امروز:
سه شنبه 3 مرداد 1396
بازدید :
1847
انقلاب اسلامي، تحجر و سنت
انقلاب، به عنوان راهکاري سريع براي ايجاد تحولي بنيادين و همه جانبه در ساختار سياسي جامعه، از ويژگي هايي برخوردار است که مهمترين آن «شالوده شکني» است. شالوده شکني به معني در هم ريختن نرمها، نماد ها، نهادها و ساختارهاي حاکم بر يک جامعه، شرط لازم و ضرور شکل گيري يک انقلاب پيروز است. در هر انقلابي، گستره، عمق و عرصه هاي اين شالوده شکني، متفاوت است. در برخي انقلاب ها، تنها شالوده هاي سياسي و ساختار نظم حاکم بر جامعه دچار تحول و دگرگوني مي شود، ولي برخي انقلاب ها، عرصه هاي فرهنگي، اقتصادي و اجتماعي را هم در معرض تحول عميق قرار داده، و شالوده شکني را به اين عرصه ها هم گسترش مي دهند.
از همين روي، انقلاب ها سنت شکن تلقي مي شوند و مقابله با سنت هاي ديرپاي جامعه، در همان عرصه هايي که انقلاب در آن ها روي مي دهد، امري است که گويا لازمه ي ذاتي انقلاب ها شمرده مي شود.
اما انقلاب اسلامي ايران از نگاه محققان و جامعه شناسان برجسته ي انقلاب، اگر چه انقلابي جامع و عميق بود، ولي از نظر مواجهه با سنت هاي ريشه دار جامعه، نه تنها با آن ها تقابل نداشت، بلکه اساسا با تکيه بر باورها، ارزشها، نهادها، و نمادهايي شکل گرفت که در عرف جامعه شناسي، «سنت» تلقي مي شود.[1] البته مي توان گفت شالوده شکني انقلاب اسلامي، عمدتا در عرصه ي قالب ها، نماد ها و گفتمان هاي متحجرانه و جمودگرايانه ظهور و بروز پيدا کرد.
در اين مقاله بر آنيم نسبت انقلاب اسلامي با مقوله ي تحجر و سنت را ارزيابي کرده و ميزان توفيق آن را در تقابل با تحجر بررسي کنيم.
از نگاه کساني که سنت و تحجر را مترادف مي انگارند، اين يک تعبير تناقض نما تلقي مي شود که انقلاب اسلامي ايران، ضمن برخورداري از روح سنت گرايي و تلاش براي احياي ارزشها و آرمان هاي ديني، در عين حال، جهت گيري ضد متحجرانه و اصلاح گرايانه داشته باشد. اين تلقي، ناشي از يکي دانستن مفهوم سنت و تحجر و برخاسته از اين برداشت نادرست است که هر چه ريشه در سنت هاي جامعه داشته باشد، متحجرانه و ايستا است و آن چه به دوران مدرن تعلق دارد پويا و مترقي است، بنابراين تبيين دقيق و شفاف دو مفهوم «سنت» و «تحجر» براي اين بحث، ضرور است.
چيستي سنت و تحجر
سنت در لغت به معني طريقت، شيوه و روش مي باشد.[2]
در ادبيات اجتماعي معاصر، «سنت» در برابر «تجدد» مطرح شده است، گرچه در تبيين دقيق اين واژه، اختلاف نظرهاي عميقي به چشم مي خورد، ولي غالبا از سنت، کليه مباني، ارزشها، روشها، هنجارها و باورهاي متعلق به گذشته اراده مي شود که در دوران تجدد مورد مناقشه و طرد قرار گرفته و اعتبار خود را از دست داده اند. به نظر مي رسد تبيين رابطه ي اين دو معني از سنت، و اين که در کاربرد آن، کدام يک را اراده مي کنيم، نکته ي مهمي است.[3] از آن جا که معني ريشه داري از سنت در فرهنگ و منابع اصيل ديني مان سراغ داشته و جايگاه والا و مهمي براي آن ـ هم در تکوين و هم در تشريع ـ قايل هستيم، قاعدتا بايد چنين معني بومي از «سنت» اراده شود، ولي کاربرد فراوان اين واژه به معني دوم و خلط آن با معني اول، که گاه بدون توجه به لوازم و اقتضائات هر يک از آن دو رخ مي دهد، موجب بدفهمي و منشا نزاع هاي لفظي مي گردد که غالبا به اختلافات عميق فکري و اجتماعي نيز تأويل و تحويل مي شود! البته برخي از ويژگي هاي سنت ـ در برابر تجدد ـ در سنت به معني بومي و اصيل آن هم وجود دارد، ولي نمي توان اين دو اصطلاح را يکي دانست. سنت به معني نخست، مقوله اي است که بسياري از عناصر و مصاديق آن، با تحولات تاريخي و دوران هاي مختلف زندگي اجتماعي انسان، هيچ تعارضي نداشته و اساسا فراتاريخي تلقي مي شود. به عنوان مثال اگر از پيروزي نهايي حق در برابر باطل، به عنوان يک «سنت الهي» ياد مي شود، اين حقيقتي است که در شکل گيري حرکت تاريخ نقش دارد. در حقيقت سنت ها به اين معني، عامل شکل گيري دوران هاي مختلف تاريخ بشرند نه معلول آن، لذا گذار جامعه بشري از دوران سنت به معني دوم به دوران تجدد يا فراتجدد، هرگز اين سنت ها را بي اعتبار و از رده خارج نمي سازد.
«تحجر» سنگ شدن، سخت شدن و به صورت سنگ در آمدن است،[4] ولي در اصطلاح به معني ايستائي، جمود، سختي نشان دادن و مقاومت در برابر هر نوع تحول و هر امر تازه اي است. تحجر يک ويژگي فرهنگي اجتماعي است که کم و بيش در اشکال و قالب هاي گوناگون شکل مي گيرد. تعصب هاي جاهلانه، تعلقات قبيله اي و ملي، عدم درک حقايق و سنت هاي حاکم بر حرکت جوامع، از عوامل شکل گيري و پايداري تحجرند، ولي مهمترين عامل تحجر، عدم تفکيک بين اصول و پايه هاي ثابت و ضرور زندگي بشر با جنبه هاي متغير و متحول آن است. اغلب از نسبت بين سنت و تجدد بحث مي شود و کمتر از نسبت بين سنت و تحجر، سخن به ميان مي آيد، حال آن که تامل در اين نسبت، مي تواند برخي از جنبه هاي نسبت بين سنت و تجدد را هم آشکار کند و اين نکته ي مهم را روشن سازد که آن چه به ظاهر، تعارضي آشتي ناپذير با تجدد دارد، تحجر است نه سنت.
