممكن است به نظر برسد سلول نباتي آن‎گاه كه آمادة تعلق نفس است، و يا نطفه حيواني و يا جنين انساني كه شايستگي تعلق نفس را دارد، تعلق نفس تناسخي مانع از تعلق نفس ديگر مي‎باشد، و در اين صورت دو شخصيت و دو نفس وجود نخواهد داشت.
[1] . شرح حكمة الاشراق، ص 476، اسفار، ج 9، ص 7.
[2] . اسفار، ج 9، ص 16.
[3] . اسفار، ج 9، ص 23ـ22.
[4] . كشف المراد، ص 113.
[5] . اسفار، ج 9، ص 10ـ9.
@#@
پاسخ اين پرسش روشن است، زيرا مانع بودن نفس تناسخي از تعلق نفس جديد، بر اين سلول و يا نطفه و يا جنين انسان، اولي از عكس آن نيست و آن اين‎كه تعلق نفس مربوط به هر سلول و جنين، مانع از تعلق نفس تناسخي باشد. و تجويز يكي از اين دو صورت بر ديگري، ترجيح بدون مرجح است.
و به ديگر سخن: هر يك از اين بدن‎ها آمادگي نفس واحدي را دارد، و تعلق هر يك مانع از تعلق ديگري است، با اين وجود چرا بايد مانعيت يكي را پذيرفت و از ديگري صرف نظر كرد؟
2. عدم هماهنگي ميان نفس و بدن
تركيب بدن و نفس يك تركيب واقعي و حقيقي است، و به هيچ وجه مشابه تركيب صندلي و ميز از چوب و ميخ (تركيب صناعي) و نيز مانند تركيبات شيميايي نيست، بلكه تركيب آن دو، بالاتر از آن‎ها است و يك نوع وحدت ميان آن دو حاكم است. به خاطر همين وحدت است كه نفس انساني هماهنگ با تكامل بدن پيش مي‎رود، و در هر مرحله از مراحل زندگي (نوزادي، كودكي، نوجواني، جواني، پيري و فرتوتي) براي خود شأن و خصوصيتي دارد كه قوه‎ها به تدريج به مرحله فعليت مي‎رسد و «توان»ها حالت «شدن» پيدا مي‎كنند.
در اين صورت، نفس با كمالات فعلي‎اي كه كسب كرده است، چگونه مي‎تواند با سلول نباتي و يا نطفة حيواني و جنين انساني متحد و هم‎آهنگ گردد، ‌در حالي كه نفس از نظر كمالات به حد فعليت رسيده، و بدن در نخستين مرحله از كمالات است و تنها قوه و توان آن را دارد.
البته بايد توجه داشت كه اين برهان مربوط به موردي است كه نفس انساني به بدن پايين‎تر از خود و به بدني كه كمالات آن به حد فعليت نرسيده، تعلق بگيرد، ولي در صورتي كه فرضاً نفس به بدن هماهنگ تعلق بگيرد اين برهان در آن‎جا جاري نخواهد بود.[1]
[1] . اسفار، ج 9، ص 3ـ2.
علی ربانی گلپایگانی - عقاید استدلالی
مطالب مرتبط :
نام و نام خانوادگی :
پست الکترونیک :
متن نظر :