امروز:
دوشنبه 4 بهمن 1395
بازدید :
1006
دين مداري و استقلال(علل انقلاب اسلامي)
در مجموع اين علل و عوامل زمينه پيدايش اين انقلاب را فراهم نموده و مردم را عليه نظام حاكم شورانده است:
الف)مذهب :
در ايران از اوأل قرن اخير ايدئولوژي و مكاتب گوناگون مطرح شده و مردم رابسوي خود فرا مي خواندند و آنها عبارت بودند از «ناسيوناليسم» تحفه غرب، و«ماركسيسم - لنينيسم» ارمغان شرق و «اسلام» كه از قبل در اين سرزمين وجودداشته است و مبلغين هر كدام سعي داشته اند كه با نشان دادن جامعه كمال مطلوب پيروان بيشتري را به خود جلب نمايند.
اما آن دو مكتب هر چند كه در ابتدا طرفداراني پيدا كرده و با شعارهاي پر آب ورنگشان عده اي را در اطراف خود جمع كرده و حتي احزاب و گروههأي نيز تشكيل داده و تحت عنوان رهأي بشر از سلطه استعمارگران فعاليتهأي نيز داشته اند اما دراثر بروز جريانهايي در جهان چهره دروغين تبليغات سياسي آن دو آشكار گشته واميدي كه طبقات روشنفكر به آنها بسته بودند تبديل به ياس شده و از آن ايدئولوژيها و مكتبها سر خورده و بيزار شدند ولي اسلام همچنان به خاطر حقانيت و صداقت خود جاذبه خود را حفظ كرده و به زندگي خود ادامه مي دهد و مردم فهميدند كه تنها راه نجات و تنها ره رهأي از يوغ استبداد و استعمار همانا راه اسلام راستين است نه راه شرق و غرب زيرا همه جنايتها و اسارتها براي جوامع بشري درجهان كنوني از صاحبان همين مكاتب شرقي و غربي است آنگاه آنان چگونه مي توانند مكتبي در جهان ارأه دهند كه مايه نجات و وسيله رهأي از زير سلطه آنان باشد لذا امام خميني«ره» در 28 جمادي الثاني سال 1392 هجري قمري در بخشي از پيام خود به دانشجويان مسلمان مقيم آمريكا و كانادا چنين فرمود: (...اگر دول اسلامي و ملل مسلمان به جاي تكيه به بلوك شرق و غرب به اسلام تكيه مي كردندو تعاليم نوراني و رهأي بخش قرآن كريم را نصب عين قرار داده و بكار مي بستندامروز اسير تجاوزكاران صهيونيزم و مرعوب فانتوم آمريكا و مقهور سياست سازشكارانه و نيرنگ بازيهاي شيطاني شوروي واقع نمي شدند... تا روزي كه ملت اسلام پايبند اين مكتبهاي استعماري مي باشد و يا قوانين الهي را با آن مقايسه مي كند و در كنار هم قرار مي دهد روي آسايش و آزادي نخواهد ديد و اين مكتبهأي كه از چپ و راست به ملت اسلام عرضه مي شود فقط براي گمراهي و انحراف آنان است و مي خواهند مسلمانان را براي هميشه خوار و ذليل و عقب مانده و اسيرنگهدارند و از تعاليم رهأي بخش قرآن دور سازند.
حاصل آنكه ناسيوناليسم و ماركسيسم بخاطر ماهيت الحاديشان نتوانتسند دراعماق دلها نفوذ كنند و نتوانستند حمايت توده ملت را به خود جلب نمايند و هرچند كه در ابتدا طرفداراني پيدا كرده ولي به مرور زمان يكي پس از ديگريطرفدارانشان را از دست داده و خلاصه نتوانستند در اين مملكت اسلامي دوام بياورند.
