امروز:
شنبه 3 تير 1396
بازدید :
1201
انقلاب اسلامي و جنبش دانشجويي
مقدّمه
يافتن نخستين بارقه‌ها و نقطه عطف انقلاب اسلامي چندان آسان نيست؛ همچنان كه كنكاش در راه يافتن مؤثرترين عوامل شكل گيري و به ثمر رسيدن انقلاب، بس دشوار است؛ زيرا انقلاب، پيروزي خود را مرهون مشاركت همه اقشار و گروه‌هاي جامعه از خرداد سال 1342 و حتي پيش از آن، تا بهمن 1357 مي داند. در عين حال، نمي توان از تأثير انقلاب بر گروه‌هاي مختلف، سخن به ميان نياورد؛ چرا كه فضاي حاكم بر جامعه، در دوران انقلاب و پس از آن، به گونه اي بوده كه امكان بي تفاوتي و عدم حضور در برهه‌هاي سرنوشت ساز براي افراد جامعه وجود نداشته، بلكه آنان را به مشاركت فعالانه در همه عرصه‌ها ترغيب نموده است. در ميان اقشار و گروه‌هاي جامعه، نقش برخي گروه‌ها و اقشار به لحاظ ويژگي‌هاي موقعيتي و فضاي خاصي كه در آن قرار داشتند، بارزتر و روشن تر از سايرين است.
دانشجويان را مي توان يكي از گروه هايي دانست كه به دليل آشنايي و آگاهي بيشتر از جريانات سياسي ـ اجتماعي، حضور آنان در تمامي صحنه‌هاي انقلاب كاملا ملموس، محسوس و پررنگ است. اين حضور از سال‌ها پيش از انقلاب با شكل گيري جنبش دانشجويي آغاز گرديد. اين جنبش با تأثير از جريان روشن فكري و تجدّدخواهي متأثر از رشد علمي جهان غرب از يك سو، و شكل گيري جريان‌هاي كمونيستي از سويي ديگر، آغاز گرديد. اما پس از چندي با انگيزه احياي تفكر ديني و ردّ روشن فكري غربي و الحاد شرقي در بستر تاريخ انقلاب اسلامي و در دانشگاه تهران رخ نمود. آنچه اين حضور را تداوم مي بخشيد، پيام‌هاي شورانگيز رهبر كبير انقلاب اسلامي مبتني بر استقامت تا دست يابي به پيروزي بود و همان پيام ها، 13 آبان 57 را، كه نقطه اوج جريانات دانشجويي قبل از انقلاب به شمار مي رود، رقم زد. حضور به موقع و در عين حال فعالانه دانشجويان، پس از انقلاب در همه عرصه ها، به ويژه در دوران دفاع مقدّس، به ياد ماندني است و همچنان پس از گذشت بيش از دو دهه از انقلاب، شاهد اين حضور فعال و سرنوشت ساز در برهه‌هاي پر فراز و نشيب انقلاب هستيم.[1]
گام‌هاي آغازين جنبش دانشجويي
هرچند پيش از دهه 30، چند برخورد سياسي ضد دولتي را مي توان در دانشگاه‌هاي ايران مشاهده كرد، اما تقويم جنبش دانشجويي ايران از ابتداي دهه 30 آغاز مي شود. در فاصله 1328 تا 1330ش، كه دوره مبارزات نهضت ملّي شدن نفت است، دو دانشگاه، يعني دانشگاه‌هاي تبريز و تهران، فعال بودند. هر چند جوّ دانشگاه بيشتر در اختيار حزب توده و كمونيست‌ها بود، اما مرزبندي آن‌ها با مسلمان‌ها چندان متمايز نبود. از اين رو، حسين مكي، يكي از اعضاي كابينه مصدق، كه وارد دانشگاه تبريز مي شود، با استقبال پر شوري مواجه مي گردد.
نخستوزيري مصدق جمعاً دو سال و چهار ماه طول كشيد و با كودتاي 28 مرداد سال 1332 دولت او ساقط گرديد. در دانشگاه‌هاي تهران و تبريز تظاهرات دامنه داري به عنوان اعتراض به بركناري دكتر مصدق انجام گرفت كه منجر به دستگيري عده اي از دانشجويان شد. در آذر 1332 در اعتراض به برقراري روابط سياسي ايران و انگليس، دانشجويان دانشكده فني دانشگاه تهران دست به تظاهرات زدند كه پليس آن‌ها را محاصره كرد و با ورود به دانشكده، بر روي دانشجويان آتش گشود. دو روز بعد، يعني در روز 16 آذر، ريچارد نيكسون معاون رئيس جمهور آمريكا به اتفاق همسرش به تهران آمد كه تظاهرات وسيعي در اعتراض به ورود او، و نيز به مناسبت بزرگداشت شهداي دانشكده فني برگزار شد كه منجر به زد و خورد شديد ميان پليس و مردم گرديد. در جريان اين حوادث، سه تن از دانشجويان كشته، و عده اي بازداشت شدند. از اين رو، روز 16 آذر، از آن سال به بعد به عنوان مبدأ جنبش دانشجويي ايران ثبت شده و همه ساله دانشگاه‌ها با برگزاري مراسمي در تجليل از شهداي 16 آذر، به حيات جنبش دانشجويي كمك كرده اند كه اغلب منجر به برخوردهايي با رژيم استبدادي شاه گرديد.[2]
سال‌هاي پس از جنگ جهاني دوم، عصر انقلاب خيزي بود. در سال 1338 آمريكا به منظور جلوگيري از گسترش امواج انقلابي در كشورهاي وابسته، طرح‌هاي اصلاحي براي اين قبيل كشورها ارائه كرد. پس از آن، در ايران دولت شريف امامي با شعار مبارزه با فساد و انجام اصلاحات، آزادي احزاب و برگزاري انتخابات به قدرت رسيد. لايحه اصلاحات ارضي هم در همين راستا به مجلس رفت، اما به دليل عدم موافقت آية اللّه بروجردي و تا حدي بي ميلي شخص شاه، كه خود از ملاكان بزرگ بود، بحث اصلاحات ارضي متوقف شد. در ارديبهشت 1340 دكتر اميني به توصيه آمريكايي‌ها به قدرت رسيد تا اصلاحات ارضي را قاطعانه اجرا كند؛ زيرا با درگذشت آية اللّه بروجردي در فروردين همان سال، مانع اصلي اين كار برداشته شده بود. اميني همچنين اقداماتي را براي به انحراف كشانيدن جنبش دانشجويي انجام داد. او به دانشگاه تبريز سفر كرد و به ايراد سخنراني پرداخت و گفت: جبهه ملّي در هيچ حكومتي مانند امروز آزادي نداشته است. اميني مي خواست با رهنمود و اشاره آمريكايي ها، تظاهر به اجراي اصلاح سياسي در حد مشاركت دادن جبهه ملّي، كه به دليل انتسابش به مصدق از محبوبيت برخوردار بود بنمايد؛ در حالي كه در آن زمان، جبهه ملّي به دليل تبديل شدن به يك ابزار سياسي، محبوبيت گذشته خود را از دست داده بود. به همين دليل، گروهي از جبهه ملّي جدا شدند كه داراي تمايلات ديني و استقلال سياسي بودند. اين گروه كه نهضت آزادي ايران نام گرفت و در 27 ارديبهشت 1341 اعلام موجوديت كرد، توسط افراد زير بنيان نهاده شد: آية اللّه طالقاني، مهندس بازرگان و دكتر يداللّه سحابي. پايگاه اصلي نهضت آزادي، دانشگاه‌ها بود. بازرگان سال‌ها بود كه با نوشتن كتاب هايي در دفاع علمي از مذهب، ادعا مي كرد به ياري جوانان در برابر تفكر الحادي غربي و كمونيستي شتافته است.[3]
