امروز:
چهار شنبه 3 خرداد 1396
بازدید :
922
ويژگيهاي بيان معارف در قرآن

براي فهم محتواي هر كتابي نخست لازم است خصوصيّات زباني و بياني آن را بشناسيم و بر همين اساس، در استفاده از معارف قرآن كريم ضروري است كه با ويژگيهاي قرآن در بيان معارف خود، آشنا باشيم تا اوّلاً بتوانيم آن معارف بلند را به خوبي و در سطحي والا دريابيم، و ثانياً به ابهاماتي كه درباره‌ي شيوه‌ي بيان قرآن در برخي اذهان وجود دارد، پاسخ داده شود. در ذيل، چند ويژگي از ويژگيهاي تفهيم معارف در قرآن نشان داده مي‌شود؛ گرچه به بعضي از آنها در ضمن مباحث گذشته اشاره‌أي شده است.

1ـ بيان ساده و بيان عميق
انسانها فرهنگي مشترك به نام «فطرت الهي» دارند، ليكن در هوشمندي و استعدادهاي فكري و ذهني يكسان نيستند، بلكه: «النّاس معادن كمعادن الذّهب و الفضّة»[1] مردم مانند معادن طلا و نقره هستند.
كتابي كه جهان شمول است بايد معارف فطري را با روشهاي متفاوت و در سطوح متعدد بيان كند تا هيچ محقّقي به بهانه‌ي سطحي بودن مطلب، خود را از آن بي‌نياز نپندارد و هيچ ساده انديشي به بهانه‌ي پيچيدگي و عميق بودن معارف، خود را از آن محروم نبيند.
از اين رو قرآن كريم گذشته از راه حكمت وموعظه و گفتگوي نيكو ره آورد خويش را نشان مي‌دهد: « ادْعُ إِلى سَبِيلِ رَبِّكَ بِالْحِكْمَةِ وَ الْمَوْعِظَةِ الْحَسَنَةِ وَ جادِلْهُمْ بِالَّتِي هِيَ أَحْسَنُ»[2] مي‌كوشد تا از راه «مثال آوردن» بسياري از معارف بلند را پايين بياورد تا مردم عادي بتوانند در سايه‌ي چنگ زدن به «مَثَل» بالا روند و از «موعظه» بهره‌مند گردند و از «گفتگوي نيكو» طرفي بندند و از «حكمت» سرشار شوند و از معقول به مشهود و از حصول به حضور و از غيب به شهود و از علم به عين و از منزل اطمينان به مقصد ملاقات خداي سبحان رسند و از آنجا سير بي كران «من اللهِ الي اللهِ في اللهِ» را با نواي «آه من قلّة الزّاد و بُعد السفر و طول الطريق»[3] و با مشاهده‌ي مقصود و حيرت ممدوح «ربّ زدْني فيك تحيّراً» ادامه دهد و با درخواست امامان معصوم ـ عليهم السّلام ـ هماهنگ شوند كه فرمودند: «إلهي هبْ لي كمال الانقطاع إليك و أنِر أبصار قلوبنا بضياء نظرها إليك حتي تخرق أبصار القلوب حجب النور فتصل إلي معدن العظمه و تصير أرواحنا معلّقةً بعزّ قُدسك».[4]
قرآن كريم براي متوسّطين مردم از برهان و حكمت استفاده مي‌كند و از اين طريق معارف را بدانها مي‌رساند ولي براي انسانهاي ساده انديشي كه برهان و استدلال برايشان قابل هضم نيست، از مثال آوردن براي رقيق و ساده شدن معارف سنگين استفاده مي‌كند؛ اين خصوصيّت غالباً در كتابهاي عقلي و استدلالي وجود ندارد. راه « مثال آوردن» همانطور كه درمنطق آمده، غير از راه «حدّ» و «رسم» است؛ زيرا نه ذاتيات شيء مورد تعريف در آن مي‌آيد و نه عوارض ذاتي آن، بلكه برخي از نمونه‌هاي مشابه ياد مي‌شود مثل اينكه در تعريف نفس آدمي مي‌گويند: نفس در بدن همانند ناخدا در كشتي است. تا اين مثال زمينه‌أي براي بازشناسي نفس باشد.
خداي سبحان در قرآن كريم مي‌فرمايد: « وَ لَقَدْ ضَرَبْنا لِلنَّاسِ فِي هذَا الْقُرْآنِ مِنْ كُلِّ مَثَلٍ لَعَلَّهُمْ يَتَذَكَّرُونَ»[5] يعني ما در اين قرآن براي مردم از هر گونه مَثَل مي‌آوريم تا آنان متذكّر شوند. در استفاده‌ي از مَثَل اين نكته را بايد در نظر داشت كه نبايد در محدوده‌ي مَثَل توقف كرد بلكه بايد آن را روزنه‌أي به جهان وسيع «مورد مثال» دانست و از اين مسير گذشت و از مرحله‌ي علم، به قلّه‌ي عقل سفر كرد و سپس از آن سكّوي رفيع و بلند، به كنگره‌ي مشاهده كردن پرواز نمود و فقط به مقام مقدّس خداوندي تعلّق يافت و ديگر هيچ:
غلام همّت آنم كه زير چرخ كبود            ز هر چه رنگ تعلق «تعيّن» پذيرد آزاد است
در قرآن كريم آياتي وجود دارد كه غير از افراد مخصوص كسي آنها را نمي‌فهمد، ولي هيچ مطلبي در قرآن نيست جز اينكه براي همگان قابل فهم است؛ زيرا محتواي همان آيات بلند را خداي سبحان در آيات ديگري ترقيق فرموده و به طور ساده، به صورت مَثَل، يا داستان و يا با بيان ساده‌ي همه كس فهم، بيان كرده است. به عنوان نمونه درباره‌ي علم غيب خود مي‌فرمايد « وَ عِنْدَهُ مَفاتِحُ الْغَيْبِ لا يَعْلَمُها إِلاَّ هُوَ»[6] يعني كليدهاي غيب نزد ذات مقدّس خدا است و هيچ كس جز او، علم بدانها ندارد، اين آيه را توده‌ي مردم نمي‌فهمند كه «مفاتح غيب» يعني چه. ولي خداي سبحان پس از اين فراز از آيه، مسئله را به صورتي بيان مي‌كند كه همگان مي‌توانند بفهمند: « وَ يَعْلَمُ ما فِي الْبَرِّ وَ الْبَحْرِ وَ ما تَسْقُطُ مِنْ وَرَقَةٍ إِلاَّ يَعْلَمُها»[7] يعني خداوند به آنچه كه در خشكي و درياست آگاه است و هيچ برگي از درختي نمي‌افتد جز اينكه او خبر دارد. اگر چه عموم مردم آن فراز بلند آيه را نمي‌فهمند ولي همان محتوا را در سطحي نازلتر و رقيقتر در جملات بعدي درك مي‌كنند، البته بايد اعتراف كرد كه قدرت مَثَل همانند قدرت حدّ يا رسم نيست تا به خوبي مُعرَّف را بشناساند، ليكن سهم زياد آن در تفهيم مورد مثل قابل انكار نيست.