اما اسلام بعنوان يك مذهب و مكتب الهي از دير زمان در اعماق دلهاي اقشاروسيعي از مردم جامعه ما نفوذ كرده و مردم را به خود جلب نموده بود اسلام بعنوان يك مذهب حاكم در همه جا (از شهرها گرفته تا دورترين نقاط مملكت) و در همه اقشار (از غني و فقير، كارگر و كشاورز، دانشجو و روشنفكر، مردان و زنان) حضورفعال خود را حفظ نموده و در همه شئون زندگي اين ملت حاكميت داشت لذا باهمه تبليغات مسموم و گسترده اي كه عليه اسلام از ناحيه دشمنان آن مي شد و باهمه سمپاشيها كه مي شد (كه مي گفتند اسلام قادر به اداره اجتماع كنوني نيست وقدرت رهأي بخشي از سلطه استعمار را ندارد و...) بالاخره اسلام قدرت خود رانشان داده و كاخ ستمشاهي را درهم فرو ريخته و دست اجانب را از اين مملكت كوتاه نموده است و به شرق و غرب نشان داد كه تنها مكتبي كه در برابر تجاوزاتآنان ايستاده و مردم را از زير سلطه آنان خارج مي نمايد اسلام است و به مسلمين نيزفهماند تنها مكتب رهأي بخش اسلام است نه مكاتب شرق و غرب پس برايرهأي خود به اسلام و قرآن تمسك نمأيد نه به مكاتب ديگر.
ب) اسلام زدأي نظام حاكم:
جهان غرب در جنگهاي صليبي (كه از قرن 11 تا 13 ميلادي به طول انجاميد) به قدرت و عظمت اسلام پي برده و فهميد تنها قدرتي كه در برابرش استقامت كرده وقد خم نمي كند اسلام است لذا در صدد برآمده بهر طريق ممكن اسلام را از صحنه روزگار محو نموده و يا اگر نامي از اسلام باقي مانده از محتوي تهي باشد و ديد اين نقشه با جنگ و لشكركشي قابل پياده شدن نيست زيرا مردم مسلمان در اثر جنگ به هم پيوسته از استحكام بيشتري برخوردار مي شوند لذا در صدد نقشه ديگريبرآمده و آن اين بود كه : از طريق عوامل نفوذي كه از خود ممالك اسلامي انتخاب مي شوند و به قدرت مي رسند بايد از درون اسلام زدأي نمود و آن را از درون پوساند و براي اجراي چنين نقشه اي در كشورهاي اسلامي مهره ها انتخاب كرده ونوكرهاي كر و كور و چشم بسته به قدرت رساند لذا افرادي همانند رضاخان درايران و اتاتورك در تركيه و آل سعود در حجاز و نوكرهاي امثال اينها را در كشورهاياسلامي ديگر به قدرت رسانده در صدد محو اسلام برآمده اند والبته علماي اسلام و پيشوايان ديني به اين مسئله پي برده و در مقام بيداري مسلمين برآمده و با استعمار در همه جوانب آن به مبارزه برخاسته اند
امادر پنجاه سال اخير مبارزه با اسلام و مسلمين و سلب حقوق و بردن اموال و منافعآنان در تركيه و ايران صورت جديتري به خود گرفت البته در ايران تا 25 سال -تقريبا - كارگردان اصلي اين مبارزه انگليس بوده و در 25 سال اخير آمريكا.
مسلمانان ايران در اين دوره پنجاه ساله در ميان اشك و خون روزگار گذراندندمقدسات اسلام همواره هتك شده و حرمت اسلام همواره فراموش گشت علماياسلام زنداني تبعيد يا شهيد شدند وعاظ و طلاب به زندانها و شكنجه گاهها افتادندمجالس عزاداري حسين بن علي عليه السلام ممنوع گشته و لباس روحانيت قدغن گرديد و مدارس اسلامي بسته و چادر كه يك نوع حجاب و پوشش اسلامي است ازسر زنان مسلمان برداشته شد و...
