امروز:
جمعه 4 فروردين 1396
بازدید :
1517
امام خميني و مباني فكري حكومت اسلامي
اكنون با گذشت بيش از دو دهه از عمر پيروزي انقلاب و استقرار حكومت اسلامي در ايران و ورود به دهه سوم تحليل ها، و تبيين هاي متفاوتي نسبت به مباني و اهداف انقلاب ديني و به ويژه انقلاب اسلامي و انديشه اي كه رهبري انقلاب براساس آن، پرچم مبارزه را برافراشت و سپس نظام اسلامي را پديد آورد، در جريان است. آيا تئوري حضرت امام خميني از دين، معطوف به چه اهداف بوده است؟ و در موضوع انتظار از دين، حضرت امام چه نگرشي داشته تا بر اساس آن به قيام دست زده و حكومت تشكيل داده است؟ ظلم ستيزي و عزّت طلبي براي مسلمانان يا اهداف دموكراتيك و آزادي، يا توسعه اقتصادي و بهبود وضع معيشتي جامعه آيا كدام يك از اين امور مدّ نظر امام بوده است؟ آيا لزوماً براي برپايي يك حكومت ديني، بايد تنها و تنها اهداف دنيوي را مورد لحاظ قرار داد و نمي توان بدون نگرش دنياگرايانه به دين حكومت ديني آفريد؟ آيا يك حكومت ديني نمي تواند معطوف به اهداف دنيوي واخروي هر دو باشد و تغيير برون و درون جامعه را به عنوان آرمان خود در نظر گيرد؟ آيا ديدگاه حضرت امام نسبت به انقلاب و نظام سياسي چگونه بوده است؟ آيا ايشان انقلاب و حكومت اسلامي را تنها معطوف به دنيا مي ديده و انقلاب اخروي را كه در قلمرو درون آدميان است، از دسترس انقلاب به دور مي ديده است؟ و براي برپايي حكومت اسلامي ايران، تنها تغيير وضع مسلمانان را مورد نظر داشت و آنچه از دين انتظار مي كشيد آن بود كه مسلمانان در دنيا عزيز باشند و تو سري خور ديگران نباشند؟ يا آنكه حضرت امام اهداف بلندتري را دنبال مي كرد و نگرش او به دين نگرشي بود كه معتقد بود: انقلاب ديني، اهداف دنيوي و اخروي، هر دو را مدّنظر دارد و در تغيير وضع دنيا هم، مقوله عزّت طلبي براي مسلمانان تنها مي تواند يكي از اهداف انقلاب قرار گيرد و در كنار آن اهدافي چون آزادي، استقلال، توسعه همه جانبه و مبارزه با ظلم و ستم براي همه جهانيان (نه تنها مسلمانان) مي تواند مورد توجه يك انقلاب و نظام ديني باشد؟ آيا حضرت امام، بيش از هر چيز و پيش از هر چيز، چه هدفي را دنبال مي كرد و نگرش اساسي و اوليه او به دين بر چه پايه اي استوار بود؟
پرسش هايي نظير آنچه مطرح شد، مباحث بسيار مهمي است كه بايد به استناد با ده ها سال مبارزه حضرت امام براي برپايي حكومت اسلامي و سيره نظري و عملي او در اين رابطه، به طور دقيق ارزيابي و موشكافي شود، تا در مسير آن، ديدگاههاي حضرت امام، روشن و شفّاف در معرض ديد اهل نظر و انديشه قرار گيرد و با توجه به آنكه جمهوري اسلامي، بيش از هر چيز متأثّر از افكار و انديشه هاي حضرت امام مي باشد، بتوان در سايه آن به تبيين و تحليل جمهوري اسلامي پرداخت و آن را ارزيابي كرد.
شايد براي خواننده عزيز نوشتار حاضر، شگفت آور باشد، اگر بگوييم: پاسخ يابي پرسش هاي بالا را از توحيد آغاز مي كنيم، به ويژه آنكه بحث را با يك بُرش تاريخي و كاوش در لابه لاي مصاحبه هاي امام خميني در دوران حضور در پاريس، شروع كرده باشيم. در اين نوشتار دو پاسخ به پرسش هاي ياد شده تهيه و در نظر گرفته شده است، يكي فشرده و مختصر و ديگري مفصّل و اندكي طولاني. در پاسخ اجمالي و فشرده با تحليل مصاحبه اي از امام در پاريس، پاسخ خود را از پرسش بالا دريافت مي كنيم. و آنگاه در جواب مفصّل، به موشكافي و تأمّل در همان پاسخ دريافت شده از پيام امام خواهيم پرداخت و نشان مي دهيم كه چگونه در نظام معرفتي امام، بر مبناي توحيد، يك انقلاب ديني رخ مي دهد و حكومت اسلامي تشكيل مي شود و اهداف و آرمان هاي كوتاه مدّت و طولاني مدّت شكل مي گيرد و راه سعادت انسان را در دنيا و آخرت در سايه چنين حكومتي ترسيم مي نمايد؟
نقش توحيد در حكومت ديني از نگاه امام خميني:
هنگامي كه در نوفل لوشاتو، دهكده نزديك پاريس و محلّ اقامت امام پس از خروج از عراق و در زماني كه مبارزات ملّت ايران به اوج خود رسيده بود و فاصله اي چندان تا پيروزي نداشت، در تاريخ 57.10.18خبرنگار تايمز لندن از عقايد و انديشه هاي امام مي پرسد، در پاسخ چنين مي شنود:
(ريشه و اصل همه عقايد (كه در قرآن كريم آمده و يا پيامبر اسلام - صلي الله عليه و آله - و پيشوايان بحق بعد از آن حضرت بيان فرموده اند) و مهمترين و با ارزشترين اعتقادات ماست، اصل توحيد است. مطابق اين اصل ما معتقديم كه خالق و آفريننده جهان و همه عوالم وجود و انسان، تنها ذات مقدس خداي تعالي است كه از همه حقايق مطلع است و قادر بر همه چيز است و مالك همه چيز.)[1]
حضرت امام در اين گفتگو پس از آنكه اساس و مبناي تمامي انديشه هاي خود را مانند ديگر مسلمانان بر محور توحيد استوار مي كند و آن را همچون ريشه درخت، پايه و ستون قائمه معارف خويش مي خواند، به استخراج لوازم و پي آمدهاي ايمان توحيدي مي پردازد و به آموزه هاي فراواني كه در پرتو توحيد مي توان فراگرفت اشاره مي كند. ماحصل آنچه حضرت امام به عنوان دست آورد توحيد معرفي مي كند را مي توان در اصول نه گانه ذيل معرفي كرد.
در پرتو توحيد، انسان موحّد معتقد است:
1ـ انسان تنها در برابر ذات اقدس حقّ بايد تسليم باشد و از هيچ انساني نبايد اطاعت كند مگر اينكه، اطاعت او، اطاعت خدا باشد.
2ـ هيچ انساني حق ندارد انسان هاي ديگر را به تسليم در برابر خود مجبور كند.
3ـ هيچ فردي حق ندارد، انسان و يا جامعه و ملّتي را از آزادي محروم كند، براي او قانون وضع كند، رفتار و روابط او را بنا به درك و شناخت خود كه بسيار ناقص و يا بنا به خواسته ها و اميال خود تنظيم نمايد.
4ـ قانون گذاري براي پيشرفت، در اختيار خداي تعالي است، چنانكه قوانين هستي و خلقت را خداوند مقرّر فرموده است، و سعادت و كمال انسان و جوامع تنها در گرو اطاعت از قوانين الهي است كه توسط انبياء به بشر ابلاغ شده است.
5ـ انحطاط و سقوط بشر به علّت سلب آزادي او و تسليم در برابر ساير انسان هاست.
6ـ انسان بايد عليه اين بندها و زنجيرهاي اسارت و در برابر ديگراني كه به اسارت دعوت مي كنند، قيام كند و خود و جامعه خود را آزاد سازد، تا همگي تسليم و بنده خدا باشند.
7ـ براي آزادسازي است كه مقرّرات اجتماعي ما عليه قدرتهاي استبدادي و استعماري آغاز مي شود.
8 ـ همه انسانها در پيشگاه خداوند يكسانند، او خالق همه است و همه مخلوق و بنده او هستند. اصل برابر انسانها و اينكه تنها امتياز انسان بر معيار تقوا و پاكي از انحراف و خطاست.
9ـ با هر چيزي كه برابري را در جامعه بر هم مي زند و امتيازات پوچ و بي محتوايي را در جامعه حاكم مي سازد بايد مبارزه كرد.
اصول نُه گانه بالا، تنها آموزه هايي است كه در عرصه امور اجتماعي و مناسبات انساني، توسط امام راحل، از اصل توحيد قابل استحصال است و نشان مي دهد در نظام ديني حضرت امام، با محوريّت توحيد، مقوله هاي بسيار مهم و اساسي مثل آزادي، برابري و عدالت، ظلم ستيزي و مبارزه با استبداد و استعمار و تبعيض نژادي كه از نيازهاي اساسي ديروز و امروز انسانيت بوده است و همواره انسان در آرزوي رسيدن به آن دقيقه شماري نموده، شكل مي گيرد. اصول بازگو شده بالا، مترقي ترين و حياتي ترين نياز براي انسان است و تضمين كننده فلاح و سعادت ابدي جامعه بشري است و از چنان توان بالا و مستحكمي برخوردار است كه بتواند تمام رنجهاي بشر را از دوش او بزدايد و تمامي اين آرزوها و نيازها، در كلمه توحيد نهفته است و تنها از آن قابل استحصال است.
در گفتگوي مختصر و مفيد امام با روزنامه تايمز لندن كه لبّ انديشه هاي حضرت امام در باب سياست و نظامهاي اجتماعي بازگو شده است، اساس و محور تمامي آن انديشه ها توحيد قرار مي گيرد و نظامهاي مختلف به درختي تشبيه شده كه ريشه آن را توحيد به وجود مي آورد. از منظر امام، تأمّل در توحيد، گوياي اين نكته است كه هر چند در ظاهر، توحيد به عنوان اصلي از اصول اعتقادي مسلمانان، در كنار ديگر اصول مانند عدل، نبوّت، امامت و معاد از آن ياد مي شود، ولي واقع مطلب حقيقتي بالاتر و فراتر از اين را در بردارد و نشان مي دهد، بازگشت تمامي آن اصول به توحيد است و پيامبر شناسي، امام شناسي و معاد شناسي يك موحّد ريشه در مبدء شناسي او دارد. از آنجا كه خداي سبحان كمال مطلق بوده و از هر نقص و زشتي منزّه و مبرّاست، به اصل عدل مي رسيم و ساحت ربوبي را از ظلم و ستم به دور مي يابيم.