2ـ ظِرافت و تنوع در بيان مَثَلها
انسان هرچه ساده انديش تر باشد، احتياجش به مَثَل بيشتر است و به همين دليل اگر مثلاً استاد رياضي بخواهد مسائل هندسي را براي نوآموزي مطرح كند، حتماً بايد از مَثَل كمك بگيرد؛ قرآن كريم نيز در نشان دادن معارف گوناگون خود، از مَثَلهاي متعدّد استفاده كرده و در عرضه‌ي مثلهاي ظريف خود، تنوع را اعمال نموده است. خداي سبحان درباره‌ي ظرافت مَثَلهاي قرآن مي‌فرمايد: « تِلْكَ الْأَمْثالُ نَضْرِبُها لِلنَّاسِ وَ ما يَعْقِلُها إِلاَّ الْعالِمُونَ»[8] يعني اين مثلها با آنكه بسيار ساده‌اند، ولي فهم آنها نياز به علم دارد تا وسيله‌أي براي رسيدن به عقل باشد.
در استفاده‌ي از مثَل بين متفكّران دو نظر وجود دارد: برخي مي‌گويند اين مثل‌ها در حدّ تشبيه عرفي است و تنها براي نزديك کردن مطلب به ذهن آورده شده است، و گروهي ديگر مي‌گويند اين مَثَل‌ها براي وصف و بيان وجود مثالي مطلب آمده و حقيقت مورد مثال را بيان مي‌كند. مثلاً در آنجا كه قرآن كريم مي‌فرمايد: «مَثَلُ الَّذِينَ حُمِّلُوا التَّوْراةَ ثُمَّ لَمْ يَحْمِلُوها كَمَثَلِ الْحِمارِ يَحْمِلُ أَسْفاراً»[9] برخي مي‌گويند: در اين آيه‌ي كريمه، كساني كه از كتب الهي چيزي نمي‌فهمند، به الاغ تشبيه شده‌اند؛ زيرا الاغ چيزي نمي‌فهمد و از محتواي كتاب‌هايي كه بر پشت او گذاشته‌اند بي‌خبر است. ولي برخي ديگر معتقدند كه اين مَثَل بيان كننده‌ي واقعيّت دروني كساني است كه عمداً مجاري ادراك و تعقل معارف الهي را بسته‌اند؛ در هر موطني هم كه حقيقت ظهور كند، واقعيّت مَثَلها نيز ظهور مي‌كند و به همين دليل خداي سبحان منكران قرآن را كور معرّفي مي‌كند: « صُمٌّ بُكْمٌ عُمْيٌ فَهُمْ لا يَعْقِلُونَ»[10] مقصود خداي سبحان اين است كه كافران ومنافقان اگر چه از نظر حواس ظاهري بينا و شنوا و گويا هستند ولي واقعيّت دروني آنها كر و گنگ و كور است و براي اثبات اين نظر هم به آياتي از قرآن استدلال مي‌كنند، مانند آيه‌ي « لا تَعْمَى الْأَبْصارُ وَ لكِنْ تَعْمَى الْقُلُوبُ الَّتِي فِي الصُّدُورِ»[11] يعني، ديده‌هاي قلب‌هاي اينها واقعاً كور است و لذا همين افراد در قيامت كور محشور شده مي‌گويند: « رَبِّ لِمَ حَشَرْتَنِي أَعْمي وَ قَدْ كُنْتُ بَصِيراً»[12] پروردگارا چرا من را كور محشور كرده‌أي و حال آنكه در دنيا بصير و بينا بودم؟
از رواياتي كه مؤيد اين معناست، سخن رسول خدا ـ صلّي الله عليه و آله ـ درباره‌ي مردي است كه دو همسر دارد و بين آنها عدالت را مراعات نمي‌كند. حضرت در وصف او فرمود: «جاء يوم القيامة مغلولاً مائلاً شقه حتي يدخل النار»[13] در روز قيامت در حالي پا به عرصه‌ي محشر مي‌گذارد كه بدن او به دو نيمه تقسيم شده و نيمي از آن مايل است! اين حقيقت عمل انسان بي‌عدالت است كه به اين صورت ظهور مي‌كند، محكمه‌ي قيامت نظير محكمه‌ي دنيا نيست كه جزايش اعتباري باشد، بلكه آنچه انسان در دنيا انجام داده، در قيامت ظهور مي‌كند و باطن متن عمل مشاهده مي‌شود.
خداي سبحان مي‌فرمايد: «لَقَدْ ضَرَبْنا لِلنَّاسِ فِي هذَا الْقُرْآنِ مِنْ كُلِّ مَثَلٍ»[14] و نيز فرمود « وَ لَقَدْ صَرَّفْنا فِي هذَا الْقُرْآنِ لِلنَّاسِ مِنْ كُلِّ مَثَلٍ»[15] يعني براي بيان معارف و حقايق از هر گونه مثلي در قرآن آورده‌ايم. دقّت در مثلهاي قرآن نشان مي‌دهد كه چه در محتواي مَثَل و چه در قالب آن، تنوّع و تفنّن رعايت شده است. از نظر قالب مثال زدن؛ گاهي تشبيه مفرد به مفرد است، گاهي تشبيه جمع به مفرد، گاهي نيز تشبيه جمع به جمع است. از نظر محتوا نيز خداوند گاهي به نور و زيت و مشكات، و گاهي به گمشدگان بيابان در شب و جويندگان سراب در روز، و گاهي به الاغ و عنكبوت و مگس و ... مثال مي‌زند و در مثال آوردن تنوّع را رعايت مي‌فرمايد.
