امروز:
دوشنبه 7 فروردين 1396
بازدید :
1748
دين و اخلاق
دين در ابعاد گوناگوني همچون پي‏ريزي نظام ارزشي، فراهم آوردن ضمانت اجرايي و تقويت انگيزه دروني به ياري اخلاق مي‏شتابد و آدميان را به تهذيب و تزكيه روحي فرا مي‏خواند. پيوند دين و اخلاق از زواياي گوناگوني قابل بررسي است و نويسنده در اين نوشتار به نقد ديدگاهي پرداخته كه از تقابل دين و اخلاق سخن مي‏گويد و اخلاق ديني را تعبيري خود متناقض مي‏خواند.
رابطه دين و اخلاق يكي از مباحث دراز دامنه و با پيشينه‏اي چند هزار ساله است[1] كه در دهه‏هاي اخير نيز از زواياي گوناگون مورد بحث و بررسي قرار گرفته است. برخي دين و اخلاق را به يكديگر فروكاسته، عبادت و بندگي را جز خدمت‏خلق ندانسته‏اند. گروهي اخلاق را بخشي از دين به شمار آورده و پاره‏اي ديگر دين را در اخلاق گنجانده‏اند.[2] برخي بر اين باورند كه با كنار رفتن دين، اخلاق نيز رخت‏بر مي‏بندد و اگر خدايي نباشد، همه چيز روا خواهد بود؛ و گروهي ديگر اعتقاد به خداي اديان توحيدي را ويرانگر اخلاق مي‏شمارند.
به هر حال، بسياري از دينداران، نزاع دين و اخلاق را ظاهري مي‏دانند و براي برطرف ساختن آن، راه‏كارهايي كم و بيش مشابه با آنچه در ساير ابعاد تعارض عقل و وحي مطرح گشته است، ارائه مي‏دهند.[3] اما برخي از ايمان گرايان مسيحي اين تعارض را واقعي و اجتناب‏ناپذير مي‏شمارند و ايمان ديني را فراتر از اخلاق مي‏خوانند. كي يركگارد (1813- 1855 م) بزرگ‏ترين شخصيتي است كه از اين زاويه مورد توجه قرار گرفته و كتاب «ترس و لرز» او بيانگر اين ديدگاه به شمار آمده است.[4] قهرمان اصلي اين كتاب، ابراهيم عليه السلام است كه در سنين كهن سالي ماموريت مي‏يابد تا فرزندي را كه پس از سال‏ها انتظار بدو بخشيده‏اند، به دست‏خود قرباني كند.
«و خداوند ابراهيم را امتحان كرد و به او گفت: اسحاق[5] ، تنها پسرت را كه دوستش مي‏داري برگير و به وادي موريه برو، و در آنجا او را برفراز كوهي كه به تو نشان خواهم داد به قرباني بسوزان‏». بدين گونه همه چيز از دست رفته بود، وحشتناك‏تر از آنكه اگر هرگز نمي‏بود! پس خداوند فقط ابراهيم را به بازي گرفته بود! او با معجزه خويش محال را تحقق بخشيده بود و اكنون آن را نابود مي‏كرد. اين بي‏گمان ديوانگي بود، اما ابراهيم بر آن نخنديد.... هفتاد سال انتظار مؤمنانه، شادي كوتاه تحقق انتظار، كيست كه عصاي پيرمرد را مي‏ربايد؟ كيست كه مي‏خواهد پيرمرد به دست‏خود آن را بشكند؟... آيا هيچ رحمي بر اين سالخورده ارجمند يا بر آن كودك معصوم روا نيست؟[6]
آري، «از ديدگاه اخلاقي... پدر بايد پسرش را دوست‏بدارد، اما اين رابطه اخلاقي در مقابل رابطه مطلق با خدا به مرتبه‏اي نسبي تنزل يافته است.»[7] و چنين بود كه ابراهيم، اين شهسوار ايمان، بدون هيچ ترديدي كارد را بر گلوي فرزندش گذاشت و با اين كار، «از كل حوزه اخلاق فراتر رفت‏».[8] اين سخن بدان معنا است كه انسان مؤمن، با خدايي در ارتباط است كه «خواسته هايش مطلق است و با سنجه‏هاي عقل بشري سنجيدني نيست‏».[9]
تقابل دين و اخلاق هر چند خداباوراني همچون كي يركگارد را از جاده ايمان خارج نمي‏سازد؛ رهزن انديشه بسياري از خردورزان مي‏گردد و اگر چاره درستي براي آن فراهم نيايد، به اخلاق دين زدايي شده (سكولار) مي‏انجامد. كساني كه از اخلاق سكولار جانبداري مي‏كنند، اخلاق ديني را داراي كاستي‏ها و پيامدهاي ناگواري دانسته‏اند كه اينك به مهم‏ترين آن‏ها اشاره مي‏كنيم.