ما در اينجا بعنوان نمونه به گوشه هأي از اسلام زدأي در كشور اسلامي ايران اشاره مي كنيم:
1 - شعار جدأي دين از سياست:
يكي از كارهأي كه در اين راستا انجام مي شد دور نگه داشتن دين از صحنه سياست بود تبليغات وسيعي در رسانه هاي گروهي دنيا براه انداخته (و به تبع آنان رسانه هايگروهي حكام دست نشانده در داخل) كه دين را با سياست چه كار و علما ديني مقدس تر از آنند كه خود را آلوده به سياست نمايند و به اين مسئله آنچنان دامن زده مي شد كه حتي بسياري از رهبران ديني و ملت اسلامي باورشان آمده بود كه ما را باسياست چكار؟ ما روحاني هستيم و بايد به مسأل شرعيه خود بپردازيم و حتي وقتي امام خميني «ره» دستگير شد به او گفته اند: شما را چه كار با سياست،سياست يعني دروغ و مكر و پدرسوختگي امام در جوابشان فرمود: اين نوع سياست مال شماها است ولي دين از سياست واقعي جدا نيست
2 - بازگشت به دوران جاهليت
يكي از كارهأي كه در راستاي اسلام زدأي انجام مي شد موضوع بازگرداندن ايران به جاهليت قبل از اسلام بود ميراندن شعارهاي اصيل اسلامي احيا شعارهايمجوسي كه تغيير تاريخ هجري محمدي صلي الله عليه و آله و سلم به تاريخ مجوسي 2500 ساله شاهنشاهي نمونه بارز آن است.
البته اين تغيير تاريخ اسلامي به تاريخ مسيحي ميلادي در كشورهاي اسلامي ديگراز سالهاي خيلي پيش انجام شده و تاريخ رسمي كشورهاي اسلامي تاريخ ميلادياست ولي در همان زمان بكارگيري تاريخ شاهنشاهي را تحريم فرموده بودند لذاشاه در اين مساله نيز از موفقيت چشمگيري برخوردار نشده بود.
3 - تسلط عناصر غير مسلمان بر مسلمان:
يكي از كارهأي كه در اين راستا انجام مي گرفت تسلط كفار و افراد غير مسلمان برمسلمانها بود سپردن مقام نخست وزيري در كشور اسلامي شيعي ايران به هويدايبهأي و سپردن چرخ اقتصادي مملكت بدست امثال ثابت پاسالهاي بهأي والقانيانهاي صهيونيست و سپردن ارتش و نظام بدست مستشاران خارجي و امثال اينها نمونه بارز آن است.
4 - قطع رابطه با كشورهاي اسلامي و پيوند با كشورهاي غير اسلامي و احياناضداسلامي همانند اسرأيل يكي ديگر از كارهاي مبارزه با اسلام بود.
5- نقض قوانين اسلامي :
نقض آشكار قوانين و مقررات اسلامي چه بصورت مستقيم و چه بصورت ترويج واشاعه فساد در همه زمينه هاي فرهنگي، اجتماعي، تحت عنوان تمدن و پيشرفت!!! يكي ديگر از كارهاي مبارزه با اسلام بود.
6- جشن واهي 2500 ساله
يكي ديگر از مظاهر مبارزه با اسلام مسئله جشنهاي 2500 ساله بود كه در ان هزينه هاي هنگفت به مصرف رسيده و اوقات بسياري به هدر رفته تالحظاتي چند اشخاصي با لباسهاي موهوم دوره هاي قديم بيايند و از جلو جمعي بگذرند.
ج) سلطه بيگانگان :
سلطه اجانب و بخصوص در نيم قرن اخير بر مملكت اسلامي ايران وبه تعبير بهترسلطه كامل استعمار نو به شكل خطرناك آن وضديت كامل آن با مظاهر ديني و ملي و كوشش آن براي به عقب برگرداندن مردم درتمام زمينه هاي سياسي، فرهنگي، ديني، اجتماعي و اقتصادي... و به غارت بردن ثروتها و ازبين بردن آثار ملي و هنري و تحميل قراردادهاي ننگين و... همه و همه مي توانستند علتي بزرگ و محركي نيرومند براي ايجاد يك نهضت و انقلاب باشند زيراهمه اينها حكايت از سلطه كامل بيگانه بر مسلمين داشته و حال آنكه در بينش الهي سلطه كفار و بيگانگان بر مسلمين حرام و مبارزه با آن لازم دانسته شده است چرا كه(لن يجعل الله للكافرين علي المومنين سبيلا) و چون سلطه اجانب منافي بامذهب و آزادي و مليت و همه چيز است همه اقشار مردم عليه اين سلطه به مخالفت برخاستند
د) بيگانه بودن نظام حاكم بامردم :
دوئيت و تضاد نظام با رعيت از شرأط اساسي هر انقلاب است زيرا اگر طبقه حاكم و سياستمداران و كارگزاران نظام با مردم هماهنگ بوده و خواسته هاي مشروع و به حق مذهبي، سياسي و اجتماعي و.@#@..