مخالفين قرآن مي‌گفتند شأن خداوند به گونه‌أي است كه نبايد به مگس و عنكبوت و مانند آن مَثل بزند؛ زيرا اينها موجودات پستي هستند و تناسبي با بزرگي خداوند ندارند.خداي سبحان در پاسخ به اين اشكال ظاهر بينانه مي‌فرمايد: « إِنَّ اللَّهَ لا يَسْتَحْيِي أَنْ يَضْرِبَ مَثَلاً ما بَعُوضَةً فَما فَوْقَها»[16] اينجا جاي حيا نيست و براي بيان حقايق و معارف در سطح فهم مردم بايد به موجودات گوناگون مثل زد و اين هيچ سستي ندارد.
خداي سبحان در ترسيم ضعف بتهاي مشركين مي‌فرمايد « يا أَيُّهَا النَّاسُ ضُرِبَ مَثَلٌ فَاسْتَمِعُوا لَهُ إِنَّ الَّذِينَ تَدْعُونَ مِنْ دُونِ اللَّهِ لَنْ يَخْلُقُوا ذُباباً وَ لَوِ اجْتَمَعُوا لَهُ وَ إِنْ يَسْلُبْهُمُ الذُّبابُ شَيْئاً لا يَسْتَنْقِذُوهُ مِنْهُ ضَعُفَ الطَّالِبُ وَ الْمَطْلُوبُ»[17] اين بتهاي چوبي و سنگي و انسي وجنّي و آسماني و زميني كه مي‌پرستيد، توان آن را ندارند كه مگسي را خلق كنند و اگر مگس، چيزي را از اين معبودهاي دروغين شما بربايد، توان استرداد آن را نيز ندارند. منشأ ضعف طلب‌كننده يا عدم علم و آگاهي او است و يا عدم قدرت و توان حركت او، به هر تقدير، بتها براي حفظ خود ضعيفند، و از طرف ديگر تاكنون بشر نتوانسته در قبال حشرات ديدني و ناديدني از خود دفاع كند و هرگز با پيشرفت علم و تكنولوژي نيز چنين تواني را ندارد؛ زيرا هر كدام از صنايع پيشرفته ممكن است با آفرينش ذرّات ناديدني ديگر همراه گردد كه توان انسان را بگيرد همان گونه كه مگس ضعيف است معبودهاي منكران نيز ضعيفند.
بنابراين، اعتراض كافران به نحوه‌ي مثال آوردن قرآن درست نيست چون اقتضاي تعدّد و تنوّع معارف، تعدّد و تنوّع مثال است، علاوه بر اينكه حقير بودن چيزي، به ظاهر و كوچكي جثّه و اندام آن نيست؛ به تعبير حضرت صادق ـ سلام الله عليه ـ «مگس» تمام مزاياي فيل را دارد به اضافه‌ي دو شاخك كه فيل ندارد.[18] پس نمي‌توان كوچكي جثّه و اندام را، معيار و ميزان حقارت و پستي قرار داد، چه اينكه بزرگي جثّه و كلاني اندام، معيار عظمت آفرينش آن نيست، عمده در تشخيص معيار، همانا دستگاه دقيق و اعجاب آور خلقت منظّم و هماهنگ علمي و عملي موجود زنده است.

3ـ بيان قصص و شيوه‌ي آن
قرآن كريم داستان پيامبران و تاريخ ملّت‌هاي گذشته را نقل كرده ليكن نه چون تاريخ نويسان و قصّه پردازان، بلكه قسمت‌هايي از تاريخ آن بزرگان و امّتهاي آنان را كه با هدف هدايتگري خود هماهنگ است بيان فرموده است، قصّه نويسان در نوشتن يا نقل قصّه‌هاي خود وارد جزئيات قضايا مي‌شوند و مخاطب خود را سرگرم مي‌كنند ولي قرآن چنين روشي ندارد.
به عنوان مثال، در ماجراي فرزندان آدم مي‌فرمايد: «وَ اتْلُ عَلَيْهِمْ نَبَأَ ابْنَيْ آدَمَ بِالْحَقِّ إِذْ قَرَّبا قُرْباناً فَتُقُبِّلَ مِنْ أَحَدِهِما وَ لَمْ يُتَقَبَّلْ مِنَ الْآخَرِ قالَ لَأَقْتُلَنَّكَ قالَ إِنَّما يَتَقَبَّلُ اللَّهُ مِنَ الْمُتَّقِينَ* لَئِنْ بَسَطْتَ إِلَيَّ يَدَكَ لِتَقْتُلَنِي ما أَنَا بِباسِطٍ يَدِيَ إِلَيْكَ لِأَقْتُلَكَ إِنِّي أَخافُ اللَّهَ رَبَّ الْعالَمِينَ»[19] يعني أي پيامبر؛ خبر دو فرزند آدم را به حق بر آنها تلاوت كن؛ آن زمان كه هر دو نفرشان، قرباني دادند ولي از يكي از آنها پذيرفته شد و آن ديگري كه از او پذيرفته نشد به برادر خود گفت حتماً تو را مي‌كشم برادر تهديد شده به او گفت خدا تنها از پرهيزكاران مي‌پذيرد. اگر تو براي كشتن من دست دراز كني، من هرگز به قتل تو دست نمي‌گشايم؛ چون از پروردگار جهانها و جهانيان مي‌ترسم. من مي‌خواهم كه تو با گناه من و گناه خود در دوزخ جاي گيري و از اصحاب آتش بشوي. نفس نيرنگ باز، كم‌كم او را به كشتن برادرش ترغيب كرد و برادرش را كشت و از زيانكاران شد. سپس خداوند زاغي را فرستاد كه در زمين كندوكاو مي‌كرد تا به او نشان دهد كه چگونه جسد برادر خود را دفن كند او گفت: واي برمن! آيا من نتوانستم مثل اين زاغ باشم و جسد برادرم را دفن كنم؟ و سرانجام از نادمان گرديد.
همه‌ي ماجراي هابيل و قابيل در قرآن، همين آيات فوق است كه درسهاي فراواني را به همراه خود دارد: اينكه خداوند اعمال خوب را تنها از پرهيزكاران مي‌پذيرد، اينكه بي‌تقوايي انسان را به حسادت مي‌كشد و حسادت انسان را به قتل برادر خود وادار مي‌كند، اينكه متّقين از كرامت نفس برخوردارند و دست به اعمال پستي مانند قتل برادر نمي‌زنند و قصاص قبل از جنايت نمي‌كنند، اين كه نفس انسان اول «نيرنگ‌باز» است سپس «امركننده به بدي» مي‌شود و آهسته آهسته انسان را به بديها مي‌كشاند، اينكه انسان موجود ضعيفي است و بسياري از چيزها را حتّي به اندازه‌ي زاغي نمي‌داند، اينكه عاقبت تبه‌كاري و پستي ندامت و پشيماني است، اينها و برخي نكات ديگر براي انسان درس آموز است و قرآن كريم در اين قصّه آنها را آورده است.
