امروز:
جمعه 30 تير 1396
بازدید :
3492
نسبي بودن اخلاق
به طوري که مي دانيم انسان ها داري فطرت واحدي هستند. بنابر اين اساس تأثير عملکرد واحد در زمينه روحي آن ها يکسان است: چنين نيست که تأثير يک عمل در شرايط يکسان بر روي يک فرد مثبت و بر روي فرد ديگر منفي باشد. اگر عملي براي يکي از انسان ها فضيلت و کمال باشد، براي همه انسان ها فضيلت و کمال به حساب مي آيد؛ زيرا کمال انسان عبارت است از رشد استعدادهاي فطري او در جهت قرب الهي بنابراين، ارزش هاي اخلاقي ريشه در فطرت انسان دارند و از آن جا که فطرت در همه انسان ها مشترک است، ارزش هاي اخلاقي نيز در مورد همه انسان ها در همه زمان ها و مکان ها يکسان است و اين همان مطلق بودن اصول اخلاقي است.
به عنوان مثال، وقتي از شجاعت، عدالت، حقيقت جويي، نيکوکاري، پاکي و تقوا به عنوان ارزش هاي اخلاقي نام مي بريم، نظر به عده اي معين در زمان و مکان يا جامعه اي مشخص نداريم؛ بلکه پسنديده بودن عدالت و فضيلت نيکوکاري براي همگان و در هر زمان و در هر جامعه اي مورد تأييد است بعضي از مکاتب اخلاقي معتقدند که ارزش هاي اخلاقي نسبي هستند يعني بر حسب شرايط زماني و مکاني، ارزش هاي اخلاقي تغيير مي يابند. علت اين که اين مکاتب ارزش هاي اخلاقي را نسبي مي دانند اين است که:
اولاً: براي انسان فطرت و سرشت واحدي قائل نيستند بلکه او را فاقد فطرت و خواسته هاي فطري مي دانند.
ثانياً: به وجود خداوند به عنوان يگانه مقامي که صلاحيت قانون گذاري دارد، معتقد نيستند، در حالي که در مکتب پيامبران، قانون گذار حقيقي خداوندي است که به همة زواياي وجود انسان و سود و زيان واقعي او آگاه است. به همين علت همه اديان آسماني داراي نظام اخلاقي واحدي هستند و هيچ گونه تفاوت بنيادي در اصول آن ها وجود ندارد.
اعتقاد به نسبي بودن اخلاق در واقع خط بطلان کشيدن بر اخلاق است و راه توجيه و فرار از زير بار تکليف را براي انسان، هموار مي کند. در عمل نيز مشاهده شده است که طرفداران نسبي بودن اخلاق ابتدا به عمل دلخواه خود دست مي زنند و سپس آن را با نسبي بودن اخلاق توجيه مي کنند.
موضوع نسبيت و اطلاق در اخلاق با يکي از بنيادي ترين و کليدي ترين باورها و ارکان اعتقادي و ايماني مسلمانان ارتباط تنگاتنگ دارد. کمال، خاتميت و در نتيجه بين المللي و جاودانه بودن اسلام، خصيصه اي است که آن را از حصار تنگ گذشته و حال آزاد مي کند. اين باور مسلمانان، بيانگر بي نيازي بشر از اديان گذشته و آينده است. اين اصل تأکيد دارد که موقعيت هاي جغرافيايي، ادوار تاريخي و شرايط زمان و مکان، آموزه هاي ديني و از جمله احکام اخلاقي، آن را تحت الشعاع خود قرار نمي دهد؛ مگر از مجاري مجاز و موجهي که دين، خود تعيين کرده است.
مباني و نظريه هايي که «نسبي گرايي» را در حوزة فضيلت و رذيلت ها مي پذيرند، با تفسير معقول از اصول کمال و خاتميت اسلام در تعارض اند. بنابر اين پايبندي به اصل ياد شده وامدار اثبات نوعي ثبات و اطلاق در مفاهيم اخلاقي است. بايد ثابت شودکه طبيعت اولي موضوعات اخلاقي همواره محکوم به حکم يکساني هستند و تنوع جغرافيايي، گذر زمان و گوناگوني فرهنگ نقش و تأثيري در اتصاف يک موضوع اخلاقي به فضيلت با رذيلت ندارد.
