امروز:
سه شنبه 28 شهريور 1396
بازدید :
1493
اعجاز قرآن، پيشينه و ضرورت

اعجاز از ريشه‏«عجز»(ناتواني)به معناي ناتوان ساختن مي‏باشد.ناتوان ساختن‏بر دو گونه است: يكي آن كه توانايي كسي قهرا از وي سلب شود و او به عجز در آيد، مثلا اگر شخصي قدرت مالي يا مقامي دارد، آن مال يا مقام از او با زور گرفته شود واو به خاك ذلت‏بنشيند.ديگر آن كه كاري انجام گيرد كه ديگران از انجام و يا همآوردي با آن عاجز باشند، بدون آن كه درباره آنان هيچ گونه اقدام منفي به عمل‏آمده باشد، مثلا ممكن است كسي در كسب كمالات روحي و معنوي به اندازه‏اي‏پيشرفت كند كه دست ديگران بدو نرسد و از روي عجز دست فرو نهند.در مثل‏گويند: «فلان اخرس اعداءه، فلاني زبان دشمنان خود را بند آورد».مقصود آن است‏كه آن اندازه آراسته به كمالات گرديده و كاستي‏ها را از خود دور ساخته كه جايي‏براي رخنه عيب جويان باقي نگذارده است. شاعر گويد:
شجو حساده و غيظ عداه                      ان يري مبصر و يسمع واع
«براي فزوني غم و اندوه حسودان وي و خشم و نگراني دشمنانش، همين بس‏كه بيننده‏اي چشم خود را بگشايد و شنونده‏اي گوش فرا دهد».يعني آن اندازه‏فضايل محاسن اخلاقي وي فراگير شده كه هر كس چشم بگشايد و گوش فرا دهدجز آن نبيند و نشنود، به همين جهت دشمنان و حسودان خود را به زانو در آورده‏است.
اعجاز قرآن از نوع دوم است، يعني در بلاغت، فصاحت، استواري گفتار، رسا بودن بيان، نو آوري‏هاي فراوان در زمينه معارف و احكام و ديگر ويژگي‏ها، آن اندازه‏اوج گرفته كه دور از دسترس بشريت قرار گرفته است.از اين جهت قرآن را«معجزة‏خالدة، معجزه جاويد»گويند.اين حالت‏براي قرآن، هميشگي و ثابت است، چرا كه‏اين كتاب بزرگ قدر، سند شريعت جاويد اسلام است.

پيشينه بحث
مساله‏«اعجاز قرآن‏»از دير زمان مورد بحث و نظر دانشمندان بوده است.شايداولين كسي كه در اين زمينه بحث كرده و مساله را به صورت كتاب يا يك رساله‏در آورده - طبق گفته ابن نديم[1] - محمد بن زيد واسطي(متوفاي 307)است.وي ازبزرگان اهل كلام مي‏باشد و كتاب‏هايي در اين زمينه به نام‏«الامامة‏»و«اعجاز القرآن‏في نظمه و تاليفه‏»نگاشته است.برخي پيش از او، ابو عبيدة‏معمر بن المثني(متوفاي 209)را ياد مي‏كنند، او كتابي در دو مجلد درباره اعجازقرآن نوشته است.هم چنين ابو عبيد قاسم بن سلام(متوفاي 224)كتابي در اعجازقرآن دارد.اما اين نوشته‏ها اكنون در دست نيست.
قديمي‏ترين اثري كه در اين زمينه در دست است، رساله‏«بيان اعجاز القرآن‏» نوشته ابو سليمان حمد بن محمد بن ابراهيم خطابي بستي[2] (متوفاي 388)است. اين اثر ضمن مجموعه‏اي با عنوان‏«ثلاث رسائل في اعجاز القرآن‏»اخيرا به چاپ‏رسيده است.مؤلف اين رساله، مساله اعجاز القرآن را از بعد«بياني‏»با شيوه‏اي‏جالب مطرح ساخته و درباره انتخاب واژه‏ها در قرآن و نكته سنجي‏ها متناسب وهمآهنگ سخن گفته و برجستگي قرآن را در اين انتخاب و چينش شگفت آور كاملاآشكار ساخته و به خوبي از عهده آن بر آمده است.
