امروز:
سه شنبه 4 مهر 1396
بازدید :
1688
حجيت استقلالي يا ترکيبي قرآن و عترت
درآمد
وجود سنّت به معناي گفتار و رفتار پيامبران و همراهان (اصحاب، حواريان) ايشان در كنار متون مقدس (كتب آسماني)، اختصاص به اسلام ندارد. يهوديان و مسيحيان، به تمام آنچه كه حاوي سنّت و سيره موسي و عيسي - عليهما السلام - است، به ديده قداست مي نگرند و آنها را همپاي كتاب مقدس، محترم مي شمارند. جان هيك مي نويسد: شوراي ترنت (مربوط به كليساي كاتوليك) اعلام نمود كه اين شورا با همان اخلاص و احترامي كه تمام كتاب هاي عهد قديم و جديد را مي پذيرد و حرمت مي نهد، همين طور، سنّتي را كه به ايمان و اخلاقيات مبتني است و به عنوان امري كه شفاهاً از عيسي مسيح دريافت گرديده يا الهام بخش آنها روح القدس بوده و هميشه در كليساي كاتوليك محفوظ است، مي پذيرد و تقديس مي كند.[1] از اين عبارت، چهار نكته قابل استفاده است:
الف) متن مقدس (عهد قديم و جديد)، كلام خداوند است؛ در حالي كه سنّتِ حكايت شده، منقول از عيسي - عليه السلام - است. ب) متن مقدس، از مقوله نوشتار است. لذا از آن به «كتاب» (به معناي مكتوب) ياد شده است؛ در حالي كه سنّت عيسي - عليه السلام -، از مقوله گفتار (شفاهي) است. ج) سنّت حكايت شده از عيسي مسيح - عليه السلام -، همچون كتاب مقدس، از قداست كامل برخوردار است. د) اين سنّت، يا به سبب انتسابش به پيامبر آسماني (حضرت عيسي) كه به معناي حكايتگري گفتار پيامبران از خواست و مشيّت الهي است، و يا به علّت ارتباطش با آسمان، به وساطت روح القدس (فرشته وحي)، مقدس انگاشته شده و قابليت تمسّك و عمل بدان را يافته است. اين ويژگي ها تا حدّ زيادي با آنچه ما از سنّت در اسلام اراده مي كنيم، برابر است. ظفرالاسلام خان از نويسنده «دائرة المعارف عمومي يهود» نقل مي كند: برتري تلمود، به عنوان منبع قانون شفاهي، نزد يهود سنّت گرا (پاك دينان)، امري آسماني (الهي) محسوب مي شود و اين جاست كه (تعاليم) تلمود، الزامي، ثابت و لايتغيّر مي گردد.[2] تلمود از نظر يهود، منبعي است كهن كه به ادّعاي حكماي يهود، به عنوان سنّت شفاهي به موسي - عليه السلام - منسوب است. از اين رو به آن، همچون تورات، با ديده قداست مي نگرند. با اين حال، بايد توجّه داشت كه مفهوم سنّت در حوزه معرفت ديني اسلام، با آنچه در ميان يهود و نصارا مطرح است، تفاوت هايي دارد؛ از جمله آن كه سنّت در اسلام، از گفتار شفاهي پيامبر - صلي الله عليه و آله - فراتر رفته و تا مرز رفتار (فعل) و امضا (تقرير) نيز توسعه مي يابد؛ در حالي كه سنّت از نگاه انديشمندان يهود و نصارا، در سنّت شفاهي (قول)، متمركز است. ضرورت توجّه به سنّت و مقدس شمردن آن در ميان اديان آسماني مذكور، از ناكافي بودن متن مقدس در پاسخگويي به نيازهاي روز ناشي شده است. متن مقدس به سبب محدود بودن در تنگناي زمان و نيز تمركز بر ارائه كلّيات و قوانين اساسي، از پرداختن به جزئيات شريعت و نيازهاي روز، ناكارآمد تجلّي نموده است.[3] از اين رو، مي بايد از مجموعه اي ديگر كه حكايت كننده سنّت شفاهي پيامبر و برخي از حواريانِ ويژه است، به عنوان سنّت، استمداد جست. البته اينان از اين كه آيا خودِ متن مقدس به ناكافي بودن خود و نياز به پيامبر (مبلّغ وحي) براي تبيين و تفسير و بازگويي نكات ناگفته اعتراف نموده است يا نه، سخني به ميان نياورده اند. آنچه ما در اين مقاله در پي آنيم، بررسي رابطه متقابل قرآن (متن مقدس مسلمانان) و سنّت (شامل سنّت پيامبر اكرم و اهل بيت - عليهم السلام -) است. آيا اساساً پذيرش قداست سنّت در اسلام، به معناي ناكافي بودن قرآن است؟ يا آن كه اعلان كننده اين نكته است كه قرآن از دسترس بشر خارج است و براي دستيابي به شريعت الهي، تنها راه، سنّت است؟ يا آن كه اساساً مي بايد به بسندگي قرآن در پاسخگويي به نيازها معترف بود و به سنّت از منظر تشريفات نگريست؟ اينها مطالبي است كه بايد مورد مداقّه قرار گيرد. پيش از پرداختن به ديدگاه ها در اين مسئله، يادآوري چند نكته مقدماتي، ضروري است: سنّت چيست؟
سنّت در لغت به معناي شيوه، سيره و طريقه است كه به طور يكسان بر شيوه درست و نادرستْ اطلاق مي گردد. سنّت در روايت معروف: «من سَنّ سنّة حسنة فله أجرها و أجر من عمل بها الي يوم القيامة...»[4] و نيز در آيه شريف: «سنّة اللّه في الذين خلوا من قبل و لن تجد لسنّة اللّه تبديلاً»[5] به همين معناي لغوي آمده است؛ امّا در اصطلاح به «قول، فعل و تقرير پيامبر اسلام (ائمه، اصحاب)» اطلاق مي شود.[6] برخي سنّت را مرادف با حديث مي دانند؛[7] امّا صبحي صالح معتقد است كه سنّت، در اصلْ مساوي با حديث نيست؛ چه، سنّت با توجّه به معناي لغوي، بر طريقه ديني اي كه پيامبر اكرم در سيره خويش در پيش داشته، اطلاق مي گردد؛ در حالي كه حديث به طور عام، قول و فعل نبي اكرم را شامل مي شود.[8] با اين بيان، نسبت بين سنّت و حديث، عموم مطلق است و حديث، عام خواهد بود. عموميت حديث در مقايسه با سنّت، با در نظر گرفتن معناي لغوي سنّت، صحيح مي نمايد؛ امّا با توجّه به اين كه دامنه سنّتِ مصطلح، از طريقه عملي فراتر مي رود، امري نادرست است؛ بلكه مي بايد سنّت را اعم از حديث دانست. در اين كه سنّت در مرتبه نخستين به قول و فعل و تقرير پيامبر اكرم ناظر است، بين فريقين اختلافي نيست؛ امّا در اين كه دامنه آن پس از ايشان تا به كجاست، اختلاف فاحشي وجود دارد. برخي انديشمندان اهل تسنّن، سنّت حكايت شده از خلفاي راشدين را حجّت مي دانند. مستند ايشان، روايتي است كه به پيامبر اكرم نسبت داده شده است كه فرمود: بر شما باد سنّت من و سنّت خلفاي راشدين؛ همانان كه هدايت يافته اند. بر اين سنّت، پاي فشريد. [9] برخي ديگر، با پيمودن راه افراط، با التزام به عدالت جميع صحابيان، سنّت ايشان را همپاي سنّت پيامبر اكرم، حجّت مي دانند و به عنوان منبع شريعت مي شناسند. ايشان به رواياتي همچون: «أصحابي كالنجوم بأيّهم اقتديتم اهتديتم»[10] چنگ زده اند. در مقابل، دانشوران شيعه با مردود دانستن اين روايات (از نظر سند و دلالت) و تمسّك به شواهد تاريخي كه بر نفي عدالت جمعي از اصحاب تأكيد دارد، بر اين نظريه خطّ بطلان كشيده اند و در برابر، با استناد به ادلّه قرآني (نظير آيه تطهير) و روايات نبوي (نظير حديث ثقلين)، عصمت و همپايي اهل بيت - عليهم السلام - را با قرآنْ ثابت نموده اند و سنّت حكايت شده از ايشان را حجّت دانسته اند. گونه هاي سنّت گفتيم كه سنّتِ قولي، مجموعه گفتارهايي است كه از معصومان - عليهم السلام - به مناسبت هاي مختلف براي تشريح مباني ديني يا پاسخگويي به سؤالات شرعي، صادر شده است؛ گفتاري كه برخي از حاضران در جلسه، آنها را حفظ يا ثبت كرده اند و بعدها گردآورندگان جوامع روايي كوچك و بزرگ، به ما منتقل نموده اند. از اين رو، آنچه در مكتوبات فعلي در دست است، حاكيِ سنّت است نه خود سنّت.[11] بدين سبب است كه سنّت به ميزان درجه حكايت كنندگي از سنّت واقعي، به انواع مختلف از جمله: متواتر، مستفيض، مشهور، واحد، صحيح و ضعيف، تقسيم مي گردد. بي ترديد، سنّت قولي، بيشترين سهم را در تبيين مقاصد الهي در مقايسه با سنّت فعلي و تقريري داشته است. سنّت فعلي به مجموعه افعالي كه از پيامبر - صلي الله عليه و آله - صادر شده است، اطلاق مي گردد و از مصاديق بارز آن، كيفيت اقامه نماز و حج است كه رسول اكرم با فرمان: «صلّوا كما رأيتموني اُصلّي»[12] و «خذوا عنّي مناسككم»[13] بر فراگيري آن دو به استناد نحوه عمل ايشان (فعل)، تأكيد نموده است. برخي معتقدند كه افعال پيامبر - صلي الله عليه و آله -، در صورتي سنّت محسوب مي گردد كه به قصد تشريع انجام گرفته باشد؛[14] در غير اين صورت، سنّت نبوده، حجّيت نخواهد داشت. اين ادّعا از آن جا ناشي شده كه بخشي از افعال رسول اكرم، ناشي از سرشت و طبعِ بشري و منطبق بر عادات جاري عربِ معاصر ايشان قلمداد شده است و از اين رو، ارتباطي با حيثيت رسالت و ارتباط ايشان با آسمان (كه پيش درآمد اعتبار سنّت است)، نداشته است.[15] اين ادّعا صحيح به نظر نمي رسد؛ زيرا از عموم آيات «ما آتيكم الرسول فخذوه»[16] و «ما ينطق عن الهوي إن هو إلاّ وحي يوحي»[17] و «لقد كان لكم في رسول اللّه أسوة حسنة»[18] به دست مي آيد كه پيامبر - صلي الله عليه و آله -، به تمام و كمال بر كرسي تشريع و قانونگذاري نشسته و تمام منش و گفتار و سكوت و امضاي ايشان با اين نگاه صادر مي شده است. ما منكر سرشت بشري پيامبر اكرم نيستيم؛ امّا اين امر، مستلزم آن نيست كه بخشي از منش و شيوه عملي ايشان را از قلمرو قانونگذاري خارج سازيم. چنين نبوده است كه پيامبر اكرم، آداب اجتماعي عرب و طرز لباس پوشيدن و خوردن و آداب معاشرت و نشست و برخاست و... ايشان را تنها بر اساس آن كه خود، بشري است عادي گردن نهد؛ چرا كه به نيكي مي دانيم بسياري از همين عادات و آداب، نظير شرابخواري، كم توجّهي به نظافت فردي و تطيّر (فال بد زدن)، مورد نكوهش پيامبر - صلي الله عليه و آله - قرار گرفته است. از همين روست كه ايشان در هشدار به جمعي كه با هدف دوري جُستن از دنيا به گوشه مسجد پناه برده بودند، فرمود: من بخشي از شب را بيدارم و در بخش ديگر آن مي خوابم؛ يك روز را روزه مي دارم و يك روزْ افطار مي كنم، و با زنان خود، همبستر مي شوم.[19]
[1] . فلسفه دين، جان هيك، ترجمه: بهرام راد، ص121.
[2] . نقد و نگرشي بر تلمود، ظفرالاسلام خان، ترجمه: محمد رضا رحمتي، ص34.
[3] . دكتر ژوزف باركلي مي نويسد: (هر دو فرقه (سنّت گرايان و آزادي خواهان يهود) در اين كه قانون شفاهي از جمود و خشكي قانون مدوّن (تورات) جلوگيري نمود، اتّفاق نظر دارند؛ زيرا قانون شفاهي، براي پيروان هر دو آيين، عناصر جديد، آداب قومي و قوانين جديدي را به قانون مدّون افزود). (نقد و نگرشي بر تلمود، ص37)
[4] . فرائدالأصول، شيخ مرتضي انصاري، قم، انتشارات جامعه مدرسين، ج1، ص9.
[5] . احزاب، آيه 62.
[6] . المعتبر، المحقّق الحلّي، ج1، ص28.
