امروز:
جمعه 4 فروردين 1396
بازدید :
1668
«جبر و تفويض و اختيار» و «قضا و قدر»
الف) معناى لغوى جبر «جبر» در لغت به معناى واداشتن كسى به كارى با زور است، و «مجبور» يعنى كسى كه با زور به كارى وادار شده است. ب) جبر در اصطلاح علماى عقايد اسلامى «جبر» در اين اصطلاح يعنى: خداى متعال بندگانش را بر آن‌چه مى‏كنند مجبور كرده است؛ در كار نيك باشد يا بد، زشت باشد يا زيبا، به گونه‏اى كه بنده در اين‌باره اراده و اختيار ترك فعل و سرپيچى از آن را ندارد. ...
الف) معناى لغوى جبر
«جبر» در لغت به معناى واداشتن كسى به كارى با زور است، و «مجبور» يعنى كسى كه با زور به كارى وادار شده است.
ب) جبر در اصطلاح علماى عقايد اسلامى
«جبر» در اين اصطلاح يعنى: خداى متعال بندگانش را بر آنچه مى‏كنند مجبور كرده است؛ در كار نيك باشد يا بد، زشت باشد يا زيبا، به گونه‏اى كه بنده در اينباره اراده و اختيار ترك فعل و سرپيچى از آن را ندارد. پيروان «جبر» را عقيده بر آن است كه هر چه براى انسان پديد آيد، همان سرنوشت از پيش تعيين شده اوست. انسان را آنجا كه بايد مى‏برند، او اختيارى ندارد. اين سخن، سخن اشاعره است.
ج) معناى لغوى تفويض
«تفويض» در لغت به معناى واگذار كردن و اختيار دادن است.
د) تفويض در اصطلاح علماى عقايد اسلامى
«تفويض» در اين اصطلاح يعنى خداوند متعال كارهاى بندگان را به خود آنان واگذار كرده است. هرچه بخواهند آزاد و رها و مستقل انجام مى‏دهند و خداوند قدرتى بر افعال آنان ندارد. اين سخن، سخن «معتزله» است.
هـ) معناى لغوى اختيار
«اختيار» در لغت به معناى حق انتخاب و گزينش است. برگزيدن و پسنديدن و آزاد بودن در انتخاب را، اختيار گويند.
و) اختيار در اصطلاح علماى عقايد اسلامى
خداى متعال بندگانش را به وسيله انبيا و رسولان خود بر برخى از كارها مكلف و از برخى نهى فرموده است. خداوند پس از آنكه قدرت و اراده انجام كار و ترك آن را به بندگانش بخشيده و براى آنان ‏در آنچه ‏مى‏كنند، حق انتخاب ‏و گزينش قرار داده، و هيچ‏كس را در اين راه مجبور نكرده، از آنان خواسته است تا در آنچه كه به آن فرمان داده يا از آن بازداشته، او را اطاعت ‏نمايند. استدلال ‏بر اين ‏موضوع –به ‏يارى ‏خدا- در بحث ‏آينده ‏مى‏آيد.
قضا و قدر و معناى آنها
ماده «قضا» و «قدر» در معانى متعددى استعمال شده كه آنچه مربوط به اين بحث است مى‏آوريم:
الف) برخى معانى ماده «قضا»
1. «قضا» به معناى «داورى» ميان دو طرف درگير، مانند:
إنّ ربّك يقضي بينهم يوم القيامة فيما كانوا فيه يختلفون؛ یونس/93
پروردگار تو روز قيامت، در آنچه اختلاف مى‏كردند، ميان آنان داورى مى‏كند.
2. «قضا» به معناى «آگاه كردن»، مانند سخن خداى متعال در داستان لوط و آگاه كردن او از سرانجام قومش كه مى‏فرمايد: و قضينا إليه ذلك الأمر أنّ دابر هؤلاء مقطوعٌ مصبحين؛ حجر/66 ما لوط را از اين موضوع آگاه كرديم كه صبحگاهان، همه آنان ريشه‏كن خواهند شد.
3. «قضا» به معناى «واجب كردن» و «فرمان دادن»، مانند:
و قضى ربّك ألاّ تعبدوا إلاّ إيّاه؛ اسراء/23 پروردگار تو فرمان داده كه جز او را نپرستيد.
