امروز:
دوشنبه 3 مهر 1396
بازدید :
1644
فضائل و سيره فردى امام على(ع)
(سرگذشتها)
1- روزى اميرالمؤمنين صلوات الله عليه به بازار كرباس فروشان آمد، دكاندارى ديد كه قيافه خوبى داشت، فرمود: اى شخص دوتا لباس مى‏خواهم كه قيمت آنها پنج درهم باشد، مرد برخاست و گفت: يا اميرالمؤمنين آنچه بخواهى در دكان دارم، امام ديد كه دكاندار او را شناخت، لذا از آنجا دور شد. به دكانى رسيد كه فروشنده آن غلام بود، امام از او دو لباس خريد به پنج درهم، يكى را به سه درهم و ديگرى به دور درهم، آنگاه به قنبر فرمود: سه درهمى را تو بپوش. قنبر گفت: آنرا شما بپوشيد كه بالاى منبر مى‏رويد و بر مردم خطبه مى‏خوانيد. امام فرمود: تو جوانى، آرزوى جوانى دارى، من از خدايم شرم مى‏كنم كه خود را در لباس بر تو ترجيح بدهم. شنيدم رسول خدا (ص) درباره غلامان مى‏فرمود: از آنچه مى‏پوشيد بر آنها بپوشانيد و از آنچه مى‏خوريد به آنها بخورانيد: «قال و انت شابّ و بك شَرَهُ الشّباب و انا استحيى من ربى أن اتفضّلَ عليك سمعتُ رسول اللّه (ص) يقول: اَلِبسوهم ممّا تَلْبَسون و اطعموهم ممّا تأكُلُون...»1
* * *
2- اميرالمؤمنين صلوات الله عليه در راه كوفه با يك نفر «ذمى» راه مى‏رفتند، مرد ذمى به او گفت: بنده خدا كجا مى‏روى؟ فرمود: مى‏خواهم به كوفه بروم، بعد از مدتى، مرد ذمى به راه ديگرى برگشت و خواست از امام جدا شود، حضرت نيز به راه او رفت، مرد ذمى گفت : بنده خدا مگر نگفتى كه به كوفه مى‏روم؟ اما فرمود آرى به كوفه مى‏روم، ذمى گفت: اينجا راه كوفه نيست، حضرت فرمود: ميدانم راه كوفه نيست، گفت: پس چرا با من مى‏آيى؟ فرمود: كمال رفاقت آنست كه شخص در وقت جدا شدن به احترام رفيق، مقدارى او را مشايعت كند، پيامبر ما به ما چنين ياد داده است. «قال له اميرالمؤمنين (ع) هذا من تمام الصحبة ان يشيّع الرجل صاحبه هنيئة اذا فارقه و كذلك امرنا نبينا (ص)». مرد ذمى گفت: آيا پيامبرتان چنين دستور داده است؟ فرمود: آرى، ذمى گفت: پس آنكه به او ايمان آورده‏اند در اثر اين چنين اخلاق پسنديده است، گواهى مى‏دهم كه من نيز بر دين تو هستم، آنگاه با آن حضرت به كوفه آمد و چون امام را شناخت اسلام آورد. 2
* * *
