امروز:
سه شنبه 8 فروردين 1396
بازدید :
1038
نگرشي بر انقلاب اسلامي و رسالت روحانيت
مقدمه
هر جا كه پاي دين به ميان آيد لزوماً پاي پيامبران و دين‎شناسان به ميان خواهد آمد. بديهي است كه پديدة انقلاب اسلامي نيز به موجب هويت ديني آن نمي‎تواند جداي از شناخت هويت روحانيت و كارشناسان دين مورد بررسي قرار گيرد. پس مي‎توان گفت كه سرنوشت اديان الهي پيش از هر چيز با سرنوشت روحانيون گره خورده است.
برخورد نادرست كليساي قرون وسطي با دانشمندان طبيعي و پديدة ايمان و باور ديني موجب گرديد كه آيين مسيحيت به شدت مورد نفرت و بدبيني اروپائيان قرار گيرد و نهضت افراطي پروتستانيسم را در پي داشته باشد؛ چنان كه ضعف فكري و اعتقادي كشيشان دست اندركار اصلاح ديني در قرن شانزدهم، سكولاريسم و حركتهاي ضد ديني دنياي غرب را در پي داشت.
انقلاب اسلامي از نظر لغوي و اصطلاحي مفهوم روشني است و آن عبارت از: تحول و دگرگوني در افراد و نهادهاي اجتماعي به قصد الهي كردن و خداگونه نمودن جامعه است. اما واژة روحانيت به مفهوم روح محوري. در برابر جسم محوري است. و از اصطلاحاتي است كه به جاي واژة «عالم ديني» و نظير آن به كار مي‎رود و چندان واژة رسايي هم نيست: چنانكه برخي از اصطلاحات زمانهاي پيشين چون «آخوند» (پيشواي مذهبي يا دانشمند) و «ملا» (درس خوانده) بسيار نارسا و فاقد دلالت لازم بر مراد مورد انتظارند: ولي در فرهنگ قرآن و اهل بيت ـ عليهم السّلام ـ در مورد دين شناسان واژة «عالم» به كار رفته و با القابي چون وارث پيامبران. جانشينان پيامبر ـ صلّي الله عليه و آله ـ دژهاي اسلام و... به آنان اشاره شده است. پس جامع‎ترين و اسلامي‎ترين عنوان. «عالم» و «علما» است هر چند به خاطر كثرت كاربرد از استعمال واژة «روحانيت» و «روحاني» نيز ناگزيريم. اينك مفهوم عالم ديني و روحاني در فرهنگ قرآن و اهل بيت ـ عليهم السّلام ـ چه تعريفي دارد؟ آيا مي‎توان معناي آن را در پوشيدن لباس خاص يا دانستن عربي و يا توانايي بر ترجمه قرآن و روايات و... جستجو كرد؟
بي هيچ ترديدي اينگونه از تعاريف تعبيرهاي عاميانه بيش نيستند. روحاني يا عالم ديني در اصطلاح اسلام و عرف مسلمانان عبارت از: دين شناس و ديندار عصر خويش كه داراي منصب تبيين دين، الگوي عيني بودن اجراي دين و نظارت بر اجراي آن براي عروج و اعتلاي جامعه به اوج ربانيت و خداگونگي است. به عبارت ديگر، عالم ديني عبارت از دين‎شناس دينداري است كه براي تبليغ دين اجرا و نظارت بر اجراي آن شايستگي دارد. پس ويژگي‎هاي روحاني عبارت خواهد بود از : اسلام شناسي، زمان شناسي. شايستگي براي تبليغ و بيان دين. عينيت و تجلي دين در ظاهر و باطن شخصيت وي. صلاحيت براي اجراي دين در عرصة اجتماع و شايستگي براي نظارت بر اجراي آن؛ و هدف نهايي او از احراز اين منصبها، تكامل و تقرب يا خداگونگي خود و جامعه است.
اين مقاله در صدد است بر مباني نظري نقش و رسالت روحانيت در قبال انقلاب اسلامي نگاهي افكند و بر آفاق گسترده آن دريچه‎اي بگشايد: آن دو محور عبارتند از: مباني و روشهاي تحليل، و انقلاب اسلامي و رسالت روحانيت.
