امروز:
پنج شنبه 4 خرداد 1396
بازدید :
1742
دين و مدرنيزم(1)
چكيده
گستره و تسلط فرهنگ و تمدن غرب بر مشرق زمين و انفعال و تاثيرپذيرى برخى از مشرق زمينيان، بحث و كاوش در اين باره را ضرورى مى‏سازد . به علاوه نسبت ميان فرهنگ اسلامى و فرهنگ مدرن و سازگارى يا تضاد و ناسازگارى ميان آن دو، شناخت مؤلفه‏هاى جهان‏بينى مدرن را براى مسلمانان امرى مهم و حياتى مى‏گرداند . اين نوشتار در صدد تبيين رابطه ميان انديشه اسلامى و مدرنيسم است .
مقدمه
آشنايى با جهان‏بينى مدرن و تمدن و فرهنگ جديد غرب براى مشرق زمينيان از چند جهت ضرورى مى‏باشد:
1- تحول سريع و فراگير فرهنگ غرب، دنياى مدرن را از سده‏هاى پيشين تمدن مغرب زمين، به صورت چشمگيرى ممتاز ساخته است . اين تحول فراگير كه به دنبال خويش، تكنولوژى و صنايع مختلفى را پديد آورده، سبب شد كه بهره‏ورى انسان دنياى مغرب زمين از جهان مادى بسيار راحت‏تر و گسترده‏تر شود . به سخن ديگر، قرار گرفتن دنياى مادى در مركز توجه تمدن غربى و به دنبال آن سعى و تلاش همه جانبه براى تسلط بر طبيعت، موجب گشت كه انسان غربى، ابزار و تكنولوژى بسيار قوى و دقيقى را بوجود آورد و در اين مسير چنان قرين توفيق گشت كه عصر مدرن را به صورت كاملى از اعصار سابق جدا نموده است‏به طورى كه گويا انسان جديدى - از نوع ديگرى غير از انسان نوع سابق - پديد آمده است .
مشاهده اين پيشرفتها - اگر بتوان بهره‏ورى هر چه بيشتر از عالم طبيعت‏بدون توجه به معنويت را پيشرفت، نام نهاد - از سوى مشرق زمينيان و نيز ورود تكنولوژى و صنعت غرب به كشورهاى شرقى، سبب شد كه بسيارى از متفكرين، كاملا تحت تاثير تمدن مغرب زمين قرار گيرند و با تاثيرپذيرى كامل از آن و از دست دادن هويت اصلى خود، با اعتقاد به اين كه تنها راه صحيح ترقى بشريت، همان طريقى است كه تمدن غرب و جهان مدرن پيموده است، سعى نمودند از آن دفاع كنند .
2- از سويى ديگر، دنياى نوين غربى، با روحيه تكبر و قدرتمدارانه خود، فرهنگ و تمدن خود را از جهات مختلف بر فرهنگ و تمدن كشورهاى ديگر تحميل نموده است . به اعتقاد آنها هيچ فرهنگى ارزش بقا ندارد و از اين جهت‏با توسل به شعارها و ابزارهاى مختلف سعى نمودند تا با رخنه در فرهنگ ديگران و استحاله آنها، همه دنيا را تابع فرهنگ خويش سازند . و در اين مسير از روشها و اهرمهاى مختلف اقتصادى، سياسى و فرهنگى بهره مى‏برند .
3- آنچه كه بر ضرورت شناخت جهان مدرن و انديشه‏هاى بنيادين آن مى‏افزايد شرايط و وضعيت‏حاضر فرهنگ جهان اسلام بويژه وضعيت فرهنگى ايران اسلامى ما مى‏باشد . حضور غير مشروع جهان‏بينى نوين با لوازم گوناگون آن در عرصه‏هاى مختلف فرهنگ اسلامى ايران و نيز رشد فزاينده گرايش به آن جهان‏بينى، پژوهش دقيق و همه جانبه در شناخت انديشه‏هاى مدرن و بنيادهاى معرفت‏شناختى، انسان شناختى، هستى شناختى و اخلاقى آن را بيش از هر زمان ديگر لازم مى‏سازد .
آنچه كه بر حساسيت و اهميت‏بيش از پيش آن مى‏افزايد ويژگى اسلامى و هويت دينى فرهنگ ما مى‏باشد . از اين رو بايد بررسى نمود كه آيا جهان‏بينى مدرن، با جهان‏بينى اسلامى سازگار است و يا اين كه بنيادهاى جهان‏بينى نوين، با جهان‏بينى اسلامى در تعارض است؟
آيا مى‏توان از اسلام قرائت و تفسير جديدى ارائه نمود كه با انديشه مدرن در زير يك سقف اعتقادى به حيات خويش ادامه دهند و براساس آن، قرائت‏ها را از دين اسلام به قرائت‏سنتى و قرائت مدرن تقسيم نمود؟
آيا آموزه‏هاى اخلاقى مدرن، نظامهاى اخلاقى رقيب و از جمله نظام ارزشى اخلاقى اسلام را از صحنه فردى و اجتماعى انسانها بيرون مى‏نمايد و يا اين كه بدون تعارض با اخلاق اسلامى در كنار او در حيات فردى و اجتماعى مسلمانان حضور مى‏يابد؟
معرفت‏شناسى جهان‏بينى نوين، انسان‏شناسى نوين، اقتصاد مدرن و . . . كه بر بنيادهاى خاصى استوار هستند نيز در معرض پرسش يادشده قرار دارند .
پاسخ دقيق به پرسشهاى يادشده و تبيين نسبت ميان جهان‏بينى اسلامى و جهان‏بينى مدرن از مباحث‏بسيار اساسى و براى انديشمندان اسلامى و حقيقت جويان نيز حياتى مى‏باشد .
از اين جهت، اين نوشتار درصدد آن است تا با تبيين رابطه و نسبت ميان دو جهان‏بينى مورد بحث، گامى در جهت روشن نمودن حقيقت مساله - در بضاعت اندك خود - بردارد .
بديهى است كه بحث پيرامون اين مساله، بسيار گسترده است و پرداختن به آن در اين مقال كوتاه ميسر نخواهد بود . بدين جهت در اين نوشتار سعى مى‏نماييم تا با تبيين برخى از اعتقادات جهان‏بينى مدرن و نيز مقايسه كوتاه آن با انديشه‏هاى اسلامى از مساله مورد بحث - هر چند به صورت اجمالى - ابهام‏زدايى نماييم .