دو رساله ديگر اين مجموعه يكي تاليف ابو الحسن علي بن عيسي‏رماني(متوفاي 386)از بزرگان اهل كلام و انديشمندان جهان اسلام است. نوشته‏هاي او در زمينه‏هاي قرآني بسيار ارزشمند و مورد عنايت‏شيخ الطائفه‏ابو جعفر طوسي در تفسير گرانقدرش‏«التبيان‏»قرار گرفته است.
ديگري رساله‏«شافيه‏»نوشته شيخ عبد القاهر جرجاني(متوفاي 471)است.جرجاني پايه گذارعلوم بلاغت، به صورت علم مدون مي‏باشد.اين شخصيت‏بزرگ جهان علم وادب، سه نوشته ارجمند - در اين زمينه - براي هميشه به يادگار گذارده است: اسرارالبلاغة، دلايل الاعجاز و آخرين آن‏ها رساله‏«شافيه‏»است.رساله شافيه خلاصه وچكيده مباحث دو كتاب پيش را - كه به مثابه مقدمه براي وصول به اعجاز مي‏باشدبه گونه‏اي موجز و فشرده عرضه كرده است.وي خدمتي شايسته به عالم ادب در راه‏رسيدن به اعجاز قرآن انجام داده است.
ابوبكر باقلاني(متوفاي 403)و امام فخر رازي(متوفاي 606)، و كمال الدين‏زملكاني(متوفاي 651)هر يك كتابي مبسوط در اين زمينه نوشته و مساله اعجازقرآن را به گونه تفصيلي مورد بحث قرار داده‏اند.امام يحيي بن حمزه بن علي علوي‏زيدي(متوفاي 749) كتاب‏«الطراز في اسرار البلاغة و حقائق الاعجاز»را در سه‏مجلد نوشته كه در جلد سوم تمامي نكات بلاغي و اسرار بديع را بر آيه‏هاي قرآن‏پياده كرده، و به خوبي از عهده اين كار بر آمده است.جلال الدين سيوطي(متوفاي 910)نيز به طور گسترده كتابي در سه مجلد ضخيم با عنوان‏«معترك‏الاقران في اعجاز القرآن‏»به رشته تحرير در آورده است.
اخيرا كتاب‏ها و رساله‏هاي فراواني در زمينه اعجاز قرآن نوشته شده كه‏مشهورترين آن‏ها عبارت‏اند از: «المعجزة الخالدة‏»علامه سيد هبة الدين شهرستاني، «اعجاز القرآن‏»استاد مصطفي صادق رافعي، «النبا العظيم‏»استاد عبد الله دراز، «اعجاز قرآن‏»علامه طباطبايي.علاوه بر نوشته‏هايي نيز به عنوان مقدمه تفسير نوشته‏اندمانند مقدمه تفسير«آلاء الرحمان‏»شيخ محمد جواد بلاغي و«البيان‏»استاد آيت الله خويي.

معجزه يك ضرورت دفاعي
بدون شك معجزه براي پيامبران - به ويژه اولو العزم[3] - يك وسيله اثباتي به شمارمي‏رود تا سند نبوت و شاهد صدق دعوت آنان قرار گيرد و گواه آن باشد تا كه ازجهان غيب پيام آورده‏اند.لذا معجزه‏اي كه به دست آنان انجام مي‏گيرد بايد نشانه‏اي‏از«ما وراء الطبيعه‏»باشد، يعني كاري انجام گيرد كه طبيعت اين جهان از عهده‏انجام آن عاجز باشد، به همين جهت آن را«خارق العادة‏»[4] توصيف مي‏كنند، يعني‏بيرون از شعاع تاثيرات طبيعي مالوف(عوامل طبيعي شناخته شده و معروف)قرارگرفته است.