1. سست‏شدن پايه‏هاي اخلاق به دليل خردگريزي دين
خرده گيران بر اخلاق ديني بر اين باورند كه گزاره‏هاي ديني - حتي گزاره‏اي چون «خدا وجود دارد» - اگر خرد ستيز نباشند، دست كم خرد گريزند و به همين دليل نمي‏توانند مبنايي تزلزل‏ناپذير براي اخلاق فراهم آورند. آنچه فراتر از درك عقل است، احتمال صدق و كذبش مساوي است؛ از اين رو اخلاقي كه بر اين پايه‏هاي سست‏بنيان استوار است، استحكامي ندارد و آرامش رواني را براي آدمي به ارمغان نمي‏آورد.[10]
سستي اين استدلال به خوبي آشكار است و نياز به توضيح چنداني ندارد. انديشمندان مسلمان نه تنها خردستيزي، بلكه خردگريزي پايه‏هاي اساسي دين را نيز نمي‏پذيرند و اعتقاد به چنين گزاره‏هايي را توصيه نمي‏كنند. در امور زيربنايي دين، تنها ملاك ارزيابي و يگانه داور حقيقي، عقل و خرد آدمي است و تنها پس از گذر از اين مرحله است كه مي‏توان از امور فراعقلي سخن گفت و گزاره‏هاي خردگريز را پذيرفت. بديهي است كه چنين گزاره‏هايي به دليل آنكه بر پايه‏هايي تزلزل ناپذير استوارند، از اعتبار كافي برخوردار بوده، به تزلزل اخلاقي نمي‏انجامند.
2. علم پيشين الهي، ويرانگر اخلاق[11]
پيش فرض اساسي اخلاق، اختيار و آزادي انسان است. بر اين اساس، اگر خداوند - چنان كه اديان توحيدي مي‏گويند - پيشاپيش، همه چيز را بداند، جايي براي اختيار آدمي و در نتيجه، اخلاق باقي نمي‏ماند: «اگر همه افعال همان گونه كه خداوند پيش بيني نموده، روي خواهند داد، هيچ كس توان آن را نخواهد داشت كه راه ديگري در پيش گيرد».[12]
من مي خورم و هر كه چو من اهل بود
مي خوردن من به نزد او سهل بود
مي خوردن من حق ز ازل مي‏دانست
گر مي نخورم علم خدا جهل بود[13]
رابطه ميان علم پيشين الهي و اختيار انسان بحث گسترده‏اي است كه همواره انديشمندان را در شرق و غرب عالم به خود مشغول داشته است.[14] يكي از پاسخ‏هاي ساده - و در عين حال قاطع - به اشكال مورد اشاره آن است كه خداوند همچنان كه مي‏داند چه افعالي از آدمي سر مي‏زند، از اختياري بودن آن‏ها نيز آگاه است؛ بنابراين اگر اين افعال جبري باشند، علم خدا جز جهل نخواهد بود. بر اين اساس، خداوند از ازل مي خوردن شاعر را مي‏دانست و از اين نكته نيز آگاه بود كه او از روي اختيار مي خواهد خورد؛ از اين رو اختياري نبودن ميخوارگي به معناي بي‏پايگي علم خداوند است. چنين است كه خواجه نصيرالدين طوسي در پاسخ به رباعي پيشين مي‏گويد:
اين نكته نگويد آن كه او اهل بود
زيرا كه جواب شبهه‏اش سهل بود
علم ازلي علت عصيان گشتن
نزد عقلا ز غايت جهل بود[15]
3. ثبات اخلاق ديني و دگرگوني در جهان
اخلاق سكولار راه را براي نسبيت‏باز مي‏گذارد و براساس آن مي‏توان قوانين اخلاقي را با دگرگوني‏هايي كه در جهان روي مي‏دهد، هماهنگ ساخت؛ در حالي كه دين دگرگوني اخلاق را بر نمي‏تابد و بر ثبات قواعد اخلاقي تاكيد مي‏ورزد. اين امر نيز يكي از ضعف‏هاي اخلاق ديني به شمار رفته است.[16]
در نقد اين سخن بايد گفت كه اصول و پايه‏هاي اخلاق با تغييرات محيط دگرگوني نمي‏يابند، هر چند چگونگي تحقق بخشيدن به اين اصول مي‏تواند به زمان و مكان وابسته باشد. براي مثال، اخلاق ديني ما را به رفتار عادلانه فرا مي‏خواند و عدالت هر چند مي‏تواند در زمان‏هاي گوناگون مصاديق مختلفي بيابد، اما هيچ پديده طبيعي يا پيشرفت علمي نيكويي اين عمل را از آن نمي‏ستاند.
