امروز:
شنبه 3 تير 1396
بازدید :
2144
گسترش تشيع در عصر عباسيان
گسترش تشيع در عصر عباسيان
تشيع از آغاز عصر عباسيان، سال 132 هـ ق، تاپان غيبت صغري،‌سال 329 هـ ق. از گسترش بيشتري، نسبت به عصر امويان برخوردار بود. شيعيان در اقصي نقاط سرزمين پهناور اسلامي پراكنده بودند؛ چنان كه هنگام سعايت از امام كاظم ـ عليه السّلام ـ نزد هارون گفته ميشود كه از مشرق و مغرب عالم براي او خمس مي آوردند.[1] آنگاه كه امام رضا ـ عليه السّلام ـ وارد نيشابور شد، دو تن از حافظان حديث به نام هاي ابوزرعه رازي و محمد بن اسلم طوسي به اتفاق گروه بي شماري از طالبان علم بر آ‌ن حضرت درآمدند و از ايشان خواهش كردند به آنان روي بنمايد، پس در حالي كه طبقات مختلف مردم روي پا ايستاده بودند،‌ ديدگانشان به جمال آن جناب روشن شد، تا آن كه آن حضرت حديث سلسلة الذهب را براي آنان ايراد فرمود كه فقط بيست هزار كاتب صاحب قلم و دوات اين حديث را نوشته بودند.[2]
همچنين امام رضا ـ عليه السّلام ـ در جواب مأمون كه پس از قبول ولي عهدي انتظاراتي از آن حضرت داشت، فرمود:
«.. اين امر(ولايت عهدي) هرگز نعمتي برايم نيفزوده است. من در مدينه كه بودم دست خطم در شرق و غرب اجرا مي شد».[3]
همچنين اعتراف ابن ابي داود، يكي از فقهاي اهل سنت كه خود به شدت دشمن و مخالف شيعه بود، حايز اهميت است. پس از اين كه معتصم عباسي رأي امام جواد ـ عليه السّلام ـ را در مقابل آراي فقهاي اهل سنت،‌ در مورد قطع دست سارق مي پذيرد، ابن داود در خلوت به او تذكر ميدهد كه چرا خليفه سخن كسي را كه نصف امت به امامت او قائل اند، در حضور درباريان، قرماندهان،‌ وزرا و كاتبان بر نظر تمام علماي مجلسش ترجيح مي دهد.[4] حتي تشيع به ميان فرماندهان و رجال دولت عباسي نيز راه يافته بود؛ چنان كه يحيي بن هر ثمه نقل ميكند:
«متوكل خليفه عباسي مرا براي آوردن امام هادي ـ عليه السّلام ـ به مدينه فرستاد. همگامي كه همراه آن حضرت به بغداد رسيدم، نزد اسحاق بن ابراهيم طاهري، حاكم بغداد رفتم. او به من گفت:‌ اي يحييي! اين مرد فرزند رسول خدا ـصلي الله عليه و اله ـ است. متوكل را هم مي شناسي. اگر متوكل را بر قتل او تحريك كني، با رسول خدا ـ صلي الله عليه و اله ‍ـ دشمن شده اي گفت: من از او جز نيكي نديدم آنگاه به سوي سامرا روانه شديم. وقتي به آن جا رسيدم، ‌پيش از هر كس نزد وصيف تركي[5] رفتم . او نيز به من گفت: ‌اگر يك مو از سر اين مرد كم شود، با من طرف هستي».[6]
سيد محسن امين در جلد اول كتابش تعدادي از دولت مردان عباسي را در شمار شيعيان آورده است كه عبارت اند از: ابو سلمه خلال[7]، نخستين وزير خلافت عباسي كه به وزير آل محمد ملقب بود، ‌ابو بحير اسدي بصري، ‌از فرماندهان و ايران بزرگ عهد منصور. محمد بن اشعب وزير هارون الرشيد. همين شخص هنگام دست گيري امام كاظم ـ عليه السّلام ـ داستاني دارد كه به تشيع او دلالت مي كند، علي بن يقطين، يكي از وزراي هاون، يعقوب بن مأمون و فاتح بغداد كه بدين سبب حسن بن سهل او را به جنگ ابي السرايا نفرستاد،[8]
از جمله قضات شيعه عبارت اند از: شريك بن عبدالله نخعي قاضي كوفه و واقدي مورخ مشهور كه در عصر مأمون قاضي بود.[9]
