امروز:
شنبه 3 تير 1396
بازدید :
1298
امام على(ع) در آينه نهج‏البلاغه(2)

چهارمين دوره از حيات امام على(ع) كه ربع قرن ادامه داشت، دوران بعد از رحلت پيامبر(ص) و كنارگيرى امت از امام(ع) و محروميت امام از منصب الهى و رهبرى و زعامت جامعه اسلامى است; كه بر اثر شرائط خاص آن عصر حضرت ناگزير از سكوت و كناره‏گيرى از صحنه اجتماع شد; با اين همه در شرائط مناسب از بيان حقائق و احقاق حق خود و خاندانش خوددارى نكرد; و بارها براى تبين جايگاه رفيع اهل بيت(ع) و اولويت و تقدم خاندان رسالت‏براى رهبرى جامعه، ه ايراد سخن پرداخت و با بيان كوبنده خويش خصم را زبون و زمين‏گير نمود.
جايگاه رفيع اهل بيت(ع)
امام در بيانات خويش مقام رفيع و ممتاز اهل بيت(ع) را مشخص ساخته و منابع علوم و معارف آنان را منبعى فوق بشرى معرفى مى‏نمايد.
قال (ع): «لا يقاس بآل محمد(ص) من هذه الامة احد و لا يسوى بهم من جرت نعمتهم عليه ابدا هم اساس الدين و عماد اليقين‏» (1) :
«احدى از مسلمين قابل قياس با آل محمد(ص) نيست; و ريزه خوران نعمت اهل بيت‏با آنان برابر نخواهند بود; چرا كه آنان ركن دين و پايه يقينند».
قال(ع): «نحن الشعار والاصحاب والخزتة والابواب لاتؤتى البيوت الا من ابوابها فمن اتاها من غير ابوابها سمى سارقا» (2) :
«ما محرم اسرار حق هستيم و ياران و گنجوران دين، و درهاى ورودى اسلام ما اهل بيت هستيم، كه به غير از دزدها، همه از درهاى ورودى، داخل خانه مى شوند».
قال(ع): «هم دعائم الاسلام و ولائج الاعتصام، بهم عاد الحق فى نصابه وانزاح الباطل عن مقامه‏» (3) :
«آل محمد(ص) اركان دين و پناهگاه مردمند، به وسيله آنها حق به نصاب خود رسيد و باطل ريشه‏كن گرديد».
قال(ع): «انه من مات منكم على فراشه و هو على معرفة حقه و حق رسوله و اهل بيته مات شهيدا» (4) :
«هركس از شما در بستر خود بميرد، در حالى كه به حق خدا و پيامبر و خاندان رسالت آشنا باشد، شهيد از دنيا رفته است‏».
قال(ع): «الا ان مثل آل محمد(ص) كمثل نجوم السماء اذا خوى نجم، طلع نجم‏» (5) :
«خاندان رسالت همانند ستارگان آسمانند كه اگر يكى غروب كند ديگرى طلوع خواهد كرد».
اولويت‏خاندان رسالت
اميرالمؤمنين(ع)، در بيان اولويت اهل بيت و تقدم خاندان رسالت‏بر ديگران در امر خلافت و جانشينى رسول خدا و رهبرى امت اسلامى سخنان نغزى دارد:
قال(ع): «ان الائمة من قريش غرسوا فى هذا البطن من هاشم لا تصلح على سواهم و لا تصلح الولاة من غيرهم‏» (6)
«امامان از قريشند اما نه همه قريش بلكه خصوص تيره بنى هاشم كه جامه امامت جز بر تن آنان راست نيايد و كسى غير آنان شايسته آن نباشند».
قال(ع): «هم اساس الدين و عماد اليقين... ولهم خصائص حق الولاية و فيهم الوصية و الوراثة‏» (7)
«اهل بيت ركن دين و پايه يقينند ... و شرائط ولايت و رهبرى در آنها جمع است و پيامبر به ولايت آنها سفارش نموده و آنان كمالات معنوى را از آن حضرت به ارث برده‏اند».
قال(ع): «اما الاستبداد علينا بهذا المقام و نحن الاعلون نسبا والاشدون برسول‏الله(ص) نوطا فانها كانت اثرة شحت عليها نفوس قوم، وسخت عنها نفوس آخرين‏» (8)
«اما چيره شدن ديگران بر ما در تصاحب امر خلافت، بااينكه ما از نظر نسبت‏بالاتر و پيوندمان با رسول خدا(ص) محكم‏تر بود; بر خاسته از بخل ورزى عده‏اى نالايق و سخاوت ورزى (شايستگان خلافت) بود; كه به خاطر حفظ مصالح عالى دين و امت‏سكوت نمودند».
