امروز:
جمعه 31 شهريور 1396
بازدید :
1169
امام حسين ـ عليه السّلام ـ مجاهده يا مصالحه
آقاي عمادالدين باقي در سخناني به مناسبت ايام سوگواري ابا عبدالله الحسين ـ عليه السّلام ـ ادعا مي كند كه امام حسين ـ عليه السّلام ـ به دنبال جنگ طلبي و ريخته شدن خون كسي نبود و حتي در پي صلح و مذاكره با دشمنان خود بود. اين سخنان داراي نقدها و اشكالات فراواني است كه در اين مقاله، به چند مورد آن اجمالاً اشاره خواهد شد.
قيام و جهاد حضرت اباعبدالله الحسين ـ عليه السّلام ـ بزرگ ترين حركت سياسي، ديني و اجتماعي جهان بود كه با ريخته شدن خون بهترين بندگان خدا در دشت نينوا، موجب احياء دين و معرفت هاي الهي انساني شد. قيام امام حسين را مي توان جهادي ناميد كه از پس اين جهد و تلاش خالصانه، انديشة ناب اسلامي تا قيام قيامت بيمه شد و ارزش هاي برگرفته از اين انديشه به عنوان سمبل رجوع ميليون ها انسان دلداده و عاشق معرفي گشت. حال بايد ديد كه اين جهاد خالصانه چگونه جهادي بوده است. مي توان گفت به طور كلي سه نوع جهاد ـ طبق آنچه در كتب فقهي آمده است ـ وجود دارد، جهاد ابتدائي، جهاد دفاعي، جهاد بُغات (قتال اهل بغي). نوع اول ابتدائاً به دستور امام انجام مي گيرد. براي اين كه موانع هدايت از سر راه وليّ خدا برداشته شود و حكومت اسلامي بتواند اسلام را در پهنة جهان گسترش داده و تبيين كند، از اين كه كفار را وادار و مجبور كند كه مسلمان شوند، بلكه تا راه هدايت كردن باز شود، «فقاتلوا ائمة الكفر»[1] اين جهاد ابتدائي است. قسم ديگر جهاد اين است كه به مسلمانان حمله شده و آنها در مقام دفاع بر مي آيند. نوع سوم جهاد هم اين است كه بين دو دسته كه هر دو در ظاهر مسلمان هستند جنگي پيش بيايد و راهي براي اصلاح نيست جز اين كه به كمك دسته اي كه مظلوم است بشتابيد. اين «قتال اهل بغي» است. آقاي باقي، قيام اباعبدالله الحسين ـ عليه السّلام ـ را جهاد دفاعي مي داند، در حالي كه بايد گفت حركت و جهاد حضرت در چارچوب هيچ يك از اقسام نامبرده نمي گنجد، چه آنكه بخواهيم آن را جهاد دفاعي بدانيم، زيرا جهاد دفاعي در مقابل كفاري است كه به مسلمانان حمله كرده اند و آنها دفاع مي كنند.
قيام اباعبدالله الحسين، جهادي همه جانبه بود، در نتيجه اولاً؛ جنگ نبود و ثانياً فقط شامل جهاد دفاعي نمي شد. بنابراين تكرار كلمة «جنگ» در جاي جاي سخنان آقاي باقي، قابل انطباق با قيام امام حسين ـ عليه السّلام ـ نيست جنگ» همان طوري كه خود ايشان هم تأكيد مي كنند ـ در صورت موازنة قوا و وجود عدّه و عُدّه كافي قابل صدق است در حالي كه جهاد معنايي عام قرار دارد و به عملي شامل مي شود كه جهت نيل به هدف مقدس صورت مي پذيرد. واضح است، گاهي در قالب فرهنگي و مالي و گاهي در قالب نظامي و تبليغي صورت مي پذيرد. البته اين جملات نافي اصل مهمي به نام «جنگ» با دشمنان خدا نيست، چه اين كه حضرت ـ عليه السّلام ـ با قرائت مكرر آياتي مانند «كتب عليكم القتال و هو كره لكم»[2] و نيز آية «فقاتلوا اولياء الشيطان»[3] بر جنگيدن با دشمنان اسلام و دوستان شيطان تأكيد فراوان مي كردند.[4] منتهي منظور نگارنده آن است كه هدف امام حسين فقط مقاتله و مقابله صرف نظامي با يزيديان نبود بلكه اهداف بالاتري از جمله اصلاح امت، احياء امر به معروف و نهي از منكر و... در انديشة حضرت ـ عليه السّلام ـ وجود داشت كه همة‌آنها در عمل مقدس و فراگيرتري به نام «جهاد» مي گنجد.