نگاهى گذرا به انديشه مدرن
در عرصه انديشه بشرى، ابهام مفاهيم و الفاظ بكار رفته در بحث، از دامهاى مهلك و عقل‏سوزى است كه با توسل به آن ظلمهاى بسيارى بر انسان و افكارش رفته است . از اين رو تبيين مفاهيم كليدى بحث و ابهام‏زدايى از آن و نيز تعيين معناى مورد بحث از ميان معانى محتمل و مختلف الفاظ، ضرورت هر بحث و كاوش صحيح و دقيق مى‏باشد .
در اين جا نيز، چهار مفهوم اصلى بحث‏يعنى: مدرن، مدرنيته، مدرنيسم و مدرنيزاسيون را از منظر انديشمندان بويژه متفكرين غربى توضيح مى‏دهيم و گمان نگارنده آن است كه در پرتو اين تبيين، پرسش اصلى اين نوشتار - يعنى نسبت ميان جهان‏بينى اسلامى و جهان بينى مدرن - پاسخ خويش را به راحتى پيدا خواهد نمود .
1- مدرن (2)
واژه مدرن كه در فارسى به معناى جديد است از جهت لغت، از ريشه لاتينى modo- » اخذ شده و به معناى -of today- يعنى امروزين يا امر بالفعل و حاضرى است كه به جاى امر موجود در گذشته نهاده شده و مورد قبول همگان مى‏باشد . (3)
اين واژه در استعمال عرفى خود، وصف اشياء قرار مى‏گيرد، در اين حالت، شى‏ء مدرن، شى‏اى است كه جايگزين شى‏ء قديمى شده است . از اين رو اولين كشتى بادبانى كه جايگزين كشتى دراز و كم ارتفاعى كه با پارو رانده مى‏شد، گرديد، روزى مدرن بوده است . همچنين كشتى بادبانى تندرو، قبل از كشتى بخار و كشتى بخار قبل از كشتى‏اى كه با قدرت اتمى حركت مى‏كند، روزگارى مدرن بوده‏اند . (4)
اما در اصطلاح، واژه مدرن به معنى شكل و صورت فرهنگى و اجتماعى خاصى مى‏باشد كه اولا از جهت تاريخى، امر جديد و تازه‏اى است و ثانيا هر آنچه را كه مبتنى بر سنت و دين مى‏باشد كنار زده و تنها عقل ابزارى جداى از وحى را پذيرفته است و بدين جهت كاملا از آداب و سنن قديمى، امور وحيانى و دينى، سحر و جادو و خرافه و . . . بريده شده است .
عليرغم اختلافاتى كه در زمينه شروع دوران مدرن، در ميان انديشمندان و متفكران غربى به چشم مى‏خورد، همگى بر اين امر اتفاق نظر دارند كه دوران قرون وسطا، دوران مدرن نبوده بلكه دوران مدرن پس از زوال و افول قرون وسطا آغاز شده است .
به اعتقاد نويسندگان غربى، جهان‏بينى قرون وسطايى، جهان‏بينى دينى و كاملا تحت‏سيطره دين بوده است (5) و انسان قرون وسطايى جهان مادى را همانند گهواره‏اى مى‏دانسته كه با دو طناب و از دو سر به امور ديگرى بسته شده و به آنها متصل بوده است; يعنى از يك طرف جهان مادى را به خداوند مرتبط و وابسته مى‏دانسته و از سويى ديگر آن را به معاد پيوند مى‏داده است . از اين رو، انسان قرون وسطايى، هر پديده‏اى را در عالم ماده با توجه به ارتباط آن با مبدا و معاد، تفسير مى‏كرده است .
براساس تفسير دين حاكم در قرون وسطا - يعنى تفسير مسيحيت - از انسان، آدم و حوا پس از خوردن از درخت نهى شده، دچار گناه شده و به هبوط و سقوط در زمين مجبور مى‏شوند . (6) آنها در زمين به ناچار براى رهايى از گرسنگى و تشنگى تلاش كرده و در زندگى مشترك خود، فرزندان و انسانهاى ديگرى را پديد مى‏آورند .
براساس گناه آدم و حوا، فرزندان آن دو - يعنى جميع انسانها - داراى فطرت و ذاتى تبهكار و گنهكار شده‏اند . (7) اين ذات بد انسان، هميشه او را به سوى شر و گناه و ظلم سوق داده است و در نتيجه خود انسان نتوانسته است‏خويشتن را از گناه و بدبختى رهانيده و خود را اهل نجات سازد . به همين جهت‏خداوند خود، دست‏به كار شده و در تاريخ انسان مداخله كرده است; يعنى شخص خداوند به صورت جسمانى و مادى در آمده و از مريم متولد شد تا اين كه چهره متجسد خداوند در سى سالگى توسط يحيى معمدان، تعميد يافته (8) و تبليغ دين را آغاز مى‏كند و پس از سه سال تبليغ، توسط كاهنان يهودى دستگير شده و نزد پيلاطس - فرماندار اورشليم - جهت محاكمه و سپس به سوى صليب و مرگ، فرستاده مى‏شود . (9)
پيلاطس به تقاضاى كاهنان اعظم يهودى و مردم حاضر او را به اعدام محكوم مى‏كند و بدين ترتيب تراژدى مرگ عيسى در اواسط روز جمعه به وقوع مى‏پيوندد .
چون روز شنبه تعطيل بود، بعضى از زنهايى كه همراه عيسى به اورشليم آمده بودند در روز يكشنبه به بازار رفته و براى معطر كردن قبر عيسى ماده خوشبويى تهيه كرده و به محل قبر او مى‏آيند ولى وقتى كه به نزديك قبر مى‏رسند ملاحظه مى‏كنند كه پوشش قبر باز شده و جسد عيسى در داخل قبر نيست .
در حقيقت عيسى به وعده خود عمل كرد و همان طورى كه خود به ياران خويش فرموده بود او در روز سوم، صعود كرده و نزد پدر خود در آسمانها رفت .@#@ (10)
اين واقعه غمناك و تراژدى تاريخى، يعنى كشته شدن فرزند خدا، در حقيقت فديه‏اى است كه خداى پدر با برنامه و طرح پيشينى و ازلى خود، جهت نجات بشريت انجام داده است . به بيان ديگر، عيسى با كشته شدن خويش، كفاره همه گناهان ذاتى بشريت را پرداخت كرده است . (11)
بدين جهت، هر كس كه به عيسى ايمان آورد اهل نجات خواهد بود به طورى كه نجات نيز منحصر به همين طريق مى‏باشد .
