امروز:
دوشنبه 7 فروردين 1396
بازدید :
2342
كثرت گرائي ديني
كثرت گرائي ديني
1. پلوراليسم در عرصه هاي مختلف
واژة پلوراليسم[1] برگرفته از واژة لاتين Pluralis و به مفهوم «گرايش به كثرت» است. در آغاز، اين واژه در عرصة سنّتي كليسايي مطرح شد؛ شخصي را كه داراي چند منصب گوناگون در كليسا بود پلوراليست مي ناميدند. پس از آن اين واژه، كه خود، مفهوم پذيرش و اصالت دهي به تعدّد و كثرت را دارد، به ترتيب در عرصة اجتماعي، سياسي، فرهنگي، اخلاقي، معرفتي، ديني به كار آمد. به همين جهت پلوراليسم به حسب مورد نظر به انواع پلوراليسم اجتماعي، سياسي، فرهنگي، اخلاقي، معرفتي و ديني قابل تقسيم است:
پلوراليسم اجتماعي - سياسي:
پلوراليسم در اين عرصه عبارت است از پذيرش كثرت و تنوّع در حوزة نهادهاي مدني، احزاب، جمعيّتها، و عقايد ناظر به مصالح اجتماعي شناخت ريشة فكري پلوراليسم اجتماعي از اين جهت حايز اهميّت است كه شكل گيري ساير ساحتهاي پلوراليسم را مي توان در چگونگي شكل گيري پلوراليسم اجتماعي ملاحظه كرد. البتّه پس از فلسفي شدن و تئوريزه شدنِ پلوراليسم، عمدتاً پلوراليسم معرفتي به مثابه بنيان تئوريك ساير انواع درآمد.
عوامل مختلفي در پي ريزيِ پلوراليسم اجتماعي مؤثّر بوده است. عواملي چون زيانهاي ناشي از وحدت گرايي[2] و تمركز در قدرت و استبداد ديني و دولتي، خصوصاً در قرون وسطا؛ به ستوه آمدن جوامع غربي از جنگ منازعات بي پايان بر سر عقايد و ايدئولوژي هاي جور و اجور؛ رشد ابزار و شبكه هاي ارتباطي؛ و ... . اين عوامل و عواملي از اين دست موجب شد تا جوامع، ميل و گرايش بي شائبه اي نسبت به پلوراليسم و تكثّر، توزيع در قدرت، تحزّب، و تشكّل جمعيّتها و اتّحاديّه ها و سنديكاها پيدا كنند؛ و آن را حتّي قبل از تئوريرزه شدن، به عنوان يك «راهكار» و راه چاره برگزينند. نهايتاً در عصر روشنگري پذيرش فردگرايي و حقوق طبيعي[3] و مواجهة انسانها با تكثّر از طريق رسانه هاي جمعي، موجب رشد و بالندگيِ تفكّر پلوراليسم اجتماعي شد. اين تفكّر جوامع را به تكثّر و چندگانگي در قالب تشكيل احزاب و گروه هاي مدني و مصاف دمكراتيك تشويق مي كند؛ و براي اين مرام اجتماعي _ سياسي حقانيّت قائل است. از شرايط لازم براي چنين تفكّري، تساهل و تسامح[4] و تحمّلِ آرا و رفتارهاي اجتماعي و سياسي ديگران، و رعايت حقوق نهادهاي جامعة مدني در برابر دولت است.
پلوراليسم فرهنگي:
در اين عرصه تعدّد و تكثّر فرهنگ ها، بويژه در بخشي از فرهنگ كه به صورت آداب و رسوم اجتماعي خود را مي نمايد تمايز خود را با فرهنگ هاي آشكار مي كند، مورد پذيرش و داراي جايگاه رسمي است. در واقع آگاهيِ ملل مختلف از سلوك همديگر، در پرتو رشد اطّلاعات و رسانه ها و پي بردن به نافروكاستني بودن آن ها به مدل واحد، موجب شد تا اين تكثّر و گوناگوني بزودي توسّط جامع شناسان و انسان شناسان، تئوريزه و به رسميّت شناخته شود. طبق اين نظريات، رفتارهاي فرهنگيِ هر قوم راهكارها و راهبردهايي هستند كه بسته به شرايطِ جغرافيايي و زيست محيطي و نژادي، و نحوة ارتزاق آن قوم و ...، در حوزة عقل جمعي شكل گرفته است و در هر حال بايد به آن احترام گذاشت و تنوّع آن را پذيرفت. در واقع پلوراليسم فرهنگي، تبييني از چرايي اين تنوّع هاي ادغام ناپذير است.
پلوراليسم اخلاقي:
ساحَت اخلاقي، يكي ديگر از ساحت هاي انديشة كثرت گرايي است؛ كه از نوعي نسبيِ انگاري[5] ارزشي و نفي ضوابط عام و ثابت، ارتزاق مي كند؛ و نه فقط به پذيرش تكثّر در مرام هاي اخلاقي در مختصّات جغرافيايي صحّه مي گذارد، بلكه در پرتو گذر زمان نيز مي پذيرد كه ارزش هاي اخلاقي رنگ و شكل عوض كنند و كثرت طولي و تنوّع تطوّري داشته باشند.
البتّه در هر يك از حوزه هاي پلوراليسم ممكن است كساني به صورت رقيق و ضعيف و كساني به صورت قوي و افراطي كثرت گرا باشند. شكل رقيق پلوراليسم اخلاقي صرفاً توصيه مي كند كه جوامع با ارزش هاي اخلاقيِ گوناگون در كنار هم با مسالمت و صلح زندگي كنند، و هر يك ضمن باورداشت ارزش هاي خود، سلوك ديگري را تحمّل كنند، و اين كثرت را بپذيرند و در عمل متعرّضِ هم نشوند. در واقع اين پلوراليسم رقيق با مدارا (تلرانس) تفاوتي ندارد. البتّه پلوراليسم عمدتاً گام را از اين فراتر مي نهد؛ و اصول باورهاي اجتماعي، اخلاقي وفرهنگي را از جزميّت ساقط مي كند و در ورطة تشكيك و نسبيّت مي اندازد. مثلاً در پلوراليسم اخلاقي اساساً ارزش اخلاقي، نسبي تلقّي مي شود؛ و باورداشت هاي اخلاقي آن چنان جدّي تلقّي نمي شوند، و «مداراي روشي»، يا «مداراي حق به جانب» (مدارايي كه شخص در عين اعتقاد به حقانيّت عقيدة خود، مدارا را به عنوان يك روش اتّخاذ مي كند) به سمت «مداراي طبيعت گرايانه» و سودگرايانه سوق داده مي شود. امّا بايد دانست كه معمولاً حيات انسان نمي تواند از همة امور جدّي، خالي باشد، به همين خاطر اين پلوراليسم، عملاّ به جدّيّت در سودانگاري و عدم اغماض در منافع مادّي منجر مي شود.