در تيرماه 1341، در اثر اختلافات شاه و اميني، اسداللّه علم به نخست وزيري رسيد. مهم ترين اقدام عَلَم، تصويب لايحه انجمن‌هاي ايالتي و ولايتي بود كه طي آن شرط مسلمان بودن و ذكوريت (مرد بودن) براي انتخاب كننده و انتخاب شونده حذف، و به جاي سوگند به كلام اللّه مجيد، سوگند به كتاب آسماني گذاشته شد. اين موضوع مجوزي براي دست يابي فرقه‌هاي مذهبي غيرمسلمان به قدرت بود. اين مصوبه با اعتراض امام، مردم و علماي قم مواجه شد. هر چند دولت لغو تصويب نامه را اعلام كرد، اما امام خميني(قدس سره) از علما خواست تا اعلام و انتشار رسمي خبر لغو تصويب نامه، مبارزه را ادامه دهند. در دانشگاه تهران تظاهرات وسيعي به حمايت از علماي قم و اعتراض به مصوبه دولت انجام شد. در دانشگاه تبريز يكي از استادان با اغتنام از فرصت به وجود آمده، در تظاهرات دانشجويان روي چهار پايه اي رفته و طي سخنراني مسئله لزوم ملّي شدن نفت را به دليل حراج آن توسط شاه، مطرح كرد كه با حمله پليس دستگير شد، ولي دانشجويان كلاس‌ها را تعطيل كردند و به اعتراض پرداختند. در نتيجه، 48 ساعت بعد اين استاد دانشگاه را آزاد كردند.[4]
در 19 دي ماه 1341، شاه اصول شش گانه انقلاب سفيد را اعلام كرد. در اول بهمن 1341 اعلاميه مراجع و روحانيان، به ويژه امام خميني(قدس سره) كه يكي از مدرّسان برجسته قم بود، در تحريم رفراندم منتشر شد. علي رغم اين مخالفت ها، در 6 بهمن 1341 رژيم رفراندم لوايح شش گانه را برگزار كرد و رئيس جمهور آمريكا به شاه تبريك گفت. با فرا رسيدن نوروز سال 1342 و در پايان سال 1341، امام خميني(قدس سره) طي پيامي خطاب به علماي شهرها، عيد نوروز را عزا اعلام كرد و به دنبال آن موجي از اعتراض در توده مردم به پا خاست. در اثر درگيري كه در مدرسه فيضيه به وقوع پيوست عده اي به شهادت رسيدند. مراسم چهلم شهداي فيضيه مقارن با محرم شد. امام خميني(قدس سره) با استفاده از اين ماه در 14 خرداد 1342 سخنراني مفصل و شديداللحني عليه حكومت ايران كردند. به همين دليل، بامداد 15 خرداد توسط مأموران دستگير و به تهران انتقال يافتند. به دنبال آن، شورش عظيمي در تهران و قم برخاست، به گونه اي كه پليس مجبور شد دانشگاه تهران را تعطيل كند. در دانشگاه تهران پارچه نوشته اي بر سر راه دانشجويان نصب شد كه بر روي آن نوشته بود: اصلاحات آري، ديكتاتوري نه.[5]
سرانجام در روز 17 فروردين سال 1343، امام خميني(قدس سره)رسماً آزاد شد و به قم باز گشت. اما در پي تصويب لايحه كاپيتولاسيون در مجلس شوراي ملي، كه در پي پيشنهاد دولت حسنعلي منصور انجام گرفت، امام خميني(قدس سره) با مقامات بلند روحاني در قم جلسه اي تشكيل داد و نمايندگاني را به شهرها فرستاد و آن‌ها مردم را آماده اعتراض كردند. صبح روز 12 آبان 1343 عده زيادي از شهرهاي مختلف براي شنيدن سخنراني امام خميني راهي قم شدند. ايشان با چهره اي برافروخته در سخنراني خود چنين فرمودند: «ايران ديگر عيد ندارد، عيد ايران را عزا كردند، ما را فروختند، عزّت ما را پايكوب كردند.»[6] سپس، در حالي كه جمعيت مي گريست، امام خميني عليه آمريكا، انگليس و اسرائيل سخناني ايراد كرد. به دنبال آن، اعتراضات مردمي شكل گرفت، و مأموران حكومت، شب 13 آبان، امام خميني را دستگير و به تركيه تبعيد كردند و واكنش‌هاي مردمي را سركوب و عده زيادي را به شهادت رساندند.
[1]. معاونت خدمات مديريت دفتر رئيس جمهور، اسنادي از جنبش دانشجويي در ايران، تهران، وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامي، 1380، ص 40.
[2]. علي اديب، نقش دانشجو در تحول اجتماعي، تهران، مركز نشر فرهنگي رجاء، 1363، ص 25.
[3]. حميد شوكت، كنفدراسيون جهاني محصلين و دانشجويان ايراني، تهران، عطايي، 1378، ص 58.
[4]. محمّد حريري اميري، ريشه هاي فعاليت هاي سياسي دانشجويان، تبريز، ميهن، 1351، ص 67.
[5]. محمّد عباس زادگان، جنبش دانشجويي و انقلاب فرهنگي، تهران، تشيع، 1359، ص 102.
[6]. امام خميني، صحيفه نور، ج 1، ص 157.
@#@ پس از تبعيد امام خميني، اين تصور قوت گرفت كه بايد جواب خشونت را با خشونت داد. از اين زمان به بعد گروه‌هاي مختلفي با روش مبارزه مسلحانه به وجود آمدند. گروهي از جوانان مذهبي عضو نهضت آزادي نيز، از اين گروه جدا شده و سازماني را با هدف مبارزه چريكي به وجود آوردند. از اين رو، از سال 1344 به بعد، جوّ سياسي دانشگاه‌ها راديكاليزه شد. اما فعاليت‌ها و تشكل‌هاي سياسي علني در محيط دانشگاه‌ها وجود نداشت و افراد مذهبي عمدتاً در هيئت‌هاي مذهبي و انجمن‌هاي ديني، كه مسائل قرآني، اخلاقي و ديني در آن‌ها مطرح بود، با يكديگر ارتباط داشتند. از اين رو، تا سال 1347 و 1348 در اثر خفقان شديد، تحرك سياسي قابل توجهي در سطح دانشگاه‌ها ديده نمي شود.[1]
فضاي فرهنگي دانشگاه‌ها نيز متناسب با فرهنگ حكومتي بود. هدف از تحصيل اخذ مدرك بود، و در محيط دانشگاه حتي فعاليت مذهبي جدي صورت نمي گرفت. در مهر ماه 1348 رئيس دانشگاه شيراز طي بخشنامه اي ورود دختران با پوشش چادر را به محيط دانشگاه ممنوع اعلام كرد. دانشجويان مسلمان دانشگاه شيراز، اطلاعيه اي در اعتراض به اقدامات ضداسلامي مسئولان دانشگاه منتشر كردند و روحانيان شهر نيز، با خودداري از اقامه نماز جماعت، دست به اعتصاب زدند. اين اقدامات موجب عقب نشيني حكومت شده و بخشنامه منع ورود دانشجويان با حجاب به دانشگاه لغو شد. در اسفند همين سال، دانشجويان دانشگاه تهران در اعتراض به افزايش بهاي بليط اتوبوس، اتوبوس‌هاي شركت واحد را در مقابل دانشگاه، سنگباران كردند كه منجر به درگيري دانشجويان با پليس و كشته و مجروح شدن عده اي از دانشجويان شد و دانشگاه تهران بار ديگر تعطيل گرديد. اين اعتراض، نخست غير سياسي بود و دانشجويان زيادي در آن شركت كرده بودند، ولي كم كم حال و هواي سياسي پيدا كرد و دانشجويان دانشگاه‌هاي تهران با برپايي تظاهرات خواستار آزادي بازداشت شدگان گرديدند.