اگر چه ويژگي ثبات و پايايي، ظاهرا بين دو مقوله سنت و تحجر، مشترک به نظر مي رسد، ولي عنصر ثبات در سنت ها، ناشي از ريشه داري حقيقي آن ها در حيات انسان و نقش آفرينيشان به عنوان «اصول ثابت» است و در تحجر، ناشي از سکون، ايستايي و عدم تحرک ثبات سنت ها، ناظر به اصول، مباني، چارچوب ها و ارزش هاي کلان است و ثبات در تحجر، برخاسته از عادت، آداب، راهکارها، روش ها و قالب ها است. گاه ممکن است در دريافت و درک سنت هاي تشريعي و چگونگي بهره برداري از آن ها، تحجر حاکم شود و حتي برخي سنت ها را از کارکرد حقيقي خود در تعالي و رشد انسان ها باز دارد. متاسفانه گاه، سنت هاي پويا و تحول آفرين ديني، تحت تاثير تحجر، به ابزارهاي ضد ديني تبديل شده و دين گريزي را زمينه سازي مي کنند.
شالوده شکني انقلاب اسلامي و مهمترين عرصه هاي آن
انقلاب اسلامي در مراحل تکوين و شکل گيري خود با موانع اساسي و بزرگي مواجه بود که يکي از مهمترين آن ها را مي توان «تحجر» دانست. شالوده شکني انقلاب اسلامي، قبل از آن که نظام سياسي حاکم بر جامعه را هدف قرار دهد، بايد «تحجر» ديرپا و مزمن حاکم بر عرصه هاي سياسي و ديني جامعه را به چالش مي طلبيد و پوسته هاي سخت و منجمدي را که مانع تحرک و پويايي بود، مي شکست. اين پوسته ها که در دوران غربت و مظلوميت اسلام و با همکاري نانوشته بين دستگاه هاي استبدادي و نهاد هاي ديني نماي جامعه، به تدريج شکل گرفته بود، با ورود تجدد به عنوان يک کالاي وارداتي توسط دلالان به ظاهر متجدد، افزايش و ضخامت يافت. امام خميني (ره)، غربت اسلام را در دهه 1340 اينگونه تصوير مي کند: «استعمارگران براي رسيدن به مطامع استعماري خود لازم ديدند که زمينه هايي فراهم سازند تا اسلام را نابود کنند... به وسايل مختلف بر ضد اسلام تبليغ و دسيسه کردند. مبلغيني که در حوزه هاي روحانيت درست کردند و عمالي که در دانشگاه ها و موسسات تبليغات دولتي يا بنگاه هاي انتشاراتي داشتند و مستشرقيني که در خدمت دولت هاي استعمارگر هستند، همه دست به دست هم داده، در تحريف حقايق اسلام کار کردند، به طوري که بسياري از مردم و افراد تحصيل کرده نسبت به اسلام، گمراه و دچار اشتباه شده اند.»[5] پيام آوران تجدد و منور الفکران مقلد، نه تنها کمکي به تحجر زدايي و بازشناسي و احياي سنت ها نکردند، که با متحجرانه خواندن همه ي دستاورد هاي عميق و متعالي فرهنگ ملي، موانع طبيعي و ريشه دار نفوذ فرهنگي و فکري بيگانه را تضعيف ساخته، غرب گرايي متحجرانه و مقلدانه را ترويج و تبليغ کردند و صراحتا جامعه تحول گرا و اصلاح طلب را به مسيري انحرافي سوق دادند و علاوه بر اين، به بقأ و استمرار انديشه ها و آموزه هاي متحجرانه ي پيشين، کمک کردند.[6]
بنابر اين انقلاب اسلامي براي تثبيت انديشه هاي خود که مبناي اصلي شکل گيري، گسترش و پيروزي انقلاب بود بايد در دو جبهه به مبارزه فرهنگي دشوار و ظاهرا ديربازده مي پرداخت و شالوده شکني مي کرد: يکي جبهه ي تحجر ديرين و تنيده به جان سنت، و ديگري تحجر تازه وارد متکي به تجدد و دستاورد هاي جذاب و جديد غرب، تحجر سنت نما و تحجر متجدد ماب. مروري بر پارادايم ها و آموزه هاي مبنايي متحجرانه اي که در زمان شکل گيري انقلاب اسلامي، ذهنيت غالب جامعه را تحت تأثير قرار داده بود و بايد شکسته مي شد، دشواري راه طي شده را نشان مي دهد:
دين، افيون توده ها: در دوران تجدد، دين محکوم به تحجر و انزوا شد. اين محکوميت همزمان از سوي دو انديشه ليبراليسم و مارکسيسم، با دو تبيين مختلف، مطرح گرديد. انديشه هاي ليبراليسم، دين را به عنوان مقوله اي که تنها در عرصه هاي حيات فردي و معنوي انسان ها مي تواند نقشي داشته باشد، از صحنه جامعه و سياست راند و مارکسيسم هم دين را افيون توده ها دانست که به عنوان بازاري در اختيار طبقه حاکم، به توجيه تبعيض و فقر حاکم بر طبقات محروم جامعه مي پردازد و پابرهنگان را از شورش و اعتراض عليه حاکمان، باز مي دارد. محکوميت و انزواي دين، در کشورهاي زير سلطه هم به شکل ديگري توسط روشنفکران تجدد گرا تأييد و تثبيت مي شد: دين مقوله اي مربوط به گذشته است و هرآنچه متعلق به گذشته باشد، سنتي، متحجر و محکوم است.
[1]. تدا اسکاچ پل، حکومت تحصيل دار و سهم شيعه در انقلاب ايران، محسن امين زاده، در «رهيافت هاي نظري بر انقلاب اسلامي»، قم، معاونت امور اساتيد و دروس معارف اسلامي، 1377، ص 185 و 186.
و نيز: ناصر هاديان، نظريه تدا اسکاچ پل و انقلاب اسلامي در ايران، در «پيشين»، ص 176.
و نيز: ميشل فوکو، ايراني ها چه رويايي در سر دارند؟ حسين معصومي همداني، تهران، هرمس، 1377، ص 65.
