امروز:
سه شنبه 6 تير 1396
بازدید :
2559
خود شناسي
هر فرد از افراد انسان تركيبي از ويژگيهاي نوعي و فردي است. هر يك از ما علاوه بر اينكه فردي از نوع انسان است، ويژگيهاي فردي را نيز داراست. اگر خودشناسي به معناي شناخت جنبه‏هاي اختصاصي افراد نوع انسان باشد خودشناسي همان انسان‏شناسي است و اگر مقصود از خودشناسي شناخت هر فرد از خويشتن باشد، خودشناسي با انسان‏شناسي متفاوت خواهد بود.
از خودشناسي به معناي اول با عنوان انسان‏شناسي ياد خواهيم كرد و خودشناسي به معناي دوم را «خودشناسي» يا «خودشناسي به معناي خاص» مي‏خوانيم.
انسان‏شناسي به روشهاي مختلفي انجام مي‏گيرد. علومي چون روانشناسي تجربي، فيزيولوژي انساني و انسان‏شناسي (آنتروپولوژي) با روش تجربي به شناخت انسان مي‏پردازند. محصول كار اين رشته‏ها علمي حصولي و مفهومي است.
علم النفس فلسفي براي شناخت انسان از روش عقلي - قياسي پيروي مي‏كند و علمي حصولي را پديد مي‏آورد.
براي شناخت انسان مي‏توان از روش نقلي نيز بهره برد. يعني با رجوع به كتاب و سنت ابعاد وجود انسان را به كمك وحي‏شناسايي نمود.
آيا مي‏توان انسان (نوع انسان) را به روش شهودي و درون نگري شناخت؟ يعني آيا مي‏توانيم با استفاده از علم حضوري ويژگي‏هاي نوعي انسان را بشناسيم؟
شناخت هر فرد از خويشتن اگر با درون نگري و از طريق علم حضوري صورت گيرد، نتيجه آن شناخت مجموع ويژگيهاي نوعي و شخصي خواهد بود و تمييز ويژگي‏هاي نوعي و شخصي از يكديگر فقط با مشاهده خصوصيات ديگران ممكن خواهد شد. بنابراين، اگر پس از درون نگري بگوييم خودشناسي (به معناي خاص) كرده‏ايم. سخن درستي گفته‏ايم، ولي اگر بگوييم انسان‏شناسي كرده‏ايم، سخن ما نادرست است؛زيرا براي تبديل خودشناسي به انسان‏شناسي بايد به مشاهده ويژگي‏هاي ديگران بپردازيم و با مقايسه خود و ديگران اوصاف مشترك و مختص خود را از هم باز شناسيم. در صورتي كه اين مرحله تكميلي را انجام دهيم، انسان‏شناسي كرده‏ايم و انسان‏شناسي ما باز هم علمي حصولي را نتيجه داده است. انسان‏شناسي به روش اخير را انسان شناسي شهودي مي‏ناميم. مقدمه ضروري انسان‏شناسي شهودي، خودشناسي شهودي است. محصول خودشناسي شهودي علمي حضوري است.
با اين توضيحات پاسخ سؤال مذكور معلوم مي‏شود: انسان‏شناسي به روش صد در صد شهودي و درون نگرانه امكان‏پذير نيست، ولي مي‏توان از روش درون نگري در شناختن انسان استفاده كرد.
همان گونه كه مي‏توان خودشناسي درون نگرانه را مقدمه‏اي براي انسان‏شناسي قرار داد، علم النفس فلسفي و انسان‏شناسي تجربي (روان‏شناسي، فيزيولوژي انساني و انتروپولوژي) و انسان‏شناسي نقلي (يا وحياني) را نيز مي‏توان مقدمه‏اي براي خودشناسي قرار داد؛يعني با استفاده از نتايج اين رشته‏هاي مختلف ويژگي‏هاي نوعي انسان را شناخت و با استفاده از روش درون نگري ويژگي‏هاي اختصاصي خود را شناسايي نمود و به خودشناسي نايل آمد.