مردم را برآورده نموده و بدلخواه رعيت حركت نمايند و به تعبير ديگر قدرت سياسي با قدرت اجتماعي هماهنگ بوده ودوشادوش هم حركت نمايند عملا نارضأي تحقق پيدا نمي كند تاموجب انقلاب گردد (البته در هر جامعه اي حكومت هر چند كه مردمي باشد عده اي از آن ناراضي اند ولي با طرفداري اكثريت قاطع از حكومت از اقليت كاري ساخته نيست).
اما اگر جامعه بصورت دوقطبي در آيد مسير طبقه حاكم غي از مسير طبقه رعيت ومردم باشد آنهم در حدي كه امكان التيام و نزديكي آن دو از بين برود ايجاد يك تحول سياسي، بصورت اجتناب ناپذيري، خودنمأي كرده و ضروري احساس مي گردد.
همانگونه كه بر كسي مخفي نيست در سالهاي اخير و بخصوص در دوران سلطنت پهلوي (پدر و پسر) قدرت سياسي حاكم آنچنان از جامعه و مردم خود جدا شده وراه جدأي در پيش گرفته بود كه ديگر براي كسي جاي ترديد باقي نگذاشته بود كه نظام حاكم با تركيب خاص خود ابدا امكان بقا و حيات نداشت زيرا نه رژيم قدرت توانأي تغيير و بالا بردن كارآئي خود را داشته و نه مردم آمادگي تمكين و پذيرش باآنها را.
بنابراين جامعه ايراني به مرحله اي انفجارآميز رسيده بود كه هر حادثه و حركتي مي توانست وضع موجود را به هم ريخته و حركت عادي جامعه را متوقف و مختل نمايد و هر تلاشي هم كه نظام حاكم براي مرحم گذاردن بر زخمهاي موجود و ترميم شكاف ميان مردم و نظام انجام مي داد بيهوده بود و از نظر آگاهي نيز مردم به سطحي رسيده بودند كه ديگر امكان فريب آنان نبود لذا مردم دنبال بهانه و سوژه ايمي گشتند و با كمترين بهانه به خيابانها ريخته و فرياد مرگ بر شاه سر مي دادند.
ر) استبداد خشن :
از آنجا كه حكومتهاي دست نشانده ابرقدرتها پايگاه مردمي نداشته و از پشتوانه ملي و ميهني برخوردار نبوده بلكه همواره مردم را در مقابل خود مي بينند رفتارشان در عين اينكه در مقابل اربابان ذليلانه و زبونانه است در برابر مردم ژست قدرت گرفته و نهايت خشونت وحشي گري را از خود نشان مي دهند تا بدينوسيله زهرچشمي از مردم گرفته باشند تا مبادا آنان به فكر حركتي افتاده و دست به نهضت وقيام بزنند و آنان را از اريكه قدرت به زمين آورند كشتارهاي بي رحمانه و ارزش قأل نبودن براي خون مردم و زندانهاي مخوف و شكنجه هاي كذأي سياسيون همه وهمه شاهد بر اين مدعا است معلوم است كه چنين وضعي نمي تواند دوام داشته باشد و بالاخره روزي مردم به تنگ آمده و به زندگي ننگين چنين حكومتي خاتمه مي دهند.
س) تحقير شخصيت انساني :
يكي ديگر از مظاهر ستمشاهي و انحطاط دوره 50 ساله و بخصوص در 25 سال اخير رفتاري بود كه در مورد شخصيت انساني فرد فرد ايراني انجام مي يافت.