امّا اين نكته كه چرا قرباني كردند؟ منشأ قرباني، ازدواج با همسر زيبا بود يا چيز ديگر؟ در كجا و چه زماني بود؟ اين امور را قرآن بيان نفرموده است و اگر رواياتي هم دراين زمينه باشد، مرسل است و چندان قابل اعتماد نيست و بايد دقّت كرد كه خرافات و اسرائيليات در توضيح و تشريح قصّه‌هاي قرآني وارد نشود.
قرآن كريم در قصّه‌هاي خود هرگاه سخني را از كسي نقل كند، اگر باطل باشد، به نحوي بطلان آن را اعلام مي‌كند، و در صورتي كه حق باشد با بيان جمله‌أي تصديق آميز يا با تثبيت همان مطلب آن را تأييد مي‌كند. عبرت آموزي و بيان سنّت‌هاي الهي از ديگر ويژگيهاي قصّه‌هاي قرآني است كه در گذشته به آن اشاره شد و ضرورتي در تكرار نيست.

4ـ فرق بيان تمثيلي از بيان حقيقي
قرآن كريم قصّه‌هاي فراواني را از انبياي الهي و سرگذشت اقوام و افراد آورده است كه همگي بيان كننده‌ي وقايع و حقايقي است كه در گذشته رخ داده است و قرآن آنها را بدون كم و كاست ذكر نموده. چنانكه درباره‌ي هابيل و قابيل مي‌فرمايد: « وَ اتْلُ عَلَيْهِمْ نَبَأَ ابْنَيْ آدَمَ بِالْحَقِّ»[20]: ماجراي فرزندان آدم را به «حق» براي اينان تلاوت كن. اين تعبير نشان مي‌دهد كه هم اصل ماجرا واقع شده و امر حقيقي است نه تخيّلي، و هم نقلِ آن آميخته به تخيّل نيست؛ پس نقل و منقول هر دو حق‌اند. بنابراين، ويژگي قصّه‌هاي قرآن، حقيقي بودن آنهاست. قرآن اسطوره و افسانه نيست و نظير كتاب كليله و دمنه و مانند آن نيست كه در آنها افسانه‌هايي براي اهدافي ساخته شوند و حقيقي نباشند، البتّه ممكن است كه اهداف هم صحيح باشد و آن قصّه‌هاي تخيّلي و ساخته شده، پندآموز باشند ولي قرآن كريم چنين كاري را نكرده، بلكه هر داستاني كه نقل مي‌كند، هم حقيقي است و هم نتايج حقّي را به همراه دارد.
قصّه‌هاي قرآن غير از مثال آوردن است، مثال آوردن عبارت از تنزيل و رقيق كردن معارف بلند به وسيله‌ي مَثَل آوردن است ولي قصّه‌هاي قرآني، بازگو كردن متن ماجراي واقعي گذشتگان است؛ قرآن كريم بين اين دو مطلب جدا كرده و هرگز اجازه نمي‌دهند كه اين دو به يكديگر آميخته شوند و مخاطبان را به اشتباه اندازند.
هرجا قرآن بيان تمثيلي دارد براي آن قرينه‌أي مي‌آورد تا از اشتباه جلوگيري كند مثلاً در سوره‌ي مباركه‌ي «حشر» براي عظمت قرآن، مثالي مي‌آورد و در پايان آن مي‌فرمايد « تِلْكَ الْأَمْثالُ نَضْرِبُها لِلنَّاسِ لَعَلَّهُمْ يَتَفَكَّرُونَ»[21] اگر در بيان مطلبي پيش از آن يا پس از آن قرينه‌أي بر تمثيلي بودن وجودداشت به طوري كه همراه با شاهد باشد، معلوم مي‌شود مثال است وگرنه آن مطلب ماجرايي حقيقي است كه رخ داده يا واقع مي‌شود يعني تمام آنچه گفته شد يا بازگو مي‌شود، حقيقتي است كه اتفّاق افتاده يا رخ مي‌دهد، واگر در مواردي، در كنار بيان حقيقي، عبارت « وَ اضْرِبْ لَهُمْ مَثَلاً»[22] يا مانند آن آمده باشد براي نفي خصوصيت فرد واقع شده مي‌باشد ونشان مي‌دهد كه آن مورد، نمونه و مثالي براي جامع و كلي است. دراين گونه از موارد، تمثيل به معناي بيان نمونه است نه به عنوان تشبيه اما در مواردي كه چيزي واقع نشده است، تمثيل به معناي تشبيه است نه ذكر فرد و نمونه.
بنابراين، چون قرآن حق محض است، همان طور كه در محتوا حق است، در نحوه‌ي بيان نيز حقّ است و ذهن مخاطب را به باطل و انحراف نمي‌كشاند. و هرگز مورد خيال را به جاي واقع بازگو نمي‌كند و مطلب تخيّلي را تحقّقي نمي‌داند.

5ـ كنايه گويي و رعايت ادب
از ويژگيهاي بياني قرآن، كنايه‌گويي و ادب آموزي آن است، در روايات شريفه آمده است كه خداي سبحان با حيا سخن مي‌گويد «إن الله تعالي حيي»[23] قرآن كريم از الفاظ قبيح و مستهجن استفاده نمي‌كند، بلكه براي بيان معاني قبيح الفاظ كنايي را به كار مي‌برد تا رعايت ادب شده باشد و از اين رهگذر، مخاطبان خود را به ادب هر چه بيشتر و حياي بجا، دعوت كند. مثلاً براي مقاربت و روابط زناشويي از كلمات كنايي مانند «مسّ» يا «رفث» استفاده مي‌كند. «مسّ» به معناي تماس و ارتباطي است كه در لمس كردن چيزي ايجاد مي‌شود و «رفث» به معناي تمايل عملي به زنان است. درباره‌ي تيمّم بدل از غسل نيز مي‌فرمايد: « أَوْ لامَسْتُمُ النِّساءَ فَلَمْ تَجِدُوا ماءً فَتَيَمَّمُوا صَعِيداً طَيِّباً»[24] اگر زنان خود را لمس كرديد و آبي براي غسل نيافتيد پس بدل از آن، با صعيد پاك تيمم كنيد. لمس در اين آيه تعبير كنايي از ارتباط زناشويي است وگرنه لمس كردن زنان غسلي ندارد. در احكام روزه نيز فرمود « أُحِلَّ لَكُمْ لَيْلَةَ الصِّيامِ الرَّفَثُ إِلى نِسائِكُمْ»[25] يعني تمايل همگي شما به زنانتان و ارتباط با آنها در شب روزه براي شما حلال است. در اينجا نيز مقصود عمل زناشويي است. قرآن كريم در مورد قضاي حاجت و تخليه‌ي زوايد نيز تعبير كنايي «غائط» را به كار برده در حالي كه اين كلمه به معناي مكان پست است ولي چون در گذشته براي قضاي حاجت به جاي پايين و پستي مي‌رفتند كه از ترشح نجاست و ديد بينندگان محفوظ باشند، اين كلمه كنايه‌أي براي آن آورده شد: « أَوْ جاءَ أَحَدٌ مِنْكُمْ مِنَ الْغائِطِ»[26].