3- جوانى بنام ابى نيزر از فرزندان نجاشى پادشاه يمن در كودكى به مدينه آمد در محضر رسول خدا (ص) به اسلام مشرف گرديد، او درخدمت آن حضرت زندگى مى‏كرد، پس از رحلت رسول الله (ص) در خدمت فاطمه و فرزندان او (عليهم السلام) بود. ابو نيزر گويد: من حراست دو مزرعه اميرالمؤمنين (ع) را به عهده داشتم كه يكى «عين ابى نيزر» و ديگرى «بُغيبه» بود، روزى آن حضرت در مزرعه به من فرمود: طعامى براى خوردن هست؟ گفتم: دارم ولى آن را براى اميرالمؤمنين خوش ندارم، كدوى مزرعه است كه با روغن كهنه دنبه گوسفند تهيه كرده‏ام،فرمود: بياور، آوردم . امام برخاست و در جوى آب دست خويش را شست، بعد مقدار از آن كدو را ميل فرمود، سپس دست خويش را خاكمال كرد و با دو دست مقدارى آب نوشيد،بعد فرمود: ابانيزر دستها پاكترين ظرفند، آنگاه با رطوبت دستها شكم مبارك خويش را مسح كرد و فرمود: هر كه شكمش او را داخل آتش كند، خدا او را از رحمت خويش دور فرمايد: «من ادخله بطنه فى النار فابعده الله». آنگاه كلنگ را به دست گرفت و براى كندن چشمه به دورون آن رفت، كلنگ مى‏زد و همهمه مى‏كرد، سپس از چشمه بيرون آمد كه هنوز از آب خبرى نبود، پيشانى آن حضرت عرق مى‏ريخت، دفعه ديگر داخل چشمه گرديد، كلنگ مى‏زد، آنگاه چشمه به آب رسيد، آب مانند گردن شتر بيرون مى‏زد امام به سرعت بيرون آمد و فرمود: خدا را گواه ميگيرم كه آن در راه خدا صدقه است . ابا نيزر براى من دواة و صحيفه بياور، به زودى آن دو را محضرش آوردم نوشت: «بسم الله الرحمن الرحيم» على اميرالمؤمنين اين دو مزرعه معروف به عين ابى نيزر و بغيبه را صدقه جارجه بر فقراء اهل مدينه و ابن سبيل قرار داد. خدا چهره على را در روز قيامت از آتش جهنم نگاه دارد. اين دو قابل فروش و هبه به ديگرى نيستند تا روزى كه به خدا ارث رسند و او بهترين وارثان است مگر آنكه حسن و حسين به آن دو احتياج پيدا كنند كه مطلق در اختيار آن دو مى‏باشند. «بسم الله الرحمن الرحيم هذا ما تصدق به على اميرالمؤمنين تصدق بالضيعتين المعروفتين بعين ابى نيزر و البغيبة على فقراء المدينة و ابن السبيل ليقى الله بهما وجهه حرالنار يوم القيامة لاتباعا ولا توهبا حتى يرثهما الله و هو خير الوارثين الا ان يحتاج اليهما الحسن و الحسين فهما طلق لهما و ليس لغيرهما». محمد بن هشام گويد: امام حسين (ع) را قرضى پيش آمد، معاويه به او نوشت حاضرم «عين ابى نيزر» را به دويست هزار دينار بخرم، امام قبول نفرموده وگفت: «انّما تصدق بها ابى ليقى الله وجهه حّرالنار» من به هيچ قيمتى آنرا نخواهم فروخت (الكنى والالقاب كلمه مبرد، سيرالائمة ج 1، ص 321).