مسيحيها اين اعتقاد خود را به بعضى از سخنانى كه به عيسى نسبت داده مى‏شود مستند ساخته‏اند . در كتاب مقدس (عصر جديد) از قول عيسى نقل شده است:
«هيچ كس نمى‏تواند نزد پدر رود جز از طريق من‏» (12)
اما در حدود قرن سوم ميلادى، بسيارى از مسيحيها، به جاى عيسى مسيح، كليسا را مطرح ساختند و معتقد شدند كه بيرون از كليسا، نجات معنا ندارد . (13)
مطابق تفسير فوق، سعادت و خوشبختى بشريت صرفا با پيروى از تعاليم كليسا و دين مسيحيت ميسر است و انسان در صورت عمل به وظيفه‏اش مى‏تواند به زندگى آسمانى اميد بندد و در كنار خداوند و فرشتگان و قدسيان زندگى كند و الا عذاب ابدى و شكنجه و آتش نصيب او خواهد شد . (14)
علاوه بر انسان، جهان ماده و پديده‏هاى طبيعى نيز در قرون وسطا با رويكردى دينى تفسير و تبيين مى‏گشت .
بلاهاى طبيعى مانند سيلها، زلزله‏ها، طوفانها و نيز مريضيهاى عمومى به اين سبب پديد مى‏آمده كه بشر، در اعمال و رفتار خودش، به وظيفه دينى خود عمل نمى‏كرده و مرتكب گناه مى‏شده است . بدين جهت در نگاه قرون وسطايى، هدف و وظيفه اصلى علوم تجربى، شناخت جهان و شناخت اسرارى بود كه خداى متعال در خلقت جهان بكار برده بود تا از اين طريق بر خدا شناسيش بيفزايد . (15)
در يك سخن همه وجوه انسانى و طبيعى عالم با رويكردى دينى معنا پيدا مى‏كرد، و همه علوم تجربى و نيز تمام علوم انسانى مانند اقتصاد، روانشناسى، فلسفه و . . . رنگ و بويى دينى داشته‏اند .
اما آنچه كه در اين مقام در خور و شايسته توجه مى‏باشد اين است كه چرا نزد انديشمندان غربى، فرهنگ قرون وسطا و انديشه‏هاى حاكم بر آن، مدرن و نوين تلقى نمى‏شود؟
ممكن است در گمان عده‏اى پاسخ پرسش مهم فوق اين باشد كه چون در طول دوران قرون وسطا - كه تقريبا ده قرن به طول انجاميد (16) - هيچ انديشه جديدى مطرح نگشت و همه متفكرين بعدى مقلدان انديشمندان سابق بوده‏اند و بدين جهت‏به دوران قرون وسطا، مدرن اطلاق نمى‏شود .
ولى روشن است كه چنين پاسخى بسيار سطحى و معلول عدم دقت كافى است; زيرا نمى‏توان باور كرد كه در طول ده قرن، در انديشه يك امت (كه مشتمل بر كشورهاى مختلف اروپايى بوده است) هيچ انديشه جديدى مطرح نشده باشد . چنانچه شواهد تاريخى مختلف نيز برخلاف ادعاى فوق، گواهى مى‏دهد .
در قرن سيزدهم، انديشه‏هاى فلسفى و بويژه كلامى قرون وسطا شخصيت‏بسيار برجسته‏اى مانند توماس آكوئنياس را به خود مى‏بيند كه انديشه‏هاى كلامى جديدى - نسبت‏به متفكرين قبلى - ارائه كرده است .
به علاوه در ابتداى قرن هفتم، اسلام ظهور نموده و تمدن جديدى را به بشريت عرضه كرده است‏به طورى كه با نفوذ به اروپا مردم آن سرزمين با تمدن اسلامى آشنا شدند و روشن است كه اين تمدن، كاملا جديد و با آموزه هايى مغاير با آموزه‏هاى يهود و مسيحيت‏بوده است . از اين رو پرسش ياد شده به صورت جدى‏ترى اذهان متفكرين را به چالش مى‏كشاند كه چرا به انديشه‏هاى جديد در قرون وسطا و نيز به انديشه‏هاى اسلامى، واژه مدرن اطلاق نمى‏گردد؟
عنايت و دقت كافى در پرسش فوق و پاسخى كه انديشمندان غربى به آن داده‏اند ما را به اين نكته بسيار مهم رهنمون مى‏سازد كه در ديدگاه متفكرين غربى و نيز جهان مدرن، هر امر جديد و هر انديشه نوينى، مدرن نمى‏باشد بلكه انديشه مدرن، انديشه‏اى است كه داراى ويژگى خاصى و از هر گونه قيدى بويژه قيود دينى كاملا رها و آزاد باشد و تا زمانى كه آموزه‏هاى دينى و وحيانى بر انديشه‏اى حكومت كند هر چند آن انديشه نسبت‏به انديشه‏هاى متفكرين سابق، انديشه جديدى باشد باز هم مدرن نخواهد بود . به همين جهت، تمدن جديد اسلامى كه در قرن هفتم در صحنه حيات بشرى ظهور كرده است، جديد و مدرن نمى‏باشد .
بنابراين، ماهيت اصلى يك انديشه يا فرهنگ مدرن آن است كه آن انديشه يا فرهنگ به هيچ روى تحت تاثير آموزه‏هاى دينى نبوده و از هر گونه قيود و انديشه دينى رها و آزاد باشد، چنان كه نويسنده مقدمه، كتاب «دين و مدرنيته‏» مى‏نويسد:
«جهان مدرن وقتى آغاز شده است كه بشريت تلاش نموده است تا خود را از تاثير دين رها و آزاد نمايد .» (17)
در واقع، انسان مدرن، انسانى است كه برخلاف انسان دينى و غير مدرن كه هر امرى را از يك سو به خداوند و از سوى ديگر به معاد مرتبط و متصل مى‏ساخته است، او تيغى به دست گرفته و از يك طرف اتصال خودش را با مبدا قطع كرده و از طرف ديگر رابطه‏اش را با معاد بريده است . در ديدگاه انسان مدرن آنچه كه شايسته توجه و هدف تلاشهاى نظرى و عملى انسان مى‏تواند واقع گردد همين دنياى مادى است و بس .
