امروز:
چهار شنبه 29 دي 1395
بازدید :
765
جايگاه عقل و امام (عصمت امام)
اخيراً به نوشته اي با عنوان «خرد برتر از دين است»[1] بر خورد کردم که از مطالب قابل تأمل خالي نبود ، بر خود لازم ديدم به نقد و بررسي مطالب مذکور بپردازم .
مقدمتاً بايد عرض کنم که در آغاز و شروع هر مبحثي که طرفيني است ابتدا بايد مبناي طرفين مشخص باشد زيرا اگر محدوده بحث معين نباشد و گفتگو به جوانب و شاخ و برگ موضوع کشيده شود بحث به نتيجه نخواهد رسيد چون ممکن است اختلاف طرفين از ريشه و مبنائي باشد.
اين را عرض کردم تا به مشکلي که ما در اين بحث داريم اشاره کرده باشم و آن اينکه نگارنده در نوشتار خويش جملات و عباراتي دارد که مبناي ايشان را مبهم بيان مي کند زيرا مثلا از طرفي به دفاع از دين پرداخته و گفتار ائمه معصومين ـ عليهم السلام ـ را مبناي استدلالات خويش قرار داده و از طرف ديگر اصول مسلم ديني را که هم شيعه و هم اهل سنت بر آن اتفاق دارند (مثل عصمت پيامبر اکرم ـ صلي الله عليه و آله و سلم ـ ) زير سئوال برده و آنها را نپذيرفته است، لذا اين عدم تشخيص در مبنا ما را درنحوه نقدمان بر گفتار ايشان دچار مشکل مي کند، اما با توجه به نوع بيان و گفتار کلي ايشان مي توان اين گونه برداشت کرد که فردي معتقد به اصل صحت دين اسلام هستند و شايد در نحوه و کيفيت آن شبهاتي دارند، لذا ما بنا بر اين مبنا با ايشان بحث کرده و در صدد نقد گفتارشان هستيم، به عبارت ديگر بحث را درون ديني کرده و به آن مي پردازيم.
نگارنده به حديثي از حضرت ـ عليه السلام ـ استدلال کرده و گفته که حضرت در حديثي که در اصول کافي آمده فرموده اند «خرد برتر از دين است» و در صدد اين برآمده که عقل را مقدم و بالاتر از دين قرار دهد و دين را کوچکتر و پديده اي نو با سابقه اي کمتر از عقلانيت بر شمرد.
ايشان درگفتار خود هيچ توضيحي نداده که مراد از خرد چيست؟ آيا مراد عقل ناقص بشري است که مغلوب هواهاي نفساني گشته و حجاب دنياي مادي آن را فرا گرفته، به طوري که بسيار خطا مي کند و موجبات خسران و زيان انسان را فراهم مي کند و...؟
يا اينکه مراد عقل سليم فطري است که دچار خطا و اشتباه نمي شود، که مخصوص اولياي الهي و مرتبطان با وحي است.
همچنين مشخص نکرده است که مراد از دين چه ديني است؟ آيا مراد اديان الهي و آسماني است يا اديان زميني را نيز در بر مي گيرد؟
تمام اينها مجهولاتي است که بايد روشن بيان مي کردند که ايشان توضيحي نداده اند، حال ما هستيم و روايت (بر فرض وجود چنين روايتي)، آيا برداشتي که ايشان از حديث دارند برداشت صحيحي است؟ يا اينکه مراد حضرت غير از برداشتي است که نگارنده کرده است؟ آيا احاديث ديگري هستند که مراد حضرت را توضيح داده باشند؟
مدعاي ما اين است که استنباط ايشان از اين حديث صحيح نيست و حضرت در صدد اين نيست که يکي از اين دو را برتر از ديگري بداند. و شايد منشأ ايشان از اين برداشت، اين بوده که بين عقل ناقص و عقل سليم انفکاک قائل نشده، و همچنين بين اديان الهي و اديان زميني که گرفته شده از عقول ناقص بشري هستند. انفکاک قائل نشده است.