2. نامبرده در بخش ديگري از سخنان خود، با مقايسة حركت امام حسين با حركت امام حسن ـ عليهما السلام ـ مي گويد: «وجه مشترك حركت اين دو برادر... همين درك موازنة قوا است. آنها در جايي كه برابري قوا وجود ندارد جنگ را عقلاني و انساني نمي دانند.» و به اين طريق نتيجه مي گيرد كه امام حسين ـ عليه السّلام ـ خواهان صلح با دشمنان خود بوده است«او مدعي مي شود : «چرا امام كراراً خواستار مذاكره و بازگشت بود؟ چرا صلح را ترجيح مي داد، زيرا تا هنگامي كه امكان صلح و اجتناب از جنگ وجود دارد كسي كه از آن اجتناب نكند مسئول تمام خون هايي است كه ريخته مي شود» او همچنين مي گويد: «... (امام حسين) از جنگيدن استنكاف مي كرد و به انحاء گوناگون كوشيد مانع از آن شود كساني كه بر طبل جنگ مي كوبند به اين صحنه ها بنگرند كه امام وقتي وقوع جنگ را محتوم ديد چشمان خويش را بست تا هر كسي مي خواهد آنجا را ترك كند. اين رفتار به چه معناست؟» در پاسخ به اين سخنان، ذكر چند نكته مهم تاريخي مهم است:
2 ـ 1 ـ اين كه حركت امام حسين ـ عليه السّلام ـ را با حركت امام حسن ـ عليه السّلام ـ مقايسه كنيم و به اين طريق مدعي شويم كه امام حسين ـ عليه السّلام ـ نيز مانند برادر بزرگوار خود خواهان صلح با يزيديان بود،‌قياسي اشتباه و نادرست است. مصالحه اجباري امام حسن ـ عليه السّلام ـ با معاويه به خاطر مصلحت اسلام و حفظ دين پيامبر بود. با شهادت امام علي ـ عليه السّلام ـ ، فرزندشان امام حسن با بيعت همگاني جانشين ايشان شد و آن حضرت هم سرانجام به آن وضعي كه روشن است مجبور شد با معاويه بيعت و مصالحه كند. معاهده و صلحي كه امام حسن با معاويه منعقد كرد،‌يكي از اساسي ترين مباني حركت امام حسين ـ عليه السّلام ـ است. امام حسن ـ عليه السّلام ـ خود را ملتزم مي دانست. بر اساس معاهده با معاويه برخورد كند، زيرا به ناگزير خلافت معاويه را پذيرتفه بود و تا زنده بود از هرگونه انفعال سياسي در برابر معاويه پرهيز مي كرد. امام حسين هم با اين كه ده سال با معاويه هم عصر بود،‌بنابر مفاد پيمان از دست زدن به هر واكنشي در برابر معاويه خودداري مي كرد. حتي روايت داريم كه وقتي امام حسن به شهادت رسيد مردم كوفه نامه اي به امام حسين نوشتند و از ايشان درخواست كردند كه به كوفه بيايد كه آن حضرت فرمود پيماني را كه برادرم با معاويه به امضاء‌رساند، نقض نمي كنم.[5] اما در زمان حاكميت يزيد، بر اساس نقض آن معاهده و همين طور مصلحت زمان، موضع گيري امام حسين از صلح، به مقابله بر عليه يزيد معطوف شد. نتيجه آن كه نوع حركت امام حسن و حسين ـ عليه السّلام ـ تفاوت اساسي با هم داشتند. اما در يك اصل با هم مشترك بودند و آن اصل عبارت بود از: حفظ اسلام و ارزش هاي ناب آن. بر همين اساس، امام حسن، قبول صلح با معاويه را به نفع اسلام مي ديد. اما امام حسين مقابله با يزيد و عدم صلح با دستگاه فاسد آن را بهترين مصلحت براي حفظ مصلحت اسلام و مسلمين قلمداد مي نمود. پس دفاع از اسلام و اصالت دين،‌يك وظيفة الهي است كه متناسب با روش ها و نوع تهاجمات دشمن بايد تحقق يابد. در زمان معاويه بايد به گونه اي عمل مي شد كه در زمان يزيد كاربرد نداشت. در آن زمان «صلح» بهترين تاكتيك بود اما در زمان يزيد تنها يك راه كارساز بود و آن قيام خونين عاشورا و انديشة «شهادت طلبي» بود كه اين مهم توسط حسين ـ عليه السّلام ـ و ياران گرانقدرش به منصة ظهور رسيده بود.
