امروز:
سه شنبه 3 مرداد 1396
بازدید :
2305
صفات خداوند
1. اعتراف عقل ها
اقام من شواهد البينات علي لطيف صنعته، و عظيم قدته، ما انقادت له العقول معترفة" به، و مسلمة له و نعقت في اسماعنا دلائله علي وحدانيته. (خطبه 165)
از دلايل آشكاري كه بر لطف و نيكويي آفرينش او و بزرگي و شكوه قدرت او گواه اند اين است كه خردها به او اعتراف دارند و در برابرش منقادند و سر تسليم فرود دارند و دلايل وحدانيت او در گوش هاي ما فرياد مي زنند.
2. بوده و هست
لا يزول ابدا و لم يزل، اول قبل الاشيا بلا اولية، و اخر بعد الاشيا بلا نهاية. (نامه 31)
هيچ گاه زوال نپذيرد و همواره بوده است ؛ پيش از همه چيز بوده بي آن كه او را آغازي باشد و پس از همه چيز هست بي آن كه نهايت و پاياني داشته باشد.
3. خدا مانند ندارد
انك انت الله الذي لم تتناه لي العقول، فتكون في مهب فكرها مكيفا، و لا في رويات خواطرها فتكون محدودا مصرفاً. (خطبه 91)
همانا آن خدايي هستي كه در خردها تو را نهايتي نيست، تا در جريان انديشيدن آن ها داراي كيفيت باشي و در تامل انديشه ها، تو را پاياني نيست تا در نتيجه، محدود و متغير باشي.
4. با دل و دست خدا را ياري كن!
في كتابه للاشتر: و ان ينصر الله سبحانه بقلبه و يده و لسانه؛ فانه جل اسمه قد تكفل بنصر من نصره، و اعزاز من اعزه. (نامه 53)
در نامه اش به مالك اشتر مي فرمايد: خداي سبحان را با دل و دست و زبان خود ياري رسان؛ زيرا خداوند - جل اسمه - متعهد شده است كه ياري كننده خود را ياري رساند و ارجمند دارنده اش را ارجمند دارد.
5. بخشايش خدا
من كتابه للاشتر لما و لاه مصر: لا تنصبن نفسك لحرب الله؛ فانه لا يدلك بنقمته، و لا غني بك عن عفوه و رحمته. (نامه 53)
در فرمان حكومت مصر به مالك اشتر مي فرمايد: مبادا به جنگ با خدا برخيزي؛ زيرا تو توانايي خشم او را نداري و از گذشت و مهرباني اش بي نياز نيستي.
6. اداي تكليف الهي
في تفسير (لا حول و لا قوة الا بالله): انا لا نملك مع الله شيئا، و لا نملك الا ما ملكنا؛ فمتي ملكنا ما هو املك به منا كلفنا، و متي اخذه منا وضع تكليفه عنا. (حكمت 404)
در تفسير (لا حول و لا قوة الا بالله) فرمود: با وجود خدا ما مالك آن چيزي هستيم كه او خود آن را به ملكيت ما در آورده است. پس، وقتي آن چه را به مالكيتش سزاوارتر از ماست در اختيار ما نهد تكليفي بر عهده ما نهاده است و هرگاه آن را از ما باز گيرد، تكليف خويش را از عهده ما برداشته است.
7. پنهان ز ديده ها و همه ديده ها از اوست!
.. الظاهر فلا شيء فوقه، و الباطن فلا شيء دونه. (خطبه 96)
آشكار است و چيزي آشكارتر از او نيست و نهان نيست و نهان است و چيزي نهان تر از او نيست.
8. ناظر بر همه كارها
ان الله سبحانه و تعالي لا يخفي عليه ما العباد مقترفون في ليلهم و نهارهم. لطف به خبرا؛ و احاط به علما، اعضاؤ كم شهوده و جوار حكم جنوده، و ضمائر كم عيونه و خلواتكم عيانه. (خطبه 199)
آن چه را كه بندگان در شب و روز خود انجام مي دهند بر خداوند پاك و بزرگ پوشيده نيست. به كوچك ترين كارشان آگاه و به كردارشان داناست و احاطه دارد. اعضاي بدن شما گواهان اويند و اندام هايتان سپاهيان او و ضميرهايتان جاسوسان او و نهان هاي شما نزد او آشكار است.
9. تواضع هر چيز در برابر خدا
كل شيء خاشع له، و كل شيء قائم به، غني كل فقير، و عز كل ذليل؛ و قوة كل ضعيف. (خطبه 109)
هر چه در برابر او فروتن است و همه چيز ايستاده به اوست، بي نياز كننده هر نيازمندي است و عزت بخش هر خواري و نيرو دهنده هر ناتواني.
10. سازنده وارده كننده حقيقي
مريد لا بهمة، صانع لا بجارحة. (خطبه 179)
اراده كننده است، اما نه با عزم و تصميم قبلي، سازنده است، اما نه به واسطه اندامي.
11. توانايي خدا و گستاخي بشر
تعالي من قوي ما اكرمه! و تواضعت من ضعيف ما اجراك عل معصيته. (خطبه 223)
بلند مرتبه است خدايي كه در عين نيرومندي، بزرگوار و با گذشت است و چه پست و فرومايه اي تو اي انسان! كه با اين همه ناتواني، بر نافرماني او گستاخي.