تشيع حتي در مناطق نفوذ عباسيان به حدي كسترش يافته بود كه خطري جدي براي آنان به شمار مي رفت؛ چنان كه هنگام تشييع جنازه امام كاظم ـ عليه السّلام ـ ، سليمان بن منطور، عموي هارون، براي فرو نشاندن خشم شيعيان كه اجتماع با شكوهي را تشكيل داده بودند، ‌پا برهنه در مراسم تشييع آن جناب. شركت كرد.[10] همچنين وقتي كه امام جواد ـ عليه السّلام ـ رحلت كرد و خواستند پنهاني آن حضرت را دفن كنند، شيعيان با خبر شدند. دوازده هزار نفر از آنان مسلح و شمشير به دست بيرون آمدند و آن جناب را با عزت و احترام تشييع كردند.[11] هنگام رحلت امام هادي ـ عليه السّلام ـ نيز كثرت جمعيت شيعيان و ضجه و ناله آنان به حدي بود كه مجبور شدند آن حضرت را در خانه اش دفن كنند.[12] خلفاي عباسي بعد از عصر امام رضا ـ عليه السّلام ـ مواظب بودند كه رفتار محترمانه اي با ائمه اطهار ـ عليهم السّلام ـ داشته باشند، تا موجب خشم شيعيان نشوند؛ لذا امام رضا ـ عليه السّلام ـ در عصر هارون از آزادي نسبي برخودار شد و توانست به فعاليت هاي علمي و فرهنگي شيعيان رسيدگي كند، حتي امامت خود را آشكار سازد و تقيه را كنار بگذارد و با اصحاب ساير فرق و مذاهب به بحث و گفتگو بپردازد و بعضي از آنان را مجاب سازد. چنان كه اشعري قمي نقل مي كند:
«در زمان امام كاظم و امام رضا ـ عليهم السّلام ـ عده اي از مرحبه اهل سنت و زيديان به تشيع گرويدند و معتقد به امامت اين دو امام شدند.» [13]
بعضي از خلفاي عباسي مي كوشيدند تا با تحت نظر قرار دادن ائمه اطهار ـ عليهم السّلام ـ آنان را كنترل كنند. هنگام حركت دادن اين بزرگوارن از مدينه سعي داشتند تا آنان را از مناطق شيعه نشين عبور ندهند. بدين سبب امام رضا ـ عليه السّلام ـ را طبق دستور مأمون از راه بصره، اهواز و فارس به مرو بردند، ‌نه از راه كوفه، جبل و قم كه محل تجمع شيعيان بود.[14] به نقل يعقوبي وقتي امام هادي ـ عليه السّلام ـ را به دستور متوكل عباسي به سامرا مي بردند هنگامي كه به نزديكي بغداد رسيدند و خبر دار شدند كه جمعيت زيادي براي ملاقات امام انتظار مي كشند، توقف كردند و شب وارد شهر شدند و از آنجا به سامرا رفتند.[15]
از آنجايي كه در عصر عباسيان، شيعيان در مناطق مختلف و سرزمين هاي دور پراكنده بودند، ائمه اطهار ـ عليهم السّلام ـ اقدام به تأسيس نهاد وكالت كردند و در نقاط مختلف و شهر هاي گوناگون نايبان و وكيلاني براي خويش برگزيدند، تا رابط ميان آنان و شيعيان باشند.
اين مطلب از زمان امام صادق ـ عليه السّلام ـ شروع شد. آنگاه كه كنترل دستگاه خلافت بر ائمه اطهار ـ عليهم السّلام ـ شدت مي يافت و دسترسي شيعيان به امامانشان مشكل مي شد، نهاد وكالت و نقش وكيلان پر رنگ تر مي شد. در كتاب تاريخ عصر غيبت آمده است:«مهم تر از همه تقويت و گسترش سازمان مخفي وكلا است. سازماني كه از دوره امام صادق ـ عليه السّلام ـ پي ريزي شده و در دوره عسكرين با شتاب بيشتر رو به توسعه و گسترش گذاشت».[16]
استاد پيشواي در اين مورد مي نويسد:«شرايط بحراني كه امامان شيعه در زمان عباسيان با آن رو به رو بودند، آنان را واداشت بتا ابزاري براي برقراري ارتباط با پيروان خود جست و جو كنند. اين ابزاري چيزي جز شبكه ارتباطي وكالت و تعيين نمايندگان و كارگزاران در مناطق مختلف توسط امام نبود.
هدف اصلي اين سازمان جمع آوري خمس، زكات، نذر و هدايا از مناطق مختلف توسط وكلا و تحويل آن به امام و ميز پاسخگويي امام به سؤالات و مشكلات فقهي و عقيدتي شيعيان و توجيه سياسي آنان توسط وكيل امام بود. اين سازمان كاربرد موثري در پيشبرد مقاصد امامان داشت»[17].