غرض از اين توضيحات اين است كه بگوييم: هر چه در خودشناسي بيشتر به روش درون نگري متكي باشيم، نتايجي كه به دست مي‏آوريم براي خود ما يقيني‏تر خواهد بود و نياز ما به اصطلاحات و روش‏هاي علمي و فلسفي كمتر خواهد شد.
اهميت خود شناسي
اهميت خودشناسي به سبب نتايج آن است، به عبارت ديگر اهميت خودشناسي به سبب نقشي است كه خودشناسي در تحقق كمال انسان دارد. برخي روايات در اهميت خودشناسي عبارتند از:
امير المؤمنين - عليه السلام - مي فرمايد:
«معرفه النفس انفع المعارف»[1]
خودشناسي سودمندترين دانشهاست.
همچنين مي فرمايد:
«غايه المعرفة ان يعرف المرء نفسه»[2]
نهايت معرفت آن است كه انسان خود را بشناسد.
و باز مي فرمايد:
«نال الفوز الاكبر من ظفر بمعرفة النفس»[3]
كسي كه به شناخت خود دست يابد به بزرگترين رستگاري و پيروزي رسيده است.
آن حضرت در جايي ديگر مي فرمايد:
«افضل الحكمه معرفة الانسان نفسه»[4]
بزرگترين حكمت آن است كه انسان خود را بشناسد.
نقطه مقابلِ خودشناسي، خود ناشناسي است كه به عقيده امير المؤمنين - عليه السلام - بالاترين و بزرگترين جهل است. چنانكه مي فرمايد:
«اعظم الجهل جهل الانسان امر نفسه»[5]
بزرگ‏ترين ناداني خود ناشناسي انسان است.
و همچنين مي فرمايد:
«كفي بالمرء جهلاً ان يجهل نفسه»[6]
در جهل انسان همين بس كه خود را نشناسد.
بنابر اين بي ترديد آثار بزرگي بر خودشناسي مترتب است و چون مهمترين هدف زندگي در نزد معصومين، معرفت و طاعت خداوند و تقرب به اوست، آثار خودشناسي را بايد در ممكن ساختن معرفت پروردگار و تقرب به او جستجو كرد.
چرا خود را بشناسيم؟
براي خودشناسي آثار مختلفي بيان شده است و انگيزه‏هاي گوناگوني خودشناسي را اقتضاء مي‏كند. يكي از عواملي كه خودشناسي را موجه مي‏سازد، متعلق اين شناخت است. «خود» به عنوان چيزي كه در «خودشناسي» شناخته مي‏شود، محبوبترين چيز در نزد ماست. هر كس كه به خود علاقه دارد و علاقه به شناخت محبوب خويش است و «خود»محبوب همه انسانهاست، چرا كه هر انساني خود را دوست دارد و طبيعي است كه خودشناسي امري مطلوب باشد.
محبت انسان به خود موجب مي‏شود انسان در انديشه بر آوردن مصالح خويش باشد و بكوشد مفاسد و امور زيان آور را از خود دور سازد. به عبارت ديگر حفاظت از خويش در برابر خطرات و تأمين نيازهاي خود به اقتضاي محبت به خود امري طبيعي است. از سوي ديگر حفاظت از هر چيز و تأمين نيازها و مصالح هر چيز مستلزم شناخت آن چيز است. هر گاه چيزي را نشناسيم، نيازهاي آن و امور زيان آور به آن را نمي‏توانيم بشناسيم.
محبت به خود فقط با حفظ و نگهداري «خود» ارضاء نمي‏شود. انسان خود را در بهترين و كاملترين شكل مي‏خواهد؛يعني دوست دارد هر كمالي را در خود تحقق بخشد و هرگاه كمالي از كمالات ممكن براي خود را در خود نامحقق يابد، از وضع موجود خود ناراضي مي‏شود و در صدد تكميل وجود خويش بر مي‏آيد.كمال خواهي پايان‏ناپذير انسان، در عين احساس فقر و نيازمندي است. پس انسان بر خود لازم مي‏بيند كه كمال ممكن براي خويش را بشناسد تا بتواند در جهت كمال خود گام بردارد و كمالاتي نايافتني را طلب نكند و به چيزي كمتر از آنچه براي او ممكن است رضا ندهد. شناخت كمال نهايي خود فرع شناخت خود است.
