امروز:
چهار شنبه 3 خرداد 1396
بازدید :
1288
پـرتـوى از سيـره و سيماى اميرالمومنين امام على (ع)
اميرالمـومنين امام على(ع) چهارمين پسرابوطالب,در حدود سى سال پـس از واقعه فيل و بيست و سه سال پيـش از هجـرت در مكه معظمه, از مادرى بزرگـوار و با شخصيت , به نام فاطمه , دختر اسد بن هشام بـن عبـدمناف روز جمعه سيزده رجب در كعبه به دنيا آمد. على(ع)تا شش سالگى در خانه پدرش ابوطالب بود در اين تاريخ كه سن رسول خدا(ص) از ســـى ســال گذشته بـود در مكه قحطى و گرانى پيـش آمد وايـن امر سبب شد كه علـى (ع) به مدت هفت سال در خانه پيامبر اكرم (ص) , تا اول بعثت زندگـى كند و در مكتب كمال و فضيلت آن حضـرت تـربيت شـود. اميـرالمـومنيـن در خطبه 192 نهج البلاغه مـى فرمايد:
ولقـد كنت اتبعه اتباع الفصيل اثر امه, يرفع لى فى كل يوم من اخلاقه علما, و يامرنى بالاقتداء به.(1) و مـن در پى او بـودم چنانكه بچه در پى مادرش , هر روز براى من از خلق و خوى خويـش نشانه اى برپا مى داشت ومرا به بيرون آن مـى گماشت. بعد از آن كه محمـد (ص) به پيامبرى مبعوث گرديد, على (ع) نخستين مردى بود كه به او گرويد. براى اوليـن بار ابوطالب پسر خود را ديد كه با پسر عموى خـود مشغول نمازاند. گفت: پسرجان چه كار مى كنى؟ گفت:
پدر, مـن اسلام آورده ام و براى خدا با پسر عموى خويش نماز مى گزارم. ابوطالب گفت: از وى جدا مشـو كه البته تـو را جز به خير و سعادت دعوت نكرده است,(2) ابـن عباس مى گـويد: نخستيـن كسى كه با رسول خدا(ص) نماز گزارد, على بود.روز دوشنبه رسول خدا(ص) به مقام نبـوت برانگيخته شد, و از روز سه شنبه على نماز خـواند.(3) در سال سوم بعثت بعد از نزول آيه(وانذر عشيرتك الاقربيـن) (4) يعنى خـويشان نزديكتر خـود را انذار كـن رسـول خدا (ص) بنى عبدالمطلب را كه حدود چهل نفر بـودند دعوت كرد و به آنها ناهار داد, اما آن روز نشـد سخـن بگـويد, روز ديگر آنها را دعوت كردوبعدازصرف ناهار بهآنها فرمود: كدام يك از شما مرا يارى كرده و به من ايمان مـىآورد تا برادر و جانشيـن بعد از مـن باشد, علـى(ع) برخاست و فرمود: اى رسول خدا مـن حاضرم تو را در اين راه يارى دهـم. فرمود: بنشيـن. آن گاه سخـن خويش را تكرار كرد و كسى برنخاست و فقط على (ع) برخاست و فرمود: مـن آماده ام فرمود بنشيـن.بار سوم رسول خدا(ص) سخـن خود را تكرار كرد. باز على(ع) برخاست و آمـادگـى خـــود را بـراى يارى و همراهـى پيامبر اعلام كـرد. پيامبـراكرم (ص) فرمـود:
ان هذا اخى و وصييى و وزيرى و وارثى وخليفتـى فيكـم مـن بعـدى. (5) اين على,برادر و وصى و وارث و جانشين من درميان شما پس ازمن مى باشد بعد از سيزده سال دعوت رسول خدا (ص) در مكه, مقدمات هجرت آن حضرت به مدينه فراهـم شد, در شب هجـرت , پيـامبر اكـرم(ص) بــه علـى (ع) فــرمـود : لازم است در بستر مـن بخوابـى, علـى (ع) در بستر رسـول خدا (ص) خـوابيد و آن شب كه اول ربيع الاول سال چهاردهـم بعثت بـود, ليله المبيت ناميده مى شود و بر اساس روايات در هميـن شب آيه اى درباره على (ع) نازل شد.