امروز:
يکشنبه 3 بهمن 1395
بازدید :
1292
امامت و وحدت اسلامي
به نظر برخي, در عصر ما بحث از مذهب و امامت ـ كه زمان بسياري از صدر اسلام گذشته است ـ بي فايده بلكه زيان آفرين است, زيرا اين بحث ها مربوط به قضيه اي است تاريخي كه قرن ها از وقوعش گذشته است. بحث از اين كه خليفه و جانشين بعد از پيامبر ـ صلّي الله عليه و آله ـ چه كسي بوده و هست؟ علي بن ابي طالب ـ عليه السّلام ـ يا ابوبكر؟ در اين زمان خالي از فايده است و حتي چه بسا اين مباحث در اين زمان, جز ايجاد فتنه و نزاع و بر انگيختن كينه ها, اثر ديگر ندارد: به عبارت ديگر در اين عصر كه احتياج مبرم به وحدت و تقريب بين مذاهب است, چرا اين گونه مباحث كه اختلاف زا است مطرح مي گردد؟
ما به لطف خداوند متعال در صدديم آثار و فوايد بحثِ امامت را در اين عصر طيّ مطالبي بيان كنيم.
1. حقيقت وحدت
از آنجا كه اشكال كننده, به واژة « وحدت » اهميت فراواني مي دهد, جا دارد ابتدا به مفهوم حقيقي آن بپردازيم:
دو اصطلاح و عنوان مهمّ است كه بايد در كنار هم مورد توجه خاص قرار گيرد و هيچ كدام را نبايد فداي ديگري كرد: يكي حفظ وحدت و يك پارچگي امّت اسلامي و ديگري حفظ اصل اسلام.
شك نيست كه همة مسلمانان وظيفه دارند اين دين حنيف را حفظ كرده و در گسترش آن بكوشند و از اين رو همگان در اين راه مسئوليت سنگيني دارند, هم چنين از آن جا كه مسلمانان دشمنان مشتركي دارند كه در صددند اصل اسلام و مسلمانان را نابود كنند, بايد متحد شده و در حفظ كيان اسلام و مسلمانان بكوشند. ولي اين بدان معنا نيست كه از وظيفة ديگر شانه خالي كرده و از بيان حقايق مسلّم اسلامي سرباز زنند. هرگز نبايد مسئله وحدت يا اتحاد را اصل و هدف قرار داده و حقايق شريعت را فرع و فداي آن نماييم. بلكه بر عكس, اگر اسلام بر وحدت يا تحاد بين مسلمانان تاكيد دارد, براي صيانت و نگه داري از دين است, حال چگونه ممكن است مسئله « وحدت » براي كسي بسيار مهمّ جلوه كند؛ به طوري كه دست از برخي مسلّمات دين و مذهب بر دارد و يا آن كه در صد توجيهات بي مورد آنها بر آيد.
تاريخ و سيرة پيامبر ـ صلّي الله عليه و آله ـ بهترين شاهد و مؤيّد اين مطلب است: پيامبر اكرم ـ صلّي الله عليه و آله ـ با آن كه مي داند بني اميه با علي ـ عليه السّلام ـ و بني هاشم مخالف است و هرگز عده اي زير سلطه و ولايت امام علي ـ عليه السّلام ـ نمي روند و امامت او را هرگز نمي پذيرند, اما اين مسئله باعث نشد كه از بيان حقّ و حقيقت صرف نظر كرده و ولايت و امامت علي ـ عليه السّلام ـ را بيان نكند, بلكه در طول 23 سال بعثت خود در هر جا و هر نحو كه ممكن بود و موقعيت داشت, ولايت و امامت علي ـ عليه السّلام ـ را به مردم گوشزد كرد, با اين كه به طور قطع مي دانست از هنگام وفاتش در اين موضوع اختلاف خواهند كرد, بلكه اين اختلاف باقي مانده تا روز ظهور امام زمان ـ عليه السّلام ـ ادامه پيدا خواهد كرد, با اين همه حقّ را بيان كرد. چرا كه پيامبر ـ صلّي الله عليه و آله ـ با اين كه مي داند تا روز قيامت به سر مسئله امامت علي ـ عليه السّلام ـ اختلاف مي شود, اين گونه بر ولايت علي ـ عليه السّلام ـ تأكيد مي ورزد, كه حتي در روز غدير براي جلوگيري از شك و شبهه دست آن حضرت را بالا مي برد, تا همه ببينند كه پيامبر ـ صلّي الله عليه و آله ـ چه تأكيدي بر ولايت او داشته است.
از اين جا به خوبي روشن مي شود كه بيان حقّ و حقيقت اصل است و در هيچ موقعيّتي نبايد از آن صرف نظر كرد؛ حتي در صورتي كه مي دانيم با بيان آن ميان مسلمين دو صف ايجاد شده و دو دستگي ايجاد خواهد شد. ولي اين بدان معنا نيست كه مسلمانان به جان يكديگر افتاده و هم ديگر را نابود كنند, بلكه با بيان مدّعاي خود, يكديگر را تحمل كرده و به پيروي از گفتار نيكو دعوت نمايند, ولي در عين حال از دشمن مشترك نيز غافل نباشند. قيام امام حسين ـ عليه السّلام ـ نيز دليل و شاهد خوبي بر مدعاي ماست, زيرا حضرت ـ عليه السّلام ـ با آن كه مي دانست با قيامش بين دو دسته از مسلمانان نزاع خواهد شد, در عين حال هرگز به جهت اتحاد بين مسلمانان از اصل مهمّ امر به معروف و نهي از منكر غافل نشد.
سيره و روش امام علي ـ عليه السّلام ـ نز گوياي اين مطلب است, زيرا به نظر برخي حضرت مي توانست با دادن امتياز بي جا به طلحه و زبير و معاويه, جلوي جنگ جمل و صفين را بگيرد و با اين كار از ايجاد اختلاف بين مسلمانان تا هزاران نفر در اين قضيه كشته نشوند, ولي آن حضرت به جهت حفظ اصول اسلام و حقّ و حقيقت و شريعت اسلامي هرگز حاضر نشد از آن حقايق چشم پوشي كند.
پس حقيقت مفهوم « وحدت » ـ و به عبارت صحيح تر « اتحاد » ـ آن است كه با حفظ عقايد قطعي و مسلم خود در مقابل دشمن مشترك موضع واحدي داشته و از او غافل نباشيم و اين بدان معنا نيست كه از بحث و گفتگوي علمي محض و خالي از تعصبات پرهيز كنيم, زيرا همة امور در حقيقت براي حفظ شريعت اسلامي است.
از اين رو است كه امام علي ـ عليه السّلام ـ در بحبوبة جنگِ صفين, از وقت فضيلت نماز سؤال مي كند و بعد از آن كه از او سؤال مي شود كه اكنون در اوج نبرد چه وقت نماز است؟ در جواب مي فرمايد: مگر ما براي غير از برپايي نماز مي جنگيم؟ لذا نبايد هيچ گاه هدف , فداي وسيله گردد.
شيخ محمد عاشور, معاون رئيس دانشگاه الازهر مصر و رئيس كميتة گفت و گوي بين مذاهب اسلامي دربيان نظريه اي كاملاً منطقي و متين مي گويد: « مقصود از انديشة تقريب بين مذاهب اسلامي, يكي كردن همة مذاهب و روي گرداني از مذهبي و روي آوردن به مذهبي ديگر نيست, كه اين به بيراهه كشاندن انديشة تقريب است. تقريب بايد بر پاية بحث و پذيرش علمي باشد تا بتوان با اين اسلحة علمي به نبرد با خرافات رفت و بايد دانشمندان هر مذهبي در گفت و گو.ي علمي خود, دانش خود را مبادله كنند, تا در يك محيط آرام بدانند, بشناسند, بگويند و نتيجه بگيرند»[1]
نگاه اهل هر مذهب به نقاط مشترك , باعث همكاري درون گروهي براي زيستن در جامعة جهاني مي شود و نگاه به نقاط اختلاف, در يك بستر علمي و تحقيقاتي, باعث جديّت و تلاش در بحث و پژوهش علمي براي رسيدن به حقيقت و تبيين آرا و نظرات ديگران مي گردد. نمي توان در پوشش شعار « تمسك به ولايت اهل بيت ـ عليه السّلام ـ », آثار و لوازم فقهي اقرار به « شهادتين » را نفي كرد, همان طور كه نمي توان تحت عنوان « وحدت اسلامي » و با شعار براندازي تعصبات, از جهات اختلاف در اصول ايماني و آثار و لوازم آن چشم پوشي نمود.
نفي تعصّب به معناي عدول از حقايق نيست, بلكه به معناي پايه ريزي مباني اعتقادي بر موازين علمي و كارشناسانه است ـ چه در زمينة پژوهش و تحقيق, و چه در زمينة گفت و گو و بحث ـ تا در نتيجة اين نظام فكري, سلوك اهل مذاهب با يكديگر بر پاية مدارا و عدم خشونت , شكل گيرد.
2. وحدت بر محور امام بر حقّ
اسلام بر وحدت ميان مسلمانان تأكيد فراواني دارد؛ قرآن كريم مي فرمايد:
« اذكُرُوا نِعمَتَ اللهِ عَلَيكُم إِذ كُنتُم أعداءً فَأَلَّفَ بَينَ قُلوبِكُم فَأَصبَحتُم بِنِعمَتِهِ إِخواناً؛ »[2] « و نعمت خدا را بر خود ياد كنيد آن گاه كه دشمنان ( يكديگر ) بوديد, پس ميان دلهاي شما الفت و مهرباني انداخت تا به لطف او برادران هم شديد. ».
« وَ لا تَكُونُوا كَالَّذينَ تَفَرَّقُوا وَ اختَلَفُوا مِن بَعدِ ما جاءَهُمُ البَيِّناتُ وَ أولئِكَ لَهُم عَذابٌ عَظيمٌ »؛[3] « و چون كساني مباشيد كه پس از آن كه دلايل آشكار بر ايشان آمد, پراكنده شدند و با هم اختلاف پيدا كردند و براي آنان عذابي سنگين است.»
« إنَّمَا المُومِنُونَ إِخوَةٌ»؛[4] « در حقيقت مومنان با هم برادرند.»
« إِنَّ الَّذينَ فَرَقُوا دينَهُم‏ وَ كانُوا شِيَعاً لَستَ مِنهُم‏ في شَيءٍ »؛[5] «كساني كه دين را پراكنده ساختند و فرقه فرقه شدند, تو هيچ گونه مسئول ايشان نيستي.»
« وَ اعتَصِمُوا بِحَبلِ اللهِ جَميعاً وَ لا تَفَرَّقُوا»؛[6] « و همگي به ريسمان خدا چنگ زنيد و پراكنده نشويد.»
«وَ لا تَنازَعوُا فَتَفشَلُوا وَ تَذهَبَ ريحُكُم»؛[7] « و با هم نزاع مكنيد كه سست شويد و مهابت شما از بين برود.»
