امروز:
جمعه 30 تير 1396
بازدید :
1674
كمال جوئي

«كمال خواهي»، فطري انسان
سخن در باب تزكيه نفس بود و آيات ابتداي سوره شمس را مطلع سخن قرار داديم. گفتيم از اين آيات شريفه استفاده مي شود كه نفس انسان، هم استعداد ترقّي و تكامل، و هم استعداد سقوط و تنزل دارد. اگر آن را «تزكيه» كرديم، رشد مي كند و بارور مي شود،‌ و اگر آن را «تدسيه» كرديم، رو به ضعف و سستي رفته فاسد مي گردد. در اين ميان، همه انسان ها به طور فطري طالب كمال هستند. هيچ انساني نيست كه نقص وجودي را خوش داشته باشد. هر انساني به طور غريزي و فطري به دنبال آن است كه روز به روز كامل تر شود. حتي يك نفر نيز پيدا نمي شود كه تمايل قلبي اش اين باشد كه تكاملش متوقف گردد و يا هر روز از روز پيش وضعش بدتر شود! اگر انسان بداند كه امكان نيل به مرتبه اي از كمال براي او وجود دارد، آرزو مي كند كه به آن مرتبه نايل شود. اين علاقه و ميل فطري به كمال، موهبتي است كه خداي متعال در وجود انسان قرار داده و يكي از نعمت هاي بزرگ الهي است. تصور كنيد اگر چنين گرايشي در نهاد انسان نبود، هميشه خمود و بي حال گوشه اي نشسته بوديم و چندان حركتي نمي كرديم. اين، گرايش به كمال است كه موتور محرك ما براي سعي و تلاش بيشتر است. هدف خداوند از آفرينش انسان اين بوده كه به اراده خود مسير تكامل را بپيمايد؛ از همين رو چنين گرايشي را در فطرت او قرار داده است.
البته در مقام عمل، انسان گاه در تشخيص اين كه مصداق كمال چيست اشتباه مي كند. بديهي است كه هيچ انساني، نيرو، پول، امكانات و استعدادهاي خود را به كار نمي گيرد تا به دست خود، خويشتن را به چاه بيندازد و در جهت نقص بيشتر حركت كند؛ به عكس، همه تلاش هاي هر انساني براي پيشرفت كردن، بهتر شدن و تكامل است. چيزي كه هست اين است كه احياناًً در تعيين مصداق و تشخيص راه از چاه دچار اشتباه مي شود. براي مصون ماندن از چنين اشتباهي خداوند به انسان عقل داده است؛‌البته عقل تا حدودي در اين زمينه روشن گر است، اما بي مدد وحي قطعاً راه به جايي نمي برد. از همين رو خداي متعال انبيا را فرستاد تا راه صحيح زندگي را به مردم نشان دهند. آنان به منظور ايجاد انگيزه در مردم براي پيمودن راه و دوري از چاه، از دو ابزار «تبشير» و «انذار» استفاده مي كنند: فَبَعَثَ اللهُ النَّبيِّينَ‌ مُبَشِّرِينَ وَ‌مُنْذِرينَ؛[1] پس خداوند پيامبران را نويددهنده و بيم دهنده برانگيخت.
برخي از مصاديق كمال، كاملاً روشن و واضحند و هيچ انساني در كمال بودن آنها ترديد ندارد؛ «علم» از جمله اين موارد است همه مي دانند و هيچ كس ترديدي ندارد كه «علم» خوب است و كمال، و «جهل» بد است و نقص. به همين دليل هم همه انسان ها فطرتاً دوست دار و خواهان علم هستند و به دنبال آنند كه هر روز بيشتر بدانند و حقايق بيشتري بر آنان مكشوف گردد. هيچ انساني طالب «ناداني»‌نيست، بلكه به عكس، تا بتواند از آن گريزان است.
«قدرت» نيز مانند «علم» است. براي هر انساني روشن است كه «قدرت»‌يك كمال است و «ضعف» و «عجز» نقص محسوب مي شود. هيچ كس دوست ندارد عاجز و ناتوان باشد و كاري از دستش نيايد. همه انسان ها فطرتاً طالب «توانايي» و «قدرت»اند. قطعي ترين و يقيني ترين صفات كماليه خداوند نيز «علم» و «قدرت» است.