[7] . علم حديث، زين العابدين قرباني، ص32.
[8] . أصول الحديث و مصطلحه، صبحي صالح، ص6.
[9] . مسند أحمد بن حنبل، ج4، ص121.
[10] . براي اطّلاع از منابع اين دو روايت و نقد آنها، ر.ك: عبقات الأنوار، ميرحامد حسين هندي؛ معالم المدرستين، السيد مرتضي العسكري، ج2، ص243؛ مع الصادقين، محمد تيجاني السماوي، ص15ـ16
[11] . كفاية الأصول، آخوند خراساني، ج1، ص9.
[12] . المعتبر، ج2، ص152؛ سنن الدارمي، ج1، ص286.
[13] . عوالي اللئالي، ج4، ص34؛ سنن النسائي، ج5، ص270. در اين باره همچنين، ر.ك: أصول الفقه، محمد أبوزهرة، ص105.
[14] . مبادي فقه و اصول، عليرضا فيض، ص29.
[15] . أصول الفقه، ص29.
[16] . حشر، آيه 12.
[17] . انعام، آيه 3ـ4.
[18] . احزاب، آيه 21.
[19] . مستدرك الوسائل، ج16، ص54 (ح19126).
@#@ اگر مدّعاي گفته شده را بپذيريم، كيفيت خواب پيامبر - صلي الله عليه و آله -، چون برخاسته از طبع بشري است، براي كسي رهنموني نخواهد داشت؛ در حالي كه رسول اكرم از نحوه خواب و بيداري شب خويش، به عنوان سنّتي متَّبَع ياد كرده است. به علاوه، اگر طبع بشري و عادات جاري عرب را در افعال پيامبر - صلي الله عليه و آله - داراي تأثير بدانيم، چه منعي خواهد داشت كه برخي از گفتارها يا امضاهاي پيامبر - صلي الله عليه و آله - را هم ناشي از آن دانسته، از بستر تشريع خارج سازيم (چيزي كه التزام بدان، به نفي تدريجي اعتبار سنّت مي انجامد)؟ مقصود از سنّت تقريري، امضاي گفتار يا كرداري است كه در محضر معصوم انجام گرفته باشد. سويه هاي سنّت با توجّه به تقسيم بندي گزاره هاي ديني به گزاره هاي: كلامي، اخلاقي و فقهي ـ كه در روايت مشهوري از پيامبر اكرم: «العلم ثلاثه: آية محكمة و سنّة عادلة و فريضة قائمة»[1] منعكس شده ـ در يك نگاه كلّي، مي توان مجموعه سنّت را به اين سه محور تقسيم نمود؛ چرا كه بخش عظيمي از روايات، به مباحث مبدأ و معاد و مسائل وابسته به آن پرداخته و قسمت مهمّي به امر انسان سازي و تربيت فردي و اجتماعي نظر دارد و بخشي از آن، در پاسخگويي به نيازهاي وابسته به حوزه فقه (رفتار مكلّف)، به دست ما رسيده است. ياد آوري اين مطلب، بدان جهت است كه به گستره عظيم طرح مباحث در روايات، توجّه داشته باشيم و بدانيم كه در اين گستره، روايات، همپاي قرآن كريم عمل كرده اند. بلكه از اين طريق در تحليل نظرگاه ها درباره تأثير سنّت در قرآن، قضاوت روشن تري داشته باشيم. ملاك حجّيت سنّت
برخي تنها راه احياي حجّيت سنّت را قرآن دانسته اند. مقصود ايشان، آياتي است كه به اطاعت از پيامبر اكرم فرمان داده است و سخن پيامبر - صلي الله عليه و آله - را عين وحي دانسته، يا بر تمسّك به دستورهاي پيامبر - صلي الله عليه و آله - پاي فشرده است. برخي ديگر، اجماع مسلمانان بر عمل به سنّت پيامبر - صلي الله عليه و آله - را نيز دليل اعتبار آن برشمرده اند.[2] افزون بر دو دليل پيشين، سيره عملي دينْ باوران و نيز دليل عقل (به معناي ضرورت وجود و اعتبار سنّت به منظور تبيين قرآن و بيان جزئيات شريعت)، مي تواند ما را به حجّيت سنّت، رهنمون گردد.[3] بايد دانست كه اگر تنها راه احياي حجّيت سنّتْ تصريحات قرآن باشد، روايات در همه هستي خود، وامدار قرآن خواهند بود و ديگر نخواهند توانست حاكم بر آن و مفسّر آن باشند؛ در حالي كه با پذيرش ادلّه سه گانه ديگر براي اثبات حجّيت سنّت، مي توان به حكومت تفسيري روايات بر قرآنْ باور داشت. افزون بر تعدّد طُرُق اثبات حجّيت روايات، به نظر مي رسد ملاك حجّيت روايات، همان ملاك حجّيت قرآن است. ملاك حجيّت قرآن، صدور آن از مصدر ربوبي است كه با وساطت فرشته وحي انجام پذيرفته است. درباره سنّت نيز اعتقاد بر اين است كه سنّت، چه با وساطت فرشته وحي و چه با توجّه به برخورداري پيامبر - صلي الله عليه و آله - از رواني بلند و خداگونه و در نتيجه، مطابقت نگرش هاي ايشان با خواست و مشيّت الهي باشد، به مصدر ربوبي منتسب است و حجّيت خود را از همان آبشخور قرآن، دريافت مي نمايد؛ با اين تفاوت كه در قرآن، محتوا و ساختار (معنا و لفظ)، هر دو از طرف خداوند است؛ امّا در سنّت، لزوماً ساختار (لفظ) از خداوند نيست؛ امّا معنا و محتوا منسوب به اوست.[4] بنابراين، حتّي با تمسّك به رواياتي كه در آنها بر عرضه روايات بر قرآن به منظور يقين به درستي يا نادرستي آنها تأكيد شده، نمي توان مدّعي شد كه سنّت، حجّيت خود را از قرآن دريافت كرده است. از آنچه گفته آمد، دانسته شد كه وجود سنّت با همه دامنه اش در كنار قرآن، از ضرورت هاي تاريخ اسلام است و كاركرد آن، همپاي قرآن، شرح و نوگستري و تبيين دين در سه بعد: كلام، اخلاق و فقه است و در ملاك حجيّت، وامدارِ قرآن نيست. بازشناختِ قرآن در مقابل سنّت
قرآن، خوشبختانه از چنان صلابت و استواري دروني و بروني يي برخوردار است كه از نگاه همگان، در آسماني بودن آن، ترديدي وجود ندارد و تمام فرقه هاي اسلامي، يكصدا آن را به عنوان اوّلين و مهم ترين منبع فهم دين مي شناسند. آنچه كه توجّه به آن در اين زمينه لازم است، ويژگي فراگير گويي و اختصار، چند معنايي بودن و برون سويي قرآن است. از نمونه هاي مشهور اختصارگويي در قرآن، چهره پردازي نماز است. با آن كه از اعلام نماز به عنوانِ ستون دين و نيز ياد آوري فراوان آن در قرآن (حتّي با ذكر نماز پيامبران و امّت هاي پيشين و...) به ارزش و جايگاه آن پي مي بريم، مي بينيم كه در قرآن، با هاله اي از ابهام در تعداد ركعات، اركان، كيفيت اقامه و... كه در اثر اختصارگويي پيدا شده، مواجه هستيم. آنچه از قرآن درباره نماز قابل استفاده است، اوقات پنجگانه آن و احياناً برخورداري آن از ركوع و سجود و قرائت است.[5] امام صادق - عليه السلام - در پاسخ به كسي كه پرسيده بود: «چرا نام حضرت علي - عليه السلام - در قرآن نيست؟» فرمود: خداوند از نماز ياد كرده است؛ امّا تشريح ركعات و چگونگي اداي آن را به پيامبر - صلي الله عليه و آله - واگذار نموده است.[6] آيه شريف: «ولن يجعل اللّه للكافرين علي المؤمنين سبيلاً»[7] مصداق روشني براي تعيين فراگيرگويي قرآن است، به گونه اي كه اين آيه با ارائه معيار نفي سلطه كفر بر اسلام، قاعده اي بس كلّي و فراشمول را عرضه داشته كه احكام فرعي و جزئي بسياري از آن، قابل استخراج است.[8] گستردگي معنايي قرآن به گونه اي است كه گاه ذيل معناي يك آيه، تا ده وجه گفته شده و مفسّران در بسياري از موارد، به زحمت قادر به ترجيح و گزينش يك وجه مي گردند. از همين روست كه حضرت امير - عليه السلام - هنگامي كه مي خواست پسر عمويش عبداللّه بن عباس را (كه شاگرد حضرت و دين شناسي كارآمد بود) براي گفتگو نزد معاويه بفرستد، به او چنين توصيه نمود: لاتخاصمهم بالقرآن، فانّ القرآن حمّال ذو وجوه، تقول و يقولون، ولكن حاججهم بالسنّة، فانّهم لن يجدوا عنها محيصاً.[9] اينكه حضرت درباره استدلال به قرآن مي فرمايد: «تقول و يقولون»، [10] نشانه پهندشت معنايي اي است كه طبع ويژه قرآن است. از اين رو، مجاب كردن خصم با استمداد به قرآن، كاري دشوار مي نمايد. برون سويي، چهارمين ويژگي اي است كه مي توان براي قرآن برشمرد. مقصود از برون سويي، عدم ياد آوري عمدي بخشي از معارف ديني و واگذاري آن به دينْ آگاهِ بروني (پيامبر اسلام و اهل بيت - عليهم السلام -) است. اين مطلب از آيه شريف: «و نزّلنا عليك الذكر لتبيّن للناس ما نزّل اليهم و لعلّهم يتفكّرون»[11] به طور صريح استفاده مي شود. بنابراين، چنانچه بخشي از معارف دينيِ نو كه در قرآن يادي از آنها نشده، نظير برخي از احكام ارث و حدود و... در سنّتْ منعكس شده باشد، امري دور از انتظار نيست.[12] ويژگي هاي چهارگانه اي كه براي قرآن برشمرديم، از ضروريات گريز ناپذير كتابي چنين جاودانه و جهاني است. از اين رو، عين كمال است؛ براي آن كه اگر جز اين مي بود، كاستي به همراه مي آورد. با اين حال، اذعان به اين ويژگي ها، نگرش ما را به نقش سنّت در بازشناختِ معارف ديني، عميق تر مي سازد. اينك با اشاره به ديدگاه هاي مختلف درباره رابطه كتاب و سنّت، به نقد و بررسي ادلّه آنها و گزينش نظريه برتر مي پردازيم. رابطه كتاب و سنّت و ديدگاه هاي گوناگون از نوع نگرشي كه از صدر اسلام به پديده سنّت و كاركردِ آن در كنار قرآن وجود داشته، چهار ديدگاه اساسي را در رابطه كتاب و سنّت مي توان به دست آورد كه عبارت اند از: 1) قرآنْ محوري،
2) سنّتْ محوري، 3) قرآنْ محوري و سنّتْ مداري، 4) دوگانه محوري. به استناد نظريه نخست (قرآن محوري)، قرآن، نيازي به سنّت ندارد و خود، گره گشاي تمام مشكلات است. پايه گذار اين نظريه، خليفه دوم است. ديدگاه سنّت محوري، درست در نقطه مقابل نظريه نخست است. از آنجا كه قرآنْ آسماني است، فهم آن تنها براي آسمانيان، فرشتگان و زمينيانِ متّصل به آسمان (پيامبر اكرم و ائمه اطهار) ميّسر است. از اين رو، قرآن براي ما زمينيان نمي تواند به عنوان منبع شريعتْ قلمداد شود. بنابراين، آنچه كه محور شناخت معارف ديني محسوب مي گردد، تنها سنّت خواهد بود. اين ديدگاه، به اخباريان منسوب است. ديدگاه سوم، قرآنْ محوري و سنّتْ مداري است كه از سوي علاّمه طباطبايي(ره) مطرح شده و بر اين اصل استوار است كه حجيّت روايات، از قرآن سرچشمه گرفته است؛ لذا نمي تواند حكومتِ تفسيري بر آن داشته باشد. از طرف ديگر، قرآن، خود را «تبيان كلّ شيء»[13] معرّفي كرده است. با اين حال، چگونه مي توان پذيرفت كه از بيان كنندگي خود، غفلت كرده باشد؟[14] بنابراين، در عين آن كه قرآن، محور است، نقش سنّتْ تنها ارائه راه كارهاي مراجعه به قرآن است، نه نوگستري معنايي يا حكومت تفسيري. دوگانه محوري، نظريه رايجي است كه از طرف مشهورِ فريقين پذيرفته شده است. براساس اين ديدگاه، سنّت در عرضِ قرآن مي تواند منبع اجتهاد و استنباط احكام فقهي و نيز مأخذ استخراج نظرگاه هاي قرآن در گزاره هاي كلامي، اخلاقي و فقهي باشد. در اين ديدگاه، نقش سنّت، نقش تكميلي خواهد بود.
[1] . بحارالأنوار، ج78، ص228.