پلوراليسم معرفتي:
نوع ديگر پلوراليسم و مهمترين آن، پلوراليسم معرفتي است كه با تقريرها و رويكردها و نيز با مباني گوناگوني عرضه شده است: از انكار اساسِ حقيقت گرفته، تا غرق بودن جهازهاي ادراكي در لايه هاي تودرتوي حقيقت؛ نقصان دايمي هر نوع شناخت و مواجهة افراد با ضلعي از اضلاع حقيقت تا تفكيك بود از نمود (نومن از فنومن)، و تا دخالت پيش زمينه ها در ابعادِ فهم پلوراليسم معرفتي بسته به شكل ضعيف يا افراطي آن به گونه اي در بردارندة نوعي از شكّاكيّت[6] و نسبي انگاري[7] در شناخت است (ر.ك: شكّاكيّت).
پلوراليسم معرفتي منتقدان زيادي دارد. بعضي از منتقدان مي گويند، اگر چه همواره شناخت انسان محدوديّت هايي دارد، اما هرگز اين بدان معنا نيست كه بتوانيم در صحّت و مطابقت همة گزاره ها شك كنيم زيرا اوّلاً، پذيرش چنين تشكيكي حتّي پايه هاي پلوراليسم را نيز فرو مي ريزد؛ و ثانياً، اگر چه شناخت كنه پديده ها از تمام زوايا، براي بشر قاعدتاً حاصل نمي شود، امّا با همين مقدار از شناختِ حاصله مي توان به نسبتِ ميان موضوع و محمول اذعان كرد. به عبارتي اگر چه در عين حال اين شناخت همواره امكان بسط دارد امّا نسبت ميان موضوع و محمول را ضرورتاً به هم نمي ريزد. ظاهراً همة انسان ها گزاره هايي را سراغ دارند كه امكان صادق نبودن آن كاملاً منتفي است؛ گزاره هاي رياضي، بديهيّات عقلي، غير بديهيّات مبتني بر برهان، از اين دست هستند.
پلوراليسم ديني:[8]
آخرين عرصه اي كه پلوراليسم در آن نيز نفوذ كرد، عرصة دين و انديشة ديني است. در واقع پلوراليسم ديني _ همچنان كه به تفصيل خواهد آمد _ يكي از پاسخ هايي است كه در برابر پرسش از چراييِ كثرتِ اديان و پرسش هاي ديگري كه حول اين محور به وجود مي آيد، داده شده است. از آن جا كه موضوع اصلي اين گفتار، پلوراليسم در عرصة دين است. اين مبحث را به شرح بيشتري، پي مي گيريم. در ادامه، نخست به توجيهات و پاسخ هايي كه براي پرسشض از چرايي و علّت تكثّر و تنوّع اديان[9] ارائه شده است و سپس به انواع رويكردهاي پلوراليسم ديني خواهيم پرداخت:
2. چهار توجيه براي كثرت اديان
اين واقعيّت كه اديان گوناگون در جهان وجود دارد و هر يك داراي قدمت تاريخي و متديّنان بسيارند به عنوان يك واقعيّت تاريخي، امري است غير قابل انكار؛ امّا تبيين اين كثرت و اين كه چرا اديان گوناگوني وجود دارند؛ و اين كه كدام دين حق است (پرسش از حقانيّت)؛ و اين كه از طريق كدام يك مي توان به سعادت رسيد (پرسش از نجات)؛ بحثي است نظري كه از جهتي مربوط به فلسفة اديان[10] و از جهت ديگر موضوع كلام جديد[11] است. به هر حال در قبال اين اديان متكثّر و پرسش هاي فوق، پاسخ ها و رويكردهاي گوناگوني وجود دارد، ابطال گرايي، انحصار گرايي،[12] شمول گرايي[13] و كثرت گرايي،[14] نظرات و پاسخ هاي عمده اي هستند كه در اين باب ارائه شده است.
ابطال گرايي:
جانبداران اين نظريّه عمدتاً همة اديان را زاييده توهّمات بشري مي دانند. اين توهّمات به صورت خرافه و انجام آيين هايي براي كنترل و ارتباط با امور موهوم تجلّي مي يابد. ابطال گرايان براي تبيين هر چيز به دنبال توجيه طبيعي و تجربي هستند؛ و عوامل طبيعي را تمام هستي دانسته، امور ماواري طبيعي را رأساً انكار مي كنند، بنابراين هر چيز كه داراي توجيه طبيعي است، از فرض دخالت امور غير طبيعي بي نياز است.
ابطال گرايان به طول كلّي دو دسته هستند دسته اي براي ابطال حقّانيّت و صدق اديان، تبيين جامعه شناختي دارند؛ و برخي ديگر با تفسير روان شناختي به ابطال دين پرداخته اند. گروه اوّل مي گويند: «نيروي برتر» چيزي جز خودِ جامعه نيست؛ و چون ارادة آن سهمگين و ناپيدا است، در حسّ ديني ما مفهوم خدا را مي دمد، تك تك افراد در مقابل اين نيروي سهمگين احساس حقارت مي كنند و حسّ پرستش، ايشان را به هم پيوند مي دهد؛ و چون هر جامعه متناسب با شرايط خاصّ خود را از جامعة ديگر متمايز است، دين هاي گوناگوني را هم در خود مي پرورد، آن سان كه زبان هاي گوناگوني را در خود پروريده است. اميل دوركيم را مي توان از مهمترين طرفداران اين نظريّه دانست.
منتقدان، اين نظريّه را چندان جدّي نگرفته اند، و آن را بيشتر به يك فرضيّه پردازيِ بدون دليل و نامطابق با نمونه هاي خارجي شبيه دانسته اند تا يك نظريّه علمي.