«إِنَّ هذِهِ أمَّتُكُم أمَّةً واحِدَةً وَ أَنَا رَبُّكُم فَاعبُدُونِ»؛[8] «و اين امت شما كه امتي يگانه است و منم پروردگار شما, پس مرا بپرستيد.»
با اين همه تأكيد فراوان كه قرآن بر مسئله وحدت اسلامي و اتّحاد دارد, لكن از اين نكته نبايد غافل بود كه وحدت, محور مي خواهد و به تعبير ديگر كانالي براي رسيدن به وحدت و اتحاد لازم است. تأكيد بر اصل وحدت, بدون آن كه محور و كانال آن مشخّص شود, كاري لغو و بيهوده اي است.
هرگز قرآن صامت به تنهايي نمي تواند محور وحدت باشد, زيرا به تعبير امير المؤمنين ـ عليه السّلام ـ : قرآن داراي وجوهي است كه مي توان لفظ آن را به هر يك از آن وجوه حمل كرد؛ از اين رو مي بينيم كه قرآن كريم, با آن كه از كتاب آسماني به «امام» تعبير مي كند آن جا كه مي فرمايد: « وَ مِن قَبلِهِ كِتابُ مُوسي إِماماً وَ رَحمَةً»؛[9] « و پيش از وي ( نيز ) كتاب موسي راهبر و مايه رحمت بوده است.» همچنين از صحف ابراهيم و موسي ياد كرده و مي فرمايد: « صُحُفِ إِبراهيمَ وَ مُوسي »؛[10] « صحيفه هاي ابراهيم و موسي.
[1] . اسكندري, بازخواني انديشه تقريب, ص 32.
[2] . آل عمران ( 3) آيه 103.
[3] . آل عمران (3) آيه 105.
[4] . حجرات(49) آيه 10.
[5] . انعام (6) آيه 159.
[6] . آل عمراه(س) آيه 103.
[7] . انفال(8) آيه 46.
[8] . انبياء(21) آيه 92.
[9] . هود(11) آيه 17.
[10] . اعلي(87) آيه 19.
@#@» ولي در عين حال به آن اكتفا نكرده, ابراهيم ـ عليه السّلام ـ را به عنوان امام ناطق معرفي مي كند و مي فرمايد: « وَ إِذِابتَلي إِبراهيمَ رَبُّهُ بِكَلِماتٍ فَأتَمُّهُنَّ قالَ إنّي جاعِلُكَ لِلنّاسِ إِماماً قالَ وَ مِن ذُرِّيَّتي قالَ لايَنالُ عَهدِي الظَّالِمينَ»؛[1] « و چون ابراهيم را پروردگارش با كلماتي بيازمود و وي آن همه را به انجام رسانيد, (خدا به او) فرمود: « من تو را پيشواي مردم قرار دادم.» ( ابراهيم ) پرسيد: « از دودمانم ( چطور)؟» فرمود: پيمان من به بيدادگران نمي رسد.»
از اين جا به خوبي استفاده مي شود كه امام صامت كه همان كتاب هاي آسماني است, كافي نيست, بلكه نياز به امام ناطقي است كه در موارد اختلاف , بيانگر حقّ و حقيقت باشد. و به تعبير ديگر او محور حقّ و وحدت اسلامي گردد.
از آية اعتصام نيز اين نكته به خوبي روشن مي شود؛ زيرا مسلامانان را امر مي كند كه به ريسمان الهي چنگ زنند؛ يعني آن كه شما را به طور قطع به خداوند مي رساند, كسي جز امام بر حقّ و معصوم نيست, زيرا همان گونه كه اشاره شد قرآن داراي ظاهر و باطن متعدّدي . ضابطة بسيار مهم در وحدت اسلامي اين است كه نتيجة آن بايد اتحاد و وحدت بر حقيقتي باشد كه پس از بحث و بررسي كارشناسانة خبرگان امر, كشف مي شود. مراد و نتيجة وحدت, دست برداشتن از حقايق نيست, بلكه وحدت در مسير حقيقت است. آية اعتصام با تعيين معيار و ميزان وحدت در امت اسلامي از اين راز بسيار مهم پرده بر مي دارد كه اين وحدت در امّت محقّق نمي شود مگر با اعتصام و تمسك به « حبل الله»؛ چنگ زدن به ريسمان الهي امّت را از تفرقه و فرو افتادن در وادي بدبختي ها و فتنه هاي تيره و تار نجات مي دهد.
نكتة قابل توجه اين است كه از محور وحدت, به حبل تعبير شده است. روشن است كه اين ريسمان دو طرف دارد: يك سوي آن امت و سوي ديگرش خداوند متعال است؛ واسطه اي است بين زمين و آسمان؛ بشر و غيب. پس بايد اين قطب دايرة وحدت و اتحاد, متّصل به عالم غيب و ملكوت باشد تا بتواند حلقة ارتباط عالم شهود با عالم غيب گردد. از همين جا مي توان نتيجه گرفت كه كشتي وحدت بايد در بندر حقّ و حقيقت پهلو گيرد و لنگر بيندازد, نه در اسكلة هوا و هوس؛ اتحاد بر حقّ و حقيقت مدّ نظر است, نه اتفاق بر هوا و هوس.
بنابر اين, « حقيقت» واقعيتي است كه هيچ گونه ربطي به وفاق يا عدم وفاق امّت ندارد. و اين, وظيفة امّت است كه حقيقت را بيابد و به آن صورت جمعي ـ چنگ بزند؛ يعني پس از درك آن حقيقت, با تطبيق خود بر آن, متّحد گردد. پس « حقيقت », مولود اتفاقِ امت نيست كه هرگاه بر چيزي متفق شد, همان حق باشد و هرگاه از چيزي روي گرداند, باطل گردد. همان گونه كه حضرت سيد الشهداء ـ عليه السّلام ـ , شجاعانه اتحاد مسلمانان را بر هم زد و عليه يزيد قيام كرده و فرمود: « إنّما خرجت لطلب الاصلاح في أمّة جدّي أريد أن آمر بالمعروف و أنهي عن المنكر.»[2] من به جهت اصلاح در امت جدّم قيام كردم و هدف من امر به معروف و نهي از منكر است. اگر نفس اتفاق امّت, ملاك و معيار حقّ و حقيقت است, ديگر احتياج به اصلاح ندارد. اصلاح و امر به معروف و نهي از منكر قوي ترين برهان است كه حقّ, حقّانيت خود را از اجماع مردم كسب نمي كند, بلكه اين مردم اند كه بايد خود را بر حق عرضه كنند, و خويش را با آن هماهنگ سازند. با مراجعة به رواياتي كه ذيل آية « اعتصام » وارد شده نيز به اين نتيجه مي رسيم كه ريسمان خدا همان امامان معصوم اند كه انسان را به طور قطع و يقين به خداوند متعال مي رسانند.
ابن حجر هيتمي اين آيه را در رديف آياتي آورده كه در شأن اهل بيت ـ عليهم السّلام ـ وارد شده است.[3] هم چنين مي توان حديث ثقلين را مفسّر آية « اعتصام » دانست, زيرا در آن حديث, رسول خدا ـ صلّي الله عليه و آله ـ مؤمنان را امر مي كند كه به دو گوهر گران بها چنگ زنند، كه همان قرآن و عترت است, تا به حقّ و حقيقت رهنمون شده و از گمراهي رها شوند.
ابو جعفر طبري در تفسير آية « اعتصام » مي گويد: مقصود از «اعتصام», تمسك و چنگ زدن است, زيرا ريسمان, چيزي است كه انسان را به مقصد خواهد رساند.[4] از طرف ديگر در برخي از متن هاي حديث ثقلين , تعبير « اعتصام » به كار رفته است. از باب نمونه ابن ابي شيبه, حديث ثقلين را چنين نقل مي كند كه پيامبر ـ صلّي الله عليه و آله ـ فرمود: « انّي تركت فيكم ما لن تضلّوا بعدي ان اعتصمتم به: كتاب الله و عترتي.»[5] از اين جاست كه مفسران و محدثان, حديث ثقلين را در ذيل آية شريفة « اعتصام » ذكر كرده اند.
حاكم حسكاني به سند خود از رسولخدا ـ صلّي الله عليه و آله ـ نقل مي كند: « كسي كه دوست دارد سوار بر كشتي نجات شده به ريسمان محكم چنگ زند و اعتصام به ريسمان الهي داشته باشد, بايد ولايت علي را پذيرفته و به فرزندان هدايتگر او اقتدا كند. [6]
نتيجه اين كه از آية شريفه و رواياتي كه در تفسير آن آمده است به خوبي استفاده مي شود كه اهل بيت ـ عليهم السّلام ـ محور وحدت ميان امت اسلامي اند, و بحث از امامت و ولايت آنان در حقيقت, بحث از محور وحدتي است كه قرآن و روايات بر آن تأكيد فراواني داشته اند. همان گونه كه روايات ديگر نيز بر اين امر تأكيد دارند؛
حاكم نيشابوري به سند خود از ابن عباس نقل مي كند كه رسولخدا ـ صلّي الله عليه و آله ـ فرمود:
« ستارگان, امان اهل زمين اند از غرق شدن و اهل بيت من امان اند براي امّتم از اختلاف و هرگاه قبيله اي از عرب با آنان مخالفت كنند, در ميان خودشان اختلاف افتاده و جزءِ جزب ابليس مي گردند.[7] و نيز به سند خود از ابوذر نقل مي كند كه او در كنار كعبه ايستاد, دست ها را به درِ كعبه گرفت, خطاب به مردم فرمود: اي مردم! هر كس مرا مي شناسد كه مي شناسد و هر كس نمي شناسد, من ابوذرم, از رسول خدا ـ صلّي الله عليه و آله ـ شنيدم كه فرمود: « مثل اهل بيت من مثل كشتي نوح است, هر كس سوار بر آن شود نجات يافته است و هر كس از آن سرپيچي كند غرق شود.»[8] آن گاه هر دو حديث را صحيح مي شمرد.