از ديگر چيزهايي كه انسان به طور فطري طالب آن است «سعادت» است. همه انسان ها بالفطره طالب خوشي هستند. هيچ كس نيست كه ناخوشي و بدبختي را دوست بدارد. هيچ كس مايل نيست به درد و رنج و گرفتاري مبتلا باشد. آنچه انسان فطرتاً در پي آن است، خوشي، لذت، آسايش، آرامش، راحتي و در يك كلمه «سعادت» است.
بنابراين خداي متعال از يك طرف اصلِ ميل به «كمال»‌را در انسان قرار داده و از طرف ديگر نيز ميل به «مصاديق كمال»‌را نيز در او به وديعت نهاده است.
«قرب الي الله» كمال نهايي انسان
اما آن كمال اصلي و نهايي انسان چيست؟ چه وقت مي توان گفت، وجود انسان حقيقتاً كامل شده است؟ همان گونه كه در جلسه قبل نيز اشاره كرديم، آنچه از تعاليم انبيا بر مي‌ آيد اين است كه تكامل انسان در «قرب به خدا»‌ است. اين مفهومي است كه همه انبيا آن را به پيروان خود تعليم داده اند و مي توان آن را امري فطري دانست. در جلسه قبل اشاره كرديم كه حتي مشركان و بت پرستان در پي قرب به خدا بودند: ما نَعْبُدُهُم إلّا لِيقَرِّبونا إِلَي اللهِ زُلْفي؛[2] ما آنها (بت ها) را جز براي آن كه ما را هر چه بيشتر به خدا نزديك گردانند، نمي پرستيم. اين سخن، نشان از فراگير بودن اين مفهوم، بين مؤمن و مشرك دارد. بت پرست هم طالب «قرب» است، اما مسير را اشتباهي انتخاب كرده است.
پيش از اين اشاره كرديم كه تا دست كم مرتبه نازلي از قرب به خداي متعال در خود ما پيدا نشود، حقيقت اين معنا بر ما مخفي خواهد ماند. با اين حال مي توان به كمك برخي قيود سلبي و اوصاف ايجابي، كاري كرد كه اين مفهوم از آن حالت «مجهول مطلق» بودن درآيد و دايره معنا محدودتر شود تا جستجوي حقيقت آسان تر گردد.
ما معمولاً مفهوم قرب را در امور مادي به كار مي بريم و مرادمان از آن، قرب مكاني يا قرب زماني است. اما آيا اين معنا از قرب در مورد خدا نيز متصوَّر است و امكان دارد؟ آيا وقتي مي گوييم، به خدا نزديك مي شويم، منظور اين است كه فاصله مكاني يا زماني ما با خداوند كمتر مي شود؟!
مسلّماً قرب و بعد مكاني و زماني در مورد خدا بي معني است. خداوند هيچ نسبتي با زمان و مكان ندارد كه بخواهد به زمان و مكاني نزديكتر و از زمان و مكاني دورتر باشد. برخي مي پندارند خدا در آسمان است و در نتيجه هرچه در آسمان بالاتر برويم به خدا نزديك تر مي شويم! اين پندار ناشي از ضعف معرفت اين افراد در مورد خداي متعال است. اينان گاهي در تأييد سخن خود به معراج پيامبر اسلام ـ صلي الله عليه و آله ـ اشاره مي كنند كه خداوند آن حضرت را به آسمان ها برد و تا آن جا بالا رفت كه قرآن مي فرمايد: ثُمَّ دَنا فَتَدَلّي. فَكانَ قابَ قَوْسَيْنِ أَوْ أَدني؛[3] پس نزديك آمد و نزديكتر شد تا فاصله اش به قدر دو (انتهاي) كمال يا نزديك تر گرديد. مي گويند، قرآن خود فاصله مكاني را تصوير كرده و فرموده، پيامبر ـ صلي الله عليه و آله ـ به اندازه اي به خدا نزديك شد كه فاصله آن حضرت با خداي متعال از فاصله دو كمان نيز كمتر بود!