[2]. فرهنگ فارسي عميد، تهران، امير کبير، 1377، ص 806.
[3]. ر.ک: حميد پارسانيا، سنت ايدئولوژي، علم، تهران، مرکز کفا، 1380، ص 22-24.
و نيز محمد رضا کاشفي، فرهنگ و مسيحيت در غرب، تهران، موسسه فرهنگي دانش و انديشه معاصر، 1380، صص 179-187.
[4]. فرهنگ فارسي عميد، پيشين، ص 415.
[5]. امام خميني، ولايت فقيه، (نامه اي از امام موسوي کاشف الغطأ)، بي جا،بي نا، 1356، ص 7.
[6]. ر.ک: جلال آل احمد، در خدمت و خيانت روشنفکران، تهران، فردوسي، 1376، ص 48 به بعد.
@#@
اما حقيقتا اين نگاه به دين، خود يک نگاه متحجرانه و بدون منطق بود، زيرا صدور حکمي واحد و عام براي دين بدون ارايه ي تعريف درستي از آن و مشخص کردن مصاديقش، خود يک نگاه متعصبانه و بدون منطق نسبت به دين است. تعميم نقش ديني که در جوامع قرون وسطي در غرب، مانع تفکر عقلاني و آزاد انديشي و تحرک اجتماعي بوده است، به همه ي اديان در جوامع گوناگون، چه دليل منطقي مي توانست داشته باشد؟ تعميم حکم مسيحيت ممسوخ و منسوخ به اسلام ناب محمدي ـ صلي الله عليه و آله و سلم ـ چگونه قابل دفاع است؟ پس مي توان گفت طرد دين به طور مطلق و عام، آموزه اي متحجرانه و متعصبانه است که در بسياري از جوامع ديني، ابزار قدرتمندانه و جاده صاف­کن نفوذ استعمارگران شده و راه مقاومت و مبارزه توده هاي متدين در برابر قدرت هاي بيگانه را مي بست.
انقلاب اسلامي ايران، اين آموزه ي متحجرانه ي متجددمآب را به چالش کشيد و با مواجهه و رويارويي صريح، قاطعانه و همه جانبه با استبداد خشن و فاسد پهلوي و با نفوذ استعماري غرب و به ويژه امريکا در ايران، که با تکيه بر نيروي ايمان ديني و اعتقاد مذهبي مردم و توسط توده محروم و دست خالي اين مرز و بوم به پيروزي رسيد، شکست عميقي را بر اين باور متحجرانه و مشهور زمانه وارد ساخت و دين حقيقي را از اتهام همکاري با حاکمان ظالم و استثمارگر عليه محرومان مبرا کرد و ثابت نمود که اگر چهره ي حقيقي دين حق، براي توده مردم تبيين شود، جاذبه طبيعي و فطري آن مي تواند توده ي مردم را عليه ستمگران بشوراند و با رهبري معنوي و سياسي يک رهبر الهي، هيمنه و ارکان استبداد و استعمار را فرو ريزد.[1]
شالوده شکني انقلاب اسلامي در اين عرصه، نگاه جهان را به مقوله دين تحت تأثير قرار داد و حتي در مطالعات جامعه شناختي و سياسي، دين را به عنصري جدي تبديل ساخت. علاوه بر اين پس از فروپاشي بلوک شرق، تفکر ديني، اسلام سياسي و جهان اسلام را به مهمترين مانع سلطه ي يکپارچه غرب، تبديل کرده به طوري که براي رفع اين مانع و درهم کوبيدن مقاومت اسلامي در سراسر جهان، ضرورت راه انداختن جنگ هاي صليبي را براي آنان تداعي کرده است!
تغيير ناپذيري نظام شاهنشاهي: يکي از نمادها و شاخص هاي تحجر که انقلاب اسلامي توانست آن را به شکست و اضمحلال بکشاند، جمود بر نظام سياسي شاهنشاهي بود که همواره به عنوان يک قالب غير قابل تغيير حتي در ميان نخبگان فرهنگي و سياسي پذيرفته شده بود. در طول قرون متمادي، حاکميت بلامنازع سلطنت در ايران از طريق اسطوره سازي ها و رواج فرهنگ دستوري و رسمي در ذهن و فرهنگ سياسي جامعه، به مثابه ي يک ايدئولوژي سياسي القا شده و نظام پادشاهي به عنوان وارث تاريخ تحولات ايران باستان و تضمين کننده وحدت و امنيت کشور تلقي مي شد.[2] حتي در ميان اکثر فعالان سياسي و احزاب و گروه هاي مبارز هم، اين به عنوان امري غير قابل خدشه تلقي مي شد که در مبارزات سياسي نبايد متعرض سلطنت شد، و لذا شعار «شاه بايد سلطنت کند نه حکومت» تا آستانه اوج گيري و گسترش انقلاب، در اوايل سال 57 همچنان در بيانيه ها و موضع گيري هاي برخي گروه ها و احزاب شناخته شده و سابقه دار، مطرح مي شد. پيش از اين نيز در جريان آغاز نهضت روحانيت در سال هاي 41 و 42 اين امام (ره) بود که با اعتراض صريح و مستقيم به شاه، اين قالب را شکست و ريشه ي استبداد و فساد را متوجه شاه دانست.
اين شالوده شکني امام (ره) در مواجهه با نظام استبدادي سلطنت، در آغاز نه تنها مورد قبول و تأييد نخبگان رسمي و روشنفکران تجدد زده قرار نگرفت، که به تعبير زنده ياد جلال آل احمد، روشنفکران در برابر آن، دست هاي خود را به بي اعتنايي شستند،[3] و حتي به سرزنش و انتقاد از آن پرداختند.
