امروز:
جمعه 24 آذر 1396
بازدید :
2253
شيعه از زمان پيامبر تا عصر غيبت
شيعه در عصر پيامبر ـ صلّي الله عليه و آله ـ
گروهي از صحابه در زمان پيامبر اكرم ـ صلّي الله عليه و آله و سلم ـ با شنيدن آيات و روايات در امر امامت و ولايت و خلافت امام علي ـ عليه السّلام ـ بعد از پيامبر اكرم ـ صلّي الله عليه و آله و سلم ـ به او اعتقاد پيدا كرده زعامت و امامت او را پپذيرفتند و از ارادتمندان آن حضرت قرار گرفتند. اين گروه از همان زمان به « شيعة علي ـ عليه السّلام ـ » معروف شدند:
1. ابوحاتم رازي مي گويد: « اولين لقب و كلمه اي كه در عهد رسول خدا ـ صلّي الله عليه و آله و سلم ـ ظهور كرد كلمة « شيعه » بود. اين كلمه, لقب چهار نفر از صحابه بوده است كه عبارت اند از: ابوذر, سلمان, مقداد و عمّار.»[1]
2. ابن خلدون مي نويسد: « جماعتي از صحابه, شيعة علي بودند و او را سزاوارتر از ديگران به خلافت مي دانستند.»[2]
3. استاد محمد كرد علي مي گويد: « گروهي از بزرگانِ صحابه, معروف به مواليان علي ـ عليه السّلام ـ در عصر رسول خدا ـ صلّي الله عليه و آله و سلم ـ بودند از آن جمله سلمان فارسي است كه مي گفت: ما با رسول خدا ـ صلّي الله عليه و آله و سلم ـ بيعت كرديم بر خير خواهي مسلمانان و اقتدا به علي بن ابي طالب ـ عليه السّلام ـ و مواليان او. و ابي سعيد خدري است كه گفت: مردم به پنج كار امر شدند؛ چهار تا را انجام دادند و يكي را ترك نمودند. از او سؤال شد آنچه را كه ترك نمودند چه بود؟ او در جواب گفت: ولايت علي بن ابي طالب ـ عليه السّلام ـ از او سؤال شد آيا ولايت با چهار عمل ديگر واجب است؟ پاسخ داد: آري. و ابوذر غفاري, عمار بن ياسر, حذيفه بن يمان, ذي الشهادتين خزيمه بن ثابت, ابي ايوب انصاري, خالد بن سعيد بن عاص و قيس بن سعد بن عباد.»[3]
4. دكتر صبحي صالح مي نويسد: « در ميان صحابه حتي در عصر پيامبر اكرم ـ صلّي الله عليه و آله و سلم ـ براي علي ـ عليه السّلام ـ پيروان شيعياني بوده است؛ از آن جمله مي توان ابوذر غفاري, مقداد بن اسود, جابر بن عبدالله, ابي بن كعب, ابوالطفيل عامر بن واثله, عباس بن عبد المطلب و تمام فرزندان او, عمار ياسر و ابوايوب انصاري را نام برد.»[4]
5. استاد محمد عبد الله عنّان مي گويد: « اين اشتباه است كه بگوييم شيعه براي اولين بار هم هنگام جدايي خوارج ظهور پيدا كرده است بلكه ظهور شيعه در عصر رسول خدا ـ صلّي الله عليه و آله و سلم ـ بوده است.»[5]
برنامه شيعه در زمان رسول خدا ـ صلّي الله عليه و آله و سلم ـ
شيعيان در زمان رسول خدا ـ صلّي الله عليه و آله و سلم ـ بعد از آن كه از ولايت و جانشيني امام علي ـ عليه السّلام ـ اطلاع يافتند در صدد تثبيت اين مقام و ولايت از راه هاي مختلف بر آمدند كه از ان جمله است:
1. بيعت با امير المؤمنين ـ عليه السّلام ـ در روز غدير خم
پيامبر ـ صلّي الله عليه و آله و سلم ـ در روز غدير خم خطبه اي ايراد كرد و در آن, مقام و منصب علي بن ابي طالب ـ عليه السّلام ـ را براي خلافت ابلاغ نمود, آنگاه فرمود: « آگاه باشيد! بعد از پايان خطبه ام شما را دعوت مي كنم كه با علي ـ عليه السّلام ـ دست داده و بر امامت او بيعت نماييد.»[6]
2. سرودن شعر در دفاع از ولايت
حسان بن ثابت بعد از واقعة غدير از پيامبر ـ صلّي الله عليه و آله و سلم ـ اجازه خواست تا نصب امام علي ـ عليه السّلام ـ به ولايت را به شعر در آورد. پامبر ـ صلّي الله عليه و آله و سلم ـ اجازه داد, آن گاه واقعة غدير را چنين سرود:
يناديهم يوم الغدير نبيّهم بـخمّ و أسمع بـالرسول منادياً
فقال له قم يا عليّ فـانّني جعلتك من بعدي اماماً وهادياً
تا آخر شعر.[7]
3. كار عملي در تثبيت ولايت
از جمله كارهايي كه پيروان امام علي ـ عليه السّلام ـ در جهت تثبيت امامت و ولايت آن حضرت انجام دادند اين بود كه شهادت به ولايت او را بعد از شهادت به رسالت پيامبر ـ صلّي الله عليه و آله و سلم ـ در اذانشان به عنوان تبرك, نه به قصد جزئيت, مي گفتند تا از اين راه, هم اعتقادشان را به ولايت محكم كنند و هم به ديگران گوشزد نمايند.
شيخ عبد الله مراغي مصري نقل مي كند: « در زمان پيامبر ـ صلّي الله عليه و آله و سلم ـ سلمان فارسي در اذان اقامة نمازش شهادت به ولايت را بعد از شهادت به رسالت مي گفت. شخصي بر رسول خدا ـ صلّي الله عليه و آله و سلم ـ وارد شد و عرض كرد: اي رسول خدا! چيزي شنيدم كه تا كنون نشنيده بودم. پيامبر ـ صلّي الله عليه و آله و سلم ـ فرمود آن چيست؟ عرض كرد سلمان در اذانش بعد از شهادت به رسالت , شهادت به ولايت مي گويد. رسول خدا ـ صلّي الله عليه و آله و سلم ـ فرمود: نيكي و خير شنيده اي.»[8]
و نيز نقل مي كند كه شخصي بر رسول خدا ـ صلّي الله عليه و آله و سلم ـ وارد شد و عرض كرد: اي رسول خدا! اباذر در اذان, بعد از شهادت به رسالت, شهادت به ولايت عليّ ـ عليه السّلام ـ يعني : «أشهد أنّ علياً وليّ الله » مي گويد. پيامبر ـ صلّي الله عليه و آله و سلم ـ فرمود: همين طور است . آيا فراموش كرديد گفتار مرا در روز غدير خم «من كنت مولاه فعليّ مولاه » پس هر كس پيمان شكي كند بر ضرر خود چنين كرده است.»[9]
شيعه هنگام وفات پيامبر ـ صلّي الله عليه و آله و سلم ـ
شيعيان هنگام وفات پيامبر ـ صلّي الله عليه و آله و سلم ـ با توجه به دستورهاي آن حضرت در صدد تثبيت و تنفيذ دستورات بر آمدند, از آن جمله:
1. با تأكيد و اصرار پيامبر ـ صلّي الله عليه و آله و سلم ـ به آوردن دوات و قلم براي نوشتن وصيت, در آن دسته و جماعتي بودند كه اصرار به آوردن دوات و قلم داشتند تا پيامبر ـ صلّي الله عليه و آله و سلم ـ وصيت خود را مكتوب دارد, ولي از آنجا كه طرف مقابل قوي بود نتوانستند اين دستور را عملي سازند.
2. بعد از آن كه پيامبر ـ صلّي الله عليه و آله و سلم ـ به جهت عمل نكردن به دستورش جمعيت را از خود دور كرد, افرادي از شيعيانِ امام علي ـ عليه السّلام ـ امثال مقداد و ابوذر را نزد خود نگاه داشت, آنگاه وصيت خود را نسبت به امامان بعد از خود نزد آنان مطرح نمود.[10]
3. بنابر نقل مظفر در « السقيفه » پيامبر ـ صلّي الله عليه و آله و سلم ـ گروهي از شيعيان و ارادتمندان امام علي ـ عليه السّلام ـ را هنگام فرستادن لشكر اسامه به جنگ و مقابله با لشكر روم نزد خود نگاه داشت, تا چنانچه مرگ او فرا رسيد اين چند نفر با بيعت با امام علي ـ عليه السّلام ـ خلافت و حكومت را براي آن حضرت تمام كنند, ولي متأسفانه عمر, ابوبكر و برخي ديگر با تخلّف از لشكر اسامه بن زيد اين نقشه و تدبير عالي پيامبر ـ صلّي الله عليه و آله و سلم ـ را بر هم زدند تا مبادا خلافت از دست آنان گرفته شود.
4. هنگامي كه برخي, به جهت رسيدن به ملك و سلطنت بعد از فوت پيامبر ـ صلّي الله عليه و آله و سلم ـ به سقيفة بني ساعده رفته و مشغول تقسيم قدرت يا تصاحب آن براي خود بودند, در حالي كه جنازة رسول خدا ـ صلّي الله عليه و آله و سلم ـ هنوز دفن نشده بود, شيعيان به پيروي امامشان علي ـ عليه السّلام ـ مشغول دفن رسول خدا ـ صلّي الله عليه و آله و سلم ـ و عزاداري براي آن حضرت بودند.
شيعه در ايام خلافت ابوبكر
شيعيان بعد از وفات رسول خدا ـ صل الله عليه و آله ـ نيز به تلاش خود در راه عملي كردن دستور پيامبر ـ صل الله عليه و آله ـ در رابطة با امام علي ـ عليه السّلام ـ ادامه دادند, و در اين راه اقداماتي انجام دادند كه به برخي از آنها اشاره مي كنيم:
1. كانديدا كردن امام علي ـ عليه السّلام ـ براي بيعت
از آنجا كه شيعيان سفارش هاي پيامبر ـ صل الله عليه و آله ـ را در حقّ امام علي ـ عليه السّلام ـ ديده و شنيده بودند و معتقد به امامت و جانشيني امام علي ـ عليه السّلام ـ بعد از رسول خدا ـ صل الله عليه و آله ـ از جانب خداوند و رسول ـ صل الله عليه و آله ـ بودند, از اين رو بعد از وفات پيامبر ـ صل الله عليه و آله ـ فوراً طرح كانديدا كردن امام را براي بيعت مطرح نمودند. عباس بن عبدالمطلب به امام علي ـ عليه السّلام ـ مي گويد: « أمدد يدك أبايعك يبايعك الناس» ؛ دستانت را به من بده تا با تو بيعت كنم و مردم نيز با تو بيعت خواهند كرد.
2. تحصّن شيعيان در خانة فاطمة زهرا ـ عليها سلام ـ
شيعيان بعد از واقعة سقيفه و تمام شدن خلافت به نفعل ابوبكر, به عنوان اعتراض به خانة حضرت زهرا ـ عليها سلام ـ آمده در آنجا تحصن كردند تا ضمن اعتراض به عمل انجام شده, بر امامت و ولايت به حق امام علي ـ عليه السّلام ـ صحّه بگذارند.
عمر بن خطاب مي گويد: « انّه كان من خبرنا حين توفّي الله نبيّه انّ عليّاً و الزبير و من معهما تخلّفوا عنّا في بيت فاطمه »,[11] از جمله اتفاقاتي كه بعد از وفات رسول خدا ـ صل الله عليه و آله ـ افتاد آن كه علي و زبير و گروهي كه با آن دو بودند از بيعت و همكاري با ما سرپيچي كرده در خانة فاطمه تحصن نمودند.