با توجه به ادله قطعي كه در مورد جسم نبودن و زمان و مكان نداشتن خداوند متعال در دست داريم، چنين سخناني را قطعاً باطل مي دانيم. به طور يقين، مراد از قرب در اين آيه، قرب مكاني نيست و اين تعبير نيز از قبيل «تشبيه معقول به محسوس» است كه نمونه هاي نظير آن در قرآن فراوان است.
حقيقت «قرب الي الله»
برخي معناي ديگري براي «قرب الي الله» مطرح كرده اند كه در ابتدا ممكن است تعريفي دقيق و صحيح به نظر برسد، اما اين معنا نيز خالي از اشكال نيست. آنان گفته اند، وجود انسان در ابتداي خلقت ناقص است و نقص ها و ضعف هاي فراواني دارد. طيّ حيات خود، هر چه انسان اين ضعف ها، نقص ها و «فقدان»ها را به «وجدان» تبديل كند و صفات وجودي بيشتري در خود محقق كند به خدا نزديك تر مي شود؛ چرا كه خداوند كمال مطلق و «وجود محض» است، بنابراين هر چه يك موجود حظّش از وجود بيشتر باشد به خدا نزديك تر است؛ مثلاً هر چه صفت «علم» كه يك وصف وجودي است، در انسان بيشتر تقويت گردد و معلومات او بيشتر شود، بيشتر به خدا نزديك مي شود.
در ارزيابي اين نظر بايد بگوييم كه هر وصف وجودي، موجب تقرب به خداوند نمي شود. اضافه شدن وزن بدن و چاقي يك صفت وجودي است؛ آيا هر چه انسان وزنش بيشتر و چاق تر شود به خدا نزديك تر مي گردد؟! داشتن زور بازو يك صفت وجودي است؛ آيا هر چه زور بازوي انسان بيشتر شود و مثلاً قهرمان وزنه برداري دنيا شود، به خدا نزديك تر مي گردد؟! آيا در مورد صفت علم، ما مي دانيم كه در اسلام كسب برخي از علوم، حرام يا دست كم محل اشكال است؛ آيا آموختن چنين علومي موجب تقرّب بيشتر به خداوند مي گردد؟!
از اين رو اين معنا نيز معنايي دقيق و صحيح نيست. تأمل در روايات و آثاري كه در آنها براي قرب الي الله ذكر شده، مي تواند ما را در درك معناي حقيقي قرب به خداوند كمك كند.روايتي است معروف در اصول كافي كه سندهاي متعدد دارد. شيخ بهايي نيز در كتاب «اربعين» خود پيرامون آن بحث كرده است. اين روايت مشتمل بر معارف بلندي است و بزرگان علماي اخلاق بسيار به اين روايت، اعتنا كرده اند. متن روايت، كه طبق نقل مرحوم كليني در اصول كافي، امام صادق ـ عليه السلام ـ آن را از پيامبر اكرم ـ صلي الله عليه و آله ـ نقل مي كند، چنين است:
خداي متعال مي فرمايد: هر كس به يكي از دوستان من بي حرمتي كند به من اعلان جنگ كرده است؛ و نزديك نشد بنده اي به من به چيزي كه محبوب تر از انجام اَعمالي باشد كه بر او واجب كرده ام؛ و او با انجام مستحبات تا آن جا نزد من مقرب مي شود كه او را دوست مي دارم. پس وقتي او را دوست داشتم گوش او مي شوم كه با آن مي شنود، و چشم او مي شوم كه با آن مي بيند، و زبان او مي شوم كه با آن سخن مي گويد، و دست او مي شوم كه با آن كار انجام مي دهد. اگر مرا بخواند او را اجابت مي كنم؛ و اگر از من چيزي بخواهد به او عطا مي كنم. [4]
[1] . بقره (2)، 213.
[2] . زمر (39)، 3.
[3] . نجم (53)، 8 ـ‌9.