براي رسيدن به كمال، علاوه بر شناخت مقصد، بايد مسير، مركب و سرعت را هم شناخت. شناخت مسير، مركب و سرعت متناسب با هر موجود، بر شناخت آن موجود متوقف است.
اگر تواناييها و ظرفيتهاي خود را بشناسيم، ممكن است گام در مسير سنگلاخ و دشواري بگذاريم و يا با سرعتي بيش از توان خود حركت كنيم و يا از ابزارها و نيروهايي كمك بگيريم كه تناسبي با وضعيت ما و مقصد ما نداشته باشد.
خودشناسي و شناخت كمال و زيباييها و جذابيتهاي مقصد نهايي انسان، انگيزه استكمال را در او تقويت مي‏كند. اين نكته را مي‏توان يكي از انگيزه‏هاي توصيه به خودشناسي از سوي كساني كه خودشناسي كرده‏اند دانست. ائمه معصومين - عليه السلام - كه انسان و غايت وجودي او را مي‏شناسد و نيز مي‏دانند هر فردي با شناخت خود و غايت هستي خود بيش از پيش خواستار سلوك به سوي كمال خواهد شد، انسانها را به خودشناسي ترغيب مي‏كنند تا آنان را شيفته حركت كمال ي سازند.
خودشناسي به خداشناسي مي‏انجامد و خداشناسي در واقع اصلي‏ترين مقدمه كمال و بلكه خود كمال انسان است. پس خودشناسي براي كمال انسان امري ضروري و غير قابل چشم پوشي است. همچنين خودشناسي مقدمه ضروري هر شناختي است؛يعني هيچ شناختي براي انسان حاصل نمي‏شود مگر آنكه خود را بشناسيم. پس اگر خواستار شناخت حقايق هستي هستيم بايد نخست خود را بشناسيم.
اينها چكيده مواردي بود كه به عنوان انگيزه‏هاي خودشناسي ذكر شده است. اكنون آثار مورد انتظار از خودشناسي را بررسي مي‏كنيم و سپس در مي‏يابيم كه از ديد روايات چرا بايد خودشناسي كرد.
الف - خودشناسي براي خدا شناسي
پيامبر اكرم - صلي الله عليه و آله - مي فرمايد:
«من عرف نفسه عرف ربه»[7]
كسي كه خود را بشناسد همانا پروردگارش را شناخته است.
معرفت نفس به چند شكل به معرفت خدا مي‏انجامد:
1- انسان با شناخت خويش در درون خود گرايشهايي فطري مي‏يابد؛هر انساني خواستار احاطه علمي به جهان است و گرايش او به شناخت هستي، بي نهايت است؛يعني انسان هر چه در دانش پيشرفت مي‏كند، همچنان از افزايش سؤالات و دوام جهل خود ناراضي است و تا زماني كه به علم مطلق دست نيابد خود را ناقص مي‏بيندو از نقص خود ناخرسند است و از اين رو خواستار اتصال به سر چشمه علم مطلق مي‏گردد. انسان مي‏داند كه شناخت ماسوي اللَّه بدون شناخت علت العلل آنها شناختي ناقص است. بنابراين، شرط شناخت جهان مخلوق را شناخت علتِ مخلوقات مي‏بيند و ميل او به احاطه علمي بر جهان، او را ملزم به شناخت خداوند مي‏سازد.
آگاهي از وجود گرايش فطري به علم و احاطه علمي در انسان، به هر روشي كه حاصل شود (روش درون بيني وعلم حضوري و يا روشهاي مختلف علوم حصولي انسان‏شناسي) به ما مي‏گويد كه پاسخگويي به اين گرايش فطري، مستلزم شناخت علت العلل هستي است.