* * *
4- روزى اميرالمؤمنين صلوات الله عليه ديد زنى مشك آبى به دوش گرفته مى‏برد، امام مشك آب را از او گرفت، و به محلى كه زن مى‏خواست، آورد آنگاه از حال زن پرسيد، زن گفت: على بن ابيطالب شوهر مرا به بعضى از ثغور فرستاد، در آنجا كشته شد، چند طفل يتيم براى من گذاشت، احتياج مرا وادار كرده براى مردم خدمت كنم، تا خود و اطفالم را تأمين نمايم. امام سلام الله عليه از آنجا بازگشت، شب را با ناراحتى به روز آورد، سپس زنبيلى كه در آن طعام بود برداشت و قصد خانه زن كرد، بعضى از يارانش گفتند: بگذاريد ما ببريم فرمود: كيست كه بار مرا در قيامت بردارد؟ چون به درخانه زن رسيد، زن پرسيد كيست؟ فرمود: من همان بنده خدا هستم كه ديروز مشك آب را براى تو آوردم، در را باز كن براى بچه‏هايت طعام آورده‏ام. زن گفت: خدا از تو راضى باشد و ميان من و على بن ابيطالب حكم كند، سپس در را باز كرد، امام داخل شد، فرمود: من كسب ثواب را دوست دارم، مى‏خواهى تو خمير كن و نان بپز و من بچه‏ها را آرام كنم و يا من خمير كنم تو آنها را آرام كنى؟ زن گفت: من به نان پختن آگاهترم، زن شروع به خمير گرفتن كرد، امام گوشت را آماده كرد، لقمه لقمه به دهان اطفال گوشت و خرما مى‏گذاشت و به هر يك مى‏فرمود: على را حلال كن در حق تو قصور شده است . چون خمير آماده شد، زن گفت: بنده خدا تنور را آتش كن، امام صلوات الله عليه تنور را آتش كرد، حرارت شعله به چهره آن انسان مافوق مى‏رسيد مى‏گفت: بچش يا على اين سزاى كسى است كه زنان بيوه و اطفال يتيم را ضايع كند، در اين ميان زنى از همسايه داخل خانه شد او اميرالمؤمنين (ع) را شناخت به زن صاحب خانه گفت: واى بر تو اين كسيت كه براى تو تنور را آتش مى‏كند؟ زن جواب داد مردى است كه به اطفال من رحم كرده است، زن همسايه گفت: واى بر تو اين اميرالمؤمنين على بن ابيطالب است . آن زن چون امام را شناخت پيش دويد و گفت: «و احيائى منك يا اميرالمؤمنين» اى امير مؤمنان از شرمندگى آتش گرفتم، مرا ببخشيد، امام (ع) فرمود: «بل واحيائى منك يا امة الله فيما قصرت فى حقك» بلكه من از تو شرمنده‏ام اى كنيز خدا در حق تو قصور شده است .3
* * *
5- احنف بن قيس مى‏گويد: روزى به دربار معاويه رفتم، وقت ناهار آن قدر طعام گرم، سرد، ترش و شيرين پيش من آوردند كه تعجب كردم بعد طعام ديگرى آوردند كه آنرا نشناختم، پرسيدم اين چه طعامى است ؟ معاويه جواب داد: اين طعام از روده‏هاى مرغابى تهيه شده، آنرا با مغز گوسفند آميخته و با روغن پسته سرخ كرده و شكر نيشكر در آن ريخته‏اند. احنف بن قيس گويد: در اينجا بى اختيار گريه‏ام گرفت، گريستم، معاويه به حال تعجب گفت: علت گريه‏ات چيست؟ گفتم: على بن ابيطالب (ع) يادم افتاد، روزى در خانه او بودم، وقت طعام رسيد فرمود ميهمان من باش آنگاه انبانى مهر شده آوردند، گفتم در اين انبان چيست؟ فرمود: آرد جو «سويق شعير». گفتم: آيا مى‏ترسيد از آن بردارند يا نمى‏خواهيد كسى از آن بخورد؟ فرمود نه، هيچ يك نيست، بلكه مى‏ترسم حسن و حسين بر آن روغن يا روغن زيتون داخل كنند، گفتم: يا اميرالمؤمنين مگر اين كار حرام است؟ فرمود: نه بلكه بر امامان حق لازم است در طعام مانند مردمان عاجز و ضعيف باشند تا فقر باعث طغيان فقراء نشود، - هر وقت فقر به آنها فشار آورد بگويند: بر ما چه باك سفره اميرالمؤمنين نيز مانند ماست . فقال (ع) «لا ولكن يجب على ائمة الحق ان يعتدوا انفسهم من ضعفة الناس لئلا يطغى الفقير فقره» معاويه گفت: اى احنف مردى را ياد كردى كه فضيلت او قابل انكار نيست .4 جمله اخير امام صلوات الله عليه در نهج‏البلاغه خطبه 207 در جواب عاصم بن زياد به اين عبارت آمده است: «قال و يحك لست كأنت ان الله فرض على ائمة العدل ان يقدروا انفسهم بضعفة الناس كيلا يتبيغ بالفقير فقره».