2 ـ 2. همان طوري كه گفته شد، امام حسين ـ عليه السّلام ـ هيچگاه در پي صلح و تمكين و يا عدم جهاد در مقابل يزيد و اعوان او نبود. البته لازم به ذكر است كه دين اسلام و بالتبع آن اهل بيت عصمت ـ عليه السّلام ـ همواره خواهان صلح و دوستي و آرامش در ميان امت هاي مختلف بوده اند، ولي وقتي كيان ارزش ها و ارض و عرض اسلام و مسلمين به خطر بيفتد، آيا بايد باز هم دم از صلح و دوستي زد؟ اسلام با هرگونه جنگ و خونريزي مخالف است. اما اين مخالفت تا حدودي است كه احكام الهي و ارزش هاي انساني و اسلامي مورد هجمة همه جانبه قرار نگيرد. آقاي باقي مدعي مي شود كه امام كراراً خواستار مذاكره، صلح و بازگشت بود، اما نمي گويد اين ادعا بر اساس كدام سخن امام صورت پذيرفته است. با ذكر چند نمونه از سخنان حضرت ـ عليه السّلام ـ مي توان هدف و مراد امام حسين ـ عليه السّلام ـ را از آنچه آقاي باقي، «صلح و مذاكره» مي نامد، مورد ارزيابي قرار داد.
2 ـ 2 ـ 1. امام در جلسه اي، عمر سعد را فرا مي خواند و مي گويد: «فرزند سعد! آيا مي خواهي با من بجنگي، در حالي كه مرا مي شناسي و مي داني پدر من چه كسي است و آيا از خدايي كه برگشت تو به سوي اوست نمي ترسي؟ آيا نمي خواهي با من باشي و از اينها (بني اميه) دست برداري كه اين عمل به خدا نزديك تر و مورد توجه توست.»[6] سخن مهربانانه و خيرخواهانة حضرت با دشمن سرسخت و قسم خوردة خويش، نه از سر مذاكره، صلح، و يا خداي ناكرده ناتواني و عجز بلكه از رهگذر موعظه و نصيحت است تا او را از پرتگاه سقوط و فلاكت نجات بخشد.