مناطقي كه امامان معصوم ـ عليهم السّلام ـ در آنها وكيل و نايب داشتند عبارت بودند از كوفه، بصره، بغداد، قم، واسط، اهواز، همدان، سيستان، بست، ري، حجاز، يمن، مصر و مدائن.[18]
تشيع د ر قرن چهارم، در شرق و غرب و تمام نقاط جهان اسلام رواج يافته و در اوج رشد و توسعه خود بوده كه قبل و بعد از آن هيچگاه از چنين گسترشي برخوردار نبوده است. فهرستي كه مقدسي از شهرهاي شيعه نشين، د رسرزمين هاي اسلامي در اين قرن ارائه داده، نشاندهنده اين مطلب اين است. لذا عباراتي ازكتاب او را نقل مي كنيم. در يك جا گفته: «بيشتر قاضيان سمن و كرانه مكه و صحار، معتزلي و شيعي اند.[19]
در جزيرة العرب نيز تشيع بسيار گسترده است».[20] درباره اهالي بصره آمده است كه:«بيشتر اهل بصره قدري، شيعي، معتزلي و سپس حنبلي هستند». [21] مردم كوفه نيز در اين قرن به جز كناسه، شيعه بوده اند. [22] در مناطق موصل نيز مشتي شيعه وجود دارد.[23] اهل نابلس، قدس و بيشتر عمان شيعه هستند.[24] مردم بالاي قصبه فسطاط و مردم صندفا شيعي هستند.[25] در سرزمين سند، مردم شهر ملتان شيعه اند و در اذان و اقامه هر جمله را جفت آورند.[26] در اهواز كشاكش بين شيعيان و سني ها به جنگ مي كشيده است. [27]
مقريزي نيز با اشاره به حكومت آل بويه و فاطميان مصري مي نويسد:
«مذهب رافظي در بلاد مغرب، شام، ديار بكر، كوفه، بصره، بغداد، جميع عراق، بلاد خراسان، ماوراء النهر و همچنين حجاز، يمن، و بحرين منتشر شد و بين آنها و اهل سنت درگيري هايي به وجود آمد كه قابل شمارش نيست».[28]
در اين قرن شيعيان حتي در بغداد، مركز خلافت عباسيان، در اكثريت بودند به حدي كه مي توانستند در روز عاشورا علناً عزاداري كنند؛ چنان كه ابن كثير مي گويد:
«به خاطر كثرت شيعيان و همراهي دولت آل بويه با آنان، اهل سنت ياراي جلوگيري از اين مراسم را نداشتند».[29]
در آن زمان به حدي زمينه براي فعاليت مساعد شيعيان بوده كه اكثر بلاد اسلامي تحت سلطة حاكمان شيعي بوده اند؛ در شمال ايران، گيلان و مازندران، علويان طبرستان حكومت مي كردند. در مصر فاطميان، در يمن زيديان، در شمال عراق و سوريه حمدانيان و در ايران و عراق آل بويه زمام قدت را در دست داشتند. البته در عصر بعضي از خلفاي عباسي چون: مهدي، امين، مأمون، معتصم، واثق و منتصر، شيعيان از آزادي عمل نسبي برخوردار بودند.
[1] . شيخ مفيد. الارشاد، ترجمه: محمد باقر ساعدي خراساني، كتابفروشي اسلاميه، 1376 هـ، ص 581.
[2] . شيخ صدوق. عيون اخبار الرضا ـ عليه السّلام ـ ،‌ ط قم،‌ سال 1377 هـ ق، ‌ج2، ‌ص135.
[3] . علامه مجلسي. بحار الانوار، المكتبة الاسلاميه، تهران، 1358 هـ .ق، ج 49، ص 155.
[4] . همان، ج 50، ص 6.
[5] . از فرماندهان ترك
[6] . مسعودي. مروج الذهب، منشورات موسسه الاعلمي للمطبوعات، بيروت، ط اول، ج 4، ص 138.
[7] . البته بعضي از صاحب نظران معتقدند: اگر دليل تشيع ابوسلمه، نامه اي باشد كه ـ مبني بر پيشنهاد خلافت ـ به امام صادق ـ عليه السّلام ـ نوشته بود. دليل كافي به نظر نمي رسد زيرا اين حركت را، يك حركت سياسي دانسته اند. رجوع شود: به پيشواي،مهدي، سيره پيشوايان، موسسه امام صادق ـ عليه السّلام ـ ، ط هشتم، 1378، ص 378.
[8] . اعيان الشيعه، دارالتعارف للمطبوعات، بيروت، ج 1، ص 191.
[9] . همان، ص 192 و 193، البته در مورد تشيع واقدي در ميان محققان، ‌بحث و اختلاف نظر هست.
[10] . امين، سيد محسين، اعيان الشيعه، دارالتعارف للمطبوعات بيروت،‌(بي تا)، ج 1، ص 29.
[11] . حيدر، اسد. الامام الصادق و المذاهب الاربعه، دارالكتاب العربي، بيروت، ط سوم، 1453، ج 1، ص 226.
[12] . ابن واضح. تاريخ اليعقوبي، منشورات الشريف الرضي، قم، ج 2، ص 484.
[13] . المقالات و الفرق، مركز انتشارات علمي و فرهنگي، تهران، ص 94.
[14] . ر.ك: پيشوايي، مهدي . سيره پيشوايان، موسسه امام صادق ـ عليه السّلام ـ ، چاپ هشتم، 1378 هـ . ش، ص 478.
[15] . ابن واضح. همام مأخذ، ص 503.
[16] . پور طباطبائي، سيد مجيد. تاريخ عصر غيبت، مركز جهاني علوم اسلامي، ص 84.
[17] . پيشواي طباطبائي، سيد مجيد. تاريخ عصر غيبت، مركز جهاني علوم اسلامي. ص 84.