بنابراين اعتقاد به عدل، ريشه در شناخت توحيدي دارد.
از سوي ديگر، چون هدايت انسان به سوي خير و سعادت، و ارائه معرفت صحيح و رفتار شايسته، لازمه حكمت الهي و از ابعاد ربوبيّت اوست، به اصل بعثت انبياء و ضرورت نبوّت و امامت خواهيم رسيد و نتيجه مي گيريم كه شناخت حكمت الهي، چگونه رابطه اي نزديك و وثيق با اين دو اصل دارد. چنانكه با ژرف انديشي در صفت عدالت و حكمت الهي به ايمان به معاد مي رسيم زيرا كه با توجه به مسأله بعثت و انزال كتب آسماني براي هدايت، عدالت و حكمت ايجاب مي نمايد كه كافر و مؤمن، فاسق و صالح، يكسان نباشند و در ادامه زيست دنيوي بشر، براي رسيدگي به رفتار انسانها، جاي ديگر وجود داشته باشد.و اين سرّ سخن امام است كه توحيد را ريشه همه اعتقادات مسلمانان دانست و آن را مهمترين و با ارزشترين اعتقادات برشمرد.
[1] . نگاه كنيد به: امام خميني، صحيفه نور، ج4، ص166ـ167 (وزارت ارشاد اسلامي ـ بهمن 61).
@#@ (الم تر كيف ضرب اللّه مثلاً كلمة طيّبةً كشجرة طيّبة اصلها ثابت و فرعها في السماء.) (24/ابراهيم) مثل سخن خوش و اعتقاد حق، مثل درختي است كه ريشه اش در زمين استوار، و شاخ و برگش به سوي آسمان بالارفته باشد. (تؤتي اكلها كلّ حين بأذن ربها). چنين درختي، ميوه هاي شيرين و لذيذ خود را همواره به بارمي آورد.
در اين مثل قرآني، نظام انديشه اسلامي، به درختي تشبيه شده كه پايه آن كلمه طيّبه (لااله الاّ اللّه) است و اين ريشه است كه ريشه هاي ديگر را توليد مي كند و با رشد اين ريشه و درخت است كه شاخ و برگها روييده مي شود و شكوفه و گل ها و ميوه هاي ارزشمند را به بار مي آورد. به فرموده علاّمه طباطبايي، توحيد وقتي گسترش پيدا مي كند، كلّ اسلام مي شود و اسلام وقتي فشرده مي شود، توحيد حاصل مي گردد.[1] اين معرفت اللّه است كه مولّد ساير عقايد و نظامات معرفتي ديني است و همچون ريشه اي است كه با وجود مزرعه مستعد، به فعاليّت مي پردازد و شاخ و برگ و ثمر مي دهد. توحيد محور نظام معرفتي و محور نظام ارزشي انديشه اسلامي است كه هر قدر در جان آدمي متكامل شود و ريشه گيرد، در ايمان و رفتار آدمي خود را جلوه گر مي كند و بروز مي نمايد.
اقرار به كلمه اخلاص و ايمان به توحيد، تنها يك عقيده و انديشه خنثي نيست كه تأثيري در حوزه رفتار و كردار انساني نداشته باشد و در رابطه با ساير انديشه ها و تئوريهاي وي قرار گيرد و گسسته از نظامات اجتماعي و سياسي و ارزشهاي اخلاقي او باشد. معرفت توحيد، علاوه بر آنكه در حوزه هستي شناختي تأثيرگذار است، از يك سو نظام ارزشي انسان موحّد را نيز پديد مي آورد.مؤمن موحّد، براساس قرب به كمال مطلق و سلوك الي اللّه، رفتار خود را نظام مند مي كند و برطبق آن، كردار خود را محك مي زند. هدف نهايي او، حضرت حقّ است و براي تابش نور توحيد بر جان خويش، به جلاي آينه دل مي پردازد و پالايش جان و تصفيه باطن مي نمايد. و از سوي ديگر معرفت توحيدي، تنظيم كننده مناسبات اجتماعي، حقوقي و سياسي است و بدين ترتيب، مقوله سياست نيز يكي از ساحت هايي است كه انديشه توحيد نسبت به آن تأثيرگذار است و در قلمرو نظام توحيدي قرار مي گيرد. بنابراين انديشه توحيدي در سه حوزه معرفت، اخلاق و سياست دخالت مي كند و در آن دست به فعاليّت مي زند. طبق آنچه گفته شد؛ مبناي اصلي فكري جهت گيري حضرت امام را توحيد تشكيل مي دهد، و آن را جوهره اصل انقلاب ديني خود مي داند و معتقد است با توحيد، نه تنها درون انسانها اصلاح مي شود، بلكه جامعه نيز به صلاح و فلاح مي رسد. و براساس آن علاوه بر مقوله عزّت طلبي، امور مهمّ ديگري هم چون جهاني آزاد و آباد و عاري از هر فساد و ظلم و تبعيض نژادي، ميسّر مي شود. آنچه گذشت، جواب مختصر و فشرده به پرسش هايي بود كه در مقدمه نوشتار حاضر گذشت. اكنون به مدد آنچه در اين جواب اجمالي گذشت، با تفصيل بيشتري آن را مي شكافيم. به اين منظور نخست جايگاه توحيد و لايه هاي مختلف آن را در نظام فكري اسلام خواهيم ديد، آنگاه نگاهي مي افكنيم به انديشه امام درباب توحيد و سپس به نظريّه ديني حضرت امام و انديشه او نسبت به انقلاب ديني و انتظار او از دين مي رسيم.
بررسي تفصيلي
1ـ معرفت توحيدي در نظام فكري اسلام
واژه (توحيد) مصدر باب تفعيل و به معناي يكتا دانستن و يگانه شمردن است. در اين استعمال، باب تفعيل براي اعلام پذيرش و اقرار به كار مي رود و غرض از آن ايجاد و پديدآوري نيست، چنان كه در ساير موارد افعال متعدّي مطرح است.
در اين كاربرد استعمال توحيد، همانند، تعظيم و تكبير است. همانطور كه تعظيم به معناي بزرگ شماري است، نه به مفهوم ايجاد بزرگي و عظمت در يك فرد، توحيد نيز به معني يكتاسازي و يگانه كردن نيست، بلكه به مفهوم اعتقاد به يكتايي و يگانگي است. و در عرف مسلمانان منظور از (توحيد) وقتي بدون قيد و به صورت مطلق ذكر مي شود، همان ايمان به يكتايي مبدء آفرينش است.
فيلسوفان و متكلمان مسلمان براي توحيد مراتبي در نظر مي گيرند. اين مراتب عبارتند از: توحيد ذاتي، توحيد صفاتي و توحيد افعال.
1) توحيد ذاتي: منظور از توحيد ذاتي، تنزيه ساحت الهي از شريك و از تركيب است و ايمان به اينكه حضرت حقّ نه جزء دارد و نه نظير و مانند. او واجد احديّت، و واحديّت است. (انه تعالي واحد احدي المعني).[2]
2) توحيد صفاتي: اصطلاح توحيد صفاتي به اين معني است كه صفات ذات مقدّس اللّه، مثل حيات، علم و قدرت. عين ذات او بوده و زائد و عارض بر ذات پروردگار نمي باشند و او منزّه از اين نقص است كه صفات، خارج از ذات و عارض بر ذات او باشند و در درون ذات خويش، كمالات و اسماء حسني را نداشته باشد. (وكمال الاخلاص له نفي الصفات عنه.)[3]
3) توحيد افعالي: تركيب توحيد افعالي براي بيان اين مقصود است كه جهان آفرينش به همراه نظام قانو نمند و مبتني بر اسباب و مسبّبات كه در درون آنها نهادينه است، همگي از اراده پرورگار ناشي و به مشيّت او وابسته است. پديده هاي خُرد و كلان هستي، چنانكه در ذات خود دست نياز به سوي خالق خويش دراز مي كنند و وابسته به اويند و اوست كه قائم به ذات خويش است، (اللّه لا اله الاّ هوالحيّ القيّوم) (بقره/255)، در رتبه بعدي هم كه مرتبه تأثيرگذاري است، استقلال ندارند و هر اثر و كاري كه از وجودي ممكن سر مي زند و انجام مي پذيرد، به حول و قوّه الهي است و (لامؤثّر في الوجود الاّ اللّه). توحيد افعالي ايمان و اقرار به وابستگي و فقر پديده هاي هستي است، بدون آنكه اين ايمان در تعارض با نظام علّي باشد و آن را طرد نمايد.
توحيد افعالي قابل انشعاب به شاخه هاي گوناگوني همچون توحيد در خالقيّت و توحيد در ربوبيّت است كه ذيلاً به تعريفي فشرده از اين دو خواهيم پرداخت.
الف) توحيد در خالقيّت: (توحيد در خالقيّت) اعتراف و ايمان شخص موحّد است به اينكه همه موجودات عالم هستي، موجودات فقير و محتاجي هستند كه هستي خود را مرهون فيض و تجلّي الهي مي باشند، همگي مخلوق اويند و در عالم، خالق و پديد آورنده مستقلّي جز او وجود ندارد. (قل اللّه خالق كل شيء و هو الواحد القهّار.) (رعد/16)
ب) توحيد در ربوبيّت: در زبان عرب؛ مالك، مدبّر و متصرّف يك شئ را (ربّ) او گويند. مدبّر كه عهده دار امر تدبير است، وظيفه اش تنظيم امور اشياء به گونه اي است كه به نتيجه دلخواه و مورد نظر خود، به شيوه اي مطلوب نايل گردد. در مباحث توحيدي، غرض از توحيد ربوبي، ايمان به اين حقيقت است كه تدبير هستي و از جمله انسان، به دست خداي عالم است و گستره آفرينش در تحت ربوبيّت و تدبير پروردگار هستي قرار دارند و انسان هم بعد از آفرينش و پيدايش، تدبيرش به خود او تفويض نشده و همچنان با تدبير الهي زيست مي كند.[4] (ربّنا الذي اعطي كل شئ خلقه ثم هدي.) (طه/50) توحيد در ربوبيّت، طبق اعتقاد مسلمانان و انديشوران مسلمان، در دو بخش مجزّا قابل تحليل و بررسي است. اين دو بخش عبارتند از ربوبيّت تكويني و ربوبيّت تشريعي.