2 ـ 2 ـ 2. حضرت در اولين سخنراني در روز عاشورا خطاب به دشمنان مي فرمايد: «... مردم! حرف مرا بشنويد و در جنگ و خونريزي شتاب نكنيد تا من وظيفة خود را كه نصيحت و موعظه شماست، انجام و انگيزة سفر خود را به اين منطقه توضيح دهم. اگر دليل مرا پذيرفتيد و با من از راه انصاف در آمديد راه سعادت را دريافته ايد و دليلي براي جنگ با من نداريد و اگر نپذيرفتيد و از راه انصاف نيامديد همة شما دست به هم بدهيد و هر تصميم و انديشة باطل كه داريد دربارة من به اجرا بگذاريد و مهلتم ندهيد».[7] امام ـ عليه السّلام ـ با اين كه مي ديد دشمن به تمام معنا آمادة جنگ است تا آن جا كه از رسيدن آب به اردوگاه آن حضرت نيز جلوگيري نموده است ودقيقه شماري مي كند كه با كوچك ترين اشاره اي حمله را آغاز كند، ولي آن حضرت، نه تنها حاضر نبود شروع به جنگ نمايد،‌بلكه مي خواست تا جايي كه ممكن است آنان را موعظه و نصيحت كند كه از طرفي راه حق را از باطل تشخيص دهند و از طرف ديگر مبادا در ميان آنان كسي ناآگاه و ناشناخته در ريختن خون امام ـ عليه السّلام ـ شركت كند و بدون توجه و آگاهي از حقيقت امر در ورطة سقوط و بدبختي ابدي قرار بگيرد. مشخص است كه هدف امام، حد اعلاي جهاد كه همان امر به معروف و نهي از منكر و هدايت انسان ها به سوي فلاح و صلاح بوده است و اين هدف، غير از صلح با دشمنان قسم خورده مي باشد.
2 ـ 2 ـ 3. امام حسين ـ عليه السّلام ـ بعد از مواجهه با حرّ و اطلاع از مأموريت او، از حرّ خواست تا اجازه دهد، كاروان حضرت در بيابان نينوا و يا غاضريات يا شفيه فرود آيند. اما حد با اين پيشنهاد موافقت نكرد. در اين هنگام زهير بن قين به امام ـ عليه السّلام ـ پيشنهاد كرد كه براي ما جنگ كردن با اين گروه اندك، آسان تر است از جنگ كردن با افراد زيادي كه در پشت سر آنهاست. امام در پاسخ به پيشنهاد زهير چينن فرمود: «ما كنت لا بد اهم بالقتال» من هرگز شروع كنندة جنگ نخواهم بود.[8] سياست حسين بن علي ـ عليه السّلام ـ در جلوگيري از آغاز جنگ، دقيقاً در راستاي تاكتيك هاي جهادي پدر بزرگوارشان بوده است. حضرت علي ـ عليه السّلام ـ در جنگ جمل آن گاه كه در مقابل دشمني كه دو بار دست به حمله زده و بهترين مسلمانان و شيعيان را در بصره به قتل رسانيده است قرار مي گيرد،‌به ياران خود دستور مي دهد: «شما شروع به جنگ نكنيد. با شمشير و نيزه به آنان حمله ننماييد و در خونريزي بر آنان سبقت نجوييد...»[9] اين سيره و همين طور سيره حضرت اباعبدالله الحسين ـ عليه السّلام ـ بيانگر تلاش اين بزرگواران در جهت اصلاح افراد و جلوگيري از انحراف و به قول امام حسين ـ عليه السّلام ـ «امر به معروف و نهي از منكر» است و اين هدف هم با توسل به زور و از راه جنگ و خونريزي امكان پذير نيست؛ بلكه جنگ، آخرين حربه اي است كه در صورت مسدود شدن تمام راه ها بايد به آن متوسل شد. پاسخ امام به زهير بن قين دليل ديگري است بر اين كه منظور حضرت از اين حركت، رسيدن به پيروزي ظاهري جنگي نبود؛ بلكه امام در تعقيب هدفي بالاتر و در ابعاد وسيع تر بود. از اين رو مي توان گفت عدم شروع جنگ از سوي آن بزرگوار، ملاحظه كردن تمامي جوانب و مراتب امر به معروف و نهي از منكر بود و وقتي راههاي مسالمت آميز و وعظ و نصيحت حضرت كارساز نشد، شهادت طلبي بهترين راه در جهت احياي قلوب مرده نسل آن دوران و نسل هاي آينده تلقي گشت. و اين مهم توسط امام حسين ـ عليه السّلام ـ عملي شد.