[1]. pluralism
[2]. monism
[3]. natural rights
[4]. tolerance
[5]. relativism
[6]. scepticism
[7]. relativism
[8]. religious pluralism
[9]. religious diversity
[10]. philosophy of religion.
[11]. new theology.
[12].exclusivism
[13]. inclusivism
[14]. pluralism
@#@ اچ.اچ فارمر _ يكي از منتقدان _ مي گويد: اگر چنين است چرا اديان، مشتمل بر تعاليم و قوانيني هستند كه اتّفاقاً با منافع و نگرش جامعة خود در تهافت و تعارض است. معمولاً پيامبران در ميان قوم خود بر خلاف مجاريِ باورها و آيين هاي جامعه و عقايد خرافي آن حركت مي كرده اند. ديگر اين كه، روحيّات و رفتارها و مواضع انبياء به گونه اي است كه نمي توان آن را در قالب اين نظريّه و بر اساس واكنش هاي فرد و جامعه تحليل كرد. همچنين معجزات و پيام هايي كه آنها براي بشر آورده اند بسيار فراتر از آن است كه در اين نظريّه بگنجد.
تقرير ديگر ابطال گرايان، تقريري روان شناختي است، زيگموند فرويد بنيان گذار روان كاوي مي گويد، اديان زاييدة واكنش دفاعيِ انسان در قبال نيروهاي بزرگ طبيعت هستند؛ بيماري، سيل، زلزله، خشكسالي و ساير سوانح طبيعي، عواملي بي روح، ناگهاني و بي ملاحظه اند. اگر در كنار هر يك از عناصرِ طبيعت چون دريا، مزرعه، دام، و ملايماتي چون باروري، سلامتي، آرامش و فرمان پذيري، موجوي باشعور و بااراده و قدرتمند را تصوّر كنيم، مي توانيم از راه گفتگو و راز و نياز، خود را با او پيوند دهيم. نمود رفتاريِ اين توهّمِ ناشي از واكنش هاي رواني، همان دين است؛ كه مفاهيمي چون بت، خدايان نامرئي و ... را توليد مي كند. به عبارت ديگر «دين» فرافكنيِ دوران استقلالِ ما از پدر و مادر است؛ زيرا الگوي تكيه بر آنان پس از فرارسيدن دوران استقلال به صورت تكيه بر امور ناپيدا در مي آيد.
اين نظريّه حتي از سوي روان شناسائي كه نظريّات روان كاوانة فرويد را در روان شناسي پذيرفته بودند نيز مقبول نيفتاد؛ و فرضيّه اي جذّاب اما كاملاً خيال پردازانه و غير تاريخي معرّفي شد. اساساً گرايش به دين اگر چه ريشه در برخي از انگيزه هاي رواني و بعضاً در انگيزه هايي كه فرويد نام مي برد دارد؛ اما اين انگيزه ها خالقِ تمام اديان نيستند. به عبارتي رابطة ضروريي ميان ريشة خود دين و ريشة گرايش به دين نيست. بر خلاف نظر فرويد، اديان آسماني همواره مشتمل بر اموري هستند كه ما را با اموري ماورايي آشنا مي كنند، اموري كه عيناً در طول تاريخ بر حوادث طبيعي تأثير گذاشته اند، و به هيچ رو با اين توجيهات قابل تفسير نيست. به طور كلّي امروزه رويكرد ابطال گرايانه طرفدار معتنابهي ندارد.
انحصارگرايي:[1]
اين نظريّه نيز توجيه يا رويكرد ديگري است در قبال كثرت اديان. انحصارگرايان صرفاً يك دين را حامل حقيقت و موجب سعادت مي دانند. اديان ديگر اگر چه احياناً مشتمل بر حقايقي هستند امّا فقط يك دين است كه حقّ كامل و نهايي است و انسان را به رستگاري و نجات مي رساند انحصارگرايان براي اين باور، ادلّة گوناگوني آورده اند مثل اين كه پيامبر هر ديني در آغاز دعوت خود، راه سعادت و نجات را منحصراً در تعاليم دين خود معرّفي نموده است. انحصارگرايي در هر ديني با تأكيد بر عنصري خاص تقرير شده است. در دين يهود سعادت فقط در گرو «هويّت انحصاري قوم يهود» تعريف مي شود، در مسيحيّت راه نجات صرفاً در «تجلّي بنيادين خداوند از طريق عيسي مسيح _ عليه السلام _»است. و بالاخره اسلام با تأكيد بر انديشة «انقياد و تسليم» در برابر حقّ، مصداق عينيِ اين تسليم را در پيروي از مكتب و آموزه هاي خود مي بيند.
انحصارگرايي موجب شده است كه مبلّغان هر يك از اديان به شوق نجات انسان ها از گمراهي محض و كفر، به تبليغ دين خود بپردازند. ناگفته نماند اگر چه گاه تفكّر انحصارگرايي به دلايلي عملاً انگيزة خشونتِ جانبداران هر دين را با ساير اديان فراهم نموده؛ امّا منطقاً تبيين انحصارگرايانه، از خشونت سر بر نمي آورد؛ و مهرورزي و سلوك هدايتگرانه، و مدارا با ساير متديّنان نيز مي تواند با اعتقاد به انحصار حقّانيّت همراه شود.