[2] . ر.ك: علم أصول الفقه، عبدالوهاب خلاّف، ص37؛ أصول الفقه، ص106.
[3] . الأصول العامة للفقه المقارن، محمد تقي الحكيم، ص127.
[4] . مبادي فقه و اصول، ص29.
[5] . علاّمه طباطبايي با ضميمه كردن چند آيه كه در بيشتر آنها از نماز مغرب ياد شده است، اوقات پنجگانه نماز را از قرآن به دست مي دهد. (ر.ك: الميزان، ج20، ص161)
[6] . الكافي، محمد بن يعقوب الكليني، ج1، ص286.
[7] . نساء، آيه 141.
[8] . الالهيات، جعفر السبحاني، ج2، ص384 (ذيل مبحث اعجاز تشريعي قرآن).
[9] . المعجم الموضوعي لنهج البلاغة، أويس كريم محمد، ص47.
[10] . يعني تو( از يك جاي آن) دليلي مي آوري و آنها (از جاي ديگرش) به تو پاسخ مي گويند.
[11] . نحل، آيه 44.
[12] . ر. ك: أصول الفقه، ص112.
[13] . نحل، آيه89.
[14] . براي اطّلاع از ديدگاه علاّمه طباطبايي(ره) در اين باره، ر.ك: الميزان، ج1، ص11 و ج3، ص77ـ87.
@#@ آنچه مورد پذيرش نگارنده است، ديدگاه چهارم است. 1. قرآنْ محوري
به استناد مداركِ تاريخي موجود، ديدگاه قرآن محوري در قالب «كفانا كتاب اللّه»، نخستين بار توسط خليفه دوم مطرح شده است. او اين نظريه را براي اوّلين بار در كنار بستر پيامبر - صلي الله عليه و آله - بر زبان جاري كرد. بخاري از ابن عباس نقل مي كند هنگامي كه رسول خدا در حال احتضار بود، مرداني از جمله عمر در منزل آن حضرت جمع بودند. پيامبر - صلي الله عليه و آله - فرمود: «برايم قلم و دوات بياوريد تا مطلبي بنويسيم كه به كمك آن، پس از من هرگز گمراه نشويد». عمر مانع شد و گفت: «حسبنا كتاب اللّه».[1] اظهار چنين مطلبي در كنار بستر پيامبر - صلي الله عليه و آله - كه از نگراني در مورد نگارش نام پيشواي آينده مسلمانان ناشي شده، معلوم مي سازد كه آبشخور آن، ملاحظات سياسي است، نه مباني علمي. ميزان خسارت ناشي از حاكميّت ديدگاه قرآن محوري را وقتي در مي يابيم كه بدانيم منع از كتابتِ حديث در طول يك سده پس از رحلت پيامبر - صلي الله عليه و آله -، براساس ادّعاي كفايت قرآن، انجام گرفته است. باري! اگر قرآنْ بازگو كننده همه معارف و دانستني هاي ديني است و خود به تنهايي قادر به ريشه كني هر اختلافي است، چه نيازي به ثبت و نگارش حديث داريم؟! وضع و جعل هزاران حديث، تحريف معنوي معارف قرآن، راهيابي اسرائيليات به روايات، وارونه ساختن ارزش هاي اخلاقي و شخصيت هاي دين و...، از جمله نتايج سوء چنين انديشه خامي بوده است. ذهبي نقل مي كند كه ابوبكر، پس از وفات پيامبر اكرم، مردم را گرد آورد و گفت: «شما احاديثي از پيامبر نقل مي كنيد كه در آن، اختلاف نظر داريد و اين اختلاف در ميان مردمِ بعد از شما زيادتر خواهد شد. پس سخني از رسول خدا نقل نكنيد و هركس از شما پرسيد، بگوييد: بين ما و شما كتاب خداست. پس حلال آن را حلال و حرام آن را حرام بشماريد».[2] به استناد اين روايت، ابوبكر مدّعي است كه سنّت، نه تنها رافع اختلاف نيست، بلكه خود، زمينه ساز اختلاف است. تنها قرآن است كه مي تواند ريشه كن كننده اختلاف باشد. او به همين سبب، پانصد روايت مكتوبِ بازمانده از پيامبر - صلي الله عليه و آله - را در ميان آتش سوزاند.[3] عبدالبر از قُرظة بن كعب نقل مي كند كه گفت: عمر خواست ما را به سوي عراق روانه كند. خود نيز تا نقطه صرار، ما را همراهي كرد. در بين راه از ما سؤال كرد: «مي دانيد چرا شما را مشايعت كردم؟». گفتيم: «براي احترام و تكريم». گفت: علاوه بر اين، غرض ديگري هم دارم و آن اين كه شما به دياري مي رويد كه مردم آن، به قرآن، انس خاصّي دارند. همانند زنبوران كه در كندوي خويش دائم آواز مي خوانند، صداي تلاوت قرآن از خانه هاي ايشان بلند است. مانع ايشان نشويد. آنها را مشغول حديث نسازيد و روايتِ از پيامبر - صلي الله عليه و آله - را به حداقل برسانيد.[4] او با شعار «لاكتاب مع كتاب اللّه»، دستور داد تا افرادي مانند: عبداللّه بن حذيفه، ابوذر، ابن مسعود، ابودردا و ابن مسعود انصاري، از مناطق مختلف كشور اسلامي، احضار و به جهت نقل و اشاعه حديث، سرزنش و حبس و تعزير شوند.[5] نقد ديدگاه قرآن محوري
جاي خوشبختي است كه ديدگاه قرآن محوري، از طرف عامّه و خاصّه مورد انكار قرار گرفته است. اهل سنّت با تمام احترامي كه براي خلفا قائل اند، با توجيه منع ايشان از حديث، [6] آن را منحصر به آن دوره دانستند و پس از آن، علاوه بر موافقت با نقل حديث و صدور جواز آن، بر ضرورت نگارش حديث و نياز قرآن به حديث، صحّه گذاشتند. با اين حال، براي روشن تر شدن بطلان اين ديدگاه، ضعف هاي عمده آن را برمي شمريم: يك. اعلان بي نيازي قرآن از سنّت، با خود آيات قرآنْ ناسازگار است. اين آيات بر چند دسته است: الف) آياتي كه پيامبر - صلي الله عليه و آله - را مبيّن وحي معرّفي كرده اند؛ نظير آيه: «ونزّلنا عليك الذكر لتبيّن للناس ما نزّل اليهم».[7] پيداست كه مقام تبيين (كه افزون بر مقام ابلاغ است)، به معناي نياز قرآن به تفسير بروني است كه همان سنّت است. ب) آياتي كه پيامبر - صلي الله عليه و آله - و اهل بيت - عليهم السلام - را به عنوان حاملان قول فصل براي رفع اختلافْ معرّفي كرده اند؛ همانند آيه: «ولو ردوهُ الي الرسول و الي أولي الأمر منهم لعلمهُ الذين يستنبطونه منهم».[8] در روايتي كه مرحوم كليني درباره مناظره هشام بن حكم با مردي شامي در حضور امام صادق - عليه السلام - آورده، آمده است: ...هشام پرسيد: «پس از پيامبر - صلي الله عليه و آله -، حجّت كيست؟». مرد شامي گفت: «كتاب و سنّت». هشام گفت: «آيا كتاب و سنّت براي رفع اختلاف، كافي است؟». شامي پاسخ داد: (آري!). هشام پرسيد: «اگر چنين است، چرا تو براي فهم لغت، از شام با من برخاسته، بدين جا آمده اي؟». مرد شامي خاموش شد. امام صادق - عليه السلام - به مرد شامي فرمود: «چرا ساكت شده اي؟». گفت: اگر بگويم اختلاف نكرده ايم، دروغ است و اگر بگويم كتاب و سنّتْ رافعِ اختلاف است، بيراهه رفته ام؛ زيرا در هر دو، احتمالات راه يافته است.[9] از اين روايت، استفاده مي شود كه براي رفع اختلافات ديني مردم (كه از مهم ترين وظايف پيامبران است)، حتّي سنّت پيامبر - صلي الله عليه و آله - كافي نيست؛ بلكه مي بايد سنّت اهل بيت - عليهم السلام - نيز بدان افزوده گردد. ج) آياتي كه پيامبر - صلي الله عليه و آله - و سنّت ايشان را به عنوان مصدر شريعت شناسانده اند؛ نظير آيه: «أطيعوا اللّه وأطيعو الرسول و أولي الأمر منكم».[10] پيداست اگر تمام احكام در قرآن بيان مي شد، نياز به سنّت نبوي به عنوان منبع دوم براي استخراج احكام نبوي، جا نداشت. جالب است كه در يكي از رواياتِ حكايت شده از عمر، روايات نبويِ ناظر به احكام تشريعي، استثنا شده اند. وي گفته است: أقلّوا الرواية عن رسول اللّه الاّ فيما يعمل به.[11] دو. بي نيازي قرآن از سنّت، خلاف بداهت است. قرآن، داراي بيش از شش هزار آيه است كه بر اساس التزام به ارائه قواعد كلّي، از پرداختن به جزئيات، جز در موارد معدودي اجتناب كرده است؛ همان گونه كه از قانون اساسي يك امّتْ انتظار است. چه، اگر قرآن به تمام جزئيات مي پرداخت، با حجم عظيمي كه پيدا مي كرد، به كتاب علمي تبديل مي شد، نه كتاب تربيتي. با آن كه سنّت، با گستره اي كه در اهل سنّت يا شيعه مطرح است، مورد پذيرش قرار گرفته، بسياري بر اين عقيده اند كه بناي سنّت نيز بر اصول گويي است كه فهم و برداشت مصاديق و تطبيق آنها به عهده فقيهان واگذار شده است؛ يعني با وجود قرار گرفتن سنّت در كنار قرآن و نيز بهره جويي از ادلّه ديگر، نظير اجماع و عقل، هنوز براي فهم ديني نياز به اجتهاد است. عجز و ناتواني خلفا از پاسخگويي به مسائل و استمداد از حضرت امير - عليه السلام - كه بارها انجام گرفته است، از نياز عميق قرآن به سنّتْ حكايت دارد. اجماع مسلمانان و سيره عملي ايشان و دانشوران اسلامي در عمل به سنّت و اعتبار بخشيدن به آن به عنوان دومين منبع دريافت معارف ديني، از جمله ادلّه ديگر است كه مي توان بر ردّ ديدگاه نخست ارائه نمود. 2. سنّتْ محوري
پرهيز از مراجعه مستقيم به قرآن و روي آوري به سنّت، نخستين بار از برخي صحابيان و تابعيان گزارش شده است. آنها به جهت احتمال درغلتيدن در ورطه تفسير به رأي، از تفسير قرآن سر باز مي زدند، به گونه اي كه برخي از ايشان به توقيفي بودن تفسير قرآن، رأي دادند و آن را تنها در انحصار پيامبر - صلي الله عليه و آله - دانستند. عبيد اللّه بن عمر مي گويد:
علماي مدينه را درك كردم. ايشان جملگي از گفتن كلمه اي در باب تفسير، ابا داشتند. از جمله ايشان، سالم بن عبداللّه، قاسم بن محمد، سعيد بن اشعث و نافع بود. همچنين از شعبي نقل شده كه مي گفت:
تا لحظه مرگ، درباره سه چيز سخن نخواهم گفت: قرآن، روح و رأي.[12] پيداست براي كسي كه به هر دليلي، خود را فروتر از آن مي داند كه درباره قرآن سخن بگويد و به كاوش در آن بپردازد، براي دستيابي به معارف ديني، گريزي جز سنّت وجود ندارد. در ميان شيعه، ريشه هاي چنين نگرش هايي از ديرينه بسياري برخوردار است؛ امّا با ظهور محمّد امين استرآبادي و شكل گيري نهضت اخباري، به اوج خود رسيد. اخباري گري كه مي توان آن را به مثابه نهضت اشعري در مقابل نهضت اعتزالي دانست، در مقابل اصوليان، بلكه تمام عقلْ مشربان شيعه، قد علم كرد. نفي عقل و اجتهاد، و نيز انكار حصول يا حجّيت قطع و...، از جمله عقايد اين فرقه است.[13] در همين زمينه به ايشان نسبت داده شده كه معتقدند دستيابي به معارف قرآن، ويژه پيامبر - صلي الله عليه و آله - و اهل بيتِ اوست و در نتيجه، ظواهر قرآن براي ما حجّيتي نمي آفريند. اخباريان به استناد روايات متضافري كه اهل بيت - عليهم السلام - را به عنوان راسخان در علم و حاملان علوم قرآن معرّفي كرده اند و با تكيه به رواياتي چون: «انّما يَعرف القرآنَ مَن خوطب به»[14] مدّعي شدند كه قرآن نمي تواند براي ما آبشخورِ فهم ديني باشد. از اين رو، با حذف عقل و قرآن (با بيان گفته شده) و نيز ارجاع اجماع به سنّت، تنها منبع استخراج احكام نزد اخباريان، سنّت خواهد بود.