4. اخلاق ديني و كرامت انساني
به گمان برخي از دين ستيزان، اخلاق ديني منزلت والاي انساني را ناديده مي‏گيرد و به جاي آنكه به انسان - از آن نظر كه انسان است - حرمت نهد، معيارهاي ديگري را مطرح مي‏سازد؛ بر اين اساس، ميان خودي و غير خودي فرق مي‏گذارد و از خشم و غضب به بي‏دينان دريغ نمي‏ورزد. برتراند راسل با مقايسه ميان سقراط و مسيح مي‏گويد:
شما سقراط را مردي كاملا مؤدب، به خصوص ملايم و نرم نسبت‏به كساني كه گوش شنوايي از وي نداشتند ملاحظه مي‏نماييد. از نظر من، براي يك دانشمند ارزنده‏تر است كه چنين راهي را انتخاب كند تا راه خشم و غضب... (اما) در انجيل مي‏بينيد كه مسيح گفته است: «شما اي مارها و شما اين نسل افعي‏ها، چگونه مي‏توانيد از عقوبت جهنم نجات يابيد؟»[17]
همچنين، اديان الهي انسان را مملوك خدا مي‏دانند و براساس آن خداوند را داراي حق ويژه‏اي مي‏شمارند، به گونه‏اي كه مي‏تواند خارج از چارچوب قوانين اخلاقي، در ملك خود تصرف نمايد و حتي به ريختن خون انساني بي‏گناه فرمان دهد.[18]
خانه خود را همي سوزي بسوز
كيست آن كس كو بگويد لايجوز[19]
چنين تفسيري از اخلاق ديني، هر چند با ديدگاه‏هاي برخي از مكاتب فكري سازگار است، در انديشه اصيل اسلامي و در سيره علمي و عملي پيشوايان معصوم، نمي‏توان براي آن تاييدي يافت؛ زيرا اولا: پيامبران الهي و امامان معصوم عليهم السلام در محاسن اخلاقي سرآمد همگان بودند و به گواهي اسناد معتبر تاريخي، حتي در جنگ با دشمنان نيز اخلاق انساني را فرو نمي‏گذاشتند[20] و از پيروان خود نيز شيوه‏اي جز اين نمي‏طلبيدند. ثانيا: هر چند خداوند مالك و هستي بخش جهان است؛ به دليل برخورداري از حكمت كار لغو و قبيح از او سر نمي‏زند و جز به آنچه ذاتا نيكو است، فرمان نمي‏دهد. با اين حال، شرط خردورزي آن است كه محدوديت‏هاي عقل را ناديده نگيريم و جايي براي امور خرد گريز باقي گذاريم و بر آن‏ها بر چسب خردستيزي نزنيم.
5. پيامدهاي زيانبار اعتقاد به معاد
برخي از طرفداران اخلاق سكولار، باور به زندگي پس از مرگ و ثواب و عقاب اخروي را يكي از نقاط ضعف اخلاق ديني به شمار آورده و اعتقاد به آتش جهنم را روشنگر آتش جنگ‏هاي دنيوي خوانده‏اند: «فكر مي‏كنم اين عقيده كه آتش جهنم يك نوع مجازاتي از براي گناهكاران است، عقيده‏اي ظالمانه مي‏باشد؛ عقيده‏اي است كه ظلم را در دنيا گسترش داده و شكنجه و بي‏عدالتي را نصيب نسل‏ها و نژادها مي‏كند».[21]
[1] . براى نمونه، ذاتى يا الهى بودن حسن و قبح افعال، دست كم از زمان سقراط مطرح بوده است . ر . ك: دوره آثار افلاطون، ترجمه محمدحسن لطفى و رضا كاويانى، شركت‏سهامى انتشارات خوارزمى، تهران، چاپ دوم، 1366ش، ج 1 (اوتيفرون)، ص 248- 253 .
[2] . ويليام بارتلى در اين باره ديدگاه‏هاى شش گانه‏اى را مطرح ساخته و در كتاب Morality and Religion به بررسى آنها پرداخته است .
[3] . see: Avi Sagi & Daniel Statman، Religion and Morality، Rodopi، Amsterdam، 1995، pp. 126-136.
[4] . Ibid، pp. 119-122.
[5] . در متون مقدس اسلامى و يهودى - مسيحى، تفاوت‏هايى در نقل اين داستان به چشم مى‏خورد؛ براى نمونه قرآن كريم «اسماعيل‏» را ذبيح الله مى‏خواند (صافات/101- 112) در حالى كه در تورات از فرمان خدا درباره ذبح «اسحاق‏» سخن رفته است (پيدايش، 22: 2).
[6] . سورن كى يركگارد، ترس و لرز، ترجمه عبدالكريم رشيديان، نشر نى، تهران، 1378ش، ص 44- 45 .
[7] . همان، ص 98 .
[8] . همان، ص 86 .
[9] . فردريك كاپلستون، تاريخ فلسفه، ج 7، ترجمه داريوش آشورى، انتشارات سروش و علمى و فرهنگى، تهران، 1367 ش، ص 334 .