اكنون اين سؤال پيش مي‏آيد كه معجزه يك ضرورت تبليغي است‏يا ضرورت‏دفاعي؟يعني پيامبران دعوت خود را از همان روز نخست‏با معجزه آغاز مي‏كنند، يا موقعي كه با شبهه‏هاي منكرين رو به رو مي‏شوند معجزه ارائه مي‏دهند؟
سيره‏پيامبران و صراحت قرآن بر امر دوم دلالت دارد.اساسا هيچ پيامبري از همان آغاز، دعوت خود را با معجزه همراه ننمود، ولي هنگامي كه با منكران رو به رو گرديد ودرخواست معجزه نمودند - يا بدون در خواست و صرفا براي دفع شبهات آنان‏معجزه آورده است.دعوت انبيا عين صراحت‏حق است كه با فطرت اصيل انسان‏دم ساز و با عقل سليم هم آهنگ مي‏باشد.چيزي را مي‏گويند كه فطرت و عقل‏بشري بي‏درنگ و آزادانه آن را مي‏پذيرد. «وَبِالْحَقِّ أَنْزَلْنَاهُ وَبِالْحَقِّ نَزَلَ »[5]، ما قرآن را كه عين حقيقت است فرو فرستاديم[يعني حقيقتي آشكار و انكار ناپذير]و همين گونه‏فرود آمد.«لَهُ دَعْوَةُ الْحَقِّ»[6]، خدا را دعوتي است‏حق و روشن.«فَتَوَكَّلْ عَلَى اللَّهِ إِنَّكَ عَلَى الْحَقِّ الْمُبِينِ »[7]، بر خداي خود تكيه كن.راهي كه مي‏روي حق و آشكار است‏.
«ذَلِكَ الْكِتَابُ لا رَيْبَ فِيهِ »[8]، اين كتاب جاي ترديدي در آن نيست‏، يعني آن اندازه‏شواهد صدق، آن را فرا گرفته كه راه تشكيك و ترديد در آن را بسته است. «لَقَدْ جَاءَتْ رُسُلُ رَبِّنَا بِالْحَقِّ »[9]، پيامبران همگي حق آور بودند. »يَا أَيُّهَا النَّاسُ قَدْ جَاءَكُمُ الْحَقُّ مِنْ رَبِّكُمْ»[10]، اي مردم!آن چه را كه براي شما آمده صرفا حقيقت آشكاري است‏. « اللَّهُ الَّذِي أَنْزَلَ الْكِتَابَ بِالْحَقِّ وَالْمِيزَانَ » [11]، خداوندي كه كتاب و شريعت را حقيقتي آشكار ومعيار سنجش حق از باطل قرار داد.
از اين‏رو در جاي جاي قرآن تصريح شده كه صاحب نظران انديشمند، بي‏درنگ‏دعوت حق را مي‏پذيرند و به نداي حقيقت لبيك مي‏گويند.تنها كساني كه حق راخوشآيند ندارند يا با مصالح موهوم خويش سازگار نمي‏بينند، آن را نمي‏پذيرند، گر چه در دل به حق بودن آن اذعان و اعتراف دارند.« وَيَرَى الَّذِينَ أُوتُوا الْعِلْمَ الَّذِي أُنْزِلَ إِلَيْكَ مِنْ رَبِّكَ هُوَ الْحَقَّ وَيَهْدِي إِلَى صِرَاطِ الْعَزِيزِ الْحَمِيدِ » [12]، دانشمندان انديشمند به خوبي در مي‏يابند آن چه بر تو نازل گشته، صرف حقيقت است و به سوي راه حق‏تعالي كه عزيز و حميد است هدايت مي‏كند.