قرآن كريم در چنين مواردي درس حيا مي‌دهد و از كلمات كنايي استفاده مي‌كند و اگر فرضاً كلمه‌أي در قرآن يافت شود كه حيثيّت كنايي آن قوي نباشد به دليل تكرار كلمه و گذشت زمان است، در آن زمان كه قرآن استعمال كرده، تعبيري كنايي بوده است و يكي از علّتهاي اينكه معاني مستهجن، اسمهاي فراواني دارند همين است كه استعمال الفاظ كنايي و تكرار آنها پس از مدّتي سبب مي‌شود كه آن كلمه حالت كنايي خود را از دست بدهد و لذا به فكر استفاده از كنايه‌أي ديگر مي‌افتند كه آن هم پس از مدّتي ممكن است مثل لفظ، صريح بشود، و بايد به فكر فراهم نمودن كلمه‌ي كنايي ديگر بود و ....

6ـ خروج از نظم رايج در كتب علمي
قرآن، كتابي علمي نظير فلسفه و فقه و اصول و اخلاق نيست كه هميشه روي نظم و ترتيب سخن بگويد. مثلاً در همه‌ي كتابهاي علم اخلاق كه بزرگان نوشته‌اند، وقتي مي‌خواهند عدالت و تقوا را معنا كنند، خود تقوا و عدالت را تجزيه و تحليل و تعريف مي‌كنند و در هيچ كتابي مرسوم نيست كه وقتي مي‌خواهد عدالت را تعريف كند، عادل را معرّفي كند و اين كار را خارج شدن از بحث مي‌دانند ولي قرآن كريم نه تنها اين كار را روا مي‌داند بلكه يكي از ارزشهاي رايج قرآن در بيان معارف همين گونه سخن گفتن است.
قرآن نمي‌خواهد ادبيات رايج عصر جاهلي يا غير جاهلي را تماماً به رسميّت بشناسد و به همان سبك سخن بگويد و از آن عدول نكند بلكه قصد دارد ادبيات عصر بت پرستي را رنگ الهي دهد و آن را متعالي سازد و لذا در قرآن عدم هماهنگي «مستثني» و «مستثني منه» و مُعرّف» و «تعريف» مكرر ديده مي‌شود مثلاً خداي سبحان در تعريف «بِرّ» (به كسر) به معناي نيكي مي‌فرمايد « لَيْسَ الْبِرَّ أَنْ تُوَلُّوا وُجُوهَكُمْ قِبَلَ اَلْمَغْرِبِ وَ الْمَشْرِقِ وَ لكِنَّ الْبِرَّ مَنْ آمَنَ بِاللَّهِ و ...»[27] «بِرّ» و نيكي آن نيست كه چهره‌هاي خود را به طرف شرق و غرب برگردانيد وليكن «برّ»، كسي است كه ايمان به خدا آورد و ... . در اين آيه سخن از تعريف «بِرّ» (به كسر) است ولي خداي سبحان با خروج از نظم رايج در تعريفات، «بارّ» يعني كسي كه داراي «بِرّ» است را معرّفي مي‌كند. به دليل اين شيوه‌ي بيان قرآن، گروهي از مفسّران از ظاهر آيه عدول كرده‌اند و برخي گفته‌اند: تلفّظ آيه «لكن البَرّ» (به فتح) است و برخي گفته‌ند: كلمه «ذو» را بايد در تقدير بگيريم «ولكن ذو البّر ...». اينها به دليل آن است كه روش قرآن در بيان معارف شناخته شده نيست.
نمونه ديگر آن است كه فرمود: « يَوْمَ لا يَنْفَعُ مالٌ وَ لا بَنُونَ* إِلاَّ مَنْ أَتَى اللَّهَ بِقَلْبٍ سَلِيمٍ»[28] اقتضاي نظم رايج آن است كه بفرمايد «إلا سلامة القلب» يعني در آن روز مال و فرزند نفعي براي انسان ندارد مگر سلامت قلب ولي «مستثني» را مطابق «مستثني منه» نياورده و از كسي كه داراي قلب سليم است سخن مي‌گويد، نه سلامت دل.
قرآن كريم در شمارش صفت‌ها آنگاه كه به جاي حساس مي‌رسد، از موصوفين سخن مي‌گويد تا بفهماند كه هدف علم بايد به عمل منتهي شود و صفت‌ها بايد به موصوفين برسد و تئوري و علم تنها، كاري را از پيش نمي‌برد بلكه بايد در كنار اخلاق و عمل باشد. اين ويژگي براي آن است كه قرآن كتاب هدايت و اخلاق و نور است نه كتاب علمي و تعليمي محض، و از طرف ديگر، وصف در تحقق عيني خود به مبدأ قريب كه همان موصوف باشد متّكي است و بيان موصوف راجع به علّت وجودي آن وصف خواهد بود كه ذكر علّت وجودْ همانند ذكر علّتِ قوام در تحليل عميق تعريف چيزي مؤثر است.