شمول گرايي:[2]
اين رويكرد _ در يك تقرير _ عبارت از اين اعتقاد است كه صرفاً يك دين حق وجود دارد؛ و شاهراه نجات را خداوند با تشريع آن دين معرفي نموده است. ساير اديان به دليل جعلي بودن يا محرّف بودن يا نسخ شدن از سوي خداوند، اگر چه مشتمل بر حقايقي هستند، امّا ديگر دين حق نيستند؛ ليكن پيروان آن بطور مطلق هم از نجات محروم نيستند؛ مثلاً در فرضي كه دينِ A حق باشد متدينان دين B و C نيز مي توانند سعادت يابند، مشروط بر آن كه در حدِّ شعور و فهم خود در كشف حقيقت كوتاهي نكرده باشند و حقّانيّت دينِ A نيز نيز براي آنها اثبات نشده باشد. پس، از آن جا كه خداوند مهربان و هدايتگر است بالاخره در طيِّ حوادث زندگي و چه بسا در لحظات واپسين عمر حقيقت را بر آنها آشكار خواهد كرد و راه رهايي را خواهند يافت. اين تقرير اگر چه راه به انحصار گرايي مي برد امّا به دليل اين كه به پيروان ساير اديان با شرايطي اهميّت مي دهد آن را شمول گرايي ناميده اند. شمول گرايي تقرير ديگري هم دارد؛ و آن اين كه چون دين B و C كمي تا قسمتي، برخوردار از حقيقت هستند، به همان اندازه به دين A نزديكند. و اگر متديّنان آن صادقانه دينداري كنند از طريق همان حقايق راه به نجات مي برند و از پيروي ساير حقايق معذورند. خصوصاً بنابراين تفسيرِ شمول گرايي، نسبت ميان اديان، نسبت حقّ محض و باطل محض نيست؛ بلكه در اين ميان طيف گسترده اي وجود دارد؛ لذا مي توان از حقّ بيشتر و حقّ كمتر گفت. امّا در اين تفكّر هم پيروان دين حق _ يا به تعبير حقّ كامل _ به تبليغ دين خود مي پردازند؛ چون راه اصل و اكمل در آن دين است و احتمال نجات از طريق ساير اديان به دليل نارسايي و اشكلات سيستمي، همواره بعيد است و به همين دليل نبايد از تبليغ دين حق دست برداشت، بويژه اگر تبليغ در آن دين يك تكليف محسوب شده باشد.
كثرت گرايي:[3]
پاسخ ديگر به پرسش هاي مذكور، يك پاسخ پلوراليستي يا كثرت گرايانه است. اين رويكرد عمدتاً در دهه هاي اخير مطرح شده است؛ و اگر چه طرفداران زيادي در ميان دينداران ندارد، امّا به دليل جذّابيّت و دغدغه اي كه افكنده است مورد توجّه منتقدان و فلاسفة دين واقع شده است. در ادامه، به زمينه هاي تكوّن و نيز رويكردهاي مختلف اين نظريّه مي پردازيم:
3. زمينه هاي فكري و تاريخي پلوراليسم ديني
اين رويكرد كه در حوزة كلام و فلسفة دين مطرح شده است، براي نخستين بار توسّط جان هاروود هيك (1922م) مطرح گرديد، هيك پس از اخذ درجة دكتراي فلسفه از دانشگاه آكسفورد به سلك روحانيّت درآمد و سه سال به عنوان كشيش (فرقة پرسپتيوري) خدمت كرد. وي در طول زندگي با غير مسيحيان (مسلمانان، يهوديان و هندوها) معاشرت بسيار داشت. همين امر باعث شد تا در برخي عقايد جزمي خود در باب انحصار راه نجات و حقيقت در مسيح و مسيحيّت شك كند. البتّه پيش از اين احوال، تحوّلاتي در تعاليم كليسا رخ داده بود؛ مثل اين كه كليساي كاتوليكِ صرف آب ريختن روي سر را براي غسل تعميد كافي دانست؛ بلكه در پي آن اعلام كرد كه غير مسيحياني كه در زندگي، پاكي و خوبي را پيشة خود كرده اند بواقع مسيحي اند. هيك امّا، به اين مقدار اكتفا نكرد. به عقيدة وي در چنين تفكّري، باز اين مسيحيّت است كه به عنوانِ محور مطرح شده است؛ در حالي كه همة اديان حقّند و پيروان آن سعادتمند هستند، به شرطي كه براستي و صداقت در مقابل آن چه از حقيقت نصيبشان شده، پايبند باشند. نظرية هيك اگر چه به خودي خود چندان پشتوانة كلامي و عقلي نداشت امّا مي توان گفت اين نظريّه به دليل واقع شدن در زمينه هاي خاصّي از اقبال برخوردار شد. اين زمينه ها عبارتند: از اقبال به خداشناسيِ طبيعي[4] به جاي خداشناسي وحياني؛ طرح هرمونتيك مدرن توسّط شلاير ماخر؛ شكاف معرفتي ميان بود و نمود (نومن و فنومن)؛ پذيرش پلوراليته و كثرتِ نافروكاستني در حوزه هاي فرهنگ، اقتصاد و سياست.
در يك بررسي كلّي پلوراليسم ديني بجز زمينه هاي معرفتي، توسّط برخي عوامل اجتماعي؛ چون: خستگي از جنگ ها و نزاع هاي پردامنه ميان ارباب اديان در طول تاريخ، و بي نتيجه يافتن هر كوششي براي ادغام و فروكاستن انواع تكثّر در ساير حوزه ها، ياري و تأييد شده است.
4. مباني و رويكردهاي پلوراليسم ديني
براي پلوراليسمِ ديني مباني متنوّعي به وجود آمده است، مباني معرفت شناختي و كلامي از اهمّ آنها هستند. بخش معرفت شناختيِ اين مباني بيشتر متكفّل تأمين «حقّانيّت» براي اكثر اديان است، و بخش كلامي آن بيشتر متوجّه تأمين «نجات» و سعادت آفريني آنها براي پيروان آنهاست. از بخش اوّل، يعني ادّعاي حقّانيّت همة اديان _ يا بسياري از اديان _ گاه با عنوان «پلوراليسم حقّانيّت»، و از بخش دوم، يعني ادّعاي نجات بخش بودن همه يا بسياري از اديان، با عنوان «پلوراليسم نجات» ياد مي شود؛ كه البتّه تلازمي نيز ميان اين دو بخش وجود ندارد. به هر جهت هر يك از مباني شناختي يا كلامي، خود نوعي رويكرد را در پلوراليسم ديني موجب شده اند. اينك اهمّ اين رويكردها را بررسي مي نماييم:
قبل از هر چيز توجّه به اين نكته شايسته است كه برخي رويكردهاي پلوراليسم صرفاً تقرير ديگري از مدارا و تساهل پيروان اديان با همديگر است؛ كه اين گونه رويكردها را در اين جا متعرض نمي شويم.
رويكرد اوّل:
اين رويكرد بر اساس تمايز ميان «گوهر دين» و «صدف دين» است.