12. خداي آشكار و نهان
الظاهر لا يقال (مما؟) و الباطن لا يقال «فيم ؟». (خطبه 3)
خداوند آشكار است امام گفته نمي شود از چه خبر؟ و نهان است ليك گفته نمي شود در چه چيز؟
13. خدا شنواست
من تلكم سمع نطقه، و من سكت علم سره. (خطبه 109)
هر كه سخن بگويد، خدا گفتارش را مي شنود و هر كه خاموش ماند، او آن چه را در درونش مي گذرد مي داند.
14. چيرگي خداوند قهار
له الاحاطه بكل شيء و الغلبة لك شيء، و القوة علي كل شيء. (خطبه 86)
بر هر چيزي احاطه دارد و بر همه چيز چيرگي دارد و بر هر چيز توانا و نيرومند است.
15. خدا لطيف و شنوا و داناي حقيقي
كل سميع غيره يصم عن لطيف الاصوات؛ و يصمه كبيرها، و يذهب عنه ما بعد منها، و كل بصير غيره يعمي عن خفي الالوان و لطيف الاجسام. (خطبه 65)
هر شنوايي، جز او، از شنيدن آواهاي ظريف و بسيار آهسته ناتوان است و صداهاي بلند نيز گوشش را كر مي سازد و آوازهاي دور دست را نمي شنود و هر بينايي، جز او، از ديدن رنگ هاي ناپيدا و اجسام ظريف و بسيار ريز كور است.
16. خدا آشكار و نهان است
ظهر فبطن، و بطن فعلن. (خطبه 195)
آشكار است و پنهان و پنهان است و آشكار.
17. شنوا اما نه با ابزار
... السميع لا باداة. (خطبه 152)
خدا شنواست؛ اما نه به واسطه ابزار شنيدن.
18. عزت بخشيدن ذليلان
في صفُة الله سبحان : عز كل ذليل. (خطبه 109)
امام علي عليه السلام در وصف خداي سبحان مي فرمايد: عزت بخش هر ذليل است.
19. در وصف خداي سبحان
في صفةُ الله سبحانه: ارانا من ملكوت قدرته، و عجائب ما نطقت به آثار حكمته، و اعتراف الحاجة من الخلق الي ان يقيمها بمساك قوته، مادلنا باظطرار قيام الحجة له علي معرفته، فظهرت البدائع التي احدثها آثار صنعته، و اعلام حكمته، فصار كل ما خلق حجة له و دليلا عليه. (خطبه 91)
در وصف خداي سبحان مي فرمايد: از ملكوت قدرت خويش و شگفتي هايي كه نشانه هاي حكمتش گوياي آنهاست، چنان به ما نشان داد كه اين حجت ها و براهين وجود او لاجرم ما را به شناخت وي رهنمون مي شوند. پس، بدايعي كه آثار آفرينش او و نشانه هاي حكمتش پديد آورده اند آشكار است و آن چه آفريده حجت او و دليل و راهنما به سوي او هستند.
20. خدا بينا است!
كل بصير غيره يعمي عن خفي الالوان و لطيف الاجسام. (خطبه 65)
هر بينايي، جز او از ديدن رنگ هاي ناپيدا و اجسام ناتوان است.
21. خدا عزيز است
الحمد لله الذي لبس العز و الكبريا: و اختار هما لنفسه دون خلقه. (خطبه 192)
سپاس و ستايش خداي را سزد كه رداي عزت و كبريا پوشيده و اين دو صفت را براي خويش برگزيد نه براي مخلوقش.
22. عظمت و نزديكي خدا به مخلوقات.
سبق في العلو فلا شيء اقرب منه فلا استعلاوه باعده عن شيء من خلقه، و لا قربه ساواهم في المكان به. (خطبه 49)
در بلند مرتبگي بر همه چيز پيشي گرفته و چيزي برتر و بلند مرتبه تر از او نيست. نزديك از هر چيزي است و نزديك تر از او چيزي نيست. نه برتري اش او را از آفريدگانش دور كرده، و نه نزديكي اش آن ها را در مكان با او برابر كرده است.
23. بيناست اما...
بصير لا يوصف بالحاسة. (خطبه 179)
بيناست، اما به داشتن حس بينايي وصف نمي شود.
24. ذلت هر چيزي جز خدا
كل عزيز غيره ذليل. (خطبه 65)
هر عزيزي، جز او، ذليل است.
25. خدا تنها قوي
كل قوي غيره ضعيف. (خطبه 65)
هر نيرومندي، جز او ناتوان است.
26. در همه جا هست و نيست
في صفة الله سبحانه: و لا كان في مكان فيجوز عليه الانتقال. (خطبه 91)
در توصيف خداي سبحان مي فرمايد: در جايي نيست تا جا به جا شدن در حق او روا باشد.
