امروز:
شنبه 1 مهر 1396
بازدید :
3063
محبت خداوند
بدون شك جاذبه‎ها و دافعه‎هاي انسان تحت تأثير محبت‎ها و نفرت‎هاي او شكل مي‎گيرد. آدمي در حالي كه محبت وعشق مي ورزد، احساس لذت و خوشبختي مي كند و در هنگامي كه در حال كراهت و نفرت است، احساس گرفتگي و درد و رنج دارد. شايد به همين دليل است كه برخي از حكيمان بزرگ و فيلسوفان اخلاق غايت انسان و هدف اخلاق را سعادتمندي، يعني زندگي لذت بخش و بدون درد و رنج دانسته اند و تحقق اين هدف را فقط در سايه زندگي محبت آميز به خصوص مرحلة عالي آن يعني حيات عاشقانه ميسّر مي دانند. مي توان سرّ اين همه ارزشمندي براي واژگان «محبت» و «عشق» را در همين حقيقت جُست. امّا آنچه از اصل محبت و عشق مهم تر است، شأن و منزلت محبوب و معشوق است. ميزان سعادتمندي انسان وابسته به درجة محبت او است و سطح محبت و عشق او را در اندازه هاي كمال و جمال محبوب بايد جست و جو كرد و دوام و قوام آن را نيز ظهور و غروب جمال محبوب رقم مي زند.
اكنون سؤال اصلي آن است كه سر و جان را در هواي جمال و جلال كدام حقيقت بايد سودا كرد، تا محبت ابدي و عشق متعالي ثمر دهد، و لذت پايدار و خوشبختي ماندگار به بار آورد؟
خدا باوران را زيبنده آن است كه پاسخ اين پرسش را از پروردگار خويش طلب كنند. از نگاه اخلاق اسلامي آن وجودي كه شايستة چنين محبتي است، جز خداوند نيست. محبت او توجيه گر خلقت عالم و تحقّق بخش آمال آدم و اهداف عالم است. از اين رو خداوند مي فرمايد: وَ الَّذِينَ آمَنُوا أَشَدُّ حبّاً لله.[1] «ولي كساني كه ايمان آورده اند، به خدا محبت بيشتري دارند». و اعلام مي دارد: يحبّهم و يحبّونه.[2] «خدا آنان را دوست مي دارد و آنان (نيز) او را دوست دارند».
از سوي ديگر، محبت پرودگار پاداشي است كه خداوند در قرآن به خواص بندگان خويش بشارت مي دهد؛ همانند مجاهدان كه سر و جان را فداي او مي كنند،[3] و محسنين، توابين، مطهرين، مقسطين، صابرين و متوكلين كه در قرآن كريم محبوب پروردگار قرار گرفته اند. البته محور سخن ما در اين جا محبت انسان به خداوند است، ولي چون در واقع نوعي ملازمه ميان محبت بندگان نسبت به پروردگار خويش با محبت خداوند به آنان وجود دارد، ناگزير بايد از هر دو منظر به موضوع نگريست.
يك. محبت بندگان به خداوند
الف) خدا تنها محبوب حقيقي: در واقع تنها خداوند شايستة محبت حقيقي و عشق ورزيدن است. اشيا و اشخاص ديگر به ميزان تناسبي كه با او دارند، محبوب واقع مي گردند.