مقصود از عزيز، يگانه قدرت قاهره‏حاكم بر جهان هستي است و حميد به معناي ستوده و پسنديده است. «وَلِيَعْلَمَ الَّذِينَ أُوتُوا الْعِلْمَ أَنَّهُ الْحَقُّ مِنْ رَبِّكَ فَيُؤْمِنُوا بِهِ فَتُخْبِتَ لَهُ قُلُوبُهُمْ »[13]، تا دانشوران بدانند كه‏شريعت الهي محض حق است و آن را باور دارند و دل‏هايشان در برابر آن خاشع وحالت نرمش پيدا كند.
درباره فرهيختگان از ترسايان نجران در پيشگاه قرآن، با ستايش از آنان، چنين‏گويد: «وَإِذَا سَمِعُوا مَا أُنْزِلَ إِلَى الرَّسُولِ تَرَى أَعْيُنَهُمْ تَفِيضُ مِنَ الدَّمْعِ مِمَّا عَرَفُوا مِنَ الْحَقِّ»[14]، همين كه بشنوند آن چه را كه بر پيامبر نازل گشته، مي‏بيني ديدگانشان[از شدت‏شوق و وجد دروني]لبريز از اشك گردد، زيرا حق را دريافته‏اند.
آري، كساني كه حق ستيزند در برابر آن ايستادگي مي‏كنند:« لَقَدْ جِئْنَاكُمْ بِالْحَقِّ وَلَكِنَّ أَكْثَرَكُمْ لِلْحَقِّ كَارِهُونَ »[15]، ما آنچه كه آورديم حقيقت آشكاري است، ولي بيشترشما حق را خوش نداريد.« وَجَحَدُوا بِهَا وَاسْتَيْقَنَتْهَا أَنْفُسُهُمْ ظُلْمًا وَعُلُوًّا »[16]، گر چه[بازبان] آن را انكار نموده، ولي در دل آن را شناخته، باور داشته‏اند و اين انكار ناشي ازحالت ظلم و استكبار آنان است‏.
لذا طبق منطق قرآن، همواره حق آشكار است وباطل خود نما و براي پذيرفتن حق دليلي جز فطرت و حجتي جز خرد حاجتي‏نيست.براي حق جويان و حقيقت پويان دليلي روشن‏تر از بيان خود حق نمي‏باشدو به حجت و برهان نياز ندارد، زيرا حق، خود آشكار است و فطرت پاك آن را پذيرااست.
امام صادق عليه السلام در اين زمينه مي‏فرمايد: «سنت الهي بر آن جاري است كه هرگزحق با باطل اشتباه نگردد و هيچ حقي به صورت باطل جلوه ننمايد و هيچ باطلي‏به صورت حق نمود نكند».يعني حق خود جلوه‏گر است و جاي شبهه نمي‏گذارد.
آن گاه فرمود: «و لو لم يجعل هذا هكذا ما عرف حق من باطل‏» [17] .يعني اگر چنين نبودكه همواره حق خودنما باشد و از باطل خود را جدا سازد، هرگز راهي براي شناخت‏حق از باطل وجود نداشت.بدين معنا كه شناخت‏حق و جدا ساختن آن از باطل‏يك امر فطري و بديهي است و گرنه معياري براي جدايي حق از باطل وجودنداشت.اين يك اصل است كه پايه‏هاي تمامي شناخت‏ها بر آن استوار است، از جمله، شرايع و پيام‏هاي آسماني كه بر دست پيامبران عرضه مي‏شود، حقايق‏آشكاري است كه فطرت پاك، آن را پذيرا مي‏باشد.
در قرآن آن جا كه از«تحدي‏»و«اعجاز»سخن به ميان مي‏آيد، با جمله « وَإِنْ كُنْتُمْ فِي رَيْبٍ مِمَّا نَزَّلْنَا عَلَى عَبْدِنَا فَأْتُوا بِسُورَةٍ مِنْ مِثْلِهِ » [18] آغاز مي‏شود.همچنين آيات ديگر كه حالت‏شك و ترديد يا به عبارت روشن‏تر حالت تشكيك مشركان و منافقان ومقابله كنندگان با قرآن و اسلام را در نظر مي‏گيرد.