در برابر اين نگاه متحجرانه و جمود آميز نسبت به سلطنت و نظام شاهنشاهي، امام خميني (ره) اين انديشه را باطل و شوم تلقي مي کند: سلطنت و ولايتعهدي همان است که اسلام بر آن خط بطلان کشيده... سلطنت و ولايتعهدي همان طرز حکومت شوم و باطلي است که حضرت سيدالشهدا ـ عليه السلام ـ براي جلوگيري از برقراري آن قيام فرمود (نمود) و شهيد شد...»[4]
جدايي دين و سياست: اگر دين را به عنوان مجموعه اي به هم تنيده و منسجم از باورها، ارزشها و احکام عملي بدانيم که از جانب خداوند متعال براي تامين سعادت حقيقي بشر ارايه شده است، به راحتي در خواهيم يافت که سياست به معني حسن تدبير در اداره امور اجتماعي انسان، بخشي تفکيک ناپذير از دين است، زيرا نقش سياست در تأمين سعادت انسان ها، انکار ناپذير بوده و دين نمي تواند نسبت به اين عامل اساسي و موثر در سعادت انسان، بي­تفاوت باشد، بر خلاف اين امر بديهي و آشکار، که به خصوص در مورد دين اسلام و مکتب تشيع به استناد ده ها آيه از قرآن کريم و صد ها روايت و ـ فراتر از آن ـ سلوک و سيره ي پيامبر اکرم ـ صلي الله عليه و آله و سلم ـ و ائمه معصومين ـ عليهم السلام ـ به هيچ وجه ترديد پذير نيست.
اما آن چه در اين باب در ذهنيت عمومي جامعه ما پيش از شکل گيري انقلاب اسلامي جايگزين شده و فرهنگ سياسي غالب را تشکيل مي داد، اين بوده که «اسلام کاري به سياست ندارد و بايد ديانت از سياست جدا باشد.»[5]
منشا اين نگاه متحجرانه، عمدتا مراکز قدرت جهاني بودند که اين نگاه را به نفع خود و در راستاي تأمين نفوذ و سلطه نامشروع خود در کشورهاي اسلامي مي دانستند: «اين را که ديانت بايد از سياست جدا باشد و علماي اسلام در امور اجتماعي و سياسي دخالت نکنند، استعمارگران گفته و شايع کرده اند. اين را بي دين ها مي گويند. مگر زمان پيامبر اکرم ـ صلي الله عليه و آله و سلم ـ سياست از ديانت جدا بود؟ مگر در آن دوره عده اي روحاني بودند و عده ديگر سياست مدار و زمامدار؟... اين حرفها را استعمارگران و عمال سياسي آن ها درست کرده اند تا دين را از تصرف امور دنيا و از تنظيم جامعه مسلمانان برکنار سازند و ضمنا علماي اسلام را از مردم و مبارزان راه آزادي و استقلال جدا کنند. در اين صورت مي توانند بر مردم مسلط شده و ثروت هاي ما را غارت کنند. منظور آن ها همين است»[6]
انقلاب اسلامي در عمل، انگاره ي جدايي دين و سياست را نسخ کرد و شالوده ي اين نگاه متحجرانه را فرو ريخت. نه تنها در جريان انقلاب، که در نظام سياسي بر آمده از انقلاب اسلامي، سياست و حکومت، مباني فلسفي و چارچوب ارزشي و اخلاقي خود را بر اسلام بنا نهاد و اهداف و روش هاي حکومت را مبتني بر آرمان ها و احکام اسلامي تعريف و تحديد کرد و بر پيوند دين و سياست تأکيد ورزيد.
مدرنيته، تنها راه نجات: گرچه مدرنيته يک حقيقت بسيط و غير قابل تفکيک نيست و ويژگي هاي آن حاکي از عناصر مختلفي است که در عرصه هاي گوناگون حيات اجتماعي و فردي جوامع غربي، به تدريج شکل گرفت و تحت عنوان واحد «مدرنيته» يا تجدد، دوران جديد غرب را از دوران هاي پيشين آن، متمايز ساخت، ولي در يک نگاه جانبدارانه و مطلق انگارانه، تجدد به عنوان تنها راه پيشرفت و رشد جوامع بشري القا شد و پيشقراولان منور الفکري در جوامع شرقي و از جمله در جامعه ي ما تعريفي از مدرنيته را مطرح کردند که گويا نمي توان ميان لايه ها و عناصر مختلف آن تفکيک قايل شد و بنابر اين تعريف، نسخه ي «غربي شدن از فرق سر تا ناخن پا» را براي جامعه ي ما تجويز کردند.[7] به همين دليل يک نوع نگاه متعصبانه و متحجرانه در باب مدرنيته شکل گرفت و آموزه هاي فني، علمي، فرهنگي، فکري و سياسي مدرنيته، يک جا به عنوان تنها راه نجات، در ميان عالم و عامي تبليغ و غالبا پذيرفته شد رژيم پهلوي سعي مي کرد با شعار مدرن سازي، به باز کردن راه نفوذ بيگانگان مشروعيت بخشد و با همين رويکرد توانست بخشهايي از روشنفکران را به همکاري و همراهي با خود، جلب کند.
انقلاب اسلامي ايران، اين انگاره را به چالش کشيد و عليه آن به پا خاست. ميشل فوکو، به درستي اين نکته را دريافته است که: «انقلاب اسلامي ايران، امتناع کل يک فرهنگ و کل يک ملت بود از رفتن زير بار يک جور نوسازي که در نفس خود کهنه گرايي است.»[8] حقيقتا جمود بر روي همه آموزه ها و عناصر مدرنيته، خود نوعي تحجر و کهنه گرايي است که رويکرد فراتجدد در غرب، دليلي بر اين امر است.
البته انقلاب اسلامي همه ي وجوه عصر جديد را منتفي تلقي نمي کرد. تأکيد امام خميني (ره) بر اين که ما با تمدن مخالف نيستيم بلکه با فساد مخالفيم، پاسخي بود به برداشت ها يا اتهامات ناروا در حق انقلاب اسلامي، که ناشي از همان ديدگاه متعصبانه و متحجرانه در باب تجدد بود، و گمان مي کرد خصيصه ي مذهبي بودن انقلاب، به معني مردود شمردن فکر پيشرفت است.[9]
نگاهي به ويژگي هاي دوران مدرنيته،[10] نشان مي دهد که انقلاب اسلامي به حق، تفکيک ناپذيري و واحد انگاري اين ويژگي ها را زير سوال برد و با تفکيک وجوه مختلف فني علمي، فکري فرهنگي، اقتصادي سياسي آن براي هر کدام، نوعي از مواجهه و تعامل را تعريف نمود. اين نگاه، تفاوت آشکار مباني فکري انقلاب اسلامي را با انديشه هاي سلفي گري در بخش هايي از جهان اسلام نشان مي دهد، تفاوتي که هنوز هم براي برخي تحليل گران، به درستي فهميده نشده است.
