امروز:
سه شنبه 3 مرداد 1396
بازدید :
2453
بيداري اسلامي
1. بيداري اسلامي در جهان عرب
اعراب، چون ايرانيان، از زماني كه با دولت هاي اروپايي آشنا شدند، به عمق عقب ماندگي خود و توسعه و پيشرفت اروپايي ها پي بردند. تاكنون راه حلهاي متعددي براي جبران اين عقب ماندگي ارائه شده است كه يكي از آن ها بازگشت به اسلام به مثابة دين و تمدن است.[1] بر اساس نوع پاسخ هاي داده شده به علل عقب ماندگي، آن ها را به چهار گرايش تقسيم مي كنيم. تذكر اين نكته ضروري است كه اين تقسيم بندي پاسخ هايي است كه در گفتمان بيداري اسلامي از سوي انديشمندان عرب مطرح شده و نتيجتاً نسيوناليسم، سوسياليسم و ايدئولوژيهايي از اين قبيل را پوشش نمي دهد.
اين گرايشها عبارت اند از: الف) تمدن گرا ـ عرب گرا؛ ب) تمدن گرا ـ اسلام گرا؛ ج) اسلام گرايي سنتي؛ د) اصول گرايي اسلامي.
بر اساس تقسيم بندي فوق، طهطاوي و خير الدين تونسي[2] از انديشمندان عمدة گرايش اول؛ سيد جمال الدين اسد آبادي و تا حدودي محمد عبده از متفكران گرايش دوم؛ رشيد رضا از سخن گويان اصلي گرايش سوم؛ حسن البنا و سيد قطب و اخوان المسلمين از فعالان گرايش چهارم اند.
به لحاظ تاريخي، هر چه به زمان حاضر نزديك مي شويم، گرايش هاي اسلامي اصول گرا بر ديگر جريان هاي فكري غالب شده، آن ها را به حاشيه مي راند؛ جهت گيري ضد غربي آن تشديد مي شود، ويژگي مبارزه جويانة آن آشكار تر مي شود، و از دولت هاي حاكم در جوامع اسلامي فاصله مي گيرد، انديشه هاي سلفيه در آن ها قوت گرفته و از يك حركت فكري به يك جنبش توده اي و سياسي تبديل مي شود. در جريان اين تحولات مسئله مهم، شكست انديشه هاي قبلي است كه موجب شكل گيري انديشه هاي اصول گرا شده است.
الف) گرايش تمدن گرا ـ عرب گرا. اولين موج بيداري اسلامي نوگرا از طهطاوي در مصر و خير الدين پاشا تونسي در تونس آغاز مي شود. طهطاوي انديشة خود را بر اين محور استوار مي كند كه مسلمانان براي ترقي چاره اي جز دستيابي به علم اروپايي ندارند.[3]
طهطاوي با ستايشي فراوان از اروپا ياد مي كند و نهادهاي سياسي آن را تحسين مي كند. وي اصولاً از غرب و عامل استعمار به عنوان عامل عقب ماندگي جوامع اسلامي غافل است. اما در پاسخ به اين كه چرا گرايش وي را گرايش تمدن گرا ـ عرب گرا مي ناميم، بايد گفت كه طهطاوي در انديشة ترقي اعراب و به طور محدودتر مصر است.
خيرالدين تونسي از طهطاوي هم فراتر مي رود؛ هر چند كه بنياد هاي اصلي انديشة وي نيز همانند طهطاوي است. او نظرش را بر دو استدلال متكي كرد: نخست آن كه فقه اسلامي اجراي اصلاحات براي تقويت و بهبود زندگي اقتصادي و فرهنگي را قدغن نمي كند و دوم آن كه از آن جا كه تمدن اروپا بيشتر بر پاية چيزهايي قرار دارد كه اسلام در گذشته به آن داده است، اين وظيفة مسلمانان است كه آن را بازگردانند.[4]
به طور كلي، مي توان گفت كه گرايش تمدن گرا ـ عرب گرا داراي ويژگي هاي زير بود:[5]
1. اصالت و برتري تمدن غرب را پذيرفته بود و مسلمانان را داراي اين توانايي مي دانست كه در كسب فناوري و تمدن غربي موفق اند، زيرا علم غربي را همان علوم اسلامي مي پنداشتند.
2. هر دو نمايندة برجسته اين گرايش از مقامات دولتي بود و اخذ تمدن و نهاد ها و فناوري غربي و ترقي مسلمانان را وظيفة دولت به شمار مي آورند. به همين سبب اصولاً حركت آنان يك جنبش توده اي سياسي نيست و ملت نيز مخاطب اول آنان نيست.
3. روش و منش آنان اصلاح گراست و به دنبال اصلاح نهادهاي سياسي ـ اجتماعي جوامع خود با استفاده از تجارب و نهاد هاي اروپايي اند.
4. اين گروه اصولاً به احتمال تضاد اسلام و تمدن اروپايي نمي انديشند، زيرا آنان يقين دارند كه اساساً تمدن اروپايي بر گرفته از اسلام و علوم اروپايي ترجمة علوم اسلامي پيشين است. بنابر اين، هدف آنان تعيين معياري بود كه در اخذ تمدن از اروپا به كار آيد» و «از نظر آنان تنها بهسازي «نهاد هاي غير ديني» ضرورت داشت.
5. آنان انديشة وحدت امت اسلام را ندارند. نگرش آنان كاملاً محدود به وطن خود است و حتي زماني كه از وطن عربي هم سخن مي گويند، مرادشان همة ممالك عرب زبان نيست، بلكه دقيقاً منظور مشخصي دارند كه براي نمونه طهطاوي وطن عربي را مصر مي داند.
ب) گرايش تمدن گرا ـ اسلام گرا. بين اين گرايش و گرايش اول اشتراكاتي وجود دارد. در واقع نسل دوم از مناديان بيداري اسلامي را مي توان «تمدن گرا ـ اسلام گرا» ناميد كه چهرة بارز آن سيد جمال الدين اسد آبادي و شيخ محمد عبده است. با اين تفاوت كه سيد جمال به نسل اول نزديك تر است و عبده به نسل سنت گراي پس از خود نزديك تر است. بايد گفت كه اصلاحگري سيد جمال ابعادي مختلف دارد، اما روح اصلي اصلاح گري سيد جمال در جهان اسلام «تجدد» است. سيد به دنبال اين است كه جهان اسلام و مسلمانان را با دوران جديد، ويژگي ها و عوامل شكل گيري آن آشنا كند و شرايطي را فراهم كند كه مسلمانان نيز در اين دنياي جديد و تمدن آن سهمي به دست آورند و با اتكا بر عناصر اصلي آن يعني علم و عقل و ديگر عناصر آن از جمله نهاد هاي سياسي دموكراتيك بر قدرت خود بيفزايند. شايد از اين منظر بتوان گفت كه دغدغة اصلي سيد دغدغة هويتي نيست، بلكه اين است كه چگونه مي توان به جهان اسلام قدرت بخشيد. به اعتقاد سيد، تمدن جديد و مدرن غرب، بر اساس اصول اسلامي پديد آمده است؛ در اين جا سيد جمال، بر خلاف عرب گرايان تمدن گرا، بر دو فرض اساسي تأكيد مي كرد: نخست نقش ناگزير دين در زندگي ملت ها و دوم، نياز به نهاد هاي جديد و مهارت هاي فني براي برآوردن خواست هاي زندگي جديد.[6]
دو هدف اصلي سيد جمال، يعني تحقق وحدت اسلامي و مبارزه با سلطة غرب، از نقاط تمايز انديشة وي از نحلة تمدن گرايان عرب گرا بود. در نظر سيد جمال، جهان اسلام كليتي يكپارچه بود كه در صورت انسجام و وحدت آن، مسلمانان مي توانستند در مقابل سلطة اروپا مقاومت كنند. درك سيد از اروپا و رفتار آن، بسيار عميق تر از نحلة پيشين بود. اگر چه سيد تمدن و ترقي اروپا در علم و صنعت را به رسميت مي شناخت، ولي به سلطة آن در جهان اسلام هم حساسيت بسياري داشت و در نتيجه بخش عمدة توان خود را صرف مبارزه با آن كرد كه در اين مبارزه گاه مخاطبان وي دولتهاي اسلامي بودند و گاه ملل اسلامي و همين امر موجب شد كه حركت سياسي جنبة يك جنبش سياسي و توده اي را نيز به خود گرفته و از انديشه هاي صرفاً اصلاحي نحلة پيشين فراتر رود و حتي در مورد ايران، جنبة انقلابي گرفت و علما و ملت را به انقلاب عليه استبداد ناصر الدين شاه فراخواند و در عثماني نيز در نهايت موجب مخالفت سلطان عثماني و احتمالاً مرگ وي به دست عوامل باب عالي شد. نكتة اساسي ديگر انديشه هاي نوگرايانه سيد جمال اين بود كه در عين اين كه آشكارا مسلمانان را به مقاومت در برابر سلطة اروپا بر سرزمين هاي اسلامي تحريك مي كرد، با تأكيد بر اقتباس از دستاورد هاي علمي و صنعتي غرب، تقليد از غرب را رد مي كرد. به همين علت هم از روند موجود در جوامع اسلامي انتقاد مي كرد.[7]
در مجموع، مي توان محور هاي اصلي نحلة تمدن گرايي ـ اسلام گرايي را تأكيد بر اصالت عقل و علم، توانايي اسلام در تمدن سازي و افزايش اقتدار مسلمانان، يگانگي و اتحاد اسلامي و مبارزه با سلطة اروپا دانست كه در گذر زمان شكل گرفته و دچار تحول شدند.
ج) گرايش اسلام گرايي سنتي. اگر تمدن گرايان اسلام گرا، احياي اسلام را در احياي علمي، جذب تفكر نوين و استفاده از دستاوردهاي فناوري اروپايي در جوامع اسلامي مي دانستند، اسلام گرايان سنتي و متفكر برجستة آن، رشيد رضا كه ادامه دهندگان سلفيه هستند، احياگري اسلام را در بازگشت به روش و سيرة «بزرگان اسلام» مي دانستند. مي توان گفت كه ناكامي دولت هاي اسلامي در تحقق انديشه هاي نحله هاي پيشين، در جذب دستاورد هاي علمي و سياسي تمدن نوين و بر عكس، افتادن در دام قهقرايي شديد تر «تمدن و ترقي»، سنت گرايان اسلامي را نسبت به تهديد غرب و از دست رفتن هويت اسلامي، دچار نگراني هاي شديد تري كرد و اسلام گرايي سنتي پاسخي به اين نگراني ها بود.
هراير دكمجيان، سيد جمال، عبده و رشيد رضا را در درون گرايش سلفيه مورد مطالعه قرار مي دهد،[8] در حالي كه اين تلقي خطايي آشكار است. انديشة اسلام گرايي سنتي از نوگرايان فاصله مي گيرد و به محافظه كاري تمايل پيدا مي كند. نوگرايان در پي اصلاح و تطبيق اسلام با مقتضيات جديد بودند، در حالي كه محافظه كاران سخت به سنت هاي اسلامي پاي بند بوده نسبت به نفوذ فرهنگي و تهديد سياسي غرب واكنش نشان مي دهند. مجيد خدوري به درستي رشيد رضا را در چارچوب گرايش هاي سنت گرا بررسي مي كند كه با رنگ و لعاب نوگرايي پوشش داده شده است. رشيد رضا گرچه به ظاهر نوگراست، اما نمايانگر پيوندي دروني با سنت گرايي بود، سلفي گرايي رشيد رضا موجب تمركز افراطي او بر احاديث شد كه افزون بر اين كه نشان دهندة ماهيت سنتي انديشة او است، مانع از دست يابي او به يك جهان بيني گسترده تر شد و همين امر هم او را از انديشه هاي وحدت گرايانة سيد جمال دورتر كرد و گرايش هاي ستيزه جويانة وي دربارة شيعه را، كه يادآور ستيزه جويي سلفيه بود، موجب شد.
[1]. نك: محمد عمارة، «الاسلام و القوميه العربيه و العلمانيه»، قضايا عربيه، السنه 7، (ايار (مايو) 1980)، العدد 5، ص 69.
[2]. به نقل از: فرهنگ رجايي، انديشه سياسي معاصر در جهان عرب، تهران، 1381، ص 168.
[3]. حميد عنايت، سيري در انديشه سياسي در اسلام، ترجمة بهاءالدين خرمشاهي، تهران، خوارزمي، ص 34.
[4]. هشام شرابي، پيشين، ص 55.
[5]. حسن حنفي، الاصوليه الاسلاميه، قاهره، مكتبه مدبولي، ص 20.
[6]. سيد جمال اين مسئله را در اغلب مقالات عروة الوثقي و برخي مقالات فارسي خود مورد تأكيد قرار داده است. براي نمونه نك: سيد جمال الدين اسد آبادي، مجموعة رسائل و مقالات، به كوشش سيد هادي خسرو شاهي، انتشارات كلبة شروق، 1381، ص 134 ـ 132.
[7]. همان ص 121.
[8]. هراير دكمجيان، جنبشهاي اسلامي معاصر، ترجمة حميد احمدي، تهران، كيهان 1370، ص 33.
@#@
به هر حال، انديشة سياسي سنت گراي رشيد رضا، به جاي تأكيد بر حكومت قانون، آزادي و مشروطه كه در انديشه هاي نوگرايانه طهطاوي و سيد جمال بر آن پافشاري مي شد، به دنبال بازسازي نظام اسلامي بود كه به آن عناصري از آرمان گرايي صدر اسلام كه به پيش داوري هاي دنيوي، نژادي، فرقه اي آلوده نشده افزوده مي شد.[1]
رشيد رضا معتقد است كه غرب براي طي كردن مراحل پيشرفت، اصولي را به كار گرفت كه اسلامي هستند، حال آن كه خود مسلمانان اين اصول را رها كرده اند. اگر چه رشيد رضا در رهيافت سنت گراي خود چندان به غرب نپرداخته است، ولي از خط فكري وي معلوم است كه رويكردي ستيزه جويانه نسبت به غرب دارد و از آن خوش بينيهاي موجود در گرايش تمدن گرا ـ عرب گرا اثري به چشم نمي خورد.[2]
حسن حنفي كارنامة رشيد رضا را اين گونه خلاصه مي كند: رشيد رضا پس از آن كه عمري را در اصلاحگري و نوانديشي و ترقي خواهي گذرانده بود، خود را از تأثير طلايه داراني چون طهطاوي و سيد جمال و نيز عبده رها ساخت و به دامن محمد بن عبدالوهاب پناه برد كه او را به ابن قيم جوزيه و ابن تيميه و سپس به احمد بن حنبل مي رسانيد. وي به جاي ميل به شيوه هاي مدنيت نو و همگامي با تحولات زمانه، فرو بستگي و هجوم به غرب را ترجيح داد.[3]
د) گرايش اسلام گرايي اصول گرا. ژاك برك در تحليلي كه از اصول گرايي اسلامي دارد «ناتواني كشور هاي اسلامي را در ارائة مدلهاي متناسب با عصر تكنيك و تمدن در قرن بيستم، زمينه ساز افراطي شدن آن ها مي داند. وي مهم ترين علت دروني را توقف اجتهاد و سركوب حركت هاي اصلاحي به نام مبارزه با بدعت مي داند.»[4] در واقع، اين شكست ها، در كنار ناتواني در اجراي اصلاحات، به عنوان يك تراژدي غمبار، روح اعراب را آزرده ساخته است و آنان را در طيفي از انفعال تا تندروي سياسي سرگردان ساخته است.
حسن البناء، بنيان گذار اخوان المسلمين، دربارة اصلاح گران اسلامي چنين نظر مي دهد: اسد آبادي فقط يك فرياد هشدار براي مشكلات است و شيخ محمد عبده فقط يك معلم و فيلسوف و رشيد رضا فقط يك تاريخ نويس و وقايع نگار است، در حالي كه اخوان المسلمين به معني جهاد، تلاش و كار است و فقط يك پيام نيست.[5]
اخوان المسلمين جنبشي سياسي ـ‌ مذهبي است كه به دنبال دگرگوني هاي اساسي در جوامع اسلامي است. يكي از اعتقادات اساسي اخوان المسلمين «قدرت تفوق ناپذير اسلام در حل مسائل اجتماعي و سياسي مسلمين است»[6] كه در واقع جوهر اصول گرايي اسلام گرايي است.