3. بحث علمي زمينه ساز وحدت
بزرگ ترين اختلاف بين امت اسلامي, مسئله امامت و رهبري است. شهرستاني مي گويد: « بزرگترين خلاف بين امّت, اختلاف در مسئله امامت است , زيرا در هيچ مسئله اي در اسلام مانند امامت اين قدر شمشير كشيده نشده است.»[9] لذا هر مسلماني وظيفه دارد كه در راه وحدت مسلمانان بكوشد ولي اين دان معنا نيست كه دست از بحث علميِ خالي از هر گونه تعصّب و عناد بر دارد, زيرا اين بحث ها به طور قطع در وحدت صفوف مسلمان اثر دارد. هنگامي كه هر كدام از فرقه هاي مسلمانان, پي به عقايد واقعي فرقة ديگر برده و بداند كه او نيز عقائدش مستند به عقل و قرآن و سنت است. كينه و دشمني نسبت به يكدگر كمتر مي شود. بخش مهمّ كينه ها و دشمني ها به اين خاطر است كه مسلمانان از عقايد يكديگر بي خبر و يا بدون دليل مي دانند. اگر شيعه را جهت اعتقاد به بدا متهم به كفر مي كنند, تقيه را به نفاق نسبت مي دهند, به خاطر آن است كه از حقيقت اين اعتقاد و عمل ناآگاه اند, كه بخشي از آن به كوتاهي ما در عرضه نمودن عقايد خودمان باز مي گردد. مسئله امامت نيز از اين موضوع مستثنا نيست اگر اهل سنت اعتقاد شيعة اماميه را در مسئله امامت و شرايط آن غلوّ مي دانند, به جهت آن است كه ما به طور علمي و صحيح آن را معرفي نكرده ايم, و هر جا كه خوب عمل كرديم تا حدود زيادي موفق بوده ايم و زمينه ساز وحدت مسلمانان شده ايم. اينك به نمونه هايي از اين قبيل اشاره مي كنيم:
الف: تمايل به حق
1. شيخ محمود شلتوت, رئيس دانشگاه الأزهر مصر در عصر خود, بعد از مطالعة فراوان در فرقه شيعه و مرجعيت اهل بيت ـ عليهم السّلام ـ پي به اعتبار شيعة جعفري برده و فتواي معروف خود را در جواز تعبّد به مذهب جعفري صادر مي كند و مي فرمايد: « مذهب جعفري, معروف به مذهب شيعة امامي اثنا عشري, مذهبي است كه تعبّد به آن شرعاً جايز است, همانند ساير مذاهب اهل سنت, لذا سزاوار است بر مسلمانان كه آن را شناخته و از تعصّبِ به ناحق نسبت به مذهبي معيّن خلاصي يابند.».[10]
2. شيخ أزهر, دكتر محمد محمد فحّام نيز در تقريظي كه بر فتواي شلتوت نوشت نظر او را تأييد كرده, فرمود: « من از شيخ محمود شلتوت و اخلاق, علم, گستردگي اطلاع, بهره مندي از لغت عرب, تفسير قرآن و اصول فقه او رد عجبم. او فتوا به جواز تعبد به مذهب شيعة اماميه را صادر كرده است. شك ندارم كه فتواي او اساس محكمي دارد, كه اعتقاد من نيز همان است.»[11]
و نيز مي فرمايد: خدا رحمت كند شيخ شلتوت را كه به اين معناي كريم التفات نمود و با آن فتواي صريح و شجاعانه اي كه صادر كرد خودش را جاودانه ساخت, او فتوا به جو از عمل به مذهب شيعة اماميه داد, از آن جهت كه مذهبي است فقهي و اسلامي, و اعتماد آن بر كتاب و سنت و دليل محكم است ... »[12]
3. شيخ محمد غزالي نيز مي گويد: « من معتقدم كه فتواي استاد اكبر؛ شيخ محمود شلتوت, راه طولاني را در تقريب بين مسلمان پيموده است.. عمل او در حقيقت تكذيب خيالاتي است كه مستشرقين در سر مي پروراندند, آنان دراين خيال بودند كه كينه ها و اختلافاتي كه بين مسلمانان است بالاخره روزي امت اسلامي را از هم پاشيده قبل از آن كه به وحدت برسند و تحت لواي واحد درآيند, آنان را نابود خواهد كرد.
[1] . بقره(2) آيه 124.
[2] . بحار الانوار, ج44, ص 329.
[3] . الصواعق المحرقة, ص 90.
[4] . جامع البيان, ج4, ص 21.
[5] . ابن ابي شيبه, المصنّف.
[6] . شواهد التنزيل, ج1, ص 130.
[7] . مستدرك حاكم, ج2, ص 149.
[8] . همان, ج2, ص 343.
[9] .الملل و النحل, ج1, ص 24.
[10] . رافعي, اسلامنا, ص 59؛ مجلة رسالة الاسلام, تاريخ 13 ربيع الاول 1378 هجري , قاهره.
[11] . في سبيل الوحده الإسلاميه, ص 64.
[12] . همان.
@#@ ولي اين فتوا در نظر من شروع راه و اولين كار است.»[1]
4. عبد الرحمن نجار, مدير مساجد قاهره مي گويد: « ما نيز فتواي شيخ شلتوت را محترم شمرده و به آن فتوا مي دهيم و مردم را از انحصار در مذاهب چهار گانه بر حذر مي داريم. شيخ شلتوت, امامي است مجتهد, رأي او صحيح و عين حقّ است, چرا بايد در انديشه و فتاوايمان , اكتفا بر مذاهب معيّني نماييم, در حالي كه همة آنان مجتهد بودند؟.»[2]
5. استاد احمد بك, استاد شيخ شلتوت و ابوزهره مي گويد: « شيعة اماميه همگي مسلمان اند و به خدا و رسول و قرآن و هر چه پيامبر ـ صلّي الله عليه و آله ـ آورده, ايمان دارند. در ميان آنان از قديم و جديد فقيهاني بزرگ و علمايي در هر علم و فنّ ديده مي شود. آنان تفكّري عميق داشته و اطلاعاتي وسيع دارند. تأليفات آنان به صد ها هزار مي رسد و من بر مقدار زيادي از آنها اطلاع پيدا نمودم.»[3]
6. شيخ محمد ابوزهره نيز مي نويسد:« شكي نيست كه شيعه, فرقه اي است اسلامي, ... هر چه مي گويند به خصوص قرآن يا احاديث منسوب به پيامبر ـ صلّي الله عليه و آله ـ تمسك مي كنند. آنان با همسايگان خود از سنّي ها دوست بوده و از يكديگر نفرت ندارند.»[4]
7. استاد محمود سر طاوي, يكي از مفتيان اردن مي گويد: « من همان مطلبي را كه سلف صالحمان گفته اند مي گويم و آن اين كه شيعة اماميه برادران ديني ما هستند, بر ما حق اخوّت و برادري دارند و ما نيز بر آنان حق برادري داريم.»[5]
8. استاد عبد الفتحاح عبد المقصود نيز مي گويد: « به عقيده من شيعه تنها مذهبي است كه آينة تمام نما و روشن اسلام است و هر كسي كه بخواهد بر اسلام نظر كند بايد از خلال عقائد و اعمال شيعه نظر نمايد. تاريخ بهترين شاهد است بر خدمات فراواني كه شيعه در ميدان هاي دفاع از عقيدة اسلامي داشته است.».[6]
9. دكتر حامد حنفي داود, استاد ادبيان عرب در دانشكدة زبان قاهره مي گويد: « از اين جا مي توانم براي خوانندة متدبّر آشكار سازم كه تشيع آن گونه كه متحرفان و سفياني ها گمان مي كنند كه مذهبي است نقلي محض, يا قائم بر آثاري مملو از خرافات و اوهام و اسرائيليات, يا منسوب به عبد الله بن سبأ و ديگر شخصيت هاي خيالي در تاريخ , نيست, بلكه تشيع درروش علمي جديد ما به عكس آن چيزي است كه آنان گمان مي كنند. تشيع اولين مذهب اسلامي است كه عنايت خاصي به منقول و معقول داشته است و در ميان مذاهب اسلامي توانسته است راهي را انتخاب كند كه داراي افق گسترده اي است. و اگر نبود امتيازي كه شيعه در جمع بين معقول و منقول پيدا كرده هرگز نمي توانست به روح تجدد در اجتهاد رسيده خود را با شرائط زمان و مكان وفق دهد به حدّي كه با روح شريعت اسلامي منافات نداشته باشد.»[7]
او همچنين در تقريظي كه بر كتاب عبد الله بن سبأ زده مي گويد: « سيزده قرن است كه بر تاريخ اسلامي مي گذرد و ما شاهد صدور فتواهايي از جانب علما بر ضدّ شيعه هستيم, فتاوايي ممزوج با عواطف و هواهاي نفساني . اين روش بد سبب شكاف عظيم بين فرقه هاي اسلامي شده است. و از اين رهگذر نيز علم و علماي اسلامي از معارف بزرگان اين فرقه محروف گشته اند, همان گونه كه از آراي نمونه و ثمرات ذوق هاي آنان محروم بوده اند و در حقيقت خساراتي كه از اين رهگذر بر عالم علم و دنش رسيده, بيشتر است از خساراتي كه توسط اين خرافات به شيعه و تشيع وارد شده است, خرافاتي كه در حقيقت, ساحت شيعه از آن مبرّا است. و تو را بس, اين كه امام جعفر صادق ( ت 148 هـ . ) پرچم دار فقه شيعي ـ استاد دو امام سنّي است: ابوحنيفه نعمان بن ثابت ( ت 150 هـ . ) و ابي عبدالله مالك بن انس ( ت 179 هـ. ) و در همين جهت است كه ابو حنيفه مي گويد: اگر آن دو سال نبود, نعمان هلاك مي شد. مقصود او همان دو سالي است كه از علم فراوان جعفر بن محمد بهره ها برده بود. و مالك بن انس مي گويد: من كسي را فقيه تر از جعفر بن محمد نديدم.»[8]
10. دكتر عبد الرحمن كيالي يكي از شخصيت هاي حلب در نامة خود به علامة اميني ( ره مي نويسد: « علام اسلامي هميشه نياز شديد به مثل اين تحقيقات دارد ... چرا بعد از وفات رسول اعظم, بين مسلمين اختلاف شد و در نتيجه بني هاشم از حقّ خود محروم شدند؟ و نيز سزاوار است كه از عوامل انحطاط و انحلال مسلمانان سخن به ميان آيد, چه شد كه مسلمانان به اين وضع امروز مبتلا شده اند؟ آيا ممكن است آنچه از مسلمانان رفته با رجوع به تاريخ اصيل و اعتماد بر آن, باز گرداند؟».[9]
11. استاد ابوالوفاء غنيمي تفتازاني, درس فلسفة اسلامي در دانشگاه الأزهر مي گويد:« بسياري از بحث كنندگان در شرق و غرب عالم, از قديم و جديد, دچار احكام نادرست زيادي بر ضدّ شيعه شده اند كه با هيچ دليل يا شواهد نقلي سازگار نيست. مردم نيز اين احكام را دست به دست كرده وبدون آن كه از صحت و فساد آن سؤال كنند, شيعه را به آنها متهم مي نمايند. از جمله عواملي كه منجرّ به بي انصافي آنان نسبت به شيعه شد, جهلي است كه ناشي از بي اطلاعي آنان نسبت به مصادر شيعه است ودر آن اتهامات تنها به كتاب هاي دشمنان شيعه مراجعه نموده اند.».[10]
ب: اعتراف به حقّ
طرح مباحث علمي محض و عاري از تعصّب و جدال غير احسن و تاليف در آنها, نه تنها منجرّ به تمايل برخي از شخصيت هاي طراز اوّل اهل سنت در اعتراف ب جواز تعبّد به مذهب جعفري و قبول شيعه اماميه به عنوان مذهبي كه داراي اصول و فروع مستند به عقل و قرآن و حديث است, شد, بلكه باعث شد كه عده اي ديگر از بزرگان اهل سنّت مذهب خود را رها كرده, مذهب تشيع را در آغوش بگيرند. و اعتراف كنند كه حقّ يكي است و آن در هيچ مذهبي جز تشيع كه همان مذهب اهل بيت ـ علهيم السّلام ـ است, نيست . اينك تعدادي از اين اشخاص را معرفي مي كنيم:
1. علامه شيخ محمّد مرعي, امين انطاكي:
او در قرية عنصو از توابع انطاكيه در سال 1314 هـ متولد شد. مذهب شافعي داشت. به همراه برادرش احمد براي فراگيري علوم به مصر عزيمت نمود و بعد از طيّ مراحل مقدماتي از ضخصت هاي طراز اول ازهر؛ از قبيل : شيخ مصطفي مراغي, محمود ابوطه مهني, شيخ رحيم و ديگران استفاده كرده و به درجات عالي از علم رسيد. هنگام بازگشت به وطن,بزرگان از هر از آن دو دعوت كردند كه در مصر باقي مانده و هر كدام تدريس در ازهر را به عهده گرفته و شاگردان را از علوم خود سيراب كنند, ولي نپذيرفته و به شهر خود باز گشتند. با گذشت زماني نه چندان دور با مطالعة كتاب ها به حقانيت شيعه پي برده و هر دو برادر داخل در مذهب تشيع مي شوند.