در اين دوران در دانشگاه ها، اعتراضات صنفي هم وجود داشت كه نمونه آن اعتصاب 13 خرداد 1349 دانشجويان شيراز در اعتراض به افزايش شهريه بود. در آذر ماه 1349 دانشجويان دانشگاه تهران تظاهراتي در اعتراض به مشكلات صنفي و عدم آزادي در كشور، به راه انداختند و با سر دادن شعارهايي عليه انقلاب سفيد شاه و ملت نظير: «مرگ بر اين سفيدي انقلاب، مرگ بر انقلاب فرمايشي» فصل جديدي را در مبارزه گشودند. به دعوت مراجع سرشناس تقليد، درس‌هاي حوزه علميه قم نيز در هماهنگي و همسويي با دانشجويان تعطيل شد. در سال 1349، اگر چه پاره اي اقدام مسلّحانه از سوي سازمان‌هاي چريكي صورت گرفت، و از سويي ديگر، شريعتي افكار دانشجويان را به خود جلب كرده بود و همچنين شهادت آية اللّه سعيدي سرفصل جديدي در جنبش داشنجويي رقم زد، اما شدت خفقان هنوز به حدي بود كه دانشجويان از انجام اقدامات فراگير درمانده بودند. از اين رو، اغلب اعتراضات جنبه صنفي پيدا مي كرد. از نظر حكومت، اعتراضات صنفي در دانشگاه مي توانست تمريني براي حركت‌هاي سياسي باشد كه البته چنين برداشتي از حركت‌هاي صنفي دانشجويان صحيح هم بود. از اين رو، حكومت از آن جلوگيري مي كرد. حركت‌هاي صنفي اين امتياز را داشتند كه عده وسيع تري از دانشجويان را پوشش داده و از نظر مانور تبليغاتي ـ رواني مؤثر مي افتادند.[2]
از نظر فرهنگي هم تلاش وسيعي براي استحاله دانشجويان و ترويج ابتذال صورت مي گرفت. سالن‌هاي دانشگاهي كه براي كنفرانس‌هاي علمي تأسيس شده بودند، از نظر متصديان امور، مكان مناسبي براي اجراي مراسم و برنامه‌هاي مغاير با فرهنگ و مذهب جامعه ايران بودند. در سال 1349 قرار بود تالار خواجه رشيدالدين فضل اللّه (تالار وحدت) دانشگاه تبريز، كه به تازگي ساخت آن به اتمام رسيده بود، توسط يكي از خوانندگان هرزه زن افتتاح شود ولي پيش از هر اقدامي دستخوش حريق شد. اجراي مراسم رقص در اين دانشگاه نيز سابقه داشت. دانشجويان در مقابل اين تلاش‌ها مقاومت مي كردند. هر چند تعداد آن‌ها اندك بود، اما همين مقاومت‌ها خود به محوري براي ارتباط و تجمع دانشجويان تبديل مي شد.
جنبش دانشجويي در سال‌هاي نزديك به انقلاب
از آغاز سال 1350، فعاليت‌هاي سازمان‌هاي چريكي رو به گسترش نهادند. در 15 فروردين 1350، پنجاه نفر در يك درگيري مسلحانه در سياهكل (جنگل‌هاي شمال كشور) دستگير شدند. به موازات حركت‌هاي چريكي، در دانشگاه‌ها نيز تحركات سياسي شدت گرفتند. در 11 ارديبهشت 1350 دانشجويان دانشگاه تهران، عليه جشن‌هاي 2500 ساله شاهنشاهي دست به تظاهرات زدند. پليس با حمله به دانشجويان، حدود دويست نفر را دستگير كرد. به دنبال آن، در پي درخواست مقامات دانشگاه‌ها براي سركوب دانشجويان، پليس در دانشگاه‌ها مستقر شد. دانشجويان دانشگاه صنعتي و دانشجويان هنرسراي عالي نارمك هم دست به تظاهراتي عليه رژيم زدند. در پي اين حوادث،امام خميني(قدس سره)نيز در نجف ضمن بياناتي از ملت ايران خواستند كه به مبارزه با جشن‌هاي 2500 ساله برخيزند. در اواخر مهرماه سال 1350 دانشكده فني دانشگاه تبريز به دنبال دو هفته اعتصاب و تحصن دانشجويان تعطيل گرديد. در بهمن ماه همين سال، عده اي از اعضاي دستيگر شده گروه‌هاي چريكي دانشجويي، محاكمه و اعدام شدند.[3]
سال 1350 را مي توان نقطه عطفي در انتقال از دهه چهل به دهه پنجاه دانست. ايران در اين سال، در اوج خفقان بود. هيچ تجمع سياسي وجود نداشت و تنها دو حزب «ايران نوين» و «حزب مردم»، كه كاملا حكومتي بودند، فعاليت داشتند و نيروي مستقلي امكان عرض اندام نداشت. افراد مذهبي آگاه و انقلابي در محيط دانشگاه‌ها نه تنها به شدت در اقليت و موضع ضعف قرار داشتند، بلكه در برابر مباحث تئوريك و ايدئولوژيك نيز فاقد نظام فكري كاملي بودند.
از سال 1350 نيروهاي مذهبي، رو به بالندگي و رشد گذاشتند و گرايش بيشتري به خواندن ايجاد شد. مطالعه آثار استاد شهيد مطهري، كه اغلب بر پايه‌هاي نظام فكر ديني استوار شده بود، در تغيير موازنه قوا به نفع دانشجويان مذهبي نقش مهمي داشت. در همين ايام، اعتراض دانشجويان دانشكده فني تبريز نسبت به پذيرش فوق ديپلمه‌ها در دانشكده، در 5 اسفند 1350 منجر به تشنج در سطح دانشگاه و زد و خورد شديد و خونيني با گارد دانشگاه شد و چنان بازتاب يافت كه دو روز بعد، هيئتي از سوي نخستوزير براي رسيدگي به وضع دانشگاه تبريز عازم آنجا شد.[4] سال 1351 درگيري‌هاي مسلّحانه، ترور و انفجارها عليه رژيم و دستگيري و اعدام مخالفان توسط حكومت به صورت گسترده تري در آمد. به مناسبت نهم خرداد، كه رئيس جمهور آمريكا و همسرش وارد ايران شدند نيز انفجارهايي در چند نقطه تهران صورت گرفتند. در درون دانشگاه سال 1351 تا 1353 سال‌هاي ناآرامي بود. حركت‌هاي صنفي به بهانه اعتراض به ناسالم بودن غذا و وضعيت سلف سرويس، اعتراض به شهريه، امتحانات و... پي در پي تكرار مي شود.
يكي از مهم ترين رويدادهاي سال 1353 اين بود كه بر اثر وقوع بحران نفتي در جهان و پس از جنگ اعراب و اسرائيل، قيمت نفت به چهار برابر افزايش يافت. اين رويداد، منشأ پيامدهاي اجتماعي و سياسي مهمي در كشورهاي توليدكننده نفت و از جمله در ايران گرديد. يكي از اثرات عمده آن بر روند دانشگاه‌ها و پذيرش دانشجو بود. با صعود ناگهاني درآمد نفت، رژيم شاه با بهره برداري از توان و امكانات مالي جديد، گام‌هاي جديدي را براي تثبيت موقعيت سياسي خود و ترويج فرهنگ مبتذل شاهنشاهي و خنثا كردن نارضايتي‌ها از طريق ايجاد رفاه برداشت.