* * *
6- روزى اميرالمؤمنين (ع) به خانه برگشت، هوا بسيار گرم بود، ديد زنى ايستاده و مى‏گويد: شوهرم به من ظلم كرده، مرا ترسانده و بر من تعدى كرده و قسم خورده كه مرا بزند، - اى ولى ذوالجلال براى دفع ستم پيش تو آمده‏ام - امام فرمود: يا امة الله مقدارى صبر كن تا هوا خنك شود، سپس با تو انشاء الله به خانه‏ات بروم. زن گفت: در صورت تأخير، خشم و طردش بر من افزون خواهد شد، امام سر به زير انداخت بعد سر بلند كرد و فرمود: نه والله بايد حق مظلوم بدون زحمت گرفته شود.@#@ خانه‏ات كجاست؟ آنگاه با زن به طرف خانه او حركت كرد، چون به خانه رسيد ايستاد و فرمود: السلام عليكم، جوانى از خانه بيرون آمد، حضرت فرمود، بنده خدا از خدا بترس، اين بيچاره را ترسانده‏اى و از خانه خارج كرده‏اى . جوان فرياد كشيد: اين كار به تو چه ربطى دارد؟ به خدا قسم چون تو را به شفاعت آورده او را آتش خواهم زد. امام (ع) شمشير بر كشيد با كمى پرخاش، فرمود: من تو را امر به معروف و نهى از منكر مى‏كنم تو من را با منكر جواب داده، كار خوب را منكر مى‏شمارى؟! در اين بين عده‏اى از آنجا مى‏گذشتند، حضرت را شناخته و سلام مى‏كردند كه السلام عليك يا اميرالمؤمنين . جوان دانست كه آن مرد ناشناس حضرت اميرالمؤمنين است، پيش آن حضرت تعظيم كرد كه: يا اميرالمؤمنين اين جسارت را بر من ببخش، به خداى جهان سوگند كه در مقابل اين زن مانند خاك مى‏شوم كه مرا با قدم بمالد. در اين موقع امام صلوات الله عليه ذوالفقار را در نيام كرد و به زن فرمود: كنيز خدا به خانه‏ات داخل شو، شوهرت را به آنچه قسم خورد مجبور نكن. 5 و چون از آنجا برگشت اين آيه را زمزمه مى‏كرد: «لا خير فى كثير من نجواهم الا من امر بصدقة او معروف او اصلاح بين الناس و من يفعل ذلك ابتغاء مرضات الله فسوف نوتيه اجراً عظيما» 6 خدا را حمد مى‏كنم كه به واسطه من ميان مردى و زنش سازش برقرار ساخت.