به علاوه نوع پاسخ گويي که ما به سؤال مذکور مي دهيم، چگونگي نگرش ما را به اخلاق رقم خواهد زد و در تار و پود پژوهش هاي اخلاقي، تأثيري جدّي خواهد داشت و نه تنها قضاوت ما نسبت به زشت و زيباي اخلاقي دگرگون مي شود، بلکه شيوة بحث در اخلاق، منابع آن و در نهايت قلمرو مخاطبان احکام اخلاقي را نشان مي دهد.
مفهوم اطلاق و نسبيت: مراد از «مطلق گرايي اخلاقي» پاي فشردن بر اين باور است که اصول و گزاره هاي اخلاقي وابسته به هيچ امري خارج از ذات موضوعات اخلاقي و آثار و نتايج واقعي آن ها نيستند. به عبارت ديگر آنچه موجب مي گردد که يک موضوع متّصف به خوبي يا بدي اخلاقي گردد، فقط مجموعة عناصر موجود در ذات موضوع و آثار واقعي مترتب بر آن مي باشد؛ نه حوادث و شرايط خارج از آن، از قبيل شرايط زيست محيطي، اجتماعي، فرهنگي، اقتصادي و يا وضعيت رواني و ذوقي فاعل. بنابر اين اگر نگهداري شايسته از سالمندان، عفت پيشگي و يا حفظ حرمت ديگران به لحاظ اخلاقي، عملي پسنديده است، اصولاً در همة زمان ها و مکان ها و در هر شرايطي و با هر فاعلي، ستوده و اخلاقي است. مگر آن که تغيير شرايط، موجب تغيير در ماهيت عمل گردد و يا باعث بروز تزاحم بين ارزش ها شود.[1]
«نسبيت» يعني وابستگي يک شي به امر يا اموري متغير و خارج از ذات و آثار واقعي آن. بنابر اين نسبيت يک مفهوم اخلاقي، اعم از اين که فضيلت باشد يا رذيلت، به اين است که صدق يا عدم صدق آن بر يک صفت دروني و يا رفتار بيروني، وابسته به عناصري متغير و خارج از حقيقت و آثار واقعي آن صفت يا رفتار باشد، از قبيل فرد واجد آن صفت و يا فاعل آن رفتار، جامعه اي که آن فرد در آن زندگي مي کند و آن هنجار در آن رخ مي دهد. شرايط زماني آن. مثلاً رفتار با سالمندان، همواره محکوم به حکم واحد اخلاقي نيست، يا نوشيدن اندکي شراب و عدم پايبندي به حجاب براي فردي که در جامعة مسيحي زندگي مي کند، يک رذيلت اخلاقي شمرده نمي شود، ولي براي شهروندان جامعة اسلامي امري زشت و خلاف اخلاق است.[2]
در يک تقسيم بندي مي توان انواع نسبيت گرايي اخلاقي را به صورت زير بيان داشت:
1. نسبيت گرايي زيست شناختي: اصول اخلاقي، تابعي از وضعيت متغير زيستي فرد است.
2. نسبيت گرايي جامعه شناختي: اصول اخلاقي، تابعي از اوضاع متغير اجتماعي است که فرد در آن زندگي مي کند.
3. نسبيت گرايي روان شناختي: مفاهيم اخلاقي، تابعي از وضعيت رواني متغير فرد، ذوق و سليقه و ميل و دلخواه اوست. به اين نوع گاهي نسبيت گرايي ذوقي يا اگزيستانسياليستي نيز گفته مي شود.
4. نسبيت گرايي فرهنگي: فضيلت ها و رذيلت هاي اخلاقي بستگي به آداب و رسوم جامعه دارد.