(6) چند شب پيـش از هجرت, شبى رسول خـدا (ص) همراه على(ع) به جانب كعبه حركت كردند. پيامبر اكرم (ص) به علـى (ع) فرمود: روى شانه مـن سوار شو. على (ع) روى شانه رسول خدا(ص) سوار شد و مقدارى از بتهاى كعبه را از جا كندند و در هـم شكستند و آنگاه متـوارى شدند تا قريـش نداننـد كه ايـن كار را چه كسـى انجام داده است.(7) بعداز هجرت پيامبراكرم(ص) على(ع) به فاصلـه سه روز , بعد از آنكه امانتهاى رسول خدا را به صاحبانـش داد, همــراه فـواطـم; يعنـى مادرش فاطمه بنت اسـد و فاطمه دختر رسول خـدا(ص) و فاطمه دختر زبير و مسلمانانى كه تا آن روز موفق به هجرت نشـده بـودند, عازم مـدينه گرديد. وقتى وارد مدينه شد پاهايـش مجروح شده بـود, رسول خدا(ص) چون او را ديد از فـداكارى آن حضرت قـدردانى و تشكر كرد. در سال اول هجرت كه پيامبراكرم(ص) ميان مهاجر انصار رابطه برادرى را برقرار ساخت به علـى (ع) فرمـود:
انت اخـى فـى الدنيا و الاخره.
تو در دنيا و آخرت برادر مـن هستى.(8) در سال دوم هجرت,اميرالمـومنين (ع) با فاطمه زهرا (س) ازدواج كرد در رمضان سال دوم هجـرت, دو افتخار بزرگ نصيب على بن ابيطالب (ع) شــد ; روز نيمه ماه رمضان سال دوم (ياسوم) خداوند, امام حسـن مجتبى (ع) را بــه على (ع) داد و در هفدهم ماه رمضان سال دوم, جنگ بدر پيش آمد كه شجاعت و قهرمانى اميرالمومنين(ع) زبانزد خاص و عام گرديد. شيخ مفيد مى گـويد: مســلمانان در جنگ بدر هفتاد نفـر از كفار را كشتند كه 36 نفـر آنها را على (ع) بـه تنهايى كشت و در كشتـن بقيه هـم ديگران را يارى نمود.(9) در شوال سال سوم هجرت, غــزوه معـروف احـد پيـش آمـد. نام على (ع) در ايـن غزوه هم مانند بدر پرآوازه است در هميـن غزوه بود كه رسول خدا (ص) درباره على (ع) فرمـود:
ان عليا منى و انا منه(10)
همانا على از من است و مـن از اويـم. و در هميـن غزوه بـود كه منـادى در آسمـان نـدا كــرد:
لاسيف الا ذوالفقار و لا فتـى الا على.(11)
شمشيرى جز ذوالفقار و جـوانمردى جز علـى نيست. در سال سـوم (يا چهارم) هجـرت بـود كه خداوند متعال , امام حسين (ع) را به اميرالمومنيـن عطا فرمود. پسـرى كه نه نفـر امام بـر حق از نسل مبارك وى پديد آمدند. در شوال سال پنجــم, غـزوه خنـدق (يـا احـزاب) پيش آمد و على (ع) در مقابل عمرو بن عبـدود به مبـارزه ايستـاد, رسـول خـدا(ص) فـرمـود:
بـرزالايمان كله الى الشرك كله.(12)
(تمام ايمان كه على است درمقابل تمام شرك كه عمرو بن عبدود است به جنگ ايستاد) و نيز فرمود:
لمبارزه على لعمرو افضل مـن اعمال امتى الى يوم القيمه (13)
مبارزه على در مقابل عمرو, بـرتـر از اعمال امتم تا روز قيامت است. در سال هفتـم هـجـرت غزوه خيبـر روى داد كه رسـول خـدا (ص) فـرمــــود:
انـى دافع الرايه غدا الـى رجل يحب الله و رسوله و يحبه الله و رسوله كـرار غير فرار لايرجع حتـى يفتح الله له.(14) فـردا ايـن پـرچـم را به دست كسـى مى دهم كه خدا و رسولش را دوسـت مى دارد, و خدا و رسولـش هـم او را دوست مى دارند, و حمله كننده اى است كه گريزنـده نيست و بـر نمـى گردد تا خداوند تا خـداونـد به دست او فتح و پيـروزى آورد. در سال هشتم هجـرت, در بيستـم ماه رمضان, رسـول خدا (ص) مكه را فتح كرد و آخريـن سنگر مستحكـم بت پرستـى را از ميان برداشت و به حسب بعضـى از روايــات اميـر الـمـومنيـن علـى (ع) در روز فـتـح مكـه بـه افتخـار پا نهادن روى شانه رسـول خـدا(ص) براى شكستـن بتها نائل گرديد. بعد از فتح مكه غزوه حنيـن و سپـس غزوه طائف پيـش آمد و علـى (ع) همراه رســول خـدا (ص) بـود, در غزوه حنين فـقط نـه نـفر از جمله امير المـومنيـن با رسـول خدا (ص) باقـى ماندند و ديگران گريختند. در سال نهم هجرت, غزوه تبوك پيـش آمد, و از 27 غزوه رسول خدا(ص) فقط در اين غزوه على (ع) همراه آن حضرت نبـود, چون پيغمـبر او را بـه جانشينـى خـــود در مدينه گذاشت, و حديث معروف منزلت در هميــن باره است كـه پيامبر اكرم (ص) به على (ع) فرمود:
اما ترضـى ان تكـون منى بمنزله هارون مـن مـوسـى الا انه لا نبـى بعدى.(15) آيا خشنود نيستى كه منزلت تو نسبت به مـن, همانند منزلت هارون نسبت به موسى باشـد, جز آن كه پـس از مـن پيامبرى نيست. و در هميـن سال بـود كه علـى (ع) دستـور يافت تا آيات سـوره برائــت را از ابـوبكر بگيرد و آنها را از طرف پيغمبر بر بت پرستان بخواند. در سال دهم هجرت, در پنجـم ذى القعده, پيامبر اكرم (ص), على (ع) را به يمن فـرستاد تا مردم را به اسلام دعوت كنـد, و بـر اثـر دعوت وى بسيارى از مردم به دين مبين اسلام در آمدند. در هميـن سال بـود كه قضيه غدير خـم پيـش آمد كه رسول خدا (ص) در آن روز ضمـن معرفى اميرالمومنين به عنوان جانشيـن خود فرمود:
من كنت مولاه, فهذا على مـولاه(16)
هر كه مـن رهبر اويـم , ايـن على رهبراوست ايـن حـديث را 110 نفــر صحـابـى و 84 نـفـر از تـابـعيـن و 360 نـفــر از دانشمندان سنـى از قرن دوم تا قرن سيزدهم هجرى روايت كرده اند. در سال يازدهـم هجـرى , رسـول خـدا (ص) از دنيـا رفت, علـى (ع) مـى گـويـد:
وفاضت بيـن نحرى و صدرى نفسك .(17)
جان گرامـى ات ميان سينه و گردنـم ازتـن مفارقت نمـود. در حالى كه بنا بـه وصيـت نبـى (ص) وصى او على (ع) مشغول غسل و كفن و دفـن حضرتـش بـود, اصحاب سقيفه در سقيفه بنـى ساعـده دسـت به نوعى كودتا زدند. تـوطئه شـومى كه آثار و عوارض آن تاريخ را سياه و سرنوشت مردم را تيره و تباه كرد و سنت سيئه اى پايه گذارى شـد كه از آن پـس در هـر عصـر و نـسـل درظلمت شب, بوزينگان اموى و عباسى يكى پس از ديگرى بر تخت جستند و رهبرى امت اسلامى را به بازى گرفتند. به عبارت ديگر آنچه در سقيفه اتفاق افتاد زير بناى خيانتى بـزرگ و تاريخـى به مسلــمانان بـود, زيرا به تعبير فنـى كلمه, با تقدم (مفضـول) بر افضل اصحـاب سقيفه بـا تـردستـى تمـام در ايـن مـاجـرا پيـروز شـدنــد و اميرالمومنين (ع) را با آن همه سوابق درخشان جهاد و دانش و تقوا , خانه نشيـن نمـودنـد. و 25 سال تمام , نه تنها حق مسلـم علـى(ع) زير پاى رز زور و تزويـر نهاده شـد, بلكه مهمتر آن كه حق تمامـى آحاد و افراد ملتـى كه بايد زمامـدارى عادل و آگـاه بـر آنها حكـومت كنـد پـايمـال گـرديـد.