ما نمي توانيم قبول کنيم عقلي را که محصور هواهاي نفساني بوده و ناقص و محدود مي باشد و خود در تحير بوده و به دنبال کشف مجهولات است، اصل و اساس طريق و کمال خويش قرار دهيم و دستوراتي هم که منشأ اين عقل باشد قابل قبول نيست زيرا آنها هم ناقص و محدود هستند.
ما معتقديم که بين خرد به معناي عقل سليم و بدون خطا و دين الهي هيچ منافاتي وجود ندارد و اين دو مکمل هم هستند و مي گوئيم هيچ آموزه اي از آموزه هاي اديان الهي (که تحريف نشده اند) منافاتي با قوه خرد ندارند. اين نه اينکه گفتار من نوعي باشد بلکه گفتار همان ائمه ـ عليهم السلام ـ است که شما به گفتارشان استناد کرده ايد که بيان خواهم کرد.
لذا اگر بخواهيم عقل سليم را با دين و اديان زميني. مقايسه کنيم عقل سليم مقدم و برتر است يا بر عکس اگر عقل ناقص بشري را با اديان الهي در تقابل هم قرار دهيم اديان مقدمند، پس نبايد راه را گم کرد: و با ادغام و عدم تفکيک، واژه اي را به دل خواه معنا کرد و تفکر خود را غالب کنيم.
حضرت که مي فرمايند: «خرد برتر از دين است» در صدد بيان اين معنا هستند که دين بايد عقلاني پذيرفته شود يعني بايد قائل به اعتقاد ديني بود و نبايد همچون ايمان گرايان انديشيدکه ايمان و دين را مبرا از استدلال و عقل مي دانند پس از نگاه حضرت و بزرگان ديني نبايد تقليدي ديني را پذيرفت و ديندار بود بلکه بايد با استعانت از قوه عقل و خرد ديندار بود.
لذا با اين توضيحي که بيان کرديم روشن شد که حضرت به ما مي آموزند که اعتقادات ديني اي ارزشمند است که پايه هاي آن را اصول مستحکم عقلي تأئيد کرده باشد. و به عبارت ديگر دين بدون عقل را فاقد ارزش شمرده اند.
باز تأکيد مي کنم مراد از عقل عقول ناقص بشري نيست و هر کسي نمي تواند ملاکات صحيح يک ارزش را تشخيص دهد و به حق بودن يا ناحق بودن آن قضاوت کند بلکه عقولي که در اين مسير ورزيده و توانا شده اند مي توانند قضاوتي داشته باشند آن هم در چهار چوب توانائي و وسعتي که در آن زمينه پيدا کرده اند و ما معتقديم (با توجه به اينکه ثابت مي کنيم امام بايد معصوم باشد و هيچ نقصي در هدايت بشريت نداشته باشد و لذا بايد از هر حيث از جمله علم کامل باشد) که فقط امام و پيشواي جامعه داراي علم کامل، آن هم به اذن خداوند مي باشد (که مجال بحث در اين زمينه نيست).
حال مي گوئيم اين عقل و دين از هم انفکاک ناپذير بوده و لازم ملزوم هم اند که مويد ما هم روايات بسياري است که از باب نمونه چند روايت را ذکر مي کنيم.
پيامبر اکرم ـ صلي الله عليه و آله و سلم ـ فرمودند: «اساس الدين العقل؛ پايه و اساس دين عقل است».[2]
امام صادق ـ عليه السلام ـ فرمودند: «من کان عاقلا کان له دين و من کان له دين دخل الجنه؛ عاقل کسي است که دين داشته باشد و کسي که دين داشته باشد داخل بهشت مي شود».[3]
پيامبر اکرم ـ صلي الله عليه و آله و سلم ـ فرمودند: «اساس الدين بني علي العقل و فرضت الفرائض علي العقول؛ اساس و ريشه دين بر عقل بنا شده است و فرائض و دستورات الهي بر اساس عقول انسان ها واجب مي شوند».[4]
پس اين روايات عقل و دين را مکمل هم قرار داده اند و هرگز در صدد بيان برتري عقل بر دين نيستند بلکه دين بدون عقل را مذمت مي کنند هر چند خود اين روايات بحث هاي مفصلي دارند که مجال بيان آنها نيست، لذا برداشت ايشان را قبول نداريم و اين گونه استنباطي که بخواهيم برتري براي عقل قائل شويم را نمي پسنديم.