1. مباني و روشهاي تحليل
پيش از تحليل و بحث از نهاد روحانيت لازم است به مباني و شيوه‎هايي كه تاكنون در بررسي اين نهاد به كار رفته است اشاره شود تا بهترين اسلوب در روش‎شناسي تحليل به دست آيد. از ديرباز تاكنون در تحليل نهاد روحانيت شش اسلوب با مباني مختلف به كار گرفته شده است:
1 ـ 1 ـ بر مبناي الگوي نظام كليسا در تاريخ اروپا: گروهي از روشنفكران معاصر ـ بخصوص احزاب چپ و پيروان سوسياليسم ـ روحانيت و حوزه‎هاي علمي ديني ايران و جهان اسلام را از منظر هويت و سرگذشت روحانيون كليسا در قرون وسطي و شرايط آنان در بعد از رنسانس تحليل كرده‎اند: چنانكه از آثار ماركسيستها به دست مي‎آيد. آنان حتي اسلام را نيز بر اساس مسيحيت غرب مورد داوري قرار داده‎اند.
اين شيوه چنانكه در روش تحقيق مطرح است شيوة‌ قالبي و مبتني بر پيش داوري است و روشن است كه از هيچ گونه اعتبار علمي برخوردار نخواهد بود. چون روحانيت در جوامع اسلامي تابع هنجارها و ارزشهاي ويژة اسلامي است و روحانيت اروپا پيرو نظام ارزشي حاكم بر غرب و كتاب مقدس است؛ هر چند در برخي از اصول ميان اديان الهي وجه اشتراك وجود داشته باشد. پس نمي‎توان ويژگي‎ها و شرايط حاكم بر يك نهاد در شرايطي مغاير با شرايط فرهنگي حاكم بر نهاد ديگر را بر نهاد ديگر تعميم داد و يكي را با معيار ديگري سنجيد.
2 ـ‌1 ـ‌ بر مبناي شرايط اقتصادي و نظام معيشتي: ‌اين شيوه ـ كه بي‎شباهت به شيوة ماركسيستها نيست ـ در ميان برخي از متفكران معاصر متداول شده است. اينان مي‎گويند ريشه تعالي و انحطاط روحانيت را بايد در نظام معيشتي او جستجو كرد: يعني وابستگي اقتصادي روحانيت به حكومت، عدم حريت و وابستگي فكري او را در پي خواهد داشت: چنانكه وابستگي اقتصادي به مردم آفت عوام زدگي و سلب حريت فكري او را به دنبال مي‎آورد.
اما روشن است كه در اين شيوه به جاي اينكه انسان و ايمان او مبنا قرار گيرد، اقتصاد و نظام معيشتي او محور قرار گرفته است، در حالي كه بر اساس نگرش قرآن و اهل بيت ـ عليهم السّلام ـ و حتي تجربه‎هاي عيني بسيار هيچ گاه اقتصاد و معيشت تا اين ميزان حتي براي جوامع غير ديني سرنوشت‎ساز نيست. تا چه رسد به نهاد روحانيت كه تار و پود نظام زندگي‎اش بر خدا محوري و آرمانهاي متعالي ديني بنا نهاده شده است. علاوه بر اين. اين ديدگاه نقش مديريت حوزه‎ها و نظام تربيتي و آموزشي را ـ كه بسيار مهم‎اند ـ ناديده مي‎گيرد و بسيار اندك بها مي‎دهد. پس نظام اقتصادي روحانيت به هر منبعي كه استوار باشد نمي‎تواند به عنوان مشكل اساسي تلقي گردد: چنانكه استقلال كامل اقتصادي روحانيت ـ هر چند از غير طريق دين و يا تعليم و تبليغ آن ـ هرگز به عنوان عامل اصلاح و بهبود نظام آن تلقي نمي‎گردد؛ بلكه بايد تعالي و انحطاط يك نهاد فرهنگي و ديني را در نظام تربيتي و آموزشي آن جستجو كرد.
3 ـ 1 ـ تحليل بر مبناي الگوي نظام دانشگاهي:‌ عدّه‎اي نظام روحانيت را با معيار نظام دانشگاهي تحليل مي‎كنند؛ يعني ميزان موفقيت نظام روحانيت را در گرو انطباق با نظام آموزشي و تربيتي دانشگاهها مي‎دانند. اين شيوه با دو شرط، ارزش علمي و عقلاني خواهد داشت: نخست آنكه نظام دانشگاهي موجود ما نظامي مطلوب و دست كم عاري از نواقص زيربنايي باشد و ديگر اينكه نظام دانشگاهي از جهت هدف،‌روش و محتواي متون درسي با هدف،‌روش و محتواي آموزشي و پرورشي حوزوي يكسان باشد ولي پر واضح است كه دانشگاههاي ما شرط نخست را فاقدند و اين فقدان، شرط دوم را نيز فاقد اعتبار خواهد ساخت.
