امروز:
شنبه 1 مهر 1396
بازدید :
1301
والي ملك ولايت
والي ملك ولايت ذوالنون
آن به اسرار حقيقت مشحون
گفت در مكّه مجاور بودم
در حرم، حاضر و ناظر بودم
ناگه آشفته جواني ديدم
ني جوان، سوخته جاني ديدم
لاغر و زرد شده، همچو هلال
كردم از وي ز سر مهر سؤال
كه مگر عاشقي اي شيفته مرد؟
كه بدين گونه شدي لاغر و زرد
گفت آري به سرم شور كسي است
كش چو من عاشق رنجور بسي است
گفتمش يار به تو نزديك است؟
يا چو شب، روزت از او تاريك است
گفت در خانة اويم همه عمر
خاك كاشانة اويم همه عمر
گفتمش يكدل و يك روست به تو؟
يا ستمكار و جفاجوست به تو؟
گفت هستيم به هر شام و سحر
به هم آميخته، چون شير و شكر
لاغر و زرد شده بهر چه‌اي؟
سر به سر درد شده بهر چه‌اي؟
گفت رو، رو، كه عجب بي‌خبري
به كزين گونه سخن درگذري
محنت قرب ز بُعد افزون است
جگر از هيبت قربم خون است
هست در قرب همه بيم زوال
نيست در بُعد، جز امّيد وصال
مطالب مرتبط :
* نام و نام خانوادگی :
* متن نظر :