[1] . صحيح البخاري، ج2، ص120 و 136؛ صحيح مسلم، ج5، ص75. براي توضيح بيشتر، ر.ك: معالم المدرستين، ج2، ص43؛ تدوين السنة الشريفة، السيدمحمدرضا الحسيني الجلالي، ص260.
[2] . أضواء علي السنة المحمدية، محمود أبوريّة، ص3.
[3] . تذكرة الحفّاظ، الذهبي، ج1، ص5.
[4] . المستدرك علي الصحيحين، الحاكم النيشابوري، ج1، ص102.
[5] . علم حديث، ص42.
[6] . مجموعاً براي جمع بين احاديثِ منع و اذن نگارش حديث، كه هر دو دسته از پيامبر - صلي الله عليه و آله - منقول اند، چهار راه حل پيشنهاد شده است. (ر.ك: السنة قبل التدوين، عجاج خطيب، ص306)
[7] . نحل، آيه 44.
[8] . نساء، آيه83.
[9] . أصول الكافي، ج1، ص242.
[10] . نساء، آيه 59.
[11] . الصحيح من سيرة النبي الأعظم، جعفرمرتضي العاملي، ج1، ص27.
[12] . جامع البيان في تفسير القرآن، محمد بن جرير الطبري، ج1، ص29.
[13] . براي توضيح بيشتر، ر.ك: مصادر الاستنباط عند الأصوليين و الأخباريين، محمد عبدالحسن محسن الغراوي؛ علم الأصول تاريخاً و تطوراً، علي الفاضل القائيني.
[14] . بحارالأنوار، ج24، ص237.
@#@ بنابراين، مقصود از «سنّتْ محوري»، معنايي است كه كاملاً در نقطه مقابل نظريه «قرآن محوري» قرار گرفته است. البته هر دو ديدگاه، از آن رو كه از بين كتاب و سنّت، تنها يكي را به عنوان منبع فهم ديني اعلام كردند، برابرند؛ امّا از اين جهت كه در نظريه قرآن محوري، كفايت قرآن مطرح است، با ديدگاه سنّت محوري متفاوت است. ديدگاه دوم بر آن نيست كه سنّت، بي نياز كننده است و قرآن، هيچ نقشي ندارد؛ بلكه مدّعي است كه قرآن در عين داشتن جايگاه والا در فهم دين، از دسترس ما به دور بوده، تنها پاسخگوي نيازهاي گروهي خاص است. از اين رو، ايشان براي مراجعه به قرآن، بر وساطت كامل اهل بيت - عليهم السلام - تأكيد دارند. بازشناخت ديدگاه اخباريان قبل از بررسي دلايل ديدگاه دوم، مناسب است به بررسي انتساب اين نظريه به اخباريان بپردازيم. به نظر مي رسد درباره اين كه مقصود نهايي اخباري ها از طرح چنين نظريه اي چيست، سه نگرش ارائه شده است: الف) براساس آنچه در كتب اصولي رايج در حوزه آمده است، به استثناي پاره اي از موارد، قول به عدم حجيّت ظواهر به تمام اخباري ها نسبت داده شده و از اين رو، پس از نقل ادلّه ايشان، به نقد آنها پرداخته شده است. [1] ب) برخي بر تبرئه تمامْ عيار همه اخباريان نظر داده اند. ايشان معتقدند كه نزاع بين اخباري و اصولي، لفظي است؛ يعني به واقع، هر دو مسلك بر اصل جايگاه سنّت در حكومت تفسيري بر قرآنْ تأكيد دارند؛ امّا از فهم مقصود يكديگر عاجز مانده، به نزاع برخاسته اند.[2] آنچه اخباري مي گويد، اين است: «عمل به ظواهر قرآن، مشروط است به مراجعه به اهل بيت - عليهم السلام - به عنوان مفسّران واقعي قرآن». اين، درست همان چيزي است كه اصوليان بر آن پاي مي فشرند. استاد محمد هادي معرفت در كتاب «التفسير و المفسرون»، پس از ياد آوري عبارات چهره هاي طراز اوّل اخباريان مي نويسد: ببينيد كه محدّث بحراني، پيشواي محدّثان و پرچمدار اخباريان در دوره هاي اخير، با شيخ الطائفه و سرآمدِ اصوليان، شيخ طوسي، در تفسيم بندي معاني قرآن به چهار دسته، يكصدا شده است. با وجود اين، چه انگيزه اي است كه ما بين دو طايفه از اماميه، قائل به افتراق و جدايي باشيم؟[3] در اين جا مناسب است بپرسيم اگر واقعاً نزاع بين اين دو طايفه، لفظي است و اخباريان، همچون اصوليان، عمل به ظواهر را منوط به مراجعه به سنّت دانسته اند، چرا بين كتاب و سنّتْ فرق مي گذارند، در حالي كه سنّت از نظر ملاك مراجعه، يعني برخورداري از محكم و متشابه، ناسخ و منسوخ، عام و خاص، مطلق و مقيد و...، با قرآن برابر است؟[4] ج) برخي بر اين باورند كه مي بايد بين اخباريانْ تفاوت قائل شد. برخي از ايشان، تندرو هستند (افراطيان) و برخي ديگر، كندرو هستند (تفريطي ها). انكار حجيّت ظواهر از طرف دسته نخستْ ادّعا شده؛ امّا دسته دوم، همان نظر اصولي ها را پذيرفته اند. مرحوم محدّث بحراني كه از او به عنوان سرآمدِ اخباري ها در دوران متأخّر ياد مي شود، خود به اين تقسيم بندي معترف است. او مي گويد: أمّا الأخباريون فالذي وقفنا عليه من كلام متأخّريهم ما بين افراط و تفريط، فمنهم من منع فهم شيء منه (القرآن) مطلقاً في مثل «قل هو اللّه أحد» الاّ بتفسير من أصحاب الأئمة، ومنهم من جوّز ذلك.[5] نويسنده كتاب «مصادر الاستنباط بين الأصوليين والأخباريّين» نيز مي نويسد: هكذا يظهر ممّا تقدّم أنّ الأخباريين قد انقسموا في خصوص هذه المسئلة الي فريقين: فريق يجيز العمل بالظاهر وفريق لايجيز العمل.[6] منوط داشتنِ عمل به ظواهر قرآن به (سماع عن الصادقين - عليهما السلام -) كه در بيان محدّث استرآبادي آمده است، [7] همان چيزي است كه اصوليان نيز بدان باور دارند؛ لذا قبل از فحص از قرينه در كتاب و سنّت، عمل به ظواهر را ممنوع مي دانند. در مقابل، مذاكره محدّث بحراني با يكي از اخباريان افراطي، نمونه اي از نظريه افراطي (انكار ظواهر قرآن) است. مرحوم سيد نعمة اللّه جزايري آورده است: من در مسجد جامع شيراز، شاهد مناظره استاد خود، محدّث بحراني با نويسنده «جوامع الكلم» بودم، تا آن كه محدّث بحراني پرسيد: «نظرت درباره معناي آيـه "قل هو اللّه أحد" چيست؟ آيـا فهـم معنـاي اين آيـه را هـم محتاج سنّت مي داني؟». نويسنده «جوامع الكلم» گفت: آري! زيرا معناي احديت و فرق آن را با واحديت، نمي دانيم.[8] با توجّه به گواهي خود اخباريان و با عنايت به عباراتي كه از ايشان نقل شده است، تبرئه كامل ايشان و نيز لفظي دانستن نزاع بين اصوليان و اخباريان، امري نادرست مي نمايد؛ ضمن آن كه معترفيم تندروان اخباريان، جمع اندكي از ايشان اند و دامن چهره هاي برجسته و پخته ايشان از ادّعاي انكار حجيّت ظواهر قرآن، مبرّاست. ادلّه ديدگاه سنّت محوري مهم ترين ادلّه اي كه بر نظريه افراطي سنّت محوري اقامه شده، دو دسته از روايات است كه در دسته نخست، از ائمه به عنوان آگاهانِ راستين به معارف و علوم قرآنْ ياد شده است. آبشخورِ بنيادي اين ديدگاه، آن است كه آيات قرآن به سانِ حروف مقطّعه، سراسر لُغَز و معمّاست كه تنها براي محرمانِ راز، نقاب از چهره آنها برداشته مي شود. بنابراين، ديگران را جز مراجعه و پرسش از اهل بيت - عليهم السلام - روا نباشد. برخي از روايات دسته نخست، از اين قرار است. عبدالرحمان بن كثير از امام صادق - عليه السلام - نقل مي كند كه فرمود: وما يعلم تأويله الاّ اللّه والراسخون في العلم، أميرالمؤمنين والأئمة - عليهم السلام -.[9] ابواسحاق سبيعي از امام باقر - عليه السلام - در تفسير آيه شريف: «ثم أورثنا الكتاب الذين اصطفينا من عبادنا»[10] روايت مي كند كه فرمود: هن لنا خاصّة يا أبا اسحاق![11]
در روايات دسته دوم كه بر نهي از تفسير به رأي تأكيد دارد، مردم از مراجعه مستقيم به قرآن، برحذر داشته شده اند. در روايتي از امام باقر - عليه السلام - آمده است:
هيچ چيز به اندازه قرآن از عقل هاي مردم، دور نيست.[12] چنان كه ائمه - عليهم السلام - در برخورد با امثال قتاده و ابوحنيفه كه مدّعي تفسير قرآن بودند، با لحني تند، ايشان را از تفسير قرآن بازداشتند. دو روايت از اين دسته را از نظر مي گذرانيم. از پيامبر اكرم - صلي الله عليه و آله - روايت شده كه فرمود: هر آن كس كه قرآن را به رأي خويش تفسير نمايد، جايگاه خويش را از آتش فراهم سازد. [13] هشام بن سالم از امام صادق - عليه السلام - نقل مي كند كه فرمود: هر كس كه قرآن را مطابق هواي خويش تفسير نمايد، اگر مطابق با واقع باشد، مأجور نيست و اگر به خطا رفته باشد، گناهش بر اوست. [14] نقد ديدگاه سنّت محوري
لُغَز و معمّا بودن تمام آيات قرآن، خلاف بداهت است؛ زيرا به عنوان مثال، معناي آيات شريف: «ولكم في القصاص حياة يا أولي الألباب»[15] و «لاتقتلوا النفس التي حرم اللّه الاّ بالحق»[16] و صدها آيه ديگر را در مي يابيم، به گونه اي كه بسياري، در فهم برخي از آيات قرآن، تنها شرط را دانستن زبان عربي دانسته اند كه مفهوم آن، سهيم بودن مردم كوچه و بازارِ آشنا به زبان عربي با انديشمندان در فهم بخش اعظمي از آيات است.[17] از طرفي، پذيرش چنين ادّعايي، با معجزه بودن قرآنْ ناسازگار است؛ زيرا مفهوم معجزه آن است كه مردم، به جهت فرا زميني بودن آن، به صدق و درستي مدّعيِ منصب آسماني ايمان آورند. اگر معجزه اي معمّا باشد، چگونه چنين نتيجه اي به دست مي آيد؟ آية اللّه خويي(ره) در اين باره مي نويسد: وفيه أنّ كونه من قبيل الرموز منافٍ لكونه معجزة ترشد الخلق الي الحق، فلو لم يكن له ظهور يعرفه أهل اللسان لاختلّ كونه اعجازا.[18] اشكال ديگرِ آن، ناسازگاري با صفات روشنگر قرآن است كه واژه هايي همچون: بيان، تبيان، بيّنات، تبصره، نور و ذكر، در آن آمده است. برخورداري قرآن از معارف غامض و پيچيده، به اين معنا نيست كه همه آياتْ اين گونه بوده اند كه در نتيجه، همگان از دستيابي به آن محروم باشند. قرآن، به سانِ اقيانوسي است لبريز از گوهرهاي گران سنگ كه هر كس به قدر توان خود مي تواند به غور در آن پرداخته، به گردآوري دُرهاي آن بپردازد. علاّمه طباطبايي در تفسير آيه «وأنزل من السماء ماءً فسالت أودية بَقَدرها»[19] مي نويسد: وجود نازل از طرف خداوند بر موجودات (كه به منزله رحمت آسماني و باران جاري بر زمين است)، در حدّ ذات خود، در صورت و اندازه عادي است. سعه وجودي اشياست كه به آنها اندازه مي بخشد؛ مانند آبِ باران كه وقتي در ظرف هاي كوچك و بزرگْ جاي مي گيرد، شكل پيدا مي كند.[20] تقسيم رباعي قرآن كه در كلام عبداللّه بن عباس، [21] شيخ طوسي[22] و... آمده و محدّث بحراني بر آن صحّه گذاشته است، [23] ناظر به تفاوت عمق آيات در ارائه مفاهيم است. براساس اين تقسيم، آيات قرآن به چهار دسته تقسيم مي شوند: 1. آياتي كه آگاهي به آنها منحصر به خداوند است؛ نظير آيه «انّ اللّه عنده علم الساعة».[24] 2. آياتي كه ظاهر آنها مطابق معناي آنهاست. از اين رو، هر آشناي به عربي، آنها را مي فهمد؛ نظير آيه «ولاتقتلوا النفس التي حرّم اللّه الا بالحق».[25] 3. آياتي كه مجمل است و مراد از آنها به طور تفصيل، از ظاهر آنها دانسته نمي گردد؛ نظير آيه «وأقيموا الصلوة وآتوا الزكاة».[26]
[1] . ر.ك: كفاية الأصول، ج2، ص59؛ قوانين الأصول، ابوالقاسم القمي، ص393.