اگر حسن البناء رهبر سياسي اخوان المسلمين بود، افرادي چون سيد قطب و محمد غزالي نمايندگان برجستة فكري اخوان المسلمين بودند. بايد گفت كه تفاوت طهطاوي، خير الدين پاشا تونسي، سيد جمال، محمد عبده، رشيد رضا و سيد قطب در سير تحول جنبش بيداري اسلامي كاملاً مشهود و اساسي است و هر چه بدين سو نزديك مي شويم ويژگي مبارزه جويي آن قوي تر شده و از التقاط گرايي آن كاسته مي شود. انديشه هاي سيد قطب بيانگر اين خلوص گرايي و اصول گرايي و مبارزه جويي است.
سيد قطب تمامي جوامع موجود را جاهلي مي داند و جوامع اروپايي را اوج جاهليت مدرن تلقي مي كند و اين جا است كه تفاوت اساسي و تعيين كنندة انديشة وي با پيشگامان اسلام گرايي كه برتري و پيشرفت تمدن اروپايي را پذيرفته بودند، خود را نشان مي دهد. سيد قطب به تعريف دوبارة واژه هاي «توسعه» و «توسعه نيافتگي» و معرفي معيار هاي جديد براي پيشرفت و ترقي پرداخت. قطب تأكيد مي كرد كه جامعة توسعه يافته جامعه اي نيست كه در نقطة اوج توليد مادي است، بلكه جامعه اي توسعه يافته است كه تفوق اخلاقي از خود نشان دهد. جامعه اي كه از نظر علم و فناوري در اوج است، ولي در اخلاقيات در حضيض، آن جامعه عقب مانده است، در حالي كه جامعه اي كه در اخلاقيات در ردة بالا است ولي از نظر علم و توليد مادي در پايين، آن جامعه پيشرفته است.[7]
نهضت امام خميني اوج گرايش اصول گرايي اسلامي است كه ديگر جنبشهاي اسلامي در سراسر جهان تحت تأثير موفقيت ايشان در تأسيس جمهوري اسلامي توانا شدند. تفكر و طرح امام خميني در واقع تلفيقي از هويت و توسعه بود. در حالي كه رهبران پيشين جنبش بيداري اسلامي چون سيد جمال به دنبال توسعه و تجدد بودند و برخي هم به صورت كمرنگي بر هويت تأكيد مي كردند. امام خميني همان گونه كه به دنبال احياي هويت اسلامي بودند، توسعه نيز در گفتمان وي از جايگاه ويژه اي برخوردار بود، توسعه اي كه در چارچوب هويت اسلامي تعريف مي شد. نظرية سياسي امام منحصراً در قالب و شكل اسلامي مطرح مي شد و همين امر موقعيت و ويژگي ممتازي به امام خميني در جنبش اسلام گرايي در جهان اسلام مي دهد.[8]
انقلاب اسلامي ايران، به رهبري امام خميني، در تولد و تحرك بسياري از جنبش هاي اسلامي در جهان اسلام نقش داشته است. افول قوم گرايي، ناسيوناليسم، لائيسيسم، راه را براي حضور قدرتمندانة اسلام گرايي در منطقه مهيا كرد و انقلاب اسلامي و انديشه هاي امام خميني هم تأثير فراواني در اين روند گذاشت. در ميان رهبران بيداري اسلامي در جهان عرب، انديشه هاي سيد قطب تا حدي به انديشه هاي امام نزديك بود. «آيت الله خميني و سيد قطب هر دو راه حل نهايي مسائل را در راهي مي ديدند كه براي فهم اسلام داشتند. هر دو جهان را به صورت تقابل ما و آن ها در نظر مي گرفتند. آيت الله خميني دو قطب اين تقابل را مستضعف و مستكبر مي ناميد و سيد قطب آن دو را جاهليت و اسلام؛ هر دو آن دسته از بخشهاي جهان كه نظام اسلامي بر آن حاكم نيست ـ و در اين جا ما مي توانيم آن بخشهايي را نيز كه رفتار ديني بر آن ها حاكم نيست به آن دسته اضافه كنيم ـ قلمرو جاهليت و استكبار دانسته اند».[9] در نظر انديشمنداني چون امام و سيد قطب، اسلام هم دين است و هم دولت و ارزشها و الگوهاي رفتاري غرب نمي تواند با ارزشهاي اسلامي سازگار باشد.
2. بيداري اسلام در ايران
دو سدة اخير، به لحاظ تغييرات و تحولات فزاينده در عرصه هاي گوناگون سياسي، اقتصادي، اجتماعي و ديني، از اعصار مهم تاريخ ايران به شمار مي رود. اين دوره كه به تاريخ معاصر ايران شهرت يافته، هم زمان با آغاز حكومت سلسلة قاجاريه در ايران شروع مي شود.
در شرايطي كه خاندان قاجار در صدد تثبيت حاكميت آخرين حكومت ايلي بر قلمرو و مردم ايران به شيوة سنتي و بدون مشاركت مردم بودند، در گوشة ديگري از جهان، انقلاب كبير فرانسه به وقوع پيوسته بود و در صدد نهادينه كردن انديشه ها و ساختار هاي نويني بود كه عمده ترين ويژگي آن، تغيير موازنة قدرت سياسي از تمركز گرايي و حكومت فردي به مردم سالاري و دموكراسي بود. در اين برهة حساس، قاجار ها به دنبال يك دهه كشمكش داخلي بر سر تصاحب قدرت، نظم نويني را پديد نياورده، بلكه ارادة خود را بر وضع موجود تحميل كرده، مقامات و مناصب حكومتي را به افراد خود اختصاص دادند و حكومت همچنان بر اساس نظام پادشاهي و بر بنياد استبداد استمرار يافت.[10] دولت همچنان موقعيت برجسته اي در اقتصاد داشت و در زندگي اقتصادي و اجتماعي جامعه تأثير تعيين كننده اي داشت. سلطان حق نامحدود در بهره برداري از منابع و در آمد ها داشت و جان و مال افراد در سرزمين تحت فرمانروايي او عملاً در سيطرة ارادة او بود.[11]
ايران با وجود دور بودن از اروپا، كه كانون اصلي رقابت هاي كشور هاي قدرتمند بود، به علت همسايگي با هند انگليس و داشتن بهترين موقعيت راهبردي براي دست يابي به هند كه منشأ قدرت، ثروت و اعتبار سياسي انگليس در جهان بود، از زمان فتحعلي شاه قاجار به يكباره مورد توجه كشورهاي استعمار گر و فزون خواه قرار گرفت. در مناسبات جديد ايران با كشورهاي خارجي، كشورهاي روسيه و فرانسه و انگليس خواه ناخواه وارد شدند و با توجه به ضعفهاي ساختاري جامعه و حكومت ايران، اين مناسبات منجر به استقرار روابط نابرابر، تحميل قراردادهاي استعماري و انفصال بخشهاي مهمي از قلمرو ايران در شمال و شرق شد.
شكست ايران در رويارويي با قدرت هاي بزرگ، به ويژه روسيه و انگليس، به تدريج تحول مهمي، نخست در ساختار سياسي رسمي و سپس ساختار غير رسمي جامعه پديد آورد. اين تحول عبارت بود از لزوم اصلاحات، نخست در عرصه هاي نظامي و صنعتي و سپس در ديگر عرصه ها، به ويژه سياسي و همچنين پديدار شدن بيداري اسلامي براي «حفظ بيضة اسلام و اساس دين» در مقابله با استبداد داخلي و به كار بستن قاعدة «نفي سبيل» در رويارويي با استعمارگران خارجي بود. هدف نوشتة حاضر بررسي بيداري اسلام و فراز و فرود هاي آن در تاريخ معاصر ايران است.
زمينة حضور نيروهاي مذهبي، به ويژه مراجع تقليد و روحانيون، با نقش دائمي رهبري مذهبي آنها در جامعه، و نيز تحولي مهم در حوزة نهاد ديني و حوزه هاي علمية شيعي در اوايل حكومت قاجار مهيا شد. اين تحول پيروزي مجتهدان بر محدثان يا غلبة روش اجتهادي و اصولي بر روش حديثي و اخباري بود.[12] اهميت كار وحيد بهبهاني به عنوان احياگر مكتب اجتهادي، در اين است كه وي توانست شاگرداني مجتهد و تأثير گذار در بيداري اسلامي تربيت كند، مانند كاشف الغطا، ملامهدي و ملا احمد نراقي.[13]
پس از پايه گذاري و تأليفات فراوان كه به منزلة مقدمات نظري مكتب اصولي و بيداري اسلامي بود، به تدريج نوبت به مرحلة عمل رسيد.
[1]. مجيد خدوري، پيشين، ص 30، 9 ـ 78؛ محمد رشيد رضا، السنه و الشيعه، قاهره، 1366 ق، ص 59 ـ 54 و 79؛ حميد عنايت، پيشين، ص 97.
[2]. Albert Hourani Arabic Thyagh in the Liberal Ages Oxford: University Press 1962 p 239.
[3]. حسن الحنفي، پيشين، ص 42.
[4]. سارا شريعتي، «بنيادگرايي و روايتي معقول از چپ اسلامي»، روزنامة ايران، شنبه 26/5/81 ص 8 و يكشنبه 27/5/81، ص 8.
[5]. بهمن آقايي و خسرو صفوي، اخوان المسلمين، تهران، نشر رسام، 1365، ص 21.
[6]. حميد عنايت، پيشين، ص 107.
[7]. سيد قطب، معالم في الطريق، دارالمشرق، بيروت ـ قاهره، 1980، ص 116 ـ 117، 61 ـ 60؛ ل.م.سافي، «دو رهيافت متفاوت، در جريان بازگشت به اسلام در جهان عرب»، ترجمة دكتر سيد احمد موثقي، فصلنامه علوم سياسي، ش12، زمستان 1379، ص 274.
[8]. بابي سعيد، هراس بنيادين، ص 105، 109؛ نيز نك:
John L. Esposito The Iranian Revolution: It s Global Impact Miami: Florida International University Press PP. 12 - 13.
[9]. فرهنگ رجايي، پديدة جهاني شدن وضعيت بشري و تمدن اطلاعاتي، ترجمة عبدالحسين آذرنگ، نشر آگاه، 1380، ص 69.
[10]. ويلم فلور، جستارهايي از تاريخ اجتماعي ايران در عصر قاجار، ترجمة ابوالقاسم سري، تهران، توس، ج2، ص 20.
[11]. احمد سيف، اقتصاد ايران در قرن نوزدهم، تهران، نشر چشمه، 1373، ص 49.
[12]. آقا احمد كرمانشاهي، مرآت الاحوال جهان نما، به تصحيح و اهتمام علي دواني، تهران، مركز اسناد انقلاب اسلامي، 1375، ص 110.
[13]. روح الله حسينيان، چهارده قرن تلاش شيعه براي ماندن و توسعه، تهران، مركز اسناد انقلاب اسلامي، چ دوم، 1382، ص 195 ـ 194.
@#@ عالمان شيعه در اين عصر با پديده اي به نام استعمار خارجي روبه رو شدند و با تكيه بر قاعدة فقهي «نفي سبيل» در مقابل سلطه گران خارجي موضع گرفتند. اين قاعده بر اساس آية شريفة «لن يجعل الله للكافرين علي المؤمنين سبيلاً»[1] است كه سلطة كافران بر مسلمانان را نفي مي كند. در تفكر نوين انقلابي شيعه، تفسير هاي «دعوت كننده به آرامش» و «انفعال» و «تسليم» كنار نهاده شد و روحية مبارزه، ستيز و انقلابي گري جاي آن را گرفت.[2]
جنگ هاي ايران و روس در دورة فتحعلي شاه قاجار و شكست ايران از روس ها و استيلاي آن ها بر بخش وسيعي از قلمرو ايران و واكنش علماي اصول گرا به آن، اولين صحنة عملي مداخلة علماي اصولي در مسائل سياسي تاريخ معاصر ايران به شمار مي آيد. علما نبرد با روس ها را «جهاد» ناميدند. گفته مي شود كه انديشة جهاد از سال ها پيش از جنگهاي ايران و روس نيز مطرح بوده، ولي پس از شكست ايران از روس ها و عدم حمايت انگليسي ها و فرانسوي ها از ايرانيان در مقابل تجاوز آن كشور، با وجود قرار دادهايي در اين زمينه، سران حكومت قاجار به اين نتيجه رسيدند كه لازم است براي راندن روسها از سرزمين مسلمانان به علماي شيعه متوسل شوند. ميرزا عيسي فراهاني، ملقب به قائم مقام اول، وظيفة جلب توافق علما را براي صدور فتوا بر عهده گرفت. در مدتي كوتاه فتواها و رسائل جهادية متعددي از عتبات و از شهر هاي ايران رسيد كه همگي بر وجوب جهاد عليه كفار روسي تأكيد داشتند و ميرزا عيسي قائم مقام آن ها را گرد آوري و با عنوان جهاديه منتشر كرد.[3]
واكنش سريع علماي شيعه نشان مي دهد كه تمايل روحانيون مكتب اصولي به احياي روحية بيداري اسلامي و لزوم دخالت آن ها در سياست، روز به روز در حال گسترش بوده است. سياست مذهبي فتح علي شاه، حداقل تا قبل از جنگ هاي دورة دوم ايران و روس، در جلب و حمايت از روحانيون و دعوت آن ها براي ايفاي نقش در جامعه نيز به پررنگ شدن حضور اين قشر منجر شد.[4]
در دورة اول جنگهاي ايران و روس از نيروي مذهبي استفادة چنداني نشد، اما اين نكته ثابت شد كه جامعة مذهبي مي تواند در دفاع از كيان مسلمين نقش مؤثري بازي كند. البته اين نقش به تنهايي نمي توانست متضمن پيروزي باشد، بلكه در صورتي به نتيجه مي رسيد كه ساير ساختا ها و نهاد هاي نقش ساز و مسئول، به وظايف خود درست عمل مي كردند. در فاصلة ميان دو جنگ اول و دوم ايران و روس، مسائلي رخ داد كه مجدداً پاي علماي اصولي به ميدان مبارزه با روسها كشيده شد.
واقعة قتل گريبايدوف كه ناشي از واكنش مذهبي مردم بود و ادامة قيام به رهبري علماي شيعه و سني در سرزمين هاي اشغالي روسها، از جمله قيام قاضي ملا محمد با شعار اتحاد شيعه و سني تا 1248 ق و قيام شيخ شامل داغستاني تا 1292 ق، در حقيقت تداوم بيداري اسلامي بود.[5]
از پايان جنگهاي ايران و روس در 1343 ق تا نهضت تحريم تنباكو، فكر احيا شده و بيداري اسلامي، در ظاهر، دچار ركود و كندي شد. با اين همه، تلقي ايرانيان شيعه، از مفاهيم و آموزه هاي فرهنگ شيعه، همچنان در حال تغيير و دگرگوني بود. نمونة بارز آن، مخالفت روزافزون بزرگ ترين روحاني آن زمان، يعني سيد محمد باقر شفتي در اصفهان با حكومت محمد شاه بود. وي تا آخرين لحظات عمرش نيز هرگز به حكومت محمد شاه تمكين نكرد. تعارض با دولت مركزي نشان داد كه مكتب اجتهادي به هيچ وجه حاضر به تسليم در برابر سلطنت نيست.[6] سير تكاملي عقايد شيعه بر محور مكتب اجتهادي، نقش و تأثير بيشتري در تداوم بيداري داشته است. گرچه در فاصلة جنگهاي ايران و روس و نهضت تنباكو حالت ركود و سكون در نهاد ديني ديده مي شود، اما اين ظاهر جريان است و در باطن جنبش اصلاح طلبي و احياي فكر ديني دورة تدارك خود را سپري مي كرد؛ زيرا در غير اين صورت نمي توانست در نهضت تنباكو و نهضت مشروطه خواهي و جريان هاي پيش و پس از آن، در آن گستره وارد جريان هاي سياسي، اجتماعي و مذهبي شود. علت ديگر تكاپوهاي مكتب اجتهادي در اين دوره، واكنش مخالفان دروني و بيروني آن بود. اين واكنش ها در قالب ترويج صوفي گري،‌بابي گري، شيخي گري و اخباري گري نمايان شد. در پشت صحنة اين جريان ها، تحريك ها، زمينه سازي ها و دست پنهان استعمار، به ويژه استعمار انگليس نيز در كار بوده است. مانع ديگري كه در مقابل روند رو به رشد مكتب اجتهاد به وجود آمد، طرح افكار و عقايد الحادي و ضد ديني، يا به عبارت ديگر سكولار و گسترش فراماسونري بود.