27. صفات جامع
اول الدين معرفته، و كمال معرفته التصديق به، و كمال التصديق به توحيده، و كمال توحيده الاخلاص له، و كمال الاخلاص له نفي الصفات عنه، لشهادة كل صفُة انها غير الموصوف، و شهادة كل موصوف انه غير الصفة؛ فمن وصف الله سبحانه فقد قرنه، و من قرنه فقد ثناه، و من ثناه فقد جزاه، و من جزاه فقد جهله، و من جهله فقد اشار اليه، و من اشار اليه فقد حده، و من حده فقد عده، و من قال «فيم» فقد ضمنه، و من قال «علام ؟» فقد اخلي منه. كائن لاعن حدث. موجود لاعن عدم. مع كل شيء لا بمقارنة و غير كل شيء لا بمزايلة. فاعل لا بمعني الحركات و الالة، بصير اذ لا منظور اليه من خلقه، متوحد اذ لا سكن يستانس به و لا يستو حش لفقده. (خطبه 1)
آغاز دين شناخت خداست و اوج شناخت او باور كردن و اعتراف به وجود اوست و كمال تصديق او يگانه دانستن اوست و كمال يگانه دانستنش، خالص دانستن اوست از جسميت و عرضيت و لوازم اين دو و كمال خالص ‍ دانستن او نفي صفات از اوست، چرا كه هر صفتي گواه بر اين است كه با موصوف فرق مي كند و هر موصوفي گواه بر اين است كه با صفت متفاوت است.
پس، هر كه خدا را وصف كند برايش قرين و همتا آورده است و هر كه برايش قرين آورد، او را دو تا دانسته است و هر كه او را دوگانه بداند برايش جزء قايل شده و هر كه او را داراي جزء بداند وي را نشناخته است و هر كه او را نشناسد به او اشاره كند و هر كه به او اشاره كند، محدودش كرده است و هر كه برايش حد تعيين كند او را به شمار در آورده است و هر كه بگويد: او در چيست؟ خدا را در جايي گنجانده است و هر كه بگويد: او بر فراز چيست؟ جايي را از او تهي دانسته است.@#@
هستي دارد اما هستي اش حادث نيست. وجود دارد اما از عدم بر نيامده است. با هر چيزي است اما نه اين كه از آن جدا و بركنار باشد. فاعل است اما نه اين كه فعاليت كند و ابزاري به كار گيرد. بينا بوده پيش از آن كه آفريده اي باشد كه متعلق بينايي او واقع شود. يگانه و تنها بود آن گاه كه نه كسي و چيزي بود كه با آن خو گيرد يا آز نبودنش احساس تنهايي كند.
28. خدا لطيف است
لطيف لا يوصف لالخفا. (خطبه 179)
لطيف است، اما به خفا و ناپيدايي وصف نمي شود.
29. در خواست گذشت از خدا
اللهم احملني علي عفوك، و لا تحملني علي عدلك. (خطبه 227)
بار خدايا! با من از روي گذشت خويش رفتار كن، نه از روي دادگري ات.
30. اعتراف هستي به خدا
الحمدلله الذي بطن خفيات الامور، و دلت عليه اعلام الظهور، و امتنع علي عين البصير؛ فلا عين من لم يره تنكره، و لا قلب من اثبته يبصره، سبق في العلو فلا شيء العي منه، و قرب في الدنو فلا شيء اقرب منه، فلا استعلاؤ ه باعده عن شيء من خلقه، و لا قربه ساواهم في المكان به. لم يطلع العقول علي تحديد صفته، و لم يحجبها عن واجب معرفته، فهو الذي تشهد له اعلام الوجود، علي اقرار قلب ذي الجحود. (خطبه 49)
ستايش خدايي را كه به امور پنهاني داناست و نشانه هاي آشكاري بر هستي او گواه اند و دين او با ديدگان بينايي ظاهري ممكن نيست، پس، نه چشمي كه او را نديده است انكارش مي كند و نه دلي كه هستي او را تباه مي كند به كنه ذاتش پي مي برد... اوست آن كه نشانه هاي هستي بر اقرار باطني منكران او گواهي مي دهد.
31. بخشايش خدا
كن لله مطيعا، و بذكره آنسا، و تمثل في حال توليك عنه اقباله عليك يدعوك الي عفوه، و يتغمدك بفضله، و آنت متول عنه الي غيره!. (خطبه 223)
فرمانبردار خداباش و با ياد او دمخور و در آن وقت كه از او روي مي گرداني، رويكرد او را به خود در نظر آر؛ او تو را، با آن كه از وي روي گردانده اي و به ديگري روي آورده اي به عفو و بخشايش خويش فرا مي خواند و تو را غرق در فضل و كرم خود مي گرداند!
32. بخشايش خدا
الحمد لله الفاشي في الخلق حمده، و الغالب جنده، و المتعالي جده. احمده علي نعمه التوام، و آلائه العظام، الذي عظم حلمه فعفا، و عدل في كل ما قضي. (خطبه 191)
ستايش خدايي را سزد كه ستايش در ميان آفريدگان منتشر است و لشكرش ‍ پيروز و بزرگي اش برتر از هر چيز، او را بر نعمت هاي پياپي اش و بخشش هاي بزرگش مي ستايم . آن خدايي كه بردباري اش زياده است و مي بخشايد و در آن چه حكم كرده، عدالت را رعايت كرده است .
33. ستايش مخصوص اين خداست
الحمد لله الذي لم تسبق له حال حالا، فيكون اولا قبل ان يكون آخزا، و يكون ظاهرا قبل ان يكون باطنا؛ كل مسمي بالوحده غيره قليل، و كل عزيز غيره ذليل و كل قوي غيره ضعيف، و كل مالك غيره مملوك، و كل عالم غيره متعلم. (خطبه 65)
ستايش خدايي را كه حالتي و صفتي از او مقدم بر صفت ديگرش نيست، تا در نتيجه، اول بودنش جلوتر از نهان بودنش. جز او هر چيز ديگري كه نام يگانگي و تنهايي به خود گيرد، كم است. (خداوند در عين اتصاف به وحدت و يگانگي به قلت و اندك بودن وصف نمي شود) هر عزيزي جز او خوار است و هر نيرومندي جز او ناتوان و هر مالكي جز او مملوك و هر دانايي جز او، دانش آموخته (علم خداوند ذاتي است و علم ما سوي الله آموختني و اكتسابي).