4. «قضا» به معناى «اراده و تقدير»، مانند:و إذا قضى أمراً فإنّما يقول له كن فيكون؛ بقره/117.
و هرگاه چيزى را «اراده» كند، تنها مى‏گويد: موجود باش! و مى‏شود. هوالّذي خلقكم من طينٍ ثمّ قضى أجلا؛ انعام/2. او خداوندى است كه شما را از گل آفريد، سپس [براى او] مدتى «مقدر» فرمود. يعنى براى زنده بودن انسان اندازه و مقدار معينى قرار داد.
ب) برخى معانى ماده «قدر»
1. «قدر» يعنى قدرت يافت، توان اقدام پيدا كرد، «قادر» يعنى توانا و «قدير» يعنى توانمند، خداى متعال در سوره يس، آيه 81 مى‏فرمايد:أو ليس الّذي خلق السّماوات و الأرض بقادرٍ على أن يخلق مثلهم؛ آيا كسى كه آسمانها و زمين را آفريد، «قادر» نيست همانند آنها را بيافريند؟
و در سوره بقره، آيه 20 مى‏فرمايد: و لو شاءاللّه لذهب بسمعهم و أبصارهم إنّاللّه على كلّ شي‏ءٍ قديرٌ؛ و اگر خدا بخواهد، گوش و چشم آنان را از بين مى‏برد، زيرا خداوند بر هرچيز «توانمند» است. يعنى خداوند بر انجام هر كارى به هر گونه كه حكمتش اقتضا كند قدرت دارد.
2. «قدر» يعنى در تنگنا قرار داد، «قدر الرّزق عليه و يقدر» يعنى او را در تنگناى معيشت قرار داده و مى‏دهد.
خداوند در سوره سبأ، آيه 36 مى‏فرمايد:قل إنّ ربّي يبسط الرّزق لمن يشاء و يقدر؛بگو: پروردگار من روزى را براى هر كس بخواهد وسعت داده يا «تنگ» مى‏كند.
3. «قدر» يعنى تدبير و اندازه كرد، «قدراللّه الأمر بقدره» يعنى خداوند آن را تدبير كرد يا خواستار وقوع آن شد، چنانكه در سوره قمر، آيه 12 مى‏فرمايد:و فجّرنا الأرض عيونا فالتقى الماء على امرٍ قد قدر؛ و زمين ‏را شكافتيم ‏و چشمه‏هايى بيرون فرستاديم؛ و اين دو آب [باران و چشمه] «به اندازه‏اى كه تدبير و خواسته شده بود» با هم درآميختند.
ج) معناى «قدّر»
1. «قدر» يعنى حكم كرد، فرمان داد، «قدّراللّه الأمر» يعنى خداوند حكم و فرمان داد كه كار، اينگونه باشد. چنانكه در سوره نمل، آيه 57 درباره زن لوط مى‏فرمايد:فأنجيناه و أهله إلاّ امرأته قدّرناها من الغابرين؛ما او [لوط] و خانواده‏اش را نجات داديم، جز زنش كه فرموديم: او از بازماندگان باشد.يعنى حكم و فرمان ما اين بود كه آن زن از هلاك‏شدگان باشد.
2. «قدّر» يعنى مدارا نمود، درنگ كرد، «قدّر فى الأمر» يعنى در انجام كار درنگ كرد و با آن مدارا نمود، چنانكه خداى متعال در سوره سبأ، آيه 11 به داود(ع) مى‏فرمايد:أن اعمل سابغاتٍ و قدّر في السّرد؛زره‏هاى كامل و فراخ بساز و در بافتن آنها با تأمل و مدارا عمل كن.يعنى در ساختن زره عجله مكن، بلكه با دقت و زمان كافى اقدام كن تا نتيجه كارت محكم و استوار باشد.
د) معناى «قدر»
1. «قدر» به معناى كميّت و مقدار و اندازه، چنانكه در سوره حجر، آيه 21 مى‏فرمايد:و إن من شي‏ءٍ إلاّ عندنا خزائنه و ما ننزّله إلاّ بقدرٍ معلومٍ؛هرچه هست خزاين آن نزد ماست، و ما جز به مقدار و اندازه معين‏آن را نازل نمى‏كنيم.