يكي از وظايف و چالش هاي نهاد ديني در اين دوره، مبارزه با استعمار با تكيه بر قاعدة «نفي سبيل» و مقابله با فرقه سازي بود. سياستهاي استعماري براي ضربه زدن و ايجاد تشتت در ميان شيعيان به فرقه سازي روي آورده بود. ايجاد فرقة شيخيه به كوشش سيد كاظم رشتي، از شاگردان شيخ احمد احسايي صوفي مسلك و ايجاد فرقة بابيه به همت علي محمد باب، شاگرد سيد كاظم رشتي، در اين راستا بود. با گذشت زمان، فرقة بابيه نيز به دو شاخة ازليه (پيروان يحيي صبح ازل) و بهائيه (پيروان ميرزا حسينعلي بهاء) تقسيم شد. استعمارگران روسي از ازليه و استعمارپيشگان انگليسي از بهائيه حمايت و آن فرقه ها را تقويت كردند و گسترش دادند.[7]
گرچه در زمان صدارت حاجي ميرزا آقاسي، به امور صوفيان رجحان داده شد و محمد شاه قاجار نيز بر آن گردن نهاد، اما در زمان صدارت ميرزا تقي خان امير كبير، عناصر درويش مسلك از حوزه هاي وابسته به حكومت و سلطنت طرد شدند و با سنت هاي بدعت آميز و خرافه پرستي مقابله شد. او رسم بست نشيني را بر انداخت و از پذيرش وساطت ها و سفارشهاي نيروهاي متنفذ مذهبي، از قبيل ميرزا ابوالقاسم امام جمعه خودداري كرد. وي تأكيد داشت كه علماي دين در امور شرعي و ديني با قدرت و قوت عمل كنند و نگذارند دين تضعيف شود. با اين سياست، در نظر داشت تا از پيدايش و گسترش فرقه سازي استعمار جلوگيري كند. آشكار ترين نمونه در اين زمينه، حمايت امير از روحانيون در برابر فتنة بابيه بود. در عرصة قضايي نيز، گامهايي براي تلفيق قوانين عرفي و شرعي برداشت و به آزادي ديني و حقوق اقليت هاي مذهبي نيز توجهي مخصوص معطوف داشت.[8] در مجموع، سياست مذهبي امير كبير، به رغم محدود كردن نقش روحانيون، به بيداري اسلام كمك كرد. او، با ارجحيت دادن به «آگاهي» و عقلاني كردن امور در عرصه هاي ديني و روزآمد كردن آن و همچنين مبارزه با وهم انديشي و خرافه پرستي، كاستن از نقش روحانيون درباري و كاهش اختيارات امام جمعه ها، نظام العلماها و سلطان الذاكرينها، خواه ناخواه، با روند تدريجي بيداري اسلامي همراهي كرد. در دورة صدارت ميرزا آقاخان نوري، قضيه بر عكس شد و به روحانيون درباري و نيروهاي مذهبي مقوم و مؤيد حكومت قاجار، فرصت عمل بيشتري داده شد و براي جلب نظر مساعدشان به برخي از آن ها مقرري نيز پرداخت شد.[9]
در دورة صدارت ميرزا حسين خان سپهسالار نيز، موقعيت نهاد ديني تضعيف شد. اصلاحات غرب گرايانة وي و اعطاي امتيازات به خارجيان، اعتراض و مخالفت روحانيون را بر انگيخت. يكي از روشهاي سپهسالار براي اصلاحات، ترغيب ناصر الدين شاه براي سفر به فرنگستان و نشان دادن پيشرفت هاي غرب بود. از آن جا كه اصلاحات مورد نظر سپهسالار آشكارا تقليد از قوانين و اصول زندگي و مدنيت غربي و در بسياري موارد، مخالف قوانين اسلام و شرع بود، مخالفت روحانيون را بر انگيخت. عامل ديگر اين انگيزش، اعطاي امتياز رويتر به انگليسيها بود. به نظر روحانيون، به ويژه ملاعلي كني دولت از راه اعطاي امتياز به بيگانگان، راه مداخلة بيشتر آنان را در ايران هموارتر مي كرد.[10] اين اعتراض ها پيش از بازگشت ناصر الدين شاه و سپهسالار از سفر فرنگستان به ايران شكل گرفت. آن ها طي نامه اي از شاه خواستند كه سپهسالار را به ايران نياورد. نامه ها در رشت به دست شاه رسيد. ناصر الدين شاه مجبور شد كه سپهسالار را از صدارت عزل و به حكمراني گيلان بگمارد و بي او به تهران بيايد.[11] علما تهديد كرده بودند كه در صورت عزل نشدن سپهسالار، از ايران خارج خواهند شد. شاه پس از تسليم به خواست علما، پس از ورود به تهران، به ديدار ملا علي كني رفت و مراتب احترام را به جاي آورد تا از نارضايتي علما بكاهد. برخورد حاج ملا علي كني با سپهسالار، شاخص ترين برخورد نهاد ديني و علماي شيعه با اركان حكومت قاجار در دورة قاجاريه تا زمان شكل گيري نهضت تحريم تنباكو است.[12] يكي از دلايل سرسختي روحانيون در برابر سپهسالار، تلاش وي به عنوان وزير عدليه در واگذار كردن حق انتصاب مجتهدان به محاكم شرع به دولت بود.[13] در ادامة مبارزة نهاد ديني با دولت، به رهبريملا علي كني امتياز رويتر سرانجام لغو شد.[14] حاج ملا علي كني در اين زمان، ملقب به رئيس المجتهدين بود، مقابله اش را با اقدامات مضر به حال دين، دولت و مردم به صورت همه جانبه دنبال مي كرد. او به عنوان طراح سياست مذهبي، افكار و اقدامات منورالفكران سكولار و دين ستيز را نيز زير نظر داشت و با آن به مقابله برخاست. از جملة آن منورالفكران مي توان به ملكم خان ناظم الدوله و فتحعلي خان آخوندزاده اشاره كرد. اين افراد به عنوان طراحان سياست مذهبي و افكار سكولار سپهسالار عمل و نظريه پردازي مي كردند.[15]
[1]. نساء (4): 141.
[2]. يدالله هنري لطيف پور، فرهنگ سياسي شيعه و انقلاب اسلامي، تهران، مركز اسناد انقلاب اسلامي، چ 2، 1380، ص 107.
[3]. ميرزا عيسي قائم مقام فراهاني، احكام الجهاد و اسباب الرشاد، به كوشش غلامحسين زرگري نژاد، تهران، بقعه، 1380، ص 6 ـ 75.
[4]. حامد الگار، دين و دولت در ايران، ترجمة ابوالقاسم سري، تهران، توس، چ 2، 1369، ص 97 ـ 87.
[5]. حسين آباديان، روايت ايراني جنگهاي ايران و روس، تهران، مركز اسناد و تاريخ ديپلماسي، 1380، ص 110.
[6]. همو، انديشه ديني و جنبش ضد رژي در ايران، تهران، مؤسسه مطالعات تاريخ معاصر ايران، 1376، ص 45.
[7]. موسي نجفي و موسي فقيه حقاني، تاريخ تحولات سياسي ايران؛ بررسي مؤلفه هاي دين ـ حاكميت ـ مدنيت و تكوين دولت ـ ملت در گسترة هويت ملي ايران، تهران، مؤسسة مطالعات تاريخ معاصر، ايران، 1381، ص 119 ـ 118.
[8]. دائره المعارف بزرگ اسلامي، ج 10، 1380، ذيل «امير كبير»، (علي اكبر ولايتي).
[9]. حامد الگار، پيشين، ص 236.
[10]. حسين آباديان، انديشة ديني و جنبش ضد رژي در ايران، ص 50 ـ 49.
[11]. احمد كسروي، تاريخ مشروطة ايران، ج1، تهران، امير كبير، 1357، ص 10.
[12]. محسن بهشتي سرشت، نقش علماء در سياست از مشروطه تا انقراض قاجار، تهران، پژوهشكده امام خميني و انقلاب اسلامي، 1380، ص 81 ـ 77.
[13]. صادق زيبا كلام، سنت و مدرنيته؛ ريشه يابي علل ناكامي اصلاحات و نوسازي سياسي در ايران عصر قاجار، تهران، روزنه، 1377، ص 294 ـ 293.
[14]. موسي نجفي، تعامل ديانت و سياست در ايران، تهران، مؤسسة مطالعات تاريخ معاصر ايران، 1378، ص 100 ـ 89؛ ابراهيم تيموري، عصر بي خبري يا تاريخ امتيازات در ايران، تهران، اقبال، چ چهارم، 1363، ص 112 ـ 108.
[15]. عبدالهادي حائري، تشيع و مشروطيت در ايران و نقض ايرانيان مقيم عراق، تهران، امير كبير، چ دوم، 1364، ص 47 ـ 40 و 29 ـ 26.
@#@ ميرزا ملكم خان، به رغم تلاشش در مذهب مآبي مقاصد تجدد خواهانه اش، به اصول و مباني فكري مكاتب مادي غرب معتقد بود و اگر آن را پنهان مي كرد بنا به مصلحت انديشي بود؛ چون در صورت بر ملا شدن چهرة واقعي او، از جامعة مسلمانان طرد مي شد. وي هنگام توقف در تفليس در 1289 ق در صحبتش با آخوندزاده، دين را موجب سقوط اعتبار عقل و ترجيح نقل بر عقل و محبوس كردن آن مي داند، يا در جريان يك سخنراني با عنوان «مدنيت ايراني» در لندن، نشان مي دهد كه وي انديشة تجدد خواهي و اقتباس مدنيت غربي را در لفافة دين مي پيچد. او راه منحصر به فرد پيش روي مسلمانان را براي پيشرفت در اين مي داند كه به مسلمانان تلقين شود كه مباني ترقي غرب، همه برگرفته از اصول اسلام است و مسلمانان با به كار بستن آن، خود و آن چه داشته اند را باز خواهند يافت.[1] برخي اعمال و اقوال متناقض ملكم خان را «دوگانگي و نفاق» ناميده اند و سود جويي و فرصت طلبي او را تقبيح كرده اند. ميرزا ملكم خان از اولين مؤسسان تشكيلات فراماسونري در ايران و فراماسون بود.[2] رسوايي و خيانت مالي و سياسي ملكم خان در جريان واگذاري امتياز لاتاري به اوج خود رسيد. در اين زمان با وجود اين همه دلايل، عده اي سطحي نگر فريب شعار هاي او را خورده بودند، اما حاج ملا علي كني ماهيت واقعي او را شناخته و در نامه اي به ناصر الدين شاه، خطرات فراموشخانه و عقايد ملكم و لزوم طرد وي را مطرح كرد.[3]
ناصر الدين شاه قاجار در جريان سفر سوم خود در 1306 ق به فرنگ، امتياز انحصاري دخانيات، توتون و تنباكو را در داخل و خارج به يك شركت انگليسي واگذار كرد. البته اين امتياز نامه در 1308 ق / 1890 م به امضا رسيد. اين امتياز از آن جا كه منافع هزاران كشاورز، كارگر و بازرگان ايراني و اقتصاد ايران را به بيگانه واگذار مي كرد، از زيان بار ترين امتيازات بود. همچنين نقش روحانيون نيز كاملاً ناديده گرفته شده بود. اما ديري نگذشت كه علماي شيعه و تجار متحداً به مخالفت با آن قيام كردند. علما از آن حيث كه اين امتيازنامه را وسيله اي براي تسلط اجنبي بر شئون يك كشور اسلامي ارزيابي مي كردند و مقاصد ديني و حفظ هويت ديني جامعه را در مخاطره مي ديدند و تجار نيز منافع اقتصادي خود را با خطر بزرگي مواجه مي ديدند، به مخالفت برخاستند. سرازير شدن انگليسيها به ايران و مغايرت اعمال و رفتار و اقدامات آن ها با فرهنگ و معتقدات مذهبي مردم، به مخالفان فعاليت كمپاني رژي افزود و به تدريج جرياني عظيم به رهبري روحانيت شكل گرفت.[4]
در اين حركت احياگرانة علماي شيعه، نهاد ديني به فرصتي تاريخي دست يافت تا ثابت كند كه توان بسيج عمومي مردم براي غلبه بر استبداد داخلي و استعمار خارجي را دارد و در عمل نيز با فتواي تاريخي تحريم تنباكو به دست ميرزاي شيرازي، به هر دو هدف رسيد و دولت در مقابل مردم عقب نشيني و الغاي امتيازنامه را اعلام كرد. بنا به روايت رسالة دخانيه (ملا محمد علي هيدجي)، حكم ميرزاي شيرازي در همان نيم روز اول تا به صد هزار نسخه رسيد و ماية شگفتي ايرانيان و اعجاب خارجيان شد. هيدجي مي افزايد: «حتي بانوان و نوكران ناصر الدين شاه از كشيدن توتون و تنباكو امتناع كردند، به طوري كه هيچ كس را ياراي آن نبود كه در خيابان به حال معامله يا مصرف تنباكو ديده شود. شايع بود كه حتي مسيحيان و يهوديان (هم) تحريم شرعي را رعايت مي كردند».[5]
نكتة مهمي كه وجود دارد اين است كه تفكر حاكم بر نهضت كه جانماية تحرك مردم و علما را تشكيل مي داد، مشروط ساختن مشروعيت نسبي حكام به حفظ تماميت ارضي و حراست از باور ها و اعتقادات ديني مردم بود. اين، اساس انديشة سياسي شيعه را تشكيل مي داد؛ انديشه اي كه قدرت سلاطين را نامشروع تلقي مي كرد و بقاي آن را صرفاً براي حفظ نظام مي طلبيد. نكتة ديگر اين بود كه مذهب شيعه در اين دوره به عنصري مهم در وفاق اجتماعي و همبستگي فكري مردم تبديل شده بود. در اين خيزش قطعاً ثابت شد كه پادشاه قاجار ديگر قادر به اعمال حكومت مطلقه نيست و به هيچ وجه الوهيتي در قدرت براي شاه مترتب نيست. نكتة آخر اين كه نقش سياسي مرجعيت در بسيج توده در آزموني مهم اثبات شد و از آن پس مراجع ايراني مقيم نجف تا پس از مشروطه نيز با اطمينان بيشتر به ايفاي نقش اساسي در رهبري سياسي مردم پرداختند. بدين ترتيب، نهضت تنباكو پيش درآمدي بر نهضت مشروطيت بود كه حدود پانزده سال بعد به وقوع پيوست.[6]
در عصر ناصري، شاهد حركت بيدارگرانة ديگري نيز هستيم كه سيد جمال الدين اسد آبادي صورت داد. سيد جمال پس از فراگيري بخشي از علوم اسلامي در اينران، راهي نجف شد. هزينة تحصيل و زندگي وي را شيخ مرتضي انصاري بر عهده داشت. سيد جمال چهار سال در نجف تحصيل كرد.[7] سيد جمال تمام اميدش براي بيدار كردن جامعة ايران و ديگر جوامع اسلامي از طريق حوزه هاي علميه و روحانيون بود. به همين دليل در سفرش به شهري يا كشوري مورد استقبال روحانيون قرار مي گرفت و با آن ها به مباحثة روشنگرانه مي پرداخت.[8]
مهم ترين انديشة بيدارگرانة وي، انديشة اتحاد اسلامي بود. او ترديدي نداشت كه نيرومند ترين رابطه ميان مسلمانان، رابطه و پيوند ديني است.[9] از مهمترين كارهاي وي هويت بخشيدن به جوامع اسلامي و مسلمانان بود. شعار وي «بازگشت به اسلام» و «بازگشت به قرآن» يا «احياي سنت سلف صالح» به قصد ايجاد هويت نوين براي مسلمانان بود. محور وحدت را قرآن مي دانست. در عروة الوثقي نوشت: «من آرزو دارم كه سلطان همة مسلمانان قرآن باشد و مركز وحدت آن ايمان».[10]
سيد جمال، در كنار انديشة اتحاد همة مسلمين، به اوضاع ايران و لزوم بيدارگري در ايران نيز توجه ويژه اي داشت. نامة او به ميرزاي شيرازي، نطقهاي او عليه بي ديني فرمانروايان قاجار و خطرات استيلاي اقتصادي بيگانگان، در بيداري اسلامي نقش فراواني داشته است.[11] سيد جمال در برانگيختن روح اعتراض در سالهاي منتهي به مشروطيت سهم بسياري داشت. او آشكارا از صدر اعظم و شاه ايران خواست كه اصلاح، آزادي، عدالت و قانون را مد نظر قرار دهند كه موجب تبعيد وي از ايران شد. او با بسياري از آزادي خواهان نيز مكاتبه و ارتباط داشت و آن ها را به قيام بر ضد استبداد تشويق مي كرد. [12]
مظفر الدين شاه قاجار هنگامي به سلطنت رسيد (1313 ق) كه روابط روحانيون با نهاد سلطنت پس از صدور فتواي تحريم تنباكو، در ظاهر رو به بهبودي بود. اما اقدام حكومت مبني بر گماردن نوزبلژيكي به رياست ادارة كل گمركات ايران و رفتار تبعيض آميز وي بين بازرگانان ايراني و خارجي و امتياز دادن وي به بازرگانان مسيحي، موجبات اعتراض تجار و علما را برانگيخت. در تهران، مجتهد تفرشي، آيت الله ميرزا ابوالقاسم طباطبايي و ديگران تصميم؛ بركناري امين السلطان به عنوان عامل استيلاي خارجيان بر امور مسلمانان كردند. به تدريج شيخ فضل الله نوري نيز به صف مخالفان پيوست. عده اي از روحانيون ايراني مقيم نجف از جمله آخوند ملا محمد كاظم خراساني نيز با ارسال نامه هايي اعتراض خود را مطرح كردند.[13] سر انجام، در جمادي الثاني 1221 ق به ارتداد ميرزا علي اصغر خان اتابك (امين السلطان) راي دادند.[14] شاه، در نهايت، مجبور به بركناري امين السلطان و انتصاب عين الدوله به جاي وي شد.