4 ـ 1 ـ بر مبناي مثبت‎گرايي و منفي‎گرايي مطلق: ممكن است تحليل نهاد روحانيت بر اساس اثبات گرايي مطلق يا منفي‎گرايي محض صورت پذيرد: يعني، تحليلگران بر اين باور باشند كه در روحانيت، وجود ضعف و نقصان غير ممكن است. بنابراين، آنچه كه روحانيت انجام مي‎دهد همه مطابق با محض واقع و حقيقت است و يا آنكه برخي از كاستيها را در معدودي از روحانيون مشاهده كند، آنگاه آنها را بزرگ نمايد و سپس به تمام افراد صنف تعميم دهد و كينه توزانه يا ساده‎لوحانه دست به تبليغ منفي بزند و با عينك بدبيني حق و باطل را در هم بياميزد. گروه ديگري از نفي گرايان مطلق هستند كه بر مدعاي خويش صورت و ظاهر علمي و استدلالي مي‎دهند كه از آنان به حاميان نظريه «اسلام منهاي روحانيت» تعبير مي‎شود. يك عده از اين گروه، برخي از اهل تصوفند. آنان روحانيت و عاملان ديني را ظاهرگرايان و اهل قال مي‎شمارند و بر اين باورند كه مروج و مبلغ دين بايد اهل باطن و ولايت باشد نه صرف اهل كلام، فقه و فلسفه:
هر ولي را نوح كشتيبان شناس صحبت اين خلق را طوفان شناس
عدة‌ديگر، روشنفكران غير ديني‎اند كه به موجب انكار اصل دين، دين‎شناسان را نيز منكرند، ولي گروهي از روشنفكران ديني، نه به خاطر انكار اصل دين كه بر اساس مباني غلط و نوعي مغالطه در روش دين‎شناسي از اين نظريه حمايت مي‎كنند. آنان مي‎گويند: دين‎شناسي در انحصار گروه خاصي نيست بلكه دين از آنِ همه است؛ چنانكه لوتر و كالون تفسير كتاب مقدس را از انحصار كليسا بيرون آوردند. از سوي ديگر دين‎شناسي در گرو آشنايي با علوم و انديشه‎هاي معاصر است؛ در صورتي كه در حوزه‎هاي علميه،‌علم روز و زمان‎شناسي از محورهاي اساسي نظام تربيتي نيست. پس در هيچ يك از قلمروهاي ياد شده يعني، شناخت دين، تبليغ دين و اجراي آن نمي‎توان وجود نهاد روحانيت را ضروري شمرد. بلكه هر كسي مي‎تواند با تحقيق و پژوهش در نيازهاي زمان و دين پژوهي، اصول و مباني اسلام را بشناسد و به برداشت خويش اعتماد كند.
رشته‎هاي تخصصي روحانيت پيكري است كه در آن روح نبوت و رسالت جاري است؛ يعني تخصصي است دردمند و رسالت محور نه بي‎درد و علم محور.
پاسخ تفصيلي ادعاهاي ياد شده مجال و مقال ديگري مي‎طلبد ولي به طور اجمال بايد دانست كه «هزار نكته باريكتر زموي اينجاست».
آنچه كه به اهل تصوف نسبت داده مي‎شود به طور يقين ديدگاه بزرگان و فرزانگان اهل عرفان نيست؛‌بلكه آنان بر اين باورند كه شريعت مقدمه طريقت و طريقت مقدمة حقيقت است.@#@ پس بايد براي دست‎يابي به طريقت، شريعت را رعايت نمود، به گفتة‌حافظ «ره»:
تو كز سراي طبيعت نمي‎روي بيرون كجا به كوي طريقت گذر تواني كرد؟
و يا «پختگي جو در يقين منزل مكن». پس تصوف و عرفان راستين نه تنها با رعايت اصول و ظاهر شريعت مخالف نيست كه آن را ملازم با طريقت و نيل به حقيقت نيز مي‎داند. از سوي ديگر،‌روحانيت راستين نيز نه تنها با عرفان ناب يا عرفان مبتني بر قرآن و سنت مخالف نيست كه آن را لازمة اسلام ناب و حقيقت دين مي‎شناسد و به آن توصيه مي‎كند و اصولاً بر اين باور است كه اگر اهل تصوف در كنار عنايت به باطن و شهود عرفاني،‌به اصل لزوم پايبندي بر شريعت و عقل و خرد فلسفي و مباحث نظري نيز پايبند بودند،‌پاره‎اي از خرافات و بدعتهاي آشكار بر ساحت عرفان و تصوف راه نمي‎يافت و آينه زلال عرفان قرآني با لايه‎هاي غبار غيريت آكنده نمي‎شد.