متخلفين از بيعت ابي بكر
1. سلمان فارسي
2. عمار ياسر
3. براء بن عازب
4. ابان بن سعيد
ابن اثير مي گويد: « و كان أبان أحد من تخلّف عن بيعة أبي بكر لينظر ما يصنع بنوهاشم , فلمّا بايعوه بايع»,[12] ابان از جمله كساني بود كه از بيعت با ابوبكر سر باز زد تا ببيند بني هاشم چه مي كنند؛ بعد ازآنكه ديد بني هاشم بيعت كردند او نيز بيعت نمود.
[1] . ابي حاتم رازي, حاضر العالم اسلامي, ج1, ص 188.
[2] . تاريخ ابن خلدون, ج3, ص 364.
[3] . خطط الشام, ج5, ص 251.
[4] . النظم الاسلاميه, ص 96.
[5] . روح التشيع, ص 20.
[6] . احتجاج, ج1, ص 155.
[7] . الغدير, ج2, ص 34 .
[8] . السلافه في امر الخلافه, شيخ مراغي.
[9] . همان.
[10] . كتاب سليم بن قيس هلالي, ج2, ص 658.
[11] . مسند احمد, ج1, ص 55؛ تاريخ طبري, ج2, ص 466؛ تاريخ ابن اثير, ج2, ص 124 و ... .
[12] . اسد الغابه, ابن اثير, ج1, ص 53.
@#@
5. خالد بن سعيد
ابن اثير مي گويد: « خالد و برادرش ابان از بيعت با ابوبكر سرباز زدند و به بني هاشم خطاب كرده گفتند همانا شما خانداني ريشه دار و اصيل ايد كه افراد شايسته اي را به جامعه تحويل داده است و ما به دنبال شماييم. بعد از آن كه بني هاشم با ابوبكر ـ با تهديد و زور ـ بيعت كردند اين دو برادر ـ خالد و ابان ـ نيز بيعت نمودند.»[1]
6. أبُيّ بن كعب
او از جمله كساني بود كه هرگز با ابوبكر بيعت نكرد و شوراي سقيفه را بي ارزش خواند.[2] ابو نعيم اصفهاني در كتاب « حليه الاولياءٍ » از قيس بن سعد نقل مي كند:
« وارد مدينه شدم تا با ياران پيامبر ـ صل الله عليه و آله ـ ملاقات كنم, علي الخصوص خيلي علاقه داشتم كه ابيّ را ملاقات نمايم, وارد مسجد پيامبر ـ صل الله عليه و آله ـ شدم و در صف اوّل به نماز ايستادم, ناگهان مردي را ديدم كه نماز خود را تمام كرد و شروع به حديث گفتن نمود. گردن ها به سوي او كشيده شد تا بياناتش را بشنوند. او سه بار گفت: سران اين امّت گمراه شدند و آخرتشان تباه شد, ولي من دلم به حال آنها نمي سوزد, بلكه به حال مسلماناني مي سوزد كه به دست آنان گمراه شدند.»[3]
و نيز آورده است:
« ابيّ بن كعب ـ كه شاهد انحراف مردم از قطب اصلي رهبري اسلامي بود و از اين وضع رنج مي برد ـ مي گفت: «روزي كه پيامبر اسلام ـ صل الله عليه و آله ـ زنده بود همه متوجه يك نقطه بودند ولي پس از وفات پيامبر ـ صل الله عليه و آله ـ صورت ها به چپ و راست منحرف گرديد.»[4]
7. ابوذر غفاري.
8. مقداد بن اسود.
9. عباس بن عبدالمطلب و جماعتي از بني هاشم و جمعي از مهاجرين و انصار.[5]
3. موضع گيري ها در دفاع از ولايت
شيعيان بعد از آنكه تحصّنشان توسط عمر بن خطاب بر هم خورد, وارد مسجد رسول خدا ـ صل الله عليه و آله ـ شده در صدد احتجاج و اقامة حجت بر مردم آمدند, تا آنان را از اين خواب غفلت بيدار سازند. اينك به موضع گيري هاي برخي از آنان اشاره مي كنيم:
الف ـ فضل بن عباس در ضمن سخنان خود خطاب به مردم فرمود: « .. و صاحبنا أولي بها منكم »,[6] صاحب ما ـ علي ـ عليه السّلام ـ ـ به خلافت , از شما سزاوار تر است.
ب ـ مقداد بن اسود مي گويد: « واعجباً لقريش و دفعهم هذا الأمر عن أهل بيت نبيّهم و فيهم أوّل المؤمنين ...»؛[7] عجب دارم از قريش كه چگونه خلافت را از اهل بيت نبيّشان گرفت درحالي كه در ميان آنان كسي است ـ علي ـ عليه السّلام ـ ـ كه اول مؤمن به پيامبر است.
و نيز مي فرمود: « معرفه آل محمد برائه من النار, وحبّ آل محمد جواز علي الصراط, و الولاء لآل محمد أمان من العذاب»؛[8] شناخت و معرفت آل محمد برائت از عذاب و دوستي آنان جواز و مجوز عبور از پل صراط , و ولايت آنان امان از عذاب جهنم است.
ج ـ سلمان فارسي در دفاع از خاندان عصمت و طهارت خطاب به مردم مي گويد: « اي مردم! همانا آل محمد از خاندان نوح, آل ابراهيم و از ذرية اسماعيل است. آنان عترت پاك و هدايتگر محمدند. آل محمّد را به منزلة سر از بدن, بلكه به منزله دو چشم از سر بدانيد؛ زيرا آنان نسبت بشما مانند آسمان سر بر افراشته, كوه هاي نصب شده, خورشيد روشني بخش و درخت زيتون اند,..»[9]
و در جايي ديگر خطاب به مردم مي فرمايد: « مي بينم كه علي ـ عليه السّلام ـ بين شماست ولي دست به دامان او نمي زنيد, قسم به كسي كه جانم به دست قدرت اوست, كسي بعد از علي ـ عليه السّلام ـ از اسرار پيامبرتان خبر نمي دهد.»[10]
بعد از واقعه سقيفه خطاب به مردم فرمود: « كرداز و ناكردازلو, او بايعوا علياً لأكلوا من فوقهم و من تحت أرجلهم »؛ [11] كرديد آنچه نبايد مي كرديد, و نكرديد آنچه را كه بايد مي كرديد, اگر با علي ـ عليه السّلام ـ بيعت مي كرديد نعمت فراواني براي شما از آسمان و زمين جاري بود.
د ـ ابوذر غفاري مي گويد: « أصبتم قناعة و تركتم قرابة, لو جعلتم هذا الأمر في أهل بيت نبيّكم ما اختلف عليكم اثنان»[12] به كم قناعت كرديد, و قرابت رسول خدا ـ صل الله عليه و آله ـ را رها ساختيد, اگر امر خلافت را در اهل بيت نبيّتان قرار مي داديد هرگز دو نفر هم در ميان شما اختلاف نمي كرد.
هـ ـ أبيّ بن كعب: ذهبي نقل مي كند: « يكي از انصار از ابي بن كعب پرسيد ابي! از كجا مي آيي؟
پاسخ داد از منزل خاندان پيامبر ـ صل الله عليه و آله ـ
گفتند: وضع آنان چگونه است؟
گفت: چگونه مي شود وضع كسي كه خانة آنان تا ديروز محلّ رفت و آمد فرشتة وحي و كاشانة پيامبر خدا ـ صل الله عليه و آله ـ بود, ولي امروز جنب و جوشي در آنجا به چشم نمي خورد و از وجود پيامبر ـ صل الله عليه و آله ـ خالي مانده است, اين را گفت درحالي كه بغض گلويش را مي فشرد و گريه مجال سخن را به او نمي داد, بطوري كه وضع او حضّار را نيز به گريه وا داشت.»[13]
و ـ بريده بن خضيب اسلمي: ذهبي در ترجمة او مي نويسد: « بعد از غصب خلافت از طرف ابوبكر بريده خطاب به ابوبكر كرده گفت: «إِنّا لِلهِ وَ إِنّا إِلَيهِ راجِعُونَ», چه مصيبتهايي كه حق از طرف باطل كشيد اي ابوبكر. آيا فراموش كردي يا خودت را به فراموشي ميزني؟ كسي تو را گول زده يا نفست تو را گول زده است؟ آيا به ياد نداري كه چگونه رسول خدا ـ صل الله عليه و آله ـ ما را امر نمود كه علي ـ عليه السّلام ـ را امر المؤمنين بناميم, آيا ياد نداري كه پيامبر ـ صل الله عليه و آله ـ در اوقات مختلف, اشاره به علي كرده و فرمود: اين, امير مؤمنين, و قاتل ظالمين است. از خدا بترس و نفس خود را محاسبه كن قبل از آنكه وقت بگذرد و خودت را از آنچه باعث هلاكت نفس است نجات بده . و حقّ را به كسي كه از تو به آن سزاوار تر است واگذار, و در غصب آن پافشاري مكن, برگرد, تو مي تواني برگردي, تو را نصيحت كرده و به راه نجات راهنمايي مي كنم, كمك كار ظالمين مباش.»[14]
4. سكوت معنادار
از جمله موضع گيري هاي شيعيان در خلافت ابوبكر و عمر و عثمان سكوت معنادار آنان بود؛ زيرا از طرفي حقّ را با عليّ ـ عليه السّلام ـ دانسته و ديگران را لايق مقام خلافت نمي دانستند. از طرف ديگر مصالح اسلام و مسلمين را در نظر مي گرفتند, كساني كه به تعبير امير المؤمنين, تازه مسلمان اند. از طرف سوم دشمنان داخلي و خارجي را در كمين مي ديدند, لذا با يك جمع بندي سكوت را بر هر چيز ديگر ترجيح مي دانند. به اين معنا كه دست به شمشير نبرند و براي گرفتن حقّ امير المؤمنين ـ عليه السّلام ـ اقدامي انجام ندهند, ولي اين بدان معنا نبود كه سكوت مطلق داشته باشند, زيرا حقّ هيچ گاه نبايد بطور مطلق خاموش بماند, بلكه در هر موردي كه صلاح مي ديدند از راه هاي مختلف حقانيت اميرالمؤمنين ـ عليه السّلام ـ را گوشزد مي كردند.
5. مخالفت عملي
دربرخي از موارد نيز عملاً با خليفة غاصب مقبله مي كردند كه مي توان يك نمونة از آنرا اقدام عملي مالك بن نويره در ندادن زكات به نمايندة ابوبكر, خالد بن وليد دانست؛ زيرا او معتقد بود كه ابوبكر شايسته خلافت نيست و دادن زكات به نمايندة او كمك به ظالم است؛ از اين رو از دادن زكات به او سرپيچي كرد ...
نمونة ديگر از مخالفت عملي را مي توان هجرت بلال از مدينه دانست ؛ زيرا بلال به خاطر منصب مهمّي كه نزد رسول خدا ـ صل الله عليه و آله ـ داشت, احساس كرد كه اگر در مدينه بماند بايد براي خلفة وقت اذان گو باشد, و از آن جا كه اذان او در حقيقت تأييد خلافت غاصب است, به همين خاطر مصلحت را در آن ديد كه از مدينة پيامبر ـ صل الله عليه و آله ـ به محلّي دور هجرت كند تا از او بهره برداري سياسي نشود و در آن جا بود تا از دار دنيا رحلت كرد.[15]
شيعه در ايام خلافت عمر بن خطاب
عمر بن خطاب با توجه به نقش مهمّي كه در دوران خلافت ابوبكر داشت, به خلافت رسيد و بدين جهت با مخالفت روبرو نشد. امام علي ـ عليه السّلام ـ و شيعيان با اين اقدام مخالف بودند, اما بيعت سريع مردم, فرصتي براي مخالفت امام و شيعيان باقي نگذاشت. سابقة رفتار تند عمر در دوران خلافت ابوبكر, زمينة هرگونه مخالفت عملي را منتفي مي ساخت.[16]
علي ـ عليه السّلام ـ اگر چه ميراث خويش را بر باد رفته و خود را شايسته رهبري مي دانست, ولي براي حفظ موقعيّت حسّاس جهان اسلام, هم چنان سكوت توأم با بيان حقّ و حقيقت , و تذكّر به حقّانيت خود را ادامه مي داد.