به تدريج مخالفت روحانيون با شخص مظفر الدين شاه نيز آغاز شد. علت مخالفت، استقراض از كشورهاي خارجي، سفر پرهزينه به فرنگستان، افزايش نفوذ خارجي، ركود و تعطيلي صنايع و مواردي از اين قبيل بود.[15] اما گسترش موج بيدارگري نهاد ديني فراتر از اين حرفها بود و در اين زمان، به رشد و بلوغ چشم گيري رسيده بود.
يكي از ابزارهاي بيدارگرانه و آگاهي بخش در جريان نهضت مشروطه خواهي، نگارش و انتشار رساله هايي در موافقت يا مخالفت با مشروطيت بوده است. اين رساله ها به كوشش روحانيون و علماي مكتب اصولي تهيه شده و هدف آن روشنگري مردم به ابعاد مشروطيت و تبيين انطباق يا تباين آن با احكام اسلامي است.[16]
يكي از چالشهاي مهم نهضت بيداري اسلامي و نهاد ديني در اين عصر، برخورد با موج غرب گرايي در نظر و عمل بود. ارتباطهاي فزايندة ايرانيان از راه هاي گوناگون، از جمله تجارت، سياحت، اعزام دانشجو به جهان غرب و ورود مؤسسات تمدني جديد و الزامات مدنيت غربي، كه البته در بسياري موارد صرفاً پوستة ظاهري مدنيت غربي بود، شرايط دشواري را براي تداوم احياي تفكر ديني پديد آورد. تناقضهاي موجود در آرا و افكار علما نيز بر دامنة مشكلات افزود.
در عصر استبداد محمد علي شاهي، علماي مقيم نجف كه به دور از فشارها و اختناق سياسي ايران بودند، راحت تر از علماي فعال در ايران، نهضت مشروطيت و آزادي خواهي را ادامه دادند. آنها محمد علي شاه و روس هاي حامي او را دشمن اسلام و مسلمين معرفي كردند و به لزوم از ميان بردن دولت مستبد و خروج سربازان كافر روسي از ياران تأكيد ورزيدند.[17] روحانيون ثلاثة نجف (تهراني، خراساني، مازندراني) طي نامه اي به دولت عثماني، كه از انديشه ي اتحاد اسلام حمايت مي كرد، براي براندازي محمد علي شاه و اخراج روس ها از ايران استمداد كردند. البته بايد در نظر گرفت كه اين استمداد خليفه سني بنا به مقتضيات زمان و تنگناهاي موجود بوده است.
[1]. حجت الله اصيل، زندگي و انديشه ي ميرزا ملكم خان ناظم الدوله، تهران، نشر ني، 1372، ص 83 ـ 82.
[2]. محمد مددپور، سير تفكر معاصر؛ تجدد و دين زدايي در انديشه هاي ميرزا ملكم خان ناظم الدوله، تهران، تربيت، 1372، ص 37 ـ 33.
[3]. موسي نجفي، پيشين، ص 104 ـ 100.
[4]. حسين آباديان، پيشين، ص 80 ـ 71.
[5]. محمد علي هيدجي، رسالة دخانيه، به كوشش علي اكبر ولايتي، تهران، مركز چاپ و انتشارات وزارت امور خارجه، 1381،ص 53 ـ 52.
[6]. حسين آباديان، پيشين، ص 192 ـ 189.
[7]. سيد عباس رضوي، «سيد جمال الدين فرزند حوزه»،سيد جمال جمال حوزه ها، به كوشش نويسندگان مجلة حوزه، قم، دفتر تبليغات اسلامي حوزة علمية قم، 1375، ص 229 ـ 225.
[8]. همان، ص 240 ـ 235.
[9]. غلام حسين زرگري نژاد، «كاوشي در انديشه هاي سياسي سيد جمال الدين اسد آبادي»، انديشه ها و مبارزات (مجموعه مقالات)، به كوشش غلام حسين زرگري نژاد و رضا رئيس طوسي، تهران، موسسة حسينية ارشاد، 1376، ص 35.
[10]. حامد الگار، پيشين، ص 295.
[11]. همان، ص 302.
[12]. مقصود فراستخواه، «سيد جمال الدين اسد آبادي و نو انديشي ديني»، تاريخ و فرهنگ معاصر، سال پنجم، شماره 3 و 4 (پاييز و زمستان 1375)، ص 212 و 201.
[13]. احمد كسروي، پيشين، ج1، ص 31 ـ 29.
[14]. هاشم محيط مافي، مقدمات مشروطيت، به كوشش مجيد تفرشي و جواد جان فدا، تهران، علمي ، 1363، ص 74.
[15]. عبدالله مستوفي، شرح زندگاني من يا تاريخ اجتماعي و اداري دوره قاجار، ج2، تهران، زوار، 1371، ص 63 ـ 61.
[16]. براي آگاهي بيشتر در اين زمينه نك: غلام حسين زرگري نژاد، رسائل مشروطيت (18 رساله و لايحه دربارة مشروطيت)، تهران، كوير، 1374؛ حسين آباديان، مباني نظري حكومت مشروطه و مشروعه، تهران، نشر ني، 1374، بخش ضميمه، ص 243 ـ 132.
[17]. عبدالهادي حائري، پيشين، ص 109.
@#@ در داخل ايران نيز، تحركات و اظهاراتي بر ضد محمد علي شاه و حضور نيروهاي روسي ابراز شد. روحانيون مقيم نجف به همراه مقلدان خود در صدد حركت به سوي ايران براي جهاد بودند كه پيروزي مشروطه خواهان و ورود نيروهايي از اصفهان و گيلان به تهران و فرار محمد علي شاه و پناهندگي وي به سفارت روسيه، آن ها را از ادامة حركت بازداشت.[1]
حركت ديگر علما در اين سالها، در واكنش به بحران ناشي از اولتيماتوم روسيه به ايران در سالهاي 1329 و 1330 ق است. مجلس دوم شوراي ملي براي اصلاح امور اقتصادي، استخدام مورگان شوستر و چهار مستشار ديگر امريكايي را تصويب كرد و آن ها به ايران آمده، ادارة ماليه را به دست گرفتند. روسيه و انگليس به مخالفت جدي با آن برخاستند، روسها ابتدا شفاهي و سپس در 7 ذي الحجة 1329 كتبي به دولت ايران براي اخراج شوستر اولتيماتوم دادند و به دنبال آن به سرعت بخشهايي از شمال ايران را به تصرف در آوردند. در تبريز، ثقه الاسلام تبريزي را اعدام و در مشهد، حرم امام رضا ـ عليه السلام ـ را به توپ بستند و به توقيف مردم دست زدند. رئيس مجلس طي تلگرافي به آخوند خراساني در نجف و ديگر علما از آن ها خواست تا به «تكليف اسلاميت اقدام فرمايند». در واكنش به اين درخواست، علماي نجف به اقداماتي در دفاع از استقلال ايران پرداختند. آنها با تعطيل كلاسهاي درس و طرح مسئلة جهاد، مردم را به تجمع در كاظمين جهت عزيمت به ايران فراخواندند. با رؤساي عشاير نيز در اين زمينه مذاكراتي به عمل آوردند كه با قواي مسلح خود در جهاد عليه روسها شركت كنند و آن ها نيز پذيرفتند. اما درگذشت آخوند خراساني در شب قبل از حركت، برنامة حركت را به تعويق انداخت. پس از مدتي اين جريان با رياست و رهبري آيت الله عبدالله مازندراني ادامه يافت. «هيئت منتخبه اي» متشكل از سيزده تن از آيات و حجج اسلام تشكيل شد و «رياست معنوية هيئت منتخبه» به عهدة آقا ميرزا مهدي آيت الله زادة خراساني (فرزند آخوند خراساني) گذاشته شد. فتواهاي متعدد جهاديه صادر شد و مراجع ملت ايران را به اتحاد براي مقابله با دشمن تشويق كردند و تلگراف هاي متعددي نيز به مقامات رسمي ايران ارسال كردند. علما تهاجم اجانب را محو اسلاميت و استقلال ايران مي دانستند. در اين حركت، نهاد ديني آيات و مراجعي، نظير ميرزا محمد تقي شيرازي، سيد اسماعيل صدر و شيخ الشريعة اصفهاني نيز كه چندان با مشروطه همنوايي نداشتند، به جمع علماي مجتمع در كاظمين پيوستند. اما دولت ايران، به علت عواقب اين امر، با حركت آن ها به سوي ايران مخالفت كرد و از هيئت منتخبه خواست كه مردم را به شهرهاي خود برگرداند و از تصميم جهاد منصرف شود. آن ها نيز پس از سه ماه توقف در كاظمين به نجف و كربلا مراجعت كردند و اين نهضت بدون اقدام و نتيجة عملي به پايان رسيد؛[2] اما نشان داد كه مرجعيت شيعه به قدرت سياسي نيرومندي تبديل شده و توان بسيج توده ها را در حداقل زمان دارد. اين امر ناشي از رشد آگاهي شيعيان و نفوذ و رسوخ حركت ها و اقدام هاي بيدارگرانه و احياگرانه در ميان آن ها بوده است.
در عصر حكومت احمد شاه قاجار، جامعة ايران دچار حكومتي ضعيف و ناامني فزاينده بود. در فضاي ناامن و نامساعد حركت هاي اصلاحي و بيدارگرانه دچار ركود شد و اين امر بسيار مهم، كه مي توانست در سالهاي آينده از شكل گيري حكومت ديكتاتوري به رهبري رضاخان جلوگيري كند، تحت الشعاع موضوع حكومت متمركز و امنيت خواهي قرار گرفت.[3] البته، در اين سالها، به ويژه در سالهاي منتهي به تأسيس حكومت پهلوي، حركت ها و نهضت هايي با صبغة اسلامي پديد آمدند كه باز هم تحت الشعاع گرايش به تمركز و امنيت خواهي قرار گرفته، از ميان رفتند. علت ديگر به نتيجه نرسيدن آن حركت ها، عدم اتحادشان با علماي با نفوذ شيعه و مرجعيت ديني و قرائت هاي خاصي از اسلام بود كه مآلاً نمي توانست از پايگاه مرجعيت تأييد و تقويت شود. البته اين قيام ها و خيزش ها در فرصت كمي كه داشتند، موفق به معرفي صحيح خود و برنامه هايشان نشدند و اين امر امكان استمرار آن ها را كاهش داد. استعمار خارجي نيز در تضعيف آنها نقشي مستقيم داشته، چرا كه برخي از خيزش ها، مانند نهضت جنوب، عليه حضور و تجاوز خارجي بوده است.
نهضت جنگل، به رهبري ميرزا كوچك خان جنگلي، در شرايطي شكل گرفت كه جاي جاي سرزمين ايران مستعد قيام هاي آزادي بخش براي خاتمه دادن به حضور بيگانگان و پايان دادن به اوضاع هرج و مرج زدة داخل مرزها بود. ميرزا كوچك خان پس از ايجاد ارتباط با تشكيلات اتحاد اسلام در تهران و بحث و مناظره با آنها، با اين هدف كه «هر دولتي كه نتواند مملكت خود را از سلطه و اقتدار دشمنان خارجي نجات دهد وظيفة ملت است كه براي استخلاص وطنش قيام كند» مصمم به سازمان دهي نهضتي براي دست يابي به آن هدف شد. قيام وي در جنگلهاي شمال ايران شكل گرفت و از شوال 1333 تا ربيع الثاني 1340 ق به طول انجاميد. او فعاليت سياسي اش را در كنار نيروهاي مذهبي روحاني آغاز كرد و در وقايع انقلاب مشروطه و پس از آن با قواي مستبدين جنگيد. در جريان جنگ جهاني اول به گيلان رفت و تشكيلاتي مخفي به «نام هيئت اتحاد اسلام» را پايه ريزي و به تدريج مجاهدين را به سوي خود جلب كرد. پس از چندين سال مبارزه و وارد آمدن ضرباتي بر پيكر آن، از جمله در واقعة كودتاي سرخ و سرانجام با اقدام مشترك دولت وثوق الدوله، انگليس و شوروي، نهضت جنگل محكوم به شكست شد.[4]
از حركت هاي ديگر كه در سالهاي منتهي به تأسيس حكومت پهلوي، صبغة اسلامي داشت، قيام شيخ محمد خياباني در شهر تبريز بود. اين قيام در واكنش به انعقاد قرارداد 1919 م دولت وثوق الدوله با انگليس بود. البته قيامهاي ديگري نيز در نقاط مختلف شكل گرفتند كه به جنبشهاي ضد قرارداد معروف شدند[5] كه به موجب اين قرارداد، ادارة امور نظامي، امور مالي، ارتباطات و ادارة تشكيلات ديگري را در اختيار خود مي گرفتد. شيخ محمد خياباني از روحانيون مبارز و اصول گراي اواخر دورة قاجاريه و از آزادي خواهان و مجاهدين دورة نهضت مشروطيت بود كه در تمام مراحل نهضت با نيروهاي طرفدار استبداد مبارزه كرده بود كه در اعتراض به انعقاد قرارداد ذكر شده و انتصاب عين الدوله به حكومت آذربايجان و پاره اي عوامل ديگر، حركتي را عليه حكومت مركزي سازمان دهي كرد و كنترل آذربايجان را به دست گرفت. او دشمن سرسخت بيگانگان و مخالف هرگونه مداخلة اجنبي در امور داخلي ايران بود. او همچون ميرزا كوچك خان در صدد اين بود كه از آذربايجان شروع كند و سراسر ايران را از استيلاي استبداد و استعمار رهايي بخشد.[6] در اثر اعتراض هاي فزاينده، وثوق الدوله استعفا داد، ولي جنبش خياباني نيز به دست دولت بعدي سركوب شد و با كشته شدن خياباني به پايان رسيد.[7]
مهم اين است كه حركت خياباني و جنگليها را نمي توان از منظر بيداري اسلامي بررسي كرد؛ چون ديدگاه هاي اسلامي آن ها با ديدگاه علماي اصول گرا، كه مهم ترين ويژگي آن آميختگي دين و سياست است، تفاوت داشت و در آن قيام ها به جدايي دين از سياست تأكيد شده بود. اما در مخالفت با استيلاي كفار و بيگانگان در امور و سرنوشت مسلمين، نظر ها و ديدگاه هاي مشابهي داشتند و اين موضوع در حركت هاي ضد استبدادي و ضد استعماري بعدي نيز محركي مؤثر بوده است.