7ـ جلب توجّه و ايجاد سؤال
يكي از ظرافت‌كاري‌هاي ادبي و هنري قرآن كريم همين است كه نظم را عمداً به هم مي‌زند تا توجّه مخاطب را جلب و اين سؤال  را در  ذهن او ايجاد كند كه چرا كتابي كه سراسر فصيح و بليغ است. نظم كلام را بر هم زده و از اين طريق به جستجوي علّت بپردازد و از معارف نهفته‌أي بهره‌مند شود. مثلاً خداي سبحان درباره‌ي شكر نعمت و كفران آن مي‌فرمايد: « لَئِنْ شَكَرْتُمْ لَأَزِيدَنَّكُمْ وَ لَئِنْ كَفَرْتُمْ إِنَّ عَذابِي لَشَدِيدٌ»[29] نظم ظاهري اقتضا مي‌كرد كه بفرمايد: « لَئِنْ شَكَرْتُمْ لَأَزِيدَنَّكُمْ وَ لَئِنْ كَفَرْتُمْ لا عَذبنكم» ولي نظم ظاهري را رعايت نمي‌كند تا پس از جلب توجّه و ايجاد سؤال اين نكته را به مخاطب بفهماند كه زيادي نعمت براي شكرگذاران وعده‌ي صريح قطعي است امّا عذاب پس از ناسپاسي، ممكن است در سايه‌ي رحمت الهي عفو شود گذشته از آنكه خلاف «وعده» از خداوند قبيح است، ولي خلاف وعده «تهديد» نه؛ و ممكن است به دليل سبقت رحمت الهي بر غضبش واقع شود.
افزون بر اين، در اين نوع از تعبيرهاي كنايي لطايف علمي و ظرافت‌كاري‌هاي تربيتي نيز وجود دارد، پس گذشته از ظرافت‌كاري‌هاي پوشيده سه نكته‌ي محوري بايد مورد نظر باشد: اول اينكه وعده‌ي خدا تصريحي است و تهديد آن با اشاره. دوّم آنكه تهديد الهي بر فرض تصريحي باشد قابل تخلّف است چون خلاف وعده مخالف حكمت است نه خلاف وعيد بلكه خلاف تهديد مطابق با وسعت رحمت خداست. سوّم آنكه چون تهديد، انشاء است نه اِخبار، لذا تخلّف آن مستلزم كذب نخواهد بود.
در تبليغات امروزي همين روش بزرگ نمايي با ايجاد سؤال كه قرآن كريم در چهارده قرن پيش با ادبيات ويژه‌ي خود آن را اختراع نموده، رايج است مثلاً در پلاكاردها، همه‌ي جملات را با يك رنگ مي‌نويسند، ولي كلمه‌ي شهيد را با رنگ سرخ يا با خط درشت مي‌نويسند. در سخنرانيها سخنرانان گاهي به بعضي از كلمات كه مي‌رسند آن را با صداي بلندتر و شدّت بيشتري ادا مي‌كنند تا اهميّت آن را به مخاطبين گوشزد كنند.
قرآن كريم گاهي در ميان جمله‌أي كه همه‌ي كلماتش را مرفوع آورده است، يكباره نظم را بر هم مي‌زند و كلمه‌أي را منصوب مي‌آورد تا انسان توقّف كند و به نكته‌ي لطيف و ظريف آن آيه پي برد. همگي اينها از اعجاز قرآن سرچشمه مي‌گيرد كه در هزار و چهارصد سال پيش مردي امّي و درس نخوانده كتابي جاودانه را به ارمغان بياورد كه مملوّ از ابتكارات و دقايق علمي و هنري باشد، مانند آيه‌ي، «لكِنِ الرَّاسِخُونَ فِي الْعِلْمِ مِنْهُمْ وَ الْمُؤْمِنُونَ يُؤْمِنُونَ بِما أُنْزِلَ إِلَيْكَ وَ ما أُنْزِلَ مِنْ قَبْلِكَ وَ الْمُقِيمِينَ الصَّلاةَ وَ الْمُؤْتُونَ الزَّكاةَ وَ الْمُؤْمِنُونَ بِاللَّهِ وَ الْيَوْمِ الْ‏آخِرِ أُولئِكَ سَنُؤْتِيهِمْ أَجْراً عَظِيماً»[30] در اين آيه‌ي كريمه همه‌ي عنوان‌هاي وصفي، به صورت رفع، ذكر شده و فقط وصف «مقيمين» به صورت نصب آمده است تا اهميّت برپايي نماز، كه ستون دين است روشن شود.

8ـ كامل پروري در بيان معارف
يكي ديگر از ويژگيهاي قرآن كريم آن است كه خداي سبحان معارف اعتقادي، اخلاقي، فقهي و سياسي را به طور مجزّا در قرآن ذكر فرموده و بسيار ديده مي‌شود كه آنها را در كنار يكديگر مي‌آورد تا هدايتي همه جانبه نسبت به آنها داشته باشد و جامعه‌ي انساني را از يكسونگري در عالم و نقصان در عمل باز دارد و درس همه بُعدي بودن و عمل نمودن به همه‌ي معارف ديني را به امّت اسلامي بياموزد، تا جامعه‌أي جامع و كامل بپروراند.
قرآن مانند كتاب‌هاي تخصّصي فلسفه و اخلاق و فقه و سياست نيست كه فقط در يك زمينه سخن بگويد و بس. قرآن به دليل آنكه نور است و براي هدايت جامعه با همه‌ي ابعادش مايه‌ي سعادت شده، همراه تعليم مطلبي فقهي نكته‌هاي اخلاقي و معارف ديگر را كه ضامن اجراي حكم فقهي است بيان مي‌كند. اگر مطيع بودن را نشان مي‌دهد، تعقل و تحليل را كنارش مي‌آموزد. سراسر قرآن مملوّ از اين ويژگي قرآني است.
براي نمونه مي‌توان به سوره‌ي مباركه‌ي «نساء» اشاره كرد؛ آنجا كه قانون ارث را به عنوان حكمي فقهي بيان فرموده، مسائل عاطفي و اخلاقي را براي پشتوانه‌ي اجرايي احكام و قوانين آن بيان مي‌فرمايد: «وَ إِذا حَضَرَ الْقِسْمَةَ أُولُوا الْقُرْبى وَ الْيَتامى وَ الْمَساكِينُ فَارْزُقُوهُمْ مِنْهُ وَ قُولُوا لَهُمْ قَوْلاً مَعْرُوفاً * وَ لْيَخْشَ الَّذِينَ لَوْ تَرَكُوا مِنْ خَلْفِهِمْ ذُرِّيَّةً ضِعافاً خافُوا عَلَيْهِمْ فَلْيَتَّقُوا اللَّهَ وَ لْيَقُولُوا قَوْلاً سَدِيداً * إِنَّ الَّذِينَ يَأْكُلُونَ أَمْوالَ الْيَتامى ظُلْماً إِنَّما يَأْكُلُونَ فِي بُطُونِهِمْ ناراً وَ سَيَصْلَوْنَ سَعِيراً»[31] يعني اگر بستگان نزديك مُتَوفّي و يتيمان و درماندگان در زمان تقسيم ارث حاضر بودند، چيزي از ارث هم به آنها بدهيد و با آنها به گفتار نيكو سخن بگوييد و بايد بترسند كساني كه براي آينده‌ي فرزندانشان بيمناكند (كه اگر به خردسالان افراد فوت كرده بي‌مهري كرده‌اند، يتيمان آنان پس از مرگشان مورد بي‌مهري ديگران قرار مي‌گيرند)، و درباره‌ي يتيمان ديگران سخن درست و حق بگويند و آنان كه اموال يتيمان را به ستم مي‌خورند بي‌شك در شكمهاي خود آتش مي‌خورند و تحقيقاً در آتش سوزان انداخته خواهند شد.