2- انسان به تجربه يافته است كه هر گرايش دروني كه در او وجود دارد حاكي از وجود واقعيتي خارجي است كه آن گرايش را ارضا مي‏كند. ميل به رفع تشنگي، با آب كه واقعيت خارجي دارد ارضاء مي‏شود. ميل به همسر گزيني با وجود جنس مخالف ارضاء مي‏شود و ساير اميال انسان نيز اين گونه‏اند. پس اگر انسان خواستار علم و قدرت مطلق است بايد علم و قدرت مطلق وجود داشته باشد. پس مبدئي در هستي وجود دارد كه از علم و قدرت مطلق برخوردار است. اين شكل شناخت وجود خداوند و صفات علم و قدرت او، اگر چه بر مقدماتي متكي است كه از تجارب دروني انسان تشكيل شده است، ولي در نهايت علمي حصولي و مفهومي است.
3- انسان با كاويدن خويش و رسيدن به خود شناسي حضوري، خود را موجودي وابسته و فقير مي‏يابد؛موجودي كه همه احوال او اعم از حيات، علم، قدرت، محبت و اراده و ديگر اوصاف و افعالش، وابسته به موجودي است كه از لحاظ حيات، علم و قدرت نامتناهي است. اين درك حضوري به فقر خود نسبت به خداوند، نتيجه شناخت نفس به صفت فقر و نيازمندي است كه همزمان با شناخت نفس، در نفس انسان حاضر است و از هرگونه قياس و استدلال مستغني است.
خودشناسي، به خداشناسي مي‏انجامد؛در حالي كه خداشناسي حاصل از خودشناسي، علم حضوري است كه اولاًهيچ ترديدي در آن راه ندارد و ثانياً در تحريك انسان براي حركت به سوي خدا و تحصيل قرب او تواناتر است. بنابراين دعوت به خداشناسي براي خداشناسي، علاوه بر اينكه به سبب اهميت موضوع خودشناسي است، به سبب روش خاص خودشناسي درون نگرانه است كه حصول آن علم حضوري يقيني است.
از همين روست كه امير المؤمنين - عليه السلام - مي‏فرمايند:
«المعرفة بالنفس انفع المعرفتين»[8]
شناخت به وسيله نفس سودمندترين شناخت است.
و مفسرين گفته‏اند مقصود از معرفتين، معرفت به آيات انفسي و معرفت به آيات آفاقي است كه در فرموده خداوند آمده است:
«سنريهم آياتنا في الآفاق و الانفس حتي يتبين لهم انه الحق او لم يكف بربك انه علي كل شي‏ء شهيد»[9]
به زودي نشانه‏هاي خود را در اطراف جهان و در درون جانشان به آنها نشان مي‏دهيم تا براي آنان آشكار گردد كه او بر حق است. آيا كافي نيست كه پروردگارت بر همه چيز شاهد و گواه است؟!
خودشناسي براي خود سازي
پرورش هر موجودي نيازمند آگاهي از استعدادهاي آن است. با اطلاع از استعدادهاي يك موجود، مي‏توان به شناسايي مقدمات ضروري تحقق آن استعدادها روي آورد و موانع تحقق آنها را نيز شناخت. پرورش خود نيز بدون اطلاع از استعدادهاي خود و نيازها و موانع فعليت يافتن استعدادها امكان‏پذير نيست. پرورش هر موجود، علاوه بر شناخت استعدادها و تواناييها، نيازمند جدا كردن استعدادهاي اصيل و استعدادهاي كمكي است. هر موجودي داراي يك كمال مطلوب است كه كمال اختصاصي و برتر اوست و در كنار اين كمال مطلوب، دسته اي ديگر از استعدادها در او نهفته است كه فعليت يافتن آنها كمك و مقدمه فعليت يافتن استعداد اصلي و كمال مطلوب آن موجود است. بنابراين پرورش استعدادهاي كمكي و رسيدن به كمالات مربوط به آنها، مطلوب بالذات نيست، بلكه مطلوب تبعي مي‏باشند. با توجه به اين حقيقت، پرورش استعدادهاي تبعي را فقط بايد تا اندازه‏اي انجام داد كه در خدمت استعدادهاي اصيل و كمال مطلوب آن موجود هستند. خود سازي، به معناي فعليت بخشيدن استعداد اصلي انسان در رسيدن به قرب خداوند است. پس بايد استعدادهاي انسان و امكاناتي كه در اختيار اوست شناخته شود و استعداد اصيل و تبعي از يكديگر تميز داده شوند و سپس معلوم شود غايت استعداد اصيل انسان چيست و پرورش هر يك از استعدادهاي تبعي تا چه ميزان سودمند و كمك كننده به تحقق استعداد اصيل هستند. با اطلاع از استعدادهاي اصيل و تبعي، قادر خواهيم شد درباره روش فعليت بخشيدن هر يك از آنها در حد مطلوب مطالعه كنيم و از راههاي مختلف، آن روشها را شناسايي نماييم.