@#@ سرانجام همين نوع خلافت بود كه زمينه سلطه و حاكميت بنى اميه و سپس بنى عباس را فراهـم ساخت, و هميـن سنت سيئه تقدم مفضول بر افضل بـود كه بهانه اى به دست بهانه جويان داد تا حقيقت را فـداى مصلحت نفسانى خـويـش كننـد. در دوران حكـومت پنج ساله اميرالمـومنين, عواملى دست به دست هم داد و مانع اصلاحات و عدالتى كه على (ع) مى خـواست شد. در اين مدت وقت اميرالمومنيـن بيشتر صرف خنثـى كردن تـوطئه ها و مبارزه با ناكثين ; يعنى پيمان شكنانى چـون طلحه و زبير و قاسطين; يعنى ستمگران و زورگـويانى چـون معاويه و پيروانـش و مارقيـن; يعنـى خـارج شـونـدگـان از اطـاعت علـى (ع) چـون خـوارج نهروان گـرديد. اميرالمومنين(ع) در تمام دوران عمر 63 ساله خـود, در حد اعلاى پاكى و تقوا, درستى , ايمان و اخلاص , روى حساب لاتاخذه فـى الله لـومه لائم زندگى كرد و جز خدا هدفـى نداشت و هر كارى كه مـى كرد به خاطر خـدا بـود , و اگر به پيامبر اكرم (ص) آن همه شيفته بود براى خدا بـود. او غرق ايمان و اخلاص به خداى متعال بـود, آن تمام عمـرش رابا طهارت و تقـوا سپـرى كـرد و طيب و طاهر و آراسته به تقـوا خدا را ملاقات نمود, در خانه خدا به دنيا آمد و در خانه خدا هـم از دنيا رفت . او به راستى دلباخته حق بـود همان وقتـى كه شمشير بر فرق مباركـش رسيـد فرمـود:
فزت و رب الكعبه
به خداى كعبه رستگار شدم شهادت آن حضرت در شب 21 رمضان سال چهلـم هجـرى اتفاق افتاد.(18)
نكته هاى بـر جسته از سيره امام على (ع)
1ـ در جريان شـوراى شـش نفرى كه به دستور عمر براى انتخاب خلـيفه بعــد از او تشكيل شد, عبدالرحمان بـن عوف كه خود از را خلافـت معــذور داشته بود ظاهرا در مقام بـى طرفى قرار گرفت و نامزدى خلافت را در امام على (ع) و عثمان منحصـر دانست و بر آن شد تا در ميان آنان يكى را برگزيند. از على خـواست تا با او به كتاب خـدا و سنت رسـول الله و روش ابـوبكر و عمر بيعت كند. اما امام علـى (ع) فرمود: مـن بر اساس كتاب خدا و سنت رسول خدا و طريقه و روش خود در ايـن كار مى كوشم. اما هميـن مساله چون به عثمان پيشنهاد شد, در دم پذيرفت و به آسانى به خلافت رسيـد 2ـ امام علـى (ع) پـس از قبل عثمـان آنگـاه كه بنا بـه درخـواسـت اكثـريت قاطع مردم مسلمان ناچار به پذيرش رهبرى بـر آنــــــــان گرديـد, در شـرايطـى حكومت رابه دست گرفت كه دشـواريها در تمام زمينه ها آشكار شده بـود, ولى امام باهمه مشكلات موجـود سياست انقلابى خـود را در سه زمينه : حقوقى, مالى و ادارى, آشكار كرد.