«أَمْ يَقُولُونَ تَقَوَّلَهُ بَلْ لا يُؤْمِنُونَ فَلْيَأْتُوا بِحَدِيثٍ مِثْلِهِ إِنْ كَانُوا صَادِقِينَ »[19], « أَمْ يَقُولُونَ افْتَرَاهُ قُلْ فَأْتُوا بِعَشْرِ سُوَرٍ مِثْلِهِ »[20]
«أَمْ يَقُولُونَ افْتَرَاهُ قُلْ فَأْتُوا بِسُورَةٍ مِثْلِهِ »[21]لذا مخاطبين به اين گونه هم آوردي خواهي(تحدي)، تنها كساني‏اند كه گفته‏اند:
«وَإِذَا تُتْلَى عَلَيْهِمْ آيَاتُنَا قَالُوا قَدْ سَمِعْنَا لَوْ نَشَاءُ لَقُلْنَا مِثْلَ هَذَا إِنْ هَذَا إِلا أَسَاطِيرُ الأوَّلِينَ »[22], «فَقَالَ إِنْ هَذَا إِلا سِحْرٌ يُؤْثَرُ »[23], « وَلَقَدْ نَعْلَمُ أَنَّهُمْ يَقُولُونَ إِنَّمَا يُعَلِّمُهُ بَشَرٌ »[24],«  قَالُوا مَا أَنْزَلَ اللَّهُ عَلَى بَشَرٍ مِنْ شَيْءٍ »[25]
اين گونه سخنان بي‏رويه هرگز از كساني كه به راستي، ايمان آوردند و از همان‏آغاز دعوت آن را پذيرفتند، صادر نگشته و هرگز اين گونه تحدي‏ها وهمآورد خواهي‏ها به آنان متوجه نبوده است، زيرا نيازي نبوده و اينان با فطرتي پاك‏و سرشتي ناآلوده به سراغ دعوت حق آمدند و آن را يافته و پذيرفتند.اساسا كساني‏از پيامبر اسلام و ديگر پيامبران درخواست معجزه مي‏كردند كه خواهان ايجاد شبهه‏و حالت ترديد در درون مردم بوده‏اند.
«قَالَ الَّذِينَ لا يَرْجُونَ لِقَاءَنَا ائْتِ بِقُرْآنٍ غَيْرِ هَذَا أَوْ بَدِّلْهُ»[26], « وَقَالُوا لَنْ نُؤْمِنَ لَكَ حَتَّى تَفْجُرَ لَنَا مِنَ الأرْضِ يَنْبُوعًا أَوْ تَكُونَ لَكَ جَنَّةٌ مِنْ نَخِيلٍ وَعِنَبٍ فَتُفَجِّرَ الأنْهَارَ خِلالَهَا تَفْجِيرًا أَوْ تُسْقِطَ السَّمَاءَ كَمَا زَعَمْتَ عَلَيْنَا كِسَفًا أَوْ تَأْتِيَ بِاللَّهِ وَالْمَلائِكَةِ قَبِيلا أَوْ يَكُونَ لَكَ بَيْتٌ مِنْ زُخْرُفٍ أَوْ تَرْقَى فِي السَّمَاءِ وَلَنْ نُؤْمِنَ لِرُقِيِّكَ حَتَّى تُنَزِّلَ عَلَيْنَا كِتَابًا نَقْرَؤُهُ قُلْ سُبْحَانَ رَبِّي هَلْ كُنْتُ إِلا بَشَرًا رَسُولا ». [27]
حضرت موسي عليه السلام با آن كه عصا و يد بيضاء هم راه داشت، آن را موقعي ارائه دادكه با انكار فرعونيان و مقابله قبطيان قرار گرفت و از او براي اثبات نبوت خويش‏دليل و نشانه خواستند.خداوند به موسي و هارون دستور مي‏دهد:« فَأْتِيَا فِرْعَوْنَ فَقُولا إِنَّا رَسُولُ رَبِّ الْعَالَمِينَ ، نزد فرعون رفته به او بگوييد: ما پيامبران پروردگارجهانيانيم‏».فرعون به آنان گفت: « وَمَا رَبُّ الْعَالَمِينَ ، پروردگار جهانيان چيست؟».