34. عظمت عفو الهي
ان الله تعالي يسائلكم معشر عباده عن الصغيرة من اعمالكم و الكبيرة، و الظاهرة و المستوردة، فان يعذب فانتم اظلم، و ان قعف فهو اكرم. (نامه 27)
اي جماعت بندگان خدا! همانا! خداي تعالي از كارهايي ريز و درشت و بي پرده و در پرده شما باز خواستتان مي كند. آن گاه، اگر كيفرتان دهد شما بيش از اين ها ستمكار بوده ايد و اگر گذشت كند او بيش از آن بخشايشگر است.
35. خدا همه جا هست
في صفة الله سبحانه: و انه لبكل مكان، و في كل حين و اوان، و مع كل انس و جان. (خطبه 195)
در وصف خداي سبحان مي فرمايد: او در هر جا و در هر زماني و با هرانس و جني هست.
36. عفو با بردباري
في عظمة الله امرة قضا و حكمة، و رضاه امان و رحمه، يقضي بعلم، و يعفو بحلم. (خطبه 160)
درباره عظمت خدا مي فرمايد: فرمان خدا حتمي و مجري و مطابق با مصلحت است و خشنودي او ايمني و رحمت است، از روي دانايي حكم مي كند و با بردباري بخشد.
37. آشكار بودن خدا
الحمدلله المتجلي لخلقه بخلقه، و الظاهر لقلوبهم بحجته. (خطبه 108)
ستايش خدايي را كه با آفرينش موجودات براي جهانيان آشكار گشته و بر برهان خويش در دل هاي آنان نمودار است.
38. در وصف نآيد
الذي لا يدركه بعد الهم، ولايناله غوص الفطن، الذي ليس لصفته حد محدود، و لا نعت موجود، و لا وقت معدود؛ و لا اجل ممدود. (خطبه 1)
خدايي كه بلندي همت ها او را در نيابد و ژرفي انديشه ها بدو نرسد، او كه صفت يا ذاتش را حد و مرزي نيست و نه از برايش حالاتي متغير و نه زماني محدود و مشخص و نه مدتي معلوم و معين.
39. در وهم نگنجد
لا يدرك بوهم، و لا يقدر بفهم، و لا يحد باين. (خطبه 182)
به وهم دريافته نشود و با فهم سنجيده نگردد و به مكان محدود نشود.
40. بي حدي خداوند
... الاحد بلا تاويل عدد. (خطبه 152)
او يكي است، اما نه آن يكي كه از مقوله عدد است.
41. اولين و آخرين چيز
الحمد لله الاول قبل كل اول، و الاخر بعد كل آخر، و باوليته وجب ان لا اول له، و باخريته وجب ان لا آخرله. (خطبه 101)
سپاس و ستايش خداي را كه اول است پيش از هر اولي و آخر است بعد از هر آخري و به سبب اول بودنش لازم است كه او را آغازي نباشد و به سبب آخر بودنش واجب است كه او را پايان و آخري نباشد.
42. نه ابتدا دارد و نه انتها
الاول الذي لاغاية له فينتهي، و لا آخر له فينقضي. (خطبه 94)
اولي است كه پاياني ندارد، تا به نهايت رسد و او را آخري نيست كه پايان پذيرد.
43. قبل و بعد هر چيز
ليس لاوليته ابتدا و لا لازليته انقضا. هو الاول و لم يزل؛ و الباقي بلا اجل ... لا يقال له: «متي ؟» و لا يضرب له امد «بحتي »... قبل كل غاية و مدة و كل احصا و عدةُ. (خطبه 163)
ازليت او را آغاز نيست و ابديتش را پاياني نه. او نخستين است و پيوسته بوده و ماناست و سرآمدي ندارد... درباره او نمي توان گفت: كي ؟ و ضرب الاجلي يا لفظ «تا» نمي توان تعيين كرد... پيش از هر پايان و مدتي و هر شمارش و شماري بوده است.
44. اولين و آخرين
الحمدلله الاول فلا شيء قبله، و الاخر فلا شيء بعده. (خطبه 96)
سپاس و ستايش خداي را كه نخستين موجود است و هيچ چيز پيش از او نبوده و آخرين است و چيزي بعد از او نيست.
45. برترين صفات
الحمد لله الذي لم تسبق له حال حالا، فيكون اولا قبل ان يكون آخرا. (خطبه 65)
سپاس و ستايش خداي را سزد كه صفتي از او بر صفت ديگرش پيش ‍ نگرفته است، تا اول باشد پيش از آن كه آخر باشد.
46. در زمان نگنجد
لم يتقدمه وقت و لا زمان. (خطبه 182)
مسبوق به هيچ وقت و زماني نمي باشد.
47. داناي هر چيز
يعلم عجيج الوحوش في الفوات، و معاصي العباد في الخلوات، و اختلاف النينان في البحار الغامرات، و تاطلم الما بالرياح العاصفات. (خطبه 198)
آواي و حوش در بيابان ها و گناهان بندگان در خلوت ها و آمد و شد نهنگ ها در درياهاي بزرگ و بر هم خوردن آب ها از بادهاي سخت را مي داند.