[4] . اصول كافي، ج 2، ص 252، روايت 7.
@#@
تعابيري بسيار عجيب و بلند است؛ اين كه خدا گوش و چشم و زبان و دست بنده اي شود! به راستي خداوند چگونه گوش وچشم انسان مي شود؟ چگونه ممكن است وقتي انساني سخن مي گويد، بگوييم اين او نيست كه حرف مي زند، خدا است كه زبان به سخن باز كرده است؟! بزرگان در شرح و تفسير اين حديث بيان هاي مختلفي ذكر كرده اند. آنچه مسلّم است قطعاً ظاهر معاني اين عبارات مقصود نيست. ظاهر اين حديث اين است كه، خدا گوش مي شود، يا خدا چشم مي شود، و يا زبان و يا دست! اينها موجوداتي مادي و اندام هايي محدود و حقير از وجود انسان اند، و حال آن كه خداوند موجودي است غيرمادي، نامحدود و عظمتي بي انتها دارد.
يكي از معاني معقول براي اين روايت اين است كه بگوييم اين تعبيرها كنايه از شدت نزديكي خدا به بنده است.اين بنده به مقامي رسيده كه گويي خداوند در همه جا و همه حال كنار او و همراه اوست. چنين كسي در هر آن، مورد عنايت خاص خدا قرار دارد و خداوند در تك تك افعالش عنايت ويژه دارد و خود متكفل انجام آن مي شود. براي افراد عادي و معمولي عنايات خاص خدا بسيار محدود و معدود است، اما چنين بنده اي پيوسته مشمول لطف و عنايت مخصوص حضرت حق است.
هر كدام از ما در زندگي خود معمولاً كم و بيش تجربه هايي از عنايات خاصه پروردگار داريم و آن را احساس كرده ايم. اگر نمونه هايي را كه در اين زمينه براي همه افراد پيش آمده است، بخواهند در كتابي بنويسند قطعاً دايرة المعارفي بزرگ با ده ها جلد كتاب قطور خواهد شد. در مواردي كه انسان خودش برنامه و حساب و كتاب خاصي نداشته، اما كارها درست همان طور كه او مي خواسته درست شده و انجام گرديده است. مناسب است يكي، دو مورد را كه الآن در ذهن دارم اشاره كنم:
طلبه اي كه سال ها در نجف اقامت داشت و در سفري به ايران آمده بود، مي گفت: مدت ها بود كه از مادرم خبري نداشتم. پدر و مادرم سال ها بود كه با هم اختلاف داشتند و من نمي دانستم كه مادرم كجا است و چه مي كند. از نجف آمدم و به مشهد مقدس مشرف شده، به امام رضا ـ عليه السلام ـ عرض كردم، آقا من مي خواهم مادرم را ببينم! مي گفت، بعد از زيارت از حرم بيرون آمدم و بر حسب اتفاق مادرم را در يكي از رواق هاي حرم مطهر پيدا كردم!
شخص ديگري كه از سفر عمره و زيارت خانه خدا مراجعت كرده بود، نقل مي كرد: سفر ما طوري بود كه براي انجام كارهايمان مي بايست ماه رجب را در مدينه باشيم و نمي توانستيم براي عمره رجبيه ـ كه بسيار فضيلت دارد ـ مشرّف شويم. به علت تعهدي كه كرده بودم، اصولاً رفتن براي عمره رجبيه براي من مشكل شرعي داشت. از طرفي هيچ دلم نمي خواست حال كه در اين سفر مقدس هستم، عمره رجبيه را از دست بدهم. دو سه روز بيشتر به آخر ماه رجب باقي نمانده بود. يكي از شب ها كه به حرم نبوي مشرف شدم عرضه داشتم، يا رسول الله! از شما مي خواهم كه وسيله اي براي تشرف به عمره فراهم كنيد؛ به ديگران هم نمي گويم و ديگر هم چنين تقاضايي از شما نخواهم كرد! مي گفت، انتظار داشتم كه فردا كارم درست شود. البته مقدماتي فراهم شد، ولي به جايي نرسيد. شب بعد كه به حرم مشرف شدم، عرض كردم آقا خبري نشد! از حرم برگشتم و به هتل آمدم. در آن جا ديدم مرا صدا مي زنند، كه فلاني ماشين آماده حركت به مكه است. من براي اين كه بفهمم اين عنايت آقا رسول الله ـ صلي الله عليه و آله ـ است يا خير، گفتم: من در مدينه كار دارم! اما ديدم با يك ماشين سواري لوكس آمده اند كه به زور مرا به مكه ببرند!
