امروز:
سه شنبه 30 آبان 1396
بازدید :
1951
كلام الهي
در اين كه تكلم يكي از صفات ثبوتي و جمالي خداوند است، سخني نيست، چرا كه اين مطلب در آيات قرآن و احاديث اسلامي وارد شده است. ولي در اين كه مقصود از كلام خداوند چيست و اين كه كلام خداوند حادث است يا قديم و تكلم از صفات ذاتي خداوند است يا از صفات فعلي او، آراء مختلفي مطرح شده است.
1. كلام خدا لفظي و قديم است
اهل حديث و حنابله كلام خداوند را از سنخ حروف و اصوات مي‎دانند (كلام لفظي). با اين حال، بر اين عقيده‎اند كه كلام، صفت ذات الهي و قديم است.[1] در نادرستي اين نظريه ترديدي نيست، زيرا حروف و اصوات از پديده‎هاي مادي و حادث در زمانند، در اين صورت چگونه مي‎توان كلام را كه از آنها تركيب مي‎شود، قديم دانست؟
2. كلام خدا لفظي و حادث است
متكلمان معتزله و اماميه كلام خداوند را لفظي و حادث مي‎دانند. براين اساس، اسناد تكلم به خداوند از قبيل اسناد فعل به فاعل (اسناد صدوري) است،‌نه از قبيل اسناد عرض به معروض (اسناد عروضي).
همان گونه كه منعم به معني ايجاد كننده نعمت در غير، و رازق به معني اعطا كنندة رزق است، متكلم نيز به معني ايجاد كنندة كلام.[2]
بر اين اساس قرآن كريم نيز كه كلام الهي است، حادث و آفريده است: آيات قرآن به روشني بر حدوث كلام الهي دلالت مي‎كنند چنان كه فرموده است:
«ما يَأْتِيهِمْ مِنْ ذِكْرٍ مِنْ رَبِّهِمْ مُحْدَثٍ إِلاَّ اسْتَمَعُوهُ وَ هُمْ يَلْعَبُونَ».[3]
مقصود از ذكر در اين آيه قرآن كريم است.
چنان كه در جاي ديگر فرموده است:
«إِنَّا نَحْنُ نَزَّلْنَا الذِّكْرَ وَ إِنَّا لَهُ لَحافِظُونَ».[4]
بنابراين، مفاد آية نخست اين است كه ذكر جديدي (قرآن) از جانب پروردگارشان براي آنان فرو فرستاده نمي‎شود اما آنها آن را مي‎شنوند، ولي جدي نگرفته به لهو و لعب سرگرم مي‎شوند. چنان كه آية دوم از نزول قرآن سخن مي‎گويد، و حفظ آن را تضمين مي‎كند. چيزي كه قديم و ازلي است، آسيب پذير نيست تا به حفظ نياز داشته باشد.
در جاي ديگر مي‎فرمايد:
«وَ إِنْ أَحَدٌ مِنَ الْمُشْرِكِينَ اسْتَجارَكَ فَأَجِرْهُ حَتَّى يَسْمَعَ كَلامَ اللَّهِ؛[5] اگر يكي از مشركين از تو امان خواست به او امان بده تا كلام خداوند را بشنود».
صفاتي چون: مْحُدثْ، شنيدن ذكر و كلام خدا، نزول و حفظ، همگي بيانگر اين حقيقت‎اند كه كلام الهي از مقولة حروف و اصوات، يعني كلام لفظي است، و نيز آفريده و حادث است.[6]
3. كلام لفظي و نفسي
اشاعره و ماتريديه كلام را به دو گونة لفظي و نفسي تقسيم كرده‎اند.
قرآن و ديگر كتب آسماني كه بر پيامبران الهي نازل شده است، كلام لفظي و حادث‎اند، ولي كلام لفظي، حقيقت كلام نيست، ‌حقيقت كلام يا كلام حقيقي، كلام نفسي است، يعني حقيقي است در نفس يا ذات متكلم كه كلام لفظي بيانگر آن است. كلام نفسي در خداوند، صفت ذات و قديم است.