شيخ محمد در كتاب خود « لماذا اخترت مذهب الشيعة » مي گويد: « به طور قطع خداوند مرا هدايت كرد. و برايم تمسك به مذهب حقّ مقدّر فرمود؛ يعني مذهب اهل بيت ـ عليهم السّلام - مذهب نوة رسول خدا ـ صلّي الله عليه و آله ـ امام جعفر بن محمد صادق ...
او در عوامل و اسبابي كه منجر به تمسك به مذهب اهل بيت ـ عليهم السّلام ـ شد مي گويد:
اولاً: مشاهده كردم كه علم به مذهب شيعه مجزي است و ذمة مكلف را به طور قطع بري مي كند. بسياري از علماي اهل سنت ـ از گذشته و حال ـ نيز به صحت آن فتوا داده اند ...
ثانياً: با دلايل قوي, برهان هاي قطع آور و حجت هاي واضع , كه مثل خورشيد درخشان در وسط روز است, ثابت شد حقانيت مذهب اهل بيت ـ عليهم السّلام ـ و اين كه آن مذهب همان مذهبي است كه شيعه آن را از اهل بيت ـ عليهم السّلام ـ اخذ كرده واهل بيت نيز از رسول خدا و او از جبرائيل و او از خداوند جليل اخذ كرده است ...
ثالثاً: وحي در خانة آنان نازل شد و اهل خانه از ديگران بهتر مي دانند كه در خانه چيست. لذا بر عاقل مدبّر است كه دليل هايي كه از اهل بيت ـ عليهم السّلام ـ رسيده رها نكرده, و نظر بيگانگان را دنبال نكنند.
رابعاً: آيات فراواني در قرآن كريم وارد شده كه دعوت به ولايت و مرجعيت ديني آنان نموده است.
خامساً: روايات فراواني از پيامبر اكرم ـ صلّي الله عليه و آله ـ نقل شده كه ما را به تعبد به مذهب اهل بيت ـ عليهم السّلام ـ دعوت مي كند, كه بسياري از آنها را در كتاب الشيعه و حججهم في التشيع آورده ام.
2. علامه شيخ احمد امين انطاكي:
او برادر شيخ محمد مين است كه بعد از مطالعة كتاب المراجعات سيد شرف الدين عاملي و تدبر و تفكّر در مطالب آن, از مذهب خود عدول كرده, مذهب تشيع را انتخاب نموده است. او نيز در مقدمة كتابش في طريقي إلي التشيع مي گويد: « سبب تشيع من گفتاري است از پيامبر اكرم كه تمام مذاهب اسلامي بر آن اتفاق نظر دارند. پيامبر ـ صلّي الله عليه و آله ـ فرمود: «مثل اهل بيت من همانند كشتي نوح است, هر كسي بر آن سوار شد نجات يافت هر كسي از آن سرپيچي كرد غرق شد». ملاحظه كردم كه اگر از اهل بيت ـ عليهم السّلام ـ پيروي كرده و احكام دينم را از آنان اخذ كنم بدون شك نجات يافته ام. اگر آنان را رها كرده و احكام دين خود را از غير آنان اخذ نمايم, از گمراهان خواهم بود ... ».
و نيز مي فرمايد: « با تمسك به مذهب جعفري, ضمير و درونم آراشم يافت. مذهبي كه در حقيقت مذهب آل بيت نبوت ـ عليهم السّلام ـ است, كه درود و سلام خدا تا روز قيامت بر آنان باد. به عقيده ام از عذاب خداوند متعال با پذيرفتن ولايت آل رسول ـ عليهم السّلام ـ نجات يافته ام, زيرا نجات جز با ولايت آنان نيست .
[1] . دفاع عن العقيدة و الشريعة, ص257.
[2] . في سبيل الوحدة الاسلامية, ص 66.
[3] . تاريخ التشريع الاسلامي.
[4] . تاريخ المذاهب الاسلاميه, ص 39.
[5] . مجلة رساله الثقلين, شمارة 2, سال اول 1413 هجري , ص 252.
[6] . في سبيل الوحدة الاسلامية.
[7] . نظرات في الكتب الخالدة, ص 33.
[8] . عسكري, عبدالله ابن سبأ, ج1, ص 13.
[9] . الغدير, ج4, ص 4 و 5 .
[10] . مع رجال الفكر في القاهره, ص 40.
@#@
3. دكتر محمد تيجاني سماوي:
او در تونس متولد شد. و بعد از گذر از ايام طفوليت , به كشورهاي غربي مسافرت نمود, تا بتواند از شخصيتهاي مختلف علمي بهره مند شود. در مصر, علماي الزهر از او دخواست كردند كه در آنجا بماند و طلاب الأزهر را از علم فراوان خود بهره مند سازد, ولي قبول نكرد و در عوض سفري كه به عراق داشت, با مباحثات فراوان با علماي شيعة امامية , مذهب تشيع را انتخاب نمود و الآن در دنيا از مروجين تشيع شناخته مي شود و كتابهايي را نيز در دفاع از اين مذهب تأليف نموده است.
او در بخشي از كتابش مي گويد:« شيعه ثابت قدم بوده و صبر كرده و به حقّ تمسك كرده است ... و من از هر عالمي تقاضا دارم كه با علماي شيعه مجالست كرده و با آنان بحث نمايد: كه به طور قطع از نزد آنان بيرون نمي آيد جز آن كه به مذهب آنان كه همان تشيع است, بصيرت خواهد يافت ... آري من جايگزيني براي مذهب سابق خود يافتم و سپاس خداوند را كه مرا بر اين امر هدايت نمود و اگر هدايت و عنايت او نبود, هرگز بر اين امر هدايت نمي يافتم.
ستايش و سپاس خدايي را سزاست كه مرا بر فرقة ناجيه راهنمايي كرد؛ فرقه اي كه مدتها با زحمت فراوان در پي آن بودم. هيچ شك ندارم هر كس به ولاي علي و اهل بيتش تمسك كند به ريسمان محكمي چنگ زده كه گسستني نيست. روايات پيامبر ـ صلّي الله عليه و آله ـ در اين مورد بسيار است, رواياتي كه مورد اجماع مسلمين است. عقل نيز به تنهايي بهترين راهنما براي طالب حق است ... آري, جايگزين را يافتم, و در اعتقاد به امير المؤمنين و سيد الوصيين امام علي بن ابي طالب ـ عليه السّلام ـ, به رسول خدا ـ صلّي الله عليه و آله ـ اقتدا كردم و نيز در اعتقاد به دو سيّد جوانان اهل بهشت و دو دسته گل از اين امّت امام ابو محمّد حسن زكّي و امام ابو عبدالله حسين , و پاره تن مصطفي خلاصة نبوت, مادر امامان و معدت رسالت و كسي كه خداوند عزيز به غضب او غضبناك مي شود, بهترين زنان, فاطمة زهراء.
به جاي امام مالك, با استاد تمام امامان امام جعفر صادق ـ عليه السّلام ـ و نه نفر از امام معصوم از ذرية حسين و امامان معصوم را برگزيدم .. ».
او بعد از ذكر حديث « باب مدينه العلم » مي گويد: « چرا در امور دين و دنياي خود از علي ـ عليه السّلام ـ تقليد نمي كنيد, اگر معتقديد كه او باب مدينة علم پيامبر ـ صلّي الله عليه و آله ـ است؟ چرا باب علم پيامبر ـ صلّي الله عليه و آله ـ را عمداً ترك كرده و به تقليد از ابو حنيفه و مالك شافعي و احمد بن حنبل ابن تيميه پرداخته ايد, كساني كه هرگز در علم, عمل, فضل و شرف به او نمي رسند؟
آن گاه خطاب به اهل سنت نموده مي گويد:« اي اهل و عشيرة من! شما را به بحث و كوشش از حقّ و رها كردن تعصّب دعوت مي كنم، ما قربانيان بني اميه و بني عباسيم، ما قربانيان تاريخ سياهيم. قرباني ها ي جمود و تحجر فكري هستيم كه گذشتگان براي ما به ارث گذاشته اند.
او كتاب هايي در دفاع از تشيع نوشته كه برخي از آنها عبارت از: ثم اهتديت, لأكون مع الصادقين, فاسألوا أهل الذكر, الشيعه هم أهل السنة, اتقوا الله و يا قومنا أجيبوا داعي الله, كه زير چاپ است.
4. نويسنده معاصر, صائب عبد الحميد :
او شخصي عراقي است كه با سفر به ايران و تحقيقات فراوان, با عنايات خداوند مذهب اهل سنت را رها و تشيع را انتخاب نموده است. او در بخشي از كتاب خود مي نويسد: « من اعتراف مي كنم بر نفس خود كه اگر رحمت پرور دگار و توفيقات او مرا شامل نمي شد, به طور حتم نفس معاندم مرا به زمين ميزد. اين امر نزديك بود وحتي يك بار نيز اتفاق افتاد. ولي خداوند مرا كمك نمود. با اطمينان خاطر به هوش آمدم در حالي كه خود را در وسط كشتي نجات مي يافتم , مشغول به آشاميدن آب گوارا شدم و الآن با تو از سايه هاي بهاري آن گلها سخن مي گويم.