شيعيان نيز همانند امير المؤمنين ـ عليه السّلام ـ سكوت معناداري داشتند, آنها اگر چه سكوت كرده و به جهت حفظ اسلام و وحدت مسلمين دست به اقدامي عملي عليه حكومت وقت نمي زدند ولي با بيانات خود با آنان مخالفت مي ورزيدند.
عمر بن خطاب در مجلسي گفت: « دليل قريش در انتخاب نكردن علي ـ عليه السّلام ـ به خلافت اين بود كه آنان كراهت داشتند خلافت و نبوت در يك خاندان جمع شود . ابن عباس كه در آن مجلس بود در برابر اين سخن عمر موضع گيري كرده خطاب به او فرمود: قريش نسبت به آنچه كه خداوند نازل كرده بود كراهت داشتند.»[17]
شيعه در ايام خلافت عثمان
عثمان شيوة دو خلقة پيشين را دنبال نكرد . ابتدا واليان عمر را از ولايات برداشت و بستگان خود را بركار گماشت. حكم بن العاص را كه پيامبر ـ صل الله عليه و آله ـ به طائف تبعيد كرده بود به ميدنه برگرداند و خزانة مسلمين را به او سپرد .
[1] . اسد الغابه, ج1, ص 656.
[2] . الفصول المهمه, ص 180 .
[3] . حليه الاولياء, ج1, ص 252.
[4] . همان, ج1, ص 254.
[5] . تاريخ ابي الفداء, ج1, ص 156.
[6] . تاريخ يعقوبي , ج2, ص 103.
[7] . همان, ج2, ص 114.
[8] . سنن ابن ماجه, ج2, ص 127.
[9] . تاريخ يعقوبي, ج2, ص 171.
[10] . انساب الاشراف, ج2, ص 183.
[11] . انساب الشراف, ج1, ص 591.
[12] . شرح ابن ابي الحديد, ج6, ص 5 .
[13] . الدرجات ارفيعه, ص 325.
[14] . همان, ص 403.
[15] . اسدالغابه, ترجمة بلال.
[16] . تاريخ يعقوبي, ج2, ص 133؛ كامل ابن اثير, ج2, ص 135.
[17] . شرح ابن ابي الحديد, ج12, ص 53.
@#@ مروان بن حكم را مشاور خويش قرار داد و يك پنجم زكات شمال آفريقا را كه مبلغ دو ميليون و پانصد و بيست هزار دينار بود به وي بخشيد و او را به دامادي خويش برگيزد.
وي از بيت المال بصره مبلغ ششصد هزار دهم به داماد ديگر خويش, عبدالله بن خالد بن اسيد, حواله كرد. عبد الله بن عامر, پسر دائي خويش را كه نوجواني بود به حكومت بصره انتخاب كرد. عبدالله بن سعد بن ابي سرح, برادر رضاعي خود ـ كه پيامبر ـ صل الله عليه و آله ـ در فتح مكه به سبب ارتداد وي دستور قتلش را صادر كرده بود. ـ به حكومت مصر و خراج آن سرزمين بگزيد . وليد بن عقبه بن ابي معيط برادر مادري خود را به كوفه فرستاد و پس از فساد و تباهي و شراب خواري او سعيد بن عاص, فاميل ديگر خود, را به آن شهر گماشت . سعيد با اعمال سياست اشرافيِ اموي و بيان اين كه سواد عراق از براي قريش است, موجب اعتراض و شورش مردم كوفه گرديد.[1]
در اين دوران علي ـ عليه السّلام ـ و شيعيان در مقابل بدعت هاي عثمان و واليانش ساكت نمي نشستند.
ابن ابي الحديد مي نويسد: « بيشتر تاريخ نويسان و عالمان اخبار بر آن اند كه عثمان ابتدا اباذر را به شام تبعيد كرد و بعد از آن كه معاويه از او به عثمان شكايت كرد او را به مدينه خواست و از مدينه, به خاطر مخالفت با خليفه, به ربذه تبعيد نمود.»[2] زماني كه ابوذر را به ربذه تبعيد كردند و علي ـ عليه السّلام ـ و فرزندانش او را بدرقه نمودند, ابوذر نگاهي به امام ـ عليه السّلام ـ كرد و گفت وقتي شما و فرزندانت را مي بينم به ياد سخن رسول خدا ـ صل الله عليه و آله ـ در مورد شما مي افتم و گريه مي كنم.[3]
و نيز از پيامبر اكرم ـ صل الله عليه و آله ـ نقل مي كرد كه فرمود: « زود است كه شما را فتنه فرا رسد, اگر گرفتار آن شديد بر شما باد عمل به كتاب خدا و اقتدا به علي بن ابي طالب ـ عليه السّلام ـ.»[4]
در زمان خلافت عثمان بر درب مسجد رسول خدا ـ صل الله عليه و آله ـ ايساد و در خطبه اي كه ايراد كرد فرمود: « اي مردم ! محمد وارث علم آدم و فضائل انبياست, وعلي بن ابي طالب وصي محمد و وارث علم اوست ....»[5]
بلاذري مي نويسد: « مقداد بن عمرو, عمار بن ياسر, طلحه و زبير با تعداد ديگري از اصحاب رسول خدا ـ صل الله عليه و آله ـ به عثمان نامه نوشتند و او را به نكاتي چند تذكر دادند و او را از خدا ترساندند . و در ضمن تهديد كردند كه اگر به تذكرات آنان گوش فرا ندهد بر ضدّ او اقدام خواهند كرد. عمار نامه را گرفته نزد عثمان آورد به مجرد اين كه صدر نامه را براي او خواند, عثمان با غضب به او گفت: آيا تو از بين دوستانت جرأت خواندن نامة تهديد آميز را براي من داري؟ عمار در جواب گفت دليلش اين است كه ناصح ترين قوم خود به تو هستم عثمان در جواب گفت: دروغ مي گوئي اي فرزند سميّه. عمّار گفت: به خدا سوگند من پسر سميه و فرزند ياسرم. سپس عثمان به غلامش دستور داد كه دست و پاي او را بشكنند. آن گاه با دو پايش در حالي كه در كفش بود شروع به لگد زدن به عمار كرد كه بر اثر آن « فتق » بر او عارض شد.»[6]
شيعه در ايام امامت اميرالمؤمنين ـ عليه السّلام ـ
خلافت امام علي ـ عليه السّلام ـ در اواخر سال سي و پنج ه.ق شروع شد و تقريباً چهرا سال و نُه ماه ادامه يافت. شيعيان امير المؤمينين ـ عليه السّلام ـ هنگام بيعت عمومي با آن حضرت وقت مناسب ديدند تا يادي از ولايت امير المؤمنين ـ عليه السّلام ـ كرده مردم را به آن مقام شامخ تذكر دهند تا خواستند با آن حضرت بيعت كنند با انگيزه اي حقيقي باشد از اين رو هنگام بيعت مردم با امير المؤمنين ـ عليه السّلام ـ مالك بن حارث اشتر خطاب به مردم كرده فرمود: « اي مردم! اين علي ـ عليه السّلام ـ وصي اوصياء و وارث علم انبياست, او كسي است كه بلاهاي بزرگ را به جان خريده و زحمت هاي فراواني در راه اسلام تحمل كرده است. او كسي است كه كتاب خدا به ايمان او شهادت داده و پيامبرش او را به بهشت رضوان بشارت داده. كسي كه تمام فضائل در او جمع شده, واحدي از گذشتگان و اهل اين زمان در سابقه و علم و فضلش شك نكرده است ...»[7]
خزيمه بن ثابت نيز پس از بيعت با امام علي ـ عليه السّلام ـ مي گفت: « ما كسي را برگزيديم كه رسول خدا ـ صل الله عليه و آله ـ او را براي ما برگزيد.»[8]
امام علي ـ عليه السّلام ـ به كوفه آمد و آن شهر را محل اقامت خود , به عنوان پايتخت, انتخاب نمود؛ تا آنكه بتواند تشيع را در عراق گسترش داده و خود را نيز به اهل عراق معرفي نمايد. از طر في كوفه منطقه اي سوق الجيشي بود, و چون كل عراق نيز به شام نزديك بود، آن حضرت خواست تا علاوه بر عراق؛ شام را نيز تحت نظر قرار دهد.
بعد از ورود امام ـ عليه السّلام ـ به عراق , مردم با ملاحظة امام علي ـ عليه السّلام ـ به عنوان قهرمان سياست, در مقابل استيلاي شاميان از او حمايت كردند و مدتها از حاميان مذهبي امام علي ـ عليه السّلام ـ بودند.
پس از جنگ جمل, اصطلاح شيعة علي ـ عليه السّلام ـ شامل همة كساني مي شد كه از علي ـ عليه السّلام ـ مقابل عائشه حمايت مي كردند. علاوه بر آن به اشخاص و گروه هاي غير مذهبي كه به دلائل سياسي از علي ـ عليه السّلام ـ حمايت مي كردند, لفظ شيعه اطلاق مي گرديد.
در اين مفهوم وسيع بود كه كلمة شيعه در سند حكميت در صفين به كار رفت. ده سال بعد, زماني كه شيعيان شروع به تثبيت موقعيت اسمي خود كردند, كوشش هايي براي جدايي حاميان علي ـ عليه السّلام ـ صورت گرفت و بين حاميان مذهبي و غير مذهبي وي تمايزي حاصل شد.
امام علي ـ عليه السّلام ـ در طول چهار سال ونه ماه حكومت خويش , اگر چه نتوانست جامعة اسلامي را به صورت اوّل خويش بازگرداند, اما به موفقيت هاي مهمّي دست يافت كه عبارتند از:
1. معرفي كردن شخصيت واقعي رسول خدا ـ صل الله عليه و آله ـ براي مردم.
2. تبيين احكام فراموش شدة اسلام.
3. جلوگيري از بدعتها و تحريف هاي ديني درحدّ امكان .
4. تصحيح و اصلاح احكامي كه به اشتباه براي مردم تبيين شده بود.
5. تبين مقدار زيادي از معارف ديني.
6. تربيت شاگرداني جليل القدر مانند: اويس قرني, كميل بن زياد, ميثم تمار, رشيد هجري و ... .
در عصر حكومت امام علي ـ عليه السّلام ـ اگر چه فشار ها و حصر هاي سياسي از شيعه بر طرف شد, ولي در عوض مبتلا به جنگ هاي داخلي متعدد شدند و در اين جنگ ها نيز با گفتار و عمل دست از دفاع از امير المؤمنين ـ عليه السّلام ـ بر نداشتند.
شيعيان با وجود شكست در جنگ ها براي دفاع از امير المؤمنين ـ عليه السّلام ـ و مقابله با مخالفين آن حضرت, دست از دفاع عقيدتي از آن حضرت ‎ـ عليه السّلام ـ بر نداشتند.