5. نسبيت گرايي ماترياليستي: فضيلت يا رذيلت بودن يک صفت يا رفتار، بستگي به نقش و کارکرد آن نسبت به ايجاد برابري و تساوي مادي در بين انسان ها و توزيع برابر امکانات دارد.[3]
الف: پيامدهاي نسبيت گرايي اخلاقي
نسبيت گرايي اخلاقي به طور کلي و با هر دليل و مبنايي که ادعا شود، داراي پيامدهاي ويرانگر و غير قابل قبولي است، که هر يک به تنهايي براي ابطال آن کافي است. برخي از اين پيامدهاي مشترک و کلي به قرار زير است:
1. سلب مسؤوليت: انکار اخلاقي مطلق و اصول اخلاقي همگاني و جاودانه، هيچ فردي را در قبال رفتار خود، از نظر اخلاقي و در بسياري از موارد از جهت حقوقي مسؤول نمي شناسد.[4]
2. بي ثمري احکام اخلاقي: احکام و قضاياي اخلاقي در صورتي مفيدند که منشأ تأثير باشند؛ شور و شوق و تسليمي را در مخاطب بر انگيزند و او را آمادة ايثار و فداکاري کنند و اين امر ممکن نيست مگر با قبول و عشق به حقانيت عام، مطلق و جاودانة اصول اخلاقي. ولي نسبيت گرايي اخلاقي با همة اين امور در ستيز است و به يکباره خرمن هر گونه توصيه، تسليم و عشق به اصول مشترک اخلاقي را در آتش خود مي سوزاند.[5] در نتيجه نه تبليغ و هدايت و ارشاد و تربيت معنايي دارد و نه انبيا و اولياي الهي مجوزي براي هدايت بشر خواهند داشت و نه مصلحان اجتماعي مي توانند انتظار منطقي از مردم براي لبّيک به دعوت خويش داشته باشند.
3. نفي کمال و جاودانگي دين: اخلاق، گستره اي وسيع و جايگاهي برتر در انديشة ديني دارد؛ به طوري که دين، هدف بالذّات تکوين و تشريع را نيل به فضايل عالي اخلاقي مي داند، به همين دليل در تمام تعاليم ديني، جهات اخلاقي لحاظ شده است و اکثريت آموزه هاي ديني مستقيما از موضوعات اخلاقي بحث مي کند. با توجه به اين حقيقت، قبول تغيير پذيري و عدم ثبات احکام اخلاقي به معناي عصري و موقتي شدن تعالم ديني ودر نتيجه انکار کمال و خاتميت دين است. بنابر اين نسبيت اخلاقي با بين المللي و جاودانگي دين که از شؤون کمال و خاتميت آن مي باشد، در تعارض است.[6]
4. شکاکيت اخلاقي: با اعتقاد به نسبيت اخلاقي امکان هر گونه داوري قاطع نسبت به يک موضوع اخلاقي از بين مي رود. نسبي گرايي اخلاق، امکان حکم کردن به «قبح صداقت» را در يک بستر فرهنگي و يا نزد سليقه اي خاص، همان قدر محتمل مي داند که امکان حکم کردن به «حسن صداقت» را نسبيت گرايي اخلاقي نه به عنوان يک گزارشگر و توصيف کنندة واقع، بلکه در مقام اعلام موضع نسبت به ماهيت احکام اخلاقي، معتقد است که صحت و سقم اصول اخلاقي، وابسته به عوامل فردي يا اجتماعي متغير است. بنابر اين هيچ گاه نمي توان نسبت به يک موضوع اخلاقي حکم مطلق داشت و اين همان شکاکيت اخلاقي است.
5. برابر خدمتکاران و خيانت پيشگان: از عمده ترين پيامدهاي ناگوار و خلاف وجدان نسبيت اخلاقي، اين است که خدمت و خيانت، اصلاح و جنايت، خير خواهي و شرارت و .... در دستگاه اخلاق از جايگاه واحدي برخوردار شده به يک اندازه تحصين يا تقبيح مي شوند. بنابر اين رفتار فرعون و معاويه همان اندازه موجّه است که عمل آسيه و زينب ـ عليهما السلام ـ توجيه پذير است!
ب : مطلق گرايي در اخلاق و دلايل آن
با توجه به پيامدهاي ويرانگر نسبيت گرايي اخلاق، لازم است بنيان هاي معقول و منطقي اخلاق جاودانه، تبيين و تفسير گردد و آن دسته از چالش ها و آسيب هاي نظري که اين انديشه را تهديد مي کنند، از سر راه برداشته شود. تحکيم مباني اين انديشه و قوام و اقتدار منطقي آن در گرو اين است که بتواند مدعاي خود را بر پايه هاي برهاني و عقلاني استوار سازد.
