امروز:
شنبه 1 مهر 1396
بازدید :
1412
مرده زنده مي‌كنيم

به امر خداوند حضرت عيسي ابن مريم دو نفر رسول به شهر انطاكيه فرستاد كه پادشاه و مردم آن شهر را به خداي يگانه دعوت كنند، آنان وارد شهر شدند، در اوّل راه با پيرمردي نجار روبرو شدند، شرح حالات و قصه‌هاي خويش را به وي گفتند.
او گفت: حجت و معجزه هم داريد. گفتند:‌ بلي! مريض‌هايي كه علاج آنها سخت باشد ما از خداوند مي‌خواهيم شفا پيدا مي‌كنند.
پيرمرد نجار گفت: پسري دارم مريض است اگر به دعاي شما صحت پيدا كرد به خداي شما ايمان مي‌آورم به دنبال اين كلمات آنها را كنار بالين بيمارش برد، آنها دعا كردند،‌ خوب شد و حركت كرد، اين خبر در شهر پيچيد مردم شهر كور مادرزاد و مريض‌هاي ديگر را به نزد آنان مي‌آوردند مرض آنها به صحت تبديل مي‌شد تا به گوش سلطان رسيد، آنها را احضار كرد و گفت: خداي شما كيست، گفتند: خداي ما خداي تو و خداي خدايان تو است، سلطان غضبناك شد دستور بازداشت آنها را صادر كرد،‌ چندي گذشت و آنان در زندان ماندند.
خبر زنداني بودن آنها به گوش حضرت عيسي ـ عليه السّلام ـ رسيد، آن حضرت نماينده خود شمعون را براي تحقيق مطلب به شهر انطاكيه فرستاد در اوّل ورود شمعون با مأمورين و اطرافيان شاه چنان همراه شده و گرم گرفت كه محبوبيت كاملي در قلوب آنان پيدا كرد و باعث شد كه شهرتي در دربار پيدا كند و او را به حضور سلطان معرفي كردند.
شاه از وي پرسيد: شما براي چه به اين شهر آمديد. گفت: شنيده‌ام شما خداي مخصوص داريد براي ستايش او آمده‌ام.
شاه خوشحال شد و او را از نزديكان خود قرار داد و شمعون هم مثل مردم آن شهر مقابل آنها بت مخصوص سلطان را مورد پرستش ظاهري قرار مي‌داد.
روزي شمعون در بين صحبت گفت:
شاها شنيده‌ام در شهر شما دو نفر پيدا شدند كه خداي ديگري را مي‌پرستند و به امر شما زنداني شدند.
شاه گفت بلي.
به خواهش شمعون آنها را به حضور آوردند، آنان چشمشان به شمعون افتاد، فهميدند كه براي نجات آمده، امّا بنا به اشاره شمعون هيچ اظهار آشنايي نكردند، شمعون گفت شما چه مي‌گوييد و خداي شما كيست؟
گفتند: پروردگار ما خداي آسمانها و زمين است، پرسيد حجت و دليلي داريد، گفتند: بلي، كور شفا مي‌دهيم هر نوع مريض باشد با دعاي ما صحت خود را مي‌ستاند، كوري آوردند آنان دعا كردند، چشمش باز شده شمعون گفت اين كه چيزي نيست همان عمل شما را من هم انجام مي‌دهم، كوري ديگر آوردند، شمعون دعا كرد بينا شد، دو نفر شل و لنگ آوردند، يكي از آن دو را آنها دعا كردند، خوب شد، ديگري را شمعون دعا كرد خوب شد در آن حال شمعون گفت: مقابل دلائل ديني شما من هم دليل داشتم، حالا آنچه شما داريد و ما نداريم چيست؟
آنان گفت: خداي ما به دعاي ما مرده را زنده مي‌كند، شمعون آهسته به گوش سلطان سرگذاشت و گفت، خوب است به خدايان ما هم بگوئيم آنها هم كوري شفا بدهند، شاه هم آهسته گفت از خدايان ما كاري ساخته نيست، چيزي نمي‌فهمند.
شمعون نگاهي به آن دو نفر كرد و گفت: شما اگر مرده را زنده كرديد من و سلطان و تمام مردم به شما ايمان مي‌آوريم.
گفتند: آماده دعا هستيم پسر سلطان كه روز هفتم مرگ بود، مورد آزمايش قرار گرفت و با حضور سلطان و وزارء آن دو نفر را كنار قبرستان آوردند، آنها دعا كردند، پسرك از قبر بيرون آمد، فرياد زد واي بر شما مردم كه اين خدايان بي‌ارزش را مي‌پرستيد، تنها خدائي كه مي‌توان او را ستايش كرد، پروردگار عالميان و خالق زمين و آسمان است كه مرا به دعاي اين دو نفر زنده كرد.
در برابر جمعيت آن پسر را عبور دادند مقابل آن دو نفر ايستاده و آنها را نشان داد و گفت:
اينان از خداوند خواستند و خدا هم حيات تازه‌اي به من بخشيد و از جملة‌ زندگان شدم، غير از اين دو نفر جوان خوش منظري ديگر در آسمان در باره زندگي من دعا كردند، پس با مشاهده اين واقعه شكي براي سلطان نماند، بلافاصله او و تمام وزراء و لشكريان و مردم آن شهر ايمان به خداي يگانه آوردند.
شمعون هم كه مؤمن قلبي بود تظاهر به خداپرستي مقابل سلطان نمود.
ما خيره هر يك، يك عمر به درگاهت كرديم چه عصيانها ديدم چه احسانها
ما بندة نادانيم از كرده ما بگذر اي پادشه دانا بخشاي به نادانها
از علت ناداني ما را تو رهائي ده اين درد، تو درمان كن،‌ اي خالق درمانها
گويند گنه بخشي چون بنده پشيمان شد جز تو كه پشيماني بخشد به پشيمانها
مطالب مرتبط :
* نام و نام خانوادگی :
* متن نظر :