[18] . رجوع شود به. رجال نجاشي، دفتر فرهنگ اسلامي وابسته جامعة مدرسين، قم، 1404 هـ . ص344، 797، 799، 800، 825، 847.
[19] . مقدسي، ابو عبدالله محمد بن احمد. احسن في معرفة الاقاليم، ترجمه منزوي، شركت مولفان و مترجمان ايران، 1361، ص 136.
[20] . همان، ص 144.
[21] . همان، ص 175.
[22] . همان، ص 174.
[23] . همان، ص 200.
[24] . همان، ص 220.
[25] . همان، ص 286.
[26] . همان، ج 2، ص 707.
[27] . همان، ص 623.
[28]. مقيريزي، تقي الدين ابن العباس احمد بن علي. المواعظ و الاعتبار بذكر الخطط و الآثار(المعروف بالخطط المقريزيه) دارالكتب العلميه، بيروت، ط اول، 1418، ج 4، ص 191.
[29] . البدايه و النهايه، بيروت، 1966، ج 11، ص 243.
@#@ حداقل در زمان اين خلفا، سخت گيري هاي سابق كاهش يافته بود. به نقل يعقوبي، مهدي عباسي طالبيان و شيعيان زنداني را آزاد كرده است. [1] در مدت پنج سال حكومت امين نيز به جهت مشغوليت او به عيش و عشرت و جنگ با برادرش مأمون، معتصم، واثق و معتصم عباسي نيز گرايشي شيعي داشتند؛ اما متوكل از دشمنان ير سخت خاندان پيامبر و شيعيان آنان بود. اگر چه در عصر او شيعه قابل كنترل نبود، با اين حال او مردم را از زيارت قبر امام حسين منع مي كرد.[2]
ابن اثير مي گويد:
«متوكل خلفاي پيش از خود مأمون، معتصم و واثق را كه به علي و خاندانش ابراز محبت مي كردند، دشمن مي داشت. كساني چون علي بن جهم شاعر شامي، عمر بن فرج، ابوسمط ـ از فرزندان مروان بن ابي حفصه و از دوستداران بني اميه ـ و عبدالله بن محمد بن داود هاشمي كه ناصبي و از دشمنان علي ـ عليه السّلام ـ به شمار مي‌آمدند، همنشين و نديم او بودند». [3]
در اين عصر شاعران ناصبي و بي دين جرئت يافته بودند و براي تقرب به دستگاه متوكل عليه خاندان پيامبر شعر مي سرودند. ولي جانشين متوكل، منتصر خلاف روش او را در پيش گرفت و به شيعيان آزادي عمل داد و قبر امام حسين ـ عليه السّلام ـ تعمير شد و منع زيارتش بر طرف كرديد،[4] لذا بحتري شاعر در عصر او چنين گفته است:
ان عليياً لاولي بكم و از كي يداً عندكم من عمر.[5] [6]
كنترل رهبران شيعه توسط عباسيان
حكومت عباسيان تا سال 329 هـ به طور كلي در دوره استيلاي وزيران و كارگزاران ايراني و تسلط نظاميان را گذرانده بود. هر چند در دوره تركان دستگاه خلافت ضعيف شد و اغلب اوقات خلفاي عباسي آلت ديت فرماندهان ترك بودند سياست كلي حكومت ضد شيعي بود. به دليل گسترش زياد شيعه در زمان عباسي، سياست خلفاي عباسي بر اين قرار گرفت كه رهبران شيعه را تحت كنترل خويش درآوردند؛ اگر چه رفتار خلفا با شيعيان با همديگر فرق مي كرد. بعضي از آنان چون منصور، هادي، رشيد و متوكل، مأمون و واثق سخت گيري اسلاف خود را نداشتند و در زمان اينان شيعيان توانستند نفس زكيه و برادرش ابراهيم احساس خطر كرد، پدر، برادران و عموهاي او را گرفت و زنداني كرد.[7] منصور بارها امام صادق ـ عليه السّلام ـ را به دربارش فرا خواند و قصد كشتن آن حضرت را داشت كه خواست خدا غير از اين بود. خلفاي عباشي سعي داشتند رهبران شيعه را كه رقيب آنها بودند، از سر راهشان بردارند. حتي منصور، شخصي به نام ابن مهاجر را با پولي به مدينه فرستاد كه نزد عبدالله ابن حسن و امام صادق ـ عليه السّلام ـ و تعداد ديگري از علويان برود و بگويد كه از سوي شيعيان خراساني آنان آمده و پول را تحويل دهد و دست خط بگيرد. امام صادق ـ عليه السّلام ـ به او متذكر شد كه مي داند او را منصور فرستاده و سفارش كرد كه به منصور بگويد:«علويان تازه از دولت مروانيان راحت شده و محتاج هستند. با حمله آنها حيله و خدعه نكن».[8] اسد حيدر مي گويد:«منصور براي از بين بردن امام صادق ـ عليه السّلام ـ داشته باشد، به انواع وسايل تمسك جست، از زبان شيعيانش به نامه ها نوشت و از سوي آن ها اموالي برايش فرستاد، ولي در هيچ كدام از اين ها موفق نشد».[9] وقتي خبر رحلت امام صادق ـ عليه السّلام به منصور رسيد به حاكم مدينه، محمد بن سليمان، نوشت:
«اگر جعفر بن محمد شخص معيني را وصي خود قرار داده، او را بگير و گردنش را بزن.»