1. ضرورت ترسيم اخلاق پايدار: نيم نگاهي به برخي پيامدهاي نسبي گرايي اخلاقي، بر ضرورت وجود اخلاق جاودانه صحّه مي گذارد. هدفمندي انسان و مسؤوليت پذيري او، توجيه حکيمانه تعليم و تربيت و ترغيب و ترهيب، امکان سخن گفتن از عدالت و ظلم و دفاع از حقوق انسان و مبارزه با تجاوز به حقوق او، تمييز بين فضيلت و رذيلت، خير و شر، خائن و خادم، پاداش و کيفر، ثواب و عقاب، بهشت و جهنم، عادل و فاسق، دفاع حکيمانه و عقلاني از رسالت انبيا و اوليا و تلاش هاي مصلحان و خير خواهان، امکان جانبداري از دين کامل و ابدي، امکان ترسيم اصول و معيارهاي همگاني براي فهم و شناسايي زشت و زيباي اخلاقي و ده ها و صدها رکن و اصل ديگر از اصول حيات انساني که با ناديده گرفتن هر يک از آن ها شيرازة حيات بشري از هم خواهد پاشيد، همه در گرو تبيين، ترسيم و قبول اصول اخلاقي ثابت و پايدار است.
2. تبيين اصول جاودانة اخلاقي: بيان و تفسير عقلاني مباني اخلاق جاودانه در مکاتب اخلاقي متعدد، به شکل هاي مختلف صورت مي گيرد.
در اين جا جهت اختصار، تنها به آنچه در حوزة اسلامي مباحث اخلاقي بيان شده است، بسنده مي کنيم. متقن ترين بياني که در اين حوزه به منظور تفسير عقلاني مباني اخلاق جاويدانه مطرح است در واقع نظريه اي است برگرفته از مباني محروم علامه طباطبايي ـ رحمه الله ـ در تحليل بايدهاي اخلاقي. شرح مختصر اين نظريه به قرار زير است.
مفاهيم اخلاقي ناشي ازروابط عيني و حقيقي بين افعال اختياري انسان و نتايج حاصل از آن ها است. در واقع از رابطة علّي و معلولي بين آن دو انتزاع مي شوند. اين رابطه، حقيقي و مستقل از علم و جهل و ارادة فاعل و وضعيت حاکم بر جامعه است. «خوبي» و «بدي» و «بايد» و «نبايد» اخلاقي، ناشي از چنين نسبت واقعي و تکويني است، که عبارت است از نوع تأثير فعل اختياري انسان بر کمال نفساني او و چون اين رابطه، عيني و تکويني و از نوع رابطة عليت است، در نتيجه دچار تغيير و تحول نمي گردد و در پي ثبات و جاودانگي اين نسبت به دليل ثبات طرفين آن، مفاهيم اخلاقي ناشي از آن نيز جاودانه و جهاني اند. زيرا روح و حقيقت انسان که يک طرف رابطه است، دچار تحول نمي گردد و فعل و رفتار مشخص هم که موضوع حکم اخلاقي است و طرف ديگر رابطه مي باشد، فرض بر ثابت و واحد بودن آن است.[7]
از منظر کتاب و سنت نيز رابطه و تأثير اعمال اختياري انسان بر روح و شخصيت واقعي انسان، امري حقيقي و عيني است و در جاي جاي قرآن و حديث مي توان اين حقيقت را يافت؛ براي نمونه به چند مورد از آن اشاره مي شود: قرآن کريم در تحليل علت رفتار کساني که روز رستاخيز و آيات الهي را تکذيب کرده اند، مي فرمايد: «نه چنين است، بلکه آن چه مرتکب مي شدند زنگار بر دل هايشان بسته است».[8] به گفتة مرحوم علامه طباطبايي (رحمه الله):
از اين آيه معلوم مي شود که اولاً، اعمال زشت داراي صورت هايي هستند که نفس آدمي را مصوّر به آن ها مي کنند. ثانياً، اين نقش و صورت ها مانع و حايل بين نفس و درک حقيقت مي شوند. ثالثاً، نفس به حسب طبع اولي خود داراي صفا و جلايي است که مي تواند حقايق را درک کند و بين حق و باطل تميز دهد.[9]
