امروز:
شنبه 5 فروردين 1396
بازدید :
1574
مكتب هاي اخلاقي
مقدمه: رابطه اخلاق و جهان بيني
در علم اخلاق مكاتب فراواني است كه بسياري از آنها انحرافي است و به ضد اخلاق منتهي مي شود، و شناخت آنها در پرتو هدايتهاي قرآني كار مشكلي نيست؛ قرآن مي گويد:
وان هذا صراطي مستقيما فاتبعوه ولاتتبعوا السبل فتفرق بكم عن سبيله ذالكم وصاكم به لعلكم تتقون (سوره انعام، آيه 153)
آيه فوق كه بعد از ذكر بخش مهمي از عقائد و برنامه هاي عملي و اخلاقي اسلام در سوره انعام آمده، و مشتمل بر فرمانهاي دهگانه اسلامي است، مي گويد: «به آنها بگو اين راه مستقيم من است، از آن پيروي كنيد و از راههاي مختلف (و انحرافي) پيروي مكنيد كه شما را از راه حق دور مي سازد؛ اين چيزي است كه خداوند شما را به آن سفارش فرموده تا پرهيزگار شويد!»
مكتبهاي اخلاقي همانند ساير روشهاي فردي و اجتماعي از «جهان بيني» و ديدگاههاي كلي درباره جهان آفرينش سرچشمه مي گيرد و اين دو، يك واحد كاملا به هم پيوسته و منسجم است.
آنها كه «جهان بيني» را از «ايدئولوژي» (و «هستها» را از «بايدها)» جدا مي سازند و مي گويند رابطه اي بين اين دونيست زيرا جهان بيني و هستها از دلائل منطقي و تجربي سرچشمه مي گيرد در حالي كه«بايدها» و «نبايدها» يك سلسله فرمانها و دستورها است، از يك نكته مهم غفلت كرده اند، و آن اين كه: فرمانها و «بايدها» هنگامي حكيمانه است كه رابطه اي با«هستها» داشته باشد، وگرنه امور اعتباري بي محتوا و غيرقابل قبولي خواهد بود.
در اينجا مثالهاي روشني داريم كه اين مطلب را كاملا باز مي كند: هنگامي كه اسلام مي گويد: «شراب نخوريد!» و يا قوانين بين المللي مي گويد: «مواد مخدر ممنوع است!» اينها فرمانهاي الهي يا مردمي است كه بي شك از يك سلسله هستها سرچشمه گرفته؛ زيرا، واقعيت عيني چنين است كه شراب و مواد مخدر تاثير بسيار مخربي بر روح و جسم انسان دارد به گونه اي كه هيچ بخشي از آن، از شر اين مواد ويرانگر در امان نيست؛ اين واقعيت، سبب آن «بايد» يا «نبايد» مي شود.
اين كه مي گوئيم احكام الهي از مصالح و مفاسد سرچشمه مي گيرد، درست اشاره به همين رابطه است، و اين كه مي گوئيم «كلما حكم به العقل حكم به الشرع؛ هر كاري را عقل حكم به خوبي يا بدي آن كند، شرع نيز مطابق آن فرمان مي دهد!» نيز اشاره به وجود رابطه تنگاتنگ ميان واقعيتها و احكام (بايدها و نبايدها) مي باشد.
كوتاه سخن اين كه، محال است يك حكم حكيمانه بي ارتباط با واقعيتهاي موجود در زندگي بشر باشد؛ در غير اين صورت، حكم و قانون نيست بلكه گزافه گوئي و خرافه و قلدري است؛ و چون واقعيت يكي بيش نيست طبيعتا راه مستقيم و محكم و قانون صحيح هم بيش از يكي نمي تواند باشد و اين مساله سبب مي شود كه ما تمام تلاش و كوشش خود را براي پيدا كردن واقعيتها و احكام و قوانين نشات گرفته از آن به كار گيريم.
از آنچه در بالا گفته شد رابطه ديدگاههاي كلي در مجموعه هستي و آفرينش انسان، با مسائل اخلاقي روشن مي شود و منشا پيدايش مكتبهاي مختلف اخلاقي نيز همين است.
اكنون با توجه به مطالب فوق به سراغ مكاتب اخلاقي مي رويم:
1- اخلاق در مكتب خداپرستان
از اين ديدگاه، آفريننده همه آثار خداست. ما از سوي او هستيم و به سوي او باز مي گرديم و هدف آفرينش تكامل انسان در جنبه هاي معنوي است و پيشرفتهاي مادي تا آنجا كه راه را براي وصول به تكامل معنوي هموار مي سازد نيز هدف معنوي محسوب مي شود.
تكامل معنوي را مي شود بدينسان معني كرد: «قرب به خداوند و پيمودن راهي كه انسان را به صفات كمال او نزديك مي سازد».
بنابراين معيار اخلاق از اين ديدگاه تمام صفات افعالي است كه انسان را براي پيمودن اين راه آماده مي سازد و نظام ارزش گذاري در اين مكتب نيز بر محور ارزشهاي والاي انساني و كمال معنوي و قرب به خداست.
2- اخلاق ماديگري
ماديها شعبي دارند شاخه هاي ماديگري هر كدام طبق مسلك خود اخلاق را تفسير مي كنند؛ آنها كه اصل را بر لذت و كام گرفتن از لذائذ مادي نهاده اند چيزي به نام اخلاق قبول ندارند و يا به تعبير ديگر، اخلاق را در صفات و افعالي مي دانند كه راه را براي وصول به لذت هموار سازد.