اسباب پيدايش محبت: عالمان اخلاق معتقدند كه محبت و مراتب شديد آن يعني عشق، در نتيجة اسباب و موجبات زير پديد مي آيد:
1 . آنچه سبب بقا و كمال آدمي مي شود: بر همين اساس،‌ انسان وجود نفس خود را دوست دارد و به دوام و بقاي آن علاقه مند است و هر آنچه به اين امر كمك كند، مورد محبت او است و نسبت به مرگ و موجبات آن كراهت و نفرت دارد.[4]
2 . لذّت: لذّت اعم از مادي و معنوي موجب محبّت مي گردد. يعني انسان آنچه را كه موجب لذّت گردد، به دليل لذت‌آور بودن دوست دارد نه براي ذات آن. لذت مادي؛ مانند محبّت انسان به خوردني ها و آشاميدني ها و آنچه موجب ارضاي ساير غرايز او مي شود. اين نوع محبت به آساني به دست مي آيد و به سرعت نيز از ميان مي رود. همچنين اين قبيل محبت ها به دليل پستي و مادي بودنِ سبب آن و سرعت زوالش، پايين ترين درجة محبت است.[5] و لذت معنوي؛ مانند محبت انسان به يك سرباز فداكار؛ به دليل لذتي كه از ديدن جنگاوري ها و شجاعت هاي او مي برد و به يك هنرمند و ورزشكار؛ به دليل لذتي كه از صحنه هاي هنرنمايي او مي چشد و به امانت و پاكدامني؛ به دليل لذتي كه آدمي از احساس پاكي و امانت مي برد و به ياد خداوند و مناجات با او؛ به دليل لذت سرشاري كه از اين امر به او دست مي دهد. محبت آفريني اين قبيل لذتها بر آنان كه به جرعه اي از آن سيراب گشته اند، امري آشكار و بي نياز از استدلال است. اين نوع لذايذ، عمري دراز دارند. اگرچه از اين جهت خودداري مراتب و درجاتند، ولي جويندگان محبت ماندگار در هواي نيل به آن، لذايذ مادي و محبت هاي آني و فاني را يكسره سودا مي كنند.
3 . احسان: انسان، بنده و اسير نيكي و احسان است و به طور طبيعي هر كه را به او احسان كند، دوست دارد و از كسي كه به او بدي كند، مي رنجد. بنابراين منفعت و نيكي سبب محبت آدمي به عامل آن مي شود.[6]
4 . حُسن و جمال ظاهري و باطني: ادراك زيبايي و جمال موجب محبت مي گردد؛ يعني انسان زيبايي ها را اعم از مادي و معنوي دوست دارد و اين محبت به ذات زيبايي تعلّق مي گيرد، نه به آثار و لوازم آن و منشأ دروني و فطري دارد.
5 . تناسب و مسانخت باطني و روحي: گاهي انسان نسبت به ديگري محبت مي ورزد، ولي نه به دليل حُسن و جمال او و نه به سبب چشمداشت و طمع در مقام و مال او بلكه به صرف مجانست و تناسب باطني و معنوي كه با روح و جان او دارد.
6 . اُلفت و اجتماع: اجتماع افراد با يكديگر و زندگي در كنار هم موجب محبت و اٌنس آنان به يكديگر مي گردد. اُنس و اُلفت ريشه در طبيعت و سرشت آدمي دارد. بر همين اساس است كه گفته مي شود واژة «انسان» از مادة «اُنس» است، نه «نسيان».[7]
7 . شباهت در اوصاف ظاهري: اشتراك در يك يا چند ويژگي ظاهري باعث پيدايش محبت مي شود. علاقة كودكان به يكديگر و پيران به همديگر و افراد هم شغل و همكار با يكديگر از همين قبيل است.