هم چنين در قرآن آمده است: «هر کس تقوا ورزد خدا برايش گشايشي پيش آورد»[10] و «اي کساني که ايمان آورده ايد! اگر از خدا پروا کنيد، براي شما قدرت تشخيص قرار مي دهد.»[11] مرحوم علامه طباطبايي در تفسير اين آيات مي فرمايد:
تقوا راه مستقلي براي تحصيل معرفت نيست، بلکه تقوا موجب بازگشت طبيعت انسان به اعتدال فطري خود مي گردد و اين اعتدال موجب مي شود تا تمايلات انسان متعالي تر شود و اعمال بهتري از او صادر گردد؛ يعني اعمال صالح موجب حفظ اخلاق نيکو و اخلاق پسنديده، منشأ پيدايش معارف حقيقي و علوم سودمند و افکار صحيح مي شود.[12]
در اين بيان سعي شده است با شرح چگونگي ثابت بودن منشأ پيدايش فضيلت و رذيلت ها، ثبات و اطلاق خوبي و بدي نتيجه گرفته شود؛ يعني چون قواي دروني انسان ثابت و حالات سه گانة افراط، تفريط و اعتدال در آن ها نيز امري يکنواخت است، فضايل و رذايل اخلاقي که ناشي از اين حالات است، بالطّبع ثابت و به دور از نسبيت و تغيير خواهند بود.
اين بيان مبتني برمعرفت شناسي خاصي از قواي دروني است که مي کوشد با بيان عقلاني و متکي بر تبييني ويژه از قواي نفساني انسان، همة مفاهيم اخلاقي را تفسير نمايد. قسمت عمدة منابع اخلاق اسلامي که با نگرش فلسفي نگاشته شده اند، از اين شيوه پيروي مي کنند. اين روش بسيار تحت تأثير نظامي است که ارسطو در تبيين قضاياي اخلاقي پيش نهاده است.
بررسي و تحليل چند شبهه
براي تکميل بحث جا دارد برخي شبهاتي که ممکن است همچنان مطرح باشند، اساسي ترين شبهه هاي مربوط، بدين قرارند:
شبهة اول: اگر اصول اخلاقي، مطلق و جاودانه اند، چه توجيه و تفسيري مي توان براي استثناها پيش نهاد؟
پاسخ: فعل و رفتار اخلاقي، غير از خوي و خصلت اخلاقي است. مطلق بودن اخلاق به معناي مطلق بودن فعل و رفتار اخلاقي نيست. منشأ پيدايش اين شبهه، غفلت از اين نکتة باريک است که ممکن است يک فعل به يک اعتبار اخلاقي باشد و به اعتبار ديگر، ضد اخلاقي. به عنوان مثال تنبيه بدني کودک به طور مطلق نه خوب است و نه بد ولي گاهي اين رفتار مصداق ظلم و تجاوز است و به لحاظ اخلاقي «بد»، و زماني تنها راه موجود براي تأديب کودک است و از جهت اخلاقي «خوب» مي باشد. بنابر اين خصلت ها و مفاهيم اخلاقي مطلق، و افعال و رفتار اخلاقي نسبي اند، و آن چه موضوع احکام اخلاقي است، خصلت ها و مفاهيم اخلاقي است نه رفتارها و افعال خاص. افعال و رفتار انسان ها به تناسب اين که مصداق کداميک از مفاهيم اخلاقي باشند، محکوم به حکم اخلاقي مي شوند و چون رفتار واحد مي تواند در شرايط مختلف، مصداق مفاهيم اخلاقي گوناگوني گردد، در نتيجه محکوم به احکام اخلاقي گوناگون مي شود. اين امر به معناي نسبيت در احکام اخلاقي نيست.[13]
شبهة دوم: تفاوت احکام اخلاقي زن و مرد بر اساس برخي از روايات، گوياي اين واقعيت است که از منظر اسلام نيز مفاهيم اخلاقي نسبي اند؛ مانند اين سخن امام علي ـ عليه السلام ـ که مي فرمايد:
بهترين خصلت هاي زنان، بدترين خصلت هاي مردان است: تکبر، ترسو بودن، بخيل بودن. پس هرگاه زن متکبر باشد سر فرود نمي آورد و هرگاه بخيل باشد مال خود و شوهرش را نگاه مي دارد و هرگاه ترسو باشد از آن چه بر او رو آورد، مي ترسد.[14]
از ظاهر اين سخن بر مي آيد که برخي مفاهيم اخلاقي، نسبت به نيمي از انسان ها (مردان) «بد» و نسبت به نيم ديگر (زنان) «خوب» و پسنديده است.