الف ـ در عرصه حقوقى:
اصلاحات او در زمينه حقوقى, لغو كردن ميزان برترى در بخشش و عطا و يكسانى و بـرابـر دانستـن همه مسلمـانها در عطـايـا و حقـوق بـود و فـرمود: خوار نزد من گرامى است تا حق وى را باز ستانـم , و نيرومند نزد مـن ناتـوان است تـا حق ديگـرى را از او بگيـرم.
ب ـ در عرصه مالى :
امام على (ع)همه آنچه را كه عثمان از زمينها بخشيده بود و آنچه از اموال كه به طبقه اشراف هبه كرده بـود, مصادره نموده و آنان را در پخـش اموال به سياست خود آگاه ساخت, و فرمود: اى مردم, من يكى از شمايم , هرچه مـن داشته باشم شما نيز داريد و هر وظيفه كه بر عهده شما باشد بر عهده من نيز هست . مـن شما را به راه پيغمبر مـى برم و هر چه را كه او فـرمان داده است در دل شما رسـوخ مـى دهـم. جز ايـن كه هر قطعه زمينى كه عثمان آن را به ديگران داده و هر مالى كه از مال خـدا عطا كرده بايد به بيت المال باز گردانيده شـود. همانا كـه هيچ چيز حق را از ميان نمى برد, هر چند مالـى بيابـم كه با آن زنـى را به همسرى گرفته باشند و كنيزى خريده باشند حتى مالى را كه در شهرها پراكنده باشند آنان را باز مى گردانـم. در عدل, گشايش است و كسـى كه حق بـر او تنگ بـاشـد, ستـم بـر او تنگتـر است.(19)
ج ـ در عرصه ادارى:
امـام علـى (ع) سيـاست ادارى خـود را بـا دو كـار عملـى كرد:
1ـ عزل واليان عثمان در شهرها 2ـ واگذاشتـن زمامدارى به مردانى كه اهل ديـن و پاكى بودند. به هميـن جهت فرمان داد تا عثمان بـن حنيف, والى بصره گردد و سهل بن حنيف, والى شام, و قيـس بـن عباده, والى مصر و ابو موسى اشعرى, والى كوفه, و درباره طلحه و زبير كه بر كوفه و بصره ولايت داشتند نيز چنيـن كرد و آنها را با ملايمت از كار بـر كنار ساخت. امام(ع) معاويه را عزل نمـود وحاضر به حاكميت چنان عنصر ناپاكى بر مردم شام نبـود. موضع امام در آن شرايط و اوضاع, هجوم به معاويه و پاكسازى او از نظر سياسى بود, او خويشتـن را مسئول مى ديد كه مستقيما انشعاب و كـوشـش در تمرد و سرپيچـى غير قانـونى را از بين ببرد و ايـن خلل را معاويه و خط بنى اميه به وجود آورده بـودند. امام (ع) مى بايست ايـن متمردان را پاكسازى كند; زيرا پاكسازى كالبـد اسلام از پليديها, وظيفه امام بـود; هر چنـد امرى دشـوار مـى نمـود. به عبارت ديگـر علت عزل معاويه و اعلان جنگ بـر ضـد او, انگيزه مكتبى بود كه انگيزه اى بزرگ به شمار مى رفت. و بديـن گونه امام على (ع) در دو