انسان بايد سعى نمايد تا زندگى خويش را در اين دنيا سامان دهد و در اين مسير از هر امرى كه به نفع رفاه و خوشبختى همين دنيايى اوست‏بهره برد . بدين جهت‏بايد به سراغ طبيعت و امور ديگر رفته و در صدد شناخت آن برآيد ولى اولا نبايد به هيچ منبع معرفت‏بخش ديگر - مانند كتب مقدس - توجه كند و فقط بايد به معرفتى كه از حس و مشاهده و عقل محاسبه‏گر او حاصل است اعتماد كند . در اين رهگذر هيچ معرفتى از نقد مصون نبوده و هيچ كس نمى‏تواند ادعاى عدم خطاپذيرى كند . علاوه بر اين براى معرفت‏به هر ادعايى بايد بتوان به صورت باز و معتبر، مبانى و علل آن ادعا را مورد بررسى و تحقيق قرار داد . از اين رو اگر ادعايى مبتنى بر امور غيبى و مستند به آنها باشد هيچ گونه اعتبارى ندارد . (18) در واقع هيچ مرجع قابل اعتمادى غير از عقل مبتنى بر حس و تجربه وجود ندارد و در جهان خارج نيز هيچ شى‏اى بالاتر و وراى آنچه عقل انسان با كمك حواس ظاهرى خود اثبات مى‏كند موجود نيست . (19) ثانيا هدف معرفت، رمزگشايى از معانى موجود در بافت و ساختمان جهان نيست تا از اين طريق بخواهيم طبق طرح و هدف خداوند عمل كنيم بلكه معرفت عبارتست از هر آنچه كه در ما قدرت پيش‏بينى و ضبط و مهار طبيعت را ايجاد كند، تا از اين رهگذر بتوانيم زندگى مطمئنتر و شايد راحت‏ترى داشته باشيم . و بدين ترتيب، ارزش معرفت‏يك ارزش ابزارى است . (20)
در رفتارهاى عملى و تعيين خط و مشى و ارزشهاى زندگى نيز انسان صرفا بايد به خودش اعتماد كند و هيچ موجود ديگرى و يا هيچ منبع معرفتى دينى، حق دخالت در تعيين ارزشهاى زندگى را ندارد . و اگر چه ممكن است انسان در تشخيص خود اشتباه كند ولى ارتكاب اشتباه مستلزم و مجوز آن نيست كه مرجع ديگرى از بيرون براى انسان جهت‏ها و ارزشهاى زندگى را تعيين سازد . (21) به ديگر سخن، انسان معيار همه چيز است .(اومانيسم) (22)
انسان محور شده در دنياى مدرن با نفى هرگونه موجود مجرد و ماورايى و در نتيجه نفى وجود روح مجرد براى انسان، در صدد تعيين ملاك در همه جهات نظرى و عملى است و در اين جهت هيچ نيازى به منابع ديگر غير از عقل خود ندارد . به عبارت ديگر به اعتقاد انسان مدرن، دين و آموزه‏هاى دينى حق دخالت در هيچ يك از حوزه‏هاى معرفتى بشر - اعم از نظرى و عملى - را ندارد . نكته ديگر اين كه همه چيز بايد تبيين اين دنيايى پيدا كند .(سكولاريسم) (23)
بنابراين به عنوان مثال در تعيين ملاكهاى اخلاقى نيز انسان بايد صرفا سود دنيوى و مادى خود را در نظر گرفته و از آن جهت كه يك وجود مادى صرف بوده و هيچ ارتباطى با مبدا و معاد ندارد در مورد آن داورى كند . از اين رو هر چه كه انسان در تشخيص خود خوب بداند و به دنبال آن بوده و آن را بخواهد خوب است و از هر چه كه متنفر مى‏باشد آن امر بد است . به سخن ديگر مرجع تشخيص خوبى‏ها و بدى‏ها و تمام ارزشهاى اخلاقى، اميال و خواست‏بشر است، چنان كه بنتام در اين مورد مى‏گويد:
«خوب يعنى خواستنى و بد يعنى نخواستنى‏» . (24)
به همين جهت است كه در بعضى از كشورها و جوامع مدرن عمل قبيح همجنس بازى يك فعل اخلاقى منفى و بد تلقى نمى‏شود; چون فعل بد، كارى است كه مورد نفرت فاعل آن بوده و فاعل، آن را نخواهد ولى وقتى كه فاعل يا فاعلانى آن را خواسته‏اند آن عمل خوب مى‏باشد . بديهى است‏براساس اين معيار، هر عمل زشت و كثيفى كه مورد خواست كسى واقع شود - تا مادامى كه مضر به آزادى ديگرى نباشد - خوب است هر چند اين عمل كاملا عملى ضد انسانى و به صورت تمام عيار حيوانى باشد .
نتيجه آن كه دنياى مدرن وقتى آغاز گشته است كه انسان و خواستها و اميال او محور همه عالم شده و تمام تلاشهاى عملى بشر نيز نقش ابزارى داشته و هدف آن تسلط هر چه بيشتر بر عالم طبيعت و زندگى راحت‏تر و به سخن ديگر ارضاى هر چه بيشتر و بهتر اميال مادى بشر مى‏باشد . و به هيچ روى آموزه‏هاى دينى و ماوراء طبيعى در حيطه حيات بشر دخالت ندارد . بنابراين مدرن شدن به معنى كنار زدن دين و رها شدن از دين و خدا و وحى و معاد است .
در نتيجه هر انديشه و امر جديدى، مدرن نمى‏باشد .@#@ از اين رو اگر انديشه‏اى تحت تاثير دين بوده و حتى اگر در زمان قبل سابقه‏اى نيز نداشته بلكه در زمان حاضر مطرح شده باشد باز هم يك انديشه سنتى است و انديشه مدرن نمى‏باشد ولى برعكس اگر انديشه‏اى، انسان و عالم ماده را محور همه امور قرار داده و در صدد نفى هرگونه مرجعيتى - چه دينى و چه غير دينى - وراى عقل ابزارى معتمد بر حس بشر باشد چنين انديشه‏اى مدرن است هر چند كه در زمان‏هاى قبل نيز سابقه داشته باشد; به عنوان مثال، انديشه انسان محورى در حدود دو هزار و ششصد سال قبل توسط سوفسطائيان مطرح شده است . اين جمله پروتوگوارس مشهور است كه:
«انسان مقياس همه چيز است‏» . (25)
در عين حال اين انديشه، يك انديشه مدرن بوده و توسط جهان‏بينى دنياى مدرن كاملا پذيرفته شده است .