مبحث بعدي که نگارند بسيار بر آن تأکيد کرده و آن را مورد هجوم و انتقاد قرار داده بحث نقدپذيري تمام انسان ها از جمله پيامبران و امامان ـ عليهم السلام ـ مي باشند و به عبارتي ديگر معصوم بودن آنها را نپذيرفته و آن را ساخته و اختراع عده اي بنام شيعه نسبت داده است مي داند.
در آغاز بايد عرض کنم که باز مشکلي که در اين بحث هم پيش روي داريم اين است که باز ايشان محدوده و ميزان نقدپذيري را معين نکرده اند چون از طرفي به بزرگي از پيامبر و امامان آنها را ياد کرده و از طرف ديگر حتي اتهام قتل را نسبت به آنها روا دانسته است (با توجه به داستاني که از امام سجاد ساخته اند) لذا به نظر مي رسد ايشان دايره نقدپذيري آن بزرگواران را بسيار وسيع دانسته و حدو مرز مشخصي را ذکر نکرده است.
پس ما با اين نگاه و همچنين توجه به ديدگاه ايشان نسبت به اسلام که آن را پذيرفته اند مباحثمان را آغاز مي کنيم و به عبارت ديگر از نگاه دين و درون ديني با ايشان بحث مي کنيم.
آنچه که تعجب مرا بر مي انگيزاند اين است که چگونه نگارنده بدون توجه به اين همه ادله عقلي و نقلي که بر عصمت آن بزرگواران وارد شده، عصمت آنها را ساخته ذهنيت عده اي خاص مي دانيد عصمتي که تمام مسلمين (اعم از شيعه و سني) به دلائل مختلف براي پيامبر اکرم ـ صلي الله عليه و آله و سلم ـ ) لازم و تمام شيعيان و بزرگان هم به دلائل فراوان آن را براي ائمه اطهار ـ عليهم السلام ـ لازم دانسته اند.
لذا ما براي استحکام دلائلي که بر عصمت اقامه مي کنيم هم به دلائل عقلي مي پردازيم و هم دلائل نقلي را بيان مي کنيم (با توجه به اينکه ايشان خود به روايات ائمه معصومين ـ عليهم السلام ـ استناد کرده اند لذا نمي توانند دلائل نقلي را ناديده بگيرند).
اما دلائل عقلي بر عصمت بسيار است که ما از باب نمونه يک دليل عقلي را بيان مي کنيم:
يکي از اهداف و اغراض الهي از خلقت بشر تعليم و آموزش و همچنين تربيت و راهبري انسان ها در مسيري است که آنها را به کمال برساند و انبياء و اولياء الهي را هم برگزيد تا به هدفش جامه عمل بپوشانند و ايشان را انتخاب نمود تا بشر را به سوي حقائق و وظائفي که بيان کرده است راهنمائي کنند. حال اگر خود آنها پايبند به دستورات الهي نباشند و به گونه اي رفتارشان مناقض با گفتارشان تلقي شود اعتماد مردم از آنها سلب شده ديگر مطيع دستورات و گفتار آنها نخواهند بود و در نتيجه هدف ايشان (که همان غرض خداوند است) به طور کامل محقق نخواهد شد لذا حکمت و لطف الهي اقتضاء دارد که پيامبران و امامان افرادي پاک و معصوم باشند و حتي کارناشايست و سهو و نسياني نبايد از آنها سر زند تا مردم گمان نکنند که ادعاي سهو و نسيان را بهانه اي براي ارتکاب گناه قرار داده اند.
و از طرف ديگر با توجه به علم خداوند عقل نمي پذيرد و احتمال نمي دهد که واسطه اي را برگزيده که خطا و نسيان در او باشد و با توجه به حکمتش نمي توان پذيرفت که نخواسته پيام خود را مصون نگه دارد يا نخواسته آن را به مردم برساند.
علاوه بر ادله عقلي دلائل نقلي بسياري که دلالت بر عصمت پيامبران و امامان مي کنند وجود دارد که بيان همه آنها خود کتابي مفصل را مي طلبد و ما به يک دليل آن هم از قرآن بسنده مي کنيم.