أ ـ جنگ جمل
شيعيان عقيدتي در جنگ جمل به جهت آگاهي دادن مخالف و موافق به حقانيت امير المؤمنين ـ عليه السّلام ـ در خطبه ها و رجزهاي حماسي خود, آن حضرت را به ديگران معرفي مي كردند
ابوالهثيم بن تيهان كه بدري است مي گويد:
قل للزبير و قل لطلحة إنّنا نـحن الذين شعارنا الأنصار
إنّ الوصيّ إمامنـا و وليّنـا برح الخفاء وباحت الأسرار
مردي از قبيلة ازد به ميدان آمده مي گويد:
هذا عليّ و هو الوصيّ أخاه يـوم النجوه النبيّ
و قال هذا بعدي الوليّ وعاه واع و نسي الشقيّ
حجر بن عدي كند, صحابي جليل القدر, مي گويد:
يا ربّنا سلّم لنا عليّاً سلّم لنا المبارك المضيّا
المؤمن الموحّد التقيّا لا خَطِل الرأي و لا غويّا
بل هادياً موفّقاً مهديّاً واحفظه ربيّ واحفظ النبيّا
فيه فقد كان له وليّاً ثمّ ارتضاه بعده وصيّاً
زحر بن قيس جعفي مي گويد:
أضربكم حتي تقرّوا لعليّ خير قريش كلّها بعد النبيّ
من زانه الله و سمّاه الوصي انّ الوليّ حافظاً ظهر الولي
ب ـ جنگ صفين
در جنگ صفين نيز شيعيان به طرق مختلف به دفاع از امير المؤمنين ـ عليه السّلام ـ و حريم ولايت بر آمدند.
عده اي با بيان خطبه ها, به دفاع از مقام او بر آمدند. ابن ابي الحديد مي گويد: « بعد از آن كه امير المؤمنين ـ عليه السّلام ـ مردم را در كوفه براي حركت به طرف صفين به جهت جنگ با معاويه جمع كرد, عمر و بن حمق خزاعي ايستاد و امام علي ‎ـ عليه السّلام ـ را مورد خطاب قرار داده عرض كرد: « اي امير مؤمنان ! من تو را به جهت خويشاوند يا طلب مال, يا سلطنت و جاه, دوست ندارم بلكه دوستي من نسبت به تو از آن جهت است كه پنج خصلت در تو يافتم كه در ديگري نبوده است: تو پسر عموي رسول خدا و جانشين و وصيّ او هستي, و پدر ذرية پيامبري كه در ميان ما به وديعت گذارده شده است. تو اول كسي هستي كه اسلام آورد, و سهم تو در جهاد از همه بيشتر است ....»[9]
امّ خير نيز در روز صفين در تحريك سپاهيان امام علي ـ عليه السّلام ـ مي فرمود: « عجله كنيد ـ خداوند شما را رحمت كند ـ به ياري امام عادل و با تقواي باوفا و راستگو كه وصي رسول خداست.»[10]
برخي ديگر نيز با اشعار خود به دفاع از مقام ولايت بر آمدند:
قيس بن سعد, صحابي عظيم و سيد خزرج مي گويد:
و عـلـيّ إمـامـنـا و إمـام لسوانـا أتي بــه الـتنزيل
يوم قال النبيّ من كنت مولا ه فهذا مولاه خطب جليل
إنّ مـا قـاله النبي علي الأمّة حتــم مـا فيه قال و قيل.
و نعمان بن عجلان انصاري نيز مي گويد:
كيف التفرق و الوصيّ إمامنا لاكيف إلّا حيرة و تخاذلاً
لا تغبنُنّ عقولكم, لا خير في من لم يكن عند البلابل عاقلا
و ذوو معاويه الغويّ و تابعوا دين الوصيّ لتحمدوه آجلاً.
[1] . الاخبار الطوال, ص 175؛ تاريخ يعقوبي, ج2, ص 164؛ مروج الذهب, ج 1, ص 435 ... .
[2] . شرح ابن ابي الحديد, ج2, ص 316.
[3] . تاريخ يعقوبي, ج2, ص 173.
[4] . انساب الاشراف, ج2, ص 118.
[5] . همان, ج2, ص 170 .
[6] . انساب الاشراف, ج5, ص 49؛ شرح ابن ابي الحديد, ج1, ص 239.
[7] . تاريخ يعقوبي, ج2, ص 178.
[8] . المعيار و الموازنه , ص 51.
[9] . شرحا بن ابي الحديد , ج1, ص 281.
[10] . بلاغات النساء , ص 67.
@#@
اينان در اشعار خود عمدتاً بر مسألة وصايت و جانشيني امام علي ـ عليه السّلام ـ از رسول خدا ـ صل الله عليه و آله ـ تأكيد داشتند.
برخي ديگر نيز پس از آن كه امام علي ـ عليه السّلام ـ از صفين به كوفه بازگشت و خوارج از او جدا شدند, در كنار امام علي ـ عليه السّلام ـ ثابت قدم ماندند و بار ديگر با آن حضرت تجديد بيعت و عهد نمودند. از جملة عهد آنان اين بود كه به حضرت خطاب كرده عرض كردند: « ما دوست هر كسي هستيم كه تو دوست آني, و دشمن هر كسي هستيم كه تو با آنان دشمني داري .»[1]
عده اي ديگر با نوشتن نامه به معاويه او را مورد عتاب و سرزنش قرار داده مقام ولايت و خلافت به حق امير المؤمنين ـ عليه السّلام ـ را به او گوشزد مي كردند.
محمد بن ابي بكر در نامه اي كه به معويه مي نويسد, مي گويد: « ... و اي برتو! چگونه خودت را در كنار علي ـ عليه السّلام ـ قرار مي دهي, كسي كه وارث رسول خدا ـ صل الله عليه و آله ـ و وصيّ او و پدر فرزندان اوست. كسي كه قبل از ديگران به او گرويد و آخرين كسي بود كه عهد پيامبر ـ صل الله عليه و آله ـ را شيند. او را از اسرارش آگاه و در امرش شريك ساخت. »[2]
دارميه حجونيه از زنان شيعة امام علي ـ عليه السّلام ـ در برابر معاويه در بيان علل دوستي علي ـ عليه السّلام ـ گفت: « من او را دوست دارم زيرا مساكين را دوست مي داشت و به واماندگان كمك مي كرد. او فقيه در دين بود و از بيان حق كوتاهي نمي نمود. او از جانب رسول خدا ـ صل الله عليه و آله ـ ولايت داشت ...».[3]
جنايات معويه بر شيعه در اواخر حكومت امام علي ـ عليه السّلام ـ
از سال 39 هجري, معاويه هجوم همگاني و گسترده اي را بر عليه شيعيان امير المؤمنين آغاز نمود و با فرستادن افرادي خشن و بي دين براي سركوب شيعيان , حيطة حكومت حضرت را مورد تاخت و تاز قرار داد:
1. نعمان بن بشير را با هزار نفر براي سركوب مردم عين التمر فرستاد.
2. سفيان بن عوف را با شش هزار نفر براي سركوب مردم هيت و از آن جا به انبار و مدائن فرستاد .
3. عبد الله بن مسعده بن حكمه فزاري كه از دشمنان امير المؤمنين ـ عليه السّلام ـ بود با هزار و هفت صد نفر به تيماء فرستاد.
4. ضحاك بن قيس را با سه هزار نفر به واقعه براي غارت هر كس كه در طاعت امام علي ـ عليه السّلام ـ است فرستاد. و در مقابل , حضرت امير المؤمنين ـ عليه السّلام ـ حجر بن عدي را با چهار هزار نفر براي مقابلة با او فرستاد.
5. عبد الرحمن بن قباث بن اشيم را با جماعتي به بلاد جزيره فرستاد, كه حضرت كميل رابراي مقابلة با او فرستاد.
6. حرث بن نمر تنوخي را نيز به جزيره فرستاد تا با هر كس كه در اطاعت امام علي ـ عليه السّلام ـ است مقابله كند كه در آن واقعه افراد زيادي كشته شدند.[4]
7. در سال 40, بُسر بن أرطاة را با لشكري به سوي مكه و مدينه و يمن فرستاد او هنگامي كه به مدينه رسيد, عبيد الله بن عباس كه عامل مدينه از طرف امام علي ـ عليه السّلام ـ بود, ازآن جا فرار كرده و در كوفه به حضرت ملحق شد ولي بُسر هر دو فرزند او را به شهادت رسانيد.[5]
يكي ديگر از مناطقي كه سر راه « بُسر» مورد غارت قرار گرفت منطقه اي بود كه گروهي از قبيلة همدان و شيعيان حضرت علي ـ عليه السّلام ـ در آنجا سكونت داشتند. بُسر با حركتي غافلگيرانه به آن ها حمله كرد. بسياري از مردان را كشت, و تعداي از زنان و فرزندان آنان را به اسارت بود. و اين اولين بار بود كه زنان و كودكان مسلمين به اسارت برده مي شدند. [6]
مسعودي در مورد بُسر بن ارطاة مي گويد: « او افرادي از خزاعه و همدان و گروهي را كه معروف به « الانباء » از نژاد ايرانيان مقيم يمن بودند كشت . و هر كسي را كه مشاهده مي كرد ميل به علي دارد يا هواي او را در سر دارد, مي كشت.»[7]
ابن ابي الحديد مي گويد: « بُسر به طرف اهل حسبان كه همگي از شيعيان علي ـ عليه السّلام ـ بودند, آمد و با آنان سخت درگير شد و به طور فجيعي آنان را به قتل رسانيد. و از آنجا به طرف صنعا آمد و در آنجا صد نفر از پير مردان را كه اصالتاً از فارس بودند بودند كشت, تنها به جرم اين كه دو فرزند عبيد الله بن عباس در خانة يكي از زنان مخفي شده است. و بُسر در حمله هايش حدود سي هزار نفر را به قتل رساند و عده اي را نيز در آتش سوزاند.[8] او نيز مي نويسد: « معاويه در نامه اي به تمام كارگزارانش نوشت: به هيچ يك از
شيعيان علي و اهل بيتش اجازة شهادت ندهيد. و در مقابل , شيعيانِ عثمان را پناه داده و آنا را اكرام كنيد ... . و نيز در نامه اي ديگر به كارگزاران خود نوشت هر كسي كه ثابت شد محب عليّ و اهل بيت اوست اسمش را از ديوان محو كرده و عطا و روزيش را قطع نماييد. و در ضميمة اين نامه نوشت: هر كس كه متّهم به ولاي اهل بيت ـ عليه السّلام ـ است او را دستگير كرده و خانة او را خراب كيند. بيشتر مصيبت بر اهل عراق بود خصوصاً اهل كوفه ...».[9]
شيعه در عصر امام حسن ـ عليه السّلام ـ
هنگامي كه امام حسن ـ عليه السّلام ـ مجبور به مصالحه با معاويه گرديد يكي ازخاطراتي كه امام ـ عليه السّلام ـ احساس مي كرد امنيت شيعيان حضرت علي ـ عليه السّلام ـ بود.از اين رو در قرارداد خود با معاويه تصريح كرد كه بايد امنيت به اصحاب امام علي ـ عليه السّلام ـ داده شود. معاويه نيز آن را پذيرفت. ولي در همام روز اول معاويه اعالم كرد كه آن تعهدات را نمي پذيرد و زير پا مي گذارد.
ابن ابي الحديد از ابي الحسن مدائني روايت مي كند: « معاويه در نامة خودبه واليان چنين نوشت: من ذمة خود را از هر كسي كه روايتي در فضيلت ابي تراب و اهل بيتش نقل نمايد, بري كردم. بعد از اين دستور خطبا درهر منطقه بر منبر شروع به لعن علي ـ عليه السّلام ـ و تبرّي از او و اهل بيتش نمودند. شديد ترين مردم در بلا و مصيبت اهل كوفه بودند. زيرا آن هنگام در كوفه تعداد زيادي از شيعيان وجود داشتند. معاويه, « زياد » را والي بصره و كوفه نمود. او شيعيان را خوب مي شناخت , بر اساس دستور معاويه هر جا كه شيعيان را مي فات به قتل مي رساند, و يا اينكه آنان را ترسانده دست و پاي آنان را قطع مي نمود و چشمان آنان را از حدقه در آورده و دار آويزان مي كرد. هم چنين عده اي را نيز از عراق تبعيد نمود. لذا هيچ شيعة معروفي در عراق باقي نماند ...».[10]
اين أعثم مي نويسد:« زياد, دائماً در پي شيعيان بود و هر كجا آنان را مي يافت به قتل مي رساند, به طوري كه شمار زيادي را كشت. او دست و پاي مردم را قطع و چشمانشان را كور مي كرد. البته خود معاويه نيز جماعتي از شيعيان را به قتل رساند.[11] معاويه خود دستور به دار آويختن گروهي از شيعيان را صادر كرد.[12] زياد شيعيان را در مسجد جمع مي كرد, تا از علي ـ عليه السّلام ـ اظهار بي زاري جويند.[13] او در بصره نيز در جستجوي شيعيان بود و با يافتن آنها آنان را به قتل مي رساند.[14] عده اي از صحابه و تابعين به دستور معاويه به شهادت رسيدند.