يك) ربوبيّت تكويني: منظور از توحيد در ربوبيّت تكويني ايمان به اين حقيقت است كه تدبيرو اداره تكويني جهان به دست پروردگار است و هيچ پديده خارجي از حوزه و قلمرو ربوبيّت او بيرون نيست. از گردش ستارگان و حركت منظومه هاي هستي تا وزش باد، رويش گياه و جنبش يك مور، همه با تدبير و اشراف (ربّ العالمين) انجام مي پذيرد.[5]
توحيد در ربوبيّت تكويني، يكي از مراحل دقيق و دشوار، انديشه توحيدي است و جزء مراحل متكامل (توحيد) به حساب مي آيد. تدبّر و انديشه در آيات قرآني، از اين حقيقت پرده برمي دارد كه مشكل اعتقادي بسياري از كافران و مشركان هم عصر با پيامبراني بزرگ همچون حضرت ابراهيم - عليه السلام - و يا پيامبر خاتم - صلي الله عليه و آله -، در انكار همين مرحله از توحيد بوده است. آنان با آنكه به توحيد در ذات و توحيد در خالقيّت ايمان داشتند (ولئن سألتهم من خلق السماوات والارض ليقولُن اللّه.) (لقمان/25) (وقتي از آنها از آفريننده آسمانها و زمين، مي پرسي، پاسخ آنها اعتراف به توحيد در خالقيّت است). آنچه مشركان را از صف موحّدان متمايز مي نمود، همان مرحله حسّاس توحيد ربوبي است. اين است كه در احتجاج حضرت ابراهيم - عليه السلام - با مشركان عصر خود مي بينيم تكيه آن حضرت بر همان ربوبيّت تكويني حضرت حقّ است. (فلما جنّ عليه الليل رأي كوكباً قال هذا ربّي فلما أفل قال لا أحبّ الافلين.) (انعام/76)
دو) ربوبيّت تشريعي: مرحله متعال توحيد كه بدون آن، توحيد به حدّ نصاب لازم خود نمي رسد، ايمان به توحيد در ربوبيّت تشريعي است. اين بخش از ربوبيّت، به افعال اختياري و اراده آزاد انسان مربوط مي شود. تمايز انسان با ديگر موجودات، در اراده آزادي است كه خداوند متعال به بشر اعطا نموده است. انسان براي رشد و كمال خويش، با اراده و اختيار آزادي كه دارد، به انتخاب و تلاش دست مي زند. حركتي را مي توان انساني ناميد كه از آزادي و اراده بشر سرچشمه گرفته باشد. هرگز حركت و گزينش اجباري و تحت فشار را، كه بدون دخالت رأي و نظر انسان انجام پذيرد، انساني نمي توان دانست. با توجّه به اين پيش فرض، ربوبيّت الهي نسبت به افعال و رفتار ارادي و آزاد انسان اقتضا مي كند كه وي، در پي متنعّم شدن از نعمت الهي اراده آزاد و داشتن حق گزينش در حوزه انديشه و ايمان دروني و در قلمرو رفتار و كردار بيروني و پس از آنكه خداوند ابزار و اسباب لازم براي اعمال اين اراده آزاد را در اختيار او نهاد، انسان به حال خود رها نشود.
[1] . به نقل از: محمدتقي مصباح يزدي، توحيد در نظام عقيدتي و نظام ارزشي اسلام (چاپ دوم، ـ1370).
[2] . ر.ك: شيخ صدوق، التوحيد، باب11، ح9، ص144.
[3] . نهج البلاغه، خطبه اول، تصحيح دكتر صبحي صالح، ص39.
[4] . نگاه كنيد به: جعفر سبحاني، محاضرات في الالهيات، تلخيص علي رباني گلپايگاني، ص57ـ59 و محمدتقي مصباح يزدي، توحيد در نظام عقيدتي و ارزشي اسلام، ص21ـ23.
[5] . نگاه كنيد به: سيد محمدحسين طباطبايي، الميزان في تفسير القرآن، ج10، ص48 و ج14، ص303.
@#@ بلكه خداوند متعال، راه مستقيم سعادتمندي را به او ارائه دهد، سعادت و شقاوت، نيك و بد را به او بنماياند و برنامه زندگي فردي و اجتماعي را براي رسيدن به كمال و رشد، در اختيار او قرار دهد، تا او با اراده خود، اين صراط مستقيم را بپذيرد و به او ايمان آورد: (لا اكراه في الدين.) (بقره/256)
براساس توحيد در ربوبيّت تشريعي، انسان بايد تنها از خداوند و كسي كه خداوند دستور داده اطاعت كند و تنها قانون و فرمان او را به گوش جان بخرد. و اراده كسي جز خداي سبحان، و قانون كسي جز فرمان پروردگار عالم را نپذيرد و تنها براي او حقّ فرمان و قانونگذاري قائل باشد.[1]
ايمان به ربوبيّت تشريعي الهي از مراحل بسيار دشوار انديشه توحيدي است و انسان در برابر پذيرش آن، با امتحان و ابتلاي سختي مواجه است، چرا كه بايد با اراده آزاد خود، ايمان آورد و از فرامين الهي پيروي كند و پا روي خواهش ها و اميال نفساني خويش بگذارد و صراط مستقيم الهي را بپيمايد و اين كاري بس عظيم و مهمّ در مسير رشد و سعادت انساني است.
گواه اين حقيقت تأمّلي در انحراف ابليس، بر طبق آموزه هاي قرآن است. قرآن كريم ابليس را از كافران مي داند و او را غير موحّد معرّفي مي كند:
(وكان من الكافرين.) (بقره/34) آيا منشأ كفر ابليسي و انحراف او از توحيد، از كجا شروع شد؟ براساس مدارك و منابع ديني، ابليس ايمان به ذات الهي داشته و انكار ذات خداوند را نداشته است. او مؤمن بوده كه شش هزار سال پرستش خداوند نموده است. هزاران سال پرستش كه طبق روايات، روشن نيست آيا از سالهاي دنيوي بوده است يا از سالهاي اخروي كه هر روزش برابر هزار سال است؟[2] ابليس به مبدأ و معاد هر دو ايمان داشته و از اين رو براي خود تقاضاي مهلت تا قيامت مي كند. (قال أنظرني الي يوم يبعثون) (اعراف/14). نقص ابليس در هيچ يك از توحيد ذاتي و صفاتي و يا توحيد در خالقيّت و توحيد در ربوبيّت تكويني نبوده است. آنچه براي ابليس كاستي شمرده مي شود و او را از صف موحدّان بيرون مي كند، ايمان نداشتن به ربوبيّت تشريعي بوده است. او فرمان الهي را بي چون و چرا قابل اطاعت نمي دانسته و از آنجا كه حكم و قانون خداوند را موافق اميال نفساني و مشتهيات باطني خويش نيافته، گرفتار كفر شده است.
اين حقيقت قرآني بيانگر راه حسّاس و پر پيچ و خم توحيد در ربوبيّت تشريعي است كه به عنوان حدّ نصاب توحيد تلقّي مي شود و طبق آن بايد يك انسان موحّد تنها خداوند را قابل اطاعت بداند و مشروعيّت هر قدرت سياسي و مشروعيّت هر قانوني را از آن مبدأ الهي اخذ كند و الاّ دستگاه سياسي و حقوقي كه در عرض دستگاه تشريع الهي قرار گيرد، در تعارض آشكار با نظام توحيد قرار دارد و از اينجاست كه پيوند ميان مقوله توحيد و سياست كه در ظاهر چه بسا، بي ارتباط و حتّي نامأنوس مي نمايد آشكار مي گردد و نقش توحيد در انديشه سياسي انسان موحّد كه تمامي مراحل توحيد را از توحيد صفاتي تا ربوبيّت تشريعي پذيرفته و به آن ايمان دارد، آشكار و واضح مي شود.
اكنون با تأمّل در پيشگفتار بالا كه ترسيمي اجمالي از انديشه توحيد را در نظام عقيدتي و فكري اسلامي ارائه نمود و مراحل و مراتب (توحيد) را از مراحل ايمان قلبي و دروني آن تا ظهور و بروز آن را در عرصه اجتماعي و سياسي منعكس كرد، مي توان به بررسي تئوري معرفتي حضرت امام خميني نسبت به دين پرداخت و با تكيه بر كلمه توحيد و نقش آن در نظام انديشه اي حضرت امام، تئوري ايشان را نسبت به انقلاب ديني و انقلاب اسلامي تحليل نمود و به بازخواني توحيد در مباني انديشه سياسي آن پرداخت.
2ـ باز خواني توحيد در انديشه امام خميني
چنانكه پيش از اين گذشت، حضرت امام در پاسخ خبرنگار تايمز لندن، اساس و مبناي انديشه خود را اينطور معرفي مي كند: (ريشه و اصل همه عقايد كه مهمترين و ارزشترين اعتقادات ماست، اصل توحيد است.[3]) كسي كه به سير افكار و انديشه هاي حضرت امام در طول تاريخ پر فراز و نشيب و حسّاس ايشان بپردازد، به خوبي به اين حقيقت پي مي برد كه بيشترين حجم آثار قلمي پيش از دهه چهل امام، بر محور توحيد نگارش يافته و به موضوعات عرفاني در ارتباط با توحيد اختصاص دارد. آثار مهمي مثل (شرح دعاي سحر)، (مصباح الهدايه الي الخلافة و الولاية)، (التعليقه علي الفوائد الرضوية)، (تعليقه) بر شرح فصوص الحكم و مصباح الانس و (شرح چهل حديث)، همگي در آن دوران كه ايشان به تصدّي مرجعيّت نپرداخته و در قم به عنوان مدرّس و نويسنده اي ارزنده به كار علمي اشتغال دارد و هنوز به طور آشكار و فعّال به دخالت در سياست نپرداخته، قلمي شده است و اين حقيقت حكايت از دل مشغولي و گرايش باطني حضرت امام به موضوع توحيد، بيش از هر موضوع و مسأله اي دارد و چنانكه از سيره ايشان در عرصه هاي مختلف ديني و سياسي مي توان فهميد، اين گرايش تا واپسين روزهاي حيات با حضرت امام همراه است و او از اين منظر و با اين ديد به جهان، انسان، دين، سياست و هر موضوع مفروض ديگر مي پردازد. جلوه هايي از اين گرايش در پايان نوشته آورده شده است.