48. پيشي بر زمان و مكان
لا تصحبه الاوقات، و لا ترفده الادوات. سبق الاوقات كونه، و العدم وجوده، و الابتدا ازله. (خطبه 186)
زمان ها با او همراه نيستند و ابزارها كمك و ياري اش نمي رسانند. بودنش بر زمان ها پيشي دارد و هستي اش و ازلي كلمه (از چه وقت ) از ملك بي آغازي و قدم خارج مي شود.
49. خدا داناي راز نهان
لا يعزب عنه عدد قطر الما و لا نجوم السما، و لا سوافي الريح في الهوا، و لا دبيب النمل علي الصفا، و لا مقيل الذر في الليلة الظلما يعلم مساقط الاوراق و خفي طرف الاحداق. (خطبه 178)
شمار قطره هاي آب ها و ستارگان آسمان و ذرات گرد و غبار پراكنده در هوا و حركت مور بر سنگ و خفتگاه مورچه گان در شب تاريك، بر او پوشيده نيست. افتادنگاه هاي برگ ها و بر هم خوردن پلك ها را مي داند.
50. خدا رازها را مي داند
خرق علمه باطن غيب السترات، و احاط بغموض عقائد السريرات. (خطبه 108)
دانش او به آن سوي ناپيدا پرده ها نفوذ مي كند و بر افكار و باورهاي پيچيده درون ها احاطه دارد.
51. خدا ره رازها آگاه است
سبحان من لا يخفي عليه سواد غسق داج، ولا ليل ساج في بقاع الارضي المتطاطئات، و لا في يفاع السفع المتجاورات، و ما يتجلجل به الرعد في افق اسما، و ما تلاشت عنه بروث الغمام، و ما تسقط من ورقه تزيلها عن مسقطها عواصف الانوا و انهطال اسما! و يعلم مسقط القطره و مقرها، و مسحب الذرةُ و مجرها و ما يكفي البعوضةُ من قوتها و ما تحمل من الانثي في بطنها. (خطبه 182)
پاك و منزه است خدايي كه نه سياهي شب ديجور بر او پوشيده است، نه شب هاي آرام سرزمين هاي پست و نه كوه ها و تپه هاي قهوه اي رنگ به هم پيوسته و نه آوازي كه از تندر در كرانه آسمان بر مي خيزد و نه آن چه آذرخش ابرها از آن پراكنده مي شود و نه برگي كه فرو مي افتد و طوفان هاي منسوب به ستارگان و بارش باران آن ها را از افتادن گاهشان دور مي گردانند، افتادنگاه و جاي قرار گرفتن هر قطره باران و جاي دانه كشيدن مورد و مقصد او را و آن چه را كه براي روزي پشه كافي است و جنس جنين هر ماده اي را در شكمش مي داند.@#@
52. آشكار بودن همه چيز نزد خدا
لا يخفي عليه من عباده شخوص لحظة، و لا كرور لفظة، و لا ازدلاف ربوة، و لا انبساط خطوةُ،في ليل داج، و لا غسق ساج. (خطبه 163)
هيچ عملي از اعمال بندگان خدا بر او پوشيده نيست؛ نه نگاه خيره اي و نه تكرار واژه اي و نه نزديك شدن به تپه اي و نه برداشتن گامي در شبي تيره و ظلمتي آرام.
53. برتري علم خدا
كل علام غيره متعلم. (خطبه 65)
هر دانايي - جز خدا - دانش آموخته است.
54. داناي ازلي و ابدي
عالم اذ لا معلوم، و رب اذ لا مربوب، و قادر اذ لا مقدور. (خطبه 152)
او دانا بوده آن گاه كه هنوز معلومي وجود نداشت و پروردگار و مالك بوده آن گاه كه پرورده و مملوكي نبوده و توانا بوده در زماني كه هنوز مقدوري در كار نبوده است.
55. علم ذاتي خدا
... العالم بلا اكتسابٍ، و لا ازديادٍ، و لا علمٍ مستفادٍ ... ليس ادراكه بالابصار، و لا علمه بالاخبار. (خطبه 213)
داناست بي آن كه دانش خود را كسب كرده، يا بر آن افزوده يا از كسي فرا گرفته باشد ... درك او از اشيا به ديدن نيست. و علم و آگاهي اش به خبر يافتن توسط ديگري نه.
56. عجز توصيف
لا تقع الاوهام له علي صفة، و لا تعقد القلوب منه علي كيفية. (خطبه 85)
اوهام، به درك صفت از او نمي رسد و دل ها به كيفيتي از او پي نمي برد.
57. علم به اشيا
احال الاشيا لا وقاتها... عالما بها قبل ابتدائها. (خطبه 1)
پديد امدن اشيا را به زمان خودشان موكول كرد ... و پيش از آن كه پديدشان آورد به آن ها علم داشت.
58. انديشيدن در ذات خدا
الظاهر بعجائب تدبيره للناظرين، و الباطن بجلال عزته عن فكر المتوهين. (خطبه 213)
بر اثر شگفتي هاي تدبيرش، براي بينندگان آشكار است به سبب شكوه عزتش از انديشه و اوهام انديشندگان پنهان است.