[10] . اين اشكال در منبع زير گزارش شده است: مصطفى ملكيان، جزوه تقابل اخلاق دينى و اخلاق سكولار، ص 17- 18 .
[11] . اين اشكال به علم پيشين الهى اختصاص ندارد، بلكه هر آموزه دينى (همچون اعتقاد به قضا و قدر و فاعليت مطلق خداوند) كه با اختيار انسان ناسازگار مى‏نمايد، در اينجا به كار مى‏آيد .
[12] . Paul Helm "Religion"، in Lawrence C. Becker (ed)، Encyclopedia of Ethics، V 2، P 965.
[13] . ياراحمد رشيدى تبريزى، رباعيات خيام (طربخانه)، تصحيح جلال الدين همايى، نشر هما، تهران، چاپ دوم، 1367 ش، ص 101 .
[14] . ر . ك: محمد سعيدى مهر، علم پيشين الهى و اختيار انسان، مؤسسه فرهنگى انديشه، تهران، 1375 ش .
[15] . محمدتقى مدرس رضوى، احوال و آثار خواجه نصيرالدين طوسى، انتشارات اساطير، تهران، چاپ دوم، 1370 ش، ص 603 .
[16] . مصطفى ملكيان، پيشين، ص 19- 20 .
[17] . برتراند راسل، چرا مسيحى نيستم، ترجمه س . طاهرى‏انتشارات دريا، 1349 ش، ص 32 .
[18] . Avi Sagi، op.cit، pp 132-133.
[19] . جلال الدين مولوى، مثنوى معنوى، انتشارات ققنوس، تهران، 1376 ش، دفتر ششم، بيت 618 .
[20] . احمد حسين شريفى و حسن يوسفيان، «امام على عليه السلام و مخالفان‏» ، در: دانشنامه امام على، ج 6، ص 243- 246 .
[21] . برتراند راسل، پيشين، ص 33 .
@#@ برخي ديگر به همين مساله از زاويه ديگري نگريسته و اخلاق ديني را اخلاقي مصلحت‏جويانه و كاسبكارانه ناميده‏اند. با اين توضيح كه عمل اخلاقي از جايي آغاز مي‏گردد كه سودجويي‏هاي شخصي كنار نهاده شود و جز انجام وظيفه، غرض ديگري در كار نباشد؛ در حالي كه اديان الهي بر اميد به بهشت‏يا ترس از دوزخ تكيه مي‏زنند و با بهره‏گيري از آن، پيروان شان را به رفتار پسنديده فرا مي‏خوانند.[1]
در نقد نكته نخست‏بايد بگوييم: چندان براي ما روشن نيست كه چگونه اعتقاد به آتش اخروي، شكنجه و بي‏عدالتي دنيوي را رونق مي‏بخشد![2] اخلاق ديني نه تنها به رواج بازار بي‏عدالتي نمي‏انجامد، بلكه با تاكيد بر اين نكته كه رفتار عادلانه و ظالمانه بي‏پاسخ نمي‏ماند و هر كس به پاداش و كيفر شايسته خود مي‏رسد اجراي اخلاق را تضمين مي‏كند. نكته دوم نيز كه بيانگر اخلاق است، بر پايه محكمي استوار نيست.[3] هر چند از ديدگاه پيشوايان دين مبين اسلام، بهترين نوع بندگي و نيكوترين عمل اخلاقي آن است كه با انگيزه‏هايي همچون شوق به بهشت و ترس از دوزخ همراه نباشد؛ از آنجا كه همه مؤمنان در يك سطح نيستند، در مراتب پايين سلوك اخلاقي چنين انگيزه‏هايي نيز پذيرفتني است.