حاكم مدينه در جواب او نوشت:
«جعفر بن محمد اين پنج نفر را وصي خود قرار داده است: ابو جعفر منصور، محمد بن سليمان، عبدالله، موسي و حميده» در اين هنگام منصور گفت:«نمي شود اينها را كشت».[10]
مهدي عباسي نسبت به علويان و شيعيان سخت گيري پدرش را نداشت. يعقوبي نقل مي كند:
«مهدي به محض اين كه به خلافت رسيد، دستور داد زندانيان علويان را آزاد كردند».[11]
لذا در زمان او هيچ قيام علوي رخ نداد. ابوالفرج اصفهاني تنها دو تن از علويان را نام برده كه در زمان مهدي در گذشتند، يكي علي بن عباس حسني كه باسم كشته شد و ديگري عيسي بن زيد كه در خفا از دنيا رفت و از زمان منصور مخفي مي زيست.[12]
در زمان هادي عباسي. فشار شديدي به علويان و رهبران و بزرگان شيعه وارد مي شد؛ چنان كه يعقوبي مي نويسد:
«هادي در سخت گيري بر شيعيان و طالبيان پا فشاري مي كرد و آنان را به شدت ترسانده بود و حقوقي را كه مهدي براي آنان مقرر كرده بود، قطع كرد و به حاكمان و فرمانداران مناطق و شهرها نوشت كه طالبيان را تعقيب و دست گير كنند.»[13]
در اعتراض به خلافكاري هاي او، حسين بن علي از سادات حسني(شهيد فخ) قيام كرد علاوه بر حسين , عده زيادي از علويان كشته شدند. اين قيام موجب تشديد فشار بر امام كاظم ـ عليه السّلام ـ شد. هادي عباسي آن حضرت را تهديد كرد و چنين گفت:
«به خدا سوگند حسين(شهيد فخ) به دستور موسي بن جعفر ضد من قيام كرده و از او پيروي نموده است؛ زيرا امام و پيشواي اين خاندان كسي جز موسي بن جعفر نيست. خدا مرا بكشد اگر او را زنده بگذارم».[14]
اما او به سبب فرا رسيدن اجلش، موفق به اجراي اين تهديد نشد. در قرن دوم هجري، بعد از منصور، هارون الرشيد سخت گير ترين خليفه نسبت به علويان و رهبران شيعه بود. هارون نسبت به علويان مستبد بود و با آنان رفتار بي رحمانه اي داشت. او يحيي بن عبدالله، برادر محمد نفس زكيه را بعد از اينت كه امان داده بود، به طرز بي رحمانه اي در زندان به قتل رساند.[15]
بالاخره هارون الرشيد، امام كاظم ـ عليه السّلام ـ را در حالي كه اقرار به مقام آن جناب داشت دستگير و زنداني كرد و در نهايت آن حضرت را با زهر به شهادت رساند.[16]
بعد ا ز شهادت امام كاظم ـ عليه السّلام ـ هارون الرشيد يكي از فرماندهان خود را به نام جلودي به مدينه فرستاد تا به خانه هاي آل ابي طالب حمله برد و لباس زنان را غارت كند و براي هر زني يك لباس بگذارد كه امام رضا ـ عليه السّلام ـ جلوي در ايستاد و دستور داد زنان لباس هاي خود را تحويل دهند.[17]
مأمون، سياست مدارترين خليفه عباسي، براي كنترل رهبران و امامان شيعه، روش جديدي را ابداع كرد كه تحت نظر گرفتن ائمه اطهار ـ عليهم السّلام ـ بود. يكي از انگيزه هاي مهم مأمون در ولايت عهدي امام رضا ـ عليه السّلام ـ همين مطلب بود؛ چنان كه مأمون اين سياست را به طرز ظريف ديگري در مورد امام جواد ـ عليه السّلام ـ اعمال كرد و دخترش را به ازدواج آن حضرت درآورد، تا در مدينه نيز بر فعاليت هاي ايشان نظارت داشته باشد. خلفاي بعد از مأمون نيز همين روش را در پيش گرفتند و پيوسته امامان معصوم به اجبار در مراكز خلافت به بر مي بردند. حتي امام دهم و امام يازدهم به دليل اقامت در سامرا كه شهري نظامي بود به عسكريين معروف بودند.