اما نگرش روشنفكران ديني كه دين‎شناسي را در توان همگان مي‎پندارند،‌اين نكته قابل ذكر است كه در اين پرسش ميان اسلام و مسيحيت خلط آشكاري صورت گرفته است، چون بهره‎برداري هر كس از دين با بهره‎برداري عميق‎تر و همه جانبه‎تر بسيار متفاوت است. رسالت روحانيت اين است كه براي فهم عميق‎تر دين و اجراي صحيح آن همواره در كنار آحاد مردم باشد.
6 ـ 1 ـ در پرتو ثقلين و خرد ناب: در برابر مباني و شيوه‎هاي ناتمام و ناقص ياد شده، روش ثقلين محوران و مشعل داران خرد ناب قرار دارد. اينان مي‎گويند: در فرهنگ قرآن، ضرورت وجود گروهي كه در دين تفقه و آشنايي عميق پيدا كنند و به تبليغ و تعليم دين همت بگمارند. به طور عميق مورد تأكيد قرار گرفته است:
ما المؤمنون لينفروا كافة فلولا نفر من كل فرقة منهم طائفة ليتفقهوا في الدين و لينذروا قومهم اذا رجعوا اليهم لعلهم يحذرون»:[1] اهل ايمان را نشايد كه همگي هجرت كنند. چرا كه از هر فرقه‎اي جمعي بيرون نروند تا به طور عميق دانش دين بياموزند و مردم خويش را چون به سوي ايشان بازگردند هشدار دهند شايد كه بترسند.
همانگونه كه در روايات رسول اكرم ـ صلّي الله عليه و آله ـ از علماي دين به عنوان وارث پيامبران،‌برتر از پيامبران بني‎اسرائيل، دژهاي اسلام، آنانكه با وفاتشان در دين شكافي ايجاد مي‎شود و اينكه زمين و آسمان در وفاتشان مي‎گريند و جانشينان رسول اكرم ـ صلّي الله عليه و آله ـ و در روايات اهل بيت ـ عليهم السّلام ـ نيز از آنان به فقهاي واجب الاطاعه، حجتهاي امام عصر ـ عليه السّلام ـ بر مردم، زمامداران مردم، آنانكه مجاري امور و مديريت جامعه در دست آنهاست و... تعبير شده است.
حاصل اين دلايل نقلي ـ علاوه بر حكم قاطع خرد ناب ـ اين است كه روحانيت و عالمان ديني در عصر غيبت پنج رسالت سنگين بر دوش دارند: دين شناسي عميق (در قلمرو نظر و تئوري)، عينيت فردي دين (تبلور عيني دين در اعضا و جوارح: دينداري يا الگوي عيني دين بودن)، تبليغ و تبيين بي شائبه دين (تئوريزه كردن دين)، عينيت اجتماعي يا اجراي دين (در حوزة رهبري و مديريت، نظام اقتصادي، نظام فرهنگي و هنري،‌نظام دفاعي و قضايي و...) و رسالت نظارت بر اجراي دين، اينك شمه‎اي از توضيح و تفصيل اين رسالتها در قلمرو انقلاب اسلامي.
2. انقلاب اسلامي و رسالت روحانيت
تبلور رسالتهاي ياد شده در قلمرو نظر و عمل نسبت به دين به تجلي نظري و عيني انقلاب اسلامي منتهي مي‎شود:
يعني،‌انقلاب اسلامي تافته‎اي جدا بافته از دين اسلام نيست،‌بلكه تجلي و تبلور آن در عرصة ذهن و عين است، پس رسالت روحانيت در قلمرو انقلاب نيز ـ مانند قلمرو دين ـ در سه حوزة‌كلان قابل بررسي است:‌در قلمرو انديشه (احياي انديشة ديني)، قلمرو عينيت و اجرا (احياي عيني: اصلاح فردي و اجتماعي) و رسالت او در عرصة تداوم انقلاب اسلامي.
1 ـ 2 ـ در قلمرو انديشه (نهضت فكري:‌احياي فكر ديني) اين رسالت با رسالت شناخت اسلام ناب گره خورده است: چنانكه علي ـ عليه السّلام ـ مي‎فرمايد: «آنكه خود را پيشواي مردم قرار دهد بايد نخست به تعليم خود همت بگمارد، پيش از آنكه به آموزش ديگران بپردازد و پيش از آنكه با زبان به تربيت و تزكيه ديگران بپردازد بايد با سبك رفتاري و كردار خويش تربيت كند و معلم و مربي خويش در پيشگاه من از معلم و مربي ديگران به تكريم و بزرگداشت سزاوارتر است: «من نصب نفسه للناس اماماً فليبدء بتعليم نفسه قبل تعليم غيره و ليكن تأديبه بسيرته قبل تأديبه بلسانه و معلم نفسه و مؤدبها احق بالاجلال من معلم الناس و مؤدبهم.»[2]
از اين سخن حضرت چهار رسالت به دست مي‎آيد:‌رسالت دين‎شناسي،‌خودسازي (ساختن خود بر مبناي دين)، تربيت و تعليم ديگران كه ملازم با رسالت چهارم يعني احياي عيني و عملي دين است.