در سال 53 هجري معاويه حجر بن عدي و اصحابش را به قتل رساند و او اولين كسي بود كه به همراه اصحابش به شيوة قتل صبر در اسلام كشته شد.[15]
عمروبن حمق خزاعي , صحابي عظيم را كه امام حسين ـ عليه السّلام ـ او را سيد الشهدا ناميد, بعد از آنكه معاويه او را امان داد, به قتل رساند.[16] مالك اشتر, يكي از اشراف و بزرگان عرب و يكي از فرماندهان جنگ هاي امام علي ـ عليه السّلام ـ بود. معاويه او را در مسير مصر به وسيلة سمّ, به دست يكي از غلامانش به قتل رسانيد.[17] رشيد هجري, از شاگردان امام علي ـ عليه السّلام ـ و خواص وي بود, زياد دستور داد كه از علي ـ عليه السّلام ـ برائت جسته و او را لعنت كند, او امتناع ورزيد. از اين رو دو دست و دو پا و زبان او را بريده و به دار آويخت.[18]
جويريه بن مهر عبدي؛ را به جرم داشتن ولايت علي ـ عليه السّلام ـ دستگيرنموده و بعد از جدا كردن دو دست و دو پاي او, بر شاخة درخت خرما به دار آويخت.
شيعه در عصر امام حسين ـ عليه السّلام ـ
ابن ابي الحديد مي گويد: « وضع تا وقتي كه حسن بن علي, از دار دنيا رحلت نمود: اين چنين بود. در اين هنگام مصيبت و فتنه بر شيعيان بيشتر شد, كار به جائي رسيد كه شيعيان در بين مردم از جان خويش ترس داشتند و يا از شهر خود فرار كرده و به طور پنهاني زندگي مي كردند.[19]
امام محمد باقر ـ عليه السّلام ـ مي فرمايد: « بيشتر مصيبت براي ما و شيعيان, بعد از رحلت امام حسن ـ عليه السّلام ـ بود كه در آن زمان در هر شهر , شيعيان ما را مي كشتند و دستها و پاهاي آنها را به اين گمان كه شيعه هستند از بدن جدا مي كردند. هر كسي كه متّهم به دوستي و ارتباط با ما مي شد, او را زنداني نموده و يا اموالش را غارت مي كردند يا خانه اش را خراب مي نمودند و اين مصيبت و بلا هم چنان شدت يافت تا زمان عبيد الله ابن زياد»[20]
سال شصت هجري قمري, معاويه هلاك شد و پسرش يزيد, طبق بيعتي كه پدرش از مردم براي وي گرفته بود, زمام حكومت اسلامي را در دست گرفت . به شهادت تاريخ, يزيد, هيچ گونه شخصيت ديني نداشت . حتي در زمان حيات پدرش, جواني بود كه به اصول و قوانين اسلام, اعتنا نمي كرد و جز عيّاشي و بي بند و باري و شهوتراني, كاري نمي دانست.
[1] . تاريخ طبر, ج5, ص 63. انساب الاشراف, ج2, ص 348.
[2] . تاريخ ابن اثير, ج3, ص 108. وقعة صفين, ص 118.
[3] . الوافدات من النساء عل معاويه, ص 41.
[4] . ر. ك. الاغاني, ج15, ص 44. تاريخ ابن عساكر, ج10, ص 152. الاستيعاب, ج 1 / 65. تاريخ طبري, ج 5, ص 134؛ الكامل, ج2, ص 425.
[5] . تاريخ طبري, ج5, ص 139. كامل ابن اثير , ج2, ص 425. تاريخ دمشق, ج10, ص 152. البدايه و النهايه, ج7, ص 356.
[6] . العقد الفريد, ج5, ص 11.
[7] . مروج الذهب, ج3, ص 22.
[8] . شرح ابن ابي الحديد , ج1, ص 116 ـ 121.
[9] . همان, ج11, ص 44 ـ 45.
[10] . شرح ابن ابي الحديد , ج11, ص 44.
[11] . الفتوح, ج4, ص 203.
[12] . المحبر, ص 479.
[13] . مختصر تاريخ دمشق, ج9, ص 88.
[14] . همان.
[15] . مروج الذهب, ج3, ص 3, سيد اعلام النبلاء, ج3, ص 642.
[16] . سير اعلام النبلاء, ج4, ص 34.
[17] . شذرات الذهب, ج1, ص 91.
[18] . شرح ابن ابي الحديد, ج2, ص 294.
[19] . شرح ابن ابي الحديد, ج11, ص 44.
[20] . شرح ابن ابي الحديد , ج11, ص 44.
@#@ در سه سال حكومت خود فجايعي را به راه انداخت كه در تاريخ ظهور اسلام, با آن همه فتنه ها كه انجام گرفته , بي سابقه بود.
سال او, حضرت حسين بن علي ـ عليه السّلام ـ را كه سبط پيامبر اكرم ـ صل الله عليه و آله ـ بود, با فرزندان و خويشان و ياران و شيعيانش, با فجيع ترين وضع, به شهادت رساند و زنان و كودكان و اهل بيت پيامبر را به همراه سرهاي بريدة شهداء, در شهر ها گرداند.[1]
سال دوم مدينه را قتل عام كرد و جان و مال و آبروي مردم آن ديار را تا سه روز براي لشكريانش مباح نمود.[2]
و در سال سوم كعبة مقدسه را خراب كرد و آن را به آتش كشيد.[3]
شيعه در عصر امام سجاد ـ عليه السّلام ـ
بعد از هلاكت « يزيد بن معويه » و سست شدن پايه هاي حكومت امويان, شيعيان در كوفه به دنبال « فرمانده اي » براي خود بودند, تا جماعت متفرق آنان را جمع نمايد و عقدة به جامانده از شهادت حسين ـ عليه السّلام ـ را شفا بخشد.
بعد از مدتي, « مختار » برعليه « بني اميه » قيام نمود, شيعيان به دور او جمع شدند او لشكري رابه فرماندهي « ابراهيم بن مالك اشتر » به سوي لشكر شام روانه ساخت و آن لشكر را شكست داد و فرمانه اش « ابن زياد » را به قتل رسانيد؛ اين امر آرزوي اهل بيت ـ عليه السّلام ـ شيعيان بود.
بعد از شكست لشكريان شام, « مختار » و شيعيان , قوت گرفتند. به نقل ابن عبد ربّه در « عقد الفريد », مختار شيعيان را دستور داد تا در كوچه هاي كوفه, شبانه بگردند و ندا دهند: « يا لثارات الحسين ».[4]
ابو الفداء, در مورد حوادث سال 66 هجري , مي نويسد: « در اين سال, مختار در كوفه به طلب خون « حسين ـ عليه السّلام ـ » قيام نمود, جماعت زياد دور او جمع شدند, او بر كوفه تسلط پيدا كرد و مردم نيز با او بر كتاب خدا و سنت رسول و طلب خون اهل بيت ـ عليه السّلام ـ بيعت نمودند.
خانم « دكتر ليثي » مي نويسد: « شهادت امام حسين ـ عليه السّلام ـ در كربلا, واقعة تاريخي بزرگي بود كه منجر به تبلور جماعت شيعه و ظهور او به عنوان يك فرقة متميّز, كه داراي مبادي سياسي و رنگ ديني است, گرديد ... واقعة كربلا, در رشد و نموّ روح شيعه و زياد شدن آنها , تأثير مهمي گذاشت. جماعت شيعه بعد از شهادت امام حسين ـ عليه السّلام ـ به مانند جماعت منظم با رويه سياسي متين , در جامعه ظهور پيدا نمود.»[5]
از طرفي « عبد الله بن زيبير» در مكه قيام كرده و نُه سال رياست كرد. امويان, در اين نُه سال, با وي درگير بودند. شيعيان در اين موقعيت مناسب , خدمت حضرت امام سجّاد ـ عليه السّلام ـ مي رسيدند و فرصتي براي بيان مظلوميت سيد الشهدا, در ميان مردم, پديد آمد.
بني مروان, با پيروزي بر « آل زبير » حكومت شبه جزيره را به دست گرفتند. بعد از گسترش نفوذ « عبد الملك مروان » بر بلاد اسلامي و محكم شدن پايه هاي حكومتي او, به فكر مقابله با اهل بيت ـ عليه السّلام ـ و شيعيان افتاد. امام شيعيان در آن زمان, امام زين العابدين ـ عليه السّلام ـ بود.
عبد الملك, براي اين كه از مقام آن حضرت بكاهد, او را از ميدنه به شام آورد, ولي بعد از ظهور فضائل و معارف از آن حضرت, محبت امام, در ميان مردم بيشتر گرديد.
مركز تجمع شيعيان در آن زمان, كوفه بود. عبد الملك به قصد ريشه كن كردن تشيع از كوفه, شخصي را به نام « حجاج » به آن ايالت فرستاد.