علل افزوني شيعيان در عصر عباسيان
تشيع در عصر عباسيان از توسعه روز افزوني برخودار بود. اين مسئله علل و عواملي داشت كه به بخشي از آن اشاره مي كنيم:
1 ـ هاشميان و علويان در عصر بني اميه
در عصر بني اميه، هاشميان اعم از عباسيان و علويان، متحد بودند و از زمان هشام كه تبليغات عباسيان شروع شده بود و با قيام زيد و پسرش يحيي هماهنگي داشت، بر اساس مباني تشيع كار خود را آغاز كرده بودند؛ چنان كه ابو الفرج اصفهاني مي گويد:
«آن هنگام كه وليد بن يزيد، خليفه اموي، كشته شد و ميان مروانيان اختلاف افتاد،‌ مبلغان و داعيان بني هاشم به نواحي مختلف رفتند و نخستين چيزي كه آنان اظهار مي كردند، افضليت علي بن ابي طالب و فرزندانش و مظلوميت آنان بود».
منصور عباسي يكي از راويان حديث غدير بود.[18] لذا بعضي از نيروهاي عباسيان وقتي كه سياست آنان را در قبال علويان ديدند، آن را نپذيرفتند و با عباسيان اختلاف پيدا كردند. شخصي مثل ابو سلمه خلال كه داعي الدعاة عباسيان در عراق بود،[19] به سبب تمايل به علويان، ‌توسط عباسيان كشته شد. اگر چه اين شخص شيعه اعتقادي نبود، گرايش او را بخاندان پيامبر نمي توان انكار كرد،‌به خصوص كه از قبيله حمدان و از ساكنان كوفه بود.[20]
در ميان قبايل قحطاني سابقه تشيع در قبيله حمدان از همه جلو تر بود؛ چنان كه سيد محسن امين از را جزو وزراي شيعه به حساب آورده است،[21] حتي در ابتدا خود عباسيان نيز از اطهار محبت نسبت به ذريه پيامبر ابايي نداشتند؛ چنان كه نوشته اند:
«آن هنگام كه سر مروان بن محمد، آخرين خليفه اموي را نزد ابو العباس سفاح آوردند سجده اي طولاني كرد. آنگاه سر برداشت و گفت: حمد،‌ خدايي را كه مرا بر تو پيروز كرد. اكنون غم ندارم كه چه زماني بميرم، چون در مقابل حسين و برادران و سارانش، دويست نفر از بني اميه را كشتم، در مقابل پسر عمويم ، زيد بن علي، استخوان هاي هشام را سوزاندم. در مقابل برادرم ابراهيم،‌ مروان را كشتم».[22]
بعد از اين كه حكومت عباسيان تثبيت شد،‌ميان آنان و خاندان پيامبر و شيعيان فاصله افتاد. از زمان منصور عباسي، عباسيان نسبت به ذريه پيامبر، راه و روش امويان را در پيش گرفتند. بلكه در عداوات و دشمني با عترت پيامبر از بني اميه پيشي گرفتند.
2 ـ پايان عصر اموي و روي كار آمدن عباسيان
پايان عصر اموي و روي كار آمدن عباسيان و جنگ و نزاع ميان آنان، ‌فرصتي را پيش آورد تا امام باقر و امام صادق ـ عليهماالسلام ـ كه در رشته ها و علوم متفاوت شاگرد تربيت كرد؛ دانشمندان برجسته اي چون هشام بن حكم، ‌محمد بن مسلم، ابان بن تغلب، ‌هشام بن سالم مؤمن طاق، مفضل بن عمر، جابر بن حيان و .
[1] . ابن واضح. تاريخ اليعقوبي، منشورات الشريف الرضي، قم، ج 2، ص 404.
[2] . طبري، محمد بن جربر. تاريخ طبري، دارالكتب العلميه، بيروت، ج 5، ص 312.
[3] . الكامل في التاريخ، دار صادر، بيروت، 1402 هـ ، ج 7، ص 56.
[4] . مسعودي، علي بن الحسين. مروج الذهب، منشورات موسسه الاعلمي للمطبوعات، بيروت، 1411 هـ ، ج 4، ص 147.
[5] . علي نسبت به شما از عمر نزديكتر و پاكتر است.
[6] . همان مأخذ.
[7] . مسعودي، علي بن الحسين. مروج الذهب ، منشورات موسسه الاعلمي للمطبوعات، بيروت، 1411 هـ، ج 3، ص 324.
[8] . ابن شهر آشوب. مناقب آل ابي طالب، موسسه انتشارات علامه، قم،(بي تا)، ج 4، ص 220.
[9] . الامام الصادق و المذاهب الاربعه، دارالكتاب العربي، بيروت، ط سوم، 1403، ج 1، ص 46.
[10] . طبرسي، ابو علي فضل بن حسن. اعلام الوري، موسسه آل البيت لاحياء التراث، قم، 1417 هـ ، ج 2، ص 13.
[11] . ابن واضح. تاريخ يعقوبي، منشورات الشريف الرضي، قم، 1414 هـ ج 2، ص 394.
[12] . ابو الفرج، اصفهاني. مقاتل الطالبين، منشورات الشريف الرضي، قم، 1416 هـ ، ص 342 ـ 361.
[13] . ابن واضح. همان، ص 404.
[14] . مجلسي، محمد باقر. بحار الانوار، ج 48، ص 151.
[15] . ابو الفرج، اطفهاني. مقاتل الطالبيين. منشورات الشريف الرضي، قم، 1416، هص 381 ـ 404.