2. «قدر» به معناى زمان و مكان، چنانكه در سوره مرسلات، آيات 22-20 مى‏فرمايد:الم نخلقكم من ماءٍ مهيمنٍ* فجعلناه فى قرارٍ مكينٍ* إلى قدرٍ معلومٍ؛ آيا شما را از آبى پست نيافريده‏ايم- سپس آن را در قرارگاه محفوظ و آماده قرار داديم- تا «زمانى» معين و معلوم؟
3. «قدر» به معناى حكم قطعى و نافذ، «قدراللّه» يعنى حكم نافذ و قطعى و محكم خدا، چنانكه در سوره احزاب، آيه 38 مى‏فرمايد:سنّةاللّه فيالّذين خلوا من قبل و كان أمراللّه قدراً مقدوراً؛اين سنت الهى، در پيشينيان نيز جارى بوده، و فرمان خدا «قطعى و نافذ و شدنى» است.
شايد تعدد معناى ماده «قضا و قدر» و نسبت آن به خداى متعال باعث شده تا برخى از مسلمانان به اشتباه افتاده و چنان پندارند كه معناى «قضا و قدر» در قرآن و حديث اين است كه، انسان در زندگى خويش هرچه را مى‏كند، نيك يا بد، براساس «قضا و قدر» و سرنوشتى است كه خداوند، پيش از آفرينش او، برايش مقرر داشته است! چنانكه در روايات ما واژه «قدرى»، به «جبرى» و «تفويضى» هر دو اطلاق شده است. و بنا بر چنين اطلاقى، واژه «قدر» نامى است براى شى‏ء و ضد آن، مانند واژه «قرء» كه نامى است براى «حيض» و «پاكى» هر دو.
در پايان، از بيان اقوال «قدرى‏ها» و پاسخ آن، براى پرهيز از طول بحث درمى‏گذريم، و تنها به آوردن احاديثى كه پاسخ اين اقوال را در آن يافته‏ايم بسنده مى‏كنيم تا - به يارى خدا - علاوه بر پاسخ، توضيح و شرح موضوع نيز باشد.
رواياتى از امامان اهل‏بيت(ع) در قضا و قدر
روايت اول
1. روايت نخست را از اولين امام از امامان اهل‏بيت علیهمالسلام، امام علىبن ابى‏طالب علیهماالسلام مى‏آوريم:
صدوق در كتاب توحيد با سند خود تا امام حسن علیهالسلام و ابنعساكر در تاريخ با سند خود تا ابنعباس روايت كنند كه: [عبارت از صدوق است]
دخل رجل من أهل العراق على أميرالمؤمنين(ع) فقال: أخبرنا عن خروجنا إلى أهل الشام أبقضاءٍ مناللّه و قدر؟ فقال له أميرالمؤمنين(ع): اجل يا شيخ، فواللّه ما علوتم تلعة و لا هبطتم بطن وادٍ إلّا بقضاءٍ مناللّه و قدرٍ، فقال الشّيخ: عنداللّه احتسب عنائى يا أميرالمؤمنين! فقال(ع): مهلاً يا شيخ! لعلّك تظنّ قضاءً حتماً و قدراً لازماً! لو كان كذلك لبطل الثّواب و العقاب و الأمر و النّهى و الزّجر، و لسقط معنى الوعيد و الوعد، و لم يكن على مسى‏ءٍ لائمة و لا لمحسنٍ محمدة، و لكان المحسن أولى باللائمة من المذنب، و المذنب أولى بالإحسان من المحسن، تلك مقالة عبدة الإوثان و خصماء الرّحمان و قدريّة هذه الامّة و مجوسها. يا شيخ! إنّاللّه عزّوجلّ كلّف تخييراً، و نهى تحذيراً، و أعطى على القليل كثيراً و لم يعص مغلوباً، و لم يطع مكرهاً، و لم يخلق السّموات و الأرض و ما بينهما باطلاً ذلك ظنّ الّذين كفروا فويلٌ للّذين كفروا من النّار؛
مردى عراقى بر اميرمؤمنان علیهالسلام وارد شد و گفت: آيا خروج ما بر شاميان به «قضا و قدر» الهى است؟ امام به او فرمودند: آرى اى شيخ! به خدا سوگند از هيچ بلندى بالا نرفتيد و در هيچ پستى فرود نيامديد مگر به «قضا و قدرى» از خداوند! آن مرد گفت: اميدوارم رنج من نزد خدا به حساب آيد!