بنابراين خودسازي به عنوان فعاليت پرورشي، نياز به خودشناسي دارد. خودشناسي براي خودسازي مي‏تواند از طريق روشهاي مختلف انسان‏شناسي و نيز به كمك درون نگري هر فرد نسبت به خويش صورت پذيرد. با استفاده از روشهاي انسان‏شناسي، جنبه‏هاي مشترك هر فرد با ديگر افراد نوع شناخته مي‏شود و با بهره‏گيري از درون نگري و تكيه بر علم حضوري، يافته‏هاي انسان‏شناسي بازيابي و تحكيم شود و نيز جنبه‏هاي فردي هر شخص براي او اشكار مي‏گردد. شناخت جنبه هاب فردي به ما كمك خواهد كرد تا ابزار و امكانات متناسب با خود را براي فعليت بخشيدن به استعدادهايمان بكار گيريم و نيز سرعت فعاليت خودسازي را با قابليتهاي شخصي خود تنظيم نماييم.
يكي ديگر از فوائد مهم شناخت جنبه‏هاي فردي را با يادآوري بك نكته بيان مي‏كنيم.
چنانكه گفتيم پرورش استعدادهاي اصلي و رسيدن به غايت اصيل انسان، هدف خود سازي است و شناخت استعداد اصلي موجب مي‏شود پرورش استعداد ديگري به منزله مقدمه و ابزار پرورش استعداد اصلي در نظر گرفته شود. شناخت غايت انسان (نوع انسان) يك قاعده كلي را در اختيار ما مي‏گذارد. يعني به ما مي‏گويد كه پرورش هر استعدادي در انسان بايد به اندازه‏اي صورت گيرد كه به تحقق استعداد اصلي آسيب نرساند. تطبيق اين قاعده كلي در مسير خودسازي در مورد هر انسان با انسان ديگر متفاوت است. اين قاعده كلي در مسير خودسازي در مورد هر انسان با انسان ديگر متفاوت است. اين قاعده كلي نگرش درستي فراهم مي‏كند تا هيچكس به فعليت رساندن استعدادهاي تبعي را مقصد زندگي خود قرار ندهد ولي نمي‏توان با اكتفاء به اين قاعده، اندازه پرداختن به پرورش استعدادهاي تبعي را معلوم كرد. بايد بايد اين قاعده را در دست داشت و سپس وضعيت ويژگي‏خاص هر فرد را، از حيث آگاهيها و تواناييهاي جسمي و روحي او در نطر گرفت و آنگاه ميزان پرداختن به مقدمات و استعدادهاي فردي را معلوم كرد.
به طور خلاصه خود سازي نيازمند شناخت خود است تا از طريق شناخت خود شناخت‏هاي زير حاصل آيد:
- شناخت قابليتها و استعدادهاي خود؛
- شناخت استعداد اصلي و غايت وجودي خود، و تمييز آن از قابليتهاي تبعي؛
- شناخت مقدار مناسب پرورش استعدادهاي تبعي خود؛
برخي از اين شناختها كه مقدمه ضروري خودسازي هستند،با استفاده از شاخه‏هاي مختلف انسان‏شناسي مانند روانشناسي تجربي، علم النفس فلسفي، فلسفه ذهن و فلسفه فعل يا كنش به دست مي‏آيند و برخي از آنها از طريق خودشناسي فردي و با استفاده از روش درون بيني حاصل مي‏شوند. بنابراين، «خودشناسي براي خودسازي» منحصر به انسان‏شناسي تجربي و فلسفي نيست، بلكه مجموعه‏اي مركب از انسان‏شناسي و خودشناسي به معناي خاص آن است.