بعد از اطلاع دوستانم از اين وضع همگي مرا رها نموده به من جفا كردند. يكي از آنان كه از همه داناتر بود به من گفت: آيا مي داني كه چه كردي؟ گفتم: آري, تمسك كردم به مذهب امام جعفر صادق , فرزند محمد باقر, فرزند زين العابدين, فرزند سيد جوانان بهشت, فرزند سيد وصيين و سيدة زنان عالميان و فرزند سيد مرسلين. او گفت: چرا اين گونه ما را رها كردي, و مي داني كه مردم در حقّ ما حرف ها مي زنند؟ گفتم: من آن چه رسول خدا ـ صلّي الله عليه و آله ـ فرموده مي گويم. گفت چه مي گويي: گفتم: سخن رسول خدا ـ صلّي الله عليه و آله ـ را مي گويم كه فرمود: من در ميان شما چيزهايي قرار مي دهم كه با تمسك به آنها بعد از من گمراه نمي شويد: كتاب خدا و عترتم , اهل بيتم» گفتار پيامبر ـ صلّي الله عليه و آله ـ در حق اهل بيتش كه فرمود: « اهل بيتم كشتي هاي نجات اند, كه هر كس بر آن ها سوار شود, نجات يابد.»
صائب عبد الحميد كتاب هايي را نيز در دفاع از اهل بيت ـ عليهم السّلام ـ و تشيع نوشته كه برخي از آنها عبارتند از: منهج في الانتماء المذهبي و ابن تيميه, حياته, عقائده و تاريخ الاسلام الثقافي و السياسي.
5. استاد عبد المنعم حسن:
او نيز از جمله كساني است كه با مطالعات فراوان پي به حقانيت تشيع برده, او مذهب اهل سنت را رها كرده تشيع را انتخاب مي كند. او از جمله كساني است كه بدون خوف و ترس از كسي , به طور علني اعتراف به تشيع نموده و مردم را نيز درمصر به آن مذهب دعوت مي نمايد.
در بخشي از كتاب خود الخدعة, رحلتي من السنة الي الشيعة مي نويسد:« در مدتي كه سني بودم, مردم را به عقل گرايي دعوت كرده و شعار عقل را سر دادم, ولي در ميان قوم خود جايگاهي نيافتم و از هرطرفي تهمت ها و شايعات عليه خود شنيدم ... و من به خوبي مي دانستم كه كوتاه آمدن از عقل يعني ذوب شدن در پيشينيان و در نتيجه انسان بدون هيچ شخصيتي خواهد بود كه واقع را بر او روشن كند... من هرگز چيزي را بدون تحقيبق و دقت نظر نمي گويم... عقل گرايي من عامل اساسي و تمايلم به سوي تشيع و خط اهل بيت ـ عليهم السّلام ـ و اختيار مذهب آنان بود...»[1]
6. استاد معتصم سيد احمد سوداني:
او با مطالعات فراوان در تاريخ و حديث, به حقانتي مذهب اهل بيت ـ عليهم السّلام ـ پي برده و با رها كردن مذهب خود, تشيع را انتخاب مي كند. او در توصيف و وجه نام گذاري كتابش, بنور فاطمه اهتديت مي گويد:« هر انساني در اندرون خود نوري را احساس مي كند كه راهنماي به حق است, ولي هواهاي نفساني و پيروي ازگمان بر آن نور پرده مي اندازد, لذا انسان نيازمند تذكر و بيداري است و فاطمه ـ عليها السّلام ـ اصل آن نور است. من آن نور را دائماً در وجود خود احساس مي كنم...»[2]
او نيز دربارة نظرية عدالت صحابه مي گويد: « عدالت صحابه نظريه اي است كه اهل سنت در مقابل عصمت اهل بيت ـ عليهم السّلام ـ جعل نمودند, و چقدر بين اين دو فرق است. عصمت اهل بيت ـ عليهم السّلام ـ حقيقتي است قرآني و پيامبر ـ صلّي الله عليه و آله ـ نيز بر آن تأكيد دارد و در واقع نيز تحقق پيدا كرده است. اما نظرية عدالت صحابه, مخالف قرآن كريم است. همان گونه كه پيامبر ـ صلّي الله عليه و آله ـ نيز تصريح به خلاف آن نموده است, بلكه خود صحابه به بدعت هايي كه در زمان پيامبر ـ صلّي الله عليه و آله ـ نيز تصريح بر خلاف آن نموده است, بلكه خود صحابه به بدعت هايي كه در زمان پيامبر ـ صلّي الله عليه و آله ـ و نيز بعد از آن ايجاد كردند, اقرار نمودند.»[3]
و نيز مي فرمايد: « من در وجود خود چيزي مي يابم و احساس مي كنم, كه نمي توانم توصيفش كنم. ولي نهايت تعبيري كه مي توانم از آن داشته باشم اين كه: هر روز احساس مي كنم كه به جهت تمسك به ولاي اهل بيت ـ عليهم السّلام ـ در خود قرب بيشتري به خداوند متعال پيدا كرده ام, و هر چه در كلمات آنان بيشتر تدبر مي كنم معرفت و يقينم به دين بيشتر مي شود. معتقدم اگر تشيع نبود, از اسلام خبري نبود. و هر گاه در صدد تطبيق و پياده كردن تعليمات اهل بيت ـ عليهم السّلام ـ در خود بر مي آيم, لذت ايمان و لطافت يقين را در خود احساس مي كنم.و هنگامي كه دعاهاي مباركي را كه از طريق اهل بيت ـ عليهم السّلام ـ رسيده و در هيچ مذهبي يافت نمي شود, قرائت مي كنم, شيريني مناجات پروردگار را مي چشم...»[4]
7. وكيل مشهور مصري, دمرداش عقالي:
او از شخصيت هاي مشهور و بارز مصري است كه در شغل وكالت مدت هاست فعاليت مي كند. هنگام تحقيق در يك مسئله فقهي و مقايسة آرا در آن مسئله , فقه و استنباط هاي شيعة اماميه را از ديگر مذاهب فقهي قوي تر مي يابد و همين مسئله فاصله دارد تشيع را در دلش روشن مي گرداند, تا اين كه حادثه اي عجيب سر نوشت او را به كلي عوض كرده و او را مفتخر به ورود در مذهب تشيع مي نمايد و آن , اين بود كه: وقتي گروهي از حجّاج ايراني همراه با حدود بيش از بيست كارتن كتاب اعتقادي وارد عربستان مي شوند. تمام كتاب ها از طرف حكومت مصادره مي شود. سفير ايران در زمان شاه, موضوع را با ملك فيصل در ميان مي گذارد . او نيز به وزارت كشور عربستان مي نويسد تا به موضع رسيدگي كنند. وزير كشور دستور مي دهد كه تمام كتا بها را بررسي كرده, اگر مشكلي ندارد آن را به صاحبش برگردانند. در آن زمان « دمرداش عقالي » در حجاز به سر مي برد, از او خواستند كه اين كتاب ها را بررسي كند و در نهايت رأي و نظر قانوني خود را بدهد.
[1] . صالح الورداني, الخدعة, العقل المسلم بين أغلال السلف و أوهام الخلف.
[2] . المتحّولون, ج1, ص 123.
[3] . همان, ج3, ص 126.
[4] . همان, ج3, ص 127.
@#@ او با مطالعه اين كتاب ها به حقانيّت تشيع پي مي برد و از همان موقع قدم در راه اهل بيت ـ عليهم السّلام ـ مي گذارد...»[1]
8. علامه دكتر محمد حسن شحّاته
او نيز كه استاد سابق دانشگاه ازهر است پس از مطالعات فراوان در رابطة با شيعة امامية پي به حقانيت اين فرقه برده و در سفري كه به ايران داشت در سخنراني خود براي مردم اهواز مي گويد:
« عشق به امام حسين ـ عليه السّلام ـ سبب شد كه از تمامي موقعيت هايي كه داشتم دست بردارم.» و در قسمتي ديگر ازسخنانش مي گويد: « اگر از من سؤال كنند: امام حسين ـ عليه السّلام ـ را در شرق يا غرب مي توان يافت؟ من جواب مي دهم كه امام را مي توان در درون قلب من ديد و خداوند توفيق تشرف به ساحت امام حسين ـ عليه السّلام ـ را به من داده است.»
وي در ادامه مي گويد: « 50 سال است كه شيفتة امام علي ـ عليه السّلام ـ شده ام و سالهاست كه هاله اي از طواف پيرامون ولايت امام علي ـ عليه السّلام ـ در خود مي بينم.»[2]
9. عالم فلسطيني شيخ محمد عبد العال:
او كسي است كه بعد از مدت ها تحقيق در مذهب تشيع, پي به حقانيّت آن برده, و به اهل بيت ـ عليهم السّلام ـ اقتدا نموده است. در مصاحبه اي مي گويد: « ... از مهم ترين كتاب هايي كه قرائت كردم كتاب المراجعات بود, كه چيزي بر ايمان من نيفزود و تنها بر معلوماتم اضافه شد. تنها حادثه اي كه مطلب را نهايي كرده و مرا راه ولايت اهل بيت ـ عليهم السّلام ـ رهنمود ساخت . اين بود كه: روزي در پياده رو, رو به روي مغازة يكي از اقوامم نشسته بودم, مغازه اي كوچك بود. شنيديم كه آن شخص به يك نفر از نوه هاي خود امر مي كند كه به جاي او در مغازه بنشيند, تا نماز عصر را به جاي آورد. من به فكر فرو رفتم, كه چگونه يك نفر مغازه خود را رها نمي كند تا به نماز بايستد, مگر آن كسي را به جاي خود قرار دهد كه بتواند حافظ اموالش باشد, حال چگونه ممكن است كه پيامبر اكرم ـ صلّي الله عليه و آله ـ يك امتي را بدون امام و جانشين رها كند!! به خدا سوگند كه هرگز چنين نخواهد بود...
هنگامي كه از او سؤال شد كه آيا الآن كه در شهر غربت لبنان به سر مي بري احساس وحشت و تنهايي نمي كني؟ او در جواب مي گويد: « به رغم اين كه عوارض و لوازم تنهايي زياد و شكننده است, ولي در من هيچ اثري نگذاشته و هرگز آنها را احساس نمي كنم؛ زيرا در قلبم كلام امير المؤمنين را حفظ كرده ام كه فرمود: « اي مردم هيچ گاه از راه حق به جهت كمي اهلش وحشت نكنيد.»[3]
او نيز مي گويد:«مردم به خودي خود به دين اهل بيت ـ عليهم السّلام ـ روي خواهند آورد, زيرا دين فطرت است,ولي چه كنيم كه اين دين در زير چكمه هاي حكومت ها قرار گرفته است.»