موسي گفت: « رَبُّ السَّمَاوَاتِ وَالأرْضِ وَمَا بَيْنَهُمَا إِنْ كُنْتُمْ مُوقِنِينَ ، پروردگار آسمان‏ها وزمين و آن چه در ميان آن دو مي‏باشد.اگر داراي باور دروني باشيد».يعني اگر به‏درون خود بنگري، شاهد صدق اين مدعا را در خود مي‏يابي.
فرعون از روي تمسخر به اطرافيان خود روي كرده گفت: « أَلا تَسْتَمِعُونَ ، آيانمي‏شنويد»كه موسي چه مطالب ناباوري را مطرح مي‏سازد؟موسي روي به آنان‏كرده و گفت: « رَبُّكُمْ وَرَبُّ آبَائِكُمُ الأوَّلِينَ ، پروردگار شما و پدران پيشين شما»نه مانندفرعون كه دعوي ربوبيت را تنها در اين برهه زماني دارد.
آن گاه فرعون با خشم و تمسخر گفت: « إِنَّ رَسُولَكُمُ الَّذِي أُرْسِلَ إِلَيْكُمْ لَمَجْنُونٌ ، پيامبري كه به سوي شما فرستاده شده ديوانه‏اي بيش نيست‏».موسي گفت: «خدايي را كه من مي‏خوانم پروردگار شرق و غرب و آن چه در آن ميانه است‏»كنايه‏از آن كه ادعاي ربوبيت تو صرفا به جهت‏سلطه بر ملك مصر و رود نيل است و بسي‏محدود و هرگز با گستره خدايي پروردگار جهان قابل قياس نيست و هرگز سلطه‏محدود با سلطه نامحدود قابل قياس نيست‏« قَالَ رَبُّ الْمَشْرِقِ وَالْمَغْرِبِ وَمَا بَيْنَهُمَا إِنْ كُنْتُمْ تَعْقِلُونَ ‏».لذا به انديشيدن دستور مي‏دهد.اين پاسخ در مقابل نسبت ديوانگي‏است كه فرعون به موسي داده است.
باز هم فرعون در خشم رفت و قاطعانه بدون هيچ دليل قانع كننده‏اي گفت: « لَئِنِ اتَّخَذْتَ إِلَهًا غَيْرِي لأجْعَلَنَّكَ مِنَ الْمَسْجُونِينَ ، اگر جز من، خدايي برگزيني تو را از[جمله]زندانيان خواهم ساخت‏».موسي با ملايمت گفت: « أَوَلَوْ جِئْتُكَ بِشَيْءٍ مُبِينٍ ، گر چه‏براي تو دليل آشكاري[بر صحت دعوي خويش]بياورم؟!».فرعون گفت: « فَأْتِ بِهَا إِنْ كُنْتَ مِنَ الصَّادِقِينَ ، بياور اگر راست مي‏گويي‏».آن گاه حضرت موسي، عصا و يدبيضاء را ارائه داد« فَأَلْقَى عَصَاهُ فَإِذَا هِيَ ثُعْبَانٌ مُبِينٌ وَنَزَعَ يَدَهُ فَإِذَا هِيَ بَيْضَاءُ لِلنَّاظِرِينَ ».با افكندن عصا و تبديل آن به ماري عظيم الجثه و هول‏ناك و بيرون آوردن دست ازآستين و درخشيدن آن با نور سفيدي خيره كننده، معجزه خود را ارائه داد كه در اين هنگام فرعون از وحشت آن را سحر خوانده در صدد مقابله بر آمد. [28]
در سوره ابراهيم به طور عموم تقاضاي معجزه را از جانب كساني ياد آور شده كه‏حالت انكار داشته‏اند، همان گونه كه درباره پيامبر اسلام ياد آور شديم. حضرت ‏موسي عليه السلام آن جا كه با قوم خود و نافرماني‏هايي كه مي‏كردند روبرو شد به آنان ياد آورمي‏شود:
«أَلَمْ يَأْتِكُمْ نَبَأُ الَّذِينَ مِنْ قَبْلِكُمْ قَوْمِ نُوحٍ وَعَادٍ وَثَمُودَ وَالَّذِينَ مِنْ بَعْدِهِمْ لا يَعْلَمُهُمْ إِلا اللَّهُ جَاءَتْهُمْ رُسُلُهُمْ بِالْبَيِّنَاتِ فَرَدُّوا أَيْدِيَهُمْ فِي أَفْوَاهِهِمْ وَقَالُوا إِنَّا كَفَرْنَا بِمَا أُرْسِلْتُمْ بِهِ وَإِنَّا لَفِي شَكٍّ مِمَّا تَدْعُونَنَا إِلَيْهِ مُرِيبٍ قَالَتْ رُسُلُهُمْ أَفِي اللَّهِ شَكٌّ فَاطِرِ السَّمَاوَاتِ وَالأرْضِ يَدْعُوكُمْ لِيَغْفِرَ لَكُمْ مِنْ ذُنُوبِكُمْ وَيُؤَخِّرَكُمْ إِلَى أَجَلٍ مُسَمًّى قَالُوا إِنْ أَنْتُمْ إِلا بَشَرٌ مِثْلُنَا تُرِيدُونَ أَنْ تَصُدُّونَا عَمَّا كَانَ يَعْبُدُ آبَاؤُنَا فَأْتُونَا بِسُلْطَانٍ مُبِينٍ قَالَتْ لَهُمْ رُسُلُهُمْ إِنْ نَحْنُ إِلا بَشَرٌ مِثْلُكُمْ وَلَكِنَّ اللَّهَ يَمُنُّ عَلَى مَنْ يَشَاءُ مِنْ عِبَادِهِ وَمَا كَانَ لَنَا أَنْ نَأْتِيَكُمْ بِسُلْطَانٍ إِلا بِإِذْنِ اللَّهِ وَعَلَى اللَّهِ فَلْيَتَوَكَّلِ الْمُؤْمِنُونَ وَمَا لَنَا أَلا نَتَوَكَّلَ عَلَى اللَّهِ وَقَدْ هَدَانَا سُبُلَنَا...»[29]
آيا سرگذشت‏پيشينيان را نشنيده‏ايد كه پيامبرانشان با دلايلي روشن آمدند، ولي آنان از روي‏تمسخر خنده‏وار دست‏بر دهان نهاده [30] و گفتند: ما به آن چه آورده‏ايد باور نداريم ودر شك و ترديد مي‏باشيم.پيامبران به آنان گفتند: مگر درباره صانع متعال جاي‏شكي وجود دارد؟او شما را مي‏خواند تا مورد مهر خود قرار دهد و فرصتي است‏كه در اختيار شما قرار داده است.گفتند: شما همانند ما بشر هستيد و مي‏خواهيد مارا از آن چه پدرانمان مي‏پرستيدند باز داريد، پس دليل قوي و روشن ارائه دهيد كه‏پيامبريد.پيامبران به ايشان گفتند آري ما بشري بيش نيستيم و از خود مايه‏اي‏نداريم.خداي بر ما منت نهاده و اگر او بخواهد هر آينه معجزه‏اي كه نشان‏گر صحت‏گفتار ما باشد، ارائه خواهيم داد و به خدا پناه مي‏بريم كه راه را به ما نشان‏داده است‏.
شواهد بر اين واقعيت‏بسيار است كه ارائه معجزه هنگامي بوده كه انبيا عليهم السلام با شبهات منكرين و تشكيك معاندين رو به رو مي‏شدند كه براي رفع شبهه و دفع‏تشكيك، ارائه معجزه ضرورت مي‏يافت و گرنه در رويارويي با پاك انديشان روشن‏ضمير، نيازي به معجزه نبوده بلكه همان ارائه حق، بزرگترين شاهد صدق آنان‏محسوب مي‏گرديد.