6. اخلاق سروران و اخلاق بردگان
فريدريش نيچه (1844- 1900 م) فيلسوف و انديشمند آلماني، در بسياري از نوشته‏هاي خود از دو نوع اخلاق سخن مي‏راند: اخلاق سروران و اخلاق بردگان.[4] از ديدگاه وي، ادياني همچون مسيحيت‏با تشويق آدميان به سجايايي چون نوع دوستي، رحم و شفقت و تسليم و سرسپاري، شخصيت واقعي انسان را سركوب مي‏كنند و آن را از شكوفايي باز مي‏دارند[5] : «ريشه همه بدي‏ها اين است كه اخلاق برده‏وار افتادگي، عفاف، خودشكني و فرمانبري مطلق پيروزي يافته است.»[6] اخلاق نوع دوستانه، خودپرستي آدمي را از ميان مي‏برد و «با از بين رفتن خود پرستي، انسان‏هاي بهتر نيز از دست مي‏روند».[7] فرودستان جامعه چنين اخلاقي را ساخته و به دليل فراواني جمعيت‏شان توانسته‏اند آن را بر فرادستان و سروان تحميل نمايند.[8] به جاي دم زدن از برابري انسان‏ها - «كه تاكنون مهملي بالاتر از آن بر زمين وجود نداشته است‏»[9] - بايد به «انسان برتر (ابرمرد)» بيانديشيم[10] و كسب «قدرت‏» را در سرلوحه اهداف انساني بنشانيم.[11] در اين راستا به فلسفه‏اي نيازمنديم كه «نيرومند را نيرومندتر سازد و براي خسته از دنيا، فلج كننده و نابودي آور باشد»[12] ؛ در حالي كه اديان راهي كاملا متفاوت در پيش گرفته‏اند:
دين‏هاي فرمانفرما، از جمله علت‏هاي اصلي فروماندن نوع انسان در مرتبه‏اي پست‏بوده‏اند؛ زيرا بسي از آنچه كه مي‏بايست نابود شود را نگاه داشته‏اند. بايد بسي شكرگزارشان بود! از دست و زبان كه برآيد كه از عهده شكر آنچه، به مثل، مردان روحاني مسيحيت تاكنون براي اروپا كرده‏اند، به درآيد! اينان پس از آرام بخشيدن دردمندان و دل‏دادن به ستمديدگان و نوميدان و دادن عصا و تكيه گاهي به نوانان، و كشاندن پريشان - درونان و شوريدگان از جامعه به ديرها و تيمارستان‏ها... براي خراب كردن نژاد اروپايي چه كاري مانده بود كه نكرده باشند؟ وارونه كردن همه ارزش‏ها - اين بود آنچه مي‏بايست‏بكنند! يعني خرد كردن نيرومندان و پوچ كردن اميدهاي بزرگ.[13]
سبك نوشتاري نيچه به گونه‏اي است كه سخنانش تفسيرهاي گوناگون را بر مي‏تابد[14] و در بسياري از موارد نيز با يكديگر ناسازگار مي‏نمايد. براي نمونه، نيچه بارها از «مرگ خدا» سخن مي‏گويد. اين تعبير نشانگر الحاد وي به شمار آمده است كه در تاييد آن مي‏توان به عباراتي كه صراحت‏بيشتري در انكار خدا دارند، استناد كرد: «ما خدا را انكار مي‏كنيم و با انكار خدا، مسؤوليت را منكر مي‏شويم. تنها با انجام چنين كاري جهان را آزاد مي‏سازيم‏».[15] «خدا، ناميرايي روح، رستگاري، ماورا، همه مفاهيمي هستند كه من هيچ گاه، حتي به هنگام كودكي ام، وقت و دقت‏خود را صرف آن‏ها نكرده‏ام، شايد هم براي اين كار چندان كه بايد بچه نبوده‏ام!»[16] با اين حال، برخي از نويسندگان با استناد به تمثيلي كه در كتاب «دانش طربناك[17] » به كار رفته است، مقصود از «مرگ خدا» را چنين مي‏دانند: «بشر چراغ ايمان به خدا در قلب خويش خاموش كرد.... بالاترين سرچشمه پاكي و نور و عدل و زيبايي و زندگي را به گل خودپرستي بست و در عميق‏ترين تاريكي‏ها سرگردان شد».[18]
ديدگاه اخلاقي نيچه نيز دستخوش داوري‏هاي متفاوتي قرار گرفته است. برخي بر اين باورند كه وي - آنگاه كه از خودپسندي و بي‏اعتنايي به هم نوع سخن مي‏گويد - صرفا به شرح فرايند طبيعي جهان پرداخته است، نه آنكه بخواهد در اين زمينه چيزي را توصيه كند: «نيچه نمي‏خواهد از رحم و شفقت، از جانبداري از بيچارگان چيزي بشنود، مي‏گويد چه بسا كه اينها دروغ مي‏گويند؛ نه اينكه خود نرم دل و با شفقت نبوده، چرا! نيچه بسيار حساس است، بسيار انساني است.... مي‏گويد مدار جهان انسان، مدار آنچه مي‏شود و مي‏گذرد، بر خودپسندي و بر تحميل است‏».[19]
اين توجيه اگر هم درباره برخي از عبارات نيچه به كار آيد، در بسياري از موارد ديگر پذيرفتني نيست. ديدگاه اخلاقي نيچه چنان است كه بسياري از انديشمندان، ظهور جنايت كاران و سلطه جوياني همچون هيتلر (1889- 1945 م) و فاجعه جنگ جهاني دوم را از پيامدهاي ناخواسته آن مي‏شمارند.[20] به هر حال در بررسي سخنان نيچه، توجه به چند نكته را سودمند مي‏دانيم:
1. ديدگاه نيچه، واكنشي است در برابر نظريه‏هاي افراطي شمار فراواني از مسيحيان كه همواره بر ايمان بدون تعقل و فرمانبرداري و سرسپاري مطلق تاكيد مي‏ورزيدند و تسليم بودن در برابر قضا و قدر الهي را به گونه‏اي تفسير مي‏كردند كه جز به خمودي و سستي نمي‏انجاميد. اين عامل، افزون بر نيچه، كساني همچون ديويد هيوم (1711- 1776 م) و كارل ماركس (1818- 1883 م) را نيز بر ضد مذهب شورانده و چنين سخناني را بر زبان آنان جاري ساخته است:
اكنون به جاي نابود كردن غولان و چيره شدن بر ستمكاران و پاس داشتن از ميهن، رياضت و روزه و ترس و خاكساري و تسليم چاكرانه و فرمانبرداري بنده‏وار، راه‏هاي دستيابي بر مفاخر آسماني در ميان آدمي‏زادگان شده است.... همين نكته ماكياولي را بر آن داشت تا بگويد كه تعاليم دين مسيح... كه فقط شكيبايي و بردباري را مي‏آموزد، روان آدمي زادگان را در هم شكسته و آنان را آماده بندگي و فرمانبرداري كرده است.[21]
اين در حالي است كه انديشه اصيل اسلامي، عقل را در جايگاهي بس والا نشانده و ايمان عاري از تعقل را بي‏ارزش خوانده است.[22] همچنين از ديدگاه مكتب اهل بيت، نمي‏توان به بهانه تسليم در برابر اراده الهي از كار و فعاليت دست كشيد و به طوفان حوادث تن داد؛ چنان كه امام علي عليه السلام از كنار ديواري كه رو به ويراني بود برخاست و به ديواري سالم پناه آورد و در پاسخ اين پرسش كه «آيا از قضاي الهي مي‏گريزي؟» فرمود: «از قضاي خدا به قدرش مي‏گريزم‏».[23] بر اين اساس، آن حضرت هيچگاه سرسپردگي در برابر گردن كشان را بر نمي‏تابد و عزت و كرامت انساني را چنان مي‏ستايد كه در هيچ مرام غير ديني چنين ستايشي از آن صورت نگرفته است: «نفس خود از هر پستي گرامي دار، هر چند تو را بدانچه خواهي رساند، چه آنچه از خود بر سر اين كار مي‏نهي، هرگز به تو بر نگرداند.[24] بنده ديگري مباش حالي كه خدايت آزاد آفريده‏».[25]
2. نظريه اخلاقي نيچه، با وجود خردستيزي و دل آزاريش، از نكات تامل برانگيز و درس‏آموز خالي نيست. تاكيد بر عزت و كرامت انساني - كه در اسلام نيز بدان سفارش فراوان شده است - از نقاط قوت اين ديدگاه به شمار مي‏رود.[26] افزون بر اين، نيچه كليسا را به دليل سفارش به ريشه كني غرايز سرزنش مي‏كند و روش درست را مهار كردن آن‏ها مي‏داند:
كليسا با قاطعيتي تمام با شهوت‏ها نبرد مي‏كند، روش و درمانش از مردي افكندن است. كليسا هرگز نمي‏پرسد كه چگونه انسان مي‏تواند ميل خود را روحاني، زيبا و ملكوتي سازد. بلكه برعكس، پيوسته نظام خويش را بر نابود كردن (نفس پرستي، غرور، قدرت، آز و كين‏توزي) بر مي‏گمارد. اما حمله بردن بر ريشه شهوت‏ها، يعني هجوم به ريشه زندگاني. رويه كليسا دشمني با زندگاني است.[27]
3. برخي از انديشمندان بر تاثير پذيري نيچه از نظريه تكاملي داروين تاكيد ورزيده[28] و گفته‏اند: «از راي داروين، نيچه كوشش در بقا را پذيرفته و آن را به معناي تنازع گرفته و پنداشته كه افراد بايد با يكديگر در كشمكش باشند و تحصيل توانايي كنند، تا غلبه يابند».[29] هر چند نيچه به شدت بر نظريه داروين مي‏تازد و بر اين نكته پاي مي‏فشارد كه گزينش طبيعت‏به نفع «نيرومندتران‏» و «نيك بنيادتران‏» نيست، بلكه آنچه با آن رو به رو هستيم «حذف نمونه‏هاي خوشبخت است‏»[30] ؛ اما گاه براي توجيه نظريه اخلاقي خود، به روند طبيعي جهان استناد مي‏جويد و با اشاره به اينكه در طبيعت، موجودات ضعيف و ناتوان پايمال مي‏گردند و راه را براي شكوفايي توانمندان مي‏گشايند، مي‏گويد:
خود زندگي هيچگونه همبستگي، هيچگونه «حقوق برابر» را ميان اجزاي سالم و منحط يك اندام به رسميت نمي‏شناسد: بايد جزء منحط را جدا كرد؛ يا اين كه كل از ميان خواهد رفت. همدردي براي منحطان، حقوق برابر براي سست‏بنيادان، اين ژرف‏ترين بي‏اخلاقي است؛ اين خود به عنوان اخلاق، ضد طبيعت مي‏باشد![31]
به طور كلي، كساني كه مي‏خواهند با بهره‏گيري از قانوني طبيعي (همچون نظريه تكاملي داروين يا نسبيت انشتين)[32] به پي‏ريزي نظامي اخلاقي بپردازند، با اين نقد اساسي رو به رو مي‏گردند كه طبيعت‏بي‏جان و عاري از انگيزه نمي‏تواند مبنايي براي اخلاق - كه در آن، نيت و انگيزه نقشي محوري دارد - قرار گيرد و ملاكي براي خوبي و بدي افعال ارائه دهد: «قلمرو طبيعت، قلمرو پديده‏هاي جبري است، و قلمرو اخلاق، قلمرو پديده‏هاي انتخابي و اختياري.... صرف اينكه در نظام طبيعت، ضعيف پايمال است، نمي‏تواند نظام ارزشي اخلاقي براي ما به وجود آورد».[33]

[1] . ر . ك: مصطفى ملكيان، پيشين، ص 21- 22 .