8 . رابطه عليّت: چون معلول ناشي از علت و متناسب و هم سنخ با آن است، پس محبوبِ علت واقع مي گردد؛ زيرا به منزلة بعضي از اجزاي علت و پاره اي از آن است. معلول نيز علت را از آن رو دوست دارد كه در واقع علت اصل آن است. بنابراين هر يك از آن دو در محبت نسبت به ديگري، در حقيقت به خويش عشق مي ورزند.[8]
با صرف نظر از اين كه آيا همة اسباب ايجاد محبت در موارد ياد شده خلاصه مي شود يا خير، و با چشم پوشي از تداخل يا استقلال هر يك از اسباب مذكور، همة اسباب و موجبات محبت آفرين به طور حقيقي فقط در خداوند وجود دارد و تصوّر وجود آن در غير او توهّم و تخيّلي بيش نيست. در بيان اين حقيقت مي توان گفت: وجود هر كسي فرع وجود خداوند است و هستي مستقلي از وجود خداوند ندارد، و كمال وجودش از خداوند، به وسيلة او و به سوي او است، و سرچشمة لذت و احسان خداوند است. خالق احسان او است و هر احساني بيانگر حُسني از حَسَنات قدرت و فعل او است. بدون ترديد جمال و كمال بالذات فقط در او وجود دارد. شكي نيست كه جمال معنوي براي اهل بصيرت دوست داشتني تر و زيباتر است. همچنين روح و جان آدمي با پروردگار خويش رابطه اي مخفي و رمز و رازي دروني دارد و شايد آيه قل الرّوح من امر ربّي[9] «بگو: روح از (سنخ) فرمان پروردگار من است». اشاره به همين رابطه باطني دارد.وجود رابطة عليّت بين خدا و انسان آشكار و بي نياز از توضيح است، ولي دو سبب ديگر يعني «اجتماع مادي» و «اشتراك در اوصاف ظاهري»، اولاًً در محبت آفريني نقش ضعيفي دارند و ثانياً نسبت دادن آنها به خداوند موجب نقص مي شود و در واقع محال است. بنابراين همة اسباب محبت به طور حقيقي و در بالاترين درجات خداوند وجود دارد و چون هيچ شريكي در اوصافش ندارد، هيچ گونه شريكي را نيز در محبت بر نمي تابد.[10]
ب) نشانه هاي محبت به خداوند: ارزش هاي متعالي و مقدس همواره با آفت مدعيان دروغين روبرو بوده اند.اين ادعاها و تصورات غير واقعي گاهي چنان پيچيده اند كه حتي حقيقت امر بر خود اشخاص نيز پوشيده مي ماند. بسا كودك صفتاني كه الفباي محبت پروردگار را نياموخته اند، ولي خويشتن را از دوستان خاص الهي مي شمارند و دعوي عشق و ارادت به او دارند. بيان نشانه هاي آشكار و ملموس دوستان خداوند، راه مناسبي براي خودشناسي و ديگرشناسي و معياري براي صدق و كذب ادعاي دوستي و محبت خداوند است. شاخص ترين اين نشانه ها به روايت منابع اوّليّة اخلاق اسلامي به قرار زير است:
1 . دوست داشتن مرگ: دوستدار حقيقي، مشتاق مشاهدة محبوب خويش است. اگرچه مرگ تنها راه ملاقات و رؤيت جمال خداوند نيست، ولي به طور عموم تحقق اين امر با عبور از گذرگاه مرگ ميسّر است. كسي كه به مقصدي عشق ورزد، هر آنچه به آن هدف رهنمون شود، محبوب او واقع خواهد شد. قرآن كريم در اين باره مي فرمايد:
« قُلْ يا أَيُّهَا الَّذِينَ هادُوا إِنْ زَعَمْتُمْ أَنَّكُمْ أَوْلِياءُ لِلَّهِ مِنْ دُونِ النَّاسِ فَتَمَنَّوُا الْمَوْتَ إِنْ كُنْتُمْ صادِقِينَ »
«بگو: اي كساني كه يهودي شده ايد، اگر پنداريد كه شما دوستان خداييد نه مردم ديگر، پس اگر راست مي گوييد درخواست مرگ كنيد».[11] البته همچنان كه محبت خداوند داراي درجات و مراتبي است، خوشايند يا ناخوشايند بودن مرگ هم در نظر افراد درجاتي دارد.
كراهت نسبت به مرگ در صورتي با محبت خداوند ناسازگار است كه منشأ آن محبت به مظاهر دنيا از قبيل اموال، فرزندان، خانواده و مقام باشد. اما هرگاه علاقه به بقا در دنيا به منظور كسب آمادگي براي ملاقات پروردگار و انجام اعمال نيك باشد، با دوستي خداوند منافاتي ندارد.[12]
2 . مقدّم داشتن خواست خداوند: دوست حقيقي خداوند ارادة او را بر ارادة خويش مقدم مي دارد و حتي اگر محبوب هجران را اراده كند، آن را بر وصال ترجيح مي دهد.
[1] . سوره بقره، آيه 165.