* * *
7- نقل است: چون حسنين از دفن اميرالمؤمنين (ع) بر مى‏گشتند در راه پيرمردى مريض و نابينا را ديدند كه گريه مى‏كرد، امام حسن (ع) پيش آمد و فرمود: يا شيخ چرا گريه مى‏كنى؟ گفت مردى هر روز شير و آرد براى من مى‏آورد، سه روز است كه نمى‏آيد، امام فرمود: آن مرد كى بود؟ گفت: نمى‏شناسم، فرمود: او را تعريف كن؟ گفت: چهره‏اش نديده‏ام تا تعريف كنم. ولى با من چنان مهربانى مى‏كرد كه يك مادر با فرزندش مهربانى مى‏كند. با من به نرمى سخن مى‏گفت و با مهربانى پرستارى مى‏كرد، اظهار انس مى‏نمود و با من مى‏خنديد و آنگاه بر مى‏گشت. حضرت مجتبى (ع) فرمود: اين صفت پدر ماست. خدا اجر تو را زياد كند، او شهيد شد، از دنيا رفت و اكنون از دفن او باز مى‏گرديم. آن پير مرد از شنيدن اين خبر فرياد بلندى كشيد كه مرگش درهمان فرياد او را دريافت و از دنيا رفت.7
* * *
8- امام صلوات الله عليه آنگاه كه براى كوبيدن آشوب بصره و فتنه طلحه و زبير و عايشه، به آن ديار مى‏رفت، در محلى بنام «ذى قار» اردو زده بود، ابن عباس، مى‏گويد: به چادر آن حضرت داخل شدم ديدم: نعلين خويش را اصلاح مى‏كند. چون مرا ديد فرمود: ابن عباس اين نعل چقدر قيمت دارد؟ گفتم: به چيزى نمى‏خرند، فرمود: به خدا قسم آن براى من از امير بودن بر شما بهتر است، مگر آنكه بتوانم حقى را بپا دارم يا باطلى را از بين ببرم. «قال لى: ما قيمة هذا النعل؟ فقلت: لا قيمة لها. فقال (ع): والله لهى احب الىّ من إمرتكم، الا ان اقيم حقا او ادفع باطلاً».8 امام صلوات الله عليه مقام و حكومت را وزر و وبال و مايه بدبختى مى‏دانست مگر آنكه انسان بتواند مشكلات جامعه را براى خدا حل نمايد.
* * *
9- امام (ع) آنگاه كه براى خواباندن فتنه معاوية بن ابى سفيان، به صفين تشريف مى‏برد، در نزديكى‏هاى شهر «انبار» عده‏اى از دهقانها به استقبال آن حضرت آمدند، و با ديدن وى از مركب پياده شده و مانند بردگان در ركاب آن حضرت مى‏دويدند. امام فرمود: اين چه كارى است كه مى‏كنيد؟ گفتند: رسمى است كه با آن بزرگان خويش را تعظيم مى‏كنيم. فرمود: به خدا قسم بزرگان شما از اين كار نفعى نمى‏برند، شما با اين كار خود را در دنيا به زحمت مى‏اندازيد و در آخرت بدبخت مى‏كنيد. چه زيان بار است زحمتى كه عاقبت آن عقاب آخرت است،چه پر فائده است آسايشى كه در آن از آتش ايمنى هست. «قال ما هذا الذى صنعتموه؟ فقالوا: خُلق منا نعظّم به امراءنا فقال والله ما ينتفع بهذا امراؤكم و انّكم لتشقون على انفسكم فى دنيا كم و تشقون به فى آخرتكم و ما اخسرالمشقة وراءها العقاب و اربح الدعة معها الامان من النار»9. منظور امام آنست كه: اين گونه تواضع به يك نفر انسان، گناه است، حسن وظيفه‏شناسى او را به استكبار تبديل مى‏كند، در نتيجه اين چنين تواضع سبب مشقت در دنيا و عقاب در آخرت است .
* * *
10- هارون بن عنتره مى‏گويد: پدرم مى‏گفت در قصر خورنق بر محضر على بن‏ابيطالب (ع) داخل شدم، ديدم جامه كهنه‏اى در بدن دارد و از سرما مى‏لرزد، گفتم: يا اميرالمؤمنين خداوند براى شما و اهل بيت شما در بيت‏المال حقى قرار داده و شما با نفس خود اين چنين رفتار مى‏كنيد؟! فرمود: به خدا قسم من از اموال شما چيزى بر نمى‏داريم، اين قطيفه نيز همانست كه با خود از مدينه آورده‏ام و در نزد من غير آن چيزى نيست 10«فقال و الله ما ارزو كم من اموالكم شيئا و ان هذا لقطيفتى التى خرجت بها من منزلى من المدينة ما عندى غيرها».
