امروز:
شنبه 1 مهر 1396
بازدید :
1337
خدايا توئي بنده را دستگير
خدايا توئي بنده را دستگير
بود بنده را از خدا ناگزير
توئي خالق بوده و بودني
ببخشاي بر خاك بخشودني
به بخشايش خويش ياريم ده
ز غوغاي خود رستگاريم ده
تورا خواهم از هر مرادي كه هست
كه آيد به تو هر مرادي به‌ دست
چو تو هستي، از چرخ و انجم چه باك
چو هست آسمان، بر زمين ريز خاك
جهاني چنين خوب و خرّم سرشت
حوالت چرا شد بقا بر بهشت؟
از اين خوبتر خود نباشد دگر
چو آن خوبتر گفتي آن خوبتر
در آن روضه‌ء خوب كن جاي ما
ببر نقش ناخوبي از راي ما
نه من چاره‌ء خويش دانم نه كس
تو داني، چنان كن كه داني و بس
طلبكار تو هر كسي بر اميد
يكي در سياه و يكي در سپيد
بدان تا ز باغ تو يابد بري
تضرّع كنان هر كسي بر دري
نبينم من آن زهره در خويشتن
كه گويم ترا اين و آن دِه به من
تو مستغني از هر چه در راه توست
نياز همه سوي درگاه توست
سروش مرا ديو مردم مكن
سر رشته از راه خود گم مكن
چو بر آشنايي گشادي درم
مكن خاك بيگانگي بر سرم
به چشم من از خود فروغي رسان
كه يابم فراغي ز چشم كسان
چو پروانة شب چراغ توام
چنان دان كه مرغي ز باغ توام
مبين گرچه خردم من زير دست
بزرگم كن آخر، بزرگيت هست
من آن ذرة خردم از ديده دور
كه نيروي تو بر من افكنده نور
به نيروي تو چون پديد آمدم
در گنجها را كليد آمدم
به اول سخن داديم دستگاه
به آخر قدم نيز، بنماي راه
صفايي ده اين خاك تاريك را
كه بِه بيند اين راه باريك را
بر آنم كزين ره بدين تنگناي
به خشنودي تو زنم دست و پاي
حفاظت چنان باد در كار من
كه خشنود گردي ز گفتار من
چو از راه خشنودي آيم برت
نپيچم سر از قول پيغمبرت
نظامي گنجوي
مطالب مرتبط :
* نام و نام خانوادگی :
* متن نظر :