9ـ بيان اجماليِ علوم طبيعي
قرآن كريم گاهي براي تعليم و تزكيه‌ي جان‌ها از مسائل علمي و طبيعي سخن مي‌گويد. درباره‌ي مراحل خلقت انسان از خاك و نطفه و مضغه و علقه تا دميدن روح و جنين مي‌فرمايد: «وَ لَقَدْ خَلَقْنَا الْإِنْسانَ مِنْ سُلالَةٍ مِنْ طِينٍ* ثُمَّ جَعَلْناهُ نُطْفَةً فِي قَرارٍ مَكِينٍ* ثُمَّ خَلَقْنَا النُّطْفَةَ عَلَقَةً فَخَلَقْنَا الْعَلَقَةَ مُضْغَةً فَخَلَقْنَا الْمُضْغَةَ عِظاماً فَكَسَوْنَا الْعِظامَ لَحْماً ثُمَّ أَنْشَأْناهُ خَلْقاً آخَرَ فَتَبارَكَ اللَّهُ أَحْسَنُ الْخالِقِينَ»[32] و از آسمان و ستارگانش: « وَ لَقَدْ جَعَلْنا فِي السَّماءِ بُرُوجاً وَ زَيَّنَّاها لِلنَّاظِرِينَ»[33] از زمين و كوههايش: « وَ الْأَرْضَ مَدَدْناها وَ أَلْقَيْنا فِيها رَواسِيَ»[34] از نزول به اندازه‌ي باران: « وَ أَنْزَلْنا مِنَ السَّماءِ ماءً بِقَدَرٍ فَأَسْكَنَّاهُ فِي الْأَرْضِ»[35] از رويش بستانها و درختان خرما و انگور: « فَأَنْشَأْنا لَكُمْ بِهِ جَنَّاتٍ مِنْ نَخِيلٍ وَ أَعْنابٍ لَكُمْ فِيها فَواكِهُ كَثِيرَةٌ وَ مِنْها تَأْكُلُونَ»[36] از مايه‌كوبي گياهان توسط باد: « وَ أَرْسَلْنَا الرِّياحَ لَواقِحَ»[37] و بسياري از نكات علمي ديگر سخن گفته است ليكن نه به طور جامع و روشن، بلكه با بيان اجمالي، الهام بخش سالكان و ترغيب كننده‌ي انديشمندان شده تا به تفكّر در پديده‌هاي جهان و آيات الهي بپردازند و راه كشف طبيعت و ابتكار و اختراع را با پاي پُر توان احساس، تجربه و عقل بپيمايند.
قرآن كريم براي انديشه و كاوشهاي علمي بشر ارزش فراواني قايل است و جامعه‌ي انساني را بدان ترغيب مي‌كند. آن زمان كه برخي از رسول اكرم ـ صلّي الله عليه و آله ـ مي‌خواستند تا با اعجاز، كاري كند كه كوههاي مكّه كنار بروند و دشت وسيعي براي كشاورزي در اختيار آنان قرار گيرد، آن حضرت  ـ صلّي الله عليه و آله ـ نمي‌پذيرفتند؛ يكي از دلايل اين عدم پذيرش عنايت وحي الهي و دين خدا به ترغيب امت اسلامي به رشد و تكامل عقلي بشر در امور زندگي و طبيعي آنان بوده است.
البتّه در رواياتي نيز كه از امامان معصوم ـ عليهم السّلام ـ رسيده و در كتابهايي مانند «علل الشرايع» نقل شده كه اهل بيت ـ سلام الله عليهم ـ به سؤالاتي درباره‌ي اسرار عالم، پاسخ مي‌دادند امّا كار اصلي قرآن و عترت ـ عليهم السّلام ـ تربيت انسانهاست نه بازگويي مسائل طبيعي و علمي، بلكه در آنها به ذكر ضابطه‌ها و اصول جامع اكتفا مي‌شد و تفصيل و تحليل و استنباط از آنها به عهده‌ي احساس، تجربه و انديشه‌ي بشري واگذار شده كه محصول برهان عقلي مي‌تواند به جاي خود جزء علوم اسلامي قرار گيرد؛ زيرا عقل در مقابل نقل است نه در برابر دين.

10ـ شيوه‌ي قرآن در بيان اسرار
قرآن كريم گاهي معارف بسيار بلندي را در آيات كوتاهي بيان مي‌دارد كه جز افراد كمي از خواص اهل تفسير نمي‌توانند به فهم آن برسند، مانند: « هُوَ الْأَوَّلُ وَ الْآخِرُ وَ الظَّاهِرُ وَ الْباطِنُ»[38] يا « هُوَ مَعَكُمْ أَيْنَ ما كُنْتُمْ»[39] كه محتواي اين آيات چنان سنگين و دقيق است كه اگر انسان بخواهد اين معارف را به عنوان «يكون فيها لابالممازجه»[40] بيان كند، با كمبود الفاظ از يك سو، و قصور مفاهيم از سوي ديگر روبرو مي‌شود.
يكي از روشهاي قرآن كريم آن است كه پس از نشان دادن مطالب قابل گفتن، اشاره‌أي مي‌كند كه مطلب ديگري هم در اينجا هست كه ما نگفتيم. به عنوان مثال درباره‌ي ابراهيم خليل ـ سلام الله عليه ـ كه به او ملكوت آسمانها و زمين نشان داده شد چنين آمده است: « وَ كَذلِكَ نُرِي إِبْراهِيمَ مَلَكُوتَ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ وَ لِيَكُونَ مِنَ الْمُوقِنِينَ»[41] يعني ما اين چنين به ابراهيم ملكوت آسمانها و زمين را نشان داديم و براي اينكه از يقين داران باشد.