بدين سان،‌يكي از وظايف بارز و انتظار جامعة‌ديني از روحانيت احياي دين است كه با تحريف‎زدايي از ساحت دين و معرفي ابعاد ناشناخته آن و استخراج پاسخهاي عصر و زمان از دين ملازمه دارد.[3]
احياگري در دين يا نهضت فكري،‌شرط لازم و زيربناي انقلاب ديني است كه بدون آن هويت هيچ انقلابي قابل تحليل و شناسايي نيست.
نمي‎توان ترديد داشت كه انقلاب اسلامي ايران تجلي قدرت ايمان بصيرت ديني اكثريت قريب به اتفاق امت متدين ايران بود؛‌يعني درصد اندكي از جامعه ما را قشر روشنفكر غير ديني و يا ديني التقاطي و منحرف تشكيل مي‎داد بديهي است كه اين بصيرت و توانايي روحي بدون نهضت فكري ديني و احياي اسلام ناب ممكن نبود.
اين نهضت ـ چنانكه روشن است ـ جز از طريق روحانيت امكان تحقق نداشت. نهضتي كه از مرحوم سيد جمال الدين اسدآبادي آغاز مي‎شود و توسط مرحوم ميرزاي اول و دوم، ميرزاي ناييني (ره)، آيت الله مدرس و... ادامه مي‎يابد تا به نهضت فكري امام خميني (ره) (احياگر احياگران)، علامه طباطبايي و استاد مطهري (ره) مي‎رسد.
در تحليل نهضت فكري و بيداري ديني عصر انقلاب اسلامي بايد به دو اصل توجه كامل داشت: يكي اينكه اين نهضت به دليل وقوع قيام 15 خرداد به سالهاي بعد از 1349 منحصر نمي‎شود، بلكه در سالهاي پيش از آن در حال تكوين و تكامل بوده است كه آغاز آن به سيد جمال،‌اوج آن به آغاز نهضت فكري ديني امام خميني (ره) ـ به ويژه از 1341 به بعد ـ تا پيروزي انقلاب اسلامي در سال 1357 مي‎رسد. در اين ميان، روحانيون حوزه‎هاي علميه واسطة انتقال نهضت فكري امام به امت خداجوي در شهر و روستا بودند كه در جريان آن استاد مطهري (ره) بيشترين سهم را داشت؛ زيرا كه او علاوه بر بيدارگري در سطح جامعه حتي روحانيون را نيز تغذية‌فكري و اعتقادي مي‎كرد.
اصل دوم اينكه: اكثريت قريب به اتفاق مردم ديندار ايران (فراتر از 85% از كل جمعيت) جز به مراجع ديني و روحانيت در مبارزات خويش اعتماد نداشتند؛‌زيرا كه بر اساس انديشه و فرهنگ اصيل و ديرينه خود فقط آنان را وارثان راستين پيامبران و اهل بيت ـ عليهم السّلام ـ و نايب حضرت حجت (عج) مي‎شناختند و در طول تاريخ نيز از اين نهاد اصيل جز اخلاص و صداقت و دين‎مداري چيزي نديده بودند. پس بديهي است كه براي چنين مردمي صداي چند انقلابي چپ شرقي يا راست غربي و ملي گرا و يا گروهي روشنفكري غير ديني و يا ديني التقاطي،‌آشنا و قابل فهم نخواهد بود. البته هيچگاه نمي‎توان نقش معدودي از روشنفكران ديني و داراي تفكر اصيل را در اين نهضت فكري ناديده گرفت:‌ولي با اندكي تأمل روشن مي‎شود كه ايفاي نقش اينگونه از افراد نيز به آموزش و نقش تربيتي روحانيون اصيل چون امام، استاد مطهري و دهها روحاني متفكر و برخوردار از زلال معرفت قرآن و اهل بيت ـ عليهم السّلام ـ برمي‎گردد:‌يعني،‌مردم ديندار و حق شناس ما از روشنفكران ديني به ميزان پيروي آنان از امام خميني (ره) و پايبندي آنان به اصل ولايت و مرجعيت و روحانيت، حرمت قائل بودند نه به خاطر غرب رفتن يا دانشگاه ديدن آنان. آري اگر برخي از متفكران روشنفكر ديندار ما به خصوص در محيط دانشگاه در كنار استاد مطهري (ره) و شهيد مفتح (ره) و... نبودند. سيل بنيان كن فرهنگ غرب زدگي و شرق زدگي تعداد بيشتري از جوانان اين مرز و بوم را به كام خود مي‎كشيد. آن بزرگان با انديشة ديني ـ متأثر از انديشه‎هاي امام و روحانيت راستين ـ و زبان نوين خود در كنار بزرگ احياگران در برابر تهاجم فرهنگي غرب و ماركسيسم سد پولادين بنا كردند و حتي خيل عظيمي از جامعه محدود دانشگاهي را نيز از كام سيل غرب‎زدگي نجات دادند و به سوي صف توده‎هاي چند ميليوني امت امام خميني (ره) روانه ساختند.