و نيز در پاسخ اين سؤال كه آيا ولايت احتياج به بيّنه و دليل دارد مي گويد:« ما معتقديم كه هر چيزي احتياج به دليل دارد مگر ولايت اهل بيت ـ عليهم السّلام ـ , كه دليل محتاج به آن است...»[4]
و نيز مي گويد: « هر كسي كه دور كعبه طواف مي كند ـ دانسته يا ندانسته, جبري باشد يا اختياري يا امر بين الامري ـ در حقيقت به دور ولايت طواف مي كند, زيرا كعبه مظهر است و مولود آن , جوهر, و هر كسي كه برگرد مظهر طواف مي كند در حقيقت به دور جوهر طواف مي كند. »[5]
10. مجاهد و رهبر فلسطيني محمد شحّاده
او كسي است كه هنگام گذراندن محكوميّت خود در زندان هاي اسرائيل با بحث هاي فراواني كه با شيعيان لبناني در بند زندان هاي اسرائيل داشت پي به حقانيت شيعه برد و با انتخاب تشيع و مذهب اهل بيت ـ عليهم السّلام ـ از دعوت كنندگان صريح و علني مردم فلسطين به اهل بيت ـ عليهم السّلام ـ است. اينك قسمت هايي از مصاحبه اي را كه با او انجام گرفته نقل مي نماييم:« بازگشت فلسطين به محمد و علي است.» « من آزاد مردان عالم را به اقتدا و پيروي از امام و پيشواي آزاد مردان حسين ـ عليه السّلام ـ دعوت مي كنم.»
و نيز مي فرمايد:« من هم دردي فراواني با مظلوميت اهل بيت پيامبر ـ صلّي الله عليه و آله ـ دارم و احساسم اين است كه علي بن ابي طالب ـ عليه السّلام ـ حقاً مظلوم بود و اين احساس به مظلوميت آن حضرت ـ عليه السّلام ـ در من عميق تر و ريشه دار تر شده , هر گاه كه ظلم اشغالگري در فلسطين بيشتر شود.
جهل من به تشيع عامل اين بود كه در گذشته در تسنّن باقي بمانم. و اميدوارم كه من آخرين كسي نباشم كه مي گويم: « ثم اهتديت»؛ آنگاه هدايت شدم. « رجوع من به تشيع هيچ ربطي به مسئله سياسي ندارد كه ما را احاطه كرده است. من همانند بقية مسلمانان افتخار ها و پيروزي هايي را كه مقاومت در جنوب لبنان پديد آورد در خود احساس مي كنم, كه در درجة اول آن را « حزب الله» پديد آورد. ولي اين بدان معنا نيست كه عامل اساسي در ورود من در تشيع مسائل سياسي بوده است, بلكه در برگرفتن عقيدة اهل بيت ـ عليهم السّلام ـ از حانب من, در نتيجه پذيرش باطني من بوده و تحت تأثير هيچ چيز ديگري نبوده است. راه اهل بيت ـ عليهم السّلام ـ راه حق است كه من به آن تمسك كرده ام». « تشيع من عقيدتي است نه سياسي». « زود است كه در نشر مذهب امامي در فلسطين بكوشم و از خداوند مي خواهم كه مرا در اين امر كمك نمايد».
« امام قائم آل بيت نبوت ـ عليه السّلام ـ براي ما بركت ها و فيض هاي دارد كه موجب تحرك مردم فلسطين است. و در ما جنب و جوشي دائمي ايجاد كرده, كه نصرت و پيروزي را در مقابل خود مشاهده مي كنيم و فرج او را نزديك مي بينيم ان شاء الله و من با او از راه باطن ارتباط دارم و با او نجوا مي كنم و از او مي خواهم كه ما را در اين موقعيت حساس مورد توجه خود قرار دهد».
« آزاد مردان عالم خصوصاً مسلمانان با اختلاف مذاهب را نصيحت مي كنم كه قيام حسين ـ عليه السّلام ـ و نهضت او بر ضد ظلم را سرمشق خود قرار داده و هزگز سكوت بر ظلمي را كه آمريكا, شيطان بزرگ و اسرائيل آن غدة سرطاني كه در كشورهاي اسلامي رشد كرده, رو اندازد».
من در كنفرانس ها و جلساتي كه در فلسطين تشكيل مي شود و مرا براي سخنراني دعوت مي كنند، در حضور هزاران نفر, تمام كلمات و سخنان خود را بر محور مواقف و سيرة اهل بيت پيامبر ـ صلّي الله عليه و آله ـ قرار مي دهم كه اين سخنان سهم به سزايي در تغيير وضع موجود در جامعة فلسطين رابطه با اهل بيت ـ عليهم السّلام ـ داشته, و اين روش را ادامه مي دهم تا اين كه مردم قدر آنان را بدانند و با اقتدا به آنان به اذن مشيت خداوند به پيروزي برسند...».
زود است كه با مشيّت خداوند با گروهي از برادران مؤمنم مذهب اهل بيت ـ عليهم السّلام ـ را در فلسطين منتشر خواهيم كرد تا اين كه زمينه ساز ظهور مهدي آل محمد عجل الله تعالي و فرجه الشريف گردد.»
هنگامي كه رئيس علماي ازهر مصر به طور صريح به جهت نشر تشيع و دفاع از آن, او را مورد هجوم قرار داد, در جواب فرمود:« من تنها ( اين را ) مي گويم: بار خدايا قوم مرا هدايت كن, كه آنان نمي دانند ... » سپس مي گويد: « من مردود كلامي را كه به زبان جاري كرد: كه جهل و ناداني من نسبت به مذهب شيعه باعث شد كه وارد تشيع شوم و تنها بر اين نكته تأكيد مي كنم كه در حقيقت اين جهل به تشيع بود كه مرا در مذهب تسنّن تا به حال باقي گذارد, تا الآن كه به حقانيّت آن اعتراف مي كنم.»[6]
11. طبيب فلسطيني اسعد وحيد قاسم:
او نيز بعد از مطالعات بسيار در رابطة با شيعه, تشيع را انتخاب نمود و از راه هاي مختلف در صدد اثبات حقانيت و نشر تشيع بر آمد و در اين راه سعي و كوشش فراوان نمود. در مصاحبه اي كه با او انجام گرفته مي گويد:« به عقيدة من تشيع همان اسلام است و اسلام نيز همان تشيع.»[7] او نيز تأليفاتي در دفاع از مذهب تشيع دارد كه از آن جمله مي توان به ازمة الخلافة و الامامة و آثارها المعاصرة اشاره كرد.
لازم به ذكر است كه حقانيت تشيع باعث گرايش تعداد فراوان از پيروان اهل سنّت و ساير اديان به اين مذهب گرديده و انسانهاي پاك نهاد و حقيقت گرا؛ پس از درك حقانيّت شيعه, پيرو اين مكتب پويا و مقدس مي شوند.
آن چه در اين مختصر آورده شد, تنها به عنوان نمونه مطرح گرديد.
4. تعيين مرجع ديني
مسئله امامت دو جنبه دارد: يكي جنبة تاريخي و ديگري ديني. بر فرض كه از جنبة تاريخي عصر آن گذشته باشد, از جنبة ديني, اثر آن تا كنون باقي است و تا روز قيامت نيز باقي خواهد ماند. اگر از امامت و ولايت بحث مي كنيم, يك جهت مهمّش اين است كه مرجع ديني ما كيست و دين را از چه كساني بايد اخذ كرد؟ سنت واقعي پيامبر ـ صلّي الله عليه و آله ـ نزد چه كساني است؟ آيا دين و معارف اسلام را از امثال ابوالحسن اشعري و ابن تيميه و فقه و فروع دين را از ائمه مذاهب چهار گانه بگيريم, همان گونه كه اهل سنت و وهابيون مي گويند, يا از راه افرادي معصوم كه جز اهل بيت پيامبر ـ صلّي الله عليه و آله ـ كسان ديگر نيستند, پيروي كنيم؟
همان گونه كه آيات و روايات بر اين امر تأكيد فراوان نموده است و شيعة امامي بر آن اصرار دارد؛ بر هر مسلمان واجب است كه بعد از گذشت زمان و فاصلة زياد از صاحب رسالت, پيامبر اكرم ـ صلّي الله عليه و آله ـ و اختلاف مذاهب و آرا, راهي را براي رسيدن به سنت نبوي و معارف ديني بپيمايد كه مورد اطمينان اوست.
[1] . همان, ج3, ص 86 ـ 87, به نقل از صالح الورداني.
[2] . به نقل از روزنامة جمهوري اسلامي, شماره 6771, قسمتي ازسخنراني ايشان در اهواز.
[3] . همان, ج3, ص 113.
[4] . همان, ج3, ص 117.
[5] . همان
[6] . المتحولون, ج1, ص 709.
[7] . همان, ج1, ص 462.
@#@ و لذا نصب امام علي ـ عليه السّلام ـ به مقام ولايت و خلافت غير از آن كه خلأ زعامت و حاكميت اسلامي را در امور سياسي, بعد از پيامبر ـ صلّي الله عليه و آله ـ جبران مي كند, او را مرجعي براي رفع مشكلات ديني و مسائل شرعي مردم نيز قرار مي دهد. مشكلاتي كه طبيعتاً بعد از پيامبر ـ صلّي الله عليه و آله ـ پديد آمده بلكه شديد تر مي شود و به همين جهت است كه امام علي ـ عليه السّلام ـ بر اين امر مهم تأكيد كرده در توصيف عترت پيامبر ـ صلّي الله عليه و آله ـ خطاب به مردم مي فرمايد:
1. « فَأينَ تَذهَبُونَ؟وَ أنَّي تُؤفَكُونَ وَ الأعلاَمُ قَائِمَةٌ وَ الآيَاتُ وَاضِحَةٌ وَ المَنَارُ مَنصُوبَةٌ فَأينَ يُتَاهُ بِكُم وَ كَيفَ تَعمَهُونَ وَ بَينَهُم عِترَةُ نَبِيِّكُم؟ وَ هُم أزِمَّةُ الحَقِّ وَ أعلاَمُ الدِّينِ وَ ألسِنَةُ الصِّدقِ»؛[1]
« مردم كجا مي رويد؟ چرا از حق منحرف مي شويد؟ پرچم هاي حق برپاست, و نشانه هاي آن آشكار است, با اين كه چراغهاي هدايت روشنگر راه اند, چون گمراهان به كجا مي رويد؟ چرا سرگردان هستيد؟ در حالي كه عترت پيامبر ـ صلّي الله عليه و آله ـ شما در ميان شماست. آنان زمام داران حق اند، پيشوايان دين, و زبان هاي راستي و راست گويانند, پس در بهترين منازل قرآن جايشان دهيد همچون تشنگاني كه به سوي آب شتابانند, به سويشان هجوم ببريد.»