آيه 124 سوره بقره: که در اين آيه خداوند بعد از بيان مقام امامت براي حضرت ابراهيم ـ عليه السلام ـ مي فرمايد: «لا ينال عهدي الظالمين» اين مقام (امامت و رهبري جامعه) مقامي است که به ظالمين نمي رسد، با توجه به اين که ظلم در آيه به صورت مطلق آمده و هر کسي که ظلمي از او سر بزند ولو يک ظلم و حتي بسيار کوچک (چه اين ظلم شرک باشد و چه معصيت) را شامل مي شود.
پس انسان گنه کار که مصداق ظالمين در آيه شده است نمي تواند مقام امامت مردم را داشته باشد لذا کسي که امام است بايد گنه کار نباشد و معصوم از خطا باشد امام وظيفه هدايت مردم را به عهده دارد و اگر خود راه غير صحيح و کج رود نيازمند به اين است که ديگران او را هدايت کنند در حالي که خداوند هدايت کننده و هدايت شده را در مقابل هم قرار داده و فرموده: «أَفَمَن يَهْدِي إِلَى الْحَقِّ أَحَقُّ أَن يُتَّبَعَ أَمَّن لاَّ يَهِدِّيَ إِلاَّ أَن يُهْدَى» آيه مي رساند که هادي نبايد مثل مهدي محتاج به هدايت ديگران باشد بلکه بايد خودش راه را پيدا کند و به گمراهي نرود و اين همان عصمت است. (اين ادله بنابراين است که شما رسالت و امامت اين بزرگان را قبول داريد اگر غير از اين بود ما ادله بسيار محکمي بر رسالت پيامبر اکرم ـ صلي الله عليه و آله و سلم ـ امامت و ائمه اطهار ـ عليهم السلام ـ داريم که با توجه به مسلمان بودن شما لزومي به بيان آنها ندانستيم).
پس عصمت لازمه امامت و رهبري است و لذا پيامبر اکرم ـ صلي الله عليه و آله و سلم ـ که وظيفه سنگين رسالت پيام الهي و وظائف بزرگ ديگري را بر عهده دارد بايد معصوم باشد تا وظيفه خود را به نحو احسن بجا آورد، و چرا وقتي مي شود اين رسالت عظيم را به بهتر و محکمترين و مطمئن ترين طريق به سرانجام رساند اسرار داشته باشيم که طريق غير از اين باشد، و به تبع ائمه اطهار ـ عليهم السلام ـ هم که ادامه دهند راه آن بزرگوارند بايد همين مصونيت را داشته باشند لذا اين عصمت ساخته پرداخته ذهن شخص يا گروه خاصي نيست براي اثبات اين ادعا کافي است نگارنده سري به روايات و احاديث بشماري که از پيامبر اکرم ـ صلي الله عليه و آله و سلم ـ از همان اوائل بعثتشان وارد شده بزنند تا به حق مطالب پي برده و بي اساس بود اتهامات يقين پيدا کند، بنده (که شيعه هستم) در اين زمينه چند منبع (از منابع بيشماري که در کتب اهل تسنن در اين مورد (عصمت ائمه ـ عليهم السلام ـ) آمده مي پردازيم، تا حقانيت عصمت آن بزرگان حتي از زبان غير شيعه ثابت شود:
1. حديث پرآوازه ثقلين که در اکثر کتب معتبر اهل سنت آورده شده[5] که توجه به دو نکته در آن انديشه حق جويان را به عصمت اهل بيت رهنمون مي سازد، يکي آنکه اين حديث کتاب و عترت را کنار يکديگر قرار داده و آنها را محور هدايت به شمار آورده است (ما أن تمسکتم به لن تضلّوا ابدا)، نکته ديگر آنکه در اين حديث بر جدائي ناپذيري قرآن و عترت تأکيد کرده و فرموده: « لن يفترقا»، اگر اهل بيت ـ عليهم السلام ـ معصوم از خطا و اشتباه نبودند پيروي از آنان همواره موجب هدايت نمي گرديد و جدائي ناپذير بودن آنان از قرآن معناي روشني نمي يافت.