همچنين، همجنس بازى كه در دنياى جديد و جوامع مدرن به عنوان يك عمل مثبت تلقى مى‏شود - و منافى مدرن بودن نيست - عمل و رفتارى است كه قرآن آن را به قوم حضرت لوط عليه السلام (يعنى چند هزار سال قبل) نسبت مى‏دهد . (26)
تامل در موارد فوق اين نكته مهم را روشن مى‏سازد كه قديمى يا جديدى بودن يك انديشه يا رفتار دلالت‏بر مدرن بودن يا عدم آن ندارد بلكه ملاك مدرن بودن، بريدگى از هر چه غير انسان است - مانند خدا و دين و سنت‏هاى ديگر - و محور قرار دادن انسان و اميال او مى‏باشد . و در يك كلام، دنياى مدرن يعنى اعتقاد و باور به علم و عقل آدمى به جاى اعتقاد به حقيقت وحى و خداوند . (27)
2- مدرنيته (28)
براى واژه مدرنيته كه در لغت‏به معناى «تجدد» و جديد شدن مى‏باشد در اصطلاح تعريف‏هاى گوناگونى ارائه شده است كه در اينجا به برخى از تعريف‏هاى بيان شده اشاره مى‏نماييم:
الف) مدرنيته، اعتقاد به اين امر است كه انسان، موجودى مختار، آزاد و عاقل بوده و مى‏تواند سرنوشت‏خود را تحت كنترل خود درآورد . (29)
ب) مدرنيته يعنى روزگار پيروزى خرد انسانى بر باورهاى سنتى (اسطوره‏اى، دينى، اخلاقى، فلسفى و) . . . ، رشد انديشه علمى و خردباورى (اسيوناليته)، افزون شدن اعتبار ديدگاه فلسفه نقادانه همراه با سازمان‏يابى تازه توليد و تجارت، شكل‏گيرى قوانين مبادله كالاها و به تدريج‏سلطه جامعه مدنى بر دولت . (30)
به اين صورت نيز مى‏توان مدرنيته را تعريف نمود كه:
مدرنيته (جديد شدن) عبارت است از يك جريان و تحول در زمينه‏هاى فرهنگى، اقتصادى، اجتماعى، علمى و . . . كه با محوريت انسان و تكيه بر آزادى همه جانبه او و نيز اعتماد به عقل بشرى و اصالت دادن به فرد، در صدد تحليل همه اشياء اعم از طبيعت، ماوراء طبيعت، ارزشها . . . برآمده است و با انديشه تغيير و نو كردن دائمى حيات همه جانبه انسانى، هر آنچه كه در مقابل او واقع شود - مانند دين، آداب و رسوم و ساير سنتها را - نفى مى‏كند .
3- مدرنيسم (31)
اين واژه كه در لغت‏به معناى «تجدد گرايى‏» است در اصطلاح، جهان‏بينى‏اى است كه براساس آن، مدرنيته و مؤلفه‏هايش تبيين و توجيه مى‏گردند . برخى از مهمترين ويژگيهاى اين جهان‏بينى كه در زبان انديشمندان غربى به صورتهاى گوناگون بيان شده است عبارتند از:
1- از لحاظ معرفت‏شناختى، مشاهده‏گرايانه (32) و آزمايشگرايانه (33) و تجربى‏گرايانه (34) است . به عبارت ديگر، يگانه راه وصول به معرفت‏حقيقى را مشاهده، آزمايش و تجربه حسى ظاهرى مى‏داند . (35)
2- فقط به عقل ابزارى، جزيى و استدلالگر قائل است . (36) و يگانه شانى كه اين عقل دارد اين است كه گزاره‏هايى را كه حاصل مشاهده، آزمايش و تجربه حسى ظاهرى‏اند در قالب استدلالهاى منتج منطقى بريزد و نتايج جديدى ارائه كند تا با شناخت جهان، در پيش‏بينى حوادث آينده سعى كند و به دنبال آن، جهان طبيعت را ضبط و مهار سازد . (37) از اين رو چنين عقلى در باطن خود، عقل عملى است .
3- ماديگرايانه (38) است; يعنى به عوالمى غير از عالم ماده و ماديات قائل نيست . (39) اين موضوع وجود شناختى البته نتيجه گريزناپذير دو ويژگى قبلى است; چون بنابر اين كه فقط از راه مشاهده، آزمايش و تجربه حسى ظاهرى بتوان، به معرفت‏حقيقى دست‏يافت و عقل نيز، كارى جز سر و سامان دادن به مواد خامى كه از آن راه بدست آمده است نداشته باشد طبعا به تدريج آنچه قابل مشاهده، آزمايش و تجربه است‏با «واقعيت‏» و «موجود» يكسان و معادل گرفته مى‏شود و لازمه اين معادله هم چيزى نيست جز اين اعتقاد كه آنچه قابل مشاهده، آزمايش و تجربه نيست، موجود نيز نمى‏باشد .
يا لااقل لا ادريگرى (41) دارد . (42)
5- انسانگروانه (43) است; يعنى خدمت‏به انسان را يگانه و نخستين هدف مى‏داند . و به عبارت ديگر انسانيت را در جايگاه خداوند مى‏نشاند و معتقد است كه همه چيز و همه كار بايد در خدمت انسان باشد . (44)
6- آزاد انديش (45) است; يعنى مخالف هر گونه تعبد نسبت‏به هر شخص است و هيچ‏كس را فوق سؤال و چون و چرا نمى‏داند و از همه دليل و برهان مطالبه مى‏كند . (46)
7- به لحاظ اخلاقى عاطفه‏گرا (47) است; يعنى احساسات و عواطف را خاستگاه همه افعال اخلاقى و يگانه داور خوبى و بدى و درستى و نادرستى اخلاقى مى‏داند . (48)
4- مدرنيزاسيون (49)
مقصود از مدرنيزاسيون - يا متجدد سازى - فعاليتى آگاهانه و اختيارى در جهت تحقق و پياده كردن مؤلفه‏ها و فرهنگ مدرنيته در جوامعى است كه فاقد آنها هستند .
فعاليت و فرايند متجدد سازى، مستلزم تغييراتى در زمينه‏هاى اقتصادى، سياسى و اجتماعى در كشورهاى توسعه نيافته با نايت‏به مدل و الگوى پيشرفته و پيچيده‏تر سازمانهاى سياسى، اجتماعى و اقتصادى كشورهاى غربى مى‏باشد .