در دعاي عرفه مي خوانيم: اِلهي اَغْنِني بِتَدْبيركَ لي عَنْ تَدْبيري و بِاخْتيارِكَ عَنْ اِخْتياري؛ خدايا با تدبير خودت مرا از تدبير خودم بي نياز گردان و با اختيار خودت مرا از اختيار خودم بي نياز كن. معناي اين دعا تنبلي كردن نيست كه من خودم فكر نكنم و براي كارهايم چاره انديشي نداشته باشم، بلكه در واقع طلب همان عنايات خاصه الهي است؛ همان است كه در قرآن مي فرمايد: وَ مَنْ يَتَوَكَّلْ عَلَي اللهِ فَهُوَ حَسْبُهُ؛[1] و هركس بر خدا توكل كند پس خدا او را بس است. بنده متوكّل، گرچه خود به دنبال انجام امور خويش است، اما از صميم دل باور دارد و معتقد است كه اين خدا است كه بايد كارها را درست كند و امور را به انجام برساند. و اين تلاش هاي ظاهري من، بي اراده او ثمري ندارد. چنين كسي وقتي مي گويد: وَ أُفَوِّضَ أَمري إِلَي اللهِ؛[2] كارم را به خدا واگذار مي كنم؛ حقيقتاً و از صدق دل سررشته امور خود را به او مي سپارد، گرچه بر حسب تكليف، در ظاهر خودش نيز تلاش مي كند.
در اين روايت شريف هم كه از اصول كافي نقل كرديم شايد مراد همين باشد كه بنده به مقامي رسيده كه حقيقتاً مي بيند هر تأثير و تأثري و هر حركت و سكوني به اراده خداي متعال است. چنين كسي هنگامي كه سخن مي گويد، مي بيند كه او نيست كه حرف مي زند بلكه خدا است كه اين امر وجودي را ايجاد مي كند. وقتي نگاه مي كند، با همه وجود مي يابد كه در حصول اين فعل خدا حضور دارد.
در آخر اين روايت مي فرمايد هنگامي كه بنده اي به اين مرتبه رسيد: اِنْ دَعاني اَجَبْتُهُ وَ‌ اِنْ سَأَلَني اَعطَيْتُه اگر مرا بخواند او را اجابت مي كنم و اگر از من چيزي درخواست كند به او مي دهم. چنين بنده اي به مقام «مستجاب الدعوه» بودن مي رسد.
قرب يا آثار قرب؟!
و تازه، اينها همه نه خودِ قرب، كه آثار قرب است! اگر آثار قرب اينها است پس خود قرب چه محشري است؟! اثر قرب اين است كه اگر اين بنده اشاره اي كند، خداوند آنچه بخواهد برايش فراهم مي كند؟ اگر اثر اين است پس خود مؤثر چه اكسيري است؟! مؤثر چيزي است كه اصلاً به وصف در نمي آيد؛ و اتفاقاً چون به وصف در نمي آيد تنها به ذكر آثار آن بسنده كردند! خودِ قرب آن بود كه همسر فرعون، جناب آسيه از خدا درخواست كرد. آسيه زني ساده و مؤمني عادي نبود، او انساني با معرفت بود؛ چنان معرفتي كه حتي وقتي با ميخ هاي بزرگ او را به چهار ميخ كشيدند باز هم دست از خدا برنداشت! چنين كسي از خدا چنين تقاضا مي كند: رَبِّ ابْنِ لِي عِنْدَكَ بَيْناً فِي الْجَنَّة؛[3] خدايا در بهشت، نزد خودت خانه اي برايم بساز! همه بهشت از آن خدا است و نسبتِ همه خانه هاي آن با خداي «لامكان» مساوي است؛ با اين حال جناب آسيه خانه اي كنار خدا، نه كنار خدا،كه اصلاً پيش خود او مي خواهد! همه اين تعابير كنايي است. صحبت خانه و بهشت نيست، صحبت مقام است؛ مقامي كه انسان بيشترين نزديكي را به خدا داشته باشد.