مقام رفيع على(ع)
اولويت على(ع) براى امامت و رهبرى جامعه دينى برخاسته از پاكى روح و برخوردارى از فضائل و مناقب ويژه‏ايست كه خداى متعال در آن بزرگ جانشين رسول خود به وديعت نهاده كه پى بردن به شايستگى آن حضرت براى زعامت امت اسلامى، معرفت كامل و جامعى نسبت‏به كمالات معنوى و اجتماعى و سياسى آنحضرت را مى طلبد و براى شناختى شايسته چه سخنى آشناتر و چه راهى مطمئن‏تر از سخنان خود حضرت چرا كه: «الانسان على نفسه بصيرة‏»; «هر كسى به زواياى شخصيت‏خود از ديگران آگاهتر است‏» لذا براى هر چه روشن‏تر شدن امتياز امام على(ع) در رهبرى امت اسلامى بر ديگران; فضائل و كمالات ويژه او را در لابلاى سخنان حضرتش جستجو مى نمائيم.
ايمان راسخ
قال على(ع): «وانى لعلى يقين من ربى و غير شبهة من دينى‏» (9)
«براستى من به خداى خويش باور دارم و در آئين خود هيچ ترديدى به خود راه نمى‏دهم‏».
قال(ع): لو كشف الغطاء ما ازددت يقينا: (10) اگر «پرده‏هاى مادى‏» هم، از معارف غيبى برداشته شود; يقين و ايمان كامل من افزون نگردد.
قال(ع): «ما شككت فى الحق مذاريته‏»
«از هنگامى كه حق را شناخته‏ام، هرگز در رابطه با آن ترديد نكرده‏ام‏».
«قد ساله دغلب اليمانى فقال: هل رايت ربك يا اميرالمؤمنين؟ فقال(ع): افاعبد مالا ارى؟فقال: كيف تراه؟ فقال: لا تدركه العيون بمشاهدة العيان ولكن تدركه القلوب بحقايق الايمان‏» (12)
«دغلب يمنى از حضرت سئوال كرد كه: آيا پروردگار خود را ديده‏اى؟ حضرت فرمود: آيا خدايى را كه نمى بينم عبادت كنم؟ دغلب گفت: خدا را چگونه ديده‏اى؟ امام فرمود: چشمها هرگز او را آشكارا نمى بينند; اما قلبها با نيروى ايمان وى را درك مى كنند».
قال(ع): «الهى ما عبدتك خوفا من نارك و لا طمعا فى جنتك بل وجدتك اهلا للعبادة فعبدتك‏» (13)
«خدايا! من ترا به خاطر بيم از كيفر و عذاب يا به طمع بهشت پرستش نكردم; بلكه تو را «چون شايسته عبادت يافتم‏» پرستيدم‏».
علم امام على(ع)
قال على(ع): «ينحدر عنى السيل و لايرقى الى الطير» (14)
«سيل دانش ار و جود من سرازير است و بلنداى انديشه كسى، به اوج شناخت من نمى رسد».
قال(ع): «لكميل بن زياد: يا كميل بن زياد...ها ان ههنا لعلما جما (و اشار بيده الى صدره) لو اصبت له حملة‏» (15) :
«اى كميل! بدان، كه در (سينه) من دانشى است انباشته، اگر افرادى را (شايسته آن) بيابيم‏».
قال(ع): «ايها الناس! سلونى قبل ان تفقدونى فلانا بطرق السماء اعلم منى بطرق الارض‏» (16) :
«اى مردم! پيش از آنكه مرا از دست‏بدهيد، هرچه مى خواهيد، بپرسيد. چرا كه من به راههاى آسمان از راههاى زمين داناترم‏».
قال(ع): «والله لوشئت ان اخبر كل رجل منكم بمخرجه و مولجه و جميع شانه لفعلت ...» (17) :
«به خدا سوگند! اگر بخواهم حكايت هر يك از شما را باز مى گويم كه از كجا آمده، به كجا مى‏رود و همه ويژگيهاى او را بيان مى كنم‏».
قال رسول الله(ص): «على بن ابى طالب اعلم امتى و اقضاهم ...» (18) :
«على بن ابى طالب داناترين امت من و شايسته ترين آنها به داورى است‏».