[2] . به عنوان نمونه، ر. ك: الأصول العامة، محمدتقي الحكيم.
[3] . التفسير والمفسّرون، ج1، ص94 .
[4] . سيد صدر، شارح «الوافية» كه خود از اخباريان است، در پاسخ به اين اشكال مي گويد: «اگر ما بوديم و قرآن و سنّت، مي بايست به ظاهر هيچ يك عمل نمي كرديم؛ امّا دليل بر حجّيت ظواهر سنّت ـ كه به دست ما رسيده ـ هست؛ در حالي كه ظواهر قرآن، همچنان در بوته ابهام مانده است». (ر.ك: فرائدالأصول، ج2، ص63)
[5] . الحدائق الناضرة، يوسف البحراني، ج1، ص27.
[6] . مصادر الاستنباط عند الأصوليين و الأخباريين، ص85.
[7] . عبارت ايشان چنين است: «انّه لا سبيل فيما لانعمله من الأحكام الشرعيه أصلية كانت أو فرعيّة الا السماع عن الصادقين». (الفوائد المدنية، ص47)
[8] . منبع الحياة، السيد نعمة اللّه الجزائري، ص48.
[9] . نورالثقلين، ج2، ص312.
[10] . فاطر، آيه 32.
[11] . الميزان، ج17، ص49 و با اندكي اختلاف لفظي: وسائل الشيعة، ج18، ص147.
[12] . تفسير العياشي، ج1، ص17.
[13] . عوالي اللئالي، ج4، ص104 و با اندكي اختلاف لفظي: نورالثقلين، ج5، ص712؛ سنن الترمَذي، ج4، ص268. در اين باره همچنين، ر.ك: فرائد الأصول، ج1، ص56.
[14] . تفسير العياشي، ج1، ص17.
[15] . بقره، آيه 179.
[16] . انعام، آيه 151.
[17] . چنان كه در تقسيم بندي رباعي معاني قرآن در كلام شيخ طوسي(ره) در ياد آوري قرآن، چنين آمده است: «ثانيها: ما كان مطابقا لمعناه فكلّ من عرف اللغة التي خوطب بها عرف معناها». (التبيان في تفسير القرآن، ج1، ص605)
[18] . مصباح الأصول، أبوالقاسم الخوئي، ج2، ص122. همچنين ر.ك: قوانين الأصول، ميرزا أبوالقاسم القمي، ص393.
[19] . رعد، آيه17.
[20] . الميزان، ج11، ص338.
[21] . مجمع البيان، أمين الاسلام الطبرسي، ج1، ص81.
[22] . التبيان، ج1، ص60.
[23] . ت عمق آيات در ارائه مفاهيم است. براساس اين تقسيم، آيات قرآن به چهار دسته تقسيم مي شوند:
[24] . لقمان، آيه 34.
[25] . انعام، آيه 151.
[26] . بقره، آيه 73.
@#@ 4. آياتي كه الفاظ آنها در دو معنا يا بيشتر، مشترك است و هر يك مي تواند مراد باشد. در اين گونه آيات، تفسير، جز با رهنمود پيامبر - صلي الله عليه و آله - يا امام معصوم - عليه السلام - روا نيست. بايد دانست كه بيشترين آياتي كه فهم آنها دشوار است، آيات متشابه اند كه قرآن، با ويژگي خاصّي از آنها ياد كرده و بر فراهم بودن زمينه فتنه جويي در اين آيات براي كژدلان، تأكيد كرده است؛ يعني همان قسم چهارم كه تفسير آن بدون رهنمود پيامبر - صلي الله عليه و آله - يا امام - عليه السلام - ممنوع اعلام شده است. از اين رو در قرآن آمده است: و ما يعلم تأويله الا اللّه والراسخون في العلم، يقولون آمنّا به كلّ من عند ربّنا.[1] گرچه درباره لزوم وقف بر «اللّه» يا بر «الراسخون في العلم» در آيه پيشين (كه طبق نظريه نخست، آگاهي از متشابه، منحصر به خداوند است؛ امّا براساس ديدگاه دوم، راسخان در علم نيز با خداوند در اين آگاهي سهيم خواهند بود)، بين دانشوران مسلمان از هر دو فرقه، اختلاف فاحشي وجود دارد؛[2] امّا حتّي مدافعان نظريه دوم، ضمن پذيرش اهل بيت - عليهم السلام - به عنوان مصاديق بارز و روشن راسخان در علم، ساير انديشمندان اسلامي را به ميزان صدق راسخ بودن در علم و دوري از كژدلي، از فهم و مراجعه به آيات متشابه، محروم نمي دانند؛[3] چنان كه از ابن عباس روايت شده كه مي گفت: «أنا ممن يعلم تأويله».[4] در روايت امام باقر - عليه السلام -، از پيامبر - صلي الله عليه و آله - به عنوان «أفضل الراسخين في العلم»[5] ياد شده كه بر تشكيكي بودن رسوخ در علم، نظر دارد. بنابراين، با پذيرش ژرفناي بخشي از آيات قرآن، اهل بيت - عليهم السلام - را در مرتبه نخستِ فهمِ از آن مي دانيم؛ امّا اين به معناي محروميت كامل ساير متفكّران ديني از مراجعه به اين بخش نيست. در فهم تعداد زيادي از آيات كه لزوماً از چنين ژرفنايي برخوردار نيستند، آگاهان به زبان عربي و يا همه انديشمندانْ سهيم خواهند بود. نقد دليل دوم
با وجود تواتر روايات درباره نهي از تفسير به رأي، در صدور آنها از رسول اكرم و ساير ائمه - عليهم السلام - ترديدي راه ندارد؛ امّا استناد به اين دسته از روايات براي منع مردم از مراجعه به قرآن، نوعي سفسطه است؛ زيرا در اين روايات، از مطلقِ تفسير قرآن نهي نشده؛ بلكه از تفسير به روشي خاص كه رأي گرايي است، نهي شده است. براي مثال، در مضمون روايات، «من فسّر القرآن...» نيامده؛ بلكه «من فسّر القرآن برأيه...» آمده است. از مفهوم همين رواياتْ هويداست كه اگر كسي از سرِ صدق و خضوع به ساحت قرآن به سراغ آن برود، هيچ محذوري ندارد. آنچه بدان هشدار داده شده، رفتن به سوي قرآن با پيشينه نظرگاه ويژه و تلاش براي تحميل آن به قرآن است؛ چنان كه راسخ ترين و پذيرفته ترين نظريه در معناي تفسير به رأي، تحميل رأي به قرآن است.[6] شاهد اين مدّعا كه مردم نيز سهمي از فهم قرآن دارند، برخوردي است كه از ائمه - عليهم السلام - در ارجاع دادن اصحاب خود به قرآن مي شناسيم. نمونه بارز آن، روايت عبدالاَعلي است كه به امام صادق - عليه السلام - عرض كرد: «من افتادم و ناخن انگشتم شكست. براي وضو گرفتن چه كنم؟».امام - عليه السلام - فرمود: يعرف هذا و أشباهه من كتاب اللّه: «ما جعل عليكم في الدين من حرج». امسح علي المرارة.[7] در اين فرمايش، بر ضرورت قرآن شناسي براي همگان، بخصوص دانشوران ديني، تأكيد شده است. جمله «يعرف هذا و أشباهه»، ضمن آن كه اعلام مي دارد قرآنْ خود، پاسخگوي اين مسائل است، به اين مطلب نيز رهنمون است كه اساساً انتظاري كه از شما مي رود، مراجعه مستقيم به قرآن است، نه سؤال از ما. همچنين امام صادق - عليه السلام - در پاسخ به سؤال زُراره و محمد بن مسلم كه پرسيده بودند: «از كجا به دست آوريم كه مكان مسح، روي بخشي از سر است نه همه آن»، فرمود: «لمكان الباء».[8] يعني اگر شما به ويژگي معنايي حرف «باء» در آيه شريف: «وامسحوا برؤوسكم»[9] توجّه داشته باشيد (كه توجّه به كفايت تماس، ولو به نحو مختصر است)، درمي يابيد. در حالي كه آيه مي توانست چنين باشد: «وامسحوا رؤوسكم». شاهد ديگري كه امكان دستيابي به معاني قرآن را براي همگان تأييد مي كند، آن دسته از آيات است كه مردم را به خاطر عدم تدبّر در قرآن، مورد عتابْ قرار مي دهند، نظير آيه شريف: «أفلا يتدبّرون القرآن أم علي قلوب أقفالها».[10] چنين عتابي زماني شايسته است كه امكان رهيافت همگان به معاني قرآن، وجود داشته باشد. در غير اين صورت، اين عتاب ها يا تكليف بما لايطاق اند و يا لغوند كه هر دو صورت، از ساحت حقْ مبرّاست. دليل محكم ديگري كه ديدگاه سنّت محوري را در هم مي شكند، روايات فراواني است كه به عرضه سنّت بر قرآن براي تشخيص صحيح از ناصحيح و سره از ناسره تأكيد كرده است؛ از جمله اين احاديث اند: ما آتاكم من حديث لايوافق كتاب اللّه فهو باطل.[11] لاتقبلوا علينا خلاف القرآن.[12] ما جائكم عنّا فان وجدتموه موافقاً للقرآن فخذوا به، وان لم تجدوه موافقاً فردّوه.[13] اعلام قرآن به عنوان معيار تشخيص درستي و نادرستي سنّت، متفرّع بر امكان وصول به معاني قرآن و فهم ظواهر آن است؛ وگرنه چگونه مي توان با معياري گُنگ و معمّا گونه، درستي كلامي را به اثبات رساند؟ ديدگاه سوم. قرآن محوري و سنّت مداري مرحوم علاّمه محمد حسين طباطبايي، مفسّر گرانقدر قرآن، درباره رابطه كتاب و سنّت، نظرگاهي را ارائه نموده كه به نظر مي رسد در مقابل ديدگاه اخباريان و نظر مشهوري كه به عنوان «دوگانه محوري» در نظريه چهارم خواهد آمد، ديدگاهي كاملاً نو و بديع باشد. لُب و جان ديدگاه ايشان اين است كه سنّت، در طول قرآن است، نه در عرض آن. سنّت، هم در اساس حجّيت خود، وامدار قرآن است و هم در محتوا به معارف بلند قرآنْ رهنمون بوده، از آن آبشخور گوارا مايه مي گيرد. اين نظريه (كه قرآن را به عنوان محور اساسي دين شناسي مطرح كرده)، كاملاً در مقابل نظرگاه اخباريان (كه سنّت را محور بنيادين و تنها منبع قابل دسترس معرفت ديني معرّفي مي كنند)، قرار دارد و در عين حال، با نظريه مشهور نيز متفاوت است؛ زيرا مشهور، سنّت را در عرض قرآن به عنوان دومين منبع سرشار دين شناسي مي شناسد، نه در طول قرآن و تفاوت اين دو سخن (كه سنّت در طول قرآن است يا در عرض آن)، بر صاحبان انديشه هويداست. امّا تفاوت اين نظرگاه با نخستين نظريه، يعني قرآن محوري (كه در بخش پيشين بدان پرداختيم)، در اين جهت است كه نظريه نخست، براي سنّت، هيچ نقشي قائل نبود يا نقشي بسيار كمرنگ قائل بود و هماره بر اصل «كفانا كتاب اللّه» تأكيد مي ورزيد؛ در حالي كه براساس ديدگاه مرحوم علاّمه، گرچه سنّت در طول قرآن است؛ امّا براي شناخت قرآن، كار آمدترين راه، همان سنّت است؛ زيرا سنّت، نقش معلّم را ايفا مي كند و قرآن نيز همان متني است كه معلّمْ آن را به متعلّم آموزش مي دهد. بدين سبب است كه ما نظريه علاّمه طباطبايي را به عنوان يك ديدگاه مستقلْ مطرح كرده، از آن به نظرگاه «قرآن محوري و سنّت مداري» ياد كرده ايم؛ يعني قرآن، محور بنيادين شناخت دين است و به گِرد سنّت چرخيدن و به دامن آن آويختن، ما را به اين منبع اساسي هدايت مي كند. از آن جا كه نگارنده به چنين نگرشي به قرآن و سنّت (در ميان پيشينيان) برنخورده است، از اين ديدگاه به عنوان ديدگاه نو و بديع ياد كرده ايم. با عنايت به ظرافت نظريه مرحوم علاّمه و پرهيز از هرگونه پيشداوري، ناگزيريم عباراتي چند از ايشان را عيناً نقل كرده، به تحليل و بررسي آن بپردازيم. گرچه ديدگاه علاّمه طباطبايي را مي توان به طور پراكنده در مواضعي از تفسير گران سنگ «الميزان» جستجو نمود؛ امّا به نظر مي رسد كه اين نظريه، به طور مبسوط و صريح در جلد سوم اين كتاب در ذيل مبحث «تفسير به رأي» انعكاس يافته است. نگاهي به ديدگاه علاّمه طباطبايي در باب جايگاه سنّت علاّمه طباطبايي، پس از ياد آوري پاره اي از روايات كه از تفسير به رأيْ نهي كرده اند، در تبيين مفهوم تفسير به رأي مي فرمايد: مقصود از رأي، اجتهاد است؛ امّا از آن جا كه اين واژه به ضمير اضافه شده، مي توان دريافت كه مقصود از آن، نهي از اجتهاد مطلق در تفسير قرآن نيست؛ (زيرا در اين صورت مي بايست چنين بيان مي شد: «من فسّر القرآن بالرأي»). بنابراين، از اين روايات به دست نمي آيد كه تفسير قرآن، تنها از رهگذر روايات نبوي و اهل بيت - عليهم السلام - ممكن است، چنان كه اهل حديث مي پندارند؛ زيرا با آيات فراواني كه از قرآن به عنوان «عربي مبين» ياد كرده و به تدبّر در آن فرمان داده اند، و نيز با رواياتي كه بر عرضه سنّت بر قرآن امر كرده اند، منافات دارد.[14] ايشان «تفسير به رأي» را نه به معناي تفسير از روي اجتهاد، بلكه تفسير به گونه اختصاص، انفراد و استقلال دانسته است؛ به اين معنا كه اگر مفسّري بدون استمداد از غير به تفسير قرآن بپردازد، حتّي اگر تفسير او مطابق با واقع باشد، مرتكب «تفسير به رأي» شده است. از اين رو، روايات مزبور را ناظر به طريق كشف دانسته است، نه مكشوف. آن گاه افزوده است: نتيجه آن كه آنچه براساس اين روايات از آن نهي شده، استقلال در تفسير قرآن و تكيه كردن مفسّر به خود، بدون مراجعه به غير قرآن است.