[1]. ر.ک: محمد رضا تاجيک، انقلاب فرامدرن: انقلاب اسلامي در نگاهي ديگر،در «جرعه جاري»، تهران، پژوهشگاه فرهنگ و انديشه اسلامي،1377، ص 99-87.
[2]. ر.ک: عليرضا از غندي، جامعه شناسي سياسي ايران، در «حديث انقلاب»، تهران، الهدي، 1377، ص 93-98.
[3]. جلال آل احمد، پيشين، ص 15.
[4]. امام خميني، پيشين، ص 12 و 13.
[5]. امام خميني، پيشين، ص 23.
[6]. پيشين.
[7]. ر.ک: شمس آل احمد،حديث انقلاب، تهران، حوزه هنري سازمان تبليغات اسلامي، 1372، ص 160.
[8]. محمد رضا تاجيک، پيشين، ص 90.
[9]. ر.ک: عباسعلي عميد زنجاني، سياست مدرن سازي شاه و حقوق بشر کارتر،نمايش يا واقعيت؟ در «جرعه جاري»، پيشين، ص 146.
[10]. ر.ک: محمد رضا کاشفي، پيشين، ص 149 ـ 152.
@#@
علاوه بر آن چه مطرح شد، مي توان به آموزه ها و انگاره هاي ديگري نيز اشاره کرد که به عنوان عناصر فرهنگي متحجرانه، در ذهنيت عمومي جامعه رسوخ کرده و راه را براي تحولي بنيادين و اصيل در جامعه تنگ مي کرد. انقلاب اسلامي در اين عرصه ها در صدد شالوده شکني و تغيير گفتمان غالب بر آمد و توانست اين عناصر را کاملا يا به طور نسبي متحول سازد.
برخي از اين انگاره ها عبارت است از:
انفعال در برابر قدرت هاي استعماري و تن دادن به قضا و قدر (به معني عاميانه و منفي آن).
وازدگي، ياس و خود کم بيني براي ورود در عرصه ي مبارزات اجتماعي و سياسي و تلاش هاي علمي و فني.
اعتقاد به تعارض دين با علم، انديشه ورزي، خردورزي...،
لزوم احتراز روحانيون از ورود به عرصه ي عمل اجتماعي و سياسي و تصدي مناصب عمومي. در مورد بند اخير، اظهارات يکي از چهره هاي سرشناس روشنفکري معهود کشورمان پس از پيروزي انقلاب در جمع روحانيان قم، خواندني و قابل توجه است.[1] نگاه متحجرانه اي که روشنفکران متجددمآب در باب روحانيت، دين، حوزه هاي علميه و نمادهاي ديني از قبيل شهر مقدس قم داشتند، و تحول عميقي که در اين نگاه ها ايجاد شد، توفيق انقلاب اسلامي در شالوده شکني و مبارزه با عناصر جامد و رسوب کرده در فرهنگ غالب را مي رساند.
انقلاب اسلامي، ضد تحجر و انحراف، نه ضد تجدد و سنت
شالوده شکني انقلاب اسلامي که با پشتوانه بينش الهي و توحيدي امام خميني (ره) و عزم راسخ، تدبير قاطع و رهبري ايشان تحقق يافت، در حقيقت به آزادسازي دو نيروي عظيم در جامعه ما و سپس در سطح جهان اسلام انجاميد. يکي نيروي عظيم و انرژي نهفته در اسلام و ديگري نيروي عظيم مردم. امام خميني (ره) با مقابله ي مدبرانه و ريشه اي با پاردايم هاي متحجرانه ي حاکم بر جامعه، اولا، توانمندي و تحول زايي اسلام ناب محمدي ـ صلي الله عليه و آله و سلم ـ را به فعليت رساند و با بيان حقايق دين و تأکيد بر رويکرد هاي اجتماعي... سياسي اسلام و بدون فروکاهي ابعاد عبادي و معنوي آن و با لحاظ انسجام ساختاري و ارتباط عميق و ارگانيک جنبه ها و عرصه هاي مادي و معنوي اسلام، به بازخواني اسلام اصيل و دعوت به سنت و سيره نبوي و علوي پرداخت و انرژي عظيم اسلام را آزاد ساخت. ثانيا، اقشار و اصناف گوناگون را با احياي روحيه ديني و انگيزه ي عميق الهي در آنان و علي رغم فضاي مسموم فرهنگي و فکري حاکم بر دستگاه هاي رسمي، آموزشي و فرهنگي به صحنه تأثير گذاري در عرصه ي سرنوشت اجتماعي کشانيد و با آزاد سازي اين نيروي عظيم، مردمي ترين انقلاب تاريخ معاصر را خلق کرد.
همين دو نيروي بزرگ، با پيوند منسجم و در هم تنيده اي که با رهبري الهي امام (ره) برقرار مي کرد، به عنوان سه عامل برجسته و اساسي شکل گيري انقلاب اسلامي شناخته شد.[2] و تحولي را ايجاد کرد که پس از گذشت ربع قرن از سرآغاز پيروزي آن، نه تنها پويايي خود را حفظ کرده، که نقش آفريني آن در عرصه ي جهاني و به چالش کشيدن نظام استبداد بين المللي، برجسته تر و جدي تر شده است.
البته اين، نتيجه ي جريان فرهنگي اي بود که عمدتا از دهه 1320 با تلاش عده اي از عالمان و متفکران متعهد حوزه و دانشگاه آغاز شده و بستر مناسبي را براي اقدامات امام (ره) فراهم کرده بود.[3]
اين شالوده شکني در برخي عرصه ها، بطور کامل تحقق يافت، ولي در برخي از عرصه ها که ريشه هاي تحجر در آن عميق تر بود و به راحتي و در کوتاه مدت، نمي توانست زدوده شود، با ضربه کاري امام(ره) شکاف عميقي برداشت که با استمرار، تعميق و گسترش انديشه ي ناب انقلاب اسلامي مي تواند به توفيق کامل نزديک شود.