[1]. exclusivism
[2]. inclusivism
[3]. pluralism
[4]. natural theology
@#@ در اين تقرير اصالت به گوهر و مغز اديان داده مي شود؛ و تعاليم و آموزه ها و خصوصاً آداب و مناسك ظاهري آن به عنوان صدف و پوستة دين تلقّي مي شوند. جانبداران اين رويكرد، گوهر همة اديان را شيءِ واحدي مي دانند كه آن شيءِ واحد در هر دين به تناسب فرهنگ آن دين توسّط صدفي خاص احاطه شده است؛ و به اين طريق است كه تعدّد اديان به وجود مي آيد. امّا در واقع همة ادياني كه واجد اين گوهر هستند هم حقّند و هم نجات بخش. البتّه در اين كه گوهر اديان كدام است، اختلافات زيادي وجود دارد؛ از جمله، هاكينگ «مشتركات اديان» را گوهر آنها دانسته است هيك نيز «متحوّل كردن شخصيت انسان ها» را به عنوان گوهر دين معرّفي مي كند. برخي ديگر نيز «بهداشت روانيِ حاصل از دين» را جزء گوهر دين شمرده اند. اتّفاقاً به عقيدة مخالفان، اِشكال عمدة اين رويكرد همين است كه وفاقي بر گوهر واحدي وجود ندارد. علاوه بر اين، تقرير درست و روشني در مورد نسبت گوهر و صدف بيان نشده است.
همچنين مشكل اساسي اين رويكرد را در اين دانسته اند كه، بي توجّهي اين رويكرد به تعاليم و آموزه ها و آداب و مناسك و عباديّاتِ آنها معمولاً مورد پذيرش معتقدان به اديان نيست؟ چرا كه هر ديني مدّعي است كه دستيابي به گوهر آن دين فقط از طريقِ همان عناصري ميسور است كه اين نظريّه آن را صدف و پوسته مي نامد. بنابراين چنين تفسير تكثّر گرايانه اي معمولاً مورد قبول هيچ يك از اديان نمي تواند باشد. بر فرض هم كه امكان دستيابي به گوهر از طريقِ مثلاً زندگي پاك ميسور باشد، امّا باز لطف وافر و مقامات عالي از طريق همان صدف، مقدور دانسته شده است.
اشكال ديگرِ منتقدان، بر اين رويكرد، تناقض ميان هستة معرفتي اين رويكرد با مسأله گوهر واحد است زيرا به عقيدة جانبداران اين تفكّر، علّتِ تنوّع صدف ها آن است كه گوهرِ هر ديني در نظام معرفتي و فرهنگيِ خاصّ و متفاوتي، به وجود آمده است و اين امر باعث تنوّع و تفاوتِ صدف هاي اديان با هم شده است. حال مشكل در اين است كه درك گوهر نيز _ مانند صدف _ در خلاء ممكن نيست؛ يعني آن كه تنوّعِ فرهنگي و معرفتي در خود گوهر نيز تأثير مي گذارد؛ و آن را از واحد بودن خارج و دچار پلوراليته و تكثّر مي كند.
رويكرد دوم:
اين تفسير بر تجربة وحياني و تجربة ديني تأكيد مي ورزد؛ و اساساً دين را در حدّ تجارت ديني فرو مي كاهد. بنابراين تفسير، تجربة ديني كه به تعبيري عبارت است از: مواجهة تجربه گر با امر قدسي، همواره در هنگام گزارش و تفسير به دليل دخالت امور متنوّعي، چون پيش فرض ها و زمينه هاي فرهنگي و معرفتي دچار تنوّع مي شود. تنوّع اديان در واقع انعكاس تجارب ديني واحد، در آينة فرهنگ هاست. اديان تاريخي، بخشي از تجارب ديني هستند كه صورتِ تحقّق و عينيّت گرفته اند؛ و هيچ يك نه حقِّ مطلقند و نه باطل مطلق؛ بلكه حقايقي هستند كمال پذير امّا آغشته به تفسير زمانه.
اين رويكرد نيز محاط به پرسش هايي از سوي منتقدان است؛ مثل اين كه: از كجا بدانيم حقيقتِ واحدي است كه مورد تجربه قرار گرفته است؟ شايد حقايق متكثّري را تجربه گران تجربه كرده اند. و از كجا كه تجارب اين تجربه گران همگي درست باشد؟ لازمة اين رويكرد آن است كه معتقدان به آن، از افقي مافوق همة تجارب، به اديان نگريسته باشند؛ و مسلّط بر همة آنها و فارغ از تأثيرات فرهنگي و پيش فرض هاي معرفتي از تجارب ديني همة انسان ها خبر داده باشند. اشكال ديگر كه بي نياز از توضيح است اين است كه تجارب نبوي را نمي توان در حدّ تجارب دينيِ پيروان دانست، به گونه اي كه آن تجاربِ مصون از خطا نيز مشروب از فرهنگ زمان باشند؛ خصوصاً ديني مانند اسلام كه متن وحياني آن (قرآن) تأكيد ويژه اي بر عدم وساطتِ دخالتگرانة پيامبر در ارسال وحي دارد. و كلمه كلمة قرآن سخن خداوند تلقّي شده است.
رويكرد سوم:
اين قرائت رويكردي انسان مدارانه است و معتقد است كه، اديان بايد به جاي تأكيد بر امور لاهوتي به مشتركات دنيايي خود بپردازند؛ و آن چه را از لوازمِ عينيِ زندگي جمعي است مدِّ نظر قرار دهند، مباحث لاهوتي خود را براي خود نگه دارند؛ و بر سر اصول مشترك در زيستگاه زميني توافق كنند. پل اوانادان و استنلي سامارثا از طرفداران اين رويكرد هستند.
اشكال منتنقدان به اين رويكرد اين است كه بيشتر شبيه سخنان سوداگران است تا يك نظرية علمي. غفلت و بي التفاتي به مسايل لاهوتي مسلّماً مورد قبول اديان نيست؛ زيرا گوهر اديان به عقيدة بسياري همين امور لاهوتي است؛ كه از قضا همين امور مي تواند كاملاً شؤون زندگي مادّي را شكل سازماني ويژه ببخشد. امّا توصيه به زندگي مسالمت آميز و حفظ منافع مادّي مشترك را نمي توان پلوراليسم ديني شمرد چه جوهرة پلوراليسم ديني حقّانيّت همة اديان است.