حضرت امام(ره) در عرصه انديشه توحيدي پيش از هر چيز متأثر از قرآن و اهل بيت و پس از آن متأثر از عارفان مسلمان است و توحيد را بر اساس آنچه از قرآن و گفتار معصومان - عليه السلام - آموخته تبيين و تحليل مي نمايد. امام گرچه در مواردي با استفاده از برهان نظم و يا برهان امكان و وجوب و اينكه ممكنات نيازمند وجودي واجبند، به اثبات مبدأ مي پردازد[4] ولي به پيروي از استاد فرزانه خود،آيت اللّه شاه آبادي(ره) در مباحث پيرامون مبدأ و شناخت توحيد، به فطرت گرايشي روشن و قوي دارد و بر اين باور است كه فطرت هر انساني تعلّق خاطر به كمال مطلق دارد و با فطرت تنفّر انساني از هر گونه نقص و كاستي و ميل به كمال مطلق مي توان به مبدأ رسيد و توحيد را ثابت نمود.[5]
دو مسأله عشق به كمال مطلق و تنفّر و انزجار از نقص، از فطريّات انسانهاست و با اين فطرت، هويّت مطلقه الهيّه ثابت مي شود. غرض از عشق به كمال مطلق آن است كه محبوبهايي كه براي انسان ها مطرح است و مي توانيم آن را در بين مردم مشاهده كنيم، همانند ثروت و قدرت يا عشق به علم و آگاهي و غيره مي باشد كه هر كس، محبوب خود را در يكي از اين امور مي جويد و آن را محبوب واقعي خود مي پندارد. تفاوتي كه انسانها با هم دارند، در تشخيص و تعيين مصداق محبوب است؛ در حالي كه وقتي به فطرت خود بازگشت كنند و آن را باز خواني نمايند، همگي اين حقيقت را مي يابند كه هرگز به آن محبوب قانع نمي شوند و اگر مرتبه اي بالاتر از آن را بيابند، فوراً قلبشان معطوف به آن مي شود. نور فطرت، انسان را به كمال كه هيچ نقص و كاستي ندارد، هدايت مي كند، همين فطرت سرچشمه تمام حركات و تلاشهاي بشر و تحمّل زحمات طاقت فرساي وي، در اين جهان پهناور مي باشد. تفاوت انسانها، تنها در تشخيص محبوب واقعي است، هر انساني به توهّم خود، كمال و مطلوب را در چيزي جستجو مي كند. كسي كه سلطنت طلب است اگر بر تمام زمين هم سلطه يابد، قلبش متوجّه چيزي بيش از آن است. قلب بشر متوجه كمالي است كه نقص ندارد، علمي كه جهل ندارد، قدرتي كه عجز ندارد، حياتي كه موت ندارد، همگي عاشق كمال مطلق اند و جز ذات كامل مطلق، معشوقي نيست كه مورد توجّه فطرت باشد، اين حكم فطرت است و احكام فطرت، از جميع بديهيّات واضح تر است.
در تفسيري كه امام، از سوره توحيد ارائه مي دهد، در مرحله نخست، كلمه (هو) را اشاره به همين هويت مطلقه الهيه معرّفي مي كند و معتقد است: هويّت مطلقه، مورد توجّه فطرت انسان و مطلوب و معشوق همگان است. سپس در مرحله دوم هويّت مطلقه را برهان براي شش صفت از اوصاف باري تعالي مي داند كه در ادامه سوره توحيد به آنها اشاره شده است.
اين شش وصف و ويژگي عبارتنداز: 1ـ مجتمع جميع كمالات بودن: اللّه 2ـ بساطت و تركيب نداشتن: احد 3ـ نظير و مانند
نداشتن (به عنوان لازمه احديّت): واحد 4ـ مبرّا و منزّه بودن از هر نقص و عيب: صمد 5ـ زاييده نبودن: لم يلد 6ـ نازا بودن: ولم يولد.[6]
بدين ترتيب در پرتو سوره توحيد و با الهام از فطرت كمال جويي، توحيد در مراتب ذات، صفات و افعال به اثبات مي رسد. پس از اين مرحله به تبيين توحيد افعال در انديشه امام مي رسيم. حضرت امام در ارائه نگرش خود از مسأله بسيار دقيق و غامض توحيد افعالي، با الهام از كتاب و سنّت، ربط هستي با حضرت حقّ را، ربطي خاصّ و ويژه مي داند كه از آن تعبير به تجلّي و ظهور مي شود كه با ديگر انواع ربطي كه براي انسان شناخته شده است، تفاوت ماهوي و چشمگير دارد.[7] ربط وجودي فرزند با پدر، ربط پرتوهاي خورشيد با قرص آن، ربط حواسّ و قواي نفساني مثل حسّ بينايي و شنوايي با نفس، از مهمترين نمونه هاي ربطي است كه براي انسان آشناست. از اين سه مثال، در اوّلي جدايي و بينونت، كاملاً مشهود است و در آن رابطه شديد تكويني را نمي يابيم. در مثال دوم اگرچه، اندكي رابطه، عميق تر مي شود، ولي تمايز نيز مشهود است.
امّا در سومين مثال كه ارتباط و پيوستگي كاملاً قوي و روشن است، به طوري كه انسان با علم حضوري آن را درك مي كند و با آگاهي شهودي، اين حقيقت را مي بيند كه نفس، نسبت به قوا و حواسّ خود، احاطه اي قيوّمي و همه جانبه دارد و قواي وابستگي همه جانبه به نفس دارند.
[1] . نگاه كنيد به: سيد محسن خرازي، بداية المعارف الالهيه في شرح عقائد الاماميه، ج1، ص56.
[2] . نهج البلاغه، به نقل از: محمدتقي مصباح يزدي، توحيد در نظام عقيدتي و ارزشي اسلام، ص24.
[3] . نگاه كنيد به: صحيفه نور، ج4، ص166ـ167.
[4] . نگاه كنيد به: چهل حديث، حديث دوازدهم، ص195ـ 198 (مؤسسه تنظيم و نشر آثار امام خميني، چاپ سوم،1372) و تفسير سوره حمد، ص98ـ101 (مؤسسة تنظيم و نشر آثار امام خميني، چاپ اول، 1375).
[5] . نگاه كنيد به: چهل حديث، حديث يازدهم، ص181ـ185.
[6] . همان، ص518.
[7] . نگاه كنيد به: تفسير سوره حمد، ص175ـ 188.
@#@ با اين وجود حضرت امام، ربط پديده هاي عالم با خداي سبحان را، رقيقتر از آن مي داند هر چند معتقد است با اين ربط قابل بيان نيست و وصف ناشدني است، چرا كه الفاظ، نمي توانند، بار آن معاني را تحمّل كنند. اگر بخواهيم از اين ربط، خبر دهيم و آن را در قالب الفاظ بريزيم، بهترين تعبير، جلوه و ظهور است كه در تعبيرات عارفان موجود است و ريشه آن را در آيات قرآن و برخي از ادعيّه مي توان مشاهده كرد. از جمله اين آيه شريفه: (فلمّا تجلّي ربّه للجبل جعله دكّا و خرّ موسي صعقاً.) (اعراف/143) (پس چون پروردگار او بر كوه تجلّي نمود، آن را از هم فرو پاشيد و موسي مدهوش بر زمين افتاد.) در اين آيه سخن از تجلّي و جلوه گري خداي سبحان بر حضرت موسي است.
نظير اين بيان را در دعاي سمات و مناجات شعبانيه نيز شاهديم. در دعاي سمات، خدا را چنين سوگند مي دهيم: (وبنور وجهك الذي تجلّيت به للجبل فجعله دكّا وخرّ موسي صعقاً) كه اشاره به همان جريان حضرت موسي دارد كه قرآن نقل كرده است. در مناجات شعبانيه نيز، مي خوانيم: (الهي و اجعلني ممّن ناديته فاجابك ولاحظته فصعق لجلالك فناجيته سراً.) (خدايا !مرا از آنان قرار ده كه چون او را ندا دهي، پاسخ گويد و چون به او توجّه نمايي، از تجلّي و عظمت جلالت، مدهوش گردد.)
بنابراين اگر چه فيلسوفان و فقيهان، براي بيان رابطه جهان هستي با خداوند، از علّت و معلول، خالق و مخلوق و يا اثر و مؤثر سخن مي گويند، ولي تعبير كتاب و سنّت، تجلّي و ظهور است زيرا كه اين تعبير، بهتر مي تواند، ما را عبور دهد، تا حقيقت مطلب را بيابيم. از اين رو مي بينيم كه قرآن كريم، خداي سبحان را (نور) آسمان ها و زمين معرّفي مي كند: (اللّه نور السماوات و الارض.)(نور/35) نه اينكه فرموده باشد: (باللّه يتنّور السماوات والارض) كه به گفته امام، حاكي از نوعي جدايي و تغاير باشد. با تعبير نور آسمانها و زمين، مي فهماند كه: آسمان و زمين، ظهور نور خداست، جلوه خداست و همه موجودات، علاوه بر آنكه نورند، نور اللّه اند و خودشان هيچ نيستند و استقلال از خود ندارند. استقلال، معنايش آن است كه موجودي از امكان و ممكن بودن بيرون رود و در رتبه و حدّ واجب قرار گيرد. در حالي كه اگر آن شعاع وجود كه موجودات را با آن شعاع و تجلّي، ايجاد نموده، از ميان رود تمام موجودات (نيست) خواهند بود، از حالت وجود بيرون مي روند و به حالت نخستشان باز مي گردند. براي آنكه، تداوم هستي، به همان تجلّي اوست، با تجلّي حق تعالي، همه عالم وجود پيدا كرده است و آن تجلّي و نور، اصل حقيقت وجود است.[1]
طبق آنچه، به صورت فشرده گذشت، مي بينيم كه نگاه امام به هستي چگونه است؟ او همه عالم را جلوه حقّ مي داند كه عين ربط و تعلّق به خداوندند. اين نگاهي است كه براساس نظريّه امكان فقري، در حكمت متعاليه صدرايي، به خوبي مبرهن شده است و بيان مي شود كه رابطه علّت با معلول، چگونه رابطه اي است؟[2] در انديشه فلسفي امام عليّت و مبدئيّت واجب الوجود ـ تعالي شأنه ـ مثل علّيت فاعلهاي طبيعي نيست كه فاعل در موادّ موجود تغييراتي دهد. خداوند مانند نجّار يا بنّاء نيست. بلكه حق تعالي اشياء را به نفس اراده، بدون سابقه موجود مي كند و علم و اراده اش، علّت ظهور و وجود اشياست. مثال ظلّ و سايه ناقص است. دو مثال، تاحدودي مي تواند، اين رابطه را براي ذهن آشكار كند، يكي مثال موج دريا است. موج نسبت به دريا، از دريا خارج نيست. درياست كه متموّج مي شود وقتي نگاه مي كنيم دو چيز است:
درياست و موج دريا، موج يك مفهوم عارضي براي درياست ولي واقع مطلب اين است كه غير از دريا چيزي نيست.