امام علیهالسلام به او فرمودند: آهسته برو اى شيخ! شايد پنداشتى قضاى حتمى و قدر قطعى را مى‏گويم! اگر چنين باشد كه ثواب و عقاب و امر و نهى و پيشگيرى باطل شده، و ترساندن و مژدهدادن بى‏معنى است، نه ملامتى بر گناهكار بجاست و نه ستايشى از نيكوكار رواست، بلكه نيكوكار به ملامت سزاوارتر از بدكار بوده و گناهكار به نيكى شايسته‏تر از نيك‏رفتار است! اين، گفتار بت‏پرستان و دشمنان خداى رحمان و «قدرى‏مسلكان» و مجوسان اين امت است! اى شيخ! خداى عزوجل بندگان را مكلف ساخت تا به اختيار خود عمل كنند و آنان را نهى كرد تا خود باز ايستند، و بر كار اندك پاداش بسيار دهد، شكست‏خورده نافرمانى نشده، و ناخواسته اطاعت نگرديده، «او آسمانها و زمين و موجودات ميان آن دو را به باطل نيافريده، اين گمان كسانى است كه كافر شدند، پس واى بر كسانى كه كافر شدند از عذاب آتش!»
راوى گويد: آن شيخ برخاست و سرود:
انت الإمام الّذى نرجو بطاعته
يوم النّجاة من الرّحمن غفراناً
اوضحت من ديننا ما كان ملتبسا
ً جزاك ربّك عنّا فيه إحساناً
فليس معذرة فى فعل فاحشةٍ
قد كنت راكبها فسقاً و عصياناً
تو همان امام حقى كه به يمن طاعت او
به قيامت آرزويم كرم خدات باشد
تو ز دين ما به يك دم همه شبهه را زدودى
مگر از خدات خواهم كه بر او جزات باشد
پس از اين بيان روشن نسزد گناه بر من
كه نه معذرت توانم نه مرا نجات باشد
روايت دوم
روايت دوم را از ششمين امام از امامان اهل‏بيت علیهمالسلام، امام ابوعبداللّه جعفربن محمدالصادق علیهماالسلام مى‏آوريم كه فرمودند:
إنّ النّاس فى القدر على ثلاثة أوجه: رجلٌ یزعم أنّاللّه عزّوجلّ أجبرالنّاس علىالمعاصى فهذا قد ظلماللّه في حكمه فهو كافر، و رجلٌ يزعم أنّ الأمر مفوّضٌ إليهم فهذا قد أوهناللّه فى سلطانه فهو كافرٌ. و رجلٌ يزعم أنّاللّه كلّفالعباد ما يطيقون و لم يكلّفهم ما لا يطيقون و إذا أحسن حمداللّه و إذا أساء استغفراللّه فهذا مسلمٌ بالغٌ. توحید صدوق/360
مردم درباره «قدر» بر سه راه رفته‏اند:
1. كسى كه عقيده دارد خداى عزوجل مردم را بر گناهان مجبور كرده است، او درباره فرمان بازدارنده الهى به خدا ستم كرده، پس او كافر است.
2. كسى كه معتقد است همه كارها به مردم واگذار شده، او خدا را در قدرت و سلطنت خويش ضعيف و ناتوان پنداشته، پس او [نيز] كافر است.
3. كسى كه عقيده دارد خداوند بندگان را به آنچه مى‏توانند مكلف كرده، و آنچه را در توانشان نيست از آنان نخواسته است، او هرگاه كار نيكى انجام دهد خدا را سپاس گويد و اگر كار بدى از او سر زند از خدا آمرزش مى‏خواهد، اين همان مسلمان [به حق] رسيده است.