از صحنه هاي ديگري كه علماي شيعه دست به واكنش زدند و در قبال آن موضع گرفتند و نظرهايي ارائه كردند، طرح جمهوري خواهي رضاخان بود. اين طرح در 1303 ش هنگامي مطرح شد كه حاكميت سلسلة قاجار كاملاً از اعتبار افتاده بود و در همسايگي ايران، در كشور تركيه نظام جمهوري اعلام شده بود. طرح اين موضوع و به خصوص متأثر بودن آن از تركيه، دل نگراني روحانيت را برانگيخت؛ زيرا اعلام جمهوريت را با برنامه هاي ضد اسلامي آتاترك در ارتباط مي دانستند.[8]
يكي از مخالفان جمهوريت، آيت الله سيد حسن مدرس، نمايندة مجلس شوراي ملي، بود.[9] مدرس با جمهوري واقعي مخالف نبود و اين مطلب را بارها در جواب معترضان و منتقدان گفته بود. او مي گفت اين جمهوري كه مي خواهند بر ما تحميل كنند مبتني بر ارادة ملت نيست، بلكه انگليسيها مي خواهند ما را به پذيرش آن وا دارند و رژيم صد در صد وابسته و تحت الحمايه را بر ايران استوار سازند و اگر نامزد جمهوري خواهي فرد آزادي خواه و ملي بود، حتماً با او همراهي مي نمودم.[10] حقيقت اين است كه جريان جمهوري خواهي رضاخان، به هيچ وجه، ماهيتي مردم سالارانه نداشت، بلكه تلاش طيفي از نخبگان فكري و سياسي براي جابه جايي مسالمت آميز قدرت در چهارچوب قوانين و نهاد هاي مستقر با هدف تشكيل حكومتي مقتدر و متمركز بود. گذشت زمان نيز دروغ بودن ادعاي جمهوري خواهي را ثابت كرد.[11] مدرس در برانگيختن علما براي مخالفت با جمهوري خواهي رضاخاني نيز نقش داشته است. او در اين مقطع از تاريخ معاصر ايران، در مقام مجتهدي سياسي ـ ملي ايفاي نقش مي كرد. روحانيون نيز با تشكيل گردهمايي ها در قم به مخالفت برخاستند. سرانجام كار به جايي رسيد كه خود رضاخان دست به دامن روحانيت شد تا سرو صدا و اعتراضات ناشي از جمهوري خواهي را بخوابانند. در دورة قبل از سلطنت، رضاخان در صدد بود اقدامات خود را به كمك روحانيون عصر، به ويژه علماي مقيم نجف پيش ببرد.
[1]. همان، ص 117 ـ 110.
[2]. حسن نظام الدين زاده، هجوم روس و اقدامات رؤساي دين براي حفظ ايران، به كوشش نصر الله صالحي، تهران، شيرازه، 1377، ص 24 ـ 3.
[3]. علي رضا ملايي تواني، مشروطه و جمهوري؛ ريشه هاي نابساماني نظم دموكراتيك در ايران، تهران، گستره، 1381، ص 175 ـ 162.
[4]. نهضت جنگل به روايت اسناد وزارت امور خارجه، به كوشش رقيه سادات عظيمي، تهران، دفتر مطالعات سياسي و بين المللي، 1377، ص 18 ـ 15 (مقدمه).
[5]. داريوش رحمانيان، چالش جمهوري و سلطنت در ايران؛ زوال قاجار و روي كار آمدن رضا شاه، تهران، نشر مركز، 1379، ص 42.
[6]. علي اصغر شميم، ايران در دورة سلطنت قاجار، تهران، علمي، چ 2، 1370، ص 603ـ 599؛ محمد جواد شيخ الاسلامي، سيماي احمد شاه قاجار، ج2، تهران، نشر گفتار، 1372، ص 108 ـ 90.
[7]. علي اصغر شميم، پيشين، ص 603.
[8]. سلسلة پهلوي و نيروهاي مذهبي به روايت تاريخ كمبريج، ترجمة عباس مخبر، تهران، طرح نو، چ سوم، 1375، ص 22 ـ 21؛ علي رضا ملايي تواني، پيشين، ص 335.
[9]. علي دواني، «استادان آيت الله شهيد سيد حسن مدرس» ؛ مدرس، تاريخ و سياست (مجموعه مقالات)، تهران، موسسه پژوهش و مطالعات فرهنگي، 1375، ص 45 ـ 44.
[10]. حسين مكي، تاريخ بيست ساله ايران، ج2، تهران، علمي، 1374، ص 495.
[11]. علي رضا ملايي تواني، پيشين، ص 358 ـ 345.
@#@ خود او نيز گرايش هاي ظاهري طرفداري از دين نشان مي داد.[1] بدين ترتيب، جنبش جمهوري خواهي در پي مخالفت آشكار نيروهاي مذهبي و نيز پافشاري نمايندگان جناح اقليت مجلس به رهبري مدرس به شكست انجاميد.[2] مدرس به نحوة انتخابات مجلس پنجم نيز اعتراض كرد و با مرتبط كردن تقلب در انتخابات، به واهي بودن جمهوري خواهي رضاخان به افشاگري پرداخت. مدرس با استقامت و مبارزة كم نظير، چراغ جنبش بيداري اسلامي را در اين دورة اختناق فزاينده روشن نگهداشت.
دورة پهلوي اول (1320 ـ 1304ش) را مي توان دورة خصومت شديد عليه فرهنگ اسلامي و نهاد هاي ديني دانست. يكي از عواملي كه به شكل گيري و تثبيت ديكتاتوري دورة رضاشاهي منجر شد، سرخوردگي روحانيون از مشروطه خواهي و آثار گمراه كنندة شركت مداوم و آشكار رضا شاه در مراسم مذهبي قبل از تحكيم موقعيت خود بود. در واقع دوگانگي و نفاق وي در اين زمينه مؤثر بوده است.[3] با اين همه، نهضت بيدارگري به رغم دشواري راه، همچنان حركتي رو به جلو داشت.
يكي از رخداد ها و تحولات مهم نهاد ديني در دورة پهلوي، تأسيس حوزة علمية قم به كوشش آيت الله شيخ عبدالكريم حائري است. او در نهضت مشروطه خواهي خود را بي ميل به آن نشان داد و از موضع گيري سياسي دور نگه داشت. عمده ترين نتيجة تأسيس حوزة علمية قم، انتقال مركزيت مرجعيت شيعه از عتبات عاليه و حوزة علمية نجف اشرف به اين حوزه بود كه تأثيرات فراواني بر جامعه و مردم ايران بر جاي نهاد.[4] ديري نگذشت كه اين حوزه در مبارزه با افكار كمونيستي و اقدامات ضد ديني رضا شاه معروفيت پيدا كرد و خلأ موجود در پاسخگويي به پرسش ها و نيازهاي جامعه در امور ديني و شرعي را پر كرد. از نظر سياسي نيز، مسائل مشروطيت و دور بودن علما از مركز تحولات انقلاب نياز به ايجاد چنين مركزي را مؤكد مي گرداند.[5] احتياط سياسي آيت الله حائري در شكل گيري و تثبيت موقعيت حوزة علمية قم مؤثر بود و از گرفتار شدن آن به افراط كاري يا تفريط قبل از استحكام پايه هايش، جلوگيري كرد.
آيت الله حائري شكل سومي از مبارزة نهاد ديني را، كه پي ريزي حركت فرهنگي حوزوي و اصيل شيعي در برابر امواج فزاينده و مخرب غرب گرايي بود، پديد آورد. اگر علماي پيش از وي در بعد سياسي و انقلابي با دو ضلع استعمار و استبداد درگير بودند، آيت الله حائري به ضلع سوم، يعني لائيسيسم در حال پيشروي توجه كرد و آن را جبهة اصلي مقابل دين بر شمرد و به مقابله با آن پرداخت. البته تقويت فرهنگ ديني از سوي آيت الله حائري، در آينده بيشتر ثمرات خود را بروز داد و آن پيروزي نهايي و تفوق انديشة ديني بر سكولاريسم بود.[6]
يكي از علماي روش بين و مبارز عصر رضا شاه، آيت الله محمد تقي بافقي بود. او در مراسم نوروزي 29 اسفند 1306، كه زنان درباري (بي حجاب) وارد حرم حضرت معصومه ـ عليها السلام ـ در قم شدند، به مخالفت برخاست و به همين علت دستگير و مدتي بعد تبعيد شد.[7] اين اعتراضات در جامعه و مطبوعات انعكاس پيدا كرد و جريان مبارزة روحانيون با سياستهاي دين ستيزانه را فعال و زنده نگهداشت.
واكنش مهم ديگر عليه سياستهاي مذهبي دين ستيزانة رضا شاه در 1306 ش به رهبري آيت الله نور الله اصفهاني شكل گرفت. آقا نور الله در 3061 ش جمعيتي به نام «اتحاد اسلامي اصفهان» از پيوند روحانيون، اصناف، كسبه، متدينين ايجاد كرد و هدف آن مقابله با سياست هاي فرهنگي، مذهبي و اقتصادي حكومت پهلوي بود.[8] قيام 1306 ش در ظاهر عليه قانون نظام وظيفه، كه طلاب را نيز به خدمت نظام وظيفه ملزم مي كرد، بود، اما عملاً عليه سياستهاي فرهنگي رضا شاه عمل مي كرد. در ادامة اين قيام، علما و طلاب اصفهان در 21 شهريور 1306 به قم مهاجرت كردند كه تا 4 دي 1306 (105روز) به طول انجاميد. آيت الله حائري از مهاجرين استقبال كرد و امكانات رفاهي و زمينة انعكاس ديدگاه هاي آن ها را فراهم كرد. دربار ابتدا اين مهاجرت را جدي نگرفت، ولي پس از آن كه تيمورتاش، وزير دربار، به ديدار مهاجرين رفت و با آن ها به گفت و گو پرداخت، نمايندگان علماي مشهد، همدان، كاشان، شيراز و برخي نقاط ديگر نيز به مهاجرين اصفهاني پيوستند. از سراسر كشور، تلگرافهايي نيز به شاه در حمايت از علما ارسال شد. با علماي مقيم نجف نيز تماسهايي برقرار شد. كار به جايي رسيد كه حكومت به فكر به توپ بستن قم افتاد.[9] دولت به خواسته هاي مهاجرين تن درداد (30 آذر 1306)، ولي علما موافقت با آن را به صدور لايحه اي از طرف دولت و تصويب مجلس موكول كردند. در نهايت مخبر السلطنه، رئيس الورزا، و تيمور تاش با ايجاد تفرقه در ميان مهاجرين و بدون عمل به تعهدات و وعده ها، به اين قيام پيان دادند. در اين ميان، درگذشت ناگهاني و نابه هنگام آيت الله نورالله اصفهاني در قم، نيز در اين پايان بي نتيجه، بي تأثير نبوده است.[10] گرچه در ظاهر امر، پايان كار بي نتيجه مي نمود، ولي اجتماع روحانيون و طلاب از شهرهاي مختلف و تبادل اطلاعات و افكار آن ها و پخش خبرهاي اين اعتراض موجب اميدواري نيروهاي مذهبي براي تداوم مبارزه در سالهاي آينده شد. در واقع اين نوع حركت ها نوعي تدارك صبورانه براي انجام كارهاي بزرگ تر در آينده بود.
در فاصلة بين سالهاي 1307 و 1320 ش عرصه بر نيروهاي مذهبي و عملكرد نهاد ديني بيش از پيش تنگ تر شد. در اين مدت، آيت الله مدرس بر اثر ادامة مخالفت با حكومت رضا شاه به شهر خواف تبعيد و سرانجام به شهادت رسيد.[11]
از رويداد هاي مهم ديگر عصر حكومت رضا شاه، قيام مسجد گوهر شاد است كه در تير 1314 اتفاق افتاد و يكي از علماي مشهد به نام آيت ا لله حسين قمي در اعتراض به ترويج كلاه هاي سبك اروپايي به تهران آمد تا شكايتش را به رضا شاه تسليم كند، اما دستگير و زنداني شد. در واكنش به دستگيري وي، تجمعات اعتراض آميزي در مسجد گوهرشاد مشهد اتفاق افتاد كه با كشتار مردم به دست نظاميان سركوب شد. اين بزرگ ترين قتل عام حكومت پهلوي تا 15 خرداد 1342 است. شيخ محمد تقي بهلول، واعظ معروف، به افغانستان گريخت و آيت الله قمي نيز به عراق تبعيد شد. عده اي ديگر از علما و نيروهاي مذهبي دستگير و زنداني يا تبعيد شدند.[12] در مجموع، رويكرد غير ديني حكومت رضا شاه در ادارة جامعة ايران، موجب ايجاد شكاف بين حكومت و مردم و ايجاد برخوردهاي خشن يا زير زميني شدن فعاليت نيروهاي مذهبي و پيدايش وضعيت انفجار آميز در جامعه شد.[13] در نتيجه، سياستهاي اسلام زدايي، ضد خود را در جامعه پرورش داد و زمينه را براي تحولات دهه 30 فراهم آورد.
با شكست ديكتاتوري رضاشاه و خروج وي در 25 شهريور 1320 از ايران، به يكباره زنجير هاي استبداد از هم گسست و نيروهاي مذهبي و احياگران تفكر ديني نيز، همچون ديگر نيروها، خود را از قيود حكومت رضا شاه آزاد يافتند. در اين فضاي نسبتاً آمادة سياسي، نيروهاي مذهبي تلاش خود را براي از ميان بردن فضاي ضد ديني و تحميل شده بر جامعه و احياي انديشة ديني و بيداري اسلامي شروع كردند. در اين ميان، حوزة علمية قم با وارد كردن اولين نسل دانش آموختگان نوانديش خود براي هدايت مذهبي جامعه، حيات نويني را آغاز كرد. محور هاي مبارزه و فعاليت نيروهاي مذهبي در اوايل دهة 30 عبارت بودند از: مبارزه با افكار احمد كسروي، مبارزه براي حجاب زنان، مبارزه با كمونيسم و مبارزه با بهائيت. در مورد هر كدام از موارد ذكر شده، تبليغات فراوان و كتب متعددي تأليف و منتشر شد؛ رسائل مختلفي نيز نوشته شد كه مشخص ترين آن ها رسائل حجابيه و كتاب كشف الاسرار امام خميني بود كه در واقع ردّيه اي بر رسالة اسرار هزار ساله نوشتة حكيم زاده و آثار احمد كسروي بود. اين كتاب طرح اجمالي ولايت فقيه نيز بود. از سال1327 ش مسئلة فلسطين نيز وارد حوزة بيداري اسلامي در ايران شد. براي رسيدن به هدفهاي مذكور در چهار محور مبارزه با بي ديني، تشكلها، انجمن ها، گروه ها و احزاب سياسي ـ مذهبي نيز به وجود آمدند.[14] در كنار فعاليت هاي ياد شده، دو محور سنتي فعاليت روحانيون مكتب اجتهادي، يعني مبارزه عليه استبداد و استعمار نيز دنبال شد. روحانيون تبعيدي بار ديگر به صحنه بازگشتند، كه از جملة آن ها آيت الله حسين قمي و سيد ابوالقاسم كاشاني بودند. برنامه هاي آموزش ديني و مذهبي نيز اصلاح شد و وضعيت ادارة موقوفات نيز تغيير كرد.[15] از پديده هاي جريان احياي تفكر ديني در دهة 30 ظهور امام خميني و ورود او به صحنة سياسي ـ مذهبي است. ايشان در 1323 ش نخستين بيانية مكتوب سياسي خود را تحرير كرد و در آن، ياد آور شد كه «انبياء در حالي كه كاملاً مجذوب تأمل دربارة خداوند بوده اند، براي تغيير شرايط اجتماعي و سياسي انسان ها قيام كرده اند. برعكس مسلمانان امروزي فقط به خاطر منافع دنيوي قيام كردند؛ و نتيجة آن هم، حاكميت بيگانگان و عوامل آن ها، مانند رضا شاه... بود».[16]
در دهه هاي 30 و 40 ش، دو ركن ديگر به اركان فعاليت جنبش بيداري اسلامي افزوده شد و آن دو مطبوعات ديني و شاخه يا گرايش دين باور جنبش دانشجويي بود. البته مطبوعات ديني در دهه هاي گذشته نيز سابقة فعاليت داشت، ولي در اين دو دهه از نظر كمي و كيفي گسترش چشم گيري يافت.
[1]. عبدالهادي حائري، پيشين، ص 193 ـ 187.
[2]. علي رضا ملايي تواني، مجلس شوراي ملي و تحكيم ديكتاتوري رضا شاه، تهران، مركز اسناد انقلاب اسلامي، تهران، 1381، ص 129 ـ 119.
[3]. سلسله پهلوي و نيروهاي مذهبي به روايت تاريخ كمبريج، پيشين، ص 279 ـ 278.
[4]. حميد بصيرت منش، علما و رژيم رضا شاه، تهران، موسسة چاپ و نشر عروج، 1376، ص 236 ـ 235.
[5]. حاج شيخ عبدالكريم حائري (مؤسس حوزة علمية قم)، به كوشش عماد الدين فياضي، تهران، مركز اسناد انقلاب اسلامي، 1378، ص 66 ـ 62؛ تاريخ شفاهي انقلاب اسلامي (تاريخ حوزة علمية قم)، ج1، به كوشش غلامرضا كرباسچي، تهران، مركز اسناد انقلاب اسلامي، 1380، ص 27-26.
