امروز:
شنبه 1 مهر 1396
بازدید :
1670
راه گم كردم
راه گم كردم، چه باشد گر به راه آري مرا؟
رحمتي بر من كني واندر پناه آري مرا؟
مي‌نهد هر ساعتي بر خاطرم باري چو كوه
خوف آن ساعت كه با روي چو كاه آري مرا
راه باريك است و شب تاريك، پيش خود مگر
با فروغ نور آن روي چوماه آري مرا
رحمتي داري كه بر ذرّات عالم تافته‌است
با چنان رحمت عجب گر در گناه آري مرا
شد جهان در چشم من چون چاه تاريك از فزع
چشم آن دارم كه بر بالاي چاه آري مرا
دفتر كردارم آن ساعت كه گويي: باز كن
از خجالت پيش خود در آه آه آري مرا
اسب خيرم لاغر است و خنجر كردار كُند
آن نمي‌ارزم كه در قلب سپاه آري مرا
لاف يكتايي زدم چندان كه زير بار عُجب
بيم آنستم كه با پشت دو تا آري مرا
هر زمان از شرم تقصيري كه كردم در عمل
همچو كشتي زآب چشم اندر شناه آري مرا
خاطرم تيره است و تدبيرم كژ و كارم تباه
با چنين سرمايه كي در پيشگاه آري مرا
گر حديث من به قدر جرم من خواهي نوشت
همچو روي نامه با روي سياه آري مرا
بندگي گر زين نمط باشد كه كردم «اوحدي»
آه از آن ساعت كه پيش تخت شاه آري مرا [1]

[1] . ديوان مراغه‌اي، به تصحيح امير احمد اشرفي، انتشارات پيشرو، تهران، ص 31.
اوحدي مراغه‌اي
مطالب مرتبط :
* نام و نام خانوادگی :
* متن نظر :