روايت سوم
روايت سوم از هشتمين امام از ائمه اهل‏بيت علیهمالسلام، امام علىبن موسىالرضا علیهماالسلام است كه فرمودند:
1. إنّاللّه عزّوجلّ لم يطع بإكراهٍ، و لم يعص بغلبةٍ و لم يهمل العباد فى ملكه، هو المالك لما ملّكهم و القادر على ما اقدرهم عليه فإن ائتمر العباد بطاعته لم يكناللّه عنها صادّاً، و لا منها مانعاً، و إن ائتمروا بمعصيته فشاء أن يحول بينهم و بين ذلك فعل و إن لم يحل و فعلوه فليس هو الّذى أدخلهم فيه. توحید صدوق/361
خداى عزوجل از روى اجبار اطاعت نشده، و از ضعف و شكست نافرمانى نگرديده، و بندگان را در مملكت خويش بيهوده نگذاشته، او بر همه آنچه كه در اختيارشان نهاده مالك، و بر همه امورى كه توانشان داده توانمند است. اگر بندگان در پى طاعتش باشند خداوند راه آنان را نمى‏بندد و از اطاعت بازشان نمى‏دارد، و اگر به دنبال نافرمانى‏اش باشند و او بخواهد ميان آنان و گناه فاصله شود، خواهد كرد، و اگر مانع از گناه نشد و آنان انجامش دادند، او نيست كه آنان را در آن راه انداخته است.
يعنى: انسانى كه خدا را پيروى مى‏كند، مجبور بر اين پيروى نيست، و انسانى كه خدا را نافرمانى مى‏كند بر اراده و خواست خدا چيره نشده، بلكه اين خود خداست كه مى‏خواهد بنده در كارش مختار و آزاد باشد.
2. يا ابن آدم بمشيئتى كنت أنتالّذى تشاء لنفسك ما تشاء، و بقوّتى أدّيت إلىّ فرائضى، و بنعمتى قويت على معصيتى، جعلتك سميعاً بصيراً قوّياً، «ما أصابك من حسنة فمناللّه و ما أصابك من سيّئة فمن نفسك.» توحید صدوق/ 338
اى فرزند آدم! با خواست من است كه تو گزينشگر شده و هرچه را بخواهى براى خود اختيار مى‏كنى، و با نيروى من است كه واجباتم را بجا مى‏آورى، و با نعمتهاى من است كه بر نافرمانى‏ام توانمند شده‏اى، من تو را شنوا و بينا و توانا ساختم، [پس اين را بدان كه] «هرچه از نيكويى به تو مى‏رسد از خداست، و هرچه از بدى به تو رسيد از خودت مى‏باشد.»
و در روايت ديگرى آمده است: «عملت بالمعاصى بقوّتى الّتى جعلتها فيك؛ با نيرويى كه در تو نهاده بودم به گناهان اقدام كردى!» توحید صدوق/363
روايت چهارم
از امام صادق علیهالسلام روايت است كه فرمودند:
1. لا جبر و لا تفويض و لكن أمرٌ بين أمرين، قال قلت: و ما امرٌ بين أمرين؟ قال(ع): مثل ذلك رجلٌ رأيته على معصيةٍ فنهيته فلم ينته فتركته ففعل تلك المعصية، فليس حيث لم يقبل منك فتركته كنت أنتالّذى أمرته بالمعصية. کافی/1/160
نه جبر است و نه تفويض، بلكه چيزى ميان اين دو است. راوى گويد گفتم: چيزى ميان اين دو يعنى چه؟ حضرت فرمودند: مثال آن، مثال كسى است كه در حال گناه است و تو او را نهى مى‏كنى و او نمى‏پذيرد. پس از آن رهايش مى‏كنى و او آن گناه را انجام مى‏دهد، پس چنان نيست كه چون از تو نپذيرفت و تو به حال خود رهايش كردى، اين تو بوده‏اى كه به گناه فرمانش دادى!
2. ما استطعت أن تلوم العبد عليه فهو منه و ما لم تستطع أن تلوم العبد عليه فهو من فعلاللّه، يقولاللّه تعالی للعبد: لم عصيت؟ لم فسقت؟ لم شربت الخمر؟ لم زنيت؟ فهذا فعل العبد، و لا يقول له لم مرضت؟ لم قصرت؟ لم ابيضضت؟ لم اسوددت؟ لأنّه من فعلاللّه تعالى.
هر كارى را كه بتوانى بنده را بر آن سرزنش كنى، از آن اوست، و هرچه را كه نتوانى بنده را بر آن سرزنش نمايى، از آن خداست. خداوند به بنده‏اش مى‏فرمايد: چرا سركشى كردى؟ چرا نافرمانى نمودى؟ چرا شراب خوردى؟ چرا زنا كردى؟ اينها كار بنده است. خداوند از بنده‏اش نمى‏پرسد: چرا مريض شدى؟ چرا قدت كوتاه است؟ چرا سفيد رنگى؟ چرا سياه رويى؟ زيرا اينها كار خداوند است.