قال على(ع): «لانا اعلم بالتوراة و اعلم بالانجيل من اهل الانجيل‏» (19) :
«به راستى من از اهل تورات و انجيل به اين دو كتاب آسمانى داناترم‏».
عدل امام على(ع)
قال على(ع): «والله لو وجدته قد تزوج به النساء و ملك به الاماء; لرددته فان فى العدل سعة و من ضاق عليه العدل فالجور عليه اضيق‏» (20) :
«حضرت بعد از رسيدن به خلافت فرمود: «به خدا سوگند! آنچه از (عطاياى عثمان) كه بيهوده از «بيت المال‏» بخشيده، بيابم، باز خواهم ستاند; گرچه مهريه زنها و بهاى كنيزان قرار گرفته باشد. زيرا عدالت‏باعث گشايش دركارهاست و هر آنكس عدالت‏بر او گران آيد، ظلم و ستم بر او گرانتر خواهد بود».
قال(ع): «...لو لا حضور الحاضر و قيام الحجة بوجود الناصر و ما اخذالله على العلماء الا يقاروا على كظة ظالم ولا سغب مظلوم; لالقيت‏حبلها على غاربها و لسقيت آخرها بكاس اولها» (21) :
«اگر نبود حضور انبوه مردم كه به ياريم قيام كرده و حجت را بر من تمام نمودند; و عهد و پيمانى كه خداوند از علما و دانشمندان «هر جامعه‏» گرفته كه در برابر پر خورى ستمگران و گرسنگى (و محروميت) ستمديدگان آرام نگيرند; خلافت را رها كرده و از آن صرف نظر مى‏كردم‏».
قال(ع): «الذليل عندى عزيز حتى آخذ الحق له، والقوى عندى ضعيف حتى آخذالحق منه‏» (22)
«انسان ذليل و «ستمديده‏» نزد من عزيز و سر بلند است تا حق او را از ستمگران بستانم و نيرومند ستمگر در برابر من ناتوان و خوار است تا حق ديگران را از او بگيرم‏».
قال (ع): «فانى سمعت رسول الله(ص) يقول فى غير موطن: «لن تقدس امة لا يؤ خذ للضعيف فيها حقه من القوى غير متعتع‏» (23) :
«هر گز به سعادت و خوشبختى نرسد ملتى كه در آن حق ضعيفان از زورمندان با صراحت گرفته نشود».
قال(ع): «اللهم انك تعلم انه لم يكن الذى كان منا منافسة فى سلطان ولا التماس شى‏ء من فضول الحطام و لكن لنردالمعالم من دينك و نظهرالاصلاح فى بلادك فيامن المظلومون من عبادك و تقام المعطلة من حدودك‏» (24) :
«پروردگارا! تو مى دانى (كه پذيرفتن رهبرى جامعه) نه براى اين بود كه سلطنتى به دست آوريم و يا از متاع پست دنيا چيزى براى خود گيريم، بلكه (تنها هدف ما) بازگرداندن دين به جامعه و برقرارى صلح و آسايش در شهرها بود; تا ستمديدگان آسوده زندگى كنند و احكام شريعت، حياتى دو باره يابد».
قال(ع): «والله لان ابيت على حسك السعدان مسهدا، او اجر فى الاغلال مصفدا، احب الى من ان القى الله و رسوله يوم القيمة ظالما لبعض العباد و غاصبا لشى ء من الحطام‏» (25) :
«به خدا سوگند! اگرشب را بر روى خارهاى «سعدان‏» بيدار بمانم و يا در زنجيرها بسته و كشيده شوم، برايم محبوب تر است از اينكه خدا و رسولش را در حالى ملاقات كنم كه به بعضى از بندگان ستم كرده، و يا از مال دنيا چيزى را غصب نموده باشم‏».@#@
بى اعتنائى به دنيا
قال على(ع): «يا دنيا، يا دنيا! اليك عنى ابى تعرضت؟ ام الى تشوقت؟ لا حان حينك هيهات! غرى غيرى، لا حاجة لى فيك، قد طلقتك ثلاثا لا رجعة فيها! فعيشك قصير و خطرك يسير، و املك حقير» (26)
«اى دنيا! اى دنيا! از من دور شو; خود را به من عرضه مى كنى؟ يا مى خواهى مرابه شوق آورى؟ هر گز! آن زمان كه تو در من نفوذ كنى، فرا نرسد. از من دور شو و ديگرى را فريب ده، من نيازى به تو ندارم و تو را سه طلاقه كرده‏ام كه رجوعى در آن نيست‏».