2. براي داوري ميان انسان هاي عادي چيزي جز حق را نمي توان محور ارزيابي قرار داد بايد ابتدا حق را شناخت تا ميزان حقانيت اشخاص بر اساس نزديکي و دوري به اين محور سنجيده شود (اعرف الحق تعرف اهله)[6] تنها کساني خود معيار حقند و حق برگرد آنان مي چرخد معصومانند و علي ـ عليه السلام ـ به گواهي رسول خدا ـ صلي الله عليه و آله و سلم ـ از اين گروه است آنجا که مي فرمايد: «علي مع الحق و الحق مع علي»[7] و «الهم ادر الحق مع علي حيث دار».[8]
3. پيروي از اهل بيت ـ عليهم السلام ـ مايه رستگاري است زيرا احاديث بسياري از پيامبر اکرم ـ صلي الله عليه و آله و سلم ـ به آن اشاره کرده از جمله حديث «مثل اهل بيتي مثل سفينة نوح»[9] که رستگاري ابدي را با پيروي از آنها پيوند مي زند يا در حديثي که فرمودند: «هر کس مي خواهد زندگي و مرگش هم چون حيات و ممات من باشد... ولايت علي ـ عليه السلام ـ و فرزندانش را برگزيند زيرا آنان هرگز شما را از راه هدايت بيرون نمي برند و به گمراهي نمي کشانند» جز معصوم چه کسي مي تواند اين گونه هدايت مطمئني داشته باشد.
4. فرمودند: «إنّ الله يغضب لغضب فاطمه و يرضي لرضاها»[10] از اين روايت جز عصمت همه جانبه آن حضرت تفسير ديگري بر نمي آيد.
اين ادله را به ادله قرآني و ادله عقيله (که فقط يک دليل قرآني و عقلي را بيان کرديم) ضميمه کنيد (و علل ديگري که ما بيان آنها را لازم ندانستيم) و به نظر مي رسد جز با عناد نمي توان آنها را نپذيرفت (هر چند ما روايات سرشماري را که در منابع تشيع وجود دارد بيان نکرديم).
عجب اينکه ايشان گفته است اعتقاد به عصمت جز کاستن از ارزش آن بزرگواران فايده اي ديگر ندارد (هر چند اين تفکر نشأت گرفته از اين عقيده است که شأن و منزلت پيامبر اکرم ـ صلي الله عليه و آله و سلم ـ و امامان در صورتي بالا مي رود که در جهاد اکبر و مبارزه با نفس اماره موفق بوده و در غالب اوقات راه و هدف درست را شناخته و از آن پيروي کرده باشد) که بايد عرض کنم که اولا دست يابي پيامبران و امامان به کمالات ويژه اي چون عصمت، بي دليل نبوده و در شايستگي هاي اکتسابي آنان ريشه دارد، بنابراين عصمت پيامبران و امامان از گناه افزون بر فوايد ديگر، در بعد عملي و در شايستگي هاي اکتسابي آنان ريشه دارد، بنابراين عصمت پيامبران و امامان از گناه افزون بر فوايد ديگر، در بعد عملي از انسان دستگيري مي کند و نمونه کاملي را از کساني که از بند شيطان رسته و به خدا پيوسته اند فرا روي آدميان قرار مي دهد دوما نبايد معصومان را چون ماشين خودکاري بدانيم که بدون سنگ اندازيهاي شيطان، راه درست را پيش مي گيرد و فارغ از هر گونه مانعي، در طريق مقصود ره مي سپرند، بلکه آنان نيز درگير با شيطانند، هر چند همواره در اين جهاد اکبر پيروز ميدان اند.
لذا اين مقام نه اينکه از ارزش آن بزرگواران نمي کاهد بلکه عين کمال و ارزش است، از طرف ديگر عدم عصمت براي آنها خود مي تواند توهين به مقام انسانيت و بشر باشد زيرا تکريم بشريت به اين است که همواره هادي و راهنمائي کامل و معصوم را در پيش روي خود ببينند تا فطرت نهادينه آنها شکوفا گشته و طريق حق و کمال را طي کنند.
اين امري است فطري و هر کسي دوست دارد راهنما و استادي برجسته داشته باشد نه کسي که اين مقام را نداشته باشد. و لذا ما صرف داشتن امامي براي خويشتن را موجب عزت نفس و مايه افتخار مي دانيم لذا شما نبايد اين مقام را ضد ارزش (چه براي خود آنها و چه براي بشريت) بدانيد.