پس اين تعداد از روشنفكران ديني را نبايد در عرض جريان نهضت روحانيت قلمداد نمود بلكه نقش و انديشه آنان بايد در طول نقش و انديشة روحانيت ـ يعني به ديدة‌ خودي ـ نگريسته شود. آري روحانيت در عرصة‌حدوث انقلاب، هم از بعد نهضت فكري و هم از جهت عينيت بخشي به انقلاب در چهرة پيكار نقش اصلي و محوري داشته است و با توجه به بافت اصيل مذهبي و فرهنگي ايران، نقش عدّه‎اي از روشنفكران ديني يا غير ديني نقش فرعي و طولي بوده است،
2. 2 ـ در قلمرو عينيت و اجرا (احياي عيني دين:‌ اصلاح)
پس از شناخت اسلام ناب و نهضت فكري اسلامي (انقلاب فكري) و انقلاب فردي يا خودسازي بر مبناي دين، نوبت انقلاب عيني مي‎رسد: يعني، اصلاح جامعه بر اصلاح فرد به ويژه خودسازي رهبران آن بستگي دارد.
[1] . توبه ، آية 122.
[2] . نهج البلاغه، ترجمة دكتر شهيدي،‌حكمت 73.
[3] . ر. ك،‌از همين قلم،‌درآمدي بر مباني آثار و انديشه‎هاي امام خميني (ره) ، فصل «احياگري در دين و احياگريهاي امام خميني (ره) ، چاپ عروج.
@#@ در غير اين صورت يا انقلابي صورت نخواهد پذيرفت،‌يا آنكه انقلاب، انقلاب اسلامي و تكاملي نخواهد بود،‌چنانكه انقلاب كبير فرانسه و انقلاب اكتبر روسيه و نهضت رسول اكرم ـ صلّي الله عليه و آله ـ بعد از رحلت آن حضرت به چنان سرنوشتهايي دچار شدند.
اما انقلاب اسلامي در مرحلة عينيت اجتماعي كه از آن به اصلاح و از بانيان آن با عنوان مصلح و مصلحان ياد مي‎شود، در دو مرحله قابل تحقق و بررسي است: انقلاب اسلامي در مرحلة پيدايش و حدوث و انقلاب اسلامي در مرحلة تداوم و بقاء‌كه مرحلة نخست با پيكار با طاغوتها و كوشش در جهت زدودن وجود و آثار صاحبان زر و زور و تزوير ملازمه دارد، و چهرة دوم يا مرحلة‌بعدي كه تداوم و بقاء انقلاب است،‌با ساختن تمدن و جامعه نوين ديني و مدينة‌فاضله اسلامي گره مي‎خورد، به عبارت ديگر: چهرة نخست تجلي و رستاخيز قهر و خشم الهي و عينيت يافتن «لا اله» است و رويه دوم آن، رستاخيز جمال، علم، قدرت و حيات و رحمت الهي يعني، عينيت يافتن حقيقت ‌«الا الله».
در قلمرو حدوث انقلاب،‌ نمي‎توان ترديد داشت كه روحانيت صرفاً نقش رهبري فكري را بر عهده نداشت بلكه علاوه بر دادن فكر، نقش رهبري، هدايت و اجراي انديشة ديني را نيز بر عهده داشت. امام خميني (ره) از موضع ولايت فرمان مي‎داد و روحانيون علاوه بر تبليغ دين در اجراي آن نيز نقش محوري داشتند؛ به همين سبب، تنها مركز تصميم‎گيري مبارزات و كانون گدازه‎هاي انقلاب اسلامي مساجد بود كه در عهد طاغوت، روحانيت سنگري جز آن در اختيار نداشت. از همين روي بايد منشأ انقلاب اسلامي را سه ركن دانست: اسلام زنده (ناب)، روحانيت، مردم ديندار و سلحشور ايران زمين كه در اين ميان، روحانيت اصيل نقش قلب تپنده را ايفا مي‎كرد. پس علت فاعلي يا محدثه انقلاب اسلامي، ولايت فكري و ولايت اجتماعي امام خميني (ره) است كه با محوريت نهاد روحانيت به دست توانمند امت امام خميني (ره) به منصة ظهور رسيده است و نقش ديگر اقشار اعم از احزاب و افراد به ميزان هم سويي آنان با روحانيت و مرجعيت، آن هم به عنوان قطره‎اي در دل دريا بستگي داشته است.