موج دريا همان درياست. عالم هم يك موجي است. مثال ديگر نسبت ذهن به نفس انساني است كه به مجرّد اراده نفس و تصميم بر خلق صور ذهني، ايجاد مي كند و آنچه را در غيب هويّت خويش است، اظهار مي نمايد.[3]
حضرت امام تصريح مي كند كه اين مطالب، مسايل توحيد مطلق است و اگرچه با برهان ثابت شود ولي نياز به مشاهده دارد، چون برهان، محجوبيّت است و مانع رؤيت است، كوري است. قلب بايد اين مطالب را بيابد. قلب همانند طفل است كه بايد كلمه به كلمه به او آموخت و بايد آن كسي كه به برهان مسايل را اداراك عقل كرده، به طور هجّي كردن به قلبش برساند، وقتي با تكرار با مجاهده و امثال ذلك، به قلب رسيد، قلب ايمان مي آورد كه (ليس في الدار غيره ديّار.) (و اگر هم نتوانست بيابد، لااقل انكار نكند، اينطور نباشد كه آدم هرچه ندانست، انكار كند. بايد احتمال صحت داد. (كلّ ما قرع سمعك، ذره في بقعة الامكان.) هر چه را انسان شنيد، بگويد: ممكن است، درست باشد و آن را ردّ ننمايد.[4] كسي كه صحيفه حيات حضرت امام را با تأمّل ورق زند، به خوبي مي يابد كه خود او، علاوه بر برهان، قدمهايي بلند را در مسير شهود حقايق و اسرار بالا برداشته بود. و آنچه را از راه انديشه با برهان فلسفي و تأمّل عقلاني به اثبات رسانيده بود، به قلب خود وارد كرده و به آن ايمان داشت. و همين ايمان به توحيد و ايقان شهودي كمال مطلق، نه تنها خمير مايه و اساس مباني براي تمامي افكار و انديشه هاي ايشان در عرصه هاي مختلف سياسي، فلسفي، اجتماعي و ديني و غيره مي باشد بلكه با توجه به اين مبناي اصيل است كه تمام موضع گيري ها و اعمال سياسي و غير سياسي ايشان بايد تفسير گردد و از اين نگاه به آن نگريسته شود. در واقع آنچه امام را، امام مي نمود و او را از ديگران ممتاز كرده و در او ژرف نگري، صلابت، شجاعت، زهد، همّت بلند، اعتماد به نفس، عبادت، خضوع، مردم خواهي، آزاد انديشي، ساده زيستي و ده ها خصلت و برجستگي ويژه مي بخشيد و مي توانست در برابر دشمنان همچون كوه استوار باشد و لحظه اي ترديد ننمايد، ترس را بترساند و دشمن و مكايد آن را به خوبي بشناسد، همگي ناشي از انديشه توحيدي او بود. او خود، پيش از همه و بيش از همه يگانه موعظه حق تعالي را به گوش جان شنيده بود: (قل انّما اعظكم بواحدة ان تقوموا للّه مثني و فرادا.)(سبأ/ 46) و از درون، انقلابي در خود پديد آورده بود و شيطان جان خويش، عنان نفس امّاره را در دست داشت.
و چون اين قيام للّه را به انجام رسانيده بود، به خوبي مي يافت و شهود مي نمود كه تنها راه اصلاح درون و برون، جان و جهان، دنيا و آخرت، در همين قيام للّه نهفته است. نخست قيام دروني كرد و خود را نجات داد و آنگاه براي نجات امّت خود به حركت افتاد و در انديشه آزادي مردم خود، از يوغ تمامي اسارت هاي دروني و بروني، راه قيام للّه را به آنها نماياند. و آنچنان نهيب بر دشمنان مملكت، همچون رژيم شاهنشاهي، امريكا و اسرائيل كشيد كه انديشه آن به تنهايي ديگران را آشفته مي نمود. تصميمي چون سرنگوني رژيم سلطنت و رويارويي با بتهاي جهاني، تنها در عهده موحّدان عالم است كه هرگز هيچ سياستمداري، به تنهايي نمي تواند آن را به ذهن خود خطور دهد. البته بحث از تأثير انديشه و ديد توحيدي بر سيره عملي حضرت امام، و رابطه اي كه با سيره سياسي و حكومتي ايشان داشته است، موضوع بحث مفصّل ديگري است كه مجال خاصّ خود را مي طلبد.
3ـ مبناي جهت گيري دعوت انبياء از ديدگاه امام خميني
از مسايل برجسته و بنيادين انديشه امام، تكيه بر توحيد به عنوان هدف بعثت انبياء است. در اين باره او مي گويد: (آنچه كه انبياء براي آن مبعوث شده بودند و تمام كارهاي ديگر مقدّمه آن است، بسط توحيد وشناخت مردم از عالم است.[5]) و در موردي ديگر تأكيد مي كند: (تمام مقاصد انبياء برگشتش به يك كلمه است و آن معرفت اللّه (است).)[6] البته (خداوند، هدف بعثت انبياء) نظريّه اي است كه برخي از نويسندگان معاصر نيز آن را دنبال كرده اند، ولي شرح و تفسيري كه آنها از آن ارائه مي دهند، در افقي متضادّ با انديشه امام نسبت به اين نظريه است.[7] آنها در تفسير و شرح نظريّه (خداوند، هدف بعثت انبياء) معتقدند: ابراهيم به عنوان باني مكتب توحيد، با نمرود، سخني جز پرستش خدا نمي گويد و كاري با پادشاهي او ندارد. در فرهنگ بشري كاخ شرك را ويران و به سرزمين غير ذي زرع مكّه هجرت مي كند تا فرزندانش خانه دار خدا و بر گزار كننده نماز باشند موسي نيز مانند ابراهيم كاري با امپراتوري و قصد سرنگوني فرعون را نداشته و با قول ليّن مطالبه رهايي بني اسرائيل را مي نمايد.[8] در اين تفسير، انگيزش پيامبران براي انقلاب عظيم عليه خود محوري انسان ها و سوق دادن آنان به سوي آفريدگار جهان مورد تأييد قرار مي گيرد، ولي گفته مي شود: براي رسيدن به جامعه توحيدي و خدامحور، آنان كاري با تاج و تخت ستمگران ندارند.
مشكل اساسي اين نظريّه (خدا، هدف بعثت انبياء) اين است كه توحيد ناب را در نيمه راه رها نموده و آن را ابتر مي گذارد. چرا كه حداكثر در حدّ توحيد ذات و يا صفات متوقف مي شود و به مراحل متكامل و رشد آخرين توحيد، كه توحيد در ربوبيّت تشريعي است و حدّ نصاب آن به حساب مي آيد و مرحله اساسي تعارض اميال و خواهشهاي نفساني انسان در برابر توحيد است، ارتقا نمي يابد. اين است كه اين تفسير در قطب مخالف انديشه امام قرار مي گيرد. امام معتقد است: مسلك هاي توحيدي و اديان آسماني به همه ابعاد بشر كار دارند.
[1] . همان، ص102ـ103 و ص132ـ133.
[2] . نگاه كنيد به: صدرالمتألهين، الاسفار الاربعه، ج2، ص216.
[3] . نگاه كنيد به: تفسير سوره حمد، ص159ـ161.
[4] . همان، ص163ـ164.
[5] . صحيفه نور، ج2، ص227.
[6] . همان، ج19، ص283.
[7] . ر.ك: مهدي بازرگان، آخرت و خدا هدف بعثت انبياء، (خدمات فرهنگي رسا،1377).
[8] . نگاه كنيد به: همان، ص26ـ39.