لذا ثابت شد که پيامبر و امام بايد معصوم باشند چون وظيفه خطير رهبريت جامعه را به عهده دارند.
البته ايشان در لابلاي گفتارشان مطالب بسياري را بيان کرده اند که به نظر مي رسد با توضيحي که درباره اين دو مطلب (خرد و عصمت) بيان کرديم ديگر شبهات نيز جواب داده شده اند. هر چند بسياري از مطالب از جمله نسبتهائي که به آيت الله خامنه اي داده اند يا بحث شفا بودن آب دهان روضه خوان و... اساساً باطل بوده و حقيقت ندارند و ما اين اتهامات را قبول نمي کنيم و اصولا اعتقادي به آنها نداريم. دين ما مقام و کرامت انساني را ارج نهاده است. و لذا اصول و اعتقادات ما روشن است و ايشان نيز بهتر بود انتقادات و اشکالاتي که آورده اند مستند و از زبان بزرگان ما باشد نه اينکه از هر کسي هر حرفي شنيدند به شيعه نسبت دهند.
به اميد اينکه خداوند همه ما را در طرق صحيح و راه مستقيم خويش قرار دهد.

[1]. کاظمي، سلامت، مقاله «خرد برتر از دين است»، سايت سکولاريسم نو .
[2]. مستدرک الوسائل، محدث نوري، چاپ، موسسه آل البيت، قم، سال 1408ق. ج1، ص84.
[3]. کليني، محمد بن يعقوب، اصول کافي، چاپ دارالکتب الاسلاميه، تهران، سال 1365ش، ج1، ص11.
[4]. مستدرک، همان چاپ، ج11، ص208.
[5]. کنز العمال، ج5، ص290، و ج1، ص185 و 172، مولف: المتقي الهندي، چاپ: موسسه الرساله، بيروت، لبنان، در 16 جلد، ناشر: موسسه الرساله، بيروت، لبنان، و المعجم الکبير، ج3، ص65، مولف: مولف، سليمان ابن احمد بن أيوب اللخمي الطبراني، چاپ داراحياء التراث العربي، نوبت سوم در 25 جلد، ناشر، مکتبة ابن تميميه، القاهره ( و در منتخب مسند عبد بن حميد بن نصر الکسي و مسند ابن جعد بن عبيد و... آمده است.
[6]. فيض القدير شرح الجامع الصغير، ج1، ص28، مولف: محمد عبد الرووف المناوي ـ چاپ اول 1415ق، ناشر: دارالکتب العلميه، بيروت در 6 جلد.
[7]. شرح نهج البلاغه، ابن ابي الحديد، ج2، ص19، ناشر: دارالکتب الأسلامي، العربيه، عيسي، البابي الحلبي و شرکاه، سال 1387ش، در 2 جلد.
[8]. شواهد التنزيل عبد الله ابن احمد معروف به حاکم حسکاني، ج1، ص246، چاپ اول، 1411ق، 2 جلد، ناشر: مجمع أحيا الثقافه الأسلاميه، التابعة لوزارة الثقافه، و الأرشاد الأسلامي اين حديث در سنن ترمزي و فيض القدير شرح الجامع الصغير و لنزل العمال و... آمده است.
[9]. معجم الأوسط، ج4، ص10، وج5، ص355، مولف، سليمان بن احمد بن ايوب اللخمي الطبراني در 9 جلد ناشر، دارالحرمين اين حديث در المعجم الکبير و مسند الشهاب و الجامع الصغير و و کنز العمال و الدر المنثور و... آمده است.
[10]. کنزالعمال، ج12، ص111، مولف: المتقي الهندي، در 16 جلد، چاپ و ناشر، موسسه الرساله، بيروت، لبنان ( اين حديث در کنز العمال، ج12، ص11 و المستدرک علي الصحيحين، ج3، ص167و الصواعق المحرقه، ص175، و... آمده است.
مهدي مراديان
مطالب مرتبط :
نام ونام خانوادگی:
جنسیت :
سن :
تحصیلات :
مذهب :
کشور :
استان :
شهر :
پست الکترونیک :
متن سوال :