اين فرايند از طريق تئوريهاى جامعه شناختى، مورد مطالعه و تعريف دقيق قرار گرفت و براساس اين تئوريها، جوامع به دو نوع تقسيم شده است:
جامعه سنتى (كه مى‏توان آن را به تعبير ديگر جامعه «روستايى‏» ، «عقب مانده‏» يا «توسعه نيافته‏» ناميد) و جامعه مدرن (يا «جامعه شهرى‏» ، «توسعه يافته‏» يا «صنعتى‏» .) همچنين مطابق اين تئوريها، ساختارهاى اجتماعى جوامع مختلف براساس قوانين عمومى و مشابه خاصى، حركت كرده و داراى روند دائمى پيشرونده است و بدين جهت، تمام جوامع از يك روند تاريخى مشابهى - يعنى گذر از يك نوع به نوع ديگر - تبعيت مى‏كنند . بر اين اساس، چنين فرض شده است كه جوامع سنتى بايد تابع الگويى باشند كه جوامع غربى آن را به كار بسته‏اند و در حقيقت، تئوريهاى متجدد سازى در صدد آن هستند كه سازمانهاى جوامع غربى و متغيرهاى اين جوامع صنعتى را مشخص كرده تا آنها را در كشورهاى توسعه نيافته به اجرا در آورند .
(51) (Moderniztion = Westernization) و پيش‏فرضهاى زيربنايى متجدد سازى عبارتند از: سكولاريسم، ماترياليسم، فردگرايى و اعتقاد به پيشرفت از طريق علم تجربى و تكنولوژى . (52)
رويكردى اجمالى به اسلام
در اينجا صرفا به بعضى از مؤلفه‏هاى دين اسلام اشاره مى‏شود:
1- در دين اسلام، خداوند به عنوان موجودى ماوراى طبيعى و مجرد و خالق يگانه جهان هستى و بى‏نياز مطلق، مورد پذيرش واقع شده و وجود خداوند امرى غير قابل شك تلقى شده است . قرآن، از زبان پيامبران نقل مى‏كند كه:
«قالت رسلهم افى الله شك فاطر السموات والارض‏» (53)
يعنى: فرستادگان آنها در جواب‏شان گفتند آيا در خدا كه آفريننده آسمان و زمين است‏شك مى‏توان كرد؟
2- جهان، ماهيت «از اويى‏» دارد; يعنى واقعيت جهان واقعيت «از اويى‏» است . فرق است ميان آن كه چيزى از چيزى باشد بدون اين كه تمام واقعيتش «از اويى‏» باشد; مانند فرزند نسبت‏به پدر و مادر، كه از آنهاست ولى واقعيت وجوديش غير از واقعيت اضافه و نسبتش به پدر و مادر است . اما جهان ماهيت از اويى دارد; يعنى به تمام واقعيتش، انتساب به حق است، واقعيتش و اضافه و نسبتش به حق يكى است و در حقيقت معنى مخلوق بودن همين است . همچنين اين جهان ماهيت‏به «سوى اويى‏» دارد; يعنى همان طور كه از اوست، به سوى او هم هست . پس جهان در كل خود يك سير نزولى را طى كرده و نيز در حال طى كردن يك سير صعودى به سوى اوست:
«انا لله وانا اليه راجعون‏» (54) يعنى: همه از آن خدا هستند و به سوى او باز مى‏گردند .
«الا الى الله تصير الامور» (55) يعنى: همانا اشياء به سوى خداوند، صيرورت مى‏يابند .
3- جهان داراى نظام متقن على و معلولى، سببى و مسببى است . فيض الهى و قضا و قدر او به هر موجودى تنها از مسير علل و اسباب خاص خود او جريان مى‏يابد .
علاوه بر اين، نظام على و معلولى به علل و معلولات مادى و جسمانى منحصر نيست . جهان در بعد مادى خود نظام على و معلوليش مادى است و در بعد ملكوتى و معنوى خود، نظام على و معلوليش غير مادى مى‏باشد . و ميان دو نظام نيز هيچ‏گونه تضادى نيست و هر كدام مرتبه وجودى خود را احراز كرده‏اند . ملايكه، روح، لوح، قلم، كتب سماوى و ملكوتى وسائط و وسايلى هستند كه به اذن پروردگار، فيض الهى از طريق آنها جريان مى‏يابد .
4- جهان به صورت يك پارچه، يك واقعيت هدايت‏شده است‏به طورى كه تمام ذرات جهان در هر مرتبه‏اى كه هستند از نور هدايت‏برخوردارند، غريزه، حس، عقل، الهام و وحى، مراتب هدايت عامه جهانند:
«قال ربنا الذى اعطى كل شى‏ء خلقه ثم هدى‏» (56)
يعنى: موسى به فرعون گفت: پروردگار ما آن است كه به هر چيزى آن نوع خلقتى كه شايسته‏اش بود عطا و سپس آن را هدايت كرد .@#@
5- بعد از اين جهان، جهانى ديگر است، و آن جهان، جهان ابديت و جهان پاداش و كيفر اعمال است .
تقريبا دو هزار آيه در قرآن (يعنى يك سوم قرآن) در مقام بيان جهان آخرت و كيفيت اثبات معاد و دفع شبهات نسبت‏به آن و كيفيت نعمتها و عذابهاى اخروى است .
در بعضى از آيات قرآن به پيامبر دستور مى‏دهد كه نسبت‏به وقوع قيامت قسم ياد كند:
«زعم الذين كفروا ان لن يبعثوا قل بلى و ربى لتبعثن ثم لتنبؤن بما عملتم وذلك على الله يسير» (57)
يعنى: كافران گمان كردند كه هرگز برانگيخته نمى‏شوند بگو به خداى من سوگند البته برانگيخته و سپس به آنچه عمل كرده‏ايد خبر داده مى‏شويد و اين بر خدا بسيار آسان است .
6- در ديدگاه اسلامى انسان داراى روح مجرد است:
«و قالوا اذا ضللنا فى الارض انا لفى خلق جديد بل هم بلقاء ربهم كافرون، قل يتوفاكم ملك الموت الذى وكل بكم ثم الى ربكم ترجعون‏» (58)
يعنى: گويند آيا پس از آن كه ما در زمين نابود شديم باز از نو زنده خواهيم شد؟ بلى در حقيقت آنها به ديدار خدايشان كافرند . بگو فرشته مرگ كه مامور قبض روح شماست جان شما را خواهد گرفت و پس از مرگ به سوى خداى خود باز مى‏گرديد .
روح انسان يك حقيقت جاودانه است و انسان نه تنها در قيامت‏به صورت زنده محشور مى‏شود، در فاصله دنيا و قيامت از نوعى حيات كه حيات برزخى ناميده مى‏شود و از حيات دنيوى قويتر و كاملتر است‏بهره‏مند مى‏باشد . در قرآن، حدود بيست آيه به حيات انسان در حال پوسيدگى بدن در فاصله مرگ و قيامت دلالت دارد . (59)
7- ميان اعمال و رفتار دنيوى انسان و زندگى و حيات اخروى او رابطه مستقيمى وجود دارد:
«بلى من كسب سيئة واحاطت‏به خطيئته فاولئك اصحاب النار هم فيها خالدون والذين آمنوا و عملوا الصالحات اولئك اصحاب الجنة هم فيها خالدون‏» (60)
يعنى: آرى هر كس اعمالى زشت اندوخت و كردار بد بر او احاطه پيدا كرد چنين كس اهل دوزخ است و در آن آتش به عذاب جاويد گرفتار است - و آنهايى كه ايمان آوردند وكارهاى نيك و شايسته كردند آنان اهل بهشتند و در بهشت جاويد هميشه متنعم خواهند بود .