[2] . شايد مقصود نويسنده اين باشد كه مجازات اخروى تناسبى با جرائم متخلفين ندارد و از اين رو ظالمانه به شمار مى‏آيد (براى آگاهى از پاسخ اين شبهه، ر . ك: مرتضى مطهرى، عدل الهى، صدرا، چاپ دوم، تهران، 1361 ش، ص 225- 255) و اعتقاد به درستى چنين عمل ظالمانه‏اى راه انجام ظلم و ستم را به روى مؤمنان مى‏گشايد .
[3] . ر . ك: محمدتقى مصباح يزدى، دروس فلسفه اخلاق، اطلاعات، چاپ دوم، تهران، 1370 ش، ص 88- 96 .
[4] . ر . ك: فريدريش نيچه، چنين گفت زرتشت، ترجمه مسعود انصارى، انتشارات جامى، تهران، 1377 ش، ص 137؛ همو، فراسوى نيك و بد، ترجمه داريوش آشورى، انتشارات خوارزمى، چاپ دوم، تهران، 1373 ش، ص 256 (قطعه 260) ؛ همو، اراده قدرت، ترجمه مجيد شريف، انتشارات جامى، تهران، 1377ش، قطعه 268 .
[5] . اراده قدرت، قطعه 205، 247، 312، 364 و 368؛ همو، اينك آن انسان، ترجمه بهروز صفدرى، انتشارات فكر روز، تهران، 1378 ش، ص 181- 182 و 187- 190 .
[6] . اراده قدرت، پيشين، قطعه 870 .
[7] . همو، شامگاه بت‏ها، ترجمه عبدالعلى دستغيب، مركز نشر سپهر، تهران، 1357 ش، ص 152- 153 .
[8] . همان، ص 100؛ اراده قدرت، پيشين، قطعه 345، 400 و 864 .
[9] . اراده قدرت، پيشين، قطعه 874 .
[10] . چنين گفت زرتشت، پيشين، ص 135 و 336؛ اراده قدرت، پيشين، قطعه 765، 871، 957 و 1001 .
[11] . چنين گفت زرتشت، پيشين، ص 151؛ اراده قدرت، پيشين، قطعه 721 و 855 .
[12] . اراده قدرت، پيشين، قطعه 862 .
[13] . فراسوى نيك و بد، پيشين، قطعه 62 .
[14] . نيچه، خود، در اين باره به خودستايى پرداخته، مى‏گويد: «خودم يك چيز هستم، نوشته‏هايم چيزى ديگر . پيش از صحبت درباره كتاب‏هايم جا دارد اين‏پرسش را مطرح كنم كه آيا آن‏ها را فهميده‏اند يا نه؟ . . . هنوز زمان چنين پرسشى فرا نرسيده است . زمان خود من نيز هنوز فرا نرسيده است: هستند كسانى كه پس از مرگ‏شان زاده مى‏شوند . . . . زمانى فرامى‏رسد كه . . . شايد براى تفسير (كتاب چنين گفت زرتشت) كرسى‏هاى تخصصى ايجاد شود، اما كاملا تناقض گويى كرده‏ام اگر انتظار داشته باشم از همين امروز گوش و دست‏هايى بيابم كه بتوانند حقايق مرا بفهمند» (اينك آن انسان، پيشين، ص 81).
[15] . شامگاه بت‏ها، پيشين، ص 91 .
[16] . اينك آن انسان، پيشين، ص 52 . همچنين، ر . ك: ص 77 و 188 .
[17] . Friedrich Nietzsche، Thd Gay Science،trans. by Walter Kaufmann، Vintage Books، New York، 1974، pp 181-182 (No.125).
[18] . ج . پ . استرن، نيچه، ترجمه عزت الله فولادوند، طرح نو، چاپ دوم، تهران، 1373ش، پيشگفتار مترجم، ص 13 .