[6]. موسي نجفي و موسي فقيه حقاني، پيشين، ص 427 ـ 424.
[7]. دانشنامه جهان اسلام، ج 1، 1375، ذيل «بافقي، آيت الله محمد تقي»، (حامد الگار).
[8]. حميد به بصيرت منش، پيشين، ص 294.
[9]. مرجعيت در عرصة اجتماع و سياست، به كوشش محمد حسين منظور الجداد، تهران، شيرازه، 1379، ص 325 ـ 320.
[10]. حاج شيخ عبدالكريم حائري، پيشين، ص 88 ـ 87.
[11]. حميد بصيرت منش، پيشين، 335 ـ 333.
[12]. سلسله پهلوي و نيروهاي مذهبي به روايت تاريخ كمبريج، ص 286 ـ 285.
[13]. دانشنامة جهان اسلام، ج 5، 1379، ذيل «پهلوي، سلسله، عصر پهلوي اول»، (پروين قدسي زاد) ص 7 ـ 843.
[14]. رسول جعفريان، جريان ها و سازمان هاي مذهبي ـ سياسي ايران (سال هاي 1357 ـ 1320)، تهران، موسسة فرهنگي دانش و انديشة معاصر، چ سوم، 1380، ص 22 ـ 18.
[15]. روح الله حسينيان، بيست سال تكاپوي اسلام شيعي در ايران 1340 ـ 1320، تهران، مركز اسناد انقلاب اسلامي، 1381 ، ص 98 ـ 95.
[16]. سلسلة پهلوي و نيروهاي مذهبي به روايت تاريخ كمبريج، ص 304 ـ 303.
@#@ ويژگي جديد فعالان مذهبي مطبوعات اين بود كه علاوه بر روحانيون، تحصيل كرده هاي دانشگاهي داخل و خارج نيز به نويسندگي مذهبي روي آوردند و در شناساندن اسلام به نسل جوان كوشيدند. بخشي از مقالات مطبوعات مذهبي، سعي در تطبيق علم و دين يا اثبات مسائل ديني با استفاده از دانش جديد داشتند. از نشريات مذهبي اين دوره مي توان به خرد، سالنامه و هفته نامة نور دانش، آيين اسلام، پرچم اسلام، دنياي اسلام، وظيفه، مسلمين، محقق، تعليمات اسلامي، ستارة اسلام، نداي حق، حيات مسلمين و تاريخ اسلام اشاره كرد.[1]
يكي از بارز ترين صحنه هاي پيروزي جنبش بيداري اسلامي، در نهضت ملي شدن صنعت نفت به نمايش گذاشته شد. اين نهضت مهم ترين حركت ضد استعماري دهة 30 ش به شمار مي رود. در جريان ملي شدن صنعت نفت، دو گرايش فكري ملي گرايي و مذهبي به هم رسيدند و از اقدامات متحدانة خود در دفاع از حقوق مردم نتيجة درخشاني گرفتند. رهبر ملي، محمد مصدق و رهبر ملامنازع مذهبي، آيت الله سيد ابوالقاسم كاشاني بود. آيت الله كاشاني سال ها با سلطة استعماري انگليس در عراق و ايران مبارزه كرده بود و در اين برهه از زمان با تكيه بر قاعدة «نفي سبيل» به نفي سلطة انگليس بر ايران، به ويژه صنعت نفت پرداخت. با توجه به پايگاه توده اي ايشان و مذهبي بودن جامعة ايران، وي توانست همچون پلي ارتباطي، مردم مذهبي را به انديشه هاي جبهة ملي پيوند دهد.[2] اعلاميه ها، سخنراني ها و فتوائيه هاي آيت الله كاشاني به مبارزة مردم مشروعيت ديني داد و براهين عقلي و شرعي لزوم ملي شدن را تبيين كرد. در اين زمينه، با روحانيون و ديگر نيروهاي مذهبي در تهران و شهرستان ها نيز تماس گرفت و آن ها را به حضور در صحنة مبارزه فرا خواند. و با مصاحبه هاي متعدد خارجي نيز استدلال ها و ديدگاه ها خود و مردم را به گوش جهانيان رسانيد.[3]
آيت الله كاشاني، براي عملي كردن ديدگاه هاي خود در جريان نهضت ملي شدن نفت، از تشكيلات مجمع مسلمانان مجاهد و جمعيت فداييان اسلام نيز بهره مي برد. هستة اولية مجمع، جمعيت فداكاران اسلام بود كه در 1322 ش تأسيس شده بود، البته هستة اولية جمعيت فداييان اسلام نيز به آن تشكل مي رسد. مجمع ديدگاه هاي خود را از طريق روزنامة «مهر ميهن» منتشر مي كرد.[4] فداييان اسلام در تحولات دهة 1320 ش حضور فعالي داشتند. مبارزه با افكار كسروي و همفكرانش فعاليت اصلي آن ها بود. آن ها در كنار تبليغات و فعاليت فرهنگي به مبارزة قهر آميز نيز معتقد بودند. آن ها بر آن بودند كه مسلمانان نبايد از كشتن و كشته شدن دشمنانشان هراسي در دل راه دهند. دشمني كه به حقايق اسلام گردن ننهد و قصد تجاوز به مسلمين را داشته باشد، بايد نابود شود.[5] آن ها در راستاي تحقق اهداف خود احمد كسروي، عبدالحسين هژير و حاجي علي رزم آرا را ترور كردند. قتل رزم آرا نقش مؤثري در تسريع روند ملي شدن صنعت نفت و تصويب لايحة آن در مجلس شوراي ملي و سنا داشت.[6] در واقع، قتل رزم آرا آخرين گام پيروزي در نهضت ملي شدن نفت بود.
صحنة ديگري كه روحانيت مبارز شيعه در مقابل استبداد و استعمار پيروز شد، قيام سي ام تير 1321 بود. در فاصلة 25 تا30 تير 1331 كه مصدق استعفا داد و محمد رضا پهلوي بلافاصله احمد قوام را به جاي وي به نخست وزيري منصوب كرد، بي درنگ آيت الله كاشاني بار ديگر وارد صحنه شد. سخنراني ها، مصاحبه هاي مطبوعاتي و اعلاميه هاي وي چنان تأثيري گذاشت كه يك اعتراض سراسري عليه دولت قوام شكل گرفت. پاسخ مردم به نداي مرجعيت سياسي بيانگر رشد مطلوب بيداري اسلامي و همه گير شدن آن در ايران بود. او در واكنش به اعلامية تهديد آميز احمد قوام، طي اعلاميه اي گفت: «اعلامية ايشان در نخستين روز زمامداري به خوبي نشان مي دهد كه چگونه بيگانگان در صددند كه به وسيلة ايشان، تيشه به ريشة دين و آزادي و استقلال مملكت زده و بار ديگر زنجير اسارت را به گردن ملت مسلمان بيندازند. توطئة تفكيك دين از سياست، كه قرون متمادي، سرلوحة برنامة انگليسي ها بوده و از همين راه ملت مسلمان را از دخالت در سرنوشت و امور ديني و دنيوي باز مي داشته است، امروز سرلوحة برنامة اين مرد جاه طلب قرار گرفته است. احمد قوام بايد بداند كه در سرزميني كه مردم رنجيدة آن، پس از سالها رنج و تعب، شانه از زير بار ديكتاتوري بيرون كشيده اند، نبايد رسماً اختناق افكار عقايد را اعلام و مردم را به اعدام دسته جمعي تهديد نمايد. من صريحاً مي گويم كه بر عموم برادران مسلمان لازم است كه در راه اين جهاد اكبر، كمر همت محكم بسته و براي آخرين مرتبه به صاحبان سياست استعمار ثابت كنند كه تلاش آن ها در به دست آوردن قدرت و سيطره گذشته محال است». در 29 تير 1331 نيز طي پيامي به دربار گفت: «به عرض اعليحضرت برسانيد، اگر در بازگشت دولت دكتر مصدق، تا فردا اقدام نفرمايند، دهانة تيز انقلاب را با جلوداري شخص خودم متوجه دربار خواهم كرد».[7] در مصاحبه هاي خود نيز اعلام كرد: «اگر پاي يك كارشناس انگليسي به مؤسسات نفتي آبادان برسد، من دستور خواهم داد كه تمام تأسيسات نفتي و پالايشگاه ها را آتش بزنند و نابود كنند... اگر كار سخت شود خودم حاضرم كفن بپوشم».[8] سرانجام بر اثر اتحاد نيروهاي مذهبي با نيروهاي ملي گرا، و با بسيج توده هاي مردم، احمد قوام بر كنار و مصدق به جاي وي انتخاب شد. قيام سي تير در واقع اوج قدرت و نيرومندي مرجعيت شيعه و نهاد ديني در مسائل سياسي بود.
از ديگر اقدامات بيدارگرانه در قالب احياي تفكر ديني، تلاش آيت الله بروجردي براي خروج روحانيت شيعه از انزواي مذهبي در جهان اسلام بود. او ابتدا هيئتهايي از مبلغان جوان و انديشمند مذهبي حوزة علمية قم را براي رسيدگي به امور شيعيان و مسلمانان به كشور هاي مختلف روانه كرد و در اروپا، آمريكا، آفريقا و آسيا مراكز اسلامي ويژه ي شيعيان تأسيس كرد. مهم ترين اقدام وي در اين زمينه، اعزام علامه شيخ محمد تقي قمي به قاهره و هم زماني حضور وي در آن سرزمين با سفارت قاسم غني بود. بنا به حكايت اسناد وزارت امور خارجه، اين دو با مساعي مشترك توانستند ارتباطات گسترده اي با علماي اهل سنت ايجاد كنند و به تبيين و تشريح مباني اهل شريعت بپردازند. اين اقدام در نهايت به تأسيس نهاد دارالتقريب مذاهب اسلامي انجاميد.[9]
چنان كه قبلاً نيز اشاره شد، يكي از اركان جديد جنبش بيداري اسلامي، پيدايش و تثبيت جنبش دانشجويي، به ويژه طيف مذهبي و اسلام گراي آن، بود. در دانشگاه ها كه كانون برخورد افكار مختلف بود، تفكر دفاع از اسلام و هويت ديني به تدريج رشد كرد. هدف اين حركت، پيراستن اسلام از باورهاي غلط و معرفي اسلام به عنوان ديني سازگار با علم، عدالت اجتماعي، برابري و آزادي بود كه در ضمن با جهل، ظلم و نابرابري و استبداد و استعمار در تعارض است. بخش عمده اي از شكل گيري اين جنبش، در نتيجة فعاليت هاي متفكران روحاني و استادان و آموزگاران اسلام گرا و دين باور، مانند آيت الله طالقاني، استاد محمد تقي شريعتي،حسينعلي راشد، محمد تقي فلسفي، دكتر محمود شهابي، دكتر عطاء الله شهاب پور، مهدي بازرگان، يدالله سحابي و ديگران بود كه در دهه هاي آينده به تعداد آنها افزوده شد. گروهي از دانشجويان نيز با ايجاد تشكلي به نام «انجمن اسلامي دانشجويان» حركت ياد شده را تقويت كردند و گسترش دادند. اين انجمن در 1320 تأسيس شد و در دو دهة آينده به تكامل رسيد.[10] از كانون هاي ترويج بيداري اسلامي، به ويژه در دهة 40 ش، مساجد بودند كه در هر كدام از آن ها، يكي از مبارزان مذهبي برنامه هاي سخنراني و تفسير قرآن برگزار مي كردند. در اين ميان نقش مسجد هدايت در تهران و فرد اول آن، يعني آيت الله طالقاني، برجسته بوده است. هدف آيت الله طالقاني ترويج اسلام راستين در بين جوانان و روشنفكران و جلوگيري از افتادن آن ها به دامن كمونيسم با تفكرات غرب گرايانه بود. در دهة 40 ش، به ويژه پس از كودتاي امريكايي ـ انگليسي 28 مرداد 1332 و استقرار مجدد ديكتاتوري سلطنتي و مبارزة دوباره با مظاهر دينداري و اقدامات فزايندة ستيز با دين، كه نوعي خلأ مذهبي و فكري ايجاد كرد، آيت الله طالقاني مباني ترقي مذهبي را مطرح كرد. سخنراني ها و جلسات تفسير قرآن وي، كه در آن مبارزان پيشرو مذهبي ـ‌ سياسي و طلاب و دانشجويان شركت مي كردند،[11] در تداوم حيات جنبش بيداري نقش بسزايي داشته است. به تدريج مسجد هدايت به يكي از كانون هاي مهم پيوند نسل جوان، به ويژه دانشجويان و تحصيل كردگان با معارف ديني شد. چنان كه در سالها و دهه هاي آينده، بسياري از شركت كنندگان در جلسات مسجد هدايت، جزو چهره هاي فعال سياسي يا فرهنگي شدند و عده اي از شاگردان مسجد هدايت نيز در راه مبارزه براي احياي دين و حفظ آن به شهادت رسيدند. از چهره هاي مشهور مي توان به آيت الله مرتضي مطهري، محمد علي رجايي، مهدي بازرگان، جلال الدين فارسي، محمد جواد باهنر اشاره كرد. از مسجد هدايت به دليل نقشي كه در نشر معارف ديني ايفا كرد، به عنوان «دالان دانشگاه» نام برده شده كه در آن در كنار جلسات مذهبي، مسائل روز دنيا با ارزش هاي اسلامي به صورت تطبيقي بررسي مي شد.[12]
[1]. رسول جعفريان، پيشين، ص 91 ـ 74.
[2]. فريدون اكبر زاده، نقش رهبري در نهضت مشروطه، ملي نفت و انقلاب اسلامي، تهران، مركز اسناد انقلاب اسلامي، 1381، ص 103 ـ 100.
[3]. حسين گل بيدي، آيت الله كاشاني و نفت، تهران، اسلامي، 1380، ص 220 ـ 35.
[4]. روح الله حسينيان، پيشين، ص 66 ـ 63.
[5]. داود اميني، جمعيت فدائيان اسلام و نقش آن در تحولات سياسي ـ اجتماعي ايران، تهران، مركز اسناد انقلاب اسلامي، 1381، ص 118 ـ 112.
[6]. همان، ص 213 ـ 212.
[7]. حسين گل بيدي، پيشين، ص 277 ـ 274.
[8]. روح الله حسنيان، پيشين، همان، ص 176.
[9]. همان، ص 391 ـ 390.
[10]. عليرضا كريميان، جنبش دانشجويي در ايران، تهران، مركز اسناد انقلاب اسلامي، 1381، ص 120 ـ 115.
[11]. بهرام افراسيابي و سعيد دهقان، طالقاني و انقلاب، ج 2، تهران، نيلوفر، چ دوم، 1360، ص 61 ـ 59.
[12]. لطف الله ميثمي، از نهضت آزادي تا مجاهدين، ج1، تهران، صمديه، 1378، ص 91 ـ 88.
@#@
در دهة 40 ش، حكومت پهلوي نيز مجدداً سياست ضد ديني عصر رضا شاه را در سطحي گسترده تر آغاز كرد و به تخطئة باور هاي ملي و ارزشهاي اسلامي و جابه جا نمودن فرهنگ غربي با آداب و رسوم ايراني و سنن اسلامي پرداخت. در اين ميان، تأسيس ساواك در 1335 ش، در حمايت از آن سياست تأثير فراواني داشته است.
دهه هاي 50 و 60ش به لحاظ سياسي، اقتصادي، اجتماعي و رشد فزايندة بيداري اسلامي و احياي تفكر ديني، جايگاه خاصي در تاريخ معاصر ايران دارد. در اين دو دهه، جرياني اصيل در شكل و محتواي حقيقي آن در عرصة تفكر نوين ديني پديد آمد كه رهبر واقعي و بلامنازع آن امام خميني بود. ايشان هم در حوزة مباني نظري و هم در قلمرو عملي با احياگران پيشين تفاوت اساسي داشت. همچنين در اين دوره، ديگر جريان هاي فكري معتقد به اسلام سياسي و استقرار حكومت ديني، آن جريان اصيل و ريشه دار را تقويت كردند.