بحث اصلي با اشاعره و ماتريديه در اثبات كلام نفسي است. هرگاه چنين حقيقتي ثابت شود، در اين كه صفت ذات و قديم است، بحثي نخواهد بود در اين كه كلام لفظي بدون پشتوانه نبوده و در نفس انسان حقيقتي وجود دارد كه كلام لفظي بيانگر آن است، نبايد ترديد كرد. ولي سخن در اين است كه آن حقيقت غير از علم يا اراده و كراهت باشد.
مثبتان كلام نفسي مي‎گويند: گاهي انسان از چيزي خبر مي‎دهد كه خلاف آن را مي‎داند، و يا در درستي آن شك دارد. بنابراين، آن چيزي كه خاستگاه كلام لفظي است علم نخواهد بود.[7]
اين استدلال تمام نيست، زيرا در فرض ياد شده علم، تصديق نيست. اما علم تصوري وجود دارد، يعني انساني كه به نادرستي مطلبي علم دارد، آن مطلب را تصور مي‎كند، و تصور خود را بازگو مي‎كند. همين گونه است در صورت شك. استدلال ديگر آنان اين است كه گاهي انسان به انجام كاري امر مي‎كند، و يا از آن نهي مي‎نمايد، بدون اين كه نسبت انجام آن كار را اراده كرده باشد، و يا از آن كراهت داشته باشد. بنابراين، نمي‎توان كلام لفظي در صورت امر و نهي را برخاسته از اراده و كراهت دانست. بلكه حقيقت ديگري در نفس است كه همان كلام نفسي است.[8]
اين استدلال نيز نارساست، زيرا فرض ياد شده، اراده و كراهت، نسبت به فعل يا ترك مأمور به منهي عنه، وجود ندارد، نه مطلق اراده و كراهت، بدون شك در چنين فرضي آمر يا ناهي انگيزه‎اي دارد، مانند آزمودن عبد خود و مانند آن، انگيزة او هر چه باشد، همان مراد يا مكروه او و خاستگاه امر و نهي او خواهد بود.
استدلال ديگر مثبتان كلام نفسي اين است كه از نظر اشتقاق لفظي متكلم كسي است كه كلام قائم به او باشد. نه آن كسي كه كلام را ايجاد مي‎كند، زيرا فاعل حركت، حركت را در غير خود ايجاد مي‎كند ولي متحرك ناميده نمي‎شود، بلكه متحرك همان موضوعي است كه حركت قائم به آن است. و از طرفي، چون قيام كلام لفظي به خداوند محال است، بايد گفت: وراي كلام لفظي، كلام ديگري است كه همان كلام نفسي است.[9]
نقد اين استدلال اين است كه در باب مشتقات نمي‎توان قياس كرد، مثلاً قاتل به كسي گفته مي‎شود كه فاعل قتل در ديگري است، و يا ضارب فاعل ضرب در ديگري است، و ناصر فاعل نصرت در ديگري است. هرگز نمي‎توان قتل و ضرب و نصرت را عارض بر فاعل‎هاي آنها دانست. آري، افعال ياد شده قائم به فاعل‎هاي آنها است، ولي نه قيام عروضي، بلكه قيام صدوري، بنابراين قيام مبدأ مشتقات به موصوف‎هاي آنها گاهي از قبيل قيام صدور است و گاهي از قبيل قيام عروضي، قيام حركت به متحرك قيام عروضي است. و قيام ضرب به ضارب قيام صدوري است. قيام كلام به متكلم نيز از قسم اخير است.
به آية كريمه:
«وَ يَقُولُونَ فِي أَنْفُسِهِمْ لَوْ لا يُعَذِّبُنَا اللَّهُ بِما نَقُولُ».[10]
نيز بر اثبات كلام نفسي استدلال شده است، چنان كه به بيت ذيل از أخطل نيز استدلال نموده‎اند:
ان الكلام لفي الفؤاد و انما جعل اللسان علي الفؤاد دليلاً[11]
ولي اين گونه كاربردها مجازي است نه حقيقي، و مفاد آن نيز چيزي جز تصورات ذهني و ادراكات نفساني نيست، و به هيچ وجه بر وجود حقيقي كلام نفساني غير از تصورات و ادراكات دلالت نمي‎كند.