[19] . فريدريش نيچه، اراده معطوف به قدرت، ترجمه محمدباقر هوشيار، نشر فروزان، تهران، 1376 ش، مقدمه مترجم، ص 11
[20] . ر . ك: ج . پ . استرن، پيشين، ص 123 و 128 . هيتلر تاثيرپذيرى خود از ديدگاه نيچه و نظريه داروين را اين چنين در سخنانش به نمايش مى‏گذارد: «اگر ما به قانون طبيعت احترام نگذاريم و اراده خود را به حكم قوى‏تر بودن به ديگران تحميل نكنيم، روزى خواهد رسيد كه حيوانات وحشى ما را دوباره خواهند دريد و آنگاه حشرات نيز حيوانات را خواهند خورد و چيزى بر زمين نخواهند ماند مگر ميكرب‏ها» (Hitler|s Table Talk) به نقل از: عبدالكريم سروش، دانش و ارزش، انتشارات ياران، چاپ دوم، 1358 ش، ص 30).
[21] . ديويد هيوم، تاريخ طبيعى دين، ترجمه حميد عنايت، انتشارات خوارزمى، تهران، 1356ش، ص 84 . ماركس نيز در اين باره مى‏گويد: «اصول اجتماع مسيحيت جبران تمامى فضاحت‏ها را به آن دنيا موكول مى‏كند و بدين ترتيب، ادامه آنها را در اين دنيا (به عنوان) جزاى گناه اوليه يا (به عنوان) تحميل شده خداوند براى آزمودن بندگان خود توجيه مى‏كند . اصول اجتماعى مسيحيت، بى‏غيرتى، حقارت، فرمانبردارى، فروتنى و خلاصه تمامى صفات پست را وعظ مى‏كند» (آندره پى‏يتر، ماركس و ماركسيسم، ترجمه شجاع الدين ضيائيان، انتشارات دانشگاه تهران، 1360 ش، ص 237).
[22] . ر . ك: احمد حسين شريفى و حسن يوسفيان، خردورزى و دين باورى، مؤسسه فرهنگى دانش و انديشه معاصر، تهران، 1379، ص 93- 110 .
[23] . الشيخ الصدوق، التوحيد، مؤسسه النشر الاسلامى، الطبعة الرابعة، قم، 1415 ق، ص 369 .
[24] . يعنى پستى و فرومايگى هر چند ممكن است آدمى را به خواسته‏اى مادى برساند، اما زيان معنوى آن جبران شدنى نيست؛ زيرا اين مقصود جز با پرداخت‏بهايى سنگين چون عزت و كرامت انسانى به دست نمى‏آيد .
[25] . نهج البلاغه، ترجمه سيد جعفر شهيدى، شركت انتشارات علمى و فرهنگى، تهران، 1378 ش، نامه 31، ص 304 .
[26] . ) براى مقايسه ميان ديدگاه اسلام و نظريه نيچه ر . ك: مرتضى مطهرى، انسان كامل، صدرا، چاپ پنجم، تهران، 1370ش، ص 263- 287 .
[27] . فريدريش نيچه، شامگاه بت‏ها، پيشين، ص 69 .
[28] . ر . ك: ج . پ . استرن، پيشين، ص 114 و 183 .
[29] . محمدعلى فروغى، سير حكمت در اروپا، تصحيح امير جلال الدين اعلم، نشر البرز، تهران، 1375 ش، ص 524 .
[30] . فريدريش نيچه، اراده قدرت، پيشين، قطعه 685 . همچنين ر . ك: قطعه 647، 649 و 684 .
[31] . اراده قدرت، پيشين، قطعه 734 .
[32] . برخى از نويسندگان، از نظريه نسبيت انشتين - كه نظريه‏اى فيزيكى است و زمان و مكان مطلق را انكار مى‏كند - نسبيت اخلاقى را نتيجه گرفته و گفته‏اند: «نظريه انشتين هيچ گونه تضادى با جامعه‏شناسى و روان شناسى جديد ندارد . با قبول اين كه اخلاق نيز نسبى است نبايد بى‏هوده به دنبال مطلق بود . مى‏توان دوش به دوش علوم جديد اخلاق استوارى براى هر جامعه‏اى بنا كرد . اين اخلاق، چنان كه دانش امروز ثابت مى‏كند، بايد از اخلاق جهان كهنه جدا باشد . دانش امروز با اخلاقى كه مبانى الهى و انتزاعى داشته باشد در تضاد است، اما نه تنها با اخلاقى كه مبانى استوار علمى داشته باشد در تضاد نيست، بلكه خود موجد و موجب آن است‏» (مصطفى رحيمى، ياس فلسفى، انتشارات اميركبير، تهران، چاپ ششم، 1356، ص 27).
[33] . محمد تقى مصباح يزدى، پيشين، ص 77 .
حسن يوسفيان - مجله رواق انديشه، ش12
مطالب مرتبط :
نام و نام خانوادگی :
پست الکترونیک :
متن نظر :