يكي ديگر از مقدمات مورد نياز براي خودسازي،داشتن انگيزه و گرايش براي حركت به سوي مقصد در مسير صحيح است. خودشناسي مي‏تواند انگيزه لازم براي حركت به سوي مقصد را در ما پديد آورد. خودشناسي انگيزه حركت به سوي مقصد را از آن جهت پديد مي‏آورد كه مقصدي كه به ما معرفي مي‏كند با خواستهاي فطري ما سازگار است و تنها چيزي كه مي‏تواند خواستهاي فطري را برآورد حركت به سوي خداوند و قرب پروردگاري است كه كمال مطلق است و يگانه موجود بي نهايتي است كه علم و قدرت بي نهايت است و كمال خواهي نامتناهي انسان فقط با قرب به او تأمين مي‏شود.
خودشناسي براي خودسازي در روايات
همه انتظاراتي كه از خودشناسي داريم تا ما را به خود سازي قادر سازد، در روايات، مورد توجه قرار قرار گرفته اندو معصومين - عليه السلام - اين آثار را بر خودشناسي مترتب دانسته‏اند.
مهمترين انتظارات ما از خودشناسي، شناخت غايت وجودي انسان بود. به عبارت ديگر از خودشناسي انتظار داريم كه مقصد حركت را به ما نشان دهد. با توجه به اينكه غايت وجودي انسان از ديدگاه الهي، معرفت خداوندو رسيدن به قرب اوست، رواياتي كه در آنها خودشناسي را موجب خداشناسي دانسته‏اند در حقيقت درستي انتظار را تأييد نموده‏اند. مشهورترين اين روايات، فرموده پيامبر گرامي اسلام - صلي الله عليه و آله - است كه فرمودند: «من عرف ربه فقد عرف ربه». خداشناسي در واقع مقصدشناسي است و شناخت خداوند و شناخت اينكه انسان مي‏تواند به قرب الهي نايل آيد بيانگر استعداد اصلي انسان و غايت وجودي اوست.
انتظار ما از خودشناسي، منحصر به اين نيست كه مقصد را به ما نشان دهد، بلكه انتظار داريم مسير حركت را نيز به ما معرفي كند. مسير حركت وقتي روشن مي‏شود كه بتوانيم افعال مناسب براي رسيدن به مقصد را شناسايي كنيم. هر فعلي كه ما انجام مي‏دهيم يك يا چند بعد از ابعاد وجود ما را تحت تأثير قرار مي‏دهد. برخي از افعال به پرورش بُعد علمي و تكامل قوه عاقله ما كمك مي‏كند و برخي به اعتدال قوه غضبيّه و شهويه ما ياري مي‏رسانند. اگر كسي بداند كدام افعال ابعاد وجودي او را به اندازه مناسب پرورش مي‏دهد تا او بتواند به مقصد نهايي برسد، در واقع راه را مي‏شناسد. بنابراين كسي كه راه را نمي‏شناسد افعال مناسب براي رسيدن به مقصد را نمي‏داند.
اين راه ناشناسي ناشي از خودناشناسي است. امير المؤمنين - عليه السلام - فرمودند:
«لا تجهل نفسك فان الجاهل معرفة نفسه جاهل بكل شي‏ء»[10]
و نسبت به خويشتن خود نادان مباش زيرا كسي كه به شناخت خويش نادان است به همه چيز نادان است.
كسي كه خود را نمي‏شناسد هيچ چيز ديگري را نمي‏تواند بشناسد و از جمله اينكه قادر نيست مسير درست رسيدن به مقصد و كمال غايي خويش را نيز بشناسد.