پاسخ: محور سخن در اين روايت رفتار و عمل در موقعيت و شرايط خاص است. مراد از پسنديده بودن «تکبّر» براي زنان، رفتار متکبرانه در مقابل مردان نامحرم است؛ زيرا در ادامة روايت، در بيان دليل اين حکم مي گويد:
اگر زن چنين رفتار بزرگ منشانه و متکبرانه در مقابل مرد بيگانه داشته باشد، امکان سوء استفاده و دست درازي را بر ديگران مي بندد.
تحسين بيمناکي زنان نيز به مفهوم محتاط بودن آنان نسبت به عفاف خويش است؛ يعني هرگاه عفّتشان در معرض خطر قرار گرفت، نبايد جانب احتياط را فرو گذارند و بي پروايي کنند. هم چنين مقصود از نيکو شمردن «بخل» در زن، بخل ورزيدن او نسبت به اموال شوهرش است؛ به اين دليل که امام ـ عليه السلام ـ در ادامه مي افزايد: «بخل ورزيدن زن، موجب مي شود که اموال مشترک ميان او و شوهرش محفوظ بماند».
بنابر اين، تکبر، ترس و بخل به عنوان خصلت هاي نفساني نسبت به زن و مرد، حکم اخلاقي واحدي دارند؛ ولي رفتار متکبرانه زن در مقابل مرد بيگانه و رفتار محطاطانة او نسبت به عفّتش و بخل ورزيدان او در مصرف اموال شوهرش و دارايي مشترک خانواده، امري است پسنديده و اين به نسبيت در اخلاق ـ که همان خوي و خصلت هاي اخلاقي است ـ نمي انجامد.[15]
شبهة سوم: مطالعات مردم شناسانه نشان مي دهد که بعضي اعمال و رفتارها، نزد قومي «خوب» و نزد مردمي ديگر «بد» تلقي مي شود؛ مثلاً کلاه از سر بر داشتن نزد برخي نشانة احترام و پسنديده است و نزد برخي ديگر مظهر بي احترامي و سوء ادب است. از اين قبيل اعمال فراوان است و اين نشانگر نسبي بودن «خوبي و بدي» هاي اخلاقي است.[16]
پاسخ: رفتارهاي ياد شده و تفاوت ديدگاه ها نسبت به آن ها، از قلمرو علم اخلاق خارج است. اين قبيل امور در اصل، آداب و رسوم عرف يک جامعه را تشکيل مي دهند. آداب و رسوم، ماهيت قرار دادي دارند و به عبارت ديگر از نوع اعتباريات قرار دادي اند، که نه وجود مستقلي در خارج دارند و نه منشأ انتزاع خارجي؛ بلکه فقط ناشي از توافق قولي و يا عملي مردم يک جامعه است. از همين رو بسته به توافق مردم جوامع مختلف، متفاوت و نسبي است؛ اما نسبيت آن ها موجب نسبيت در احکام اخلاقي نيست.[17]
شبهة چهارم: اختلاف باورها نزد جوامع، اديان و مکاتب مختلف نسبت به موضوعاتي که ذاتاً داخل در قلمرو علم اخلاق اند، دليل نسبيت احکام اخلاقي است. به عنوان مثال در حالي که مسلمانان نماز خواندن را واجب و خوردن گوشت خوک را حرام مي دانند، مسيحيان باوري ديگر دارند. يا در حالي که چند همسري نزد مسيحيان حرام و خلاف اخلاق است، نزد مسلمانان به طور محدود مباح است و ضد اخلاق دانسته نمي شود.