رويكرد چهارم:
ويليام .اي. كريستين رويكرد ديگري را ارائه نموده است. وي معتقد است: پيام همة اديان در كنه يكي است و با اندكي تحليل، اختلافات از ميان برداشته مي شود؛ مثلاً پيامِ «عيسي نجات دهنده است» در مسيحيّت، با اعتقادِ يهوديان در تهافت نيست؛ زيرا عيسايي را كه يهوديان رد مي كنند و غير منجي مي شمارند، يك موجود زميني و يك انسان معمولي است؛ نه عيساي مورد نظر مسيحيان؛ پس في الواقع اختلافي ميان مسيحيان و يهوديان وجود ندارد. به عبارت ديگر كريستين خواسته است اختلاف اديان را به اختلاف در تفاسير و اختلاف هاي زباني و غير واقعي تأويل كند؛ و از اين طريق تناقضات آشكار ميان اديان را توجيه نمايد. امّا پر واضح است كه اختلاف ميان مذاهبِ تاريخي، زباني و صوري نيست؛ و دعاوي متعارض اين مذاهب از طريق اين تحليل ها و تحويل ها قابل حل نيست، كريستين خود نهايتاً معترف شد كه راه حلّ او يك راه حلّ صوري است.
رويكرد پنجم:
اين رويكرد مبتني بر تفاوت ميان «حقيقت في نفسه» و «حقيقت نزد ما» است، جان هيك در تقرير اين رويكرد مي گويد: واقعيّتي در نفس الامر وجود دارد كه ضرورتاً ادراك كاملي از آن نزد كسي موجود نيست و در واقع دست انديشة ما از آن كوتاه است. امّا واقعيّت ديگري هم هست كه در نزد ماست، كه جنبة پديدارِ واقعيّت است. اين واقعيّتِ نزد ما، با واقعيّتِ في نفسه متفاوت و غير مطابق است؛ و چه هنگام درك و شناختِ واقعيّت، و چه در هنگام گزارش و تفسير از آن، اين تفاوت در اشكال گوناگون ظهور و بروز مي يابد. اين ايده را هيك از كانت وام گرفته است؛ چه كانت معتقد به جدايي و گسل عميق ميان بود و نمود، يا نفس الامر و پديدار، يا نومن[1] و فنومن[2] بود. جان هيك در نهايت مانند رويكردهاي اوّل و دوم، مي گويد اديان به علّت مواجهة انسان ها با امر قدسي و ريختن آن در ظرف اعصار و فرهنگ هاي مختلف در هنگام ادراك و گزارش از تجربة خويش متكثّر شده اند. علاوه بر اين خود خداوند هم براي ايجاد يك ارتباط مؤثّر، پيام خويش را با درون مايه هاي آن فرهنگ تناسب بخشيده است. بنابراين دين از نظر هيك محصول يك فرافكني انسان وار است، كه در پي تلاش آگاهانة انسان ها براي درك امر غايي[3] (خداوند) صورت مي گيرد. بنا به آن چه گفته آمد، اين تكثّر در محضر خداوند و با همكاري او رخ داده است. هيك سپس با مدد گرفتن از رويكرد گوهر و صدف، توضيح خودرا تكميل مي كند: به عقيدة وي آموزه ها و تعاليم ديني _ حتّي آموزه هاي مهمّي مثل تجسّد عيسي و يگانه راه نجات بودن او _ گوهر دين نيستند؛ گوهر دين متحوّل كردنِ شخصيّت انسان ها از «خودمحوري» به «خدامحوري» است؛ امّا در عين حالي نبايد آن آموزها را باطل دانست. به نظر هيك، گزاره ها و آموزه هاي عقيدتيِ اديانِ مختلف در واقع استعاراتي به ظاهر متفاوت هستند كه اعتبارشان منوط به يك كارآيي واحد است، و آن متحوّل كردن و رستگار نمودن انسان هاست. پس آن چه تعارض هاي ميان اديان را بر مي دارد آن است كه اين عقيده ها را آينة واقعيّات ندانيم. وي براي توضيح نظر خود به تمثيل معروف «فيل» و مواجهة انسان هاي نابينا با آن و ارائه گزارش هايي متعدّد از لمس آن، تمسّك مي كند. هيك در واقع پلوراليسم خود را بر مبناي پلوراليسم معرفتي بنيان كرده است؛ و با مطرح نمودن گوهري واحد و يكسان، در ميان اديان، صدف هاي متكثّر را از طريق تعدّد انعكاسات حقيقت در آينة اعصار و فرهنگ ها توجيه نموده و خواسته است آنها را از دغدغة حق يا باطل بودن به يك معنا رهايي بخشد.
منتقدان هيك بر نظرية وي اشكالات زيادي وارد نموده اند؛ گذشته از برخي از اشكالات كه شايد چندان قابل دفاع نباشد، امّا اعتراضات و نقدهاي درست و گريزناپذيري نيز وجود دارد. از جملة نقدها اين است كه، اگر چه فهم مطلق و كاملي كه تا كنه اشياء پيش برود، براي بشر حاصل نمي شود، امّا تصديقاتي در مجموعة معارف بشري وجود دارد _ كه فارغ از همه دغدغه هاي معرفت شناختي _ ابدي و مطلقند. اين گزاره ها در همة عصرها و فرهنگ ها اگر چه ممكن است همراه با تمثيلات مختلف يا با زبان هاي گوناگون و متكثّر اظهار شوند امّا همواره حق و همواره يكسان هستند؛ امتناع اجتماع نقيضين، اصل علّيّت و گزاره هاي بديهي رياضي از اين دستند. بنابراين همة گزاره ها و مواجهه ها به پلوراليسم معرفتي با اين تقرير تن نمي دهند.
برخي از ناقدان نيز بدرستي اشكال كرده اند كه درست است كه يكي از اهداف مهمّ دين خروج انسان از خودمحوري و وصول به خدامحوري است؛ امّا تا آدمي نسبت به متعلّق پرستش خود، برداشت صحيحي نداشته باشد و موجود غيرقابل پرستشي را به عنوان خدا تلقّي كند، چگونه مي تواند به سوي خداپرستي و سعادت واقعي گام بردارد.