4. كلام فعلي
از ديدگاه حكماي اسلامي، اگر چه واژة كلام براي الفاظي وضع شده است كه بر معاني خاصي دلالت دارند، ولي غرض و هدفي كه كلام لفظي براي آن وضع شده است، اعم از كلام لفظي است، زيرا غرض از وضع كلام لفظي دلالت و حكايت است. اين مطلب، به كلام لفظي اختصاص ندارد، گاهي از طريق اشاره و مانند آن مي‎توان مراد و مقصود خود را به ديگري فهماند. چنان كه در عرف محاوره نيز اين گونه افهام‎ها را كلام و تكلم مي‎گويند.
از سوي ديگر، شكي نيست كه فعل نسبت به فاعل خود دو گونه دلالت دارد، يكي دلالت بر اصل وجود فاعل، و ديگري دلالت بر صفات آن. براين اساس، مي‎توان گفت: عالم هستي كه فعل و آفريدة خداوند است، بر وجود و صفات كمال او دلالت مي‎كند. بنابراين عالم هستي كلام خداوند است.
فالكل بالذات اله دلالة حاكية جمالة جلاله
كلام الهي در قرآن و روايات
در قرآن و روايات كلام الهي گسترة وسيعي دارد،‌ هم كلام لفظي را شامل مي‎شود، و هم كلام فعلي و هم گونه‎هاي ديگري از كلام بيان شده است كه به اختصار يادآور مي‎شويم:
1. پيش از اين آياتي دربارة كلام لفظي بيان گرديد. در اين جا اين آيه را يادآور مي‎شويم كه مربوط به تكلم خداوند با حضرت موسي ـ عليه السلام ـ است. «وَ كَلَّمَ اللَّهُ مُوسى تَكْلِيماً».[12]
2. قرآن كريم حضرت مسيح ـ عليه السلام ـ را «كلمة الله» ناميده است: «إِنَّمَا الْمَسِيحُ عِيسَى ابْنُ مَرْيَمَ رَسُولُ اللَّهِ وَ كَلِمَتُهُ».[13]
3. وحي الهي به پيامبران گونه‎اي ديگر از تكلم خداوند است «ما كانَ لِبَشَرٍ أَنْ يُكَلِّمَهُ اللَّهُ إِلاَّ وَحْياً».[14]
4. حكم و قضاء الهي نيز گونه‎اي ديگر از كلام خداوند است «وَ تَمَّتْ كَلِمَتُ رَبِّكَ الْحُسْنى عَلى بَنِي إِسْرائِيلَ بِما صَبَرُوا».[15]
5. امام علي ـ عليه السلام ـ كلام خداوند را فعل الهي دانسته و فرموده است:
«هر چيزي را كه بخواهد ايجاد كند مي‎گويد باش، پس آن چيز موجود مي‎شود. اين گفته خداوند از مقوله صدا و ندا نيست، بلكه كلام او فعل او است كه آن را ايجاد مي‎كند «يقول لمن أراد كونه: «كن! فيكون. لا بصوت يقرع، و لا بنداء يسمع، و إنما كلامه سبحانه فعل منه أنشأه و مثله».[16]
حدوث كلام الهي
كلام خداوند خواه كلام لفظي باشد يا كلام فعلي، حادث است. آري اگر بتوان كلام يا تكلم را به گونه‎اي در ذات الهي تصور كرد كه به كلام لفظي و فعلي باز نگردد، آن كلام قديم خواهد بود. اما با توجه به اين كه كاربرد رايج كلام، همانا كلام لفظي است، و هر گاه كلام بدون قرينه به كار رود همين معنا مقصود است، نمي‎توان آن را قديم دانست. با اين حال از آنجا كه واژة مخلوق گاهي به معني سخن ساختگي به كار مي‎رود، برخي از بزرگان دين از اطلاق لفظ مخلوق بر قرآن نهي كرده‎اند چنان كه شيخ مفيد گفته است:
«أقول إن القرآن كلام الله. و انه محدث كما وصفه الله تعالي و امنع من اطلاق القول عليه بأنه مخلوق».[17]
ائمه طاهرين ـ عليهم السلام ـ و مسئله حدوث كلام الهي
در تاريخ اسلام، خصوصاً عصر مأمون عباسي، بحث و جدال دربارة حدوث و قدم كلام الهي ميان موافقان و مخالفان اوج گرفته بود، ‌و از مرحلة يك بحث كلامي صرف بيرون رفته و رنگ سياسي به خود گرفته بود، در اين دوره كساني را به دليل اين كه بر قديم بودن قرآن پاي مي‎فشردند، زنداني و شكنجه مي‎نمودند، و فشارهاي سختي را بر آنان اعمال مي‎كردند.