پاسخ: اختلاف در معرفت يک حقيقت و واقعيت و تفاوت ديدگاه ها نسبت به راه هاي شناخت آن و يا معيارهاي صدق و کذب يک امر و يا «خوبي و بدي اخلاقي» دليل بر نسبيت امور واقعي نمي گردد. بعد از قبول اين حقيقت که فضايل و رذايل اخلاقي ريشه در عالم عيني و واقعيات ثابت دارند و داراي آثار تکويني و وجودي در انسان و جهان هستند، وجود تفاوت ديدگاه ها، موجب نسبي شدن و تغيير واقعيت هاي ثابت نمي گردد و يا ناشي از تغيير حقايق اخلاقي نيست؛ بلکه دليل خطاي برخي انسان ها در شناخت آن ها است. مانند خطاهايي که انسان در مقام شناخت واقعيت هاي مادي و فيزيکي، مرتکب مي شود. در واقع با توجه به آنچه در باب منشأ احکام اخلاقي بيان شد، اين قبيل اختلافات يا ناشي از عدم درک صحيح کمال مطلوب انسان است و يا ناشي از اشتباه در فهم نسبت فعل انسان با آن کمال نهايي. يعني عملي که واقعاً مغاير با آن مقصد است، متناسب با آن محسوب مي گردد و بالعکس.
بدين ترتيب با تبيين معقول و منطقي از اصول جاودانة اخلاقي و پاسخ به شبهات، انديشة اخلاق جاودانه، تنها انديشه اي است که شايستة باور است.[18]

[1] . ر.ک: همين نوشتار، تزاحم ارزش ها و معيار ترجيح و پرسش ها و پاسخ ها.
[2] . ر.ک: علامه طباطبايي: الميزان، ج1، ص 376ـ 377.
[3] . ر.ک: پُل روبيژيک: موافق و مخالف اگزيستانسياليزم، ترجمه سعيد عدالت نژاد، نقل از مجلة نقد و نظر، ش13ـ 14، ص 300ـ 323.
[4] . ر.ک: پُل روبيژيک، پيشين، به نقل از مجله نقد و نظر، ش13 و 14، ص305.
[5] . همان، ص 316.
[6] . مرتضي مطهري، نقدي بر مارکسيسم، ص 185.
[7] . ر.ک: علامه طباطبايي، اصول فلسفه و روش رئاليسم، مقاله اعتباريات و وسائل سبعه، مقالة اعتباريات. هم چنين جهت اطّلاع بيشتر ر.ک: استاد مطهري، جاودانگي و اخلاق، يادنامه استاد مطهري، ج1، ص 410ـ 418؛ مطهري، مرتضي، حکمت عملي، ص 14ـ 20، اسلام و مقتضيات زمان، ج1، ص 341ـ 351 و ج2، ص 246.
[8] . سورة مطففين، آيه 14.
[9] . علامه طباطبايي، الميزان، ج20، ص 134.
[10] . «وَ مَن يَتَّقِ اللَّهَ يَجْعَل لَّهُ‏مَخْرَجاً» سورة طلاق، آيه2.
[11] . « يَأَيُّهَا الَّذِينَ ءَامَنُوا إِن تَتَّقُوا اللَّهَ يَجْعَل لَّكُمْ فُرْقَانًا» . سوره انفال، آيه 29.
[12] . علامه طباطبايي، الميزان، ج9، ص 56 و ج19، ص 313 و315.
[13] . ر.ک، مطهري مرتضي، تعليم و تربيت در اسلام، ص 148ـ 156.
[14] . نهج البلاغه، فيض الاسلام، حکمت 226.
[15] . مطهري، مرتضي، تعليم و تربيت در اسلام، ص 158ـ 181.
[16] . ر.ک: ويل دورانت: لذات فلسفه، ص 83ـ 99.
[17] . ر.ک: مطهري، مرتضي: اسلام و مقتضيات زمان، ج2، ص 248ـ 258.
[18] . البته براي دفاع از اخلاق جاودانه راه ديگري را نيز مي توان پيمود و آن اين که برخي از اصول عمدة اخلاقي يکايک مورد بررسي قرار گرفته، مطلق بودن آن ها ثابت گردد. (ر.ک: مطهري، مرتضي، سيري در سيرة نبوي، ص 91ـ 116).
احمد ديلمي و مسعود آذربايجاني - با تلخيص از كتاب اخلاق اسلامي، ص 26 ـ 31
مطالب مرتبط :
* نام و نام خانوادگی :
* متن نظر :