اما هنگامي كه سنّت الهي بر اين قرار گيرد كه ظلم دگرگون شود، همه اين تدابير نتيجه منفي براي رژيم در پي داشت و همين گام‌ها در بلندمدت در جهت براندازي ظلم قرار مي گرفت. نمونه اي از آن، رايگان شدن تحصيل دانشگاهي به دليل درآمدهاي باد آورده نفتي بود. در نتيجه اين اقدام، نيروهاي جديدي وارد دانشگاه شدند كه آنجا را به كانون شراره‌هاي ضد ظلم بدل كردند و توازن فكري و سياسي موجود در دانشگاه را به هم ريختند. تا پيش از اين ماجرا، تحصيل در دانشگاه، شهريه اي بود و چون مبلغ آن سنگين بود، نوعاً خانواده‌هاي متوسط به بالا مي توانستند فرزندان خود را براي تحصيل به دانشگاه بفرستند. اين خانواده‌ها نيز، اغلب از نظر سياسي محافظه كار يا موافق وضع موجود بودند و از نظر فرهنگي وضعيت موجود را بيشتر مي پسنديدند. رايگان شدن تحصيل موجب گرديد عده زيادي از خانواده‌هاي زير متوسط و ضعيف به دانشگاه راه يابند. از آنجا كه در طبقه محروم جامعه تمايلات مذهبي بيشتر بود و به دليل ستمديدگي و استثمار از آمادگي براي مبارزه بر ضد تبعيض برخوردار بودند، اين واقعه موجب شد موقعيت نيروهاي مذهبي دانشگاه به سرعت بهبود يابد. از اين پس، علاوه بر 16 آذر، كه به طور سنتي به سالروز جنبش دانشجويي تبديل شده بود، و همه نيروهاي مسلمان و ماركسيست، مشتركاً به بزرگداشت آن مي پرداختند، 15 خرداد نيز، كه نماد جنبش اسلامي بود، وارد تقويم جنبش دانشجويي شد. اين روز يادآور سركوب قيام 15 خرداد سال 1342 و تبعيد حضرت امام در سال 1343 بود. بزرگداشت اين روز جزو افتخارات نيروهاي مذهبي در برابر رقيبان بود. اما رژيم نسبت به بزرگداشت چنين روزي حساسيت فوق العاده اي نشان مي داد.[5]
[1]. محسن مديرشانه چي، احزاب سياسي ايران، تهران، رسا، 1357، ص 32.
[2]. محمّد تربتي سنجابي، قربانيان باور و احزاب سياسي، تهران، آسيا، 1375، ص 53.
[3]. اسنادي از جنبش دانشجويي در ايران، ص 28.
[4]. محمّدصادق زيباكلام، مقدّمه اي بر انقلاب اسلامي، تهران، روزنه، 1372، ص 124.
[5]. سيدحميد روحاني، بررسي و تحليلي از نهضت امام خميني، 1356، ص 246.
@#@
در دانشگاه تبريز براي تظاهرات 15 خرداد مقارن با تجمع و اعتراض صنفي دانشجويان به تصميم دانشگاه براي گرفتن تعهد سربازي از دانشجويان برنامه ريزي شده بود. سرانجام، تجمع و تظاهرات 15 خرداد برگزار شد و با حمله پليس و سركوب تظاهرات و دستگيري عده اي پايان يافت. چون بزرگداشت 15 خرداد ويژگي مذهبي داشت، چپي‌ها در آن شركت نمي كردند و همين امر، يكي از عواملي بود كه نيروهاي مذهبي به تدريج صف خود را از آن‌ها جدا كردند. در حالي كه تا پيش از اين، بيشتر برنامه‌هاي كوهنوردي، اعتصاب و تظاهرات، مشتركاً انجام مي شد. دانشجويان مذهبي از آن پس، با شعارهايي حاوي واژگان «شهادت» و «امام خميني» در تظاهرات، صف خود را از نيروهاي غيرمذهبي در دانشگاه جدا كردند.
در واپسين روزهاي سال 1353، رژيم با تشكيل حزب واحد رستاخيز و ادغام دو حزب حكومتي خود، به سمت انحصار بيشتر رفت. يكي از علت‌هاي اين كار آن بود كه پس از يورش گسترده پليس و ساواك به گروه‌هاي چريكي در سال‌هاي 1350 تا 1353 و دستگيري حدود نود درصد از اعضاي اين سازمان ها،و اعدام برخي ديگر، رژيم شاه احساس امنيت مي كرد. سران رژيم پس از اين پيروزي ها، كه به زعم خودشان موجب بي اعتباري و عدم امنيت براي مبارزه عليه رژيم مي شد، و نيز برگزاري جشن 2500 ساله و درآمدهاي كلان نفتي و ايجاد رفاه كاذب، ديگر ايران را جزيره اي امن مي دانستند كه حتي به همان جدال‌هاي لفظي و ساختگي دو حزب حكومتي هم نياز نداشت. در 11 اسفند 1353 خبر تشكيل حزب رستاخيز اعلام شد و شاه گفت: هر كس عضو حزب نشود، اجنبي است و بايد از ايران برود. امام خميني نيز از نجف فتواي حرمت عضويت در اين حزب را صادر كرد. در دانشكده‌ها دفاتر اسم نويسي براي ثبت نام در حزب رستاخيز قرار دادند و فشار زيادي به دانشجويان آوردند. دانشجويان مقاومت كرده و بر ديوارها شعار مي نوشتند: «يزيد زمان بيعت مي طلبد» و «مرگ بر حزب رستاخيز».
سال 1354 همچنان دستگيري و قلع و قمع بقاياي سازمان‌هاي چريكي ادامه داشت. اغلب اعضاي اين سازمان‌ها دانشجو بودند. اين وقايع، فضاي دانشگاه را هر چه بيشتر سياسي مي كرد و افتخاري براي مبارزه مسلحانه به وجود مي آورد. جنبش مسلحانه هم سربازان خود را از جنبش دانشجويي مي گرفت. به دنبال صدور فتواي تحريم عضويت در حزب رستاخيز، امام خميني در اطلاعيه اي از دانشگاهيان و طلاب خواست كه خاطره قيام 15 خرداد سال 1342 را هر چه با شكوه تر گرامي بدارند. از اين رو، اوايل سال 1354 تمهيدات و تداركات آن توسط دانشجويان مسلمان آغاز شد و در سالروز 15 خرداد، عظيم ترين شورش دانشجويي به وقوع پيوست كه مبيّن ميزان قدرت جنبش اسلامي و دوام حيات آن بود. اين حركت معادلات سياسي داخلي و خارجي را تحت تأثير قرار داد. پليس در سركوب اين شورش دانشجويي، به خوابگاه دانشجويان نيز يورش برد و ضمن تفتيش خوابگاه‌ها براي كشف اعلاميه‌ها و وسايل ديگر، اقدام به دستگيري عده اي از آنان نمود.[1]
پس از وقايع سال 1354، مسلمانان با اين تصور كه ماركسيست‌ها از پشت به آن‌ها خنجر مي زنند، از هرگونه اتحاد با آن‌ها بيمناك بودند، و در تمامي مواضع، خطوط خود را جدا كردند. اين امر موجب شفافيت بيشتر مواضع دانشجويان مسلمان گرديد. استقبال دانشجويان از ارزش‌هاي اسلامي و گرايش به مذهب و حجاب از بركات اين شفافيت بود. به تدريج حجاب اسلامي دانشجويان پررنگ تر گرديد. تا قبل از سال 1352 در دانشگاه ها، كمتر بانوي محجبه اي ديده مي شد، ولي اكنون براي نشان دادن مرزبندي ها، هر گروهي از نمادهاي خاص خود استفاده مي كردند كه براي مسلمانان اين نمادها عبارت بودند از حجاب، پوشش و نماز. گسترش جلسات مذهبي و دعوت از چهره‌هاي مذهبي ـ سياسي توسط دانشجويان، يكي ديگر از نشانه‌هاي موقعيت رو به اعتلاي دانشجويان مسلمان در سال‌هاي 1354 و 1355 بود. تهيه و تكثير اعلاميه‌هاي امام خميني در سطح دانشگاه به يك اقدام جدّي مبدل شد و موجب پيوندهاي اعتقادي ـ عاطفي دانشجويي گرديد. تجربه‌هاي بزرگداشت 15 خرداد، در سال 1355 نيز تكرار شد و اين روز را نه به يك حركت دانشجويي، بلكه به يك حركت مردمي و ملي تبديل كرد.