2 ـ 3. آقاي باقي مدعي است كه حضرت قصد صلح داشت تا مسئول خون هاي ريخته شده نباشد و سپس مي افزايد امام وقتي جنگ را محتوم ديد چشمان خود را بست تا هر كسي مي خواهد آن جا را ترك كند!‌اين جملات در حالي تكرار مي شود كه حضرت از ابتداي حركت، با ياران و همراهان خود اتمام حجت كرده بود كه اين راه به شهادت و ريخته شدن خون منتهي خواهد گشت و هر كس آمادگي براي جان فشاني دارد با مار حركت كند: «من كان باذلاً مهجته موطناً نفسه علي لقاء ا... فليرحل معنا» هر كس خون خود را در راه ما نثار مي كند و خود را براي شهادت و ديدار حق آماده كرده است، با ما حركت كند.[10] از اين گذشته، حضرت در طول راه مدينه تا كربلا و در موارد مختلف،‌شهادت خويش را اعلام نموده وبه يارانش اجازة مرخصي داده و بيعت را از آنان برداشته بود، در شب عاشورا و براي آخرين بار نيز اين موضوع را با صراحت مطرح نمود[11] ولي آيا مي توان هدف امام را در عدم ريخته شدن خون ياران باوفا خلاصه نمود؟ اين تفسير و تحليل ممكن است منطقي به نظر برسد ـ حداقل براي خود آقاي باقي ـ ولي با توجه به گفتار حضرت، مي توان نتيجه گرفت كه هدف اصلي امام حسين ـ عليه السّلام ـ آزمايش و امتحان ياران باوفا و خلص خود بوده است ايشان در اين مورد مي فرمايند: «والله لقد بلوتهم فما وجدت فيهم الا الاشوش الاقعس...»‌به خدا سوگند!‌آنها را آزموده ام و نيافتم آنان را مگر دلاور و غرنده و با صلابت و استوار.[12]
در كل مي توان نتيجه گرفت كه جهاد ابا عبدالله الحسين در امتداد حركت امام مجتبي و امام علي ـ عليه السّلام ـ بود و سكوت مصلحتي و ائمه بعد از امام حسين ـ عليه السّلام ـ در مقابل حاكمان جور نيز نوعي جهاد در امتداد حركت عاشورا و احياء و پاسداشت آن به حساب مي آيد و اين غير از علاقه به صلح و يا مذاكره با طاغيان دين ستيز زمان است بايد توجه داشت كه هرگاه مصلحت اسلام بر ريخته شدن خون پاكان استوار گردد، نمي توان از آن سر باز زد و اين همان هدفي است كه حضرت امام حسين ـ عليه السّلام ـ و ياران بزرگوارش آن را پيگيري نمودند. بايد متذكر شد كه درخواست مذاكره با عمر سعد يا بازگشت از سوي امام ـ عليه السّلام ـ ، هيچگاه به معناي تسليم در برابر دستگاه دين ستيز يزيد نبوده و نيست تا ادعا شود كه درخواست مذاكره يا بازگشت به منظور ترجيح دادن صلح و اموري از اين قبيل بوده است. امام ـ عليه السّلام ـ از همان ابتدا راههاي صلح با يزيد را به خاطر وضعيت هتاك يزيد و افسار گسيختگي او در تعدي به دين، مسدود مي ديده است و تنها راه ممكن در اين وضعيت را قيام مي دانسته است نه صلح.

[1] . توبه، 12.
[2] . بقره، 216.
[3] . نساء، 76.
[4] . نجمي، محمد صادق، سخنان حسين بن علي ـ عليه السّلام ـ از مدينه تا كربلا، ص 84.
[5] . انديشه عاشورا، مجموعه مصاحبه ها، ص 7.
[6] . مقتل خوارزمي ج 1، ص 245.
[7] . پيشين، ص 253.
[8] . تاريخ طبري، ج 2، ص 232.
[9] . كنزالعمال، ج 6، ص 85، حديث 1311.
[10] . حياة الامام حسين، ج 3، ص 48.
[11] . كامل ابن اثير، ج 3، ص 285.
[12] . مقتل مقرم، ص 262.
علي اكبر عالميان
مطالب مرتبط :
* نام و نام خانوادگی :
* متن نظر :