@#@ از پيش از تولّد نوزاد انساني، نسبت به نظام تشكيل خانواده و چگونگي تربيت او تا ديگر ابعاد زيست او در جهان برنامه دارد.[1] امام در شرح و تفسير مقصد انبيا، ضمن تكيه بر اينكه انبيا براي اصلاح انسان و آدم درست كردن آمدند. مي فرمايد: (اقامه عدل، همين درست كردن انسان هاست) چرا كه عدل و ظلم رفتاري انساني است و از انسان پديد مي آيد و (اقامه عدل، متحول كردن ظالم به عادل است.[2]) در انديشه امام، تشكيل حكومت و دخالت در سياست جزء اهداف انبياست، ولي هدف غايي و نهايي نيست، حكومت براي انبيا هدف ميان مدّت و در واقع ابزاري است براي رسيدن به اهداف عالي و برترين، اين جمله امام را ببينيد: (انبيا نيامده اند، حكومت درست كنند، حكومت را مي خواهند چه كنند؟ اين هم هست، امّا نه اين است كه انبيا آمده اند كه دنيا را اداره كنند، حيوانات هم دنيا دارند، كار خودشان را اداره مي كنند. البته بسط عدالت، همان بسط صفت حق تعالي است براي اشخاصي كه چشم دارند. بسط عدالت هم مي دهند، عدالت اجتماعي هم به دست آنهاست. حكومت هم تأسيس مي كنند، حكومت كه حكومت عادله باشد، لكن مقصد اين نيست. اينها همه وسيله است كه انسان برسد به يك مرتبه ديگري كه براي آن انبيا آمده اند.[3]) بنابراين در انديشه حضرت امام، براي انبيا دو دسته اهداف ترسيم مي شود و اين اهداف در عرض يكديگر نيستند، بلكه در طول هم قرار مي گيرند كه عبور از يك مرحله، لازمه رسيدن به مراحل بالاتر مي باشد. بالاترين و والاترين هدف همان بود كه امام به عنوان يك كلمه از آن ياد مي كند: (معرفت اللّه). اصلاح انسان و تربيت بشر نيز كه جزء اهداف انبياست، براي رسيدن به همان توحيد ناب است. (أفرأيت من اتّخذ الهه هواه.) (جاثيه/23). خود محوري انسان، با توحيد قابل جمع نيست، بنابراين رسيدن به توحيد، از اين مسير مي گذرد. اقامه عدل، تشكيل حكومت و دخالت در ابعادي اجتماعي حيات بشري، نيز كه جزء اهداف انبيا قرار مي گيرد، براي تربيت انسان است و اين انسان تربيت يافته است، كه موحّد واقعي است و هدف برترين نهضت انبيااست. مراحل سه گانه بالا، چنين قابل ترسيم است:
اقامه عدل و تشكيل حكومت،تربيت انسان، معرفة اللّه و بسط توحيد در انديشه حضرت امام، بسط توحيد و معرفت اللّه، مقصد عالي حركت پيامبران است و آنان براي رسيدن به اين هدف بلند، دو شغل اساسي دارند: يكي آزادي بشر از اسارت نفس (شيطان درون) و ديگري آزادي بشر از اسارت ستمگران (شيطان برون). اين دو شغل انبياست كه در سيره پيامبران الهي همچون حضرت موسي و حضرت عيسي و پيامبر اكرم متبلور است. شيوه حضرت عيسي هم، همين بوده است و اگر در تعليمات آن حضرت مبارزه با متكبران كم رنگ تر است، سرّش عمر كوتاه مدّت آن حضرت و كمتر تماس داشتن با مردم بوده است.[4] و بدين ترتيب مقوله آزادي در محتواي واقعي توحيد مطرح مي شود. اين انديشه حضرت امام، برگرفته از مباني توحيدي است كه در آيات قرآني متبلور است. در بيان هدف بعثت، قرآن مي فرمايد: (ولقد بعثنا في كلّ امّة رسولاً ان اعبدوا اللّه واجتنبوا الطاغوت.) (نحل/36). در كنار پرستش خداي سبحان، گريز از طاغوت جزء اهداف بعثت است. اين است كه در كنار دعوت توحيدي انبيا شاهد مبارزه اي بي امان از سوي آنان با طاغوت و ستمگران مي باشيم. اگر ابراهيم خليل با نمرود سخني جز پرستش خدا نمي گويد و كاري با پادشاهي او ندارد و اگر موسي مانند ابراهيم، كاري با امپراتوري فرعون ندارد و اگر پيامبر اسلام را كه مردم را به توحيد مي خواند، كاري با قدرتمندان و زورمداران جزيرة العرب نيست، پس جنگ ميان موحّدان و مشركان در طول تاريخ چگونه تفسير مي شود؟ وقتي پيامبر اكرم - صلي الله عليه و آله - مي فرمود: (لكم دينكم و لي دين) (كافرون/6) آيين شما براي خودتان و آيين من براي خودم، چرا در برابر اين پيام خردمندانه مقاوت كردند و از شكنجه او و يارانش از پاي ننشستند وقتي پيام او (لا اكراه في الدين) (بقره/256) بود و با بيان رسا اعلام مي فرمود: در اعتقاد و ايمان به آيين، اجبار و اكراهي وجود ندارد، چگونه با اين انديشه به مبارزه برخاستند؟ اگر تفكّر و انديشه اي در بُن دندان، با منافع اربابان زر و زور و تزويركار نداشته باشد و آن را تهديد ننمايد، صرف يك عقيده و انديشه، نبايد مخالفان را به عكس العمل وادار نمايد و به صف آرايي كشاند؟ حتي در عرصه يك نظريّه علمي مربوط به علوم تجربي مثل چرخش زمين بر گرد خورشيد، مبارزه و خشونت وقتي به جريان مي افتد كه تهديدي متوجه منافع قدرتمندان شود. اين است كه اگر انديشه توحيد ناب، در فكر بسط در جامعه باشد، گوهري را در دل خويش پرورش مي دهد و آثار و لوازمي درپي دارد كه خدايان زور و زر نمي پسندند و اربابان تزوير وجودش را بر نمي تابند. لوازم و آثار توحيد ناب است كه انسان موحّد را به عرصه اجتماع مي كشاند و در صحنه كارزار با منافع طاغوتيان، براي اقامه عدل و بسط قسط و رهايي بشر از ستمگران، قرار مي گيرد. بي گمان توحيدي كه تنها در محدوده ذكر زباني باشد و با تمام پتانسيل خود، و در تمامي مراحل تكويني و تشريعي، حضور به هم نرساند، با منافع بُتان و مشركان تعارضنخواهد داشت و عليه او نيز هيچ اقدامي صورت نخواهد گرفت، چرا كه كسي را به مبارزه نطلبيده و با مقوله سياست و قدرت بيگانه بوده است. سرّ آنكه قرآن كريم، يهود و نصاري را مشرك مي خواند، همين بود كه آنان فرمان اربابان كليسا و كنيسه را بي چون و چرا مي پذيرفتند و فرمان الهي را گردن نمي نهادند. (اتخذوا احبارهم و رهبانهم ارباباً من دون اللّه) (توبه/ 31). در انديشه حضرت امام انبيا نمي خواستند كه جنگي باشد، دعوت به گرفتن كشور در دعوت انبياء نبوده است.[5] ولي از آنجا كه براي ساختن انسان در مسير كلمة اللّه آمده اند، براي تمامي ابعاد بشر برنامه دارند. در ديگر مسلك هاي غير توحيدي كه سخن از سياست و قدرت مطرح مي شود، هدف حفظ دنيا و برقراري نظم مي باشد و كاري با باطن و معنويات انسان ندارند. برخلاف مسلك هاي توحيدي و اديان آسماني كه به همه ابعاد بشر كار دارند. از شرايط ازدواج و احكام و آداب دوران حمل، تا تولّد و شير دادن و تربيت. اينها براي آن است كه اديان الهي، به تمام ابعاد انسان توجّه دارند و براي تربيت بشر آمده اند.[6] و در همين چهارچوب توجّه به سياست در درون دعوت پيامبران تعريف و تبيين مي شود.
4ـ تعامل توحيد وسياست در انديشه امام
همانطور كه در تبيين مراحل مختلف توحيد در نظام معرفتي اسلام گذشت، يكي از ابعاد ربوبيت الهي، ربوبيّت تشريعي است و براساس آن انسان موحّد معتقد مي شود كه ربوبيّت الهي همانطور كه مقتضي در اختيار قرار دادن اراده آزاد و ابزار آن به انسان است، دستورالعمل و نسخه رفتار صحيح را نيز در اختيار او مي گذارد كه با متابعت از آن به سعادت و فلاح ابدي نايل مي گردد. بنابراين، انسان بايد تنها از قانون و فرمان الهي پيروي كند، تا سعادتمند باشد. بنابراين توحيد در قانون گذاري و توحيد در حاكميّت، از ابعاد ربوبيّت تشريعي تلقّي مي شود.
حضرت امام، بر اساس همين مبناي بازگو شده وقتي از مشروعيّت حكومت و حق حاكميّت سخن مي گويد، معتقد است: تأسيس حكومت و نظام سياسي، يكي از نيازهاي ضروري بشر است و از احكام روشن عقل به حساب مي آيد. ولي به حكم عقل، تأسيس حكومت به طوري كه فرمانبرداري بر مردم لازم باشد، از كسي رواست كه مالك همه چيز باشد و هر تصرفي در آنها كند، تصرف در مال خود باشد و چنين شخصي خداي عالم است كه مالك تمام موجودات و خالق ارض و سماوات است. پس هر حكمي كه جاري كند و هر تصرفي بكند، در مملكت خود انجام داده است. و اگر خدا به كسي حكومت داد و حكم او را توسط پيامبران لازم الاطاعة دانست، بر بشر نيز پيروي لازم مي شود. و غير از حكم خدا و كسي كه خدا تعيين كرده، هيچ حكمي را بشر نبايد بپذيرد زيرا كه ديگران هم بشرهايي هستند كه مثل خود او شهوت و غضب دارند، شيطنت و خدعه دارند، منافع شخصي خود را مي خواهند و منافع ديگران را فداي منافع خود مي نمايند.[7] حضرت امام علاوه بر آنكه توحيد در حاكميت سياسي را با برهان عقلاني بالا به اثبات مي رساند، آيات سياسي از قرآن را هم گواه آن مي داند، از جمله: (و من لم يحكم بما انزل اللّه فاولئك هم الكافرون) (مائده/44)، (ومن لم يحكم بما انزل اللّه فاولئك هم الظالمون) (مائده/45)، (و انزلنا اليك الكتاب بالحقّ مصدّقا بما بين يديه من الكتاب و مهيمناً عليه فاحكم بينهم بما انزل اللّه ولاتتبّع اهوائهم عمّا جائك من الحقّ) (مائده/48).[8]
بدين ترتيب حضرت امام با بهره گيري از برهان فلسفي و تأكيد بر وجود غريزه نفع طلبي و خودخواهي بشر و با استفاده از آيات قرآني حاكميت سياسي را نيز زير پوشش توحيد قرار مي دهد و جزء مراتب آن تلّقي مي كند تلخيص مبناي انديشه سياسي امام آن است كه كسي جز خدا حق حكومت بر كسي ندارد و حق قانونگذاري نيز ندارد و خدا به حكم عقل بايد خود براي مردم حكومت تشكيل دهد و قانون وضع كند. امّا قانون همان قوانين اسلام است كه وضع كرده و اين قانون براي همه و براي هميشه است و امّا حكومت در زمان پيغمبر و امام با خود آنهاست كه خدا با نصّ قرآن اطاعت آنها را بر همه بشر واجب كرده و در اين زمان حكومت و ولايت با فقهاست.[9]
[1] . صحيفه نور، ج6، ص163ـ164.