[1] . آل عمران، آيه 7.
[2] . ر.ك: الاتقان في علوم القرآن، جلال الدين السيوطي، ج3، ص6.
[3] . ر. ك: التمهيد في علوم القرآن، محمدهادي معرفت، ج3، ص47.
[4] . الدرالمنثور، السيوطي، ج2، ص7.
[5] . بحارالأنوار، ج92، ص78.
[6] . ر. ك: تفسير القُرطُبي، ج1، ص32.
[7] . الكافي، ج3، ص33.
[8] . كتاب من لايحضره الفقيه، الصدوق، ج1، ص30.
[9] . مائده، آيه 6.
[10] . محمد، آيه24؛ نساء، آيه 82.
[11] . مستدرك الوسائل، ج3، ص186.
[12] . بحارالأنوار، ج2، ص250.
[13] . وسائل الشيعة، ج18، ص386.
[14] . الميزان، ج3، ص74.
@#@ لازمه اين گفتار آن است كه در تفسير قرآن، ناگزيريم از غير آن استمداد جوييم.[1] ايشان اين غير را منحصر در قرآن و سنّت دانسته، آن گاه سنّت را منتفي شمرده است: و اين غير، ناگزير يا خود قرآن است يا سنّت؛ امّا اين كه اين غير سنّت باشد، با قرآن و خود سنّت كه به مراجعه به قرآن و عرضه روايات بر آن فرمان داده، منافات دارد. بنابراين، تنها منبع براي مراجعه به آن و ياري جستن از آن در تفسير قرآن، خود قرآن است.[2] علاّمه در پاسخ به اين اشكال كه: به استناد آيه شريفِ «وأنزلنا اليك الذكر لتبيّن للناس ما نزّل اليهم»، [3] تبيين و تفسير قرآن، به پيامبر - صلي الله عليه و آله - واگذار شده و ايشان نيز تفسير آن را به صحابيان و تابعيان آموخته است؛ بنابراين، عدول از روش و سيره ايشان بدعت است، با اشاره به آيه: «أفلا يتدبّرون القرآن ولو كان من عند غير اللّه لوجدوا فيه اختلافاً كثيراً»[4] آورده است: آيه در مقام هماورد طلبي است و معنا ندارد كه در چنين مقامي، ما را براي فهم معاني قرآن، به فهم صحابيان و شاگردان ايشان (تابعيان)، ارجاع داده باشد. حتي معنا ندارد كه ما را به بيان پيامبر - صلي الله عليه و آله - ارجاع داده باشد؛ زيرا آنچه پيامبر - صلي الله عليه و آله - در تفسير و تبيين قرآن بيان داشته، از دو حالْ خارج نيست: يا موافق ظاهر قرآن است كه در اين صورت، به همان مفادي كه ظاهر قرآن به آن رهنمون است (هرچند اين مفاد، پس از تدبّر و تأمّل و جستجو به دست آمده باشد)، راه پيدا كرده است؛ و يا با ظاهر قرآن هماهنگ نبوده، مفاد نهايي قرآن به آن رهنمون نيست كه در اين صورت، با هماورد طلبي منافات دارد و چنانچه هويداست، برهان با آن تمام نيست.[5] ايشان به استناد آيه «وما آتاكم الرسول فخذوه و ما نهاكم عنه فانتهوا»[6] تفاصيل احكام و نيز تفاصيل قصص قرآن و معاد را نيازمندِ بيان پيامبر اكرم دانسته و به عنوان استثنا از قاعده مزبور (يعني بي نيازي قرآن از غير خود) ياد كرده است.[7] مرحوم علاّمه، شأن پيامبر - صلي الله عليه و آله - را شأن تعليم قرآن دانسته و افزوده كه كار معلّم، آسان كردن راه و نزديك كردن مقصد است، نه ايجاد راه و آفرينش مقصد. آن گاه آورده:
اين، آن چيزي است كه آيات قرآن، همچون: «وأنزلنا اليك الذكر...» و «يعلّمهم الكتاب والحكمة...»[8] بر آن دلالت دارند. پس پيامبر اكرم، تنها آن چيزي را كه قرآنْ خود به آن دلالت دارد، به مردم تعليم داده و تبيين كرده است؛ همان مفادي كه خداوند سبحان با كلامش آن را بيان كرده و مردم نيز بالاخره (هر چند با تدبّر و جستجو) به آن دسترس پيدا مي كنند... به علاوه، روايات متواتري كه در بردارنده وصيّت پيامبر - صلي الله عليه و آله - به تمسّك به قرآن و عمل به آن و عرضه روايات نقل شده از ايشان بر قرآن است و از خود پيامبر - صلي الله عليه و آله - روايت شده، تنها در صورتي معنايش تمام است كه تمام منقولات از پيامبر - صلي الله عليه و آله -، قابل برداشت از قرآن باشد. حال اگر فهم قرآن، منوط به بيان پيامبر - صلي الله عليه و آله - باشد، دور باطل است. [9]
ايشان به استناد آياتي كه قرآن را تبيان هر چيز و نور و هدايت دانسته، مي گويد: چگونه ممكن است قرآني كه خود داراي چنين اوصافي است، نيازمند بياني ديگر، نوري ديگر و هدايتي از خارجِ خود باشد؟ ايشان در تبيين حديث ثقلين كه ظاهر آن، در عرض قرآن بودنِ اهل بيت - عليهم السلام - است، آورده است: نقش قرآن، دلالت و رهنموني به معاني و پرده برداري از معارف الهي است و نقش اهل بيت - عليهم السلام -، دلالت و رهنموني به طريق و هدايت مردم به اهداف و مقاصد قرآن است.[10] آن گاه افزوده است:
به علاوه، شمار زيادي از روايات تفسيري كه از ائمه - عليهم السلام - وارد شده، در بردارنده استدلال آيه اي بر آيه ديگر و شاهد آوردن يك مفاد بر مفاد ديگر است. چنين كاري، زماني رواست كه آن معنا و مفاد، براي مخاطب، قابل دسترس باشد و ذهن او مستقلاً (وبي نياز از بيان معصوم)، بدان ره داشته باشد. [11] علاّمه در كتاب «قرآن در اسلام» نيز چنين آورده است:
برخي گفته اند در تفهيم مرادات قرآن، تنها به بيان پيغمبر اكرم و يا به بيان آن حضرت و اهل بيت گرامي اش بايد رجوع كرد؛ ولي اين سخن، قابل قبول نيست؛ زيرا حجّيت بيان پيغمبر اكرم و امامانِ اهل بيت - عليهم السلام - را تازه از قرآن بايد استخراج كرد و بنابراين، چگونه متصوّر است كه حجّيت دلالت قرآن، به بيان ايشان متوقّف باشد؛ بلكه در اثبات اصل رسالت و امامت، بايد به دامن قرآن (كه سند نبوّت است)، چنگ زد. و البته آنچه گفته شد، منافات ندارد با اين كه پيغمبر اكرم و ائمه اهل بيت - عليهم السلام -، عهده دار بيان جزئيات قوانين و تفاصيل احكام شريعت (كه از ظواهر قرآن مجيد به دست نمي آيد)، بوده اند و همچنين، سِمت معلّميِ معارف كتاب را داشته اند؛ چنان كه از آيات ذيل در مي آيد...[12] آنچه ايشان در تفسير آيات مورد بحث ياد كرده، بيان كننده ديدگاه ويژه ايشان است. تحليل ديدگاه علاّمه طباطبايي اكنون كه پاره اي از عبارت هاي مرحوم طباطبايي را به تفصيلْ ياد كرديم، مي توانيم محورهاي اساسي گفتار ايشان را بدين شرح به تصوير كشيم: يك. چنان كه از گفتار ايشان هويداست، آنچه در تبيين جايگاه سنّت آورده، پاسخي است به نظريه «سنّت محوري» كه توسط اهل حديث، اعم از عامّه و اخباريانِ از خاصّه، مورد حمايت قرار گرفته است. به عبارت روشن تر، مرحوم علاّمه در پاسخ كساني كه فهم و دريافت معارف قرآن را منوط به بيان پيامبر - صلي الله عليه و آله -، صحابيان و تابعيان دانسته اند (اهل حديث از عامّه) و نيز كساني كه فهم اين معارف را منحصر در اهل بيت - عليهم السلام - دانسته اند (اخباريان)، مدّعي شده كه مطلب، كاملاً به عكس است و فهم قرآن، تنها با كمك گرفتن از خود قرآن، قابل دستيابي است و پيامبر - صلي الله عليه و آله - و اهل بيت - عليهم السلام - نيز به عنوان معلّمان قرآن، ما را به همين راه رهنمون اند. دو. علاّمه معتقد است كه قرآن، خود مفسّر خويش است و نيازي به سنّت براي تفسير خود ندارد. نقشي كه سنّت ايفا مي كند، بازشناسي همين روش است. به عبارت روشن تر، سنّت، چيزي را از پيش خود به عنوان تبيين قرآنْ مطرح نمي كند؛ بلكه با استفاده از خودِ قرآن به تبيين مراد آن مي پردازد. در واقع، سنّت با قرآن، قرآن را تفسير مي كند. بر اين اساس، تمام ابهامات قرآن، در اين كتابْ پاسخ گفته شده است؛ با اين تفاوت كه گاه ما كيفيت استخراج آياتي را كه نقش ابهام زدايي دارد، نمي شناسيم. پيامبر - صلي الله عليه و آله - و اهل بيت - عليهم السلام -، اين دسته از آيات را از قرآن استخراج كرده، به دست ما مي دهند. سه. علاّمه، سه دسته از آيات را از قاعده فوق، استثنا كرده است: آيات درباره احكام، آيات مربوط به قصص، و آيات درباره معاد. در اين سه دسته، ايشان معتقد است كه تفاصيل آنها از خود قرآن به دست نمي آيد و تنها راه دستيابي به آنها، روايات پيامبر - صلي الله عليه و آله - و اهل بيت - عليهم السلام - است. استثناي اين سه دسته از آيات، ضمن آن كه زواياي ديدگاه علاّمه را روشن مي سازد، بيان كننده اين نكته است كه نگرش ايشان به سنّت، با نگرش مشهور، منطبق نيست؛ زيرا مشهور، در نياز قرآن به سنّت، بين انواع و گونه هاي آياتْ تفاوت ننهاده است. چهار. علاّمه با تبيين جايگاه سنّت، بر شيوه خود در تفسير قرآن (يعني تفسير قرآن به قرآن)، تأكيد ورزيده است؛ تا آن جا كه شيوه هاي ديگر را از مصاديق «تفسير به رأي» دانسته و ممنوع اعلام كرده است. با اين بيان، شيوه تفسير قرآن با سنّت، در صورتي كه به معناي نياز قرآن به غير خود باشد، از مصاديق «تفسير به رأي» به شمار مي رود. بررسي دلايل علاّمه طباطبايي
چنانكه از لابه لاي گفتار اين مفسّر گرانمايه به دست مي آيد، دلايل ذيل را مي توان به عنوان برهان بر مدّعاي ايشان برشمرد: 1. از قرآن
مهم ترين برهاني كه علاّمه طباطبايي بر اثبات مدّعاي خود اقامه كرده، آياتي از قرآن است كه بر نظرگاه «قرآن محوري و سنّت مداري» دلالت مي كنند. آياتي كه مورد استناد ايشان است، سه دسته اند: الف) آياتي كه دلالت دارد قرآن، بيان است. در بين اين آيات، بيشترين تكيه علاّمه، بر آيه شريف: «ونزّلنا عليك الكتاب تبياناً لكل شيء»[13] است. ايشان در جلد نخست «الميزان»، ضمن دفاع از شيوه «تفسير قرآن به قرآن» آورده: چنان كه خداوند متعال فرموده است: «و نزّلنا عليك...» و بسيار بعيد است كه قرآن، بيان كننده همه چيز باشد؛ امّا بيان كننده خود نباشد.[14] مي دانيم كه «كلّ»، از ادات عموم است و «شيء» هم از واژه هاي بسيار فراگير است. بنابراين، چنين تعبير عامّي نمي تواند خودِ قرآن را فرا نگيرد. همچنين آياتي كه از قرآن به عنوان «عربي مبين (آشكار)» ياد كرده، مورد استناد ايشان است. ب) آياتي كه قرآن را به عنوان كتابِ نور و روشنايي معرّفي كرده است. ج) آياتي كه قرآن را به عنوان كتابِ هادي معرّفي كرده است. به استناد اين دو دسته آيات، قرآن، كتابي است روشن و روشنگر؛ يعني همچنان كه خود بر خوردار از پرتو است، براي ديگران نيز پرتو افكن است.