سال 1355 فصل پايكوبي رژيم شاه بود؛ زيرا ديگر تهديد جدي از سوي سازمان‌هاي چريكي احساس نمي شد. در 30 دي 1355 جيمي كارتر، كه به تازگي در انتخابات رياست جمهوري آمريكا پيروز شده و سياست حمايت از حقوق بشر را سرلوحه برنامه‌هاي خود قرار داده بود، به ايران سفر كرد. او در اين سفر، ايران را جزيره ثبات ناميد. به دنبال آن، براي شاه و حاميان او اين تصور به وجود آمد كه اكنون كه همه مخالفان يا نابود شده يا تسليم گرديده و توبه كرده اند و فقط گاه گاهي صداي اعتراضي از گوشه و كنار برمي خيزد، پس هنگام دست زدن به اصلاحات سياسي و گشودن نسبي فضاي جامعه است تا از طريق ايجاد جناح مخالفان وفادار از ميان طرفداران حكومت و راه انداختن جدال‌هاي سياسي و هدايت شده، زمينه را براي روي كار آمدن وليعهد در آينده مهيا سازد، به گونه اي كه او با مشكلات كمتري مواجه باشد. اما سير حوادث به گونه ديگري رقم خورد.[2]
سال 1356 نيروهاي ملي و مذهبي با استفاده از فرصت ادعايي رژيم، در گشايش فضاي سياسي و فشارهاي آمريكا براي اعمال آن، شروع به عريضه نويسي‌هاي انتقادي به شاه مي كردند. در خرداد 1356، شريعتي كه محبوبيتي در ميان دانشجويان و برخي از طلاب و جوانان يافته، و چند روزي بود كه از ايران خارج شده بود، به طرز مشكوكي درگذشت. افكار عمومي، اين حادثه را ناشي از توطئه ساواك براي قتل شريعتي دانست. برپايي مراسم بزرگداشت شريعتي در دانشگاه‌هاي مختلف كشور، اثرات روشنگري بر جاي گذاشت. در آبان همين سال، حاج آقا مصطفي خميني نيز، به طرز مرموزي در گذشت و اين بار در سطح وسيع تري نيروهاي ملّي و مذهبي با صدور بيانيه‌هاي جمعي و برگزاري مراسم ختم، حضور خود را نشان دادند. تجليلي كه در مساجد شهرهاي مختلف از شهيد آقامصطفي شد، شاه را به واكنش واداشت. وي براي تخريب چهره امام خميني(قدس سره) دستور داد مقاله اي درباره وابستگي امام خميني به خارج و هندي بودن او و مخالفتش با اصلاحات ارضي و موافقت با فئودال‌ها بنويسند. درج اين مقاله در روزنامه اطلاعات 17 دي 1356 خشم علما و طلاب حوزه علميه قم را برانگيخت. حوزه قم در اين روز با تعطيل درس‌ها و برپايي تظاهرات اعتراض آميز، خشم خود را نسبت به رژيم ابراز داشتند. پليس با سركوب تظاهرات، عده اي را به شهادت رساند. در پي اين واقعه، علماي قم و نجف با صدور اعلاميه هايي، اين جنايات را محكوم كردند. در پي آن، در دانشگاه‌ها و مساجد مراسم عزاداري برپا شد. قيام 29 بهمن تبريز در مراسم چهلم بزرگداشت شهداي قم، لرزه بر تن رژيم انداخت. شهداي 29 بهمن تبريز چهلم‌هاي زنجيره اي را در سراسر كشور به وجود آورد و انقلاب اسلامي آغازي دوباره يافت.[3]
در طول سال 1357 دانشگاه‌هاي كشور به پايگاه انقلاب تبديل شدند. كلاس‌ها تعطيل شد و تظاهرات سياسي براي سرنگوني رژيم از دانشگاه ها، سازماندهي گرديد. جنبش دانشجويي اكنون به يك جنبش اجتماعي مبدل شده و خواسته‌هاي انقلابي، مبني بر آزادي زندانيان سياسي و بازگشت امام خميني در صدر توجه آنان قرار گرفت. در 18 ارديبهشت 1357 در دانشگاه تبريز، به مناسبت چهلم شهداي قيام 29 بهمن آن شهر، تظاهرات عظيمي صورت گرفت و دانشجويان با سنگ به مصاف گلوله رفتند.
شورش خونين 18 ارديبهشت دانشگاه تبريز، منجر به تعطيلي اين دانشگاه تا پيروزي انقلاب اسلامي گرديد.
در جريان ممانعت دولت بختيار از بازگشت امام خميني در دي ماه 1357، علماي قم و ساير شهرهاي كشور در دانشگاه تهران دست به تحصن زدند. اين حركت نمادين، ضمن تقويت وحدت و نزديك شدن حوزه و دانشگاه، كه طي سال‌هاي گذشته در اثر تبليغات رژيم دچار بدبيني‌هاي مفرطي نسبت به همديگر شده بودند، دانشگاه تهران را به پايگاه انقلاب مبدل ساخت. سرانجام با تسليم شدن دولت به بازگشايي فرودگاه، امام خميني در 12 بهمن 1357 به ميهن بازگشت. طبق برنامه اعلام شده قرار بود امام خميني در دانشگاه تهران با مردم ديدار كرده و سخنراني كنند، اما به خاطر احترام به شهداي انقلاب، اين برنامه به بهشت زهرا انتقال يافت. برنامه اوليه هر چند اجرا نشد، ولي نشانه جايگاهي بود كه دانشگاه در انديشه رهبران انقلاب داشت و اولين مكاني بود كه براي استقرار رهبري انقلاب و سخنراني ايشان در نظر گرفته شده بود.[4]
جنبش دانشجويي پس از پيروزي انقلاب اسلامي
پس از پيروزي انقلاب اسلامي، جريان پر فراز و فرود جنبش دانشجويي را مي توان در سه دوره مورد مطالعه قرار داد:
در دوره نخست، يك حركت مردمي فراگير در كشور به وجود آمد و دانشگاه را نيز در بر گرفت. دانشگاه در اين دوره، يكي از پايگاه‌هاي عمده تحرك سياسي در جامعه بود. در داخل دانشگاه، گروه بندي‌هاي مشخصي وجود داشت و حتي كساني كه در سطح جامعه آراي اندكي را به خود اختصاص مي دادند، در دانشگاه داراي تشكل مشخصي بودند. با تشديد درگيري ميان اين گروه‌ها در دانشگاه‌ها و پيامدهاي اشغال سفارت آمريكا توسط دانشجويان مسلمان پيرو خط امام و تعطيلي دانشگاه ها، به پايان دوره اول جنبش دانشجويي متكثر مي رسيم.
[1]. عباسعلي عميدزنجاني، انقلاب اسلامي و ريشه هاي آن، تهران، نشر كتاب سياسي، 1371، ص 115.
[2]. منوچهر محمّدي، تحليلي بر انقلاب اسلامي، تهران، اميركبير، 1370، ص 157.
[3]. علي ذوعلم، جرعه جاري، تهران، پژوهشكده فرهنگ و انديشه اسلامي، 1377، ص 78.
[4]. نيكي كدي، ريشه هاي انقلاب ايران، ترجمه عبدالرحيم گواهي، تهران، قلم، 1369، ص 174.
@#@
در دوره دوم، از ميان نيروهاي فعال دانشجويي فقط يك گروه مشخص باقي ماند كه نزديكي زيادي به دولت داشت و خود را تنها نيروي پيشرو و انقلابي مي دانست. مشابه اين نوع فعاليت سياسي دانشجويي را فقط در كشورهايي كه فعاليت دانشجويي به وسيله دولت اداره و سازماندهي مي شود، مانند كشورهاي كمونيستي، مي توان ديد. البته در ايران، جنبش دانشجويي نه از دولت تبعيت مي كرد و نه دولت از آن، اما همسويي زيادي ميان آن‌ها وجود داشته و دارد.