در واپسين سال دهة 40 ش تحت تأثير شرايط بين المللي، از شدت اختناق سياسي جامعة ايران كاسته و فضاي باز سياسي نيم بند و آزادي كنترل شده اي ايجاد شد. تحول بين المللي ناشي از پيروزي حزب دمكرات به رهبري جان اف كندي و تأكيد وي به ايجاد فضاي باز سياسي و اصلاحات سياسي ـ اجتماعي در كشور هاي تحت نفوذ امريكا ايجاد شده بود. هدف اين سياست مهار بحران هاي سياسي و اجتماعي در اين كشور ها و ايجاد مانعي در برابر توسعة كمونيسم بود.[1] اجراي اصلاحات ارضي و ديگر اصول انقلاب سفيد در ايران نيز در جهت تأمين خواست دموكرات هاي دولت كندي در ايران بود كه رژيم پهلوي به ناچار به آن تن داده بود. مخالفت نيروهاي مذهبي به رهبري امام خميني با اقدامات به ظاهر اصلاح گرايانه و در عمل غربي كردن ايران با حمايت مادي و معنوي تمام عيار امريكا سرآغاز دورة سوم تاريخ روشنفكري ايران شد كه روشنفكري ديني و موج بيداري اسلامي جريان مسلط و غالب آن بود. در اين موجب، تغييري جدي در فضاي روشنفكري ايران پديد آمد كه از آن به «توبة روشنفكري» تعبير شده است.[2]
در آغازين روزهاي 1340 ش رخداد ديگري كه به نوعي بر بيداري اسلامي تأثير گذاشت، درگذشت آيت الله بروجردي بود. وي پانزده سال بلامنازع مرجعيت شيعه را در اختيار داشت، لذا خلأ بزرگي در اين زمينه پديد آمد. در اين زمان مجتهداني در ايران و نجف بودند كه صاحب رساله، يا در معرض مرجعيت قرار داشتند كه امام خميني و آيات گلپايگاني، مرعشي نجفي، شريعتمداري، حكيم، خويي، شاهرودي،شيرازي و يثربي از جملة آن ها بودند.[3] هيئت حاكمه نيز در صدد انتقال مركز مرجعيت به نجف بود، لذا پيام تسليت درگذشت آيت الله بروجردي را به آيت الله حكيم فرستاد.[4]
پس از درگذشت آيت الله بروجردي عده اي از روحانيون اصول گراي نوانديش و برخي روشنفكران دين باور غير روحاني با تشكيل جلساتي موضوع مرجعيت را بررسي و مطالبي را به صورت مقاله گردآوردند كه در كتابي با نام بحثي دربارة مرجعيت و روحانيت، در 1341 ش منتشر شد.[5] مباحث مطرح شده بيانگر نوگرايي ديني و انديشه هاي اصلاحي در حوزة دين بود، از قبيل خرافه زدايي از دامن دين اسلام، لزوم آشنايي رهبري شيعه با علوم تخصصي روز، فراهم ساختن اساس اقتصادي مستقل براي پشتيباني از فعاليت هاي مذهبي و رهانيدن آن از چاپلوسي در مقابل دولت و عوام پيشنهاد مرجعيت دسته جمعي موسوم به «شوراي فتوا».[6]
در موج جديد بيداري اسلامي، امام خميني و روحانيون همفكر وي، كوشيدند كه سياست را بر محور مرجعيت بازگردانند. طيف مذهبي جنبش دانشجويي نيز به تحقق اين هدف كمك مي كرد. براي تبيين اين انديشه، مي توان از اصطلاحات «معنويت گرايي در سياست» و «بازگشت به خويشتن انسان مسلمان ايراني» استفاده كرد.[7] امام خميني، براي تحقق اين هدف، به تقويت حوزة علميه پرداخت.[8]
تصويب لايحة انجمن هاي ايالتي و ولايتي در 16 مهر 1341 در هيئت دولت، كه بر اساس آن قيد اسلام از شرايط انتخاب شوندگان و انتخاب كنندگان حذف شد و به جاي سوگند به قرآن، سوگند به كتاب آسماني جانشين شد، بحران عظيمي را در پي آورد كه خود نيز زمينه ساز بحران ها و تحولات ديگري در آينده شد.[9] امام خميني از اين پس، رسماً فعاليت هاي خود را با فراخواني و تشكيل جلسات مشورتي ميان علماي قم آغاز كرد.[10] نكتة تازه در رهبري امام خميني اين بود كه انتقاد هايي كه تاكنون متوجه دولت بود، از اين پس متوجه محمد رضا پهلوي شد.[11] مقاومت هاي حكومت پهلوي در برابر انديشه هاي احياگرانه، موجب شد كه اصلاح گري به انديشة انقلابي تبديل شود.[12]
امام خميني مخالفت خود با لايحة مذكور را با وارد كردن ايراد هاي شرعي به آن آغاز كرد و خواستار لغو آن شد. طي تلگرافهايي در اعتراض به شاه و علم (نخست وزير) عواقب وخيم تنخطي و تخلف از قرآن و احكام اسلام را ياد آور شد.[13] با تلاش امام خميني، مخالفت و مبارزة همه گير شد. مقلدان و شاگردان امام، به طرق مختلف اخبار و اطلاعات و پيامهاي امام را به سراسر كشور انتقال داد و بدين ترتيب به منزلة پلي بين حوزة علمية قم، افكار امام خميني و شهر هاي خود عمل كردند.[14]
مرحلة اول نهضت بيداري اسلامي با عقب نشيني رژيم پهلوي و لغو لايحة انجمن هاي ايالتي ولايتي در 10 آذر 1341 با موفقيت به پايان رسيد. مرحلة بعدي، مخالفت مراجع و علما با همه پرسي اصول ششگانة انقلاب سفيد بود كه در ششم بهمن 1341 انجام شد و به دنبال صدور اعلاميه ها، تجمعات اعتراض آميز و سخنراني و نشست هاي مشورتي صورت گرفت كه سبب شد افراد كمتري در همه پرسي شركت كنند.[15] رخداد مهم در اين زمينه واقعة دوم فروردين 1342 بود كه حكومت پهلوي به سركوب روحانيون در مدرسة فيضية قم و مدرسة طالبية تبريز دست زد كه طي آن عده اي كشته و مجروح شدند. نكتة جالب اين كه رژيم پهلوي براي فريب افكار عمومي، آن را نزاع بين روحانيون مخالف اصلاحات ارضي و دهقانان موافق آن، كه به قصد زيارت به قم آمده بودند، اعلام كرد. اين اقدام رژيم نيز همچون اقدامات ضد ديني قبلي نتيجة معكوس به بار آورد و موجي از خشم و نفرت در سراسر كشور پديد آمد و حتي واكنشهايي در حوزه هاي علمية نجف و كربلا ايجاد شد و سيل تلگراف ها و و اعلاميه ها روانة ايران گرديد.[16]شديد اللحن ترين اعلاميه را نيز امام خميني صادر كرد كه به اعلامية «شاه دوستي، يعني غارتگري» معروف شد.[17]
مرحلة ديگري از نهضت، كه به دليل اهميت و تأثير گذاري آن در تحولات نهضت اسلامي در آينده، مقطعي از تاريخ معاصر شد، قيام 15 خرداد 1342 است. در محرم اين سال، روحانيون مبارز به انتقاد از اعمال سركوبگرانة رژيم پهلوي پرداختند و در نهايت، محافل عزاداري به كانون هاي مبارزه و فعاليت سياسي تبديل شدند. در اين فعاليت ها، سه قشر قدرتمند و تأثير گذار بازاري، دانشگاهي و روحاني اتحاد خود را به نمايش گذاشتند. نقطة اوج اين جريان، سخنراني امام خميني در عصر روز عاشورا در مدرسة فيضية قم بود كه اعلام كرد: «هدف نهضت، مبارزه با شاه و اسرائيل و حفظ اسلام از خطر ناشي از آن است». در بخش ديگري خطاب به محمد رضا پهلوي گفت: «من نمي خواهم تو (در سرنوشت) مثل پدر بشي، اين ها مي خواهند تو را يهودي معرفي كنند كه من بگويم كافري، تا از ايران بيرونت كنند و به تكليف تو برسند.»[18]
قيام پانزده خرداد در واقع نوعي نمايش گرايش جدي تر روحانيون به فعاليت هاي سياسي و تلاش براي تحقق اسلام سياسي بود. بازاريان نيز با چرخش از ايدئولوژي ملي گرايانة دهه هاي قبل، به سوي ايدئولوژي اسلام سياسي با هدايت مراجع و روحانيون روي آوردند كه اين رويكرد نوين از ويژگي هاي بيداري اسلامي دهة 50 است. نكتة قابل تأمل ديگر، سرعت بالاي پيام رساني و اطلاع رساني در گسترة جغرافيايي ايران و شركت قشرهاي مختلف مردم در آن بود.[19] اين قيام نشان داد كه بيداري اسلامي به جريان قدرتمندي تبديل شده است.
در فاصلة درگذشت آيت الله بروجردي تا قيام 15 خرداد، امواج فرعي ديگري بيداري اسلامي را تقويت كردند كه جان ماية فعاليت هاي آن ها نيز مذهبي و اسلامي بود و با درهم آميختن مذهب و ملي گرايي جناح غير روحاني، روشنفكري ديني و نهضت احياگري ديني را شكل دادند. البته سابقة اين جريان به دهه هاي پيش باز مي گردد. نهضت آزادي ايران يكي از تشكل هاي سياسي ـ مذهبي بود كه در اواخر ارديبهشت 1340، به كوشش مهدي بازرگان، يدالله سحابي،آيت الله طالقاني و چند ملي گراي ديگر معتقد به اصول مذهبي تأسيس شد. بازرگان هدف از تشكيل نهضت را «حفظ اصالت نهضت ملي در چارچوب وحدت با جنبش نوين اسلامي» اعلام كرده است.[20] عضويت افرادي چون جلال الدين فارسي و محمد علي رجايي و دوستي و ارتباط افرادي، چون آيت الله بهشتي و آيت الله مطهري و محمد جواد باهنر با رهبران آن نهضت، بيانگر توجه آن ها به دين اسلام است. در مرامنامة نهضت آزادي ايران نيز در كنار تأكيد به احياي حقوق اساسي ملت ايران به «ترويج اصول اخلاقي، اجتماعي و سياسي بر اساس مبادي دين مبين اسلام» اشاره شده است.[21]
واكنش رژيم پهلوي به فعاليت هاي آن نهضت، دستگيري و محاكمة رهبران و سران آن بود. جلسات محاكمه به صحنه هاي سياسي تبديل شد و طلاب علوم ديني، فعالان سياسي و دانشجويان، در جلسات شركت و با آيت الله طالقاني و ديگران ديدار و گفت و گو كردند.[22]
[1]. عباس خلجي، اصلاحات امريكايي و قيام پانزده خرداد، تهران: مركز اسناد انقلاب اسلامي، 1381، ص 45 ـ 44.
[2]. نك: محمد علي زكريايي، درآمدي بر جامعه شناسي روشنفكري ديني، تهران،آذريون، چ سوم، 1378.
[3]. روح الله حسينيان، سه سال ستيز مرجعيت شيعه (1343 ـ 1341)، تهران، مركز اسناد انقلاب اسلامي، 1382، ص 126.
[4]. محمد حسن رجبي، زندگينامة سياسي امام خميني، ج1، تهران، مركز اسناد انقلاب اسلامي، چ دوم، 1378، ص 226 ـ 225.
[5]. بحثي دربارة مرجعيت و روحانيت (مجموعه مقالات)، تهران، شركت سهامي انتشار، 1349.
[6]. آ. مراد، حامد الگار، برك و ديگران، نهضت بيدارگري در جهان اسلام، ترجمة محمد مهدي جعفري، تهران، شركت سهامي انتشار،1362، ص 133 ـ 131.
[7]. محمد تقي قزل سفلي، «امام خميني ، گفتمان احياء و چالش با گفتمان هاي غالب» ايدئولوژي، رهبري و فرايند انقلاب اسلامي (مجموعة مقالات)، ج2، تهران، موسسة چاپ و نشر عروج، 1382، ص 252.
[8]. رسول جعفريان، پيشين، ص 139.
[9]. عباس خلجي، پيشين، ص 123.
[10]. روح الله حسينيان، پيشين، ص 127 ـ 126.
[11]. رسول جعفريان، پيشين، ص 142.
[12]. محمد علي زكريايي، پيشين، ص 110 ـ 104.
[13]. صحيفة نور، به كوشش سازمان مدارك فرهنگي انقلاب اسلامي، تهران، سازمان چاپ و انتشارات وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامي، ج1، چ 2، 1370، ص 43 ـ 37.
[14]. رحيم روح بخش، «چند شهري بودن جنبش هاي معاصر ايران؛ بررسي قيام 15 خرداد»، گفت و گو، ش 29 (پاييز 1379)، ص 37 ـ 36.
[15]. همان، ص 53.
[16]. عباس علي عميد زنجاني، انقلاب اسلامي ايران (علل، مسائل و نظام سياسي)، تهران، دفتر نشر معارف، 1381، ص 146 ـ 142.
[17]. صحيفة نور، ج 1، پيشين، ص 75 ـ 73.
[18]. همان، ص 93 ـ 91.
[19]. رحيم روح بخش، پيشين، ص 69 ـ 68.
[20]. شصت سال خدمت و مقاومت (خاطرات مهندس مهدي بازرگان)، ج1، به كوشش غلام رضا نجاتي، تهران، موسسة خدمات فرهنگي رسا،1375، ص 374.
[21]. اسناد نهضت آزادي ايران، ج1، تهران، نهضت آزادي ايران، 1361، ص 44.
[22]. عباس علي عميد زنجاني، پيشين، ص 150.