امام باقر ـ عليه السّلام ـ مي فرمايد: « حجاج سر كار آمد و تا توانست , شيعيان را به قتل رساند و به هر گمان و تهمتي آنان را دستگير نمود. كار به جائي رسيد كه اگر كسي به او زنديق يا كافر مي گفتند بهتر بود از اين كه او را شيعه علي ـ عليه السّلام ـ بگويند.»[6]
ابن ابي الحديد, از « مدائني » نقل مي كند : « هنگامي كه « عبد الملك بن مروان » به ولايت رسيد, بر شيعه بسيار سخت گرفت و « حجاج بن يوسف » را بر آنان گماشت. مردم به بغض علي ـ عليه السّلام ـ و موالات دشمنان آن حضرت به او تقرب جستند و هر چه را توانستند در فضل دشمنان عليّ, روايت جعل كردند و در لعن بر علي, كوتاهي ننمودند.»[7]
ابن سعد , در « طبقات », از « منهال » نقل مي كند: « من بر علي بن حسين, وارد شدم و به آن حضرت عرض كردم: چگونه صبح كرديد؟ خدا امر تو را اصلاح كند؟ حضرت فرمود: من پير مردي مثل تو در اين شهر نمي بينم, نمي داني كه چگونه صبح كرديم؟ اگر نمي داني, من تو را با خبر نمايم؛ ما در ميان قوم خود به مانند بني اسرائيل در ميان آل فرعون ( !! ) صبح نموديم, كه فرزندان آنان را ذبح كرده و زنان آنان را به كنيزي مي بردند. كار ما به جايي رسيده كه شيخ و سيد ما را بر بالاي منابر, لعن و دشنام مي دهند و با اين عمل به سوي دشمنان ما تقرب پيدا مي كنند ...»[8]
قنبر, غلام علي ـ عليه السّلام ـ, از جمله كساني است كه به دست حجاج, به شهادت رسيد. حجاج, به بعضي از نزديكان خود مي گويد: « دوست دارم به يكي از اصحاب ابي تراب ( علي ـ عليه السّلام ـ ) دست پيدا كنم . به او گفتند: ما از قنبر كسي را به علي ـ عليه السّلام ـ نزديكتر نمي دانيم. حجاج, كسي را به دنبال او فرستاد و او را نزد حجاج آورد, حجاج به او گفت, تو قنبري؟ گفت: آري ! حجاج گفت: از دين علي تبرّي بجو! قنبر گفت آيا تو مي تواني مرا به افضل از دين علي راهنمايي كني؟ حجاج گفت: من تو را خواهم كشت. كدام قتلي براي تو محبوب تر است, آن را انتخاب نما! قنبر در جواب گفت, مرا امير المؤمنين خبر داده است كه بدون حق ذبح خواهم شد. حجاج نيز, دستور داد تا سر او را مانند گوسفند از تن جدا نمايند.»[9]
كميل بن زياد, از شيعيان و خواص علي ـ عليه السّلام ـ مي باشد, حجاج در زمان ولايتش در كوفه او را طلب كرد. لكن كميل فرار نمود و در مكاني مخفي گشت. حجاج حقوق قومش را قطع نمود. كميل, با مشاهده اين وضع, با خود گفت: « من پيرمردي هستم كه عمرم به سر آمده است، سزاوار نيست كه من سبب محروميت قومم گردم. » لذا خود را تسليم حجاج نمود, حجاج, با مشاهدة كميل گفت: « من از مدتها منتظر تو بودم» كميل در جواب فرمود: خشنود مباش, زير ااز عمر من چيز باقي نمانده است, هر كاري مي خواهي انجام بده, بازگشت انسان به سوي خداست و بعد از قتل من نيز حسابي هست. امير المؤمنين مرا خبر داده كه تو قاتل مني.» حجاج گفت: «پس حجت بر تو تمام شد.» در اين هنگام دستور داد تا گردن او را بزنند.»[10]
از ديگر شيعيان سعيد بن جبير است. او مردي معروف به تشيع و زهد وعبادت و عفّت بود. حجاج دستور داد او را دستگير كردند, و بعد از مشاجرات زياد بين اين دو حجاج دستور داد تا سرش را از بدن جدا كنند.[11]
در چنين شرائطي, كه تصور نابودي اهل بيت ـ عليه السّلام ـ مي رفت, امام سجاد ـ عليه السّلام ـ فعاليت را شروع نمود و در اين راه, موفقيت زيادي كسب كرد.[12]
امام سجاد ـ عليه السّلام ـ توانست به شيعه, حياتي تازه بخشد. و زمينه رابراي فعاليتهاي امام باقر ـ عليه السّلام ـ و امام صادق ـ عليه السّلام ـ فراهم آورد. به گاهي تاريخ , امام سجاد ـ عليه السّلام ـ در طول سي و چهار سال فعاليت, شيعه از دشوار ترين بحرانهاي حيات خويش عبور داد؛ بيست سال حاكميت حجاج بر عراق و سلطه عبد الملك بن مروان بر كل قلمرو اسلامي, جهت گيري روشني براي كوبيدن شيعيان بود..., حجاج كسي بود كه شنيدن لفظ كافر, براي او از شنيدن لفظ شيعه, آرامش بيشتري داشت.[13]
روش فقهي حضرت سجاد ـ عليه السّلام ـ نقل احاديث پيامبر ـ صلي الله عليه و آله و سلم ـ از طريق علي ـ عليه السّلام ـ بود كه شيعيان تنها آن احاديث را درست مي دانستند. بدين صورت شيعه اولين قدمهاي فقهي خود را در مخالفت با انحرافات موجود براشت.
شهر مدينه با توجه به كجروي هايي كه از آغاز اسلام در آن انجام شده بود عليه شيعه, تحريك گرديده بود. بنابر اين, جاي ممناسب براي رشد شيعه به شمار نمي رفت.
امام سجاد ـ عليه السّلام ـ مي فرمود: « دوستداران واقعي ما در مكه و مدينه به بيست نفر نمي رسد.»[14] در عراق, افراد بيشتري به اهل بيت ـ عليه السّلام ـ علاقه مند بودند.
شيعه در عصر « امام محمد باقر ـ عليه السّلام ـ »
دوران امامت امام باقر ـ عليه السّلام ـ مصادف با ادامه فشار هاي خلفاي بني اميه و حكّام آنها بر شيعيان عراق بود. عراق مركز اصلي شيعه محسوب مي گرديد.
شيعيان هر ساله در مراسم حج, با امام تماس داشتند. اين تماس ها معمولاً يا در مكه و يا در بازگشت و عبور از ميدنه, صورت مي گرفت. با توجه به برخي اخبار, مردم عراق از رفتن نزد امام باقر ـ عليه السّلام ـ در ميدنه, نهي شده بودند.[15]
مشكل « غُلات » در اين دوران, يكي از مشكلات براي شيعيان بود. شمار اين گروه رو به فزوني بود. وقتي كه امام ـ عليه السّلام ـ آنها را از خود طرد كرد, اصحاب آن حضرت نيز « غُلات » را از جمع خود بيرون راند. « مغيره بن سعيد » و « بيان بن سمعان », كه هر دو از معروفترين شخصيت هاي غاليان و از رهبران آنها بودند, توسط اصحاب امام باقر ـ عليه السّلام ـ تكفير شدند.
تأكيد امام باقر ـ عليه السّلام ـ به عمل گرايي شيعيان, به طور غير مستقيم, در مقابل تمام فرقه هايي كه به عمل صالح اعتنايي نداشتند, صورت مي گرفت.
بسياري از شيعيان عراق در اثر فشار و اختناق موجود, انتظار داشتند كه امام ـ عليه السّلام ـ به عراق آمده و دست به شمشير ببرد.
[1] . تاريخ يعقوبي, ج2, ص 216 و تاريخ ابي الفداء, ج1, ص 190 و مروج الذهب, ج3, ص 64.
[2] . تاريخ ابي الفداء, ج1, ص 192.
[3] . همان.
[4] . العقد الفريد, ج2, ص 230. , جهاد الشيعه, ص 27.
[5] . تاريخ ابي الفداء, ج1, ص 194.
[6] . شرح ابن ابي الحديد؛ ج3, ص 15.
[7] . شرح ابن ابي الحديد.
[8] . طبقات ابن سعد, ج5, ص 219و تهذيب الكمال, ج20, ص 399.
[9] . الشيعه و الحاكمون, ص 95.
[10] . شرح ابن ابي الحديد, ج17, ص 149.
[11] . سير اعلام النبلاء,ج 4, ص 321.
[12] . در اسات و بحوث في التاريخ و الاسلام, ج1, ص 61.
[13] . الامام الصادق, ابوزهره, ص 111.
[14] . شرح ابن ابي الحديد, ج4, ص 104.
[15] . مختصر تاريخ دمشق, ج23, ص 83 .
@#@ ولي امام باقر ـ عليه السّلام ـ مأمور به تقيه بود. لذا, برخي از آنها نسبت به امامت آن حضرت دچار ترديد گشتند. آگاهي كافي دربارة امامت به آنها نمي رسيد و به همين جهت گروهي به « زيد » برادر امام گرويدند و انشعابي را بوجود آوردند. هر چند زيد هفت سال زودتر از برادرش , در كوفه وفات يافت. اما در همين دوره و پس از آ" ريشه هاي گرايش به زيد در ميان شمار زيادي از شيعيان رشد كرد.
مخالفت با مصالح « امويان » موجب اختلافات كمتري در ميان شيعيان مي گشت. اما به موازات فروكش كردن فشار هاي سياسي برآنان, مسئله « غُلات » به تدريج دامنة بيشتري گرفت؛ به طوري كه مسأله مهم در زمان امام صادق ـ عليه السّلام ـ مسأله « غُلات » محسوب مي گرديد. فشار امويها, جز در دو سال حكومت « عمر بن عبد العزيز », (از سال 99 تا 110) در تمام دوران حكومت آنان به شدت ادامه داشت.
شيعه در عصر « امام جعفر صادق ـ عليه السّلام ـ »
در اين دوره, به علت ضفع امويان و درگيري هاي آنان, امام ـ عليه السّلام ـ و شاگردانش فرصت بيشتري براي نشر مكتب اصيل اسلامي يافتند. اين موقعيت, تا اوائل خلافت منصور و دومين خليفة عباسي نيز ادامه داشت.
عباسيان, خود را « خونخواه » آل ابي طالب مي دانستند. و مردم را به خوشنودي آل محمد ـ عليه السّلام ـ دعوت مي كردند؛ بنابر اين نمي توانستند در آغاز با اهل بيت پيامبر ـ عليه السّلام ـ مخالفت نمايند.
در سال 140 هجري, منصور بر مخالفان خود پيروز گشت و خطر نفوذ رهبري مذهبي شيعيان اهل بيت ـ عليه السّلام ـ را بيشتر احساس كرد و به سراغ آنان رفت . ابتدا از « بني الحسن » آغاز نموده؛ « عبد الله بن حسن » و فرزندانش را دستگير ساخت و به زندان افكند و سپس دستور قتل همة آنان را داد. سپس به محدود ساختن حوزة درس « جعفر بن محمد ـ عليه السّلام ـ » در مدينه تهديد و محاصرة امام ـ عليه السّلام ـ و شيعيانش پرداخت. زيرا از توجه مردم و تشكّل شيعيان به شدّت هراسناك بود, و موقعيّت خود را در خطر مي ديد, و پس از بارها تهديد و فراخواني سر انجام, امام را در مدينه مسموم كرد.
شيعه در عصر « امام موسي كاظم ـ عليه السّلام ـ »
امام كاظم ـ عليه السّلام ـ در سال 148, بعد از شهادت پدرش, رهبري شيعيان را بر عهده گرفت. اختلافي كه بين شيعيان بوجود مي آمد, غالباً ناشي از تعيين امام بعدي بود. گاه بنابر دلايل سياسي ( وحشت از حاكميت عباسيان ) امام ـ عليه السّلام ـ براي بسياري از شيعيان خود ناشناخته مي ماند.
شدت اختناق « منصور » درباره « علويان » بويژه امام صادق ـ عليه السّلام ـ كه عظمتي فراوان در ميان جامعه كسب كرده بود, موجب سردرگمي ميان برخي از شيعيان نسبت به رهبري آينده شده بود.
بعضي از فزندان امام صادق ـ عليه السّلام ـ دائية رهبري داشتند و اين موجب پراكندگي شيعيان مي شد. مشكل ديگر آنان دور بودن از شهر ها و محل سكونت بود ... با توجه به دلايل فوق , بعد از امام صادق ـ عليه السّلام ـ نيز انشعاباتي رخ داد.
اسماعيل بن جعفر بن محمد, فرزند بزرگتر امام صادق ـ عليه السّلام ـ بود. بسياري از شيعيان وي را رهبر آينده مي دانستند . وي در حيات پدر, فوت كرد. به طوري كه در روايت آمده است امام صادق ـ عليه السّلام ـ اصرار داشتند تا شيعيان با ديدن جنازة او به مرگش يقين كنند. با اين وجود, عدّه اي بعد از آن حضرت, با داعية « مهدويت اسماعيل » و بهانه هاي ديگر , فرقه اي به نام « اسماعيليه » در شيعه بوجود آوردند.
شيعيان راستين كساني بودند كه مدعي امامت را با طرح سؤالات خاصي, ارزيابي مي كردند و آنگاه كه در امامت وي به يقين مي رسيدند, او را به وصايت مي پذيرفتند.