3 ـ 2 ـ تداوم انقلاب اسلامي و روحانيت روحانيت
پيشتر گذشت كه نهاد روحانيت مهمترين و مؤثرترين علت محد انقلاب اسلامي بوده است. اينك بايد دانست كه بقاي انقلاب نيز در گرو حضور علت پديد آورنده آن است؛ يعني علت محدثه انقلاب همان علت مبقيه خواهد بود؛ زيرا كه اسلامي بودن انقلاب به حضور گسترده اسلام‎شناسان راستين در عرصه‎هاي تدريس علوم، مديريت و هنر و... بستگي دارد. پس، رسالت شناخت و احياي دين يا نهضت دائمي فكري يعني، حراست ديناز تحريف تحريفگران، معرفي ابعاد ناشناخته آن و تطبيق دين با نيازهاي نو، رسالتي است كه از بعد اهميت به مراتب از نقش آن در حدوث و پيدايش انقلاب اسلامي (فراتر) است.
چنانكه رسالت خودسازي و الگوي عيني اسلام بودن براي مردم رسالت عظيم ديگري است؛ ولي مهمتر از همه، رسالت عينيت بخشيدن به اسلام در تمامي ابعاد جامعه يا اسلامي كردن نهادها و نظامهاي حكومتي حاكم بر جامعه و نظارت بر اجراي دين است. به عبارت ديگر؛ همان گونه كه روحانيت در عصر پيدايش انقلاب، مجراي ولايت فكري، معنوي و سياسي امام خميني (ره) بود؛ هم اكنون نيز با ابعاد پيچيده‎تري رسالت شناخت دين، الگوي عيني اسلام بودن و عينيت دادن به اسلام در تمامي عرصه‎هاي زندگي و نظارت بر اجراي دين در جامعه را بر عهده دارد. حكومت اسلامي تجلي ولايت علمي،‌معنوي و اجتماعي خداست كه از مجراي ولايت رسول اكرم ـ صلّي الله عليه و آله ـ، اهل بيت ـ عليهم السّلام ـ و امام خميني (ره) تعين پيدا كرد؛ اينك همان ولايت بر دوش ولي امر مسلمين است اما در صورتي در جامعه توسعه خواهد يافت كه ولايت ولي الهي بر تمامي آفاق زندگي جامعه و جهان دامن گسترد و آن در گرو تكثير وجود انسان‎هاي علي گونه و خميني گونه است: روحانيت در اين ميان نقش واسطه ميان ولايت ولي الهي با افراد جامعه را بر عهده خواهد داشت. پس حضور يك روحاني در جامعه حضور الگو و اسوة دين و نمايندة علمي و عيني ولي امر در جامعه است. از همين روي رسالت روحانيت در بقاي انقلاب اسلامي بسيار سنگين‎تر از زمان پيدايش آن است.[1]
ممكن است گفته شود: آيا اين نظريه به مفهوم نفي لزوم تخصصي كردن علوم حوزه و حمايت از امري ناممكن نيست؟‌يعني يك فرد نمي‎تواند در تمامي ابعاد دين الگو اسوه و پرچمدار نهضت فكري و اجتماعي شود. بايد خاطرنشان ساخت كه تداوم انقلاب اسلامي در گرو انقلاب دائمي است و رسالت روحانيت اين است كه هماره قافله سالار اين انقلاب دائمي باشد. تخصصي كردن علوم ديني نبايد به اين رسالت جاودانه كه رسالت انبياست آسيب وارد كند و اصولاً تخصصي شدن علوم اسلامي بدون رسالت نبوي و علوي چون كالبد بي‎روح و متحرك فاقد نيروي محركه است. شاخص‎ترين ويژگي روحانيت و فصل مميز او كه وي را از ديگر متخصصان و كارشناسان جدا مي‎كند، آن است كه او ميراث‎دار رسالت رسول اكرم ـ صلّي الله عليه و آله ـ و ذوالفقار دو تيغة مولي الموالي علي ـ عليه السّلام ـ و پيام آور حيات طيبه است: «يا ايها الذين آمنوا استجيبوا الله و للرسول اذا دعاكم لما يحييكم»[2]؛ اي آنانكه ايمان آورده‎ايد به خدا و پيامبرش لبيك اجابت بگوييد آنگاه كه شما