59. توصيف مجاز از خدا
من وصفه فقد حده، و من حده فقد عده، و من عده فقد ابطل ازله، و من قال: «كيف» فقد استوصفه، و من قال: «اين» فقد حيزه. (خطبه 153)
هر كه خدا را وصف كند، برا ياو حد و مرز قايل شده است و هر كه برايش ‍ حد و مرز قائل شود، او را شمرده است، برايش اجزا قائل شده است و هر كه او را بشمارد، ازلي بودنش را باطل ساخته است. كسي كه پرسيده: (چگونه است) بي گمان او را وصف كرده است و كسي كه پرسيد كجاست او را در مكان قرار داده است.
60. توصيف از خدا
لا يوصف بالازواج، و لا يخلق بعلاج. و لا يدرك بالحواس و لا يقاس ‍ بالناس. الذي كلم موسي تكليما، و اراه من آياته عظيما. بلا جوارج و لا ادوات، و لا نطق و لا نطق و لا لهوات. بل ان كنت صادقا ايها المتكلف لوصف ربك! فصف جبرائيل و ميكائيل و جنود الملائكة المقربين في حجرات القدس مرجحنين، متولهة عقولهم ان يحدوا احسن الخالقين . فانما يدرك بالصفات ذوو الهيئات و الادوات و من ينقضي اذا بلغ امد حده بالفنا. (خطبه 182)
به جفت ها، وصف نمي شود و در افرينش موجودات نيازي به ممارست و ابزار ندارد و با حواس درك نمي شود... اي كسي كه متكلفانه در وصف پروردگارت مي كوشي! اگر راست مي گويي جبرئيل و ميكائيل و سپاه فرشتگان مقرب را وصف كن، همان ها كه در غرفه هاي پاك در برابر سلطنت و عظمت خدا خاضع اند و خردهايشان در تعريف و وصف بهترين آفرينندگان متحير است. تنها موجوداتي به وسيله صفات درك مي شوند كه داراي شكل و هيات و ابزار وجوارح هستند و نيز كسي كه چون مدتش به سر آمدد و به نقطه ء پايان خود رسيد، فاني مي شود.
61. عاجز از توصيف مخلوق
كيف يصف الهه من يعجز عن صفة مخلوق مثله!. (خطبه 112)
كسي كه از وصف آفريده اي مانند خود ناتوان است، چگونه تواند خداي خويش را وصف كند؟
62. عجز خرد از درك خدا
لم يطلع العقول علي تحديد صفته، و لم يحجبها عن واجب معرفته. (خطبه 49)
خردها را بر حد و نهايت صفاتش آگاه نساخته و در عين حال مانع و حجاب خردها از شناخت او در حد ضروردت نشده است.
63. شگفتي خرد از عظمت كردگار
الحمدلله الذي اظهر من آثار سلطانه، و جلال كبريائه ما حير مقل العيون من عجائب قدرته، و ردع خطرات هماهم النفوس عن عرفان كنه صفته. (خطبه 195)
ستايش خدايي را كه از نشانه هاي پادشاهي و شكوه كبريايي اش چيزهايي را آشكار نمود، كه ديده خردها را از مشاهده شگفتي هاي قدرت خود به حيرت در آورد و انديشه هايي كه درجان ها خطور مي كند، از شناخت كنه صفت خويش بازداشت.
64. قدرت خداوندي
لا ينقص سلطانك من عصاك، و لا يزيد في ملك من اطاعك، و لا يرد امرك من سخط قضاك. (خطبه 109)
خدايا! كسي كه تو را معصيت كند از قدرتت كم نمي شود، و كسي كه تو را اطاعت كند بر حكومتت افزون نگردد، و كسي كه از قضاوتت ناخرسند باشد، فرمانت را بر نمي گرداند.
65. ناتواني هر توانا
كل قادر غيره يقدر و يعجز. (خطبه 65)
هر توانايي، جز او آميخته اي از توانايي و ناتواني است.
66. دو صفت خدا
ان الامر بالمعروف، و النهي عن المنكر، لخلقان من خلق الله سبحانه؛ و انهما لا يقربان من اجل، و لا ينقضان من رزق. (خطبه 156)
به راستي كه امر به معروف و نهي از منكر دو صفت از صفات خداوند سبحان است كه نه مرگ كسي را نزديك مي كنند و نه از روزي كسي مي كاهند.
67. خدا منقم
كفي بالله منتقما و نصيرا! و كفي بالكتاب حجيجا و خصيما. (خطبه 83)
كافي است كه خداوند انتقام گيرنده و ياري كننده باشد، و كافي است كه قرآن، براي گناهكاران و منكران دشمن باشد.
68. قدرت ازلي
قادر اذ لا مقدور. (خطبه 152)
قادر بوده در زماني كه مقدوري نبوده است (قدرت ازلي و از صفات ذاتي خدا است).
69. نحوهء تكلم الهي
الذي كلم موسي تكليما، و اراه من آياته عظيما. بلا جوارح و لا ادوات، و لا نطق و لا لهوات. (خطبه 182)
كسي كه موسي عليه السلام سخن گفت، سخن گفتني و برخي از نشانه هاي بزرگ خويش را بدو نماياند، بي آن كه اندامي و ابزاري و نطقي و زبانچه اي داشته باشد.