همانگونه که پيش تر اشاره شد، غالبا سنت و تجدد در برابر هم نهاده و متعارض تلقي مي شوند، حال آن که به نظر مي رسد با توجه به معني صحيح و ريشه دار سنت در دين و فرهنگ خودمان، اين تقابل بايد به نقد نهاده شود و لااقل ما نبايد آن را به عنوان يک اصل مسلم و غير قابل ترديد، مورد پذيرش قرار دهيم، سنت به معناي مشهور آن يعني هر چيزي که متعلق به گذشته است تلويحا با ارتجاع،کهنه گرايي، تحجر، جمود و ايستايي، مترادف تلقي مي شود، حال آن که به نظر ما تحجر و جمود، تقابلي آشکار با سنت به معني اصيل آن دارد. سنت، ناظر به اصول، روشها و قواعد ثابت و غير متغير نظام هستي است که در تکوين و تشريع نهاده شده و در درون خود با مکانيزم «اجتهاد» قابليت هماهنگي و پاسخگويي به نيازهاي متحول انسان را در عرصه هاي اجتماعي و فردي دارا مي باشد. اگر سنت به طور جامع لحاظ شود، با برخي جنبه هاي تجدد نه تنها تعارضي پيدا نمي کند، که متلازم با آن نيز خواهد بود. اگر خردورزي و استدلال گرايي يکي ازويژگي هاي تجدد تلقي مي شود، اين خرد ورزي لازمه ي سنت ديني ما و از اصول لايتغير رشد و پيشرفت فرد و جامعه تلقي مي شود. اگر فناوري و علوم عملي از ويژگي هاي تجدد است، اين ويژگي از نتايج حتمي التزام به سنت هاي الهي و ديني ما است؛ حتي انسان گرايي به معني صحيح و واقع بينانه آن نه تنها تعارضي با سنت ندارد، که کاملا هماهنگ و لازمه آن است، همانگونه که مردم سالاري و دمکراسي به عنوان يک روش براي اداره ي حکومت، در سنت اسلامي ما ريشه داشته و هيچ تعارضي با آن ندارد.[4]
مگر نه اين که شکوفايي و رشد فلسفه و دانش تجربي در قرون اوليه ي تمدن اسلامي، مبتني بر نگرش ديني و متکي به سنت ها و ارزشها و باورهايي بود که اسلام ارايه کرده بود؟ مگر نه اين که برترين جلوه هاي انسان گرايي و کرامت و حرمت انسان در سنت و سيره ي نبوي و علوي مي توان سراغ گرفت؟ مگر نه اين که «آن روز که در غرب، هيچ خبري نبود و ساکنانش در توحش به سر مي بردند و امريکا سرزمين سرخ پوستان نيمه وحشي بود و دو مملکت پهناور ايران و روم، محکوم استبداد، اشرافيت، تبعيض و تسلط قدرتمندان بودند و اثري از حکومت مردم و قانون در آن ها نبود، خداي تبارک و تعالي به وسيله ي رسول اکرم ـ صلي الله عليه و آله و سلم ـ قوانيني فرستاد که انسان از عظمت آن ها به شگفت مي آيد؟»[5]
بله، برخي از ويژگي هاي تجدد با سنت، قابل جمع نيست و هيچ راهي براي هماهنگي و همنوايي بين آن ها نمي توان پيدا کرد، طرفداري از رفتار سرمايه داري و حاکميت سرمايه، سکولار زندگي کردن و دين پيرايي از زندگي اجتماعي، قرباني کردن مصالح جامعه به پاي منافع فرد در قالب فردگرايي افراطي، سکولار بودن و غير اخلاقي بودن قدرت و حاکميت و...،[6] از ويژگي هايي است که سنت ديني ما آن را با تکيه بر استدلال و منطق، نقد و رد مي کند و هرگز به اين دليل که اين ويژگي ها، ويژگي هاي تجدد است، زير بار آن نمي رود، چرا که سنت ديني و اسلامي ما، با هرگونه جمود و تحجري تعارض دارد، و پذيرفتن همه ي ويژگي هاي تجدد، بدون قيد و شرط و عاري از تامل و استدلال، خود نوعي تحجر و جمود است.
بنابر اين، سنت بدين معني، نه تنها هيچ تلازمي با تحجر ندارد، که ضد تحجر و جمود است. همانگونه که اشاره شد اجتهاد، عنصري از همين سنت است و سنت اجتهاد اگر به درستي عمل شود، ضمن حفظ اصول و مباني و چارچوب هاي اصيل، هرگز اجازه نمي دهد که تحجر و جمود بر جامعه ي ديني عارض شود.
خلط معني تحجر و سنت و يکي دانستن آن، البته محصول مشترک رفتارها و تفکرات متحجرانه ي مسلمانان و مغالطه ي دوران تجدد است که به خصوص براي خلع سلاح جوامع ديني و اصيل، در ذهن بسياري از نخبگان و متفکران اين جوامع القا شد تا جرات دفاع از سنت گرفته شود و زمينه ي تسليم شدن بي قيد و شرط و بدون تامل و استدلال در برابر تجدد آن هم به عنوان يک امر بسيط و غير قابل تبعيض و تفکيک فراهم گردد.
به نظر ما آن چه در برابر تجدد است، سنت نيست، بلکه تحجر است. البته با اين توضيح و تبصره که برخي از آموزه هاي تجدد هم متحجرانه و متعصبانه است!
سنت به معني جامع و اصيل آن، تحجر را نمي تابد، ولي در جامعه ما و ساير جوامع اسلامي، به دليل تأثير گذاري فرهنگ مسلمانان و آداب و عادات آنان در رفتار و قواعد زندگي و آميزش آن با سنت ها و قواعد ديني، متاسفانه تحجر، دامن سنت را گرفت و به علت عدم نقد و پالايش، به تدريج در برخي عرصه ها بلکه در بسياري از عرصه ها مسلمانان را از سنت به تحجر سوق داد.
بر خلاف تصور رايجي که تحجر و سنت را مترادف با هم و آن را در تعارض با تجدد ارزيابي مي کند، به نظر ما سنت و تحجر با هم تعارض دارند، ولي تجدد، هم آموزه هاي هماهنگ با سنت دارد و هم آموزه هايي که رنگ تعصب و تحجر به خود گرفته است.
انقلاب اسلامي، که حقيقتا يک انقلاب معنوي و سنتي بود، در هر دو جبهه به شالوده شکني و مبارزه پرداخت، از سويي انگاره هاي متحجرانه ي عارض بر سنت را به چالش کشيد و از سوي ديگر انگاره هاي متحجرانه ي تجدد را که به عنوان اصول ترديد ناپذير دنياي جديد، به ذهن نخبگان جوامع اسلامي القا شده بود.