شرح روايات
«جبر» و «تفويض» دو طرف دارد:
1. طرفى كه به خدا و صفات خدا بازمى‏گردد.
2. طرفى كه به انسان و صفات او مربوط مى‏شود.
آنچه از جبر و تفويض به خدا و صفات خدا مربوط است، سزاوار آن است كه آن را از خدا و انبياى خدا و اوصياى ايشان بگيريم. و آنچه به انسان و صفات و افعال او مربوط مى‏شود همين مقدار كه مى‏گوييم: من اين كار را مى‏كنم، و من آن كار را نمى‏كنم، كافى است تا بدانيم كه هرچه مى‏كنيم به اختيار خويش است. در بحثهاى گذشته نيز دانستيم كه سير زندگى انسان با سير ذره و اتم و سيارات و كهكشانها و ديگر مسخّرات به فرمان خدا، در حركات و نتايج، يكسان نيست. اين از يك طرف، از طرف ديگر، خداوند انسان را به حال خود رها نكرده و او را به خود واگذار ننموده تا هر چه را بخواهد، همان‏گونه كه دوست دارد و هواى نفس او فرمانش مى‏دهد، همان را انجام دهد، بلكه خداوند بهوسيله انبياى خود راهنمايى‏اش كرده: هم راه ايمان قلبى به حق را به او نشان داده، و هم روش عمل شايسته سودمند جسمانى را به او نموده و هم از اعمال زيانبار آگاهش ساخته است. او اگر از هدايت خدا پيروى كند و يك گام در صراط مستقيم الهى پيش رود، خداوند دستش را گرفته و ده گام جلوترش مى‏برد، سپس به خاطر آثار عملش در دنيا و آخرت هفتصد برابر پاداشش مى‏دهد، و خداوند به مقتضاى حكمت و سنت خويش براى هر كس بخواهد مى‏افزايد.
ما، در كتاب عقايد اسلام مثالى زديم و گفتيم: خداوند اين دنيا را همانند مهمانسرايى از نوع «سلف سرويس» براى مؤمن و كافر هر دو آماده كرده است، چنانكه در سوره اسراء، آيه 20 مى‏فرمايد: «كلّاً نمدّ هؤلاء و هؤلاء من عطاء ربّك و ما كان عطاء ربّك محظوراً؛ هر دو گروه، اينان و آنان را، از عطاى پروردگارت افزون مى‏دهيم، زيرا عطاى پروردگارت هرگز از كسى دريغ نشده است.
راستى را كه اگر امداد الهى نبود، و بندگان خدا توان جسمى و فكرى خويش و امكانات آماده و مسخّر اين عالم را از خداى سبحان نداشتند، نه مؤمن ره‏يافته مى‏توانست عمل صالح و شايسته انجام دهد، و نه كافر گمراه توان اقدام زيانبار فاسد را داشت، راستى اگر خداوند يك لحظه عطاى خود را از انسان سلب كند، حتى اگر جزء كوچكى از آن باشد: بينايى، سلامت، عقل و انديشه و... چه مى‏تواند بكند؟ بنابراين، انسان هرچه مى‏كند به اختيار خود و به وسيله ابزارى است كه خداوند به او بخشيده است. پس، انسان در انتخاب مختار و در اكتساب وامدار است.
آرى، انسان ‏در اين ‏عالم ‏خودكار محض نيست، همان‏گونه كه مجبور صرف هم نيست. نه همه كارها به او واگذار شده و نه بر كارى [كه انتخاب مى‏كند] مجبور است، بلكه امرى است ‏ميان ‏دو امر [امر بين امرين]، و اين همان مشيت خدا و سنت و قانون او درباره افعال بندگان است.
«و لن تجد لسنةاللّه تبديلاً؛
و هرگز در سنت الهى تغيير
و تبديلى نيابى!»
علامه سیدمرتضی عسکری/افق حوزه، ش 345
مطالب مرتبط :
نام و نام خانوادگی :
پست الکترونیک :
متن نظر :