[2] . سوره مائده، آيه 54.
[3] . انّ الله يحب الذين يقاتلون في سبيله صفّاً كأّنَّهم بنيانٌ مرصوصٌ. (سوره صف، آيه 4).
[4] . ر.ك: فيض كاشاني، محسن: المحجّة البيضاء، ج 8، ص 9 ـ 11؛ نراقي؛ محمدمهدي: جامع السعادات، ج 3، ص 134 ـ 135.
[5] . نراقي، محمدمهدي: جامع السعادات، ج 3، ص 136.
[6] . همان.
[7] . ر.ك‌: راغب اصفهاني:‌ مفردات الفاظ قرآن، ص 94.
[8] . همان، ج 3، ص 139.
[9] . سوره اسراء، آيه 85.
[10] . ر.ك: فيض كاشاني، محسن: المعجه البيضاء، ج 8، ص 16 ـ 27؛ نراقي، محمدمهدي: جامع السعادات، ص 142 ـ 146.
[11] . سوره جمعه، آيه 6.
[12] . ر.ك: نراقي، محمد مهدي: جامع السعادات، ج 3، صص 174 و 175.
@#@ محبت الهي پيروي از دستورات او را در پي دارد و تلاش براي كسب رضايتمندي محبوب لازمة آن است.
« قُلْ إِنْ كُنْتُمْ تُحِبُّونَ اللَّهَ فَاتَّبِعُونِي... »
بگو: «اگر خدا را دوست داريد، از من پيروي كنيد تا خدا دوستتان بدارد و گناهان شما را بر شما ببخشايد، و خداوند آمرزندة مهربان است».[1]
3 . عدم غفلت از ياد خدا: ذكر و ياد محبوب و آنچه مربوط به او است، همواره براي محبّ لذّت بخش و دوست داشتني است. دوستان خدا دائم سخن از او و دوستان او مي گويند و با ياد او زندگي مي كنند و از تلاوت كلام او لذت مي برند و در خلوت مناجات با او اُنس مي گيرند؛ چنان كه خداوند به موسي ـ عليه السلام ـ فرمود:
اي پسر عمران، دروغ مي گويد آن كسي كه گمان برد مرا دوست دارد، اما چون شب فرا رسد چشم از عبادت من فرو بندد. مگر نه اين است كه هر دلداده اي دوست دارد كه با دلدار خود خلوت كند؟[2]
4 . غم و شادي براي خدا: دوستان خداوند، دردمند و اندوهگين نمي شوند، مگر براي آنچه آنان را از محبوب دور كند، و شادمان نمي گردند جز به موجب آنچه آنان را به مراد خويش نزديك گرداند. آنان به اطاعت مسرور و با معصيت محزون مي گردند و بود و نبود دنيا سبب غم و شادي آنان نمي گردد.
« لِكَيْلا تَأْسَوْا عَلي ما فاتَكُمْ وَ لا تَفْرَحُوا بِما آتاكُمْ »
تا بر آنچه از دست شما رفته اندوهگين نشويد و به (سبب) آنچه به شما داده است، شادماني نكنيد.[3]
5 . دوستي با دوستان خدا و دشمني با دشمنان او: «محمد ـ صلي الله عليه و آله ـ پيامبر خدا است، و كساني كه با اوي اند، بر كافران، سختگير (و) با همديگر مهربان اند.»[4]
6 . بيمناكي در عين محبت و اميدواري: دوستان خدا در عين حال كه شيفتة جمال اوياند، در نتيجة ادراك عظمت او در بيم و هراس به سر مي برند. زيرا همان طور كه ادراك جمال الهي محبت او را در پي دارد، ادراك عظمت او هم هيبت و هراس را به دنبال مي آورد. البته اين بيم منافاتي با محبت ندارد؛ زيرا بيم دوستان خدا، از دور ماندن از او است. اين بيم و اميد مكمل هم در بندگي پروردگارند. برخي از رهروان طريق محبت الهي گفته اند:
بندگي خدا به صرف محبت و بدون بيم به دليل افراط در اميد و انبساط خاطر،‌موجب هلاك آدمي مي گردد و عبوديت به صرف بيم و خوف و بدون اميد، به دليل وحشت موجب دوري از پروردگار و هلاك مي شود و بندگي از روي بيم و محبت هر دو، محبت خداوند و تقرب به او را در پي خواهد داشت.[5]
7 . كتمان محبت خدا و ترك ادعاي آن: محبت، سرّي از اسرار محبوب است و بسا در اظهار آن چيزي گفته شود كه خلاف واقع و افترا بر محبوب باشد. به علاوه محبت انسان نسبت به مراتب اشتياق و محبت دوستان خاص پروردگار يعني انبيا و اوليا كه خود را در عشق ورزيِ شايسته نسبت به خداوند، ناكام مي دانستند و گروه عظيم فرشتگان، تحفة قابل ذكر و ادعايي نخواهد بود، و نشانه محبت حقيقي آن است كه مراتب محبت خويش را به هيچ انگارد و آن را شايستة ذكر نبيند و خويشتن را همواره در اين باب قاصر و عاجز بيابد.