70. صداقت و عدالت خداي تعالي
في صفُة الله سبحانه: الذي صدق في ميعاده، و ارتفع عن ظلم عباده، و قام بالقسط في خلقه. (خطبه 185)
خداوندي كه در وعده خود صادق است و بالاتر و بي نيازتر از آن است كه ستمي بر بندگانش روا بدارد، عدالت را در ميان بندگانش برپا نمود.
71. سخن گفتن خدا با نهان بشر
ما برج لله - عزت الاوه - في البرهةُ، و في ازمان الفترات عباد ناجاهم في فكرهم، و كلمهم في ذات عقولهم. (خطبه 222)
خداوند - كه نعمت ها و بخشش هايش عزيز و ارجمند باد - در هر برهه و در هر دوره اي از فترت (فاصله ظهور دو پيامبر) همواره بندگاني داشته است كه در انديشه هايشان با آنان نجوا مي كرده و در اندرون خردها يشان با آن ها سخن مي گفته است.
72. خدا سخنگوست
يخبر لا بلسان و لهوات، و يسمع لا بخروق و ادوات. يقول و لا يلفظ، و يحفظ و لا يتحفظ، و يريد و لا يضمر. يحب و يرضي من غير رقة، و يبغض و يغضب من غير مشقُة. يقول لمن اراد كونه: كن فيكون. لا بصوت يقرع، و لا بندا بسمع. و انما كلامه سبحانه فعل منه انشاه و مثله، لم يكن من قبل ذلك كائنا، و لو كان قديما لكان الها ثانياً. (خطبه 186)
خبر مي دهد، اما نه به وسيله زبان و زبانچه ها و مي شنود اما نه با سوراخ ‌هاي گوش و ابزارهاي شنيدن، سخن مي گويد اما نه با تلفظ كردن و و از بر مي كند اما نه با حافظه ... به هر چه اراده كند كه هستي يابد، مي گويد: باش و او هستي مي يابد، اما اين گفتن او نه با صدايي است كه پرده گوش را بكوبد و نه با آوازي كه شنيده شود، بلكه گفتار خداي سبحان فعل اوست كه آن را ايجاد كرده و تجسم مي بخشد و پيش تر وجود نداشته است ؛ زيرا اگر فعل او قديم و ازلي مي بود آن خداي دومين بود.
73. اعلميت خدا
لما مدحه قوم في وجهه فقال: اللهم انك اعلم بي من نفسي، و انا اعلم بنفسي منهم، اللهم اجعلنا خيرا مما يظنون، و اغفر لنا ما لا يعلمون. (حكمت 100)
در حالي كه گروهي در برابر و پيش روي وي زبان به ستايش او گشودند فرمود: خداوند! همانا تو نسبت به من از خود من داناتري و خود من نسبت به خود از اين ها كه مرا مي ستايند داناترم. خدايا! تو ما را از آنچه اينان درباره ما گمان مي برند بهتر قرار ده و درباره آنچه اين ها نمي دانند ما را بيامرز.
74. خداي ازلي و ابدي
لم ترك العيون فتخبر عنك، بل كنت قبل الواصفين من خلقك. انت الابد لا امد لك، و انت المنتهي فلا محيص عنك، و انت الموعد فلا منجي منك الا اليك. سبحانك ما اعظم شانك! سبحانك ما اعظم ما نري من خلقك. (خطبه 109)
چشم هاي آفريدگان تو را نديده اند تا از تو خبر دهند، بلكه پيش از آن كه آفريدگانت تو را توصيف كنند بوده اي. تو يك موجود ازلي و ابدي هستي و برايت انتهايي نيست و تو پاياني هستي كه جز بازگشت به سوي تو راهي نيست. و عده گاهي هستي كه از (حكم) تو گريزي نيست جز به سوي تو. (پروردگار!) پاك و منزهي چه بزرگ است مقام تو! و چقدر عظيم است آنچه از آفريدگانت مي بينيم.
75. نديدن خدا با چشم
لم يدركك بصر، ادركت لابصار. (خطبه 160)
هيچ چشمي تو را در نيابد (بلكه) تو ديدگان را درمي يابي.
76. سخن گفتن و خواسته هاي الهي
قول و لا يلفظ ... و يريد و لا يضمر. (خطبه 186)
سخن مي گويد اما نه با تلفظ كردن ... و مي خواهد اما خواست او با انديشه و تدبير دروني همراه نيست. اما اگر بگويد: سوگند به خدايي كه جزا و خدايي نيست. در كيفر او درنگ خواهد شد؛ زيرا خداي تعالي را به يگانگي ستوده است.
104. محيط و محاط بر هر چيز
لا ان الاشيا تحويه او تهويهُ، او ان شيئا يحمله او يعدلهُ. ليس في الاشيا بوالج، و لا عنها بخارج. (خطبه 186)
چنان نيست كه اشيا او را احاطه كنند و با خود حركت دهند و يا چيزي او را بر دارد و در نتيجه، با خود كج و راستش كند؛ نه درون چيزهاست و نه بيرون از آن ها.
105. اثبات صفات خدا
الحمدلله الدال علي وجوده بخلقه، و بمحدث خلقه علي ازليته؛ و باشتبا ههم علي ان لا شبه له. (خطبه 152)
سپاس و ستايش خداوندي را است كه خلقش را دليل وجود خويش قرار داد و حادث بودن آفريدگانش را دليل بر ازليت خويش و همانندي آن ها را دليل بر همانند نداشتن خود.