در دوره سوم و با پايان جنگ تحميلي وضعيت گذشته پايان گرفته، بحث‌ها و اختلاف نظرهايي كه در دوره جنگ مسكوت مانده بود، ابتدا به صورت ضعيف مطرح و سپس به صورت آشكار توسعه يافت. در اين زمان، شاهد شكل گيري جناح بندي‌هاي سياسي جديدي در سطح جامعه و سپس در دانشگاه هستيم و تشكل‌هاي دانشجويي جديدي پديد مي آيند. پس از انتخابات مجلس پنجم، انشعاباتي در گروه‌هاي جديد، به وجود آمد و در پي انتخابات رياست جمهوري در دوم خرداد 1376، گروه‌ها و تشكل‌هاي جديدتري (هر چند غير رسمي) تشكيل مي شوند و «جنبش دانشجويي متكثر» دوباره به وجود مي آيد.[1] اكنون به شرح، هر يك از اين دوره‌ها مي پردازيم:
دوره اول: در بحبوحه پيروزي انقلاب، گروه‌هاي چپ كه در آخرين روزهاي انقلاب، علي رغم تحليل‌هاي قبلي خويش، به نيروهاي مردمي پيوستند، همراه با مردم در تصرف پادگان‌ها حضور يافته و سلاح‌هاي زيادي را از پاسگاه‌ها و پادگان‌ها به غارت بردند. مردم عادي هم سلاح هايي را برده بودند، اما اين كار توسط گروه‌هاي سياسي، به صورت برنامه ريزي شده انجام گرديد و مي توانست در مناطق حساسي چون آذربايجان و كردستان آينده كشور را به مخاطره اندازد. دانشجويان دانشگاه تبريز، كه در جريان انقلاب فعال بودند، هم زمان با سقوط پايگاه‌ها نظامي رژيم، پادگان‌ها را در دست گرفتند. سازمان‌هاي چپ نيز براي دستيابي به مراكز نظامي اقداماتي انجام دادند و قسمت هايي از سلاح‌ها و زاغه مهمات پادگان شهر را در اختيار گرفتند. اما سرانجام دانشجويان مسلمان توانستند همه مراكز نظامي را به تصرف خود درآورند. پس از انقلاب، ده‌ها گروه سياسي شكل گرفتند كه هر كدام نشريه اي انتشار مي دادند. عمده اين گروه ها، داراي ايدئولوژي چپ و ماركسيستي يا سوسسياليستي بودند. حتي سلطنت طلبان و نيروهاي ضدانقلاب نيز به خاطر جوّ شديد ضدسلطنتي، زير نقاب گروه چپ به تشكيل گروه‌هاي مجهول الهويه اي پرداختند و به جنگ رواني عليه انقلاب مبادرت ورزيدند. دانشگاه‌ها مركز اصلي فعاليت اين گروه‌ها بودند و اغلب از ميان دانشجويان و دانش آموزان سربازگيري مي كردند.
يكي از اين گروه ها، «حزب خلق مسلمان» بود كه براي خودمختاري آذربايجان فعاليت مي كرد؛ همان نقشي كه «حزب دمكرات كردستان» براي استقلال كردستان بازي مي كرد. حزب خلق مسلمان كه در ابتدا افراد خوشنامي در رأس آن قرار داشتند، توانست افراد زيادي را از مردم آذربايجان جذب كند، هر چند عضويت آن‌ها الزاماً تعهدي ايجاد نمي كرد و صرفاً ثبت نام بود. افراد موجهي كه در رأس اين حزب بودند، همين كه احساس كردند نيروي ديگري حزب را هدايت مي كند از آن خارج شدند. افراد دانشگاهي و دانشجويان مبارز زودتر از همه، ماهيت آن را شناختند و اقدام به افشاگري كردند. توان حزب خلق مسلمان در بهره گيري از احساسات ناسيوناليستي و مذهبي مردم و تكيه بر مرجعيت آية اللّه شريعتمداري موجب شد كه آن‌ها براي به دست گرفتن قدرت وارد عمل شوند. از اين رو، اقدام به تصرف ساختمان صدا و سيماي تبريز كردند و حتي فضايي ايجاد نمودند كه نماينده امام در تبريز نتواند نماز جمعه بخواند. راديو مرتب اعلام مي كرد امام جمعه و استاندار از شهر خارج شده اند. دانشگاه تبريز، كه در كوران حوادث نجات بخش انقلاب بود، وارد عمل شد. دانشجويان مسلمان با راه اندازي يك راهپيمايي و شركت در نماز جمعه، جوّ ارعاب را شكستند و سپس با حركت به سوي سازمان صدا و سيما، كه پشت دانشگاه قرار داشت، آن را تصرف كردند. اين حركت در حالي كه روي بام‌هاي صدا و سيما تيربار نصب شده بود، شهامت و از جان گذشتگي مي طلبيد، و دانشجويان پيشاپيش مردم در حركت بودند و مردم شهر تبريز هم به مدد آن‌ها آمده و صدا و سيما را باز پس گرفتند.[2]
با پيروزي انقلاب اسلامي، دانشجويان به هدف حفاظت از دستاوردهاي انقلاب، هر كدام به تبع علاقه يا نيازها و خلأهاي موجود وارد امور اجرايي نظام شدند. برخي به دنبال راه اندازي نشريه رفتند، برخي اقدام به تشكيل سازمان‌هاي سياسي براي مقابله با نيروهاي مخالف كردند كه قصد مصادره انقلاب را داشتند. نمونه آن تشكيل «سازمان مجاهدين انقلاب اسلامي» و «دفتر تحكيم وحدت» بود. برخي ديگر از دانشجويان نيز صرفاً به كار علمي و فرهنگي روي آوردند، عده اي هم در تشكيل كميته‌هاي انقلاب در شهرها فعال شدند. دانشجويان انقلابي در تأسيس سپاه پاسداران انقلاب اسلامي هم نقش چشمگيري داشتند. در تأسيس دادگاه‌هاي انقلاب هم، حضور دانشجويانِ فعّال و مبارز پيش از انقلاب هم كاملا محسوس است.