بيان عادي مسئله اين بود كه بفرمايد ملكوت را به او نشان داديم تا از يقين‌داران باشد ولي قرآن كريم با آوردن «واو» پيش از « لِيَكُونَ مِنَ الْمُوقِنِينَ» مي‌فهماند كه مقصودها و هدف‌هاي ديگري هم در نشان دادن ملكوت وجود دارد كه خداوند آن را بازگو نكرده است و از اين طريق محقّقِ جستجوگر را براي كشف آن هدف‌ها و فهم معارف ترغيب مي‌كند.
غرض آنكه: حذف آغاز كلام كه «معطوف عليه» است و مطلب را از وسط بازگو كردن، براي تشويق به پي بردن به نكات اسرار آميز آن قسمت حذف شده است.

پي نوشت ها:
[1] ـ بحار، ج 58، ص 65 و 106.
[2] ـ سورة نحل، آيه 125؛ باحكمت و اندرز، به راه پروردگارت دعوت نما؛ و با آنها به روشي كه نيكوتر است، استدلال و مناظره كن.
[3] ـ نهج البلاغه، حكمت 77؛ آه! از كمي خرجي و دوري سفر و طولاني بودن راه.
[4] ـ مفاتيح الجنان، مناجات شعبانيه؛ اي خدا مرا از انقطاع كامل به سوي خود عطا فرما و ديده‌هاي دل ما را به نوري كه به آن نور تو را مشاهده كنم روشن ساز، تا آن كه ديده بصيرت ما حجاب‌هاي نور را بردارد و به نور عظمت واصل گردد و جان‌هاي ما به مقام قدس عزّتت به پيوندد.
[5] ـ سوره زمر، آيه 27.
[6] ـ سوره انعام، آيه 59.
[7] ـ سوره انعام، آيه 59
[8] ـ سوره عنكبوت، آيه 43.
[9] ـ سوره جمعه، آيه 5؛ كساني كه مكلف به تورات شدند ولي حق آن را ادا نكردند، مانند درازگوشي هستند كه كتاب‌هايي حمل مي‌كند (آن را بردوش مي‌كشد امّا چيزي از آن نمي‌فهمد).
[10] ـ سوره بقره، آيه 171.
[11] ـ سوره حج، آيه 46.
[12] ـ سوره طه، آيه 125.
[13] ـ وسائل، ج 21، ص 342.
[14] ـ سوره روم، آيه 58.
[15] - سوره كهف، آيه 54.
[16] ـ سوره بقره، آيه 26؛ خداوند از اين كه به (موجودات ظاهراً كوچكي مانند) پشه و حتي كمتر از آن، مثال بزند شرم نمي‌كند.
[17] ـ سوره حج، آيه 73.
[18] ـ معراج السعادة، ص 145.
[19] ـ سوره مائده، آيات 27 ـ 31.
[20] ـ سوره مائده، آيه 27.
[21] ـ سوره حشر، آيه 21؛ اينها مثالهايي است كه براي مردم مي‌زنيم، شايد در آن بينديشند.
[22] ـ سوره يس، آيه 13؛ و براي آنها مثال بزن.
[23] ـ بحار، ج 47، ص 200 و جلد 77، ص 221.
[24] ـ سوره نساء، آيه 43.
[25] ـ سورة بقره، آيه 187.
[26] ـ سوره نساء، آيه 43؛ و يا «قضاي حاجت» كرده‌ايد.
[27] ـ سوره بقره، آيه 177.
[28] ـ سوره شعراء، آيات 88 و 89.
[29] ـ سوره ابراهيم، آيه 7؛ اگر شكرگذاري كنيد،‌ (نعمت خود را) بر شما خواهم افزود؛ و اگر ناسپاسي كنيد مجازاتم شديد است.
[30] ـ سوره نساء، آيه 162؛ ولي راسخان در علم از آنها، و مؤمنان (از امت اسلام) به تمام آنچه بر تو نازل شده، و آنچه پيش از تو نازل گرديده، ايمان مي‌آورند. (همچنين) نمازگذاران و زكات دهندگان و ايمان آورندگان به خدا و روز قيامت، ‌بزودي به همة آنان پاداش عظيمي خواهيم داد.
[31] ـ سوره نساء، آيات 8 تا 10.
[32] ـ سوره مؤمنون، آيات 12ـ14؛ و ما انسان را از عصاره‌اي از گل آفريديم، پس او را نطفه‌اي در قرارگاه مطمئن (رحم) قرار داديم؛ پس نطفه را به صورت علقه (خون بسته) و علقه را به صورت مغضه (چيزي شبيه گوشت جويده شده)، و مضغه را به صورت استخوانهايي درآورديم؛ و بر استخوانها گوشت پوشانديم، پس آن را آفرينش تازه‌اي داديم؛ پس بزرگ است خدايي كه بهترين آفرينندگان است.
[33] ـ سوره حجر، آيه 16؛ ما در آسمان‌ برجهايي قرار داديم؛ و آن را براي بينندگان آراستيم.
[34] ـ سوره حجر، آيه 19؛ و زمين را گسترديم؛ و در آن كوه‌هاي ثابتي افكنديم.
[35] ـ سوره مؤمنون، آيه 18؛ و از آسمان، آبي به اندازه معين نازل كرديم؛ و آن را در زمين (در جايگاه مخصوص) ساكن نموديم.
[36] ـ سوره مؤمنون، آيه 19؛ پس به وسيله آن باغهايي از درختان نخل و انگور براي شما ايجاد كرديم؛ باغهايي كه در آن ميوه‌هاي بسيار است، و از آن مي‌خوريد.
[37] ـ سوره حجر، آيه 22؛ ما بادها را براي بارور ساختن (ابرها و گياهان) فرستاديم.
[38] ـ سوره حديد، آيه 3؛ اول و آخر و پيدا و پنهان اوست.
[39] ـ سوره حديد، آيه 4؛ و هر جا باشيد او با شماست.
[40] ـ بحار، ج 77، ص 283؛ خداوند داخل در اشياء است ولي نه به صورت مخلوط بودن.
[41] ـ سوره انعام، آيه 75.

قرآن در قرآن ـ آيت الله جوادي آملي
مطالب مرتبط :
نام و نام خانوادگی :
پست الکترونیک :
متن نظر :