هشام بن سالم مي گويد: « همراه مؤمن الطاق در مدينه بودم, مشاهده كرديم كه عده اي در خانة عبد الله بن جعفر بن محمد گرد آمده و مسائلي را از او دربارة زكات مي پرسند. ما نيز سؤالاتي درباره زكات از وي پرسيديم, ليكن وي جواب صحيحي به ما نداد. آنگاه بيرون آمديم و نمي دانستيم كه از فرقه هاي مرجئه, قدريه, زيديه, معتزله و خوارج چه گروهي را بپذيريم. در اين حال , شيخي را ديديم كه او را نمي شناختيم. فكر كرديم جاسوسي از جاسوسان منصور است ولي بر خلاف اين احتمال او ما را به خانة ابوالحسن موسي بن جعفر برد. هنوز آنجا بوديم كه فضيل و ابوبصير, وارد شده و پرسشهايي نمودند و بر امامت وي يقين حاصل نمودند. آن گاه مردم از هر سو, دسته دسته مي آمدند, به جز گروه عمار ساباطي و شمار اندكي كه عبد الله بن جعفر را قبول داشتند.»[1]
هشام بن سالم, عبد الله بن ابي يعفور , عمر بن يزيد بيّاع السابري , محمد بن نعمان, مؤمن طاق, عبيد بن زراره, جميل بن دراج, ابان بن تغلب و هشام بن حكم كه از بزرگان شيعه و اهل علم به شمار مي آمدند امات موسي بن جعفر را پذيرفتند.
تنها كساني كه به امامت آن حضرت نگرويدند «عبد الله بكير» و «عمار بن موسي ساباطي » بودند.[2]
عصر امام كاظم ـ عليه السّلام ـ دوران بسيار سختي براي شيعيان بود. از مهمترين قيامهايي كه در اين دوران بر عليه خلفاي عباسي صورت گرفت, قيام « حسين بن علي, شهيد فَخ » در زمان حكومت هادي عباسي و جنبش « يحيي و ادريس» , « فرزندان عبد الله » در زمان هارون بود.
امامن شيعه به لزوم رعايت « تقيه » پافشاري مي كردند و مي كوشيدند و شيعيان را به طور پنهاني اداره نمايند. اين وضعيت موجب گرديد, تاريخ نتواند از حركات سياسي آنها ارزشيابي دقيقي به عمل آورد. رهبري اين حركت و ظرافتي كه در هدايت آن به كار بدره شد, عامل مهم استواري شيعه در تاريخ گرديد.
شيعه در عصر « امام رضا ـ عليه السّلام ـ »
مأمون عباسي با طرح « ولايتعهدي » امام رضا ـ عليه السّلام ـ ظاهراً توانست بر مشكلات پيروز گردد و شيعيان و علويان را راضي نگاه دارد.
شايد اولين مرحله نفوذ شيعه در دستگاه عباسي, ماجراي ولايتعهدي امام رضا ـ عليه السّلام ـ باشد. هر چند قبلاً «علي بن يقطين» به دستور امام كاظم ـ عليه السّلام ـ براي كمك به شيعيان , در دستگاه عباسي باقي ماند.[3]
در اين دوران تشيع در ظاهر رنگ سياسي به خود گرفت. و مأمون اظهار تشيع نمود.
در نقلي آمده است: « مأمون پس از آمدن به عراق, سعي كرد امور مملكتي را به كساني كه عقايد شيعي داشتند بسپارد و بعد از آن كه راضي شد تا از عامه نيز كساني را به مقامي بگمارد, تصميم گرفت تا در كنار هر نفر از عامه, يك نفر شيعي نصب كند.[4]»
بعد از مأمون, « معتصم عباسي » و « متوكل » اين شيوه را دگرگون ساختند و به دفاع از « اهل حديث » كه به شدت با « معتزله » و « شيعه » مخالف بودند, پرداختند. متوكل در دشمني با علويان و شيعيان تا جايي پيش رفت كه دستور خرابي قبر امام حسين ـ عليه السّلام ـ را صادر كرد و فرمان داد تا زمينهاي گردا گرد آن را شخم زده و كشت كنند.[5]
لكن اين حركت ضدّ شيعي دوام نياورد و پس از روي كار آمدن « مقتدر عباسي » زمينه رشد شيعه در بغداد و نقاط ديگر فراهم شد. در اين دوره بسياري از شيعيان بر جسته, داراي مشاغل حكومتي و اداري بوده اند.
شيخ طوسي نقل مي كند: حكم بن عليا گفت: من فرمانرواييِ بحرين را داشتم و در آنجا به مال زيادي دست يافتم كه مقداري را انفاق كرده و با مقدار ديگر آن, زمين و ... خريدم. پس از آن مدتي خمس آن را نزد امام جواد ـ عليه السّلام ـ آوردم ...[6]
حسين بن عبداله نيشابوري , از شيعيان امام جواد ـ عليه السّلام ـ , مدتي حكومت سيستان را بر عهده داشت.[7]
جريان مشاركت شيعيان امامي, در دستگاه حكومتي, در دوران آخرين امامان ـ عليهم السّلام ـ رو به گسترش نهاد در دوران امام يازدهم ـ عليه السّلام ـ و پس از آن در « غيبت صغري » شمار فراواني از شيعيان در دستگاه عباسي, شغلهاي مهمي به دست آوردند.
آن چه قابل تأمل است, عدم مشروع بودن خلافت عباسيان و تا سر حدّ وزارت رفتن شيعيان, بود.
شيعه در عصر امام جواد ـ عليه السلام ـ
در سال 203 هجري امام رضا ـ عليه السّلام ـ به شهادت رسيد. تنها فرزند وي امام جواد ـ عليه السّلام ـ بيش ازهشت سال نداشت, شيعيان از اين جهت در نگراني و اضطراب به سر مي بردند. به نوشتة مورخان, در اين دوران شيعيان به حيرت افتاده و دچار اختلاف گشتند.[8] به همين جهت گروهي از آنان در منزل « عبد الرحمن بن حجّاج » گرد آمدند و ضجّه و ناله سر دادند.[9]
براي شيعيان مسلم بود كه امام رضا ـ عليه السّلام ـ فرزند خود جواد ـ عليه السّلام ـ را براي جانشين برگزيده است. ولي خردسالي آن حضرت موجب كاوش بيشتر مردم براي اطمينان خاطر, گرديد.
اضطراب خاطر موجود, سبب شد تا برخي از آنها به دنبال « عبد الله بن موسي », برادر امام رضا ـ عليه السّلام ـ , را بروند ولي از آنجا كه حاضر نبودند بدون دليل , امامت كسي را بپذيرند, جمعي از آنها , پيش وي سؤالاتي را مطرح كردند و هنگامي كه او را از جواب دادن ناتوان ديدند, وي را ترك كردند.[10] و شمار ديگري نيز به واقفي ها كه بر امام كاظم ـ عليه السّلام ـ توقّف كرده بودند پيوستند, زيرا طبق نظر نوبختي, آنان بلوغ را يكي زا شرائط امامت مي دانستند.[11]
با اين وجود, بيشتر شيعيان به امامت امام جواد ـ عليه السّلام ـ گردن نهادند.
[1] . كافي, ج1, ص 351.
[2] . فرق الشيعه, ص 79.
[3] . بحار الانوار, ج48, ص 136.
[4] . تاريخ تشيع در ايران , ص 169.
[5] . مقاتل الطالبيين, ص 478.
[6] . استبصار, ج2, ص 58.
[7] . كافي, ج5, ص 111.
[8] . دلائل الامامه, ص 204.
[9] . عيون المعجزات, ص 119.
[10] . مناقب ابن شهر آشوب, ج2, ص 429 و مسند الامام الجواد, ص 29.
[11] . فرق الشيعه, ص 88.
@#@ در ميان آنان كساني , كميِ سن امام را به خود امام جواد ـ عليه السّلام ـ نيز, گوشنزد كردند. آن حضرت در جواب به جانشيني « سليمان ـ عليه السّلام ـ » از «داود ـ عليه السّلام ـ » اشاره كرد و فرمود: «حضرت سليمان هنگامي كه هنوز كودكي بيش نبود, گوسفندان را به چرا مي برد حضرت داود او را جانشين خود كرد, در حالي كه علماي بني اسرائيل, عمل او را انكار مي كردند.»[1]
شيعيان « امامي » امامت را از جانب خدا مي دانستند, و به همين جهت كمي سن امام نمي توانست خللي در عقيدة آنان ايجاد كند.
شيعيان براي اثبات امامت, سؤالاتي را مطرح مي نمودند و موقعي كه احساس مي كردند كه مدعي امامت از عهدة پاسخ گويي بر مي آيد, ( با وجود نص به امامتشان ) وي را به عنوان امام معصوم مي شناختند.
شيعيان امامي در سراسر نقاط , به ويژه در عراق, مدائن و ايران و ... به سر مي بردند.[2] شيعيان علاوه بر ارتباط با امام از طريق وكلاي آن حضرت , در مراسم حج نيز با امام ديدار مي كردند.
بنا به روايتي عده اي از شيعيان امام جواد ـ عليه السّلام ـ در مصر مي زيسته اند. در اين روايت, «علي بن اسباط » مي گويد: «قامت امام را به دقت مي نگريستم تا آن حضرت را براي اصحابمان در مصر بتوانم توصيف كنم.»[3]
در روايت ديگري آمده است: «يكي نفر از شيعيان خراسان خدمت امام جواد ـ عليه السّلام ـ مشرف شد.»[4]
در روايت ديگري از « حب بن عثمان همداني » حاكي از آن است كه عده اي از شيعيان « ري » به محضر ايشان شرفياب شدند.[5] و اين دلالت دارد بر اين كه شيعه در ري فراوان بوده است.[6]
قم, يكي از مراكز تشيع در دوران امام جواد ـ عليه السّلام ـ بود كه شيعيان آن ارتباط نزديكي با امام ـ عليه السّلام ـ داشتند.
احمد بن محمد بن عيسي, كه از وي به عنوان « شيخ القميّين » ياد شده است, از اصحاب امام رضا ـ عليه السّلام ـ و امام جواد ـ عليه السّلام ـ بوده است و تأليفات زيادي در فقه و حديث, از خود به جاي گذاشته و حتي محضر امام حسن عسكري ـ عليه السّلام ـ را درك كرده است.[7]
صالح بن محمد بن سهل , يكي ديگر از اصحاب امام جواد ـ عليه السّلام ـ در قم بود كه رسيدگي به امور موقوفات حضرت را در آن شهر عهده دار بود.[8]
به دليل ارتباط امام رضا ـ عليه السّلام ـ و سفر ايشان به خراسان, شبكة وكلاي ايشان و روابط بين مردم و امامان, رو به گسترش نهاد.
شيعه در دروان « امام هادي ـ عليه السّلام ـ »
در اين قرن, بيشتر شيعيان از كوفه بودند, لقب « كوفي » كه به برخي افراد نسبت داده شده است, بهترين گواه اين مطلب است.
از دوران امام باقر و امام صادق ـ عليها السّلام - به بعد, لقب « قمي » در آخر اسم شماري ا اصحاب ائمه به چشم مي خورد. اينها اشعري هاي عرب تباري بودند كه در قم مي زيستند.[9] در زمان امام هادي ـ عليه السّلام ـ قم مهمترين مركز تجمّع شيعيان ايران بود و روابط محكمي ميان شيعيان اين شهر و ائمه طاهرين ـ عليهم السّلام ـ وجود داشت.
دو شهر «آبه » يا «ساوه » و «كاشان » تحت تأثير تعليمات شيعي قرار داشتند و از بينش شيعي مردم قم پيروي مي كردند. در پاره اي از روايات « محمد بن علي كاشاني » نام برده شده كه از امام هادي ـ عليه السّلام ـ سؤال كرده است.[10]
مردم قم رابطة مالي نيز با امام هادي داشتند, در اين زمينه, از « محمد بن داود قمي » و «محمد طلحي » ياد شده است كه از قم و شهر هاي اطراف آن, اموال و اخبار دربارة وضعيت آن سامان را, به امام ـ عليه السّلام ـ مي رسانيدند.[11]
مردم شيعة ديگر شهر هاي ايران نيز با امامان رابطه داشتند, اين در حالي بود كه بيشتر شهر هاي ايران به دليل نفوذ قهر آميز «امويان» و «عباسيان» گرايش هاي «سنّي» داشتند.