يكي از مقدمات ضروري خودسازي، داشتن انگيزه حركت است. به عبارت ديگر شناخت مقصد و مسير به تنهايي كافي نيست، بلكه داشتن انگيزه نيز ضروري است.
امير المؤمنين - عليه السلام - در روايتي مي‏فرمايند:
«من عرف نفسه جاهدها، و من جهل نفسه اهملها»[11]
كسي كه خود را بشناسد با آن مجاهده مي‏كند و كسي كه به خويشتن جاهل باشد نفس خود را وا مي‏گذارد.
ايشان در روايت ديگري فرمودند:
«من لم يعرف نفسه بعد عن سبيل النجاه و خبط في الظلال و الجهالات»[12]
كسي كه خويشتن را نشناسد از راه رستگاري دور مي‏شود و به گمراهي و نادانيها مبتلا مي‏شود.
بنابراين روايات، ناخودشناسي موجب دوري از رستگاري است؛اين دوري هم مي‏تواند به سبب نشناختن مقصد و يا مسير رستگاري باشد و هم مي‏تواندناشي از لغزش عملي در اثر نداشتن انگيزه حركت در مسير رستگاري و يا داشتن انگيزه‏هاي انحرافي باشد. به هر حال گمراهي از مسير درست، به هر دليل، مي‏تواند ناشي از جهل به خويشتن باشد.
امير المؤمنين - عليه السلام - در روايت ديگري خودشناسي را برترين عقل و ناخودشناسي را موجب گمراهي معرفي كرده‏اند:
«افضل العقل معرفه الانسان بنفسه فمن عرف نفسه عقل و من جهلها ضل»[13]
برترين خرد شناخت انسان از خويشتن است، پس كسي كه خود را بشناسد خردمند است و كسي كه خود را نشناسد گمراه است.
انسان از طريق خودشناسي به ابعاد وجودي خود پي مي‏برد. خودشناسي اگر به روش انسانشناسي تجربي و فلسفي باشد، به شكلي قواي نفس را به انسان معرفي مي‏كند و اگر به شيوه درونگري - براي تحليل معرفت حضوري ما به خويشتن - باشد نيز ابعاد وجود ما را براي ما آشكار مي‏سازد. در مباحث مقدماتي كتاب تا حدودي به قواي نفس انسان از ديدگاه انسان‏شناسي فلسفي (علم النفس فلسفي) اشاره كرديم. در اينجا به روش درونگري و نتايج آن از حيث شناخت ابعاد مختلف وجودي انسان مي‏پردازيم.
انسان با مراجعه به خويش مجموعه‏اي از گرايشها و تواناييها را در خود مي‏يابد و با نظر به خويشتن گرايشهاي غير اكتسابي را در سرشت خود مي‏شناسد. اين گرايشها بعضي مقتضاي حيوانيت انسان است و بعضي ربطي به جنبه حيواني او ندارد. ميل به غذا، نكاح و امنيت جاني در انسان و حيوان مشترك است و گرايش به حقيقت، خير، زيبايي، تسلط، آفرينش و پرستش اميال اختصاص انسان هستند.

[1] . شرح غررالحكم و دررالحكم (خوانساري)، ج‏6، ص‏148.
[2] . همان، ج‏4، ص‏272.
[3] . همان، ج‏6، ص 172.
[4] . همان، ج‏2، ص‏419.
[5] . همان، ج‏2، ص 387.
[6] . همان، ج‏4، ص 575.
[7] . شرح غررالحكم و دررالحكم، (خوانساري)، ج‏5، ص 194.
[8] . همان، ج‏2، ص‏25.
[9] . فصلت / 53.
[10] . شرح غررالحكم و درر الحكم (خوانساري)، ج‏6، ص 304.
[11] . همان، ج‏5، ص 177-178.
[12] . همان، ج‏5، ص‏426.
[13] . همان، ج‏2، ص‏442.
محمود فتحعلي خاني - آموزه هاي بنيادين علم ا خلاق ج 2، ص 19
مطالب مرتبط :
* نام و نام خانوادگی :
* متن نظر :