ميدان نبرد مـى كرد: ميدانى بر ضد تجزيه سياسـى و ميدانـى بر ضـد انحراف داخلـى در جامعه اسلامـى , انحـرافـى كه در نتيجه سياست سابق از جبهه گيرى غير اسلامـى شكل گرفته بـود. و از اينجا ارزش كارهاى امام (ع) در پاكسازى آن اوضاع منحرف و باز ستاندن امـوال از خائنان, بـى هيچ نرمى و مـدارا, آشكار مـى گردد. امام على (ع) مى فرمـود: همانا كه معاويه خطـى از خطهاى اسلام و مكتب بزرگ آن را نشان نمى دهد بلكه جاهليت پـدرش ابـوسفيان را مجسـم مـى سازد, او مـى خـواهـد مـوجـوديت اسلام را به چيزى ديگر تبـديل سازد و جامعه اسلامـى را به مجمعى ديگر تغيير دهد, مى خـواهد جامعه اى بسازد كه به اسلام و قرآن ايمان نداشته باشند. او مى خـواهد خلافت به صـورت حكـومت قيصر و كسرى درآيد.(20) با همه مشكلاتى كه براى امام (ع) پيش آمد آن حضرت از مسير خـويـش عقب نشينى نكرد, بلكه در خط خويش باقى ماند و كار ضربه زدن به تجزيه طلبان را تا پـايان زندگانى شريف خود ادامه داد و تا آن دم كـه در مسجد كـوفه بـه خـون خويــش در غلطيد, براى از بيـن بـردن تجزيـه, با سپاهى آمـاده حركت به سـوى شام بـود تا سپاهـى را كه از باقـى سپـاهيـان اسلام جـدا شـده بـود به رهبـرى معاويه اداره مـى شـد از بيـن ببرد. بنابراين امام (ع) در چشـم مسلمانان آگاه تنها كسى بـود كه مى تـوانست پـس از عميق شدن انحراف و ريشه دوانيدن آن در پيكره اسلام , دست به كار شـود و با هرعامل جور و تبعيض و انحصار طلبى بجنگد.
پي نوشت ها:
1ـ نهج البلاغه صبحى صالح, خطبه 192. 2ـ تاريخ طبرى, ج 2, ص 58 3ـ همان, ج 2, ص 53 ـ 56. 4ـ سوره شعرا آيه 214. 5ـ تـاريخ طبـرى ج 2, ص 62و63 ـ و تـاريخ كـامل ج 2, ص 41و42. 6ـ سوره بقره , آيه 207. 7ـ دلائل الصدق, ج 2,ص 294. 8ـ اسدالغابه, ج 4,ص 16. 9ـ ارشاد مفيد,ص 35ـ 37. 10ـ دلائل الصدق,ج 2,ص 271 ـ 274. 11ـ دلائل الصدق, ج 2 ,ص 301. 12ـ دلائل الصدق, ج 2, ص 259. 13ـ دلائل الصدق ج 2,ص 175. 14ـ همان, ج 2, ص 254 ـ 259. 15ـ دلائل الصدق ج 2, ص 251. 16ـ الغدير , ج 1, ص 14 ـ 213. 17ـ نهج البلاغه صبحى , خطبه 102. 18ـ براى آگاهى بيشتر به كتاب ارزشمند سيماى على(ع) نوشته دكتر محمد ابراهيـم آيتى مراجعه شود. 19ـ شـرح نهج البلاغه ابـن الحـديـد, ج 1, ص 296. 20ـ زنـدگـانـى تحليل پيشـوايـان مـا, ص 88.
محمد على كوشا - سيره و سخنان پيشوايان ص117
مطالب مرتبط :
نام و نام خانوادگی :
پست الکترونیک :
متن نظر :