بنابر اين جبهه ي اصلي شالوده شکني انقلاب اسلامي، انحراف و تحجر بود، نه سنت و نه تجدد. اين گمان که انقلاب اسلامي، همه ويژگي هاي تجدد را نفي و طرد مي کند، گمان صحيحي نيست. امام خميني (ره) بارها بر اين حقيقت تأکيد کرده است که: «ما با سينما مخالف نيستيم، ما با مرکز فحشا مخالفيم.
[1]. شمس آل احمد، پيشين، ص 149-150.
[2]. منوچهر محمدي، تحليلي بر انقلاب اسلامي،تهران، امير کبير، 1376، ص 100.
[3]. مرتضي مطهري، پيرامون انقلاب اسلامي، قم، صدرا، 1375، ص 44.
[4]. محمد رضا کاشفي، پيشين، صص 149 به بعد. اين ويژگي هاي مدرنيته از آقاي مصطفي ملکيان نقل شده است.
[5]. امام خميني، پيشين، ص 10.
[6]. محمد رضا کاشفي، پيشين.
@#@ ما با راديو مخالف نيستيم، ما با فحشا مخالفيم. ما با تلويزيون مخالف نيستيم، ما با آن چيزي که در خدمت اجانب براي عقب نگه داشتن جوانان ما و از دست دادن نيروي انساني ما)است(ما با آن مخالف هستيم. ما کي مخالفت کرديم با تجدد؟ با مراتب تجدد؟... مظاهر تجدد وقتي که از اروپا پايش را در شرق گذاشت خصوصا در ايران... ما را به توحش کشانده است...»[1]
بيان دقيق استاد شهيد مرتضي مطهري، گوياي اين حقيقت است که انديشه پردازان انقلاب هيچ گاه تجدد را عرصه ي شالوده شکني انقلاب نمي ديدند، بلکه «تجدد گرايي افراطي» به معني افراط در نوگرايي و توجه به سليقه ي روز را به عنوان آفت بزرگ انقلاب تلقي مي کردند.[2] در جاي ديگري استاد مطهري (ره) خطر تحجر و انحراف را به تعبير ديگري بيان مي کند. ايشان از جمود و جهالت نام مي برد و اين دو را به عنوان افراط و تفريط مورد نقد قرار داده مي گويد: «خطر جمود از خطر جهالت کمتر نيست.»[3]
قانون اساسي جمهوري اسلامي ايران نيز «سنت» را به همين معني ريشه دار و اصيل مورد نظر ما بکار برده و «اجتهاد مستمر فقهاي جامع الشرايط بر اساس کتاب و سنت معصومان سلام الله عليهم اجمعين» را به عنوان يکي از راه هاي تحقق آرمان هاي انقلاب، مورد تأکيد قرار داده است.[4]
رهبر فرزانه انقلاب در بيان اصولي که امام (ره) بر آن اصرار مي ورزيد، «شکستن حصار تحجر و التقاط در فهم و عمل اسلامي و التزام به اسلام ناب» را مطرح مي کنند و مي گويند: «از نظر امام (ره) در بيان و عمل ايشان، هم تحجر مردود بود و هم التقاط، که به معني رها کردن قيود صحيح براي فهم دين و اسلام است.»[5]
همچنين ايشان در اصرار و تأکيد بر ضرورت استمرار اصلاحات حقيقي در جامعه، از تحجر و انحراف به عنوان دو نگرش و تفکر ضد اصلاحي نام مي برند.
وضعيت کنوني انقلاب در مواجهه با تحجر
اين که گمان کنيم انقلاب اسلامي در رويارويي با همه ي ريشه ها، انگاره ها و نمود هاي تحجر، توانسته است به توفيق کامل برسد، گمان صحيحي نيست. اگر چه در برخي عرصه ها، شالوده ي انگاره هاي متحجرانه ي کهنه و نو را شکسته و در برخي ديگر، ضربه ها و شکافهاي اسلاسي بر آن وارد کرده، ولي: اولا، امکان باز توليد و سربرآوردن دوباره ي انگاره هاي متحجرانه ي کهنه بعيد نيست ثانيا، احتمال توليد انگاره هاي متحجرانه ي نوين و جديد نيز منتفي نمي باشد.
بازخواني و مروري دوباره بر راه دشواري که انقلاب اسلامي و پيشاپيش آن امام خميني (ره) براي شالوده شکني انگاره ها و ساختار هاي متحجرانه پيمود، و توجه به ابعاد و ريشه هاي اين انگاره ها از سويي و تلاش هاي سياسي و فرهنگي گسترده و سازمان يافته تحجر مدرن براي تثبيت اصول خود و پيشگري از اضمحلال و سقوط آن از سوي ديگر، اين احتمال را که هم انگاره هاي کهنه ي تحجر از قبيل جدايي دين و سياست، عدم کارآمدي اجتماعي سياسي دين و...، با تبيين هاي جديد براي نسل هاي آينده، مقبوليت يابد و هم انگاره هاي نوين و قالب ها و نمادهاي جديد تحجر، توليد و ارايه شود، کاملا تأييد مي کند و ضرورت تلاش مستمر و عميق فکري، فرهنگي و تربيتي را براي احيا، توسعه و تبيين سنت ها خالص، اصيل و تغيير ناپذير متناسب با نيازهاي جديد و تعيين جنبه هاي قابل قبول تجدد،آشکار و قطعي مي سازد. همچنين تلاش هاي امام خميني (ره) و ساير انديشه ورزان و نظريه پردازان انقلاب اسلامي در جهت بازشناسي و بازيابي لايه ها و نمادهاي تحجر، جمود و انحراف و مقابله با آن بايد استمرار يافته از نسلي به نسل ديگر منتقل شود.[6]
آنچه اکنون در عرصه ي مقابله با تحجر و انگاره هاي جديد و شايع آن به ويژه در بين نخبگان، بايد مورد توجه قرار گيرد، عبارت است از:
جمود در تکثرگرايي و انديشه هاي هرمنوتيکي با رويکرد خاصي که نتيجه ي آن ترديد در مباني عميق فکري و ديني انقلاب اسلامي است و «حق» بودن يا «امکان درک صحيح و معني مورد نظر متون ديني» را به چالش کشيده، فضاي فرهنگي جامعه را دچار شبهه، ترديد و تزلزل مي سازد.
تکرار القايي و تبليغي ـ نه علمي و تحقيقي ـ انديشه هاي هرمنوتيکي و اصرار بر اثبات ضرورت و تحقق تکثرگرايي فلسفي و ديني و طرح پرسش هاي ترديد بر انگيز در حقانيت انديشه ها و ارزش هاي اسلام ناب محمدي ـ صلي الله عليه و آله و سلم ـ و ايجاد شبهه در مرجعيت فکري منابع ديني و امکان فهم و درک صحيح آن، ناشي از تعصب و جمودي است که باور مطلق و پذيرش بي قيد و شرط برخي نخبگان در باب انديشه هاي غربي، در فضاي فکري آنان ايجاد کرده است. گويا آن چه نظريه پردازان غربي گفته اند، وحي منزل است و نمي توان آن را نقد يا رد کرد. حتي با صراحت مي گويند که: «مگر مي توان در زماني که نظريه هاي هرمنوتيکي مطرح است، سخن از فهم صحيح به ميان آورد.»!! آيا زماني که انديشه هاي مارکسيسم رواج داشت، نبايد سخن از دين و معنويت و آزادي و... به ميان مي آورديم؟!
جمود بر نظريات غربيان و تعصب روي آن، حقيقتا تحجر زمان ما است که انقلاب اسلامي به شالوده شکني آن بايد بپردازد.
جمود بر جهاني شدن و اين تلقي که «کار جهاني شدن پايان يافته است و ما تنها به اين بايد بيانديشيم که چگونه با اين جريان هماهنگ و همراه باشيم.»!
انفعال در برابر نظم نوين و تحميلي بين المللي و قبول سلطه ي سياسي امريکا بر جهان و تعصب بر اين امر که نمي توان در برابر زياده خواهي هاي امريکا، مقاومت کرد و تلاش براي ترويج و القا اين انگاره ي متحجرانه.
فراموش نکنيم که در اوج حاکميت و انحصار سلطه دو ابر قدرت شرق و غرب، امام خميني (ره) با شعار «نه شرقي نه غربي» انقلاب اسلامي را به پيروزي رساند و بطلان اين انگاره ي مطلق انگارانه را به ثبوت و ظهور رساند، ولي امروز شاهد باز توليد آن هستيم.
تحجر در فضاي فکري حوزه هاي علميه، که امام خميني (ره) در يکي از آخرين پيام هاي دردمندانه و هشدار دهنده ي خود، آن را مطرح کردند[7] و در وصيتنامه بلند و عميق و ماندگارشان نيز يادآور شدند. حوزه هاي علميه مراکز فکري، فرهنگي، پژوهشي، تربيتي و اعتقادي است که رسالت اصلي آنها، حفظ و حراست مستمر از انديشه، سيره و سنت اصيل و جاودان نبوي و علوي است که در زمان هاي متوالي و براي نسل هاي پياپي عهده دار بازخواني و باز توليد فکر ديني و ترويج ارزش هاي الهي مي باشند. اگر اين مراکز نتوانند با اجتهاد پويا و سنتي و در چارچوب منابع اصيل ديني و البته با توجه به شرايط زمان، پاسخ گوي مسايل و نيازهاي عصر باشند، قطعا جايگاه دين در جامعه دچار آسيب خواهد شد و دشمنان و رقباي فکري اسلام، خلاها را پرخواهند کرد. مجاهدت و تلاش امام خميني (ره) و ديگر برجستگان روشن انديش و دردشناس حوزه توانست زمينه هاي حاکميت «دين­» را بر عرصه هاي مختلف فراهم سازد. و اگر اين زمينه ها به خوبي بهره برداري نشود، حتي اگر عنوان «جمهوري اسلامي» هم برقرار بماند، ولي به تدريج تنها پوسته اي از حاکميت دين باقي خواهد ماند. بنابر اين مبرا بودن اين مراکز از تحجر و انحراف، اهميت اساسي خود را مي نماياند.
اين ها برخي از انگاره هاي متحجرانه ي روزگار ما است که دغدغه برانگيز است و انقلاب اسلامي و پايه هاي فکري و اعتقادي آن را به چالش مي کشد. علاوه بر اين ها، نمادها و روش هاي متحجرانه اي هم در بخش هاي مختلف جامعه به چشم مي خورد که ضرورت توجه به خطر بازسازي يا باز توليد تحجر را آشکار مي سازد. در همه­ي مواردي که انقلاب اسلامي، شالوده هاي آن را از بين برد يا سست کرد، به ويژه تحجري که دامنگير برخي سنت هاي اصيل و صحيح جامعه ما مي شود و تهديد ها و آسيب هاي قابل توجهي را به دنبال مي آورد، اين نگراني وجود دارد.
مراکز مطالعاتي با پژوهش هاي موردي در تک تک انگاره ها و روش هاي متحجرانه مي تواند به بررسي هاي عميق بپردازند و راهکارهاي عملي و جامع را در اين باب ارايه دهند، اما اصل مسأله به عنوان يک چالش عميق و بنيادين، همچنان به تذکار و تبيين نياز دارد. البته بررسي و شناخت عرصه هاي طي نشده اي که هنوز انقلاب اسلامي به مواجهه با آن نپرداخته است و معرفي و تبيين آن، نيز نبايد فراموش شود.

[1]. امام خميني، سخنراني 12 بهمن 57 در بهشت زهرا.
[2]. مرتضي مطهري، نهضت هاي اسلامي در صد ساله اخير، قم، صدرا، 1375، صص 92-90.
[3]. مرتضي مطهري، اسلام و مقتضيات زمان، قم، صدرا، 1376، ص 80.
[4]. قانون اساسي جمهوري اسلامي ايران، اصل دوم.
[5]. آسماني (ويژه نامه فصلنامه حضور)، خرداد 1382، ص 61.
[6]. نويسنده در مقاله ديگري به راه کارهاي اساسي مقابله با تحجر اشاره کرده است. ر.ک: علي ذوعلم، ضد اصطلاحات و تحجر در ديدگاه استاد مطهري، در «کتاب نقد»، شماره شانزدهم، پاييز 79، صص 303-308.
[7]. امام خميني، منشور روحانيت، تهران، موسسه تنظيم و نشر آثار امام خميني، 1376، پيام 3/12/1367 امام خميني (ره)، امام در اين پيام تصريح مي کنند: «خطر تحجر گرايان و مقدس نمايان در حوزه هاي علميه کم نيست».
علي ذوعلم - پايگاه اينترنتي باشگاه انديشه
مطالب مرتبط :
* نام و نام خانوادگی :
* متن نظر :