امروز:
شنبه 1 مهر 1396
بازدید :
1342
دل آتش افروز
الهي سينه‌اي ده آتش افروز
در آن سينه دلي وآن دل همه سوز
هرآن دل را كه سوزي نيست، دل نيست
دل افسرده غير از آب و گل نيست
دلم پر شعله گردان، سينه پردود
زبانم كن به گفتن آتش آلود
كرامت كن دروني دردپرورد
دلي در وي درون درد و برون درد
به سوزي ده كلامم را روايي
كزآن گر مي‌كند، آش گدايي
دلم را داغ عشقي بر جبين نه
زبانيم را بياني آتشين ده
سخن كز سوز دل تابي ندارد
چكد گر آب ازو، آبي ندارد
دلي افسرده دارم سخت بي‌نور
چراغي زو بغايت روشني دور
بده گرمي دل افسرده‌ام را
فروزان كن چراغ مرده‌ام را
ندارد راه فكرم روشنايي
ز لطفت پرتوي دارم گدايي
اگر لطف تو نبود پرتو انداز
كجا فكر و كجا گنجينة راز
ز گنج راز در هر كنج سينه
نهاده خازن تو صد دفينه
ولي لطف تو نبود، به صد رنج
پشيزي كس نيابد زان همه گنج
چو در هر گنجينه، صد گنجينه داري
نمي‌خواهم كه نوميدم گذاري
به راه اين اميد پيچ در پيچ
مرا لطف تو مي‌بايد،‌ دگر هيچ[1]

[1] . ديوان كامل وحشي بافقي، ويراستة حسين نخعي، انتشارات اميركبير، تهران، 1342، ص 493.
وحشي بافقي
مطالب مرتبط :
* نام و نام خانوادگی :
* متن نظر :