2. « اُنظُرُوا أهلَ بَيتِ نَبِيِّكُم فَالْزَمُوا سَمتَهُم وَ اتَّبِعُوا أثَرَهُم فَلَن يُخرِجُوكُم مِن هُدًي وَ لَن يُعِيدُوكُم فِي رُدًي فَإِن لَبَدُوا فَالبُدُوا وَ إِن نَهَضُوا فَانْهَضُوا وَ لا تَسبِقُوهُم فَتَضِلُّوا وَ لا تَتَأخَّرُوا عَنهُم فَتَهلِكُوا.»؛[2] « مردم! به اهل بيت پيامبرتان بنگريد از آن سو كه گام بر مي دارند و گام را به جاي گام آنان گذاريد, آنان شما را از راه هدايت بيرون نمي برند و به پستي و هلاكت باز نمي گردانند. اگر سكوت كردند سكوت كنيد و اگر قيام كردند, بپاخيزيد. از آنان پيشي نگيريد كه گمراه مي شويد و از آنان عقب نمانيد كه نابود گرديد.»
3. « نَحنُ الشِّعَارُ وَ الأصحَابُ وَ الخَزَنَةُ وَ‌الأبوابُ وَ‌ لا تُؤتَي البُيُوتُ إِلّا مِن أبوَابِهَا فَمَن أتَاهَا مِن غَيرِ أبوابِهَا سُمِّيَ سَارِقاً.»[3] « مردم! ما اهل بيت پيامبر ـ صلّي الله عليه و آله ـ چونان پيراهن تن او و ياران راستين او خزانه داران علوم و عارف وحي و درهاي ورود به آن معارف, مي باشيم, كه جز از در, هيچ كسي به خانه ها وارد نخواهد شد.»
4.« أينَ الَّذينَ زَعَمُوا أنَّهُمُ الرَّاسِخُونَ فِي العِلمِ دُونَنَا كَذِباً وَ بَغياً عَلَينَا أن رَفَعَنَا اللهُ وَ وَضَعَهُم وَ أعطَانَآ وَ حَرَمَهُم وَ أدخَلَنَا وَ أخرَجَهُم بِنَا يُستَعطَي الهُدَي وَ يُستَجلَي العَمَي»؛[4] « كجايند كساني كه پنداشتند دانايان علم قرآن آنان مي باشند نه ما؟ كه اين ادعا را بر اساس دروغ و ستمكاري بر ضد ما روا داشتند. خدا ما اهل بيت پيامبر ـ صلّي الله عليه و آله ـ را بالا آورد و آنان را پست و خوار كرد, به ما عطا فرمود و آنها را محروم ساخت, ما را در حريم نعمت هاي خويش داخل و آنان را خارج كرد, كه راه هدايت را با راهنمايي ما مي پويند و روشني دل هاي كور از ما مي جويند.»
5. « إِنَّمَا مَثَلِي بَينَكُم كَمَثَلِ السِّراجِ فِي الظُّلمَةِ يَستَضِيءُ بِهِ مَن وَلَجَهَا.»؛[5] « همانا من در بين شما چونان چراغ درخشنده در تاريكي هستم كه هر كس به آن روي مي آورد از نورش بهرمند مي گردد.»
6. « هُم عَيشُ العِلمِ وَ مَوتُ الجَهلِ يُخبِرُكُم حِلمُهُم عَن عِلمِهِم وَ ظَاهِرُهُم عَن بَاطِنِهِم وَ صَمتُهُم عَن حِكَمِ مَنطِقِهِم لا يُخَالِفُونَ الحَقَّ وَ لا يَختَلِفُونَ فِيهِ»...[6] « آن ها اهل بيت پيامبر ـ صلّي الله عليه و آله ـ رمز حيات دانش و راز مرگ ناداني هستند, حكمشان شما را از دانش آنان , ظاهرشان از باطنشان و سكوتشان از منطق آنان اطلاع مي دهد, نه با دين خدا مخالفتي دارند و نه در آن اختلاف مي كنند.»
5. نقش امامت در ساختار زندگي انسان
يكي از امتيازات اديان اين است كه اگر هدفي عالي را براي انسان مشخص كرده و راه رسيدن به آن را ترسيم مي كنند، الگو و نمونه اي را نيز براي آن مشخص مي نمايند تا با در نظر گرفتن سيرة عملي او, و اقتدا و پيروي از او, انسانها بهتر بتوانند به سر منزل مقصود برسند, زيرا طبق نظر روانشناسان و روان كاوان, با الگوي كامل, بهتر مي توان انسان ها را به حقّ و حقيقت وهدف راهنمايي كرد.
خداوندمتعال پيامبر اسلام را الگوي خوبي براي مسلمين معرفي كرده مي فرمايد: « لَقَد كانَ لَكُم فِي رَسُولِ اللهِ أسوَةٌ حَسَنَةٌ»؛[7] « قطعاً براي شما در ( اقتدا به ) رسول خدا سرمشقي نيكوست.»
بايد دانست كه موقعيت ها و مواقفي بعد از پيامبر اكرم ـ صلّي الله عليه و آله ـ پديد آمد كه هرگز در عصر پيامبر ـ صلّي الله عليه و آله ـ پديد نيامده بود, تا آن حضرت ـ صلّي الله عليه و آله ـ را در آن مواقف الگو قرار دهيم, از آن جمله اتفاقي بود كه در عصر امام حسين ـ عليه السّلام ـ پديدي آمد, كه حاكمي به اسم اسلام ولي بر ضد اسلام به اسم يزيد حاكم بر كشورهاي اسلام شود, در آن وقت تنها كسي كه بهترين الگو را تا روز قيامت به جامعة انساني عرضه كرد امام حسين ـ عليه السّلام ـ بود. اين الگو براي جامعة شيعه و پيروان اهل بيت ـ عليهم السّلام ـ از آن جمله امام حسين ـ عليه السّلام ـ است, كه اهل سنت چنين الگويي ندارند.
بحث از امامت و خلافت بعد از پيامبر اكرم ـ صلّي الله عليه و آله ـ اگر چه از جهتي تاريخي است, ولي همين تاريخ صد اسلام است كه انسان ساز است. بحث امامت بعد از پيامبر ـ صلّي الله عليه و آله ـ در حقيقت بحث از اين موضوع است كه امام بايد قابليت امامت داشته باشد و از جانب خداوند منصوب گردد. بحث از اين كه امام بعد از پيامبر ـ صلّي الله عليه و آله ـ چه كسي بوده, در حقيقت بحث از اين است كه چه كسي بايد تا روز قيامت براي جامعة اسلامي, بلكه جامعة بشريت الگو باشد؛ آيا مثل علي ـ عليه السّلام ـ الگو باشد كه جامع همة صفات كمال است, در شجاعت, عدالت, سخاوعت, عبادت, زهد, تقوا, فروتني, و ديگر صفات كه نظير نداشت, يا آن كه ابوبكر الگو باشد كه به قول عبد الكريم خطيب, نويسندة مصري؛ هيچ موقفي در هيچ جنگي نداشته است؟ يا مثل عمر بن خطاب كه فرّار غيركرار در جنگ ها بوده است. امت اسلامي احتياج به الگوهايي جامع در بين بزرگان صدر اسلام دارد, كه بتوانند محرّك آنان تا روز قيامت باشند. و مردم با خواندن مواقف و فضائل و كمالاتشان در راه آنان قرار گرفته, به حق و حقيقت نزديك شوند.
مگر نه اين است كه ماهاتماگاندي به عنوان الگو و نمونة ضد استعمار در شبه قارة هند مطرح است؟ مگر نه اين است كه دهقان فداكار به عنوان الگوي فداكاري و از خد گذشتگي در كتاب هاي كودكان مطرح مي شود, تا از ابتدا كودكان با ترسيم موقعيت او در روح و روان و ذهنشان فداكار بار آيند. چرا امت اسلامي در خواب است در حالي كه دشمنان اسلام و مسلمانان بر بلاد آنان غلبه و سيطره پيدا كرده و دين و منابع مادي آنان را به غارت مي برد؟ مگر خداوند متعال در قرآن كريم نمي فرمايد: « وَلَن يَجعَلَ اللهُ لِلكافِرِينَ عَلي المُؤمِنِينَ سَبِيلاً»؛[8] « و خداوند هرگز بر مؤمنان, براي كافران راه ( تسلطي ) قرار نداده است. »
مگر اسلام نفرموده است: « الإسلام يَعلو و لا يُعلي عليه»؛[9] « اسلام بر هر ديني برتري دارد و هيچ ديني بر او علو و برتري ندارد.»
چرا مسلمانان بايد در خدمت به استعمار, حتّي بر ضدّ بلاد ديگر اسلامي سبقت گرفته و مسابقه دهند؟ چرا بايد يك كشور اسلامي به خاطر خوش خدمتي به استعمار؛ به خاطر اشغال يكي از بلاد اسلامي به اشغاگر مدال افتخار عطا كند؟ چرا در خوابيم؟ چرا غافليم؟ چرا ملت افغانستان با ده ها سال انقلاب و شهادت صدها هزار بلكه ميليون ها شهيد , به پيروزي نرسيد؟ چرا ملت تاجيكستان با تقديم دويست هزار شهيد و دو ميليون آواره به پيروزي نرسيد؟ ولي ملت ايران با تقديم كمترين شهيد در حدود شصت هزار ظرف يك سال, حكومت طاغوتي 2500 ساله را بر انداخت, اين به جهت داشتن الگوهايي همانند علي ـ عليه السّلام ـ و حسين ـ عليه السّلام ـ بود. كدام كشوري مي توانست هشت سال جنگ را كه از سوي استكبار و استعمار تحميل شده بود, از همان اوايل پيروزي انقلابش تحمل كند و در نهايت, سرفراز از جنگ بيرون آيد؟ آيا غير از داشتن الگوهايي همچون حسين ـ عليه السّلام ـ و اهل بيت پيامبر ـ صلّي الله عليه و آله ـ بود؟ آيا به غير از داشتن الگويي هم چون اباالفضل العباس ـ عليه السّلام ـ بود؟ اين اعا از من نيست كه يك نفر شيعي هستم, بلكه اين ادعاي افراد و شخصيت هاي بزرگ سياسي و انقلابي برخي از كشورهاي اسلامي است, كه از بي تحرّكي امّتشان رنج مي برند. در قضية فلسطين متأسفانه شاهد بوده و هستيم كه برخي از كشورهاي اسلامي از خود هيچ گونه تحركي نشان ندادند, حتي درسطح يك راهپيمايي, كه در حقيقت به نفع خودشان بود, زيرا اسرائيل چشم طمع به تمام كشورهاي اسلامي دوخته است, ولي گويا كه هيچ اتفاقي براي ملّت فلسطين كه هم نوع و هم دين آنان است نيفتاده است و آنان همانند پرنده اي كه سر بزير برف كرده و شكارچي را نمي بيند و مي گويد دشمن وجود ندارد, مشغول عيش و نوش خود هستند, اما زهي غفلت كه يك مرتبه دشمن بر بالاي سر آنان آمده و همه را شكار كرده و نابود كنند ولي ملت مسلمان شيعة دوازده امامي با پيروزي بر استكبار, به فكر تمام ملت هاي اسلامي است, و از فلسطين و افغانستان و چين و عراق گرفبه تا بوسني و ساير ملت هاي مسلمان در صدد ياري رساند به آنان از هر طريق ممكن بر آمده است اگر چه دراين راه بهاي سنگيني را پرداخته است.