حقيقت اين است كه آن مقام ها، عظمت ها و حقايقي كه با اين الفاظ به آنها اشاره مي شود، فراتر از آن هستند كه در قالب لفظ بگنجند. از اين رو وقتي در قالب هاي تنگ لفظي قرار مي گيرند محدوديت هايي به آنها تحميل مي شود. بنابراين در اين قبيل مباحث بايد توجه داشت كه تعابير غالباً كنايي هستند و چيزي بسيار فراتر از ظاهر خود را مدنظر دارند. در مورد بحث ما شبيه تعبيرات آيه مذكور و روايتي كه از اصول كافي نقل كرديم، در مناجات شعبانيه نيز وارد شده است: اِالهي هَبْ لي كَمالَ الاِنْقِطاعِ اِلَيْكَ وَ اَبْصارَ قُلوبِنا بِضِياءِ نَظَرِها اِلَيكَ حتّي تَخْرقَ اَبْصارُ القُلوبِ حُجُبَ النُّورِ فَتَصِلَ اِلي مَعْدِنِ العَظَمَةِ وَ‌ تَصِيرَ اَرْواحِنا مُعَلَّقَهُ بِعزَّ قُدْسِكَ؛ خدايا كامل ترين انقطاع به سوي خودت را نصيبم گردان، و چشمان قلب هاي ما را به روشني نگاه به خودت روشن كن، تا جايي كه چشمان قلب ها حجاب هاي نور را پاره كند و به معدن عظمت واصل شود و جان هاي ما در عزت بارگاه قدسي ات آويخته گردد!
آري، روح انسان مي تواند آن چنان ترقي كند و كمال يابد كه مانند شعاعي به معدن نور وجود متصل گردد و هم چون رشته اي در بارگاه قدس و عزت الهي آويخته شود. چنين انساني ديگر استقلالي ندارد و خودي نمي بيند، تنها معدني از نور مي بيند كه شعاع هاي آن به هر سو پراكنده شده است. چنين بنده اي تعلق و وابستگي خود به آن وجود پاك نفوذناپذير را با تمام وجود حس مي كند. در اصطلاح عرفا به چنين مرتبه‌ اي «مقام فنا» گفته مي شود. مرتبه اي كه عبد كاملاً در خدا محو و فاني است و گويي «خود» از ميان برداشته شده است.
عاشقي را تصور كنيد كه سال ها در طلب معشوقش از اين جا به آن جا سفر كرده است. سال ها آرزو داشته لااقل يك بار، هر چند از دور، او را ببيند، يا صدايش را بشنود؛ ناگهان شبي چشم باز كند و خود را آرميده در آغوش معشوق ببيند! آيا لذتي بالاتر از اين براي او تصور دارد؟! اميرالمؤمنين و ائمه هدي ـ عليهم السّلام ـ در مناجات شعبانيه چنين مقامي را از خدا طلب كنند؛ مقامي كه عبد گويا در آغوش خدا آرميده و آرام گرفته است! فَتَصِيرَ اَرْواحُنا مُعَلَّقَةً بِعِزِّ قُدْسِكَ. اين است آن فلاح و سعادتي كه فرمود هر كس نفسش را پاكيزه گرداند به آن دست مي يابد. قَدْ أَفْلَحَ مَنْ زَكّاها.[4] اين همان مقام قرب الهي است.

[1] . طلاق (65)، 3.
[2] . غافر (40)، 44.
[3] . تحريم (66)، 11.
[4] . شمس (91)، 9.
آيت الله مصباح يزدي ـ به سوي او ،ص 49
مطالب مرتبط :
* نام و نام خانوادگی :
* متن نظر :