[1] . احمد بن حنبل، اصول الدين، ص 56؛ شهرستاني، ملل و نحل، ج 1، ص 106.
[2] . قاضي عبدالجبار، شرح الأصول الخمسة، ص 367؛ ابن ميثم بحراني، قواعد المرام، ص 92.
[3] . انبياء/ 2.
[4] . حجر/ 9.
[5] . توبه/ 6.
[6] . شرح الأصول الخمسة، ص 360.
[7] . شرح مواقف، ج 8، ص 94.
[8] . همان.
[9] . شرح مقاصد، ج 4، ص 147.
[10] . مجادله/ 8.
[11] . شرح مقاصد، ج 4، ص 150.
[12] . نساء/ 164.
[13] . نساء/ 171.
[14] . شوري/ 51.
[15] . اعراف/ 137.
[16] . نهج البلاغه، خطبه 184.
[17] . اوائل المقالات، ص 53.
@#@ بدين جهت اين دوره را «دورة محنت» نيز مي‎نامند.
موضع گيري ائمة اهل بيت ـ عليهم السلام ـ در اين باره بسيار عبرت آميز است، آنان از يك سوي، ورود در يك نزاع كه شكل سياسي به خود گرفته بود، و منشأ خصومت و تفرقه ميان امت اسلامي گرديده بود، را روا نمي‎دانستند. و پيروان خود را از آن برحذر مي‎داشتند، با اين حال، به گونه‎اي ظريف ديدگاه خود را دربارة حدوث قرآن و كلام الهي بيان مي‎كردند.
ريان بن صلت از امام رضا ـ عليه السلام ـ پرسيد: سخن شما دربارة قرآن چيست؟
امام ـ عليه السلام ـ در پاسخ فرمود:
«كلام الله لا تتجاوزوه و لاتطلبوا الهدي في غيره فتضلوا؛[1] قرآن كلام الهي است، از آن تجاوز نكنيد، و از غير آن هدايت نجوييد كه گمراه خواهيد شد».
محمد بن عيسي بن عبيد روايت كرده است كه امام جواد ـ عليه السلام ـ در نامه‎اي كه به بعضي از شيعيان خود در بغداد نوشت دربارة حدوث قرآن چنين نوشت:
«و ليس الخالق الا الله عزوجل، و ما سواه مخلوق، و القرآن كلام الله لا تجعل له اسما من عندك فتكون من الضالين؛[2] جز خداوند كسي خالق نيست، غير خدا هر چه هست مخلوق است. و قرآن كلام خداوند است از پيش خود نامي نامناسب بر آن مگذار كه از گمراهان خواهي بود.»
امام ـ عليه السلام ـ در اين نامه به گونه‎اي ظريف حدوث قرآن را بيان كرده است، و در عين حال از ناميدن آن به نامه‎هايي كه در آن زمان رايج بود، (قديم و مخلوق) نهي كرده است.
در كلام خداوند كذب راه ندارد
صدق در گفتار و كردار حسن ذاتي دارد، و كذب در قول و فعل داراي قبح ذاتي است، و خداوند از هرگونه صفت ناروايي منزه است. به عبارت ديگر، صدق و راستگويي از صفات كمال است، و خداوند واجد همة كمالات وجودي است، بنابراين، صادق است. قرآن كريم در اين باره فرموده است.
«وَ مَنْ أَصْدَقُ مِنَ اللَّهِ حَدِيثاً».[3] « وَ مَنْ صدق أَصْدَقُ مِنَ اللَّهِ قِيلاً ».[4]
[1] . توحيد، باب 3، حديث 2.
[2] . همان،‌حديث 4.
[3] . نساء/ 87.
[4] . نساء/ 122.
علی ربانی گلپایگانی - عقاید استدلالی
مطالب مرتبط :
* نام و نام خانوادگی :
*پست الکترونیک :
* متن نظر :