[16] . طبرسي، ابو علي فضل بن الحسن. اعلان الوري، موسسه آل البيت لاحياء التراث، قم، 1417 هـ ، ج 2، ص 34.
[17] . امين، سيد محسن. همان، ص 29.
[18] . اصفهاني، ابو الفرج، مقاتل الطالبيين، منشورات الشريف الرضي، قم، 1416 هـ ص 207.
[19] . خطيب بغدادي. تاريخ بغداد، دارالكتيب العلميه، بيروت، ط اول، 1417 هـ ، ج 12، ص 340.
[20] . امين سيد محسن، اعيان الشيعه، دارالتعارف للمطبوعات،‌ بيروت، (بي تا)، ج 1، ص 109.
[21] . امين،‌سيد محسن. همان.
[22] . مسعودي، علي بن حسين،‌همان، ص 283 و 284.
@#@.. در محضر آن حضرت رشد يافتند. به تعبير شيخ مفيد ، ثقات آنها بالغ بر چهار هزار نفر بودند.[1] از نقاط مختلف سرزمين پهناور اسلامي، ‌به محضر امام صادق ـ عليه السّلام ـ مي آمدند، ‌كسب فيض مي كردند و شبهات خود را بر طرف مي كردند. شاگردان آن جناب در شهرها و مناطق مختلف پراكنده بودند و طبيعي است كه اينان موجب توسعه تشيع در مناطقي كه پايشان به آن جا مي رسيد.
3 ـ مهاجرت علويان
يكي از مهم ترين علل گسترش تشيع، ‌در عصر عباسيان مهاجرت و پراكنده شدن سادات و علويان در سرزمين هاي مختلف اسلامي است، اينان غالباً كيشي جز تشيع نداشتند. اگرچه تعدادي از آنان بر مرام زيدي مي رفتند؛ حتي به نقل از منابع،‌ ناصبي نيز در ميان سادات مي شده است،[2] به طور قاطع مي توان گفت عمدتاً شيعه بوده اند و گرفتاري آنان به دست حكومت هاي ضد شيعه،‌ دليل روشن آن است.
سادات در اكثر مناطق سرزمين هاي اسلامي، ‌از ماوراء النهر و هند گرفته تا آفريقا پخش بودند. اگر چه اين مهاجرت ها از زمان حجاج شروع شده بود، در زمان عباسيان به سبب قيام هاي كه از سوي علويان بر پا مي شد و غالباً با شكست مواجه مي گشت، ‌شتاب بيشتري داشت. شمال ايران و مناطق صعب العبور گيلان و مازندران و كوهستان ها و سرزمين هاي دور افتاده خراسان، مكان هاي امني براي علويان به شمار مي رفت. نخستين بار در عصر هارون الرشيد، يحيي بن حسني به مازندران كه در آن زمان طبرستان نام داشت، رفت. با اين كه او قدرت يافته و كارش رونق گرفته بود، هارون توسط وزيرش، فضل بن يحيي با امان نامه اي توانست وي را وادار به پذيرش صلح كند.[3] پس از او علويان زيادي بدان سامان آمدند و تشيع در آن جا روز به روز توسعه يافت و مردم آن جا نخستين بار توسط علويان پذيراي اسلام شدند، تا اين كه در نيمه دوم قرن سوم هجري حكومت علويان طبرستان توسط حسن بن زيد علوي تشكيل شد. در اين زمان آن جا مكان مناسبي براي سادات به شمار مي رفت؛‌ چنان كه ابن اسفنديار مي گويد:
«.. در اين وقت به عدد اوراق اشجار، سادات علويه و بنو هاشم از حجاز و اطراف شام و عراق به خدمت او رسيدند؛ در حق همه مبرت فرمود و چنان شد كه هر وقت پاي در ركاب آورد سيصد نفر علوي شمشير كشيده گرداگرد او بودند».[4]
آنگاه كه امام رضا ـ عليه السّلام ـ توسط مأمون به ولايت عهدي برگزيده شد، برادران و نزديكان آن حضرت رو به سوي ايران نهادند؛ چنان كه مرعشي مي نويسد:
«سادات از آوازه ولايت و عهدنامه مأمون كه بر حضرت امامت پناهي داده بود، روي بدين طرف نهادند و او را بيست و يك برادر ديگر بودند؛ اين مجموع برادران و بنو اعمام از سادات و حسني به ولايت ري عراق رسيدند.