106. عالم به همه چيز
قسم ارزاقهم، و احصي آثارهم و اعمالهم، و عدد انفسهم، و خائنُة اعينهم، و ما تخفي صدور هم من الضمير. (خطبه 90)
ارزاق مخلوقاتش را تقسيم و آثار و اعمال و عدد نفوس آن ها را حساب فرموده است و به خيانت چشم هاي آنان عالم و به آنچه كه در سينه هاي خود مخفي نموده اند آگاه است.
107. علم عظيم خدا
علمه بالاموات الماضين كعلمه بالاحيا الباقين، و علمه بما في السموات العلي كعلمه بما في الارضين السفلي. (خطبه 163)
علم او به مردگان گذشته، همچون علم او به زندگان آينده است و علم او به آنچه در آسمان هاي برين است، همانند علم اوست به آنچه در زمين هاي زيرين است.
108. خدا وصف نمي شود
لا يجري عليه اسلكون و الحركُة. و كيف يجري عليه ما هو اجرا و يعود فيه ما هو ابداه، و يحدث فيه ما هو احدثه! اذا لتفاوتت ذاته، و لتجزا كنهه، و لا متنع من الازل معناه، و لكان له ورا اذ وجد له امام، و لالتمس التمام اذ لزمه النقصان. و اذا لقامت آيُة المصنوع فيه، و لتحول دليلا بعد ان كان مدلولا عليه، و خرج بسلطان الامتناع من امتناع من ان يؤ ثر فيه ما يؤ ثر في غيره. (خطبه 186)
سكون و حركت در او به وقوع نمي پيوندد؛ چگونه پديده اي درباره او به وقوع پيوندد كه او خود آن را به جريان انداخته و چيزي به او برگردد كه خود آن را هستي بخشيده و چيزي در او پديد آيد كه خود آن را پديد آورده است؟ زيرا در اين صورت، ذات او دستخوش تغيير شود و حقيقت وجودش داراي اجزا گردد و حقيقتش از ازلي بودن امتناع ورزد و چون براي او جلوي است، پشت سري هم خواهد داشت و چون كاستي ملازم اوست، پس طالب كمال خواهد بود، همچنين اگر حركت و سكون در او راه يابد، نشانه مخلوق بودن در او تحقق يابد و دليل بر وجود آفريننده اي خواهد بود، در صورتي كه پيش تر همه چيز دليل بر وجود او بود در حالي كه وجود خداوند امتناع دارد از اين كه عوامل تاثير گذار در غير، در او نيز تاثير بگذارد.
109. آفريننده بي همتا
الخالق من غير رويةُ. (خطبه 90)
آفريننده است، بي آن كه انديشه و تدبر كند.
110. وجودي جدا و پيوسته
لم يحلل في الاشيا فيقال: هو كائ، و لم ينا عنها فيقال: هو منها بائن. (خطبه 65)
در اشيا حلول نكرده، تا در نتيجه گفته شود او در آن ها وجود دارد و از آن ها دور نگشته، تا گفته شود او از آن ها جداست.
111. نه درون چيزها و نه بيرون آن ها
لم يقرب من الاشيا بالتصاق، و لم يبعد عنها بافتراق. (خطبه 163)
نزديكي او به چيزها به نحو چسبيدن به آن ها نيست و دوري اش از آن ها به گونه جدا شدن نمي باشد.
112. نه زاده و نه زاييده شد
لم يلد فيكون مولودا، و لم يولد فيصير محدوداً. (خطبه 186)
نه زاده است تا در نتيجه خود زاده كسي ديگر باشد و نه زاده كسي است تا در نتيجه محدود باشد.
113. معني آفرينندگي خدا
الخالق لا بمعني حركُة و نصب. (خطبه 152)
آفريننده است نه به اين معنا كه كار آفريدنش با حركت و فعاليت و رنج و زحمت همراه باشد.
114. شنوايي حق
و كل سميع غيره يصم عن لطيف الاصوات؛ و يصمه كبيها، و يذهب عنه ما بعد منها. (خطبه 65)
هر شنوايي، جز او، آواهاي ظريف را نمي شنود و صداهاي شديد نيز گوشش را كر مي كند و صداهاي دور دست را نمي تواند بشنود.
115. علم خدا در وضف نگنجد
اشهد انه عدل عدل، و حكم فصل. (خطبه 214)
گواهي مي دهم كه خداوند دادگري است كه به عدل رفتار مي كند و حاكم داوري است كه حق باطل را از هم جدا مي سازد.
116. حاضر بودن هر غايبي نزد خدا
كل عيب عندك شهادة. (خطبه 109)
هر غيبي براي تو شهود است.
117. مالك همه چيز
كل مالك غيره مملوك. (خطبه 65)
هر مالكي، جز خداوند مملوك است.
118. خرسندي و ناخرسندي خداوند
اعلموا انه لن يرضي عنكم بشيء سخطه علي من كان قبلكم، و لمن يسخط عليكم بشيء رضيه ممن كان قبلكم. (خطبه 183)
بدانيد كه خداوند به كاري از ملت هاي قبل ناخرسند بوده هرگز براي شما خشنود نمي شود و كاري كه باري گذشتگان خشنود بوده هرگز براي شما ناخرسند نخواهد شد.
مطالب مرتبط :
* نام و نام خانوادگی :
* متن نظر :