دانشجويان مسلمان و مبارز در ساختار اجتماعي ايران كه 70 درصد جامعه آن زمان ايران را افراد بيسواد تشكيل مي دادند، به عنوان شعور هدايت كننده و مؤثر جامعه و پشتوانه رهبري انقلاب با سطح بينش و آگاهي اجتماعي كه از حوادث و جريانات داشتند، در هر گوشه اي براي انقلاب و نظام نوپاي اسلامي احساس خطر مي كردند، بسيج گرديده و فعال مي شدند. تكثر سياسي موجود در سطح جامعه و دانشگاه، موجب سياسي شدن وسيع جوانان و افزايش حس عمل جمعي و مسئوليت و آرمان گرايي شد. بزهكاري به پايين ترين حد خود رسيد و احساس مشاركت اجتماعي به ميزان قابل توجهي بالا رفت. آگاهي‌هاي سياسي و جمعي به طور بي سابقه اي در جوانان، افزايش يافت؛ اما چون اين تكثر هنوز به صورت قانونمند، نهادينه شده و ساختاري در نيامده بود، بستري مناسب براي بهره برداري گروه‌هاي فرصت طلب شده بود. در نتيجه، جنبش دانشجويي متكثر، ضمن اينكه انقلاب را از بحران‌هاي ويرانگر نجات مي داد و مانند شاخك‌هاي حساس و چشم بيناي جامعه عمل مي كرد، دچار فرسايش از درون نيز مي گرديد.[3]
پس از پيروزي انقلاب در حالي كه هنوز نظام جديد استقرار نيافته بود، فتنه‌ها از گوشه و كنار سر بركشيدند؛ تجزيه طلبي در استان‌هاي مرزي، كودتاهايي كه خنثا شد، و نيز بروز تنش‌ها و تضادهاي داخلي در اثر درگيري گروه‌هاي سياسي متعدد و نوظهور با دولت نوپا، وحدت ملي را به مخاطره انداخت. نيروهاي چپ، مبارزه ضدامپرياليستي را در انحصار خود در آورده و چنين القا كرده بودند كه نيروهاي مذهبي، پتانسيل مبارزه ضد امپرياليستي را ندارند. در چنين شرايطي، شاه كه پس از فرار از كشور در 26 دي 1357 در مراكش به سر مي برد، براي معالجه عازم آمريكا شد. در دولت آمريكا اختلاف نظرهاي شديدي بر سر قبول سفر شاه به آن كشور وجود داشت كه سرانجام جناح هوادار شاه پيروز شد. هر چند آمريكايي‌ها به اطلاع دولت ايران رساندند كه شاه را به خاطر معالجه سرطان پذيرا مي شوند، اما در ايران اين اقدام آمريكا، نوعي حمايت از شاه و تكرار تجربه تلخ 28 مرداد 1332 تلقّي شد كه طي آن، شاه را با كودتا به ايران باز گرداندند. در همين ايام، بازرگان نخستوزير دولت موقّت، ابراهيم يزدي وزير خارجه و مصطفي چمران وزير دفاع در جشن استقلال الجزاير با برژنسكي ديدار كردند. در فضاي راديكال آن روزها، اين ملاقات نيز تعبير به سازشكاري شد. با توجه به اين زمينه ها، امام خميني در 10 آبان 1358 طي پيامي به مناسبت سالروز 13 آبان، مردم، دانشجويان و طلاب را به بسيج عمومي عليه امپرياليسم دعوت نمودند. در پي سخنان امام، دانشجويان مسلمان دانشگاه‌ها طرح راهپيمايي 13 آبان و تصرف سفارت آمريكا را آماده كردند. در روز موعود چند هزار نفر به طرف سفارت آمريكا حركت كرده و عليه آن كشور و در اعتراض به پذيرش شاه، شعار دادند. اما در مقابل سفارت، همان عده اي كه برنامه ريزي و سازماندهي شده بودند، از ديوار سفارت بالا رفته و پس از غلبه بر مقاومت نگهبانان و شليك گاز اشك آور توسط آنان، سفارت را اشغال كردند. هر چند آن‌ها قصد داشتند فقط چند ساعت در آنجا بمانند، اما حمايت امام خميني و موج حمايت مردمي و موضع گيري‌هاي دولت آمريكا همگان را در مسيري از حوادث ناخواسته انداخت كه 444 روز اين گروگان گيري به طول انجاميد. ابهت و هيمنه آمريكايي‌ها در اين واقعه از بين رفت. گروه‌هاي چپ داخلي نيز به شدت منفعل و دنباله رو شدند و موازنه سياسي ـ رواني به سود جريان انقلاب تغيير كرد. مجاهدين خلق كوشيدند با تصرف كنسولگري امريكا در شيراز و تبريز سوار موج شوند كه آن هم با حضور مردم و دانشجويان شكست خورد و آن‌ها مجبور به تخليه كنسولگري‌ها شدند.[4]
از چند ماه پيش از پيروزي انقلاب اسلامي، دانشگاه تهران به عرصه مباحثات تند سياسي و ايدئولوژيك تبديل شده بود و در خيابان‌هاي اطراف، بخصوص خيابان جنوبي دانشگاه و نيز محوطه آن، گروه گروه به بحث و جدل مشغول بودند. پس از پيروزي انقلاب اين جدل‌ها شديدتر گرديده و گاه به گاه منجر به درگيري‌هاي فيزيكي مي شد.
[1]. اكبر هاشمي رفسنجاني، عبور از بحران، تهران، دفتر نشر معارف انقلاب، 1378، ص 231.
[2]. مسعود رضوي، هاشمي و انقلاب، تهران، همشهري، 1367، ص 69.
[3]. مجيد محمّدي، درآمدي بر رفتارشناسي سياسي دانشجويان، تهران، كوير، 1378، ص 216.
[4] منوچهر محمّدي، پيشين، ص 127.
@#@ بلافاصله با پيروزي انقلاب اسلامي، بحران‌هاي تجزيه طلبانه در كردستان، آذربايجان و خوزستان و تركمن آغاز شد. انعكاس اين بحران‌ها و كشتارهايي كه صورت مي گرفت به غلبه جوّ احساس و خشونت در مباحثات تئوريك مي انجاميد. سكوت سازمان‌هاي چپ (ماركسيست) و مخالف حاكميت اسلامي در مقابل ضدانقلاب و تجزيه طلبان و يا حمايت مستقيم و غير مستقيم از آن ها، جدال‌هاي فكري و سياسي را به جدال‌هاي فيزيكي در سطح دانشگاه و اطراف آن تبديل مي ساخت. عملا كلاس‌هاي دانشگاه تعطيل بود و اغلب كلاس‌ها به بحث سياسي و اختلاف نظرها مي گذشت. جوّ تنش‌هاي سياسي چنان غلبه كرده بود كه گاه كلاس‌هاي درس به تشنج كشيده مي شد. استادان بر اساس گرايش سياسي و عقيدتي خود نسبت به دانشجويان رفتارهاي متفاوتي داشتند. دانشجويان هم، نسبت به استادان بر حسب ديدگاه‌هاي سياسي خود برخورد مي كردند. بي تفاوت‌ها هم فقط نظاره گر امور بودند. محيط متشنج دانشگاه فقط به منبع جذب نيروي سازمان‌هاي سياسي تبديل شده بود. در دانشگاه‌هاي تهران و ساير شهرها، در هر دانشكده اي، گروه‌هاي مختلف داراي تابلوي اعلانات و دفتر مستقل مخصوص خود و كتابخانه ويژه بودند. دانشگاه به كلكسيون دفاتر نمايندگي سازمان‌هاي مختلف تبديل شده بود كه از آن جا به هدايت درگيري‌ها مي پرداختند. اين دفاتر، كه اغلب در آن‌ها سلاح گرم هم نگهداري مي شد، به يك اتاق جنگ شبيه تر بود. زمزمه تعطيلي كامل دانشگاه‌ها به منظور جلوگيري از ادامه تنش ها، كه گاه به درگيري‌هاي خونيني در محوطه دانشگاه تهران و دانشگاه‌ها مي انجاميد، مطرح بود. اما اين اقدام مي توانست با مقابله مخالفان، تبديل به بحران ديگري شود. جرقه اين حادثه و چگونگي اقدام به تعطيلي دانشگاه‌ها معلوم نبود كجا و چگونه خواهد بود. سرانجام، با اوج گيري تنش‌ها مرحله زايمان حوادث فرا رسيد و جرقه تعطيلي دانشگاه‌ها در تبريز افروخته شد.[1]
هاشمي رفسنجاني براي يك سخنراني در دانشگاه تبريز دعوت شده بود. برخي هواداران گروه‌هاي چپ، كه خود را در موضع قوت مي ديدند، با طرح سؤالات و برخوردهاي وهن آلود، موجب شدند كه سخنران، جلسه را به عنوان اعتراض ترك كند. متعاقباً دانشجويان مسلمان دست به تحصن زدند و از آن پس، تصميم گرفتند با پاكسازي دانشگاه از دفاتر سازمان‌هاي سياسي، به تنش‌هاي درون دانشگاه خاتمه دهند. مردم تبريز به حمايت آنان آمدند و طي يك درگيري، دانشگاه به دست مردم افتاد. گروه‌هاي مسلح علي رغم سنگربندي در دانشگاه، در برابر انبوه مردم چاره اي جز فرار نديدند. مشابه اين حادثه در تهران نيز روي داد و با هجوم گسترده مردم به همراه دانشجويان مسلمان، پس از يك درگيري شديد و طولاني، سنگرها و دفاتر سازمان‌هاي سياسي تصرف شد و از اين پس، دانشگاه به منظور ايجاد تغييراتي در نظام و متون آموزشي و كادرهاي آن، به مدت دو سال تعطيل شد.
دوره دوم: چنان كه در جامعه شناسي جنگ و درباره همه جنگ‌ها گفته مي شود، هر نوع درگيري با خارج، نيازمند انسجام داخلي است. برخي از دولت‌ها اساساً براي خنثا كردن مخالفت‌هاي براندازانه و مشروعيت بخشيدن به عمليات سركوب مردم و مخالفان، به بهانه حفظ وحدت و مقابله با دشمن خارجي، دست به ايجاد تصنعي جنگ مي زنند. بنابراين، جنگ اعم از عادلانه و يا غيرعادلانه، نخستين كاركرد و پيامد آن ايجاد وحدت داخلي و حذف رقابت‌ها است.