ج) آثار محبت خداوند: محبت خداوند،‌آثار فراواني را در ابعاد مختلف وجود انسان از خود بر جاي مي گذارد. در اين جا به برخي از آثار كه به عنوان حالت و صفتي نفساني مطرح اند، اشاره مي شود:
1 . اُنس با پروردگار: هنگامي كه قلب آدمي مسرور از قرب الهي و مشاهدة جمالِ مكشوفِ محبوب مي گردد، بشارتي به قلب انسان وارد مي گردد كه به آن «اُنس» گفته مي شود. از نشانه هاي اُنس با خداوند آن است كه خلوت و اشتغال به ذكر او گواراتر از هم نشيني و اُنس با خلايق است. چنين فردي در حالي كه در ميان جمع است، در واقع تنها است و هنگامي كه در خلوت است در واقع با محبوب خويش هم نشين است. جسم او در جمع مردمان و قلبش جداي از آنها است.[6] امير مؤمنان در توصيف دارندگان چنين مقامي فرموده است:
دانش، نور حقيقت بيني را بر آنان تافته و آنان روح يقين را دريافته و آنچه را نازپروردگان دشوار ديده اند آسان پذيرفته اند و بدانچه نادانان از آن رميده اند خوگرفته. و هم نشين دنياي اند با تن ها، و جان هاشان آويزان است در ملأ اعلي. اينان خدا را در زمين او جانشينان اند و مردم را به دين او مي خوانند.[7]
2 . اشتياق به سوي خداوند: دوستداران مشاهدة جمال الهي بعد از اين كه از وراي حجاب هاي غيب، رخسار محبوب را به نظاره نشستند و دريافتند كه از رؤيت حقيقت جلال و عظمت او قاصرند، تشنگي و ولع آنان براي مشاهدة آنچه نديده اند فزوني مي گيرد؛ به اين حالت «مقام شوق»‌گفته مي شود. بر خلاف مقام اُنس كه ناشي از مشاهدة چهره مكشوف محبوب است، مقام اشتياق، در نتيجة تمايل به ادراك جمال و جلال محجوب او پديد مي آيد.[8]
3 . رضا به قضاي الهي: «رضا» در مقابل «سخط» است و آن عبارت است از ترك اعتراض نسبت به آنچه خداوند مقرر داشته است، در ظاهر و باطن و در گفتار و رفتار. رضا از آثار و لوازم محبت پروردگار است؛ زيرا محب هر آنچه را كه از محبوب صادر گردد، زيبا مي بيند. كسي كه به مقام رضا نايل گردد، در نزد او فقر و غنا، راحتي و سختي، تندرستي و بيماري، مرگ و زندگي و ... يكسان است و تحمّل هيچ يك بر او دشوار نيست؛ چرا كه همه را از جانب محبوب مي بيند. او همواره در سرور و بهجت و راحتي به سر مي برد؛ زيرا به همه چيز به چشم رضايت مي نگرد و در واقع همة امور بر وفق مراد او پيش مي رود و در نتيجه از هر غم و اندوهي به دور خواهد بود. در قرآن كريم چندين بار به اين مقام اشاره شده است؛ از جمله در معرفي حزب خداوند مي فرمايد:
« ... رَضِيَ اللَّهُ عَنْهُمْ وَ رَضُوا عَنْهُ أُولئِكَ حِزْبُ اللَّهِ أَلا إِنَّ حِزْبَ اللَّهِ هُمُ الْمُفْلِحُونَ »
خدا از ايشان خشنود و آنها از او خشنودند. اينان اند حزب خدا. آري، حزب خدا است كه رستگاران اند.[9]