[1]. noumena
[2]. phenomenaon
[3]. Ultimate Object @#@
اشكال ديگر اين كه، تكثّرپذيريِ ادراكات و گزارشات به دليل تكثّر در زمينة معرفتي و فرهنگي، و يا مواجهة انسان با پديدارها، هرگز دليل حقّانيّت مجموعة گزارشات متكثّر نيست. به عبارت ديگر اگر _ به فرض مثال _ حقيقت در قالب چند رنگ مختلف بروز كند، دليل بر اين است كه هر رنگي لزوماً جلوة حقيقت است؛ باطل محض نيز مي تواند عضوي از مجموعه فرض شود.
اشكال ديگر آن است كه بر فرض «حقّانيّت» يك دين در گذشته، نمي توان نتيجه گرفت كه آن دين _ كه ضلعي از حقيقت را نيز داشته است _ در اين عصر نيز بتواند انسان را از خودمحوري به خدامحوري و «سعادت» برساند به عبارتي از پلوراليسم در حقّانيّت (در زمان هاي مختلف) نمي توان به پلوراليسم نجات رسيد.
وانگهي اگر تمام اضلاع حقيقت هم در ديني تجربي شده باشد امّا متون آن دين بدست نااهلان، دستكاري و تحريف شده باشد، باز نمي توان گفت متون آن دين مي تواند گزارشي از حقيقت و ناجي انسان ها باشد، پس در تبيين كثرت اديان بايد همة جوانب را با توجّه به واقعيّت هاي تاريخي بررسي كرد. بر فرض كه توجيه هيك در ارائة يك مكانيسم معرفتي و فرهنگي براي تبيين كثرت درست باشد، امّا بايد بتواند عدم وقوع تحريفات مغرضانه يا ساده لوحانه در متون و تعاليم كليدي اديان را نفي كند. تحقيقات فراوانِ سند شناسانة پژوهشگران، استناد انجيل به شخص عيسي مسيح _ عليه السلام _ را مورد انكار قرار مي دهند؛ و نشانگر آن است كه اين متن سال ها پس از حيات زميني وي نگاشته شده است. همچنين از قطعيّات تاريخي آن است كه پولس، معارف مسيحي را با معارف يونان باستان ممزوج كرده است. هر منصفي مي پذيرد كه، براي فتوا دادن به حقّانيّت همة اديان، يا بهره مندي آنها از حقيقت و _ يا به تعبير هيك مواجهة تك ضلعي با حقيقت _ مسلّماً در مرحلة نخست بايستي دغدغه هاي سند شناسانة اديان و درستي متون هر ديني از نظر تاريخي پشت سر گذاشته شده باشد.
رويكرد ششم:
اين تقرير، يك رويكردِ هرمنوتيكي است كه بر مبناي گرايش مفسّر محوري بنيان شده است. رويكرد مفسّر محورانه معتقد به تأثير تمام عيار پيش فرض ها و پيش دانسته هاي هر مفسّري در هنگام فهم متون است. از نظر اينان مؤلّف و گوينده نيز چون مفسّر است، و شأن مؤلّفيِ خود را پس از اداي متن از دست مي دهد. طبق اين معنا عبارات به خودي خود مفهم چيزي نيستند؛ اين مفسّر است كه با پيش فرض ها و ساختار معرفتيِ خود روح معنا را در عبارات مي دمد. به عبارت ديگر معناي موجود در بطن يك عبارت، مثل موم است، و اين شاكلة ذهن مفسّر است كه بنا به ساختمان و ريختمان معرفتي خود آن را در قالبي خاص شكل مي دهد. پس عبارات، خود گرسنة معاني اند و نه آبستن آنها؛ و اين معاني را بايد مفسّران و مخاطبان به عبارات ببخشند. پلوراليست ها از طريق انعطاف پذيريِ فهم مفسّران از متون، در پي اين تقريرند كه فهم متون همواره در يك تلائمِ تمام عيار با فهم هاي عصر در ساير اكوسيستم هاي معرفتي است؛ و چنان سيّال است كه همواره مي تواند با حفظ تلائمِ خود، حق باشد. چنين فهم هاي سيّالي براي حق بودن حاجتي به عدم تناقض يا عدم تضاد با ضروريّاتِ علوم عصر ندارند؛ چون بسادگي مي توان قرائت عوض كرد و متن را گونه اي ديگر فهميد.
به اين رويكرد هم انتقادات زيادي وارد شده است، رويكرد مفسّرمحور را بسياري از انديشمندان يك ديدگاه ماليخوليايي و بيمارگونه قلمداد كرده اند. سيستم فهم متن مسلّماً تابع قوانين محاوره است و همة عقلاي عالم بر مبناي آن اصول، به محاوره و مفاهمه مي پردازند. در فرايندهاي فهم و مفاهمه، اصولي چون: توجّه به وضعيّت گوينده و مؤلّف، نظام واژگانيِ وي، زباني كه او براي بيان برگزيده است (سمبليك، طنز، جد)، و اين اصل كه گوينده قطعاً از عبارات خود معناي خاصّي را قصد كرده است، همگي از جملة اصول عقلايي هستند، كه قطعاً خودِ افرادِ مفسّرمحور نيز، نمي توانند در محاورات خود به آن تمسّك نكنند. البتّه وقتي يك متن از امري خبر مي دهد بسته به قراين و اوضاع بايد فهم شود؛ و از آن روي كه متون ديني داراي ناسخ و منسوخ، عام و خاص، مطلق و مقيّد، و ... است بايد به دقّت صدر و ذيل آن بررسي شود. پس براي فهم متن پيش فرض هاي ضروريي نيز وجود دارد؛ مثل دانستن زبان مؤلّف و قراين حاليّه و مقاليّه؛ امّا پيش فرض هايي هم به شدّت مخاطب را از درك متن دور مي كنند (ر.ك: هرمنوتيك).
رويكرد هفتم:
يكي ديگر از رويكردها رويكرد تكافؤ ادلّه است. بنابراين نظريّه، در جهان امروز اگر كسي با بي طرفي كامل به بررسي ادلّه بنشيند در مي يابد كه ادلّة اديان با هم متكافيء هستند، و به اصطلاح، كاملاً از پسِ هم بر مي آيند؛ به نحوي كه عقل انسان دچار تحيّر و سرگرداني مي شود. در اين قبيل موارد، حتّي بر فرض آن كه در عالم واقع تنها يك دين از ميان اديان، واجد حقّانيّت باشد، امّا با اين وجود، عقل آدمي به تخيير و آزادي در انتخاب حكم مي راند؛ و اين همان پلوراليسم است.