« ديلم » از اواخر قرن دوم هجري, شيعيان زيادي را در آغوش خود داشت. علاوه بر آن , عده اي از مهاجران « ديلمي », در عراق نيز به مذهب تشيع گرويده بودند.
در روايتي كه حاوي نامه اي از امام هادي ـ عليه السّلام ـ به وكيل خود در همدان است, اين چنين آمده است: «سفارش شما را به دوستداران خود در همدان كرده ام.»[12]
شيعه, در عصر « امام حسن عسگري ـ عليه السّلام ـ »
وقتي كه امام رضا ـ عليه السّلام ـ به خراسان آمد سادات علوي, به دلايل گوناگوني به نقاط مختلف كشور پهناور اسلامي مهاجرت كردند. اين مهاجرت از زماني كه فشار و اختناق براي مقابله با علويان و شيعيان, در عراق, شدت گرفت, رو به گسترش نهاد.
شيعيان ناچار شدند به مناطق امن تري كوچ نمايند. سرزمين عرب, به علت تسلّط روحيات و طرز تفكّر « اموي », نمي توانست جاي مناسبي براي آنان باشد. اما در شرق, به ويژه در ايران زمينه هاي مناسبي براي اين هدف وجود داشت. به اين جهت بسياري از شيعيان به اين سرزمين سرازير شدند و در شهر هايي دور دست و جداي از هم به زندگي پرداختند.
شيعيان نياز مبرمي به ارتباط با يكدگر داشتند؛ به اين دليل كه امام حاضر داشتند. و نيازمند حل پرسشهاي ديني و يافتن راه حلي براي مسائل سياسي و اجتماعي بودند. براي رسيدن به اين هدف, ازروشهاي مختلف ارتباط, از قبيل اعزام افراد خاصي نزد امام ـ عليه السّلام ـ و تماس با آن حضرت, در ايام حج و در مدينه و نيز مكاتبه , استفاده مي كردند.
نيشابور شيعيان فراواني را در خود جاي داده بود كه ارتباط خوبي با امام ـ عليه السّلام ـ داشتند. اصولاً شرق ايران جزو مناطقي است كه در قرنهاي سوم و چهارم , نام شماري از اصحاب و علماي مشهور, در تاريخ آن به چشم مي خورد. يكي ازاين شخصيتها «فضل بن شاذان » است, كه مقام ارجمندي در ميان صحابه ائمه و علماي شيعه داشته است. غير از نيشابور, «بيهق » و «سمرقند » و « طوس » از محل هاي تجمّع شيعيان به شمار مي رفت.
يكي از راه هاي ارتباط مردم با امام و بالعكس, « وكيل » بود. افرادي كه سابقة علمي درخشان و ارتباط استوار با امامان قبلي يا خود آن حضرت داشتند, و مي توانستند از نظر حديث پشتوانه اي براي شيعيان به شمار آيند, به عنوان « وكيل » انتخاب مي شدند.
ايجاد رابطه به شيوة مذكور, موجب احياي شيعيان و عدم هضم آنان در جامعة « تسنّن » گشت.
آموزه هاي شيعي در قالب «كلام » و «حديث » به تمامي جوامع كوچك و پراكنده و دور از قبيل «سمرقند » و «كشّ » فرستاده مي شد. با وجود دور بودن اين مراكز , بسياري از علماي شيعه از اين مناطق برخاسته اند. فرستادگان و نامه هاي پربار و به موقع ائمه, اشكالات ناشي از دوري راه را برطرف مي ساخت.
يكي از راه هاي ارتباطي ديگر, فرستادن افرادي از طرف شيعيان به محضر آن حضرت بوده است.
از «جعفر بن شريف جرجاني » نقل شده است: نقل شده است: «به زيارت خانة خدا مشرف شدم و در سامرا به خدمت امام عسكري ـ عليه السّلام ـ رسيدم, خواستم اموالي را كه دوستان به وسيلة من فرستاده بودند, به آن حضرت بدهم. پيش از آن كه بپرسم به چه كسي بدهم, آن حضرت ـ عليه السّلام ـ فرمود: آنچه را همراه آورده اي به مبارك خادم من بسپار ».[13] قم اصلي ترين شهري بود كه انبوهي از شيعيان را در خود جاي داد و از زمان امام صادق ـ عليه السّلام ـ, به طور مرتب و منظم با امام معصوم ـ عليه السّلام ـ رابطه داشته است.
«احمد بن اسحاق بن عبد الله اشعري » از جمله شخصيتهاي قمي بود كه با امام حسن عسكري ـ عليه السّلام ـ ارتباط داشت. امام حسن عسكري ـ عليه السّلام ـ وي را فردي مورد اعماد معرفي مي كرد.
سيستم «وكالت » در زمينه ايجاد پيوند بين امام و شيعيان , بويژه در اخذ وجوهات شرعي براي ساماندهي امور شيعيان نقش خود را ايفا مي كرد.
در «سامرا», «بغداد » و «مدائن », شيعيان آمار قابل توجهي را تشكيل مي دادند.
شايد «سلمان فارسي» اولين كسي بود كه سنگ بناي تشيع را در «مدائن» نهاد و«حذيف بن يمان » بر اين اساس بنائي استوار بر افراشت.
كوفه نيز در اين زمان و قبل و بعد آن خالي از شيعه نبوده است. كوفه يكي از بزرگترين شهر هاي شيعه نشين به شمار مي رفت.
شيعه, در عصر «امام مهدي _ عجل الله تعالي فرجه الشريف _»
برخي از شيعيان قم, (بي خبر ازرحلت امام عسگري ـ عليه السّلام ـ) براي پرداخت وجوه خويش به سامرا, رفتند. كساني آنها را به پيش « جعفر » بردند. قمي ها, نخست در پي امتحان « جعفر » برآمدند, بدين منظور از وي پرسيدند: آيا از مبلغي كه آورديم اطلاع داري؟ جعفر گفت: تنها خدا از غيب اطلاع دارد. در نتيجه قمي ها از پرداخت پول به وي خود داري نمودند. در آن هنگام شخصي آنها را به خانه اي هدايت كرد و در آنجا پس از آن كه مبلغ وجوهات به آنها گفته شد, پول را به شخصي كه درست گفته بود, تحويل دادند.
جعفر اين موضوع را به « معتمد » گزارش داد و به دستور او, خانة امام و حتي خانه هاي همسايگان آن حضرت تفتيش مجدد شد ...[14]
حساسيت شديد دستگاه خلافت و تحريكات جعفر براي كنترل امام دوازدهم بود و علاوه بر آن در صورت عدم دسترسي به آن حضرت , دست كم بتوانند اعلام كنند كه امام حسن عسكري ـ عليه السّلام ـ فرزند نداشته است. احضار افراد موثق در منزل امام نيز براي اين بود تا به ادعاي خود در اين باره رنگ حقيقت داده و شيعيان را دچار حيرت و سردرگمي سازند.[15]
بر اساس طرح پيش بيني شده, مسأله ولادت آن حضرت, از چشم مردم و حتي بيشتر شيعيان به دور ماند.
[1] . الكافي, ج1, ص 383.
[2] . الغيبه, طوسي , ص 212.
[3] . الكافي, ج1, ص 384.
[4] . الثاقب في المناقب, ص 208.
[5] . همان كتاب .
[6] . تاريخ تشيع درايران , ص 265.
[7] . مسند الامام الجواد, ص 265.
[8] . تهذيب, ج4, ص 140.
[9] . تاريخ تشيّع در ايران, ج1, بحث قم, پايگاه تشيع در ايران .
[10] . كافي, ج1, ص 102 و توحيد, صدوق, ص 101.
[11] . مشارق الانوار, ص 10 و مسند الامام الهادي, ص45.
[12] . رجال كشي, ص 610 .
[13] . كشف الغمّة, ج2, ص 427.
[14] . كمال الدين , ص 473.
[15] . الغيبه, طوسي, ص 132.
@#@
برخي از شيعيان مورد اعتماد و عده اي وكلاي امام حسن عسكري ـ عليه السّلام ـ و كساني كه در خانه امام ـ عليه السّلام ـ مشغول خدمت بودند, از ولادت حضرت باخبر شدند.
شيخ مفيد از تعدادي اصحاب و خادمان و ياران نزديك امام عسكري ـ عليه السّلام ـ روايت كرده است كه آنان موفق به ديدار امام زمان ـ عليه السّلام ـ شده اند.
محمد بن اسماعيل بن موسي بن جعفر, حكيمه خاتون (دختر امام جواد ـ عليه السّلام ـ), ابو علي بن مطهر, عمر و اهوازي و ابونصر طريف (خدمتگزار امام) از آن جمله بودند.[1] به اين ترتيب امام حسن عسكري ـ عليه السّلام ـ فرزند خود را به برخي نشان داد و ايشان را جانشين خويش معرفي نمود.
شيخ كليني, از «ضوء بن عِجلي » روايت كرده است كه مردي ايراني از اهالي فارس, به او گفته بود: «به منظور خدمت براي امام عسكري ـ عليه السّلام ـ به سامراء رفتم و امام مرا به عنوان مسئول خريد خانه پذيرفت. روزي حضرت عسكري ـ عليه السّلام ـ فرزند خود را به من نشان داد و فرمد: «هذا صاحبكم» وي اظهار مي كند كه پس از آن نيز تا رحلت امام, آن كودك را نديده است. او مي افزايد: «در زماني كه وي آن حضرت را ديد حدود دو سال سن داشته است.»[2]
شايد پر اهميت ترين ديدار اصحاب و شيعيان امام عسكري ـ عليه السّلام ـ با حضرت بقيه الله, زماني بود كه « محمد بن عثمان عمروي » از وكلاي خاص امام زمان _ عجل الله تعالي فرجه الشريف _, همراه با چهل نفر ديگر در خدمت امام بودند. آن حضرت فرزند خود را به آنان نشان داد و فرمود: « هذا امامكم من بعدي و خليفتي عليكم أطيعوه و لا تتفرقوا من بعدي في أديانكم لتهلكوا, أما إنكم لا ترونه بعد يومكم هذا؛ اين امام شما پس از من و جانشين من در ميان شما است. از او فرمان ببريد و پس از من در دين خود اختلاف نكنيد كه در اين صورت هلاك مي شويد و پس از اين هرگز او را نخواهيد ديد.»
در ادامه اين روايت آمده است: چند روز پس از آن, امام عسكري ـ عليه السّلام ـ رحلت كرد.[3]
بعد از رحلت امام عسكري ـ عليه السّلام ـ احتمال ايجاد فرقه هاي انشعابي و افكار ناروا, فراوان بود زيرا تولد و نگه داري و وصايت امام زمان ـ عليه السّلام ـ به طور كاملاً محرمانه انجام شده بود و دوران غيبت نيزآغاز شده و تنها پشتوانه نيرومند امامت حضرت حجت, ميراث عظيم احاديث موجود, درباره اصل مهدويت و پاره اي از لوازم آن و در بخش ديگر, استقرار سيستم ارتباطي قوي و حضور برخي از عناصر سرشناس شيعه, در ميان اصحاب امام عسكري ـ عليه السّلام ـ و شيعيان آن حضرت بود.

[1] . الارشاد, ص 35 وينابيع الموده, 461.
[2] . الكافي, ج1, ص 514.
[3] . منتخب الاثر, ص 355وينابيع المودّه, ص 460 و الغيبه, طوسي, ص 217.
علي اصغر رضواني- شيعه شناسي و پاسخ به شبهات، ص 57
مطالب مرتبط :
* نام و نام خانوادگی :
*پست الکترونیک :
* متن نظر :