امام سجاد ـ عليه السّلام ـ در بيان منزلت و جايگاه رفيع مقام رضا فرمود:
بالاترين درجه زهد، پست ترين درجه ورع و بالاترين درجه ورع، پست ترين درجه يقين و بالاترين درجه يقين، پست ترين درجه رضا است.[10]
بنابراين دوستان خدا با رضايتمندي از آنچه او رقم مي زند،‌از هر گونه حزن و اندوهي به دورند و در كمال بهجت و سرور زندگي گوارايي دارند. در قرآن كريم آمده است:
«أَلا إِنَّ أَوْلِياءَ اللَّهِ لا خَوْفٌ عَلَيْهِمْ وَ لا هُمْ يَحْزَنُونَ»
آگاه باشيد، كه بر دوستان خدا نه بيمي است و نه آنان اندوهگين مي شوند.[11]
د) سرانجام محبت پرودگار: پايان محبت الهي مانند هر محبت ديگري جز ملاقات و وصال محبوب نمي تواند باشد. تحقق اين رؤيت و ملاقات متوقف بر معرفت خداوند است كه خود محتاج صفاي باطن و پيراستن دل از علاقه هاي دنيوي است و حصول آن در دنيا براي سالكان طريق محبت الهي پيدا مي شود.
فهم حقيقت اين ملاقات همواره براي اذهان انسان ها دشوار بوده است. بر همين اساس بسياري ره انكار پيموده اند.
امام علي ـ عليه السّلام ـ هنگامي كه پرسشگري از خوارج از او پرسيد: «آيا پروردگارت را به هنگام پرستش او ديده اي؟» در پاسخ با صراحت فرمود: «واي بر تو! من كسي نيستم كه پروردگاري را كه نديده ام بپرستم». آنگاه كه پرسشگر از حقيقت و ماهيت اين ملاقات جويا شد و پرسيد: چگونه او را ديده اي؟ پاسخ داد: «واي بر تو! ديدگان هنگام نظر افكندن او را درك نكنند؛ ولي دل ها با حقايق ايمان او را ديده اند».[12]
ملاقات و مشاهدة جمال الهي لذتي را در پي دارد كه به شرح و وصف نمي آيد. آنان كه مراتب ضعيفي از آن را چشيده اند، هرگز آن را با ساير لذت هاي متصوّر، سودا نمي كنند. از اين رو انبيا و اولياي الهي در مناجات هاي خود با محبوب خويش، همواره اشتياق خود را نسبت به آن آشكارا فرياد زده اند و عارفان و سالكان در اشعار و چكامه هايي كه از خود به يادگار گذاشته اند، مناظر زيبا و دل انگيزي از آتش عشق خويش را به ملاقات و شهود جمال مُراد محبوب به نمايش گذارده و صحنه هاي حزن انگيزي از درد و رنج فراق و هجران دوست را به تصوير كشيده اند. نزد آنان ملاقات پروردگار، اوج قلّة عرفان و پايان سير سالكان است. رساله هايي نيز در بيان ابزار وصول به اين مقصد، منازل و مراحلي كه در سر راه رهروان اين راه وجود دارد، خطراتي كه آنان را تهديد مي كند، زاد و توشه اي كه آنها را در اين راه به كار مي آيد، نگاشته اند.[13]
دو. محبت خداوند به بندگان