8- عقل انسان در اين دنيا براى هدايت او و سعادتمند ساختنش كافى نبوده و به پيامبران نياز دارد:
«كان الناس امة واحدة فبعث الله النبيين مبشرين ومنذرين وانزل معهم الكتاب بالحق ليحكم بين الناس فيما اختلفوا فيه وما اختلف فيه الا الذين اوتوه من بعد ما جاءتهم البينات بغيا بينهم فهدى الله الذين ءامنوا لما اختلفوا فيه من الحق باذنه والله يهدى من يشاء الى صراط مستقيم‏» (61)
يعنى: مردم (در آغاز) يك دسته بودند سپس خداوند پيامبران را برانگيخت تا مردم را بشارت و بيم دهند و كتاب آسمانى كه به سوى حق دعوت مى‏كرد با آنها نازل ساخت تا در ميان مردم در آن چه اختلاف داشتند داورى كند، تنها كسانى كه كتاب را دريافت داشته بودند و نشانه‏هاى روشن به آنها رسيده بود به خاطر انحراف از حق و ستمگرى در آن اختلاف كردند . خداوند آنهايى را كه ايمان آورده بودند به حقيقت آنچه مورد اختلاف بود به فرمان خودش رهبرى كرد . و خداوند هر كس را كه بخواهد به راه راست هدايت مى‏كند .
در موردى قرآن، انكار نزول وحى بر انسان را مستلزم عدم شناخت‏خداوند مى‏داند:
«و ما قدروا الله حق قدره اذ قالوا ما انزل الله على بشر من شى‏ء قل من انزل الكتاب الذى جاء به موسى نورا وهدى للناس‏» (62)
يعنى: آنها خدا را درست نشناختند كه گفتند: خدا هيچ چيز بر هيچ انسانى نفرستاده است . بگو: چه كسى كتابى را كه موسى آورد نازل كرد؟ كتابى كه براى مردم نور و هدايت‏بود .
9- از نكات ياد شده، بدست مى‏آيد كه انسان براى سعادتمند شدن و رهايى از جهالت و بطلان و بندگى هوى و هوس و شيطان بايد به خداوند ايمان آورد و به تمام دستورهاى او از نماز، روزه و . . . عمل كند و در اخلاق نيز تابع ارزشهاى الهى باشد نه هوى و هوس گذراى خود .
و در يك سخن، انسان براى اين كه از سطح حيوانيت‏بيرون آمده و انسان واقعى شود كاملا بايد به دستورهاى سعادت آفرين الهى كه در اسلام نازل شده است گوش فرا داده و در حقيقت تسليم محض باشد . و اگر در موردى دستورهاى الهى و پيامبر (ص) با هوى و هوس انسانى سازگار نگرديد نبايد تابع هوى و هوس خود گردد بلكه بايد تسليم فرامين خداوند و رسولش باشد:
«و ما كان لمؤمن ولا مؤمنة اذا قضى الله ورسوله امرا ان يكون لهم الخيرة من امرهم و من يعص الله ورسوله فقد ضل ضلالا مبينا» (63)
يعنى: هيچ مرد و زن با ايمانى حق ندارد هنگامى كه خدا و پيامبرش امرى را لازم بدانند، اختيارى (در برابر فرمان خدا) داشته باشند و هر كس نافرمانى خدا و رسولش را كند، به گمراهى آشكارى گرفتار شده است .
به همين جهت قرآن روح دين را، تسليم و عبد خداوند بودن و اسلام مى‏داند و غير آن را - هر چه باشد - باطل مى‏انگارد:
«ان الدين عند الله الاسلام‏» (64)
يعنى: همانا دين نزد خداوند، اسلام (و تسليم بودن در برابر حق) است .
«و من يبتغ غير الاسلام دينا فلن يقبل منه وهو فى الآخرة من الخاسرين‏» (65)
يعنى: و هر كس جز اسلام (تسليم در برابر فرمان حق) آيينى براى خود انتخاب كند از او پذيرفته نخواهد شد و او در آخرت از زيانكاران است .
نتيجه بحث
هر چند كه در بيان جهان‏بينى مدرن صرفا به تعاريف اكتفا شده و نيز در بيان جهان‏بينى اسلامى نيز تنها به برخى از اصول اسلام اشاره كرديم ولى اندك تاملى در مباحث‏بيان شده، مربوط به جهان‏بينى مدرنيته و نيز مباحث اجمالى پيرامون اسلام، كاملا روشن مى‏سازد كه مبانى و مؤلفه‏هاى جهان‏بينى مدرن، به طور صريح و آشكار با جهان‏بينى اسلامى در تعارض است .
چگونه اعتقاد به خداوند به عنوان يك موجود مجرد و ماوراء طبيعى و نيز اعتقاد به ملائكه با انديشه ماترياليستى دنياى مدرن و منحصر نمودن هستى در موجودات مادى سازگار است؟
چگونه حصر معرفت‏به معرفت‏هاى تجربى در انديشه مدرن با ادعاى ضرورت نياز بشر به معارف وحيانى كه از ناحيه خداوند ارسال مى‏شود مطابق مى‏باشد؟
ادعاى جهان‏بينى مدرن كه انسان محور همه عالم است و معرفت‏هاى نظرى و عملى و ارزشهاى اخلاقى تابع اميال و خواهش‏هاى اوست‏با ادعاى دين اسلام كه انسان بايد خواهشها و اميال خود را محور ارزش‏ها ندانسته و تابع صرف و تسليم محض و عبد خداوند باشد در تعارض آشكار است .
و در نهايت اين كه وقتى به اعتراف صريح و آشكار انديشمندان غربى، دنياى مدرن وقتى آغاز شده كه بشريت‏سعى كرده است تا خود را از تاثير دين و آموزه‏هاى آن رها سازد و وقتى اساس و مبناى دنياى مدرن، مساوى گرفتن موجود با مادى بودن و نفى خداوند و تشكيك در او مى‏باشد به سهولت روشن مى‏شود كه:
ادعاى اين كه بايد از اسلام، قرائت مدرن ارائه كرد و اسلام را با مدرنيته و جهان‏بينى مدرن سازگار ساخت، در واقع مستلزم نفى كلى دين و اساس اسلام - يعنى خدا ، وحى ، ملائكه ، آموزه‏هاى دينى و عبوديت‏خداوند - است .