در اين نظام بي ارزش ترين چيز انسان و شخصيت انساني بود صرف نظر از اينكه آزادي همه را سلب كرده و همگان را بصورت برده خويش درآورده بودند در همان بردگي نيز براي كسي به اندازه يك برده ارزش و شخصيت و اظهار وجود قائل نبودند.
وآنان مردم را همچون مرده متحرك مي پنداشتند كه سر از هيچ چيز در نياورده و همه برده آنان بوده و هر چه كه آنان كرده و گفته اند بايد بي چون و چرا مورد اطاعت قراردهند لذا به نصيحت و موعظه خيرخواهانه احدي حتي مراجع تقليد شيعه گوش نمي دادند و نه تنها گوش نمي دادند بلكه اجازه نصيحت و سخن نمي دادند و هر كه سخني مي گفت سرنوشتش زندان شكنجه تبعيد و قتل بود... معلوم است كه چنين وضعي دوام نخواهد آورد و بالاخره مردم به حركت آمده و دست به قيام مي زنند وبساط شان را جمع مي كنند.
ش) روحانيت :
در بين علل و عوامل انقلاب نقش روحانيون و علما مذهبي در رهبري وسازماندهي حركتهاي انقلابي بيش از عوامل ديگر به چشم مي خورد هر چند كه روحانيون بخشي از ملت اسلامي و طبقه اي از همين مردمند ولي بخاطر نقش اساسي كه در انقلاب داشتند و بخاطر ويژگيهاي خاصي كه در روحانيت شيعه وجود داشته و آنان را از بقيه رهبران مذهبي ديگر ممتاز مي سازد در رابطه با آنان دراينجا بطور اختصار بحث مي شود:
روحانيت شيعه داراي ويژگيهأي است كه در بقيه رهبران مذهبي وجود ندارد وهمان ويژگيهايشان باعث استقلالشان بوده و در نتيجه هرگاه خواسته اند عليه حاكم جباري وارد عمل شوند به راحتي دست بكار شده و از تهديد حكام ستمگرنمي هراسيدند و ما اينك بطور اختصار به آن ويژگيها اشاره مي كنيم:
1 - جايگاه اجتماعي روحانيون
اكثر قريب به اتفاق روحانيون از ميان طبقات فقير و محروم جامعه و اغلب ازروستاها برخاسته و درد و رنج توده هاي اجتماعي را لمس كرده و با آن بزرگ شده اند درحالي كه طبقات تحصيل كرده روشنفكر كه در بسياري از حركتهايسياسي، اجتماعي، رهبري مبارزات ملي را بعهده مي گيرند خود طبقه ممتايزي رابا فرهنگ خاص خود تشكيل مي دهند كه از توده مردم جدا شده و حتي ارتباطمعنوي خود را با آنها از دست مي دهند و روحانيون به عكس آنان از ميان مردم برخاسته و در ميان مردم و همانند آنها رشد و نمو كرده و با درد آنها آشنايند و هرگزرابطه فرهنگي و معنوي خود را با آنها از دست نمي دهند.
2 - استقلال اقتصادي
برخلاف رهبران مذهبي جهان اعم از رهبران مذهبي مسيحي و كليمي و روحانيون اهل سنت كه معمولا به استخدام دولت درآمده و امرار معاششان به حقوق ومزايأي بستگي دارد كه از دولت دريافت مي كنند روحانيون شيعه داراي استقلال مالي از سيستم سياسي بوده و تامين معاش آنان به كمك هاي مختلفي بستگي داردكه از طريق وجوهات شرعي دريافتي از مردم مسلمان و معتقد تامين مي گردد بطورطبيعي استقلال مالي از سيستم سياسي و تامين معاش بوسيله مردم به روحانيت شيعه كمك كرده است كه بتواند فارغ از هر نوع نگراني و دغدغه اي فعاليت هايسياسي مذهبي خود را بر پايه خواسته هاي مرم مسلمان انجام دهد و آنچه خودبعنوان وظيفه الهي تشخيص داده عمل نمايد و در جهت گيريهايش جهت مردم و پابرهنگان جامعه را انتخاب نمايد بر خلاف روحانيوني كه حقوق بگير نظام حاكمنداين كارها به آساني براي آنان ميسر نبوده و عملا نيز چنين نشده است.