قرآن و روايات اهل بيت در بردارندة آيات و رواياتي است كه حكايت از محبت و دوستي خاص پروردگار نسبت به برخي از بندگان دارد. اين محبت، آثار ويژه اي را در بر دارد كه فقط شامل افرادي خاص مي گردد. البته رحمت و محبت عمومي خداوند در قالب انواع مواهب دنيوي و احكام شرعي شامل همگان مي شود. چنان كه قبلاً نيز اشاره شد، خداوند در قرآن دوستي خويش را به صراحت نسبت به مجاهدان، نيكوكاران، بسيار توبه كنندگان، پرهيزگاران، عدالت پيشگان، صابران، پاكان و مطهران و توكّل و اعتمادكنندگان به پروردگار، اعلام مي دارد.[14] در ميان سخنان خداوند به داود پيامبر ـ عليه السلام ـ آمده است:
اي داود، به بندگان زميني من بگو: من دوست كسي هستم كه دوستم بدارد و هم نشين كسي هستم كه با من هم نشيني كند و همدم كسي هستم كه با ياد و نام من اُنس گيرد و همراه كسي هستم كه با من همراه شود، كسي را برمي گزينم كه مرا برگزيند و فرمانبردار كسي هستم كه فرمانبردار من باشد. هر كس مرا قلباً دوست بدارد و من بدان يقين حاصل كنم او را با خود بپذيرم (و چنان دوستش بدارم) كه هيچ يك از بندگانم بر او پيشي نگيرد. هر كس به راستي مرا بجويد، بيابد و هر كس جز مرا بجويد، مرا نيابد. پس اي زمينيان! رها كنيد آن فريب ها و اباطيل دنيا را به كرامت و مصاحبت و هم نشيني و همدمي با من بشتابيد و به من خو گيريد تا به شما خو گيرم و به دوست داشتن شما بشتابم.[15]
بنابراين دوستي و محبت ميان خدا و بندگانش يك محبت دوسويه است. تنها انسان نيست كه از مناجات با پروردگارش لذت مي برد و در حسرت ديدار او مي سوزد، بلكه خداوند نيز نداي محبت آميز بندگانش را دوست دارد و به گفت و گو و مجالست خالصانه با آنان عشق مي ورزد.

[1] . سورة آل عمران، آيه 31.
[2] . شيخ صدوق: امالي، ص 438، ج 577؛ ديلمي، حسن ابي الحسن: اعلام الدّين، ص 263؛ انتشارات القلوب، ص 93.
[3] . سوره حديد،‌ آيه 23.
[4] . محمّد رسول الله و الّذين معه،‌ اشدّاء علي الكفّار رحماء بينهم، (سوره فتح، آيه 29).
[5] . ر.ك: فيض كاشاني، محسن: المعجه البيضاء، ج 8، ص 76 ـ 77.
[6] . نراقي، محمد مهدي، جامع السعادات، ج 3، ص 124، 189 و 190.
[7] . نهج‌البلاغه، حكمت 147.
[8] . ر.ك: فيض كاشاني، محسن: پيشين، ج 8، ص 55.
[9] . سوره مجادله، آيه 22، هم چنين ر.ك: سوره بيّنه، آيه 8.
[10] . كليني، كافي، ج 2، ص 128، ح 4.
[11] . سوره يونس، آيه 62.
[12] . كليني: كافي، ج 1، باب ابطال الرّوية، ح 6، همچنين ر.ك: دعاي عرفة امام حسين ـ عليه السلام ـ .
[13] . از جمله ر.ك: ملكي تبريزي، ميرزا جواد: رسالة لقاء الله.
[14] . به ترتيب ر.ك: صف، 4؛ بقره، آيه 195 و 222؛ آل عمران، آيه 76، 146 و 159؛ مائده،‌42 و توبه، 108.
[15] . سيد ابن طاووس: مسكّن الفوائد، ص 27.
احمد ديلمي و مسعود آذربايجاني- اخلاق اسلامي، ص 80
مطالب مرتبط :
* نام و نام خانوادگی :
* متن نظر :