همچنان كه منتقدان بيان كرده اند اين پلوراليسم البتّه يك پلوراليسم حكمي و دستوري است؛ نه يك پلوراليسم واقعي؛ و مستلزم حقّانيّت همه اديان نيست. در واقع تحت چنين شرايطي و بر فرض پذيرش تكافؤ ادلّه، مسلّماً طالبِ صادق _ پس از فحص و تحقيق _ البتّه نزد خداوند معذور است. امّا پر واضح است مسأله معذوريّت و مسأله حقّانيّت دو مطلب متفاوت و جدا از هم هستند.
5. اشاره
نكتة اول:
گذشته از تمامي ديدگاه ها و رهيافت هاي انتقادي كه در برابر تقريرهاي پلوراليسم ديني وجود دارد و بعضاً به آنها در خلال متن اشاره شد، همچنين بايد توجّه داشت كه، به عقيدة ما مسلمانان، مدارك روشن و خردپذيري بر حقّانيّت اسلام وجود دارد كه با وجود اين دلايل و مدارك ادّعاي همسنگي و همساني همة اديان و نيز ادّعاي تكافؤ ادلّه را جداً به محاق ابطال مي اندازد. از جملة ادلّه برتري و كمال و حقّانيّت اسلامي مي توان به اين موارد اشاره كرد:
خردپذيري گزاره ها و آموزه هاي اسلامي و سازگاري آنها با هم؛ مستند بودن منابع و متون اسلام؛ زنده بودن و دست نخوردگي (عدم تحريف) كتاب آن؛ اعجاز و تحدّي كردن و مبارزه طلبي كتاب آن؛ جامعيّت احكام و كارآمدي و كاركردهاي مثبت آنها. افزون بر همة اينها، و نكتة بسيار مهم، مسألة خاتميّت دين اسلام و تأخّر زماني آن نسبت به دگر اديان است؛ با اين توصيف، دين خاتم با پذيرش اديان پيشين و احترام به آنها و اعتراف به حقّانيّت آنها و اقرار به نجات بخشيِ آنها _ در ظرف زمان خودشان _ به منزلة نسخ شرايع و اديان گذشته خواهد بود، و در پرسش به علّت كثرت اديان، نيازي به توجيهات نامدلَّلِ پلوراليستي نيز نمي ماند.
نكتة دوم:
علاوه بر مزيّت ها و برتري هاي حقّانيّت آفرين گذشته، از جمله بزرگ ترين مزيّت ها و موهبت هاي بي بديلي كه در اسلام _ خصوصاً مكتب تشيّع _ وجود دارد، عبارت است از دربرداشتن شخصيّتي موعود و مصلح كه كثيري از اديان آسماني آمدن و ظهور وي را نويد داده اند؛ و اعتقاد به وي جزو قاطعانه ترين بشارت ها و جزو مهمترين مشتركات اديان آسماني است. اكنون روايت هاي اسلامي دقيق ترين اطّلاعات را (نسبت به اديان ديگر) دربارة اين شخصيّتِ موعود در اختيار دارند؛ و نيز بر حضور و زنده بودن او تأكيد مي كنند. در كتب برخي اديان ديگر نيز دربارة اين كه اين موعودِ جهاني، از نسل پيامبر آخرالزّمان است عباراتي موجود است. پرفسور هانري كربن در كتاب ظهور شيعه، در اين باره مي گويد: «به عقيدة من مذهب تشيّع تنها مذهبي است كه رابطة هدايت الهي را ميان خدا و خلق هميشه زنده نگه داشته؛ و به طور مستمر ولايت را زنده و پابرجا مي گذارد».
نكتة سوم:
بر فرض پذيرش اين نكته كه در جهان پر هياهوي امروز قاعدتاً يافتن حقيقت، كار صعبي است، مي توان گفت آن دسته از غير مسلماناني كه يا شرايط و انگيزة تحقيق را به دليل فقرِ فرهنگي و فكري نداشته اند، و يا در كاوش و تحقيق خود، به هر حال به حقيقت كامل نائل نشده اند، و در دايره اتمام حجّت ها زندگي پاك و مُنقادانه اي را پيشه كرده اند، البتّه علي القاعده مشمول رحمت و لطف الهي خواهند بود. اساساً بر اين نكته تأكيد بايد كرد كه ميزان عدل الهي بر معيار نام ها و عنوان ها و ادّعاهاي سجلّي، كه خالي از حقيقت و عاري از مسمّاي واقعي هستند، برپا نمي شود. در عين حال بايد توجة داشت كه اين مسأله با «پلوراليسم حقّانيّت» و حق شمردن همة اديان، و نيز با «پلوراليسم نجات» _ به معناي جان هيكيِ آن _ تفاوت دارد.
نكتة چهارم:
در يك نگاه نهايي هنگام مطالعه و وارسيِ سخنان پلوراليست ها (بويژه جان هيك) دغدغة حقّانيّتِ همة اديان يك دغدغة عارضي به نظر مي رسد؛ دغدغه اصلي ظاهراً اين است كه هيك مي خواهد به گونه اي براي «غير مسيحيانِ پاك» نيز در بهشت جايي باز كند. به عقيدة هيك مقتضاي هدايتگريِ خدا و عشق او به بندگانش اين نيست كه فقط اقلّيّتِ اندكي به نام مسيحيان را بر طريق صواب و نجات بدانيم. در اين صورت نيازي نبوده است كه هيك تكلّفِ حقّانيّت همة اديان را بر خود تحميل نمايد. به هر حال اين نگره را اگر به اين شكل مطرح شود به رغم مشكلاتي كه در تقرير آن وجود دارد بايستي پلوراليسم نجات بناميم. امّا همچنان كه اشاره شد، دغدغه هايي نظير هدايتگري خدا و عشق خدا به بندگان، و مشكل نجات اكثريّت انسان ها، و نيز بهره مندي اديان موجود از حقيقت و حقّانيّت (به طور نسبي)، راه حل هاي ساده تر و خردپذيرتري نيز دارد.
فرهنگ واژه‎ها - زير نظر عبدالرسول بيات، ص 142- 166
مطالب مرتبط :
نام و نام خانوادگی :
پست الکترونیک :
متن نظر :