قال(ع): «والله لدنياكم هذه اهون فى عينى من عراق خنزير فى يد مجذوم‏» (27) :
«به خدا سوگند! دنياى شما در نظر من از استخوان خوك «در دست‏شخص جذامى‏» پست تر است‏».
قال(ع): «ان دنيا كم عندى لاهون من و رقة فى فم جرادة تقضمها، ما لعلى و لنعيم يفنى ولذة لا تبقى‏» (28) :
«دنياى شما نزد من «از برگ جويده شده در دهان ملخ‏» پستراست‏».
قال(ع): «ولؤشئت لا هتديت الطريق الى مصفى هذا العسل و لباب هذا القمح و نسائج هذا القز، و لكن هيهات ان يغلبنى هواى و يقودنى جشعى الى تغير الاطعمة و لعل بالحجاز اواليمامة من لا طمع له فى القرص ولا عهد له بالشبع‏» (29) :
«اگر مى‏خواستم از عسل خالص و مغز گندم براى خود خوراك، و از بافته‏هاى ابريشم، لباس تهيه مى كردم. اما دور باد! كه هوى و هوس بر من غلبه كند و حرص و طمع بر انتخاب غذاهاى لذيذ وادارم نمايد، درحاليكه شايد در سر زمين «حجاز» يا «يمامه‏» كسى باشد كه نه قرص نانى داشته و نه شكم سيرى‏».
قال(ع): «وايم الله «استثنى فيها بمشية الله‏»، لاروضن نفسى رياضة تهش معها الى القرص اذ قدرت عليه مطعوما و تقنع بالملح مادوما» (30) :
«به خدا سوگند! كه به خواست او، نفس خويش را چنان ورزيده سازم و گرسنگى دهم كه به قرص نان و نمكى قانع باشد».
قال(ع): «والله ما كنزت من دنياكم تبرا و لاادخرت من غنائمها وفرا ولا اعددت لبالى ثوبى طمرا ولاحزت من ارضها شبرا» (31) :
«به خدا سوگند! من از دنياى شما، طلا و نقره‏اى نيندوختم و از ثروتهاى آن مالى ذخيره نكردم و براى لباس كهنه‏ام «بدلى تهيه ننمودم، و از زمين آن «حتى يك وجب‏» اختيار نكردم‏».
قال الباقر(ع): «و لقد ولى خمس سنين و ما و ضع آجرة على آجرة...و لا اقطع قطيعا و لا اورث بيضاء و لا حمزاء» (32) :
«على(ع) در پنج‏سال حكومت‏خود نه خانه‏اى ساخت و نه زمينى را به خود اختصاص داد و نه ثروتى (از طلا و نقره) به ارث گذاشت‏».
قال(ع): «قبض على(ع) و عليه دين ثمانماة الف درهم‏» (33) :
«على(ع) از دنيا رفت در حالى كه هشتصد هزار در هم، بدهكار بود».
قال على(ع): «والله لقد رقعت مدرعتى هذه حتى استحييت من راقعها» (34) :
«به خدا سوگند! آنقدر پيراهن خود را وصله زدم، كه از وصله كننده آن خجالت كشيدم‏».
پايدارى در اقامه حق
قال(ع): «ما ضعفت ولا جبنت ولا خنت و ايم الله لابقرن الباطل حتى اخرج الحق من خاصرته‏» (35) :
«هر گز ضعيف و ناتوان نشده و نترسيدم و خيانت و سستى - در كار اسلام و مسلمين - نكرده‏ام و سوگند به خدا، باطل را مى‏شكافم تا حق را از پهلوى آن بيرون بياورم‏».
قال(ع): «انى والله لو لقيتهم واحدا و هم طلاع الارض كلها ما باليت و لا استوحشت‏» (36) :
«به خدا سوگند! اگر به تنهايى با (دشمنان) روبرو شوم، در حالى كه تمام زمين را پركرده باشند، نمى ترسم و (از نبرد با آنها) باكى به خود راه نمى دهم‏».
قال(ع): «انا وضعت فى الصغر بكلا كل العرب وكسرت نواجم قرون ربيعة و مضر» (37)
«من در نوجوانى بزرگان و شجاعان عرب را به خاك افكندم و شاخه‏هاى بلند درخت قبيله «ربيعه‏» و «مضر» را در هم شكستم‏».