3 - ارتباط با مردم
از آنجا كه در مكتب تشيع باب اجتهاد باز بوده و اين خود نه تنها موجب رشد وشكوفأي دأمي فقه شيعه شده است بلكه به مسئله اجتهاد و تقليد در مكتب تشيع ضرورت و اهميت خاصي بخشيده است.
انسانهاي مسلمان يا بايد خود مجتهد و آگاه به تمام مسأل فقهي باشند و يا اينكه ازمجتهد جامع الشرأط كه به مرجع تقليد معروفند و صاحب رساله عمليه مي باشندتقليد نمايند.
بخاطر عدم دسترسي همه مردم در نقاط مختلف كشور به مرجع تقليد طبيعي است روحانيون نقش رابط و منتقل كننده افكار و نظريات آنها را داشته و بدون آنكه سلسله مراتبي خاص بوجود آورند به عنوان واسطه ميان رهبران مذهبي و مردم نقش مهمي را بر عهده مي گيرند نظرات و فتاواي مراجع را در مساجد و منابر درهمه نقاط كشور براي مردم بازگو كرده و در مقابل مسأل و مشكلات مردم را به رهبران مذهبي منتقل مي كنند.
با توجه به مراتب فوق روحانيون شيعه توانسته اند با كسب قدرت ويژه نقش حساس و مهمي را در حركتهاي سياسي، اجتماعي قرن اخير بازي نمايند و به همين دليل است كه هر زمان روحانيت شيعه ايران با قدرت سياسي حاكم به مبارزه پرداخته اند قدرت سياسي حاكم به مبارزه پرداخته اند قدرت سياسي نبرد را باخته است لذا قدرت روحانيون هيچگاه قابل مقايسه با قدرت رهبران سياسي غيرمذهبي نيست و همين امر موجبات برانگيختن رشك و حسد آنها شده و در عين نيازي كه به آنها داشته اند هر زمان كه توانسته اند در حذف آنها و خيانت به آنها دريغ نكرده اند.
به هر حال بخاطر همين امتيازات كه برشمرده شد روحانيت شيعه حركتها آفريده وحماسه ها رقم زده و در صحنه سياست در هر زمان كه خواسته وارد شده و بخوبي از عهده آن برآمده است ولي به قول استاد شهيد مرتضي مطهري روحانيت اهل سنت بخاطر وابستگي شان نتوانستند چنين حماسه ها بيافرينند و در تاريخ جهان تسنن جنبشي مانند جنبش ضد استعماري تنباكو به رهبري رهبران دين كه منجر به لغو امتياز انحصار تنابكو در ايران شد و استبداد داخلي و استعمار خارجي هر دو به زانو درآمدند و يا انقلابي همانند انقلاب عراق كه عليه قيمومت انگلستان بر كشوراسلامي عراق بود و منجر به استقلال عراق شد و يا قيامي مانند قيام مشروطيت ايران كه رژيم سلطنتي استبداد وي را به مشروطه تبديل كرد و با نهضتي اسلامي به رهبري رهبران ديني مانند آنچه كه امروز در ايران مي گذرد (انقلاب اسلامي)مشاهده نمي كنيم.
اينجاست كه ما روحانيت شيعه را يكي از برجسته ترين علل و عوامل انقلاب وپيروزي انقلاب مي دانيم.
به هرحال اينها وده هاعلل وعوامل ديگر كه در اصل پيدايش انقلاب و اوج وپيروزي آن سهيم بوده و نقش داشته اند.
عباسعلي عميد زنجاني - برگرفته شده از كتاب انقلاب اسلامي و ريشه هاي آن
مطالب مرتبط :
نام ونام خانوادگی:
جنسیت :
سن :
تحصیلات :
مذهب :
کشور :
استان :
شهر :
پست الکترونیک :
متن سوال :