و چون سادات خبر غدر مأمون كه با حضرت رضا كرد، شنيدند پناه به كوهستان ديلمستان و طبرستان بردند و بعضي بدان جا شهيد گشتند و مزار و مرقد ايشان مشهور و معروف است و چون اصفهبدان مازندران در اوايل كه اسلام قبول كردند شيعه بودند و با اولاد رسول ـ عليهم السلام ـ حسن اعتقاد داشتند، سادات را در اين ملك مقام آسان تر بود».[5]
پس از شكست قيام شهيد فخ، حسين بن علي حسني در عصر خلافت هادي عباسي، ادريس بن عبدالله، برادر محمد نفس زكيه به آفريقا رفت و در آن جا مردم از طراف او جمع شدند و او حكمت ادريسيان مغرب را پايه گذاري كرد. هر چند ديري نپاييد كه توسط عمال خلافت مسموم شد، فرزندان او حدود يك قرن در آن جا حكومت كردند.[6] از اين رو سادات متوجه آن سامان بودند. بدين سبب متوكل عباسي نامه اي به والي مصر نوشت كه سادات علوي را با پرداختن سي دينار به هر مرد و پانزده دينار به هر زن اخراج كند. اينان به عراق منتقل شدند و از آنجا به مدينه اعزام شدند.[7] منتصر نيز به والي مصر نوشت:
«هيچ علوي متصدي ملكي نشود، بر اسب سوار نگردد، از پايتخت به نقطة ديگري نرود و بيش از يك برده نداشته باشد».[8]
علويان به سرعت در ميان مردم جايگاه خاصي پيدا مي كردند. به حدي كه مي توانستند در مقابل حكومت قد علم كنند؛ چنان كه مسعودي نقل مي كند:
«در حدود سال 270 هـ . يكي از طالبيان به نام احمد بن عبدالله در منطقه صعيد مصر دست به قيام زد. ولي در نهايت به دست احمد بن طولون شكست خورد و كشته شد».[9]
بدين ترتيب علويان مهم ترين رقيب خلافت عباسي به شمار مي رفتند. در سال 284 معتضد خليفه عباسي تصميم گرفت كه دستور دهد، معاويه را بر منبرها لعن كنند. در اين خصوص فرماني نوشت، ولي وزير وي او را از بلواي عامه ترساند. معتضد گفت:«شمشير در ميانشان مي نهم». وزير پاسخ داد:
«آنگاه با اين طالبيان چه خواهي كرد كه از هر سو خروج مي كنند و مردم به سبب دوستي خاندان پيغمبر هواخواهشان هستند؟ اين فرمان تو ستايش و پذيرشي از ايشان خواهد بود و چون خلق بشنوند بيشتر طرفداري شان خواهند كرد».[10]
علويان در هر منطقه اي كه ساكن مي شدند، مورد احترام مردم بودند. بدين سبب مردم پس از مرگشان بر سر قبورشان مزار و بارگاه مي ساختند و در حال حياتشان اطرافشان جمع مي شدند؛ وقتي محمد بن قاسم علوي در عصر خلافت معتصم به خراسان رفت، در زمان كوتاهي حدود چهل هزار نفر اطرافش گرد آمدند و او را در قلعة بسيار محكمي جاي دادند.[11]
از سوي ديگر علويان علاوه بر اين كه مردماني پاكدامن و پرهيزگار بودند، در حالي كه حاكمان اموي و عباسي فسقشان براي مردم روشن بود، مظلوميتشان آنان را محبوب القلوب كرده بود؛ چنان كه مسعودي نقل كرده است:«در سالي كه يحيي بن زيد شهيد شد، هر نوزادي كه در خراسان متولد شد، نامش را يحيي يا زيد گذاشتند».[12]

[1] . شيخ مفيد. الارشاد. ترجمه. محمد باقر ساعدي خراساني، كتابفروشي اسلاميه، 1367 هـ .ش، ص 525.
[2]. ابن عنبه. عمدة الزالب، الحيدرية، ‌نجف، 1961، ص 71، 200 و 253.
[3] . ابو الفرج اصفهاني. مقاتل الطالبيين، منشورات الشريف الرضي، قم، ط 1، دوم، 1416 ـ 1374، ص 389 ـ 395.
[4] . تاريخ طبرستان و رويان، ص 290.
[5] . مرعشي. تاريخ طبرستان و رويان و مازندران، نشر گستره، تهران، 1363، ص 277 و 278.
[6] . ابو الرج اصفهاني. مقاتل الطالبيين، منشورات الشريف الرضي، قم، ط 1، دوم، 1416 ـ 1374، ص 406 و 409.
[7] . ادام متز. تمدن اسلامي در قرن چهارم هجري، ترجمه عليرضا ذكاوتي قراگزلو، موسسه انتشارات اميركبير، تهران، 1364. ص 83 به نقل از الولاة و القضاة كندي، ص 198.
[8] . همان، به نقل از الولاة و القضاة كندي، ص 203 ـ 204.
[9] . مسعودي. علي بن الحسين. مروج الذهب، منشورات موسسه الاعلمي للمطبوعات، بيروت، ط اولي، 1411 هـ ، ج 4، ص 326.
[10] . طبري، ابي جعفر محمد بن جرير. تاريخ الطبري. دارالكتب العلميه، بيروت، ط دوم، 1498 هـ ، ج ص 620 ـ 625.
[11] . مسعودي، علي بن الحسين. همان، ص 60.
[12] . همان، ج 3، ص 236.
غلامحسين محرمي- تاريخ تشيع٬ ص122
مطالب مرتبط :
* نام و نام خانوادگی :
* متن نظر :