از اين‏رو معجزه هم چون شمشير براي شكستن سدهاي ايجاد شده در سر راه ‏پيشرفت دعوت حق به كار رفته است.شمشير براي زدودن موانع خارجي است كه‏دشمن از روي عجز و نداشتن منطق صحيح به وجود مي‏آورد و در صدد ايجادمحاصره يا ريشه كن كردن بنياد حق بر مي‏آيد و معجزه براي درهم فرو ريختن تمامي‏شبهاتي بوده كه دشمنان - به گمان خود - از آن حصاري به وجود آورده بودند.
پس كاربرد معجزه و شمشير اساسا براي ارائه دعوت و اثبات حقانيت آن نبوده، بلكه در رتبه دوم و هنگام برخورد با موانع از آن‏ها استفاده شده است.لذا هر دو، وسيله دفاعي به شمار مي‏روند نه وسيله تبليغي محض.

پي نوشت ها:
[1] . ر.ك: الفهرست، ص 63 آن جا كه از علوم قرآني سخن مي‏گويد و ص 259 آن جا كه از مذاهب اهل اعتزال بحث مي‏كند.(چاپ قاهره-الاستقامة).
[2] . بست: شهركي در نزديكي كابل محل اقامت وي بوده است.ر.ك: مقدمه كتاب‏«ثلاث رسائل في اعجاز القرآن‏».و نيز مقدمه التمهيد، ج 1، ص 8.
[3] . پيامبران اولو العزم پيامبراني‏اند كه داراي شريعتي نو و كتابي تازه باشند، آنان پنج نفرند: نوح و ابراهيم و موسي و عيسي و محمد صلي الله عليه و آله.
[4] . يعني خارج از محدوده عوامل مؤثر كه متعارف و شناخته شده است.ولي هرگز بر خلاف ناموس طبيعت نيست، چه اين كه قانون عليت، طبيعي و خدشه بردار نيست.تنها علت‏به وجود آمدن معجزه، غير متعارف بودن آن است ولي براي بشريت امكان شناخت آن بر اساس موازين طبيعي هرگز ميسر نيست و گرنه هيچ پديده‏اي در صحنه هستي بدون علت متناسب خود، امكان وجود ندارد و علت العلل اراده خداوندي است و چگونگي تاثير در باب عليت نيز تحت اراده او است كه مي‏تواند دگرگون سازد يا سرعت‏بخشد و معجزه از همين طريق صورت مي‏گيرد.لذا خارق العاده مي‏گويند نه خارق الطبيعه.
[5] . اسراء 17: 105.
[6] . رعد 13: 14.
[7] . نمل 27: 79.
[8] . بقره 2: 2.
[9] . اعراف 7: 43.
[10] . يونس 10: 108.
[11] . شوري 42: 17.
[12] . سبا 34: 6.
[13] . حج 22: 54.
[14] . مائده 5: 83.
[15] . زخرف 43: 78.
[16] . نمل 27: 14.
[17] . برقي، محاسن، كتاب مصابيح الظلم، ج 1، ص 277، شماره 394.
[18] . بقره 2: 23.
[19] . طور 52: 34-33.
[20] . هود 11: 13.
[21] . يونس 10: 38.
[22] . انفال 8: 31.
[23] . مدثر 74: 25-24.
[24] . نحل 16: 103.
[25] . انعام 6: 91.
[26] . يونس 10: 15.
[27] . اسراء 17: 93-90.
[28] . ر.ك: سوره شعراء آيات(34-16)و سوره اعراف آيات(110-103).
[29] . ابراهيم 14: 12-9.
[30] . اين حالتي است كه براي تمسخر انجام مي‏دهند، مانند آن كه خنده‏شان گرفته دست‏بر دهن مي‏نهند.

محمد هادي معرفت - علوم قرآني, ص342
مطالب مرتبط :
* نام و نام خانوادگی :
* متن نظر :