* * *
11- على بن ابى رافع گويد: مسئول بيت المال و حسابدار على بن ابيطالب صلوات الله عليه بودم، دربيت المال گردنبند مرواريدى بود كه در جنگ بصره به دست آمده بود، دختر آن حضرت (ظاهراً حضرت زينب) به من سفارش كرد كه در بيت‏المال اميرالمؤمنين گردنبند مرواريدى در اختيار توست، من دوست دارم آنرا به طور عاريه به من بدهى كه در عيد قربان از آن استفاده كنم. گردنبند را براى او فرستادم و گفتم: اى دختر اميرالمؤمنين عاريه مضمونه است كه بعد از سه روز بايد بر گردانى ،اميرالمؤمنين صلوات الله عليه آنرا در گردن دخترش ديد، فرمود: اين را از كجا به دست آورده‏اى؟ گفت از ابن ابى رافع عاريه گرفته‏ام تا در عيد قربان از آن استفاده كنم، بعد به او برگردانم. حضرت ابن ابى رافع را پيش خود خواند و فرمود: پسر ابى رافع به مسلمانان خيانت مى‏كنى؟ گفتم: معاذالله كه بر مسلمانان خيانت كنم. فرمود: آن گردنبند را چطور بدون اذن من و بدون رضاى مسلمين به دختر من عاريه دادى؟ گفتم: يا اميرالمؤمنين دخترت به من سفارش كرد كه آن را به وى عاريه بدهم، من نيز به طور عاريه مضمونه داده و خودم ضامن شده‏ام كه در صورت تلف شدن پول آنرا از مال خودم بدهم و متعهد هستم كه آنرا به موضع خود باز گردانم. امام (ع) فرمود: همين امروز آن را به جايش برگردان، مبادا ديگر چنين كارى كنى كه از من عقوبت مى‏بينى، بعد فرمود: اگر دخترم به طور عاريه مضمون نگرفته بود، نزديك بود اولين زن هاشمى باشد كه دستش در سرقت بريده شود. چون دختر آن حضرت از اين كلام امام مطلع شد، آمد و عرض كرد: يا اميرالمؤمنين من دختر تو و پاره تن تو هستم، كى از من براى پوشيدن آن مرواريد لايقتر بود؟! اميرالمؤمنين (ع) فرمود: اى دختر على بن ابيطالب خودت را از حق كنار نكش آيا همه زنان مهاجرين در عيد از اين نوع مرواريد زينت مى‏كنند؟ ابن ابى رافع گويد: گردنبند را گرفته و به محلش برگرداندم.11
* * *
12- علاء بن زياد حارثى از ياران امام صلوات الله عليه بود كه در جنگ بصره زخمى شد، امام براى عيادت او به خانه‏اش رفت، و از ديدن وسعت خانه‏اش در شگفت شد، فرمود: اين خانه به اين وسعت را در دنيا چه مى‏كنى؟! تو كه در آخرت به آن بيشتر نيازى دارى؟!!، بعد فرمود: بلى مى‏توانى اين خانه را پلى قرار بدهى براى رسيدن به آخرت، بدينسان كه در آن از ميهمانان پذيرائى كنى. در آن صله ارحام بجاى آورى، حقوق واجب و مستحب از آن به محلهاى خود برسد، در اين صورت با اين خانه به آخرت رسيده‏اى - اگر آنچه را كه خدا داده در آنكه خدا فرموده مصرف كنى براى تو ضررى نيست .- علاءبن زياد گفت: يا اميرالمؤمنين از برادرم عاصم بن زياد بر تو شكايت مى‏كنم، فرمود: چه شكايتى؟ عرض كرد: عبائى پوشيده و كار عبادت و رهبانيت پيشه كرده و دست از كار دنيا كشيده است، امام (ع) فرمود: او را پيش من بياوريد. چون عاصم آمد، حضرت به او فرمود: اى دشمن نفس خود، شيطان خبيث تو را هدف گرفته و اغفال كرده است آيا به خانواده و فرزندت رحم نمى‏كنى؟!! مى‏پندارى كه خدا پاكيزه‏ها را بر تو حلال كرده اما خوش ندارد تو از آنها بهره‏گيرى؟! تو پيش خدا پائين‏تر از اين مقامى - آن مال اولياء الله است -. عاصم گفت: يا اميرالمؤمنين خودت نيز مانند من هستى با اين لباس خشن كه مى‏پوشى و با اين طعام خشك و بى خورش كه مى‏خورى، امام صلوات الله عليه فرمود: واى بر تو، من مانند تو نيستم، خداوند بر پيشوايان عادل واجب كرده كه خود را با ضعيفان در زندگى برابر كنند تا فقرا را فقرشان به طغيان وادار نكند. «قال: وَ يْحك لسُتَ كأَنت، ان الله فرضَ على ائمة العدل ان يقدروا انفسهم بَضَعَفةِ النّاس كيلا يَتّبيغَ بالفقير فقره» 12. در پايان اين سخن به دو نكته اشاره مى‏شود يكى زهد مافوق آن بزرگوار صلوات الله عليه است كه در اين ميدان يك تاز وتنها فرد بود، ظاهراً عمربن عبدالعزيز گفته است: على بن ابيطالب گذشتگان را بى آبرو و بى موقعيت كرد و باعث زحمت آيندگان گرديد، يعنى: مولا صلوات الله عليه چنان رقم را در عبوديت و عدالت و زهد و تقوى بالاتر زد كه خلفاى گذشته را در نزد مردم بى موقعيت نمود، مردم گفتند: عدالت و تقوى يعنى: اين . خلفاى آينده نيز هر چه خواستند نتوانستند راه او را بروند به زحمت افتاده و در نزد مردم موقعيت پيدا نكردند.@#@ ديگر آنكه: تقوى وزهد و عبادت در رهبانيت و تارك دنيا بودن نيست بلكه بايد در كارهاى اجتماعى و روز مره جامعه وارد شد و در نفع و ضرر مردم شركت نمود.
* * *
13- امام (ع) درباره معيار بودن خويش نسبت به مؤمن و منافق فرموده است: اگر با اين شمشيرها از بيخ بينى مؤمن بزنم تا مرا دشمن دارد، دشمن نخواهد داشت و اگر همه دنيا را اعم از بزرگ و كوچك آن در مقابل منافق بريزم و در اختيار او قرار دهم تا مرا دوست بدارد، دوست نخواهد داشت، زيرا كه اين حقيقت در زبان وگفته رسول الله (ص) حتمى شده كه فرمود: يا على هيچ مؤمنى تو را دشمن نمى‏دارد و هيچ منافقى تو را دوست نخواهد داشت . «قال (ع): لو ضربت خَيشومَ المؤمن بسيفى هذا على اَن يبغضنى ما اَبغضنى ولو صَببُت الدنيا بجمّاتها على المنافق على ان يُحبّنى ما اَحبّنى و ذلك انّه قُضِى فاْنقَضى‏ على لسان النبى الأُمّى (ص) انه قال: يا على لا يبغضك مؤمن ولا يحبك منافق» 13 مؤمن اگر على بن ابيطالب را دشمن دارد، ايمان و تقوى و فضيلت و توحيد و فضايل اخلاق را دشمن داشته است و اين بر مؤمن محال است و اگر منافق على (ع) را دوست بدارد، چيزى را كه قبول ندارد دوست داشته است و اين كار ميسر نيست .