در ايران، پيش از وقوع جنگ تحميلي ستيزه‌هاي داخلي به اوج رسيده بود و اصولا يكي از عواملي كه دشمن را براي شكست و تجزيه ايران به طمع انداخته بود، وجود همين اختلافات حادّ داخلي و فقدان نيروي دفاعي در ايران بود. بنابراين، هرچند شرايط و ضرورت هايي جامعه را نسبت به تعطيلي دانشگاه‌ها متقاعد كرده بود، اما قصد حذف مطلق تشكل‌هاي متعدد در وهله اول در ميان همه دانشجويان وجود نداشت. جنگ خود عاملي شد براي ضرورت اتحاد و يكپارچگي در سطح جامعه و دانشگاه. همه تلاش‌ها معطوف به جنگ بود، بيم از بهره برداري دشمن و همچنين فضاي ضدتحزّب پس از ترورهاي وسيع و كور سال 1360 و 1361، امكان پيدايش هر تشكل جديدي را منتفي مي ساخت و اساساً روحيه ضد تشكيلاتي شديدي بر جامعه حاكم شده بود.[2]
در طول سال‌هاي جنگ، اهتمام به نيازهاي جنگي و حضور دانشجويان فنّي، مهندسي و پزشكي در جنگ، دفاع از ارزش‌ها و احترام به خون شهدا و احساسات جريحه دار شده ناشي از شهادت‌هاي پي در پي در جبهه ها، بر فضاي جامعه و دانشگاه حاكم بود. گرايش سياسي مسلط در دانشگاه انجمن اسلامي بود، هر چند از اواسط جنگ، جناح بندي‌هاي سياسي جدّي در جامعه به وجود آمد، به گونه اي كه در انتخابات مجلس سوم، آشكارا به برخوردهاي لفظي ميان آن‌ها انجاميد و سرانجام انشعابي در جامعه روحانيت صورت گرفت كه از آن پس به دو جناح چپ و راست موسوم شدند. اما در دانشگاه تا پايان جنگ اين دو گرايش چندان ملموس نبود. فقط انجمن‌هاي اسلامي كه تمايل به چپ مذهبي داشتند، مسلط بودند. دليل آن هم در ويژگي جنبش دانشجويي بود. جنبش دانشجويي در كلي ترين تقسيم بندي، از دو طيف مذهبي و غيرمذهبي تشكيل مي شد. طيف غيرمذهبي آن، پس از انقلاب در دوره اول جنبش دانشجويي به اپوزيسيون بيرون نظام تبديل شد، و بخشي از آن هم موضع قهرآميز گرفت. در دوره دوم جنبش دانشجويي، طيف مذهبي، باقي مانده بود.[3]
دوره سوم: شرايط سياسي و اجتماعي پس از جنگ، اوج گيري توقعات و خواسته‌هاي اقتصادي و سياسي مردم و... شرايطي را فراهم ساخت كه با پيدايش يك فرصت تصادفي در انتخابات هفتمين دوره رياست جمهوري و حضور گسترده مردم در انتخابات، فضاي سياسي كشور را به شدت تحت تأثير قرار داد. شعارهاي آزادي، امنيت، توسعه سياسي و جامعه مدني، كه سرلوحه برنامه‌هاي رئيس جمهور منتخب بود و با نزديك به 80 درصد آراي مردم در انتخابات را به دست آورد، احساس حمايت اجتماعي قاطعي از اين خواسته‌ها را به وجود آورد و پس از آن، علاوه بر تشكل‌هاي دو گرايشي، گروه‌هاي مختلف ديگر دانشجويي در دانشگاه‌هاي مختلف به صورتي خودجوش شكل گرفته و فعال شدند.
حضور فعال دانشجويان و جوانان در عرصه‌هاي سياسي و دانشجويي و مشاركت گسترده آنان در سخنراني‌ها و سمينارها و انتشار نشريات دانشجويي جلوه و خودنمايي خاصي به جنبش دانشجويي داد، به گونه اي كه در سال 1377 حدود 260 نشريه دانشجويي در دانشگاه‌هاي سراسر كشور منتشر مي شدند.[4]
اگرچه با ناكامي‌هاي دولت اصلاحات در پاسخ به نيازهاي دانشجويي و تأمين اين نيازها، از اواسط دوره هشت ساله رياست جمهوري خاتمي، شور و شوق دانشجويان به تكثر سياسي كاهش يافت، ولي اين مسئله هيچ گاه به كم شدن تشكل‌هاي دانشجويي منجر نشد. به علاوه، هرچه به پايان دوره دوم رياست جمهوري در اين دوره نزديك تر شديم، از وحدتي كه بين پاره اي تشكل‌هاي دانشجويي ـ كه اغلب در جناح چپ قرار مي گرفتند ـ وجود داشت، خبري نبود و حتي يكه تازي اين تشكل‌ها با قوت گرفتن گروه‌هاي دانشجويي مخالف، به شدت تقليل يافت تا حدي كه ديگر، فعاليت زيادي از گروه‌هاي دانشجويي به چشم نمي آمد.
انتخابات رياست جمهوري در سال 1384، صف بندي روشن تري از دو گروه دانشجويي چپ و راست را به نمايش گذاشت. اما در اين انتخابات با انتخاب رئيس جمهوري كه وامدار هيچ يك از گروه‌هاي راست و يا چپ نبود، گروه‌هاي مستقل تر و غيروابسته تر دانشجويي در حال جايگزيني با گروه‌هاي دانشجويي چپ و راست است.
نتيجه
در بخش عمده تاريخ جنبش دانشجويي، اين قشر به عنوان چشم بيناي جامعه عمل كرده است. به بيان عميق تر، در دهه 30 جنبش دانشجويي از خواسته مردم پشتيباني نمود، و با آغاز نهضت امام خميني، دانشجويان در كنار امام و با پيروي از معظم له، به حمايت از مردم در مقابل با رژيم ستم شاهي پرداختند. اين رويه، اغلب از سوي گروه‌هاي مختلف دانشجويي تا ششمين دوره انتخابات رياست جمهوري دنبال شد. ولي در دوران اصلاحات گسستي بين مردم و دانشجويان ديده مي شود، كه حادثه كوي دانشگاه و... دليلي بر گسل به وجود آمده بين مردم و اقشار دانشجويي كشور بود. عوامل زيادي موجب اين گسل شد كه در اين ميان، توطئه اجانب و جنگ قدرت و نه خدمت بين جناح‌هاي موجود كشور، از آن جمله است. خود اين مسئله نشان مي دهد هرگاه جنبش دانشجويي به جناح‌ها و نه به مردم بپيوندد، از هويت واقعي و تاريخي خود، كه حمايت از مردم بوده است، فاصله مي گيرد. به نظر مي رسد، انتخابات رياست جمهوري سال 1384، بينش و آگاهي جديدي را در جامعه دانشجويي كشور پديده آورده تا بار ديگر به تاريخ و هويت گذشته خود، كه همان پاسداري و پشتيباني از ارزش‌هاي ديني مردم است، بازگردد.

[1]. جان فوران، مقاومت شكننده، ترجمه احمد تديّن، تهران، رسا، 1377، ص 321.
[2]. نگارنده، دو جنگ و دو داوري، قم، مؤسسه فرهنگ و انديشه ديني، 1381، ص 25.
[3]. سعيد برزين، جناح هاي سياسي در ايران، تهران، نشر مركز، 1377، ص 88.
[4]. حجت مرتجي، جناح هاي سياسي در ايران، تهران، نقش و نگار، 1378، ص 142.
مرتضي شيرودي - مجلة معرفت، ش 98، ص 29 - 38
مطالب مرتبط :
* نام و نام خانوادگی :
* متن نظر :