[2] . تفسير سوره حمد، ص129.
[3] . همان، ص174.
[4] . صحيفه نور، ج18، ص32ـ33.
[5] . همان، ج19، ص283.
[6] . همان، ج6، ص163ـ164.
[7] . كشف الاسرار، ص181ـ182.
[8] . همان، ص183ـ184.
[9] . همان، ص184ـ185.
@#@
اين مبنا كه در هسته مركزي انديشه حضرت امام قرار دارد و از محكمات مباني انديشه سياسي او و از اصول جهت گيري ايشان در طول تاريخ حيات سياسي خود، محسوب مي شود. و بر اساس آن رمز حركت يك انسان موحّد و راز ورود او به عرصه جامعه و مقولاتي چون سياست گشوده خواهد شد. يك موحّد راستين براي عشق به اللّه و اينكه همه جهان را تجلّي و جلوه حق تعالي مي داند و تمامي هستي را كلمات و نشانه هاي ذات ربوبي مي بيند و در همه چيز و همه جا، خداوند را شاهد و ناظر مي يابد، براي تقرّب الي اللّه و براي انجام تكليف و ايفاي فرماني كه خداوند متعال از طريق وحي بر دوش او نهاده به ميدان مي آيد و در عرصه حيات جمعي به نقش آفريني مي پردازد. به تعبير حضرت امام: (كار مي كند، امّا براي خدا، شمشير مي زند براي خدا، مقاتله مي كند براي خدا، قيامش براي خداست. همه اين جنگهايي كه در مقابل كفار و در مقابل ستمگرها شده از اصحاب توحيد و از اين دعا خوانها بوده است.)[1] امام راحل براي تبيين همين نقش توحيد و به عنوان گواه گفتار خويش به روايتي تاريخي مربوط به جنگ جمل كه در توحيد صدوق آمده است اشاره مي كند.[2] در جنگ جمل، عربي بيابان نشين در برابر اميرمؤمنان - عليه السلام - ايستاد و گفت: آيا مي گويي خداوند يكي است؟! در اين حال مردم به او هجوم آوردند و گفتند: اي مرد، مگر نمي بيني اميرمؤمنان پريشان خاطر است؟ در اين لحظه حضرت فرمود: (دَعُوهُ فانّ الذي يريده الاعرابي هو الذي نُريده من القوم.) آنچه اين عرب صحرانشين از آن مي پرسد، همان است كه ما از اين مردم مي خواهيم.[3]
طبق اين روايت، امام علي - عليه السلام - جنگ جمل را، جنگي توحيدي و براي دعوت به توحيد مي داند، با آنكه، گروهي كه در برابر او صف آرايي كرده بودند، همگي رو به قبله نماز مي گزاردند و به شهادتين زبانشان گويا بود، ولي با اين وجود، اميرمؤمنان - عليه السلام - ، ايمان اين گروه را ايمان توحيدي نمي داند و در برابرشان مي ايستد. حكمت مطلب چيست؟ سرّش آن است كه اصحاب جمل با وجود اقرار به توحيد ذاتي و توحيد صفاتي، وقتي به مرحله توحيد در تشريع و حاكميّت سياسي مي رسيد، قدمهايشان مي لرزيد و حاضر به پيروي از آن نظام سياسي كه خداوند متعال، فرمان به اطاعت از آن داده بود، نبودند. وقتي دست به فتنه گري زدند و به تهديد نظام سياسي توحيدي پرداختند، اميرمؤمنان نيز مجبور به مقابله گرديد تا چشم فتنه را از حدقه بيرون آورد و امنيت را به پيكره جامعه اسلامي بازگرداند.
و از همين جا مي توان به راز اين نكته پي برد كه چرا (امامت) در انديشه پيروان عترت طاهره - عليه السلام - در قلمرو اصول قرار مي گيرد و در كنار توحيد از آن ياد مي شود. امامت به عنوان رهبري سياسي و رياست ديني و دنيا از لوازم اساسي توحيد است و توحيد، بدون امامت، به حدّ نصاب لازم نرسيده است. حضرت ثامن الائمه - عليه السلام - در حديث مشهور سلسلة الذهب كه در جمع دوازده هزار نفري انديشمندان نيشابوري و در آن شرايط حسّاس سياسي بازگو شد، فرمودند: شنيدم از پدرم موسي بن جعفر - عليه السلام - ، كه او از پدرش و پدرانش، از اميرمؤمنان - عليه السلام - و او از پيامبر اكرم - صلي الله عليه و آله -، از قول جبرئيل، اين حديث قدسي را: (كلمة لا اله الاّ اللّه حصني، فمن دخل حصني امن من عذابي)،[4] (كلمه لا اله الاّ اللّه دژ مستحكم من است و كسي كه در اين دژ مستحكم من وارد شود، از عذاب الهي در امان خواهد بود). آنگاه پس از آنكه مركب گامهايي را پيش گذاشت، حضرت جمعيّت حاضر را مورد خطاب قرار داد و در ادامه حديث فرمودند: (با شرايطش و من يكي از آن شرايط هستم.) اين تكمله در روايت، بازگوگر پيوند عميق توحيد با امامت و ارتباط ميان كلمه لا اله الاّ اللّه و پيروي از نظام و نهاد سياسي برآمده از متن فرمان الهي است. طبق اين روايت شريف، آنگاه كلمه توحيد، مي تواند مفيد باشد و انسان را سعادتمند گرداند و او را در قلعه اي تسخيرناپذير و امنيت يافته از شعله برافروخته آتش الهي قرار دهد، كه ناب و خالص باشد و مرتبه خلوص توحيد با پيروي تمام عيار از فرمان خداوند در اطاعت از امامت و نهادي كه رهبري جامعه را به دستور خداوند متعال در دست دارد، قابل تحصيل است. و البته از آنجا كه اين مرحله، از عالي ترين مراتب و درجه توحيد است و طبق آنچه در روايات مطرح شده، جايگاهي بس رفيع و ويژه دارد پيمودنش بس گران و دشوار است. به طوري كه چهره هايي شاخص، با سابقه هايي درخشان، همچون طلحه و زبير كه با شرك آشكار به مبارزه برخاسته و در راه اعلاي كلمه توحيد شمشير از نيام كشيده بودند، در اين مرحله همچون شيطان، پايشان لغزيد و امكان ادامه راه برايشان ميّسر نگرديد. كساني چون معاويه هرچند در بانگ اذان، شهادت به يگانگي حق سر مي دهد ولي در واقع مشركي است كه در برابر وليّ اللّه مقاومت مي كند و مانع اقامه عدل و بسط قسط و توحيد مي گردد و به عنوان (قيام للّه) بايد در برابر تجاوز و ستمگري او ايستاد.
5ـ توحيد، مبناي فكري حكومت اسلامي:
طبق آنچه گذشت؛ مقوله سياست، در نهضت انبيا، براساس توحيد و با محوريّت آن شكل مي گيرد و همين مبنا را در انقلاب اسلامي ايران و رهبري امام خميني(ره) شاهديم. ريشه اصلي انقلاب را نداي توحيدي امام و غايت قصواي آن را از زماني كه امام در قم فرياد برآورد تا زماني كه وصيت نامه ايشان براي ملّت ايران قرائت شد، تشكيل جامعه اي براساس معيار و موازين توحيدي تشكيل مي دهد. بر اين اساس (توحيد) به عنوان اصلي ترين مبناي انديشه سياسي امام مطرح است كه بايد در سيره نظري و عملي و حكومتي ايشان مورد ارزيابي و توجّه قرار گيرد. توجّه و انديشه در اين مبنا بهترين چراغ فرا روي آيندگان در تحكيم و حفظ مباني انقلاب و حكومت اسلامي تا رسيدن به سر منزل مقصود است.
نگاهي به اولين سند تاريخي به يادگار مانده از حضرت امام، براي كسي كه مي خواهد به تحليل انقلاب اسلامي پردازد و مباني و اهداف و آرمانهاي آن را جويا شود، الهام بخشي پر بها است.[5] امام در اين سند، با بيان آيه كريمه (قل انما اعظكم بواحدة ان تقوموا للّه مثني و فرادا)، قيام للّه را يگانه راه اصلاح جهان مي بيند و بر اين انديشه است كه در اين آيه، خداي تعالي از سرمنزل تاريك طبيعت تا منتهاي سير انسانيت را بيان كرده و بهترين موعظه هايي است كه خداي عالم از ميان تمام مواعظ انتخاب فرموده و اين يك كلمه را پيشنهاد بشر فرموده است. اين كلمه تنها راه اصلاح در جهان است. قيام براي خداست كه ابراهيم خليل الرحمن را به منزل خلّت رسانده و از جلوه هاي گوناگون عالم طبيعت رهانده. قيام للّه است كه موسي كليم را با يك عصا بر فرعونيان چيره كرد و تمام تاج و تخت آنها را به باد فنا داد و نيز او را به ميقات محبوب رسانيد. قيام براي خداست كه خاتم النبيين - صلي الله عليه و آله - را يك تنه بر تمام عادات و عقايد جاهليت غلبه داد و بت ها را از خانه خدا برانداخت و به جاي آن توحيد و تقوا را گذاشت و نيز آن ذات مقدس را به مقام قاب قوسين او ادني رسانيد.
حضرت امام در اين پيام كه در تاريخ 1323.2.15، و در حدود سنين چهل و سه سالگي نشر يافته، در پي ذكر (قيام للّه) به عنوان يگانه راه كار اصلاح درون و برون، به برشماري سياهي ها و تيره روزي هاي، جامعه ايراني بلكه همه ملل مسلمان در آن زمان مي پردازد و ريشه تمامي آنها را در اين بيان مي آورد كه: خود خواهي و ترك قيام براي خدا ما را به اين روزگار سياه رسانده و همه جهانيان را بر ما چيره كرده و كشورهاي اسلامي را زير نفوذ ديگران درآورده، قيام براي منافع شخصي است كه روح وحدت و برادري را در ملّت اسلامي خفه كرده و مشتي شهوت پرست را بر سرنوشت شيعيان مسلط نموده كه به نابودي حرث و نسل و اجراء قوانين خلاف ديني و قانون و فساد اخلاق و توسعه فحشاء مشغولند.