@#@ از نظر ماهيت نيز، اين جلسات در عمل به محاكمة دولت كودتا و افشاگري در مورد عملكرد رژيم پهلوي تبديل شد كه در مجموع به روند بيداري اسلامي شتاب بخشيد.[1]
از ويژگي هاي بيداري اسلامي به رهبري امام خميني در اين سالها، مي توان به تقويت انديشة پيوند دين و سياست، سازش ناپذيري با رژيم پهلوي، تثبيت اجتهاد سياسي در حوزه هاي علميه و تلفيق نظر و عمل در مبارزه با استبداد و استعمار اشاره كرد كه از همه مهم تر، استكبار دورة جديد جهان را هدف قرار داد. از ديگر احياگران اين سال ها، مي توان به محمود طالقاني و مرتضي مطهري اشاره كرد كه بيشتر به فعاليت هاي فكري پرداختند.[2]
طيف مذهبي جنبش دانشجويي نيز در اين سال ها در جريان بيداري سهم قابل توجهي داشت. آن ها با روحانيون انديشمند و مبارز، همچون علامه طباطبايي، آيات مطهري و طالقاني در تماس بودند. دانشجويان در قالب انجمن اسلاميِ دانشجويان با پشتوانة دو دهه فعاليت، بر محور موضوعات فرهنگي به دفاع از دين اسلام در برابر افكار ماركسيستي و ايده هاي غرب گرايانه مي پرداختند و به همبستگي ملل مسلمان تأكيد داشتند ؛ با آغاز نهضت اسلامي با امام خميني نيز ارتباط بر قرار كردند. امام خميني به عنوان مرجع تقليد سياسي، خلأ رهبري برجستة مذهبي جنبش دانشجويي را برطرف كرد.[3]
به دنبال تبعيد امام خميني به تركيه و سپس به نجف اشرف، كه بر اثر فعاليت هاي سياسي فزايندة ايشان و مشخصاً در اعتراض به تصويب لايحة كاپيتولاسيون صورت گرفت، استبداد و اختناق سياسي افزايش يافت و فعاليت هاي سياسي زيرزميني شد. ترور حسن علي منصور، نخست وزير وقت، نيز به تشديد اختناق كمك كرد. لذا در اين سال ها، مبارزه بيشتر به روش هاي قهر آميز و مبارزة عقيدتي سوق داده شد. فعاليت هيئت هاي مؤتلفة اسلامي، حزب ملل اسلامي و سازمان مجاهدين خلق در چهارچوب نگرش جديد شكل گرفت. در اين ميان، حزب ملل اسلامي در تأثير از فضاي فكري حاكم بر جهان اسلام و با پيروي از روشنفكران و مصلحان ديني، درصدد تشكيل حكومت اسلامي فرامذهبي و فرامليتي، از طريق انقلابي انترناسيوناليستي اسلامي بود.[4] در اين ميان، سازمان مجاهدين از 1344 تا 1350 ش به مطالعات تئوريك و فراگيري آموزش هاي نظامي مشغول شدند و در عمل، تأثير چنداني بر روند جنبش بيداري اسلامي در دهة 50 ش نگذاشتند. از 1350 تا 1353 ش، با آشكار شدن روش مبارزة مسلحانه، بسياري از بنيان گذاران و رهبران آن دستگير، زنداني، يا اعدام شدند.[5] جنبش در 1354 ش نيز دچار انشعاب شده و به دو گروه اسلامي و ماركسيست تقسيم شدند كه به درگيري هاي خونين درون حزبي منجر شد.[6]
از 1356 ش، از اختناق سياسي كاسته شد و به تدريج زندانيان سياسي نيز آزاد شدند. در اين سالها هيئت هاي مؤتلفه در قالب فعاليت هاي فرهنگي و كم رنگ سياسي، از سوي مبارزاني، چون محمد جواد باهنر، محمد علي رجايي، هاشمي رفسنجاني، جلال الدين فارسي و ديگران احيا شد.[7] فعاليت هاي شركت سهامي انتشار، كه آثار متفكران مبارز مذهبي را منتشر مي كرد، در اشاعة تفكر ديني موثر بوده است.[8]
در كنار احياگران و مصلحان ديني، آثار و انديشه هاي افرادي، چون جلال آل احمد، مهدي بازرگان و علي شريعتي نيز در امتداد تقويت بيداري اسلامي بود. آل احمد در كتاب هاي غرب زدگي و در خدمت و خيانت روشنفكران به تبيين ابعاد غربزدگي و روشنفكري پرداخت. او شيعه را نيز عنصري تفكيك ناپذير از هويت ايراني معرفي كرد و به نقش روحانيون در مقابله با تسلط غرب تأكيد كرد.[9] بازرگان، نيز با پشتوانة فعاليت هاي سياسي گسترده، از دهة 50 ش به مبارزة ايدئولوژيك در عرصة قلم روي آورد. در 1345 ش مهم ترين اثر خود، يعني بعثت و ايدئولوژي را به رشته تحرير كشيد.[10] اين نوع فعاليت ها در دهة 60 ش نيز تداوم پيدا كرد. فعاليت هاي فكري شريعتي نيز به دليل نفوذ و ايجاد تحرك اسلامي در قشر دانشگاهي و جوان و دور كردن آن ها از تفكرات غرب گرايانه و ماركسيستي داراي اهميت است. او با طرح گفتمان بازگشت به خويشتن، دنبالة گفتمان غربزدگي آل احمد را گرفت.[11]
در دهة 50 ش، به ويژه نيمة دوم آن، جنبش بيداري جهان اسلام و تلاش هاي استقلال طلبانة ملل اسلامي نيز در تحرك جريان بيداري اسلامي ايران تأثير داشته است. در اين ميان، پيروزي مبارزان مسلمان الجزايري و جنبش فلسطين تأثير بيشتري داشته است.[12]
مهمترين رخداد اين دوره، آغاز بحث حكومت اسلامي در 1348 ش، با عنوان «ولايت فقيه» از سوي امام خميني در نجف بود. ايشان در اين جلسات به اثبات و تبيين حكومت فقيهان و پيوند دين و سياست و فراتر بودن ايدئولوژي نسبت به عبادت پرداختند. در ضمن بحثها عليه حكومت ايران و كشور هاي اسلامي نيز موضع گرفتند و صاحب نظران را به مطالعه و بررسي در اين زمينه فراخواندند.[13] انديشه هاي ايشان از طريق شبكة پيام رساني به ايران منتقل و باعث روشنگري و حركت تازه اي در ميان مبارزان ايراني شد.
يكي از عوامل تقويت و پخش انديشه هاي امام خميني در اروپا و امريكا، دانشجويان مسلمان ايراني بودند كه در قالب انجمن هاي اسلامي فعاليت مي كردند و با نجف در ارتباط بودند. دسترسي آن ها به مطبوعات و رسانه هاي گروهي در فضاي مناسب سياسي، به آنان امكان بيشتري براي تبليغ و فعاليت مي داد. در اين ميان، حضور آيت الله بهشتي در رأس مركز اسلامي هامبورگ در آلمان و ارتباط وي با دانشجويان از اهميت بالايي برخوردار بود. دانشجويان مسلمان ايراني در اروپا از 1345 ش، نشريه اي نيز به نام اسلام، مكتب مبارزه منتشر كردند.[14] در دهة 60 ش، سخنراني هاي علي شريعتي در حسينية ارشاد و ممنوع شدن تأليفات وي، گرايش بيشتري را در قشر دانشجو براي مطالعة آثار وي پديد آورد. صحبت هاي او كه آميزه اي از جامعه شناسي، تاريخ، فلسفه و دين بود، در ميان طيف مذهبي جنبش دانشجويي، بيداري اسلامي را تقويت كرد.[15] آثار و سخنراني هاي مطهري و مفتح، محمد تقي جعفري و فخر الدين حجازي نيز در دانشگاه، ضمن تقويت همگرايي و تعامل سازنده حوزه و دانشگاه، بيداري اسلامي را به سلاح علم، ايمان و آگاهي روزآمد، به صورت توأمان مسلح كرد.
حكومت پهلوي در 1351 ش اقدام به تأسيس سپاه دين كرد تا فعاليت هاي روحانيون مخالف را مهار كند. اما اين اقدام نيز نتيجة معكوس به بار آورد و روحانيون با هدايت امام خميني به شدت عليه اقدام مذكور موضع گيري كردند و به تبليغات گسترده اي عليه رژيم دست زدند.
در سال هاي 1354 و 1355 ش به دليل حاكميت بي سابقة اختناق سياسي و فضاي سركوب و همچنين زنداني شدن بسياري از مبارزان و متفكران مذهبي طراز اول، جنبش بيداري اسلامي دچار ركود مقطعي شد و بيشتر در قالب جنبش دانشجويان به حيات خود ادامه داد. دانشجويان اسلام گرا با ايجاد نمازخانه هاي متعدد در دانشگاه ها، ترتيب برنامه هاي كوهنوردي، برگزاري نماز جماعت، جلسات بحث خانگي براي مقابله با چالش هاي ايدئولوژيك، مقابله با گسترش ابتذال فرهنگي در دانشگاه ها و جامعه و مواردي از اين قبيل، دورة ركود را به دورة بعدي، كه خيزش نهايي براي پيروزي انقلاب بود، پيوند دادند.[16]
در دهة 60 ش، در كنار فعاليت جريان هاي فكري و سياسي اسلامي اصلي، گروه هايي نيز فعال بودند كه انديشه هاي مذهبي افراطي داشتند. از اين گروه ها كه با روحانيون نيز مرتبط بودند،‌مي توان به هفت گروه امت واحده، توحيدي صف، فلق، فلاح، منصورين و موحدين اشاره كرد. گروه هايي نيز به رغم گرايش هاي مذهبي، مستقل از روحانيت عمل مي كردند كه گروه فرقان و آرمان مستضعفين، از جملة آن ها بودند.[17]
يكي از كانالهاي مهم براي پيشبرد روند بيداري اسلامي در دهه هاي 50 و 60 ش، حوزه هاي علميه، مدارس علوم ديني و شبكة روحانيون مبارز تبليغي بود. مهم ترين و گسترده ترين حوزه، حوزة علمية قم بود. از مؤسسات وابسته به حوزة علمية قم، كه در اين عصر تأسيس و شروع به فعاليت كردند، مي توان به مكتب اهل بيت ـ عليهم السلام ـ (تأسيس: 1340 ش)، جامعة مدرسين حوزة علمية قم (تأسيس : 1342ش)، و موسسة در راه حق (تأسيس: 1345ش) اشاره كرد.[18] تأسيس دارالتبيلغ اسلامي و انتشار جزوات و نشريات آن نيز گرچه كاملاً در مسير نهضت امام خميني نبود و حتي گاه گاهي به مخالفت با آن نيز مي پرداختند و امام خميني نيز نحوة فعاليت و برخي فعالان آن را تأييد نمي كرد، با اين حال گامي به پيش بود و داراالتبليغ توانست طي فعاليت هاي مستمر فرهنگي ـ مذهبي خود، طلاب جوان را با آموزه هاي جديد در علوم انساني و ديني آشنا كند. مدارس علوم ديني، از جمله مدرسة حقاني (مدرسه منتظريه)، مدرسةآيت الله گلپايگاني و برخي مدارس ديگر و همچنين نشرياتي از قبيل مكتب اسلام، مكتب تشيع، بعثت،سالنامة مكتب جعفري، طلوع اسلام، نشرية مسجد اعظم قم و پيك اسلام كه به كوشش روحانيون مبارز اداره و منتشر مي شدند، در مجموع، در بيداري اسلامي نقش داشتند.[19] حوزه هاي علمية شهر ها نيز فعاليت هاي مهمي داشته اند. در اين ميان، حوزة علمية مشهد، به دليل حضور روحانيون مبارز سرشناسي، چون آيات محمد هادي ميلاني،حسن قمي و سيد علي خامنه اي و همچنين عبدالكريم هاشمي نژاد و عباس واعظ طبسي، يكي از كانون هاي مقاومت عليه رژيم پهلوي و از مراكز مؤثر در احياي تفكر ديني بود.[20]
[1]. محمد حسن رجبي، پيشين، ص 341 ـ 339.
[2]. مرتضي مطهري، «احياء فكر ديني»؛ ده گفتار (مجموعه مقالات)، تهران، صدرا، چ 5، 1373،ص 151 ـ 129؛ همو، احياء تفكر اسلامي، تهران، دفتر انتشارات اسلامي، 1361، ص 14 ـ 7؛ رسول جعفريان، پيشين، ص 197 ـ 192.
[3]. عليرضا كريميان، پيشين، ص 217 ـ 214.
[4]. اسماعيل حسن زاده، «تأملي در پيدايش و تكوين حزب ملل اسلامي»، متين، س2، ش5 و 6 ( زمستان 1378)، ص 82 ـ 62.
[5]. غلام رضا نجاني، تاريخ سياسي بيست ساله ايران، ج1، تهران، موسسة خدمات فرهنگي رسا، چ چهارم، 1373، ص 407 ـ 393.
[6]. بيانية اعلام مواضع ايدئولوژيك، تهران، سازمان مجاهدين خلق ايران، 1354.
[7]. جلال الدين فارسي، زواياي تاريك، تهران، حديث، 1373، ص 138.
[8]. حسن يوسفي اشكوري، در تكاپوي آزادي، ج1، تهران، بنياد فرهنگي بازرگان، 1376، ص 239 ـ 238.
[9]. مهرزاد بروجردي، روشنفكران ايراني و غرب، ترجمة جمشيد شيرازي، تهران، نشر و پژوهش فرزان، چ سوم، 1378، ص 123 ـ 118؛ محمد علي زكريايي، پيشين، ص 193 ـ 189.
[10]. سعيد برزين، زندگينامة سياسي مهندس مهدي بازرگان، تهران، نشر مركز، چ دوم، 1374، ص 202 ـ 201.
[11]. مهرزاد بروجردي، پيشين، ص 167.
[12]. رسول جعفريان، پيشين، ص 222 ـ 220؛ فرهاد شيخ فرشي، روشنفكري ديني و انقلاب اسلامي، تهران، مركز اسناد انقلاب اسلامي، 1381، ص 340 ـ 339.
[13]. حميد روحاني، نهضت امام خميني ج2، تهران، مركز اسناد انقلاب اسلامي، 1374، ص 695 ـ 681.
[14]. علي رضا كريميان، پيشين، ص 273 ـ 271؛ ياران امام به روايت اسناد ساواك (شهيد آيت الله دكتر سيد محمد حسيني بهشتي)، تهران، مركز بررسي اسناد تاريخي وزارت اطلاعات، 1378، ص 127 ـ 123، 78 ـ 77، 67، 39ـ 34؛ عباس علي عميد زنجاني، پيشين، ص 173 ـ 170؛ علي دواني، نهضت روحانيون ايران، ج 5 و 6 (در يك مجلد)، تهران، مركز اسناد انقلاب اسلامي، 1377، ص 208 ـ 207.
[15]. شريعتي به روايت اسناد ساواك، 3 جلد، تهران مركز اسناد انقلاب اسلامي، 1378، بيشتر صفحات.
[16]. حميد روحاني، پيشين، ج 3، ص 1004 ـ 998؛ عماد الدين باقي، جنبش دانشجويي ايران از آغاز تا انقلاب اسلامي، تهران، جامعة ايرانيان، 1379، ص 253 ـ 248.
[17]. رسول جعفريان، پيشين، ص 179 ـ 177.
[18]. همان، 134 ـ 131؛ علي رضا سيد كباري، حوزه هاي علميه شيعه در گستره جهان، تهران، امير كبير، 1378، ص 420 ـ 414.
[19]. رسول جعفريان، پيشين، ص 174 ـ 159.
[20]. براي آگاهي بيشتر نك: علي رضا سيد كباري، پيشين، ص 769 ـ 351؛ غلامرضا جلالي، مشهد در بامداد نهضت امام خميني، تهران، مركز اسناد انقلاب اسلامي، 1378، ص 142؛ روح الله حسينيان، سه سال ستيز مرجعيت شيعه، ص 139 ـ 137.
@#@روحانيون تبليغي نيز به ويژه در ماه هاي محرم، صفر و رمضان در قالب سفر هاي تبليغي نهضت اسلامي را همراهي مي كردند و مردم را به مسائل سياسي و مذهبي روز آشنا مي كردند.[1]
از حركت هاي ديگر كه به روند بيداري اسلامي كمك كرد، ترجمة بيش از 12 اثر از آثار سيد قطب، از رهبران ديني جمعيت اخوان المسلمين مصر، و برادرش محمد قطب به زبان فارسي توسط مبارزان مسلمان است.[2]
با ايجاد فضاي نسبتاً باز سياسي از اواخر 1355 ش به بعد، به ويژه 1356 ش و آزادي زندانيان سياسي، فضاي مساعدي پيش روي جنبش بيداري اسلامي نهاده شد. كاهش سانسور مطبوعات نيز باعث شد كه از اين رسانه استفادة مطلوبي شود و مخالفان سياسي، به ويژه نيروهاي مذهبي نيز فرصت را مغتنم شمرده، تا حكومت پهلوي را در سطح گسترده اي مورد انتقاد قرار دهند. براي نمونه وقتي روزنامة كيهان اين پرسش را مطرح كرد كه «ايران چه دردي دارد؟» بيش از چهل هزار نامه، در پاسخ به اين پرسش دريافت كرد.[3] در مجموع، نتيجة سياست تعديل مهار شدة حكومت پهلوي، موجب اتحاد مخالفان سياسي و تزلزل بنيان حكومت پهلوي شد و بيداري اسلامي نيز از حوزة نظر و عملهاي انفردي و موردي فراتر رفته و گام هاي اساسي خود را براي پيروزي نهايي برداشت و رژيم پهلوي را در عرصه هاي سياسي، اجتماعي و فرهنگي وادار به پذيرش خواست هاي خود كرد. در اين ميان، درگذشت سيد مصطفي خميني، فرزند ارشد امام خميني، در اول آبان 1356 و مجالس ترحيم و بزرگداشتي كه بدين مناسبت برگزار شد، به مجالس انتقاد از رژيم و تجليل از امام خميني و نهضت اسلامي تبديل شد.[4]شبكة مبارزان در داخل و خارج از كشور، از طرق گوناگون تبليغي و اطلاع رساني به مرجعيت و رهبري امام خميني و ادامة مبارزه تا پيروزي نهايي تأكيد كردند.[5] نكتة پاياني اين كه حركت شروع شده در پي درگذشت سيد مصطفي خميني به صورت جرياني مهار نشدني در آمد و اسلام سياسي و رهبري ديني، خيز نهايي را براي تشكيل حكومت اسلامي برداشت و عاقبت در بهمن 1357 پس از چندين دهه تكاپو و تدارك صبورانه، حكومت اسلامي به رهبري امام خميني تشكيل شد.

[1]. رسول جعفريان، پيشين، ص 158 ـ 156.
[2]. همان، ص 179 ـ 177.
[3]. جيمز بيل، عقاب و شير، ترجمة مهوش غلامي، ج1، تهران، نشر كوبه، 1371، ص 359.
[4]. مهدي بازرگان، انقلاب ايران در دو حركت، تهران، نهضت آزادي ايران، چ 5، 1363، ص 24.
[5]. شهيدي ديگر از روحانيت، نجف، انتشارات روحانيون خارج از كشور، بي تا، ص 140 ـ 126.
علي اکبر ولايتي - فرهنگ و تمدن اسلامي، ص 217- 252
مطالب مرتبط :
* نام و نام خانوادگی :
* متن نظر :