قال(ع): «والله لو تظاهرت العرب على قتالى لما وليت عنها و لو امكنت الفرص من رقابها لسارعت اليها» (38)
«به خدا سوگند اگر تمام قوم عرب به جنگ با من اجتماع كنند من از نبرد روى نگردانم و اگر فرصتى مناسبى به دستم آيد به سوى آنان مى شتابم و نابودشان مى‏كنم‏».
قال(ع): «ولعمرى ما على من قتال من خالف الحق وخابط الغى من ادهان ولا ايهان‏» (39)
«به جان خودم سوگند! كه در مبارزه با مخالفان حق و كسانى كه در گمراهى غوطه ورند، درنگ و سستى نخواهم كرد».
عشق و شهادت
قال على(ع): «انى الى لقاءالله لمشتاق و حسن ثوابه لمنتظر راج‏» (40)
«همانا، من به ملاقات پروردگار مشتاق و به پاداش نيكوى او اميدوارم‏».
قال(ع): «والذى نفس بن ابى طالب بيده لالف ضربة بالسيف اهون على من ميتة على الفراش فى غير طاعة الله‏». (41)
«قسم به خدايى كه جانم به دست اوست تحمل هزار ضربه شمشير (در راه خدا) براى من آسان تر است از مرگ در بسترى كه در راه طاعت‏خدا نباشد».
قال(ع): «والله لابن ابى طالب انس بالموت من الطفل بثدى امه‏». (42)
«به خدا سوگند! علاقه فرزند ابى طالب به شهادت در راه خدا، بالاتر از علاقه طفل به شير پستان مادر است.»
قال(ع): «ماكنت الا كقارب ورد وطالب وجد» (43)
«سرور من به هنگام شهادت، همانند شادى تشنه‏اى است كه، ناگهان به (چشمه) آبى برسد و يا گم كرده‏اى كه گمشده خود را بيابد».
قال(ع): «لولا طمعى عند لقائى عدوى فى الشهادة و توطينى نفسى على المنية لاحببت الا القى مع هؤلآء يوما واحدا، و لا التقى بهم ابدا» (44)
«به خدا سوگند! اگر به هنگام پيكار، خود را براى مرگ در راه خدا آماده نساخته بودم، دوست نداشتم حتى يك روز با اين مردم روبه رو شوم و با آنها ملاقات كنم‏».
قال(ع): «نسال الله منازل الشهداء و معايشة السعداء، و مرافقة الانبياء» (45)
«از خدا مى خواهم كه درجات شهيدان، و زندگى سعادتمندان و همنشينى پيامبران را به ما عنايت كند».
پى‏نوشتها:
1- نهج البلاغه صبحى صالح، خطبه 2.
2- نهج البلاغه، خطبه 154.
3- نهج البلاغه صبحى صالح، خطبه‏239.
4- همان «عبده‏»، خطبه 185.
5- همان، خطبه‏96.
6- نهج البلاغه صبحى صالح، خطبه 144.
7- همان، خطبه 2
8- همان، خطبه 162.
9- نهج البلاغه فيض، خطبه 22.
10- بحار، ج‏69، ص‏209.
11- همان، خطبه‏96
12- نهج البلاغه صبحى صالح، كلام‏179.
13- بحار، ج 41، ص 14
14- نهج البلاغه فيض، خطبه‏3
15- همان، حكمت‏139.
16- همان خطبه 231.
17- همان، خطبه 174.
18- بحار، ج 40، ص 144.
19- همان، ج 40، ص‏137.
20- نهج البلاغه صبحى صالح، كلام 15.
21- همان خطبه‏3.
22- همان، كلام،37.
23- همان، نامه‏53.
24- نهج البلاغه، خطبه 131.
25- همان، كلام 224.
26- نهج البلاغه صبحى صالح، كلمات قصار، ش‏77.
27- همان، ش‏236.
28- همان، ش 224.
29- همان، نامه 45.
30- نهج البلاغه، نامه 45.
31- همان.
32- بحار، ج 40، ص 322.
33- همان، ص 338.
34- نهج البلاغه، نامه 45.
35- نهج البلاغه فيض، خطبه‏103.
36- نهج البلاغه صبحى صالح، نامه 62.
37- نهج البلاغه صبحى صالح، خطبه 192.
38- نهج البلاغه فيض، نامه 45.
39- همان، خطبه 24.
40- نهج البلاغه صبحى صالح، نامه 62.
41- همان، خطبه‏123.
42- همان، خطبه 5.
43- همان، نامه‏23.
44- همان، نامه 35.
45- همان، خطبه‏23.
الياس محمد بيگى
مطالب مرتبط :
* نام و نام خانوادگی :
* متن نظر :