و آنها كه اصل را بر منافع شخصي و فردي نهاده اند و حتي جامعه بشري را تا آن اندازه محترم مي شمرند كه در مسير منافع شخصي آنها باشد (همان گونه كه در مكتبهاي سرمايه داري غرب ديده مي شود) اخلاق را به اموري تفسير مي كنند كه آنها را به منافع مادي و شخصي آنها برساند و همه چيز را در پاي آن قرباني مي كنند!
3- اخلاق از ديدگاه فلاسفه عقل محور
آن گروه از فلاسفه كه اصالت را براي عقل قائلند و مي گويند غايت فلسفه اين است كه در وجود انسان يك عالم عقلي بسازد همانند عالم عيني خارجي (صيروة الانسان عالما عقليا مضاهيا للعالم العيني)، در مباحث اخلاقي - اخلاق را به صفات و اعمالي تفسير مي كنند كه به انسان كمك كند تا عقل بر وجود او حاكم باشد نه طبايع حيواني و خواسته هاي نفساني.
4- اخلاق در مكتب غيرگرايان!
گروه ديگر از فلاسفه كه بيشتر به جامعه مي انديشند و اصالت را براي جمع قائلند نه افراد، فعل اخلاقي را به افعالي تفسير مي كنند كه هدف غير باشد؛ بنابراين، هر كاري كه نتيجه اش تنها به خود انسان برگردد غير اخلاقي است و كارهائي كه هدفش ديگران باشد اخلاقي است.
5- اخلاق از ديدگاه وجدان گرايان
گروهي از فلاسفه كه اصالت را براي وجدان قائلند نه عقل، كه مي توان از آنها به «وجدان گرا» تعبير كرد و گاه به طرفداران « حسن و قبح عقلي» ياد مي شوند كه در واقع منظور از آن، عقل عملي است نه عقل نظري، آنها مسائل اخلاقي را يك سلسله امور وجداني مي دانند نه عقلاني كه انسان بدون نياز به منطق و استدلال آنها را درك مي كند؛ مثلا، انسان عدالت را خوب مي شمرد و ظلم را بد، ايثار و فداكاري و شجاعت را خوب مي داند و خودپرستي و تجاوزگري و بخل را بد مي بيند بي آن كه نيازي به استدلال عقلاني و تاثير آنها در فرد و جامعه داشته باشد.
بنابراين، بايد وجدان اخلاقي را زنده كرد و آنچه را موجب تضعيف وجدان مي شوداز ميان برداشت؛ سپس وجدان، قاضي خوبي براي تشخيص اخلاق خوب از بد خواهدبود.
طرفداران «حسن و قبح عقلي» گر چه دم از عقل مي زنند ولي پيداست كه منظور آنها عقل وجداني است و نه عقل استدلالي، آنها مي گويند حسن احسان و قبح ظلم كه دو فعل اخلاقي مي باشد بدون هيچ گونه نياز به دليل و برهان براي انسان سليم النفس آشكار است، و به اين ترتيب اصالت را براي وجدان قائلند.
ولي بسياري از آنها انكار نمي كنند كه وجدان ممكن است درباره بعضي از امور ساكت باشد و ادراكي نداشته باشد، در اينجا بايد دست به دامن شريعت و وحي شد تا امور اخلاقي را از غير اخلاقي جدا سازد؛ بعلاوه اگر نسبت به آنچه عقل حاكم است تاييدي از سوي شرع باشد انسان با اطمينان بيشتري در راه آن گام مي نهد.
نتيجه:
با توجه به اشاراتي كه به مهمترين مكاتب اخلاقي شد، امتيازات مكتب اخلاقي اسلام كاملا روشن است: «اساس اين مكتب اخلاقي، ايمان به خداوندي است كه كمال مطلق و مطلق كمال است و فرمان او بر تمام جهان هستي جاري و ساري است و كمال انسانها در اين است كه پرتوي از صفات جمال و جلال او را در خود منعكس كنند و به ذات پاكش نزديك و نزديكتر شوند.»
ولي اين به آن معنا نيست كه صفات اخلاقي در بهبودي حال جامعه بشري و نجات انسانها از چنگا ل بدبختيها بي اثر است؛ بلكه در يك جهان بيني صحيح اسلامي عالم هستي يك واحد بهم پيوسته است، واجب الوجود قطب اين دايره و ماسواي خدا همه به او وابسته و پيوسته و در عين حال با هم منسجم و در ارتباطند. بنابراين، هر چيزي كه سبب صلاح حال فرد باشد سبب صلاح حال جامعه، و هر چيز كه در صلاح جامعه مؤثر باشد در صلاح فرد نيز مؤثر است.
به تعبير ديگر، ارزشهاي اخلاقي تاثير دوگانه دارد، هم فرد را مي سازد، هم جامعه را. و آنها كه تصور مي كنند هميشه مسائل اخلاقي چيزي است كه هدف در آن غير باشد نه خويشتن، در اشتباه بزرگي هستند زيرا مصلحت اين دو در واقع از هم جدا نيست و جدائي اين دو از يكديگر تنها در مقاطع محدود و كوتاه مدت است. [1]

[1] . اخلاق در قرآن جلد اول صفحه 61.
آيت الله مكارم شيرازي - اخلاق در قرآن، ج 1، ص 61
مطالب مرتبط :
نام و نام خانوادگی :
پست الکترونیک :
متن نظر :