* * *
14- روزى كه اميرالمؤمنين صلوات الله عليه براى سركوبى خوارج از كوفه خارج شد، گفتند: خوارج از جسر رودخانه نهروان گذشته‏اند، حضرت فرمود: نه، قتلگاه آنها اين طرف و در كنار نهر است، به خدا قسم از آنها ده نفر زنده نخواهد ماند و از شما (ياران امام) ده نفر كشته نمى‏شود. «مَصارِعُهم دونَ النّطفة و اللّه لاُ يفلت منهم عشرة ولا يَهلك منكم عَشرٌة »14. اين سخَن از علم عجيب امام صوات الله عليه خبر مى‏دهد، وقتى جنگ شروع شد خوارج حدود چهار هزار نفر بودند كه فقط نه نفر از آنها زنده مانده و از ياران امام (ع) فقط هشت نفر شهيد شدند، گفتن اين سخن از كوهها سنگين‏تر است مگر به كسى كه از جانب خدا و رسول علم غيب دارد ابن ابى الحديد گويد: اين سخن از اخبارى است كه در اثر اشتهار نزديك به تواتر است، و همه از آن حضرت نقل كرده‏اند، و آن از معجزات امام و از خبرهاى غيب است .
* * *
15- روزى اميرالمؤمنين صلوات الله عليه، ديد پيرمرد نابينائى گدائى مى‏كند فرمود: اين كيست؟ گفتند: يا اميرالمؤمنين اين يك مرد نصرانى است از كار افتاده گدائى مى‏كند. فرمود: «إستعملتموه حتّى اذا كبُر و عجَزَ منعتموه، أنفقوا عليه من بيت المال» 15 يعنى تا قدرت كار كردن داشت از او كار كشيديد و چون پير شد و از كار ماند از خود را نديد، به او از بيت المال حقوق بدهيد.
* * *
16- امام صادق (ع) مى‏فرمايد: روزى اميرالمؤمنين (ع) به قبرستان نگاه كرد و خطاب به اهل قبور فرمود: «يا اهل التربة و يا اهل الغربة» در خانه‏هايتان ديگران نشستند، زنانتان با ديگران ازدواج كردند، اموالتان ميان وراث تقسيم گرديد، اينها خبرهاى ماست، خبرهاى شما چيست؟ آنگاه رو به اصحاب كرد و فرمود: «لو اُذن لهم فى الكلام لأَخبروكم إنّ خيرالزّاد اِلتقوى» 16
اين بود قطره‏اى از درياى فضائل آن درياى فضائل امير المؤمنين صلوات الله عليه.
پى نوشت ها:
1- روضة الواعظين ص: 131 مجلس 10، مناقب آل ابى طالب 2 ص 97.1
2- 2- كافى ج 2 ص‏670 كتاب العشرة باب حسن الصحابة. 3- بحار الانوار ج 41 ص 52 از مناقب آل ابى طالب ج 2 ص 116. 4- اصل الشيعة و اصولها ص 65 نقل ازنثر الدرر سعيد بن منصور بن الحسين الآبى. 5- مناقب‏آل ابى طالب ج 2 ص 106 بحار ج 41 ص 57.
6- سوره نساء: 114. 7- انوار علوى ص: 279. 8- نهج‏البلاغه خطبه :33. 9- نهج البلاغه صبحى صالح حكمت 37، و در بحار ج 41 ص 55 از امام صادق (ع) نقل شده است. 10- بحار ج 40 ص 334 از كشف الغمه خورنق قصر نعمان بن منذر بود كه امام بديدن آن آمد. 11- بحار ج 40 ص 338 از كتاب تنبيه الخواطر، تهذيب، ج 10 ص 151 حديث 606 باب الزيادات فى الحدود. 12- نهج البلاغه عبده خطبه: 207. 13- نهج‏البلاغه حكمت 45.
14- نهج‏البلاغه، عبده خطبه 59 در نهج البلاغه ابن ابى الحديد خطبه 58 است. 15- وسائل الشيعه ج 11 ص 49، ابواب جهاد العدو باب 19.
16-روضة الواعظين ص 568 مجلس 91 ترجمه آزاد.
سيد على اكبر قريشى - خاندان وحى، ص 139
مطالب مرتبط :
* نام و نام خانوادگی :
* متن نظر :