[1] . نهج البلاغه, عبده, ج2, ص 19.
[2] . نهج البلاغه, عبده , ج2, ص 19.
[3] . همان, ج1, ص 278.
[4] . همان, ج2, ص 55.
[5] . همان, عبده, ج5, ص 362.
[6] . نهج البلاغه, صحبي صالح, خطبه 147.
[7] . احزاب(33) آيه 21.
[8] . نساء(4) آيه 141.
[9] . بحار الانوار, ج39, ص 44؛ كنز العمال, ج1, ص 166, ح 246.
@#@ اينها نيست مگر آن كه شيعة امامي الگوهايي دارد كه براي او درس هايي تا پايان تاريخ به يادگار گذاشته است. شيعه الگويي مثل علي ـ عليه السّلام ـ دارد كه معتقد است اگر به خاطر ربودن خلخال از پاي زن يهودي, انسان بميرد جا دارد. شيعه الگويي دارد مثل حسين بن علي ـ عليه السّلام ـ كه مي گويد: « نه ظلم كن به كسي نه به زير ظلم برو» كسي كه مي گويد: « هيهات منّا الذلة». كسي كه مي گويد: مرگ سرخ به از زندگي ننگين است». كسي كه معتقد است به خاطر امربه معروف و نهي از منكر گاهي جان بايد داد.
بحث از امام در اين زمان در حقيقت بحث از اين الگوهاست. بحث از امامت در حقيقت بحث از الگو در تمام زمينه هاست: در زمينة عبادت, نظام خانواده, وظائف فردي و اجتماعي, و ... اين الگو ها هستند كه آيندة انسان را ترسيم كرده ورق مي زنند. فرزند خردسالي كه از كودكي پرچم «هيهات منّا الذلة» را بر پيشاني مي بندد و در مجالس امام حسين ـ عليه السّلام ـ شركت كرده و او را الگوي خود مي بيند, هرگز در سنين بالاتر زير بار ذلت نمي رود, همان گونه مولايش حسين ـ عليه السّلام ـ چنين بود, نزديكي به او همان, و نزديك شدن به خدا همان, پس چه بهتر كه در الگو, بهترين ها انتخاب شوند, آناني كه در طول عمر خود هرگز گناهي انجام نداده و هرگز خطا و اشتباهي از آنان سر زنده است. امام حقيقتي است كه براي انسان حقّ را از باطل , نيك از بد, مضر از مفيد را تمييز مي دهد. و با ارتباط به خط امامت است كه راه انسان از هر يك از دو طرف جدا مي شود. اگر من پيرو حسين بن علي باشم هرگز دست بيعت به حاكم فاسق و فاجر نمي دهم, ولي اگر پيرو فردي مانند عبد الله بن عمر باشم, حاضرم حتي با دست حجاج بن يوسف ثقفي آن خون خوار معروف تاريخ هم بيعت كنم, همان گونه كه احمد بن حنبل با الگو قرار دادن عبدالله بن عمر, با متوكّل بيعت كرد. امامت است كه معيار ها و شعار ها را مشخص مي كند. پس بحث از « امامت » و « غدير » بحثي تاريخي و بي ثمر عقيم نيست, بحث روز است, بحثي است زنده كه حيات جامعة اسلامي بلكه بشري به آن وابسته است. امامت امري است كه با حقيقت و شالوده و روح انساني ارتباط دارد. امامت مسير و آينده انسان را روشن مي كند، امامت مربوط به دنيا و آخرت انسان است, امامت حقيقتي است كه در جاي جاي زندگي انسان تأثير گذار است.
6. انتخاب مذهب با دليل و برهان
آيا هر يك از ما مذهب خود را با دليل و برهان و تحقيق انتخاب كرده ايم, يا اين كه موروثي به دست ما رسيده است؟ چون پدر و مادرمان بر اين مذهب و عقيده اند ما نيز چنين هستيم؟ آيا امامت از اصول اعتقادي نيست كه هر يك بايد بر آن دليل اقامه كنيم؟
چه عاملي باعث شده كه من اين اعتقاد و مذهب را پذيرفته ام؟ آيا عامل قرآني است يا حديثي يا عقل سليم قطعي يا تعصّبات قومي و قبيله اي و خانواده اي كه به هيچ اصلي تكيه ندارد؟ به چه دليل مذاهب ديگر از مذهب من برتر نباشد؟ آيا در آينده بر اين اعتقاداتي كه دارم مسئول نيستم؟ اين ها سؤال هايي است كه ممكن است در ذهن هر كسي خطور كند و طبيعتاَ بايد پاسخگوي آن بود پاسخ آن جز با بحث از امامت نخواهد بود, زيرا محور همة مذاهب بر مسئله امامت است.
تقليد مذموم
تقليد هر چند در برخي از موارد صحيح و ممدوح است؛ مثل تقليد جاهل ازعالم در مسائل فقهي, لكن در برخي از موارد ديگر صحيح نيست و مورد سرزنش عقل و شرع است, مثل تقليد جاهل از جاهل, يا تقليد عالم از عالم بر خلاف آنچه كه خود به آن نتيجه رسيده است. لذا قرآن كريم مي فرمايد: « وَ إذا قِيلَ لَهُم تَعالَوا إِلي ما أنزَلَ اللهُ وَ إِلي الرَّسُولِ قالُوا حَسبُنا ما وَجَدنا عَلَيهِ آباءَنا أوَ لَوْ كانَ آباؤُهُم لا يَعلَمُونَ شَيئاً وَ لا يَهتَدُونَ»؛[1]« و چون به آنان گفته شود: « به سوي آنچه خدا نازل كرده و به سوي پيامبر ( ش) بياييد», مي گويند:« آنچه پدران خود را بر آن يافته ايم ما را بس است.» آيا هر چند پدرانشان چيزي نمي دانستند و هدايت نيافته بودند؟
و نيز مي فرمايد:« وَ كَذلِكَ ما أرسَلنا مِن قَبلِكَ فِي قَريَةٍ مِن نَذِيرٍ إِلّا قالّ مُترَفُوها إِنّا وَجَدنا آباءَنا عَلي آمةٍ و إنّا عَلي آثارِهِم مُقتَدُونَ»؛[2]
« و بدين گونه در هيچ شهري پيش از تو هشدار دهنده اي نفرستاديم مگر آن كه خوش گذرانان آن گفتند: « ما پدران خود را بر آييني (و راهي) يافته ايم و ما از پي ايشان راه سپاريم.»
و نيز مي فرمايد: « يَومَ تُقَلَّبَ وُجُوهُهُم فِي النّارِ يَقُولُونَ يا لَيتَنا أطَعنا اللهَ وَ أطَعنَا الرَّسُولا* وَ قالُوا رَبَّنا إِنّا أطَعنا سادَتَنا وَ كُبَراءَنا فَأضَلُّونَا السَّبِيلا رَبَّنا آتِهِم ضِعفَينِ مِنَ العَذابِ العَنهُم لَعناً كَبِيراً»؛[3] « روزي كه چهره هايشان را در آتش زير و رو مي كنند, مي گويند:« اي كاش ما فرمان خدا را فرمان مي برديم و پيامبر را اطاعت مي كرديم.»؛ و مي گويند:« پروردگارا, ما رؤسا و بزرگان خويش را اطاعت كرديم و ما را از راه به در كردند.»؛ پروردگارا, آنان را دو چندان عذاب ده ولعنتشان كن لعنتي بزرگ.»
پيامبر اكرم ـ صلّي الله عليه و آله ـ فرمود: « امتي نباشيد كه بگوييد اگر مردم كار خوب كردند ما نيز خواهيم كرد و اگر مردم ظلم كردند ما نيز ظلم مي كنيم. ولي خو را آماده كنيد كه اگر مردم كار خوب كردند شما نيز چنين كنيد و اگر بد كردند شما بد نكنيد.»[4]
7. تعيين فرقة ناجيه
پيامبر اكرم ـ صلّي الله عليه و آله ـ فرمود: « امت موسي بر هفتاد و يك فرقه متفرق شدند و امت عيسي بر هفتاد و دو فرقه و زود است كه امت من بر هفتاد و سه فرقه متفرق گردند, يك فرقة آنان اهل نجات و ساير فرقه ها در آتش دوزخ اند.»[5] مي دانيم كه عمدة اختلافات در مسئله امامت است و همين مسئله بود كه سر منشأ بسياري از فرقه ها در جامعة اسلامي شده است. لذا براي آن كه به فرقه ناجيه برسيم بايد از امامت و رهبري در جامعة اسلامي بحث كنيم.
8. شناخت امام زمان
شيعه و سني روايات فراواني از پيامبر اكرم ـ صلّي الله عليه و آله ـ به اين مضمون نقل كرده اند كه هر كس وظيفه دارد تا امام زمان خود را بشناسد . پيامبر ـ صلّي الله عليه و آله ـ فرمود: « هر كس بميرد و امام زمان خود را نشناسد به مرگ جاهليت از دنيا رفته است.»[6] و نيز فرمود: « هر كس بدون امام بميرد به مردن جاهليت از دنيا رفته است.»[7]
از طرف ديگر مي دانيم كه قيامت روزي است كه هر كس و گروهي با امام خود خوانده مي شود و با او به جايگاه ابدي خود رهسپار مي شود, خداوند متعال مي فرمايد:
« يَومَ نَدعُوا كُلَّ أناسٍ بِإِمامِهِم»؛[8] « (ياد كن) روز را كه هر گروهي را با پيشوايان فرا مي خوانيم.» پس بايد با بحث از امامت, امام خود را بشناسيم, تا مردنمان مانند مردن جاهليت نباشد و نيز امام خود را در روز قيامت مشخص كنيم.

[1] . مائده(5) آيه 104.
[2] . زحرف(43) آيه 23.
[3] . احزاب(33) آيه 66 ـ 68.
[4] . الترغيب و الترهيب, ج3, ص 341.
[5] . سنن ابن ماجه, باب الفتن, حديث 3991؛ سنن ترمذي, حديث 2640.
[6] . ينابيع الموده, ص 117؛ كافي, ج2, ص 20.
[7] . سمند احمد, ج4, ص 96؛ مستدرك حاكم, ج1, ص 117, مجمع الزوائد, ج5, ص 218.
[8] . ساراء(17) آيه 71.
علي اصغر رضواني- شيعه شناسي و پاسخ به شبهات, ص365
مطالب مرتبط :
نام ونام خانوادگی:
جنسیت :
سن :
تحصیلات :
مذهب :
کشور :
استان :
شهر :
پست الکترونیک :
متن سوال :