آنگاه امام، همه خير خواهان جامعه از عالمان ديني تا فرهيختگان متدين و وطن خواه را به گوش دادن موعظه الهي فرا مي خواند و مي فرمايد: (امروز روزي است كه نسيم روحاني الهي وزيدن گرفته و براي قيام اصلاحي بهترين روز است.)[6] بنابراين طبق سند بالا، آنچه محور هر حكومت اصلاحي قرار مي گيرد، در انديشه امام توحيد و قيام للّه است.
(قيام للّه) را عارفان نخستين منزل براي سلوك مي دانند و آن را با نام (يقظه) مي خوانند[7] و حضرت امام در انديشه اي جامع نگر نسبت به دين، همين يقظه و بيداري را در سند ياد شده، رمز موفقيت براي رشد دروني و كمال بيروني مي شمرد و با اين هدف و با اين بانگ، مسير نهضت خود را در دوران طولاني مبارزات و پس از پيروزي انقلاب به ترسيم مي كشد. چنانكه در پاريس با خبرنگار تايمز نيز همان مطلبي را كه سي و چهار سال پيش از آن در قم فرموده بود، مجدّداً بازگو كرد كه ريشه تمام عقايد توحيد است و آنگاه براساس توحيد، مقوله هاي بسيار سنگين و گرانمايه اي چون آزادي، نفي سلطه و نفي تبعيض نژادي، مبارزه با استبداد و استعمار و برابري را از آن استنتاج مي نمايد.[8]
حضرت امام، پس از انقلاب هم، وقتي براي امّت خود، تفسير سوره حمد تدريس مي كند، بازهم بر روي يقظه (قيام للّه) به عنوان نخستين موعظه الهي تكيه مي كند و به جامعه خود راه خودسازي و پيمودن راه سعادت اخروي را مي آموزد.[9]
[1] . تفسير سوره حمد، ص150ـ151.
[2] . همان، ص151.
[3] . شيخ صدوق، التوحيد، ص83، ح3.
[4] . همان، ص24، ح21.
[5] . صحيفه نور، ج1، ص3ـ4.
[6] . همان، ج1، ص4.
[7] . عبدالرزاق كاشاني، شرح منازل السائرين، ص17.
[8] . صحيفه نور، ج4، ص166ـ167.
[9] . تفسير سوره حمد، ص128 و 145.
@#@ همچنين در نامه حضرت امام به گورباچف، جلوه اي ديگر از آواي توحيدي او را مي توان يافت.[1]
در نهايت هم، حضرت امام، همان مضموني را كه متواتر در بيانيه ها و خطابه هاي خويش بر پيروان و دلدادگان خود القا نموده بود،در وصيتنامه سياسي ـ الهي خويش، براي ثبت در سينه تاريخ متذكّر مي شود و به همگان نشان مي دهد كه اگر بخواهند به تحليل انقلاب بنشينند و اهداف ملّت ايران را در فداكاريهاي نهضت نمايان سازند و مباني اساسي انديشه رهبري كبير انقلاب و اصول جهت گيري هاي او را در طول ده ها سال قيادت و زمامداري كشف و بازگو نمايند، از كجا بايد آغاز كنند. سخن امام، در خاتمه وصيتنامه اين است: (آنچه كه شما ملّت شريف و مجاهد براي آن بپا خاستيد و دنبال مي كنيد و براي آن جان و مال نثار كرده و مي كنيد والاترين و ارزشمندترين مقصدي است و مقصودي است كه از صدر عالم در ازل و از پس اين جهان تا ابد عرضه شده است و خواهد شد و آن مكتب الوهيت به معناي وسيع آن دايره توحيد با ابعاد رفيع آن است كه اساس خلقت و غايت آن در پهناور وجود و در درجات و مراتب غيب و شهود است و آن در مكتب محمّدي ـ صلي اللّه عليه و آله و سلّم ـ به تمام معني و درجات و ابعاد متجلّي شده و كوشش تمام انبياء عظام ـ عليهم سلام اللّه ـ و اولياء معظّم ـ سلام اللّه عليهم ـ براي تحقق آن بوده و راه يابي به كمال مطلق و جلال و جمال بي نهايت جز با آن ميسر نگردد، آن است كه خاكيان را بر ملكوتيان و برتر از آنان شرافت داده و آنچه براي خاكيان از سير در آن حاصل مي شود براي هيچ موجودي در سراسر خلقت، در سرّ و علن حاصل نشود.[2])
درسي را كه ملّت ايران در آينه گفتار و رفتار امام خويش فرا مي گرفت، در شعارهاي روزهاي قبل و بعد از بيست و دوّم بهمن ماه پنجاه و هفت، به خوبي جلوه گري مي نمود. و تجلّي آرمان هاي توحيدي را با مروري دوباره بر شعارهاي محوري آن دوران مي توان يافت. بانگ اللّه اكبر، بت شكني خميني ـ روح مني خميني، و نهضت ما حسينيه ـ رهبر ما خمينيه، تبلور اهداف مبارزاتي انقلاب بود. پيامهاي امام در آينه شعارهاي ملّت منعكس مي شد و آرمانهاي ملّت در آينه كلام امام بازتاب مي يافت و از توازي اين دو آينه، بي نهايت تصوير جمال و جلال تشكيل مي شد. ملّت در امام خويش، ابراهيمي جستجو مي كرد كه با تبر خود به مبارزه با نمروديان پردازد و امام در امّت خود، تحقّق اهداف انبياء و اولياء الهي را مشاهده مي نمود.
بسيار ناصواب است اگر رهبري امام رهبري كاريزماتيك تفسير شود و مشروعيت اقتدار او از نوع مشروعيت فرّه مندانه تحليل گردد. اين تفسير ناشي از نشناختن امام و درك نكردن امّت اوست. بي ترديد، اگر امام به عنوان پرچمدار توحيد و مردي از تبار ابراهيم و عالمي فرزانه كه در روايات از پيامبران بني اسرائيل برتر شناخته شده، علمدار نبود و اگر ميليون ها عاشق اهل بيت - عليه السلام - ، او را به عنوان نايب ولي عصر ـ عجل اللّه تعالي فرجه الشريف ـ و مرجع تقليد نمي شناخت، هرگز قادر نبود، دست به كاري كارستان زند و رژيم سلطنتي دو هزار و پانصد ساله را كه به مخيّله هيچ متفكّر سياستمداري خطور نمي كرد، سرنگون نمايد و دست چپاولگر بيگانه را از كشور ايران قطع نمايد. چه بسيار اصلاح طلبان فرّه مند و با ويژگيهاي شخصيتي برجسته را ملّت ايران به خود ديده، كه يا روحاني نبوده اند و يا اگر هم عالم ديني بودند، چون لواي زعامت و مرجعيت را در دست نداشتند، حركاتشان ابتر ماند و هرگز ملّت ايران به طور يكپارچه پشت سر آنها به حركت نيفتاد ملّت ايران در طول تاريخ حيات سياسي خويش، در نهضت تنباكو و مشروطيّت و انقلاب اسلامي و غيره، اين حقيقت را نشان داده كه در صورتي اعتماد مي كند و پيروي و بيعت خود را تا جانفشاني و ايثار به ظهور و بروز مي گذارد كه علمداري در دست مرجعي خدا ترس و الهي و نايبي راستين از نايبان امام زمان ـ عليه السلام ـ باشد. اين مشروعيّت و اقبال يكپارچه عمومي، همان است كه در زبان ديني از آن به رهبري ولايي ياد مي شود و تفاوتي ژرف و عميق با رهبري كاريزما دارد.
آنچه به عنوان ماحصل و چكيده بحث مي توان گفت آن است كه در مسأله انتظار از دين و معرفت ديني هر چند امام در انديشه عزّت براي مسلمانان و توسري خور نبودن آنان است، ولي محدود كردن نظريّه ايشان، به اين نكته محدود، جفاي بزرگي است كه بر او رفته است.[3] انديشه امام در معرفت ديني، انديشه اي جامع نگر است. او در انتظار از دين، نه دين را تنها معطوف به دنيا مي كند و نه تنها به آخرت نظر مي افكند؛ توجّه او به قيام للّه است و او از توحيد همه نيكي ها و خوبي ها را براي تمامي انسانيت مي آموزد. در انديشه توحيدي او هم انقلاب دروني وجود دارد و هم انقلاب بيروني. هم دنياي دموكراتيك ترسيم مي شود و هم دنياي انقلابي، بدون آنكه لوازم و آثار منفرد يكي از اين دو را دارا باشد و يا تنها محدود به آنها گردد. انديشه توحيد، رسيدن به كمال مطلق است و در كمال مطلق، همه خوبي ها و زيبايي ها يك جا حضور دارد. انديشه توحيد، به عنوان انديشه اي فراي همه انديشه ها، هديه و ارمغاني است كه امام خميني از جهان شرق و جايي كه خورشيد وحي طلوع كرده، به جهان غرب، جايي كه در آن فروغ وحي و توحيد به افول گراييده، اعطا مي كند. امام در دهكده نوفل لوشاتو، نداي توحيدي پيامبران الهي را يك بار ديگر سرمي دهد،[4] باشد كه قلوب سرد و يخ زده جهان تكنولوژي، در زمستان پنجاه و هفت، اين آهنگ زيبا و دلنشين را بشنود و حرارت اميد و تعالي در او دوباره به گرما افتد و جان هاي سرد و يخ زده را به حركتي نو در مسير رشد، به سوي فضايل اخلاقي و كسب مكارم انساني و تجلّي اسما و صفات حسناي الهي در درون جهان خسته آنان وا دارد.

[1] . ر.ك: آواي توحيد، نامه امام خميني به گورباچف در تاريخ 67.10.11 (مؤسسه تنظيم و نشر آثار امام خميني).
[2] . صحيفه انقلاب، وصيتنامه سياسي ـ الهي امام خميني (وزارت ارشاد،1368).
[3] . رجوع كنيد به سخنراني عبدالكريم سروش در همايش تبيين انقلاب اسلامي، روزنامه صبح امروز، تاريخ 78.7.14.
[4] . اشاره به مصاحبه با روزنامه تايمز لندن در تاريخ 57.10.18، نگاه كنيد به صحيفه نور، ج4، ص166ـ167.
مصطفي جعفر پيشه - مجله حکومت اسلامي، ش 14
مطالب مرتبط :
نام و نام خانوادگی :
پست الکترونیک :
متن نظر :