را به چيزي فرا مي‎خوانند كه حيات مي‎بخشد. و يا «و يضع عنهم اصرهم والاغلال التي كانت عليهم»[3]؛ پيامبر ـ صلّي الله عليه و آله ـ‌بار گرانرا از دوششان بر مي‎دارد و بند و زنجيرها را از آنان فرو مي‎نهد. بنابراين، اگر تخصص گرايي با اين رسالت قرآني هم سورة باشد. پذيرفتني است ولي اگر به اين رسالت بزرگ كمترين آسيبي وارد سازد. زنجيري خواهد بود كه بر پاي روحانيت بسته مي‎شود و آنان را از رسالت بنيادين و اصلي باز مي‎دارد: به عبارت ديگر،‌رسالت روحانيت خدمتگزاري تفكر ديني نيست كه در بعدي از ابعاد علمي جامعه ديني اثري بيافريند و چيزي بر هنر و تمدن بيفزايد، بلكه رسالت او دميدن روح ربانيت و حيات طيبه بر پيكر بي روح جامعه است كه من زيستي و عقلاني،‌او را به دام افكنده و از اوج عروج بازداشته است. آنگاه هنر و تمدني كه از دامن چنين حياتي سر بر آورد. هنر و تمدن الهي و ديني خواهد بود. به موجب همين، تخصصي شدن معارف و علوم حوزوي و تخصصي شدن علوم در غرب و نظامهاي دانشگاهي كنوني تفاوت جوهري خواهد داشت. رشته‎هاي تخصصي روحانيت، پيكري است كه در آن روح نبوت و رسالت جاري است؛ يعني، تخصصي است دردمند و رسالت محور نه بي‎درد و علم محور كه مي‎خواهد اكتشافي بر اكتشافات پيشينيان بيفزايد و براي خود نيز زندگي مرفه و بي‎دغدغه‎اي دست و پا كند؛ يعني:
اين جماعت بنده «من» نيستند تخته بند تخته تن نيستند
فكرشان در بند جاه و نام نيست روحشان هم لحظه‎اي آرام نيست
ماه مبهوت است بر شبهايشان نور استغفار بر لبهايشان
مي‎رود ايامشان با ساز و سوز عابدان شب ولي شيران روز
نيست اين ديباي محنت دامشان ننگري بر بستري آرامشان
مي‎روند از اوج امواج خطر عشق در دل ذوالفقاري بر كمر
عارفانند، عارفان خط خون آية «حزب الله، هم المفلحون»
حاصل سخن:
استاد مطهري دربارة انقلاب اسلامي و رسالت روحانيت مي‎نويسد: «هر نهضتي نيازمند به رهبر و رهبري است... يك نهضت كه ماهيت اسلامي دارد... به وسيلة چه كساني و چه گروهي مي‎تواند رهبري شود و بايد رهبري شود؟ بديهي است كه به وسيلة‌ افرادي كه علاوه بر شرايط عمومي رهبري واقعاً‌ اسلام شناس باشند... .؛ يعني، به بينش و نوع ديد اسلام دربارة هستي و خلقت و مبدأ و خالق هستي و جهت و ضرورت هستي و دين و بينش اسلام دربارة انسان و جامعه انساني كاملاً‌ آگاه باشند. ايدئولوژي اسلام را يعني؛‌طرح اسلام را درباره اينكه چگونه بايد باشد و چگونه بايد زيست نمايد... و چگونه به حركت خود ادامه دهد و بديهي است افرادي مي‎توانند عهده‎دار چنين رهبري بشوند كه در متن فرهنگ اسلامي پرورش يافته باشند و با قرآن و سنت و فقه ومعارف اسلامي آشنايي كامل داشته باشند و از اين رو تنها روحانيت است كه مي‎تواند نهضت اسلامي را رهبري نمايد.[4]

[1] . رجوع ك: همان،‌فصل «ولايت عاشورايي امام خميني (ره) و تداوم انقلاب اسلامي .
[2] . انفال آية 24.
[3] . اعراف آية 157.
[4] . نهضتهاي اسلامي در صد سالة اخير، ص 70 ـ 71.
عباس ايزد پناه - فجر سعادت (ويژه نامه دهه فجر)، روزنامه رسالت، 14/11/75
مطالب مرتبط :
نام و نام خانوادگی :
پست الکترونیک :
متن نظر :