به عبارت ديگر تركيب: اسلام مدرن، پارادوكس غير قابل حل بوده و سعى و تلاش در مدرن كردن اسلام، جز تمناى محال، امر ديگرى نيست .
توجه تفصيلى به مؤلفه‏هاى جهان‏بينى مدرن، تعارض آن را با مبانى اسلامى بيشتر آشكار ساخته و ادعاى فوق را به صورت كاملترى روشن و اثبات مى‏سازد كه اين مهم را به مقال و مجال ديگر واگذار مى‏كنيم .
البته اين نتيجه‏گيرى به معناى انكار نكات مثبت تمدن غرب نيست و نيز بدان معنى نيست كه از ديدگاه نويسنده، اسلام با پديده‏هاى نوين و مدرن مطلقا ناسازگار است.
پى‏نوشت‏ها:
1) پارادوكس اسلام مدرن
2. MODERN
3. Lawrenc CAhoone, From Modernism to postmodernism, (Blachwell), 1996,P.11.
4) Alex Inkeles, a model of modern man, in Moderinty critical concepts, v.2, (Routledge). 1999. P.94.
5) ر . ك: والتر ترنر، استيس، دين و نگرش نوين، ترجمه احمدرضا جليلى، انتشارات حكمت، 1377، ص 22 .
6. The Fall of man
7) نامه به مسيحيان روم، باب 5/12- 20 و نامه اول به قرنتس، باب 15/22
8) متا، باب 3/13- 16 و لوقا، باب 3/21 .
9) مرقس، باب 14/43- 72 و باب 15/1 و متا، باب 26/47 تا آخر و باب 27/1- 2 .
10) مرقس، باب 16 و متا، باب 28 .
11) نامه به مسيحيان روم، باب 3/25 و باب 4/25 و باب 5/1- 6، و نامه اول به قرنتس، باب 1/13 و 18 و 23 تا آخر .
12) يوحنا، باب 6/14.
No one comes to the Father except through me
13. Extra ecclesian nulla salus.
PHilip L.QuiNN, Religious Pluralism, in Routledge Encyclopedia of philosophy, v.8, (ed. Edward craig, London and new yourk), 1998.pp.4 - 260.
14) گروه نويسندگان زير نظر ماروين پرى - تاريخ جهان، تحول انديشه، تمدن و فرهنگ جهان، ترجمه عبدالرحمن صدريه، انتشارات فردوس، چاپ اول، 1377، صص 205- 204 .
15) ر . ك: هرمن رندال، سير تكامل عقل نوين، ترجمه ابوالقاسم پاينده، شركت انتشارات علمى فرهنگى، تهران، 1376، ص 274 .
16) برتر اندراسل - تاريخ فلسفه غرب، ترجمه نجف دريابندرى، نشر پرواز، چاپ پنجم، 1365، ج 1، ص 429 .
17. RALPH MCINERNY, Modernity and Religion, (London), 1994. p.ix.
18.@#@ Paul Kurtz, toward a new Enlighttenment. (Ed, by Vern L. Bullough and timoth J. madigan), 1994, P.51.
19. Hussain nassr, Traditional Islam in the modern world, (London and new york). 1987. P.101.
20. West David, An Introduction to continental philosophy, (First Published by polity press). 1996, P.13.
21. Will Kymlicka, liberalism, community and culture, (Oxford, new york), 1989, PP. 12-13.
22. Humanism
23. Secularism
24) آنتونى آربلاستر، ليبراليسم غرب، ظهور و سقوط، ترجمه عباس فجر، نشر مركز، چاپ سوم، 1377، ص 202 .
25) فردريك كاپلستون، تاريخ فلسفه يونان و روم، انتشارات سروش، تهران، چاپ دوم، 1368، ص 106 .
26) عنكبوت/35- 28 .
27) خوسه ارتگااى‏گاست، انسان و بحران، ترجمه احمد تدين، شركت انتشارات علمى و فرهنگى، چاپ اول، 1376، ص 126 .
28. Modernity
29. Alex Inkeles, Amodel of modern man, in Modernity critical concepts, v.2, ( Routledge). 1999, P.1.
30) ر . ك: بابك احمدى، مدرنيته و انديشه انتقادى، نشر مركز، چاپ اول، 1373، صص 11- 9 .
31. Modernism
32. Observationalistic
33. Experimentalistic
34. Empiristic
35) ر . ك: برتر اندراسل، پيشين، ج‏2، ص‏732 و والتر ترنر، استيس، پيشين، صص 104- 102 .
36. Rationalism
37. Hussain Nassr, ibid.
38. Materilistic
39. Paul Kurtz, ibid, P.P 1-50
40. Atheism
41. Agnosticism
42. Paul Kurtz, ibid, P.P 1-50
43. Humanistic
44) در اين زمينه مانند موارد سابق كتاب بسيار فراوان است و حداقل مراجعه كنيد به:
Tony Davies, Humanis, (First Published, London and new york), 1997, P.105
45. Free thinking
46. John mon Fasani, Humanism Renassance, in Encyclopedia of philosophy, v4, ( Routledge, London and new york), 1998, PP. 30-599.
47. sentimentalistic
48) آنتونى آربلاستر، پيشين، ص 202 .
49. Modernization
50. Westernization
51. (John L. Esposito, Islam and secularism, the Twenty - First century, (new york university press), 2000,p.1
52. Louis J.contor, modernization and Development, in the Oxford Encyclopedia of the modern Islamic world, v.3 (ed. John L.Esposito, New York - Oxford), 1995, P.123.
53) ابراهيم/10 .
54) بقره/156 .
55) شورى/53 .
56) طه/50 .
57) تغابن/7 .
58) سجده/11- 10 .
59) در ذكر موارد ششگانه فوق از نوشته‏هاى شهيد مطهرى بهره بردم . ر . ك: شهيد مطهرى، مقدمه‏اى بر جهان‏بينى اسلامى، انتشارات صدرا، قم، صص 228- 221 .
60) بقره/82- 81 .
61) بقره/213 .
62) انعام/91 .
63) احزاب/36 .
64) آل عمران/19 .
65) آل عمران/85 .
محمود نبويان - مجله رواق انديشه، ش7
مطالب مرتبط :
نام و نام خانوادگی :
پست الکترونیک :
متن نظر :