[1] . همان، ص77.
[2] . همان جا.
[3] . نحل، آيه 44.
[4] . نساء، آيه82.
[5] . الميزان، ج3، ص84.
[6] . حشر، آيه7.
[7] . الميزان، ج3، ص84.
[8] . آل عمران، آيه164.
[9] . الميزان، ج3، ص84.
[10] . همان، ص86.
[11] . همان.
[12] . قرآن در اسلام، محمدحسين الطباطبائي، دارالكتب الاسلامية، 1353ش، ص31ـ32.
[13] . نحل، آيه89.
[14] . الميزان، ج1، ص11.
@#@ حال اگر قرار باشد سنّتْ بيان كننده قرآن باشد، بدين معناست كه قرآن از غير خود، پرتو گرفته است و اين با مدّعاي روشنگر بودن قرآن، منافات دارد. 2. از سنّت
رواياتي كه علاّمه طباطبايي به عنوان دليل بر مدّعاي خود آورده، بر دو دسته اند: الف) رواياتي كه همگان را به عمل و تمسّك به قرآن، فرمان داده اند. اين روايات، فراوان اند؛ به گونه اي كه ادّعاي تواتر معنوي آنها گزافه نخواهد بود و مشهورترين آنها حديث ثقلين است كه در آن، قرآن به عنوان «ثقل اكبر» معرّفي شده[1] و براي نجات از ضلالت و گمراهي، دستاويز الهي اعلام شده است. ب) رواياتي كه عرضه اخبار بر قرآن را به عنوان كارآمدترين راه باز شناختِ حديث سره از ناسره، معرّفي كرده و به «اخبار عرضه» معروف اند. اصوليان با استفاده از اين دسته روايات، موافقت با قرآن را يكي از مرجّحات صدوري رواياتِ متعارض دانسته اند. نمونه اي از اين روايات، از اين قرار است: ما آتاكم من حديث لايوافق كتاب اللّه فهو باطل.[2]
لا تقبلّوا علينا خلاف القرآن.[3] به استناد اين روايات، هر روايتي كه مخالف با قرآن باشد، زُخرف، باطل و غير قابل تصديق است و مي بايد به ديوار كوبيده شود.[4] به نظر علاّمه، از اين روايات، دو مطلب قابل استفاده است: 1) تمام منقولات و روايات پيامبر - صلي الله عليه و آله - و اهل بيت - عليهم السلام - به نحوي از درون قرآن (هر چند با فحص و تدبّر)، قابل استفاده است. بدين جهت، اگر قرار باشد فهم قرآن منوط به بيان پيامبر - صلي الله عليه و آله - و اهل بيت - عليهم السلام - باشد، مستلزم دور است. 2) حجّيت بيان پيامبر - صلي الله عليه و آله - و اهل بيت - عليهم السلام -، از قرآن برخاسته است. با اين حال، چگونه ممكن است حجّيت دلالت قرآن، به بيان ايشان متوقّف باشد. 3. از سيره اهل بيت - عليهم السلام - علاّمه معتقد است كه اهل بيت - عليهم السلام -، روايات خود را مستند به قرآن ساخته، به آيات آن ارجاع مي دادند. به عنوان مثال، در روايتي از امام باقر - عليه السلام - چنين آمده است: «هرگاه به شما حديثي بگويم، از من از منبع قرآني آن سؤال كنيد». آن گاه در حديثي فرمود: «خداوند، از قيل و قال و از بين بردن مال و فزوني پرسش، نهي كرده است». گفتند: «يابن رسول اللّه! اين مطالب، از كجاي قرآن استخراج شده است؟». امام - عليه السلام - آيات... را تلاوت كرد. [5] اينها همه حكايت از اين دارد كه قرآن، محور است و اصالت دارد و روايات، چيزي را از پيش خود به معارف قرآن نيفزوده و اُفقي نو نگشوده اند. نقد دلايل علاّمه طباطبايي
قبل از نقد و بررسي دلايل علاّمه، توجّه به اين نكته لازم است كه ما با آن بخشي از گفتار ايشان كه در مخالفت با نظريه «سنّت محوري» (يعني ديدگاه اهل حديث) بيان شده، هيچ گونه مخالفتي نداريم؛ زيرا همصدا با اين مفسّر بزرگ قرآن و با تكيه بر آيات متعددّي از قرآن، فهم قرآن را منحصر به پيامبر - صلي الله عليه و آله - يا اهل بيت - عليهم السلام - نمي دانيم، تا چه رسد به انحصار فهم آن در صحابيان و تابعيان؛ چنان كه برخي از گذشتگان بدان معتقد بودند. بنابراين، تمام ادّعا و دلايلي كه در نقد اين نظريه ارائه شده، مورد بحث نيست. آنچه به عنوان ملاحظاتي بر گفتار ايشان به فهم قاصر ما رسيده، تعريفي است كه ايشان براي جايگاه سنّت بيان كرده است؛ چنان كه قبلاً اشاره شد. ايشان سنّت را (البته به استثناي سه مورد گفته شده)، برگرفته از قرآن و در طول آن دانسته است و به عنوان منبع مستقل در فهم قرآنْ نمي شناسد و معتقد است كه قرآن، اصالتاً از سنّتْ بي نياز است. نقد و بررسي دليل نخست (قرآن) استناد به آيه اي كه قرآن را بيان هر چيزي دانسته، دليل بي نيازي قرآن از سنّت نمي گردد؛ زيرا اوّلاً اگر علاّمه به عموم «كل» و فراگير بودن واژه «شيء» تكيه كرده، چرا سه دسته از آيات قرآن، يعني آياتِ درباره احكام، آياتِ حاوي قصص، و آيات مربوط به مسئله معاد (چنان كه خود تصريح كرده) از اين قاعده، مستثنا و نيازمند شرح و بسط و تفصيل از جانب سنّت است؟ اگر اين سه دسته از آيات از حوزه بيان قرآن خارج است، چه مانعي دارد كه بقيه اقسام نيز از اين حوزه خارج باشد؟ و به اصطلاح، اگر عام از عموميّت خود ساقط شد، ديگر كم يا زياد بودن مخصّص، تفاوتي ندارد. به ياد داشته باشيد كه ايشان با استناد به همين آيه فرموده كه اگر قرآنْ تبيان هر چيزي است، چرا تبيان خود نباشد؟ حال، كاملاً بجاست از ايشان بپرسيم كه چه تفاوتي بين اين سه دسته از آيات با گونه هاي ديگر آيات هست كه با پذيرش نياز قرآن به سنّت در اين سه دسته، ضرري به تبيان بودن قرآن نمي رسد؛ امّا اگر در بقيه موارد، قرآن را نيازمند سنّت بدانيم، به تبيان هر چيز بودنِ آن ضرر زده ايم؟ ثانياً اين كه قرآنْ تبيان هر چيزي است، با نياز آن به سنّت، منافاتي ندارد؛ زيرا ارجاع به روايات و معرّفي پيامبر - صلي الله عليه و آله - به عنوان مبيّن، مفسّر و شارح قرآن، خود از جمله بيانات قرآني است كه بدان به صورت كلّي تصريح شده است. فرض كنيد شخصي در حال مرگ، نوشته اي به فرزند خود بدهد و به او بگويد كه تمام وصاياي لازم را در اين نوشته گردآورده و هر آنچه به كار وي مي آمده، در آن نگاشته است. پس از مرگ او، فرزندش آن نوشته را مي گشايد و مي بيند كه شمارِ قابل ملاحظه اي از مسائل مورد ابتلائش در آن نيامده است. ناگهان در بين جملاتِ وصيّت، به اين جمله برمي خورَد كه: «من فلان شخص را موظّف ساخته ام به پرسش ها و درخواست هاي تو پاسخ دهد و هرگاه در فهم وصيّت يا پاسخگويي به مسئله اي مربوط به وصايا دچار ابهام شدي، به اين شخص مراجعه كن». در اينجا به طور طبيعي، فرزند آرام مي گيرد و درمي يابد كه پدرش طبق گفته خويش عمل كرده و چيزي را فروگذار نكرده است؛ زيراگشودن اين بابِ عام، خود پاسخي است به تمام ابهامها. آنچه درباره قرآن و سنّت انجام گرفته، دقيقاً همين طور است. خداوند در قرآن از طرفي اعلام كرده كه بيان همه چيز در اين كتاب آمده است؛ در حالي كه ما در اوّلين نگاه در مي يابيم كه پرسش هاي بي پاسخ در قرآن، كم نيست. بلافاصله به فكر فرو مي رويم كه اين سكوت، چگونه با تبيان هر چيز بودن سازگار است؛ امّا اگر به نيكي بنگريم، در مي يابيم كه قرآن به وجود شخص يا اشخاصي به عنوان:مبيّن، شارح، مفسّر، و... تصريح كرده است. نقد و بررسي دليل دوم (سنّت)
علاّمه طباطبايي با استناد به روايات (چنان كه بيان شد)، به دنبال دو نتيجه است: الف) نياز قرآن به سنّت، مستلزم دور است؛
ب) حجّيت سنّت، از قرآن برخاسته است. لذا نمي تواند بيان كننده قرآن باشد. در پاسخ مي گوييم: دوري كه ايشان ترسيم كرده، بدين معناست كه براساس اين روايات، تمام منقولات پيامبر - صلي الله عليه و آله -، بر گرفته از قرآن است؛ زيرا در غير اين صورت، عرضه بر قرآن، بي معناست. از طرفي، اگر قرار باشد كه فهم قرآن، متوقّف بر بيان پيامبر - صلي الله عليه و آله - باشد، دور مصّرح است. اگر دو طرف اين گفتارْ تمام باشد، دوري كه ايشان ادّعا كرده، صحيح است؛ ليكن بخش نخست ادّعاي ايشان، ناتمام است؛ زيرا چگونه از رواياتي كه ما را به عمل به قرآن و تمسّك به آن و نيز ارجاع روايات به قرآن فرمان داده اند، به دست مي آيد كه تمام منقولات پيامبر - صلي الله عليه و آله - يا اهل بيت - عليهم السلام - در قرآن هست؟ عمده چيزي كه از روايات دسته نخست به دست مي آيد، اين است كه قرآن، عروةالوثقي و ثقلِ اكبر است و تمسّك به آن، انسان ها را از ضلالت و گمراهي باز مي دارد. آنچه در روايات «عرضه» يا «ارجاع» آمده، اين است: «روايات مخالفِ قرآن، حجّت نيست». در اين روايات نيامده است كه هر روايتي موافق قرآن باشد، حجّت است؛ چرا كه بين جمله «ما يخالف الكتاب فهو باطل» با جمله «ما يوافق الكتاب فهو حجّة»، فرقِ بسيار است.[6] براساس جمله نخست، مخالفت با قرآن، مانع حجّيت روايات است؛ در حالي كه براساس جمله دوم، موافقت با قرآن، شرط حجّيت روايات است. اگر جمله نخستْ معتبر باشد، تمام رواياتْ حجّت اند، جز رواياتي كه موافق با قرآن نيست؛ امّا به استناد جمله دوم، تمام رواياتْ مردوداند، جز رواياتي كه موافق با قرآن اند. افزون بر تفاوت دو عنوانِ مانعيت و شرطيت، نكته قابل ملاحظه ديگري نيز از اين دو جمله مستفاد است و آن اين كه طبق مفاد جمله نخست، لازم نيست تمام مضامين رواياتْ در قرآن باشد؛ زيرا آنچه ملاك است، احراز مخالفت است. بنابراين، وقتي قرآن در مورد چيزي سكوت كرده، ديگر مخالفت معنا ندارد و مي توان به آن روايت عمل كرد؛ در حالي كه براساس مفاد جمله دوم، مضمون تمام روايات مي بايد در قرآن باشد؛ زيرا بدون آن، اعلان شرط موافقت، لغو و بي اساس است. باري! اگر مفاد «روايات عرضه» جمله دوم باشد، ادّعاي علاّمه طباطبايي مبني بر اين كه مي بايد تمام منقولات روايي در قرآن باشند، درست است؛ امّا طبق مفاد نخست، چنين امري ضرورت ندارد و چنان كه دانستيم، مفاد روايات، اعلان اين نكته است كه: مخالفت با قرآن، مانع از حجّيت روايات است، نه اين كه موافقت با قرآن، شرط حجّيت باشد. در اين جا مناسب مي بينم گفتار استاد جعفر سبحاني را ذكر كنم.
[1] . بحارالأنوار، ج23، ص129 و140.
[2] . مستدرك الوسائل، ج3، ص186.
[3] . بحارالأنوار، ج2، ص250.
[4] . تاريخ آل زرارة، ج1، ص85.
[5] . نورالثقلين، ج1، ص367.
[6] . مرحوم شيخ انصاري، به مناسبت، به تفاوتِ بين اين دو جمله تأكيد كرده است. (ر.ك: فرائدالأصول، ج1، ص114ـ115)
@#@ ايشان پس از ياد آوري عرضه حديث بر قرآن به عنوان نخستين معيارِ پيراسته ساختن سنّت، در تبيين مفهوم عرضه، چنين آورده است: والمراد من عرض الحديث علي الكتاب هو إحراز عدم المخالفة لاالموافقة؛ اذْ ليست الثانية شرطاً في حجّية الحديث وانما المخالفة مسقطة له عن الحجيّة، و علي ذلك يكون الشرط عدم المخالفة للكتاب....[1] مراد از عرضه حديث بر قرآن، احراز عدم مخالفت آن با قرآن است؛ زيرا موافقت حديث با قرآن، شرط حجّيت حديث نيست و تنها نقش مخالفت، ساقط شدن حديث از حجّيت است. بنابراين، آنچه شرط است، عدم مخالفت حديث با قرآن است.... با اين بيان، دوري كه علاّمه ادّعا كرده، تحقّق پيدا نمي كند؛ زيرا همان گونه كه بيان شد، طرف نخست اين دور، ناتمام است. بازشناخت منشأ حجّيت روايات ادّعاي دوم علاّمه با استناد به روايات، آن بود كه سنّت، در حجّيت خود، وامدار قرآن است. حال، چگونه ممكن است دليلي كه حيات خود را از قرآن گرفته است، مبيّن و شارِح قرآن باشد؟ ايشان نه تنها سنّت، بلكه مقام رسالت و امامت را مرهونِ قرآن مي داند. در اين كه قرآن، معجزه اسلام و سند رسالت پيامبر اكرم است، ترديدي وجود ندارد؛ امّا آيا لازمه اين گفتارْ آن است كه منشأ حجّيت سنّت نيز از قرآن برخاسته باشد؟ به نظر مي رسد كه منشأ حجّيت روايات (سنّت)، همان منشأ حجّيت قرآن باشد. قرآن، از آن جهتْ حجّت است كه از ناحيه حضرت حق ـ عزوجل ـ نازل شده است. سنّت نيز اگر حجّت است، به دليل انتساب آن به وحي است؛ البته با اين تفاوت كه در قرآن، لفظ و محتوا، هر دو منسوب به وحي است؛ امّا در سنّت، تنها محتوا به حضرت حقْ منسوب است و اصرار بر عصمت رسول اكرم و اهل بيت - عليهم السلام -، بدين دليل است كه اين آبشخور زلال را جريان يافته از سرچشمه احديّت بدانيم. اگر مي بينيم كه در مباحث اصول فقه، براي اثبات حجّيت سنّت، به آياتي همچون: «و ما ينطق عن الهوي ان هو الا وحي يوحي»[2] و «ما آتاكم الرسول فخذوه و ما نهاكم عنه فانتهوا»[3] استناد مي شود، بدان معنا نيست كه منشأ حجّيت سنّتْ قرآن است؛ بلكه بدان معناست كه قرآن، به عنوان نخستين آبشخورِ صاف و زلال (كه به طور يقين از مصدر ربوبي صادر شده)، گواهي داده است كه سنّت، به منشأ الهي منتسب است. گواهي دادن به همراهي سنّت با قرآن در بهره مندي از سرچشمه احديت ـ كه در اين آيات آمده ـ، غير از اين است كه منشأ حجّيت روايات را قرآن بدانيم. اگر در سنّت آمده كه روايات مخالف با قرآن را به ديوار بكوبيد، با عنايت به اين پيش فرض است كه قرآن و سنّت، هر دو از يك منشأ برخاسته اند. از اين رو، نمي توانند با يكديگر متعارض باشند. همچنين اگر در روايات آمده است كه اصول و مباني برخي از معارفي كه در روايات آمده، در قرآن نيز هست، باز به همين دليل است كه هر دو منبع، از يك آبشخور بهره گرفته اند. همان گونه كه اگر در قرآن آمده باشد اوصاف پيامبر - صلي الله عليه و آله - و مؤمنان را مي توانيد در تورات و انجيل جستجو كنيد، [4] اين بدان معنا نيست كه قرآن در ذكر اين اوصاف، به اين دو كتاب آسماني نياز داشته و مطالب خود را از آنها برگرفته است (چنانكه برخي از مستشرقان با استناد به چنين آياتي، به اين پندار باطل گراييده اند)؛ بلكه بدان معناست كه قرآن و انجيل و تورات، سه كتابِ آسماني اند كه در فاصله زمانيِ سه هزار سال، فرود آمده اند و به سبب نزول از منبعي واحد، با هم همصدا و هماهنگ اند. نقد و بررسي دليل سوم (سيره)
از آنچه در پاسخ به دليل دوم (سنّت) گفته شد، مي توان به پاسخ اين دليل نيز رهنمون شد. افزون بر آن، چنان كه خود علاّمه نيز تصريح كرده، در تمام رواياتِ تفسيري چنان نيست كه به قرآن استناد شده باشد؛ بلكه در شمار قابل توجّهي چنين است. همچنين براساس اين دسته از روايات، در قرآن، مباني و اصول كلّي معارف آمده است؛ همان گونه كه درباره آياتِ احكام، چنين است و وجود مباني و كلّيات، به معناي بي نيازي قرآن از سنّت و برگشت تمام عيار سنّت به قرآن نيست. وجود مباني به اين معناست كه بيان تفاصيل و جزئيات آن، به سنّت واگذار شده است. بنابراين، سنّت در آن تفاصيل، به سانِ منبعي مستقلْ نقش آفريني مي كند؛ چنان كه علاّمه به چنين نقش آفريني اي براي سنّت در سه دسته گفته شده از آيات، باور داشته است. نكته قابل توجّهي كه از اين روايات به دست مي آيد، اين است كه آيات قرآن، از نظر افاده معاني، در سطوح مختلف اند؛ چنان كه تقسيم قرآن به ظاهر و باطن، به اين سطوح نظر دارد. از طرفي، مخاطبان قرآن نيز در يك سطح نيستند. از اين رو، هر يك از مخاطبان قرآن، از سطحي همسان با خود، از قرآنْ بهره مي برند. بدين ترتيب، امامان معصوم با بيان اين نكته كه گفتار ايشان از قرآن بهره مي گيرد، به دنبال اين هدف نيز هستند كه نشان دهند بهره ايشان از قرآن در مقايسه با ديگران، به مراتب عميق تر است. به هر حال، هيچ يك از معاني گفته شده مدّعاي علاّمه(ره)، عدم نياز قرآن به سنّت را اثبات نمي كند. نظريه چهارم. دوگانه محوري
ديدگاه دوگانه محوري، ديدگاه راسخي است كه توسط اكثر صاحب نظران فريقين، پذيرفته شده و سده هاي متمادي، براساس آن حركت كرده اند. براساس اين ديدگاه، قرآن، قابل دسترس است و چنان نيست كه فهم و دريافت مفاهيم آن، منحصر در خداوند، پيامبر - صلي الله عليه و آله -، اهل بيت - عليهم السلام - يا صحابيان و تابعيان باشد؛ بلكه به استناد دعوت و درخواست قرآن از تمام جهانيان مبني بر تدبّر و تفكّر در آيات آن، هركس به فراخور فهم و دانش خود، از يمِ معارف اين كتابْ بهره دارد. با اين حال، قرآن، بي نياز از سنّت نيست؛ چه براي وصول به حقايق و بطون قرآن، و چه براي رفع ابهامات آن، و چه براي دستيابي به جزئيات و تفاصيل معارف ديني. سنّت در اين ديدگاه به عنوان منبعي مستقل و در عرضِ قرآن مطرح است و به طُرُق گوناگون، ايفاي نقش مي كند. كوتاه سخن اين كه: سنّت، مفسّر قرآن است و مفسّر مي تواند ناسخ، مخصّص، مقيّد، حاكم يا وارد بر مفسَّر باشد. سنّت، هم مي تواند نقش تبييني داشته باشد و هم مي تواند با آوردن مطالبي نو و با قبض و بسط معارف قرآن، بر آن حكومت كند. به عبارت ديگر، سنّت مي تواندافق هاي قرآن را بگشايد؛ چنان كه مي تواند افقهاي نويني را در پيش روي ما بنماياند. قرآن و سنّت، براساس اين نظريه، به مثابه دو كتابي هستند كه به فراخور خود، يكي به كلّيات پرداخته و ديگري وارد جزئيات و تفاصيل شده است و به حكم آن كه متكلّم، محق است تا براي كلام خود، قرينه متّصل يا منفصل ارائه نمايد، [5] سنّت به منزله قرينه منفصل است كه براي كشف مراد جدّي خداوند از قرآن به كار مي آيد. بدين جهت است كه طبق اين نظرگاه، گرچه ظاهر قرآن حجّت است؛ امّا تمسّك به آن، به فحص از دليل متّصل و منفصل، يعني قرآن و سنّتْ نيازمند است. شايد مهم ترين برهان ما بر اين ادّعا كه مشهورِ فريقين به قرآن و سنّت به عنوان دو منبع مستقل مي نگرند، بر شمرده شدن سنّت در كنار قرآن و پس از آن (به عنوان دومين منبع و مدركِ استنباط احكام) است كه در سرتاسرِ كتابهاي اصول و فقه عامّه و خاصّه منعكس شده است. در بخش معارف الهي، همچون خداشناسي، پيامبر شناسي و معاد شناسي نيز شيوه بحث و بررسي ايشان در هزاران كتابي كه در دسترس است، گواه ماست؛ زيراروش و رأيِ هر دانشور مسلماني اين است كه براي اثبات هر مدّعاي مربوط به يكي از سه حوزه پيش گفته، نخست به قرآن استناد مي كند؛ آن گاه به روايات به عنوان دومين دليل و دليلي علي حده تكيه مي نمايد. تفاسير فريقين نيز در دسترس است. به استثناي برخي از تفاسير اهل حديث، در تمام كتب تفسيري، تمسّك به روايات به عنوان منبعي مستقل و مفسّر قرآن، همواره مورد استفاده قرار گرفته است. جواز تخصيص، نسخ، تقييد، حكومت، و ورود قرآن با روايات نيز برهان قاطعي است كه به پذيرفته بودن اين ديدگاه توسط قاطبه مسلمانان، تأكيد دارد. مقصود ما از «دوگانه محوري» همين است كه مدافعان اين ديدگاه، قرآن و سنّت را به طور هم زمان، محور و منبع استنباط و فهم دين مي شناسند. با توجّه به اين كه اين ديدگاه، مشهور است و ساير ديدگاه ها در اثبات مدّعا و دلايل ارائه شده، دچار كاستي هايي بوده اند، اثبات نظريه «دوگانه محوري» نياز به اقامه برهان نخواهد داشت؛ گرچه براي اثبات آن مي توان اقامه برهان كرد؛ امّا برهان خلف كه از كاستي و ناتمام بودن ساير ديدگاه ها بهره دارد، براي اثبات، كافي است.

[1] . الحديث النبوي بين الرواية والدراية، ص55 .
[2] . نجم، آيه 3ـ4.
[3] . حشر، آيه 7.
[4] . ذلك مثلهم في التوراة و مثلهم في الانجيل. (فتح، آيه29)
[5] . أصول الفقه، محمدرضا المظفّر، ج1، ص132ـ133.
علي نصيري- فصلنامه علوم حديث، ش